کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
64
نفر همین الان آنلایناند
33 نفر در «انجمن»
1 عضو
63 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 33
-
آرشیو گالری 21
-
اتاق خبر 5
-
بخشهای دیگر 5
اعضای آنلاین
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
چوبدستی گستران
نوع تاپیک: فروشگاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

مرحلهی سوم خرید چوبدستی با هستهی یگانه
بارتی کراوچ نفس عمیقی کشید و جعبهی نقرهفامی که به دقت به پای جغد بسته شده بود را باز کرد. خوب به یاد داشت چه نامهای نوشته بود:
نقل قول:
دلایلای عزیزم،
همه عاشق تو شدهاند. عاشق زیبایی ظاهریات، عاشق آن گیسوان بهشتی، آن چشمهای آبی فریبنده، آن پوست بینقص، آن عطری که هوش از سر میبرد. دل بستن به تو بزرگترین اشتباهی است که در حق خودشان روا میدارند. منظوم را اشتباه برداشت نکن! دست از خواندن برندار! خوب میدانی وقتی آن روی تو، مثل همین حالا که خشمگین و عصبانی شدهای، خود را نشان میدهد، حتی یک نفر از آن همه عاشق پیش تو نمیماند. چه میشود؟ فقط تو را زمانی دوست دارند که لبخند بر لب داری و شیفتهشان میکنی؟ پس حالا که خشم همهی آن زیبایی ظاهری را محو کرده کجا هستند؟
دلایلای عزیزم،
چند بهار دیگر باید بگذرد تا چشم و گوشت باز شود؟ تا ببینی من تو را برای خودت دوست داشتم. چند زمستان تنهایی دیگر را میبینی تا سرانجام به یاد من بیافتی، تنها کسی که جز حقیقت با تو چیزی در میان نمیگذاشت. تنها کسی که همیشه و در همهحال، در شیرینترین لحظات یا تلخترین ساعات، تو را تنها نمیگذاشت. قربان خشم و غضبت، مگر من از تو چه خواستم حالا که تو مرا نخواستی؟ تنها یک یادگاری... هر چه میخواهد باشد... شده باشد یک خط نامه...
برایم بنویس دلایلا... هرچه که باشد... بنویس...
دوستدار تو
بارتی
حالا او داشت کاغذ لولهشدهی درون جعبه را بیرون میکشید. کاغذی که پاسخ نامهاش، احتمالاً اولین و آخرین چیزی بود که از دلایلا، آن زن مسحورکننده، دریافت میکرد.
نقل قول:
بارتی
ما برای هم ساخته نشدهایم. من ویلا هستم و تو جادوگر.
به احترام عشقی که به من داری، یادگاریام را از من بپذیر و دیگر برایم ننویس. امیدوارم در راه درستی از آن استفاده کنی.
دلایلا
چند تار موی دلایلا از میان کاغذ به هوا برخاست و معلق پیش چشمان ناباور بارتی قرار گرفت.
ماهها تلاش او بالاخره جواب داده بود.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1405/8/1 10:32:45
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

مرحلهی دوم خرید چوبدستی بالای 45 سانتیمتر و با انعطافپذیری بالا
با اینکه تابستان گرمی بود، آن روز جمعه، سیزدهم آگوست، در آن لحظات خاص، پیتر سرمای عجیبی در بندبند وجود خود احساس میکرد. امید به رهایی همان لحظهای از دلش رخت بر بست که به چشم خود ساحرگان و جادوگران بیشماری را دید که از گوشه گوشهی اروپا، از پناهگاههای زیرزمینی یا کلبههای دِل جنگل به قول خودشان شکار کرده بودند تا یکباره آتش بزنند. در میان جمعی که میدید، او آنچنان نیرویی نداشت.
ماگلها مثل آنها قدرتهای ماورایی نداشتند، اما همین دست و پای بسته و محدودیتها باعث شده بود نبوغ و هوش سرشار انسانی را به کار گیرند و در برابر بیماری و صید حیوانات درنده شدن و بسیاری از اتفاقات ناخوشایند دوام بیاورند. پرواز که روزگاری از دسترسشان خارج بود و فقط به دنیای جادو تعلق داشت، حالا با ایدههای خلاقانهی ماگلها کم کم داشت امکانپذیر میشد.
پیتر را هم مثل دیگران با دستبندی آغشته به نوعی مادهی باستانی به تیرک چوبی بسته بودند. احساس میکرد آن ماده جادوی درونش را آرام کرده بود و بغرنج بودن شرایط باعث نمیشد از آن کارهای محیرالعقول بکنند و خود را از بند رها سازند.
- روغنها را روی پاهایشان بریزید! امروز یک بار برای همیشه به دوران سحروجادو پایان میدهیم!
این را ماگلی فریاد میزد که با گامهای بلند دور دایرهی جادوگران بستهشده به تیرکها راه میرفت. پیتر سعی داشت ذهن او را بخواند. مرد قدبلندی که چشم راست نداشت. روی چشم را به سبک دزدان دریایی با یکجور ماسک چشمبند پوشانده بود. دیگرانی که ظاهراً همگی زیردستانش بودند بیچون و چرا هر چیزی که میخواست اجرا میکردند. طی آن چند روز منتهی به جمعهی سیاه، نه تنها پیتر، حتی بقیه هم در سکوت کاریزمای او را تحسین میکردند.
- ایمان داشته باشید که در جنگ ما و آنها، پیروزی نهایی با ماست.
حق با او بود. سالها بود که ماگلها نمیتوانستند حتی یکی از جادوگرها را بهاندازهی نیش پشهای مجروح کنند؛ این درحالی بود که خبر مرگهای عجیب و غریب و بیرحمانهی ماگلها مدام به گوش فرمانده میرسید. تحقیق کرده بود. تهتوی همهچیز را در میآورد. خانوادهای که کوچک و بزرگشان، پیر و جوانشان در یک روز و ساعت یکسان، درست وقتی همگی برای جشن تولد در خانه دور هم جمع شده بودند، ناگهان گویی چیزی نامرئی خونشان را مکیده باشد، دستهجمعی جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند. هیچ آثار درگیری پیدا نکرده بود. حتی بادکنک کاغذی که خود فرمانده صبح برای پسر یکی یک دانهاش درست کرده بود جابهجا نشده بود.
کادوی تولدی که برای پسر سه سالهاش گرفته بود، یک تکشاخ چوبی تقریباً دوبرابر اندازهی بچهاش، حالا کنار پای گروه جادوگر پیش رویش، آغشته به روغن، آماده بود که بسوزد و شاید روح پسرش و کل اعضای خانوادهاش را آرامش دهد.
پیتر به خودش آمد و دوباره احساس کرد یأس سرتاسر وجودش را فرا گرفته. او موفق شده بود ذهن فرمانده را بخواند. انگیزهی او را از این کار پیدا کند. چه کسی میتوانست به او ثابت کند؟ به او بفهماند که آن قتلها کار هر کسی میتوانسته باشد؟
دهانش را باز کرد.
- ما...
فرمانده چرخید و رو در روی پیتر قرار گرفت. چشم در چشم. پیتر دهانش را بست و آرزو کرد کاش هیچ نمیگفت.
- این یه نفر رو بیارید پایین.
سه نفر از زیردستانش جلو آمدند. یکی از آنها که هیکل درشتتری نسبت به بقیه داشت با یک دست پیتر را از تیرک جدا کرد و جلوی پای فرمانده انداخت.
- چیزی گفتی راسوی ابله؟
پیتر فقط به او زل زد. با خودش میگفت ای کاش ساکت مانده بود. اما فرمانده ساعتها منتظر همین بهانه بود. بهانهای برای جدا کردن یکی از میان جمع. یکی که بتواند عقدههایش را سر او خالی کند، قبل از اینکه سوختن بقیه را به تماشا بنشیند.
یک لگد به فکِ پیتر و خون و دندان که روی زمین ریخت.
- خیال کردی آوردیمت پیکنیک نه؟ تو و امثال تو اونقدری جنایت کردید که الان اگه قبل از مرگ هزار بار شکنجهتون بدم هم حقتونه.
دردی که پیتر احساس میکرد حالا دیگر فقط رنج و عذابی نبود که فرمانده در آن روز تولد نحس در قلب و روح خود احساس میکرد. این انصاف نبود. پیتر سن زیادی نداشت اما از زمانی که یاد گرفته بود چطور از جادو استفاده کند، جز در راه خیر از آن بهره نبرده بود. آزارش به هیچ ماگلی نرسیده بود.
- حرف بزن. مگه نمیخواستی حرف بزنی؟ بگو. چی میخوای بگی؟
نمیتوانست جوابی بدهد. کنترلی روی قدرت ذهنخوانیاش نداشت. حالا میفهمید این استعداد جالب، که طبیعتاً با مرگش به زودی از بین میرفت، وابسته به جادوی درونش نبود. دستبند فلزی و مواد ضدجادو کارشان را درست انجام داده بودند.
مشکل اینجا بود: ذهنش به ذهن فرمانده و احساسش به احساس او گره خورده بود. انگار حالا پیتر هم از آن جادوگران، از همهی جادوگران بیزار شده بود.
دیگر اثری از نور خورشید نبود. مِه غلیظی دور پاهایش شکل گرفته بود. مِهی که انگار هیچکس جز پیتر نمیدید.
- حرفی نداری که بزنی پسر. حالا خوب تماشا کن.
فرمانده سرش را به سمت یکی از زیردستانش تکان داد که مشعل به دست منتظر علامتش بود.
آتش... آتشی پرحرارت که بلافاصله روی گوشت و چوب را فراگرفت.
چیزی که مقابل دیدگان پیتر اتفاق میافتاد، از هر چیزی که به عمرش دیده بود، واقعیتر بود. این بار ماگلها پیروز شده بودند. تا پیش از آن، زد و خوردهای ناخواستهای بین جادوگران و ماگلها بهوجود آمده بود. اگر طرف مقابلشان جادوگری سیاه بود، نتیجه چیزی شبیه به سرنوشت خانوادهی فرمانده میشد؛ اما وقتی جادوگران خیرخواه در برابر عدهای ماگل متخاصم قرار میگرفتند، همهچیز مثل مانور بیخطری پیش میرفت که از دید ماگلها پیروزی معجزهآسا و از دید جادوگران، مرگ جعلیشان و ایجاد توهم پیروزی در ماگلها بود.
جیغ و فریاد آنها این بار حقیقتی غیرقابلانکار بود و پیتر... با استعداد غریبی که داشت، استعدادی که حتی در میان جادوگران هم خاص بود، رنج تکتک آنها را حس میکرد. گویی بیست بار او را سوزانده باشند. او هم با آنها فریاد میزد.
فرمانده هم فریاد میزد... زیردستانش فریاد میزدند...
مِه غریب حالا مثل توپ گردی که لحظه لحظه بزرگتر میشد، همه را دربرمیگرفت. همه فریاد میزدند. همه میسوختند. همه در احساس و افکار و خاطراتی مشترک غرق میشدند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1405/8/1 1:30:42
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1405/8/1 1:36:23
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1405/8/1 1:36:23
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

مرحلهی اول خرید چوبدستی از نوع مرغوب
درخت اشک پرندگان
- خوب میدونم با چه چیزی طرفیم. اونجا رو ببین؟ کلاغ وسط این بیابون برهوت!
- قبلش باید از خودت بپرسی خود ما وسط این بیابون چه میکنیم؟
- ما اینجا دنبال چیزی میگردیم که مال ما نیست.
- داری حوصلهم رو سر میبری بارتی. از سر شب هر جا گفتی پا به پات اومدم. گفتی اول بریم میخونه لبی تر کنیم، اومدم. گفتی بریم خونهی فلانی که باغ تمشک داره اومدم.
- اومدی رودولف مگه بهت بد گذشت؟ اصلاً شده من تو رو جایی ببرم بد بگذره؟
- نه بد نگذشت ولی بابت این ول چرخیدنا باید به ارباب و شاید حتی بدتر از اون، به بلاتریکس جواب پس بدیم!
- ببین کی داره این حرف رو میزنه! اگه اینقدر دل نگران واکنش اونایی، بهم کمک کن زودتر کاری رو که سالها براش برنامهریزی کردم انجام بدم.
- ای بابا... باشه. پس نمیخوای بگی وسط این بیابون چه میکنیم.
- خواهی دید. فقط بهم بگو نظرت راجع به اون کلاغها که همین الان پر زدن و رفتن چی بود؟
- در مورد کلاغها... خُب احتمالاً یه نیروی سیاهی این اطراف هست که اونا رو جذب خودش کرده. الان سوال بزرگتر اینه که اون ققنوس لعنتی اینجا چی میخواد؟
- ققنوس؟ دیدمش! عالیه!
- بریم به سمتش؟
- نه هنوز. یه کم دیگه مخفی بمونیم. داری میبینی که چه اتفاقی افتاده؟
- فقط میبینم که اون ققنوس هم درست همون نقطهای فرود اومد که کلاغا بودن.
- و دیدی که چیکار کرد؟
- یه چیزی از روی زمین برداشت و خورد؟
- نه... اون هم پرواز کرد و رفت. کار تمومه. بیا بریم جلوتر تا بهت بگم.
- تُف به ذاتت بارتی. نه به خوشگذرونیهای دیشبمون، نه به این دیوانهبازیهای الانت. بیا. اومدیم. الان رسیدیم به همون نقطهای که... یا سالازار!
- پس تو هم میبینی! آوردمت که مطمئن باشم اسیر توهم نیست.
- بارتی این... یه نهاله وسط بیابون؟
- این یه نهال ساده نیست رودولف. بذرش رو وقتی بچه بودم از پدربزرگم گرفتم. بذری که از خود جهنم اومده.
- از خود جهنم...؟
- از جنس جادوی سیاهیه که هر دومون توی آزکابان حس کردیم... باهاش خو گرفتیم...
- تو رو که زود نجات دادن بردن بارتی.
- آره اما گاگول که نیستم. تو هم حسش میکنی. پدربزرگم خیلی واضح و روشن بهم گفته بود. این بذر رو هر جای دنیا بکاری، پرندههایی از هر نژادی رو به خودش جذب میکنه. پرندههایی که به سمتش جذب میشن و...
- و چی؟
- اونقدر تاریکی و غم از دل سیاه جهنم با خودش داره که اونا هر کدوم یه قطره اشکشون رو پای این بذر میریزن. و آخرین پرندهای که خودش رو میرسونه...
- ققنوسه!
- میبینی چقدر سریع رشد کرده؟
- درختی که از همین اول سیاهه. بارتی نقشهت چیه؟ نباید به ارباب بگیم؟
- به نظرت من کاری رو بدون مشورت گرفتن از ارباب انجام میدم؟ درخت من آمادهست. درختی که چوبدستی جدید من میشه... درختی از یه بذر جهنمی. بذری که عصارهی غم و اندوه میلیونها گناهکار اسیر جهنم بوده.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

مرحله دوم و سوم
انعطاف ناپذیر هسته پر ققنوس ۳۱ سانت
دردوران جنگ هاگواتز خیلی از خانه هایه هاگزمید خراب شد
خیلی از جادوگران و ساحرگان کشته شدند
خیلی از موجودات جادویی مثل تک شاخ یا سانتور ها مردند
در میدان جنگ مه غلیظی بود
هری هیچ ایده ای برایه مقابله با ولدمورت نبود
همه خیال میکردند می بازیم ولی ماامیدمون رو از دست ندادیم و جنگیدیم
برام در جنگ جالب بود هر کس که میمرد کسی که دوستش داشت بیشتر غریضه جنگی به دست می اورد
اون روز دلم پرواز میخواست چون در طول پرواز ارام میشوم و خیال میکنم در بهترین جای دنیام
روز عجیبی بود همه دروحال جنگ بودن بعضی ها به خاطر خودشون بعضی ها به خاطر کسانی که از دست دادن بعضی ها هم برایه منفعت خودشون ولی همه یه چیز در ذهن داشتن شکست ولدمورت در اخر جنگ چیزی دیدم یک ققنوس دیدم ققنوس اشنایی بود داشت او هم میجنگید اخر جنگ او را کشته پیدا کردم ولی چون زیبا بود از پر هایه او چند پر ققنوس برداشتم
بعد از پایان جنگ اون پر رو در چوبدستی ام به کار بردم وقتی پر را در چوبدستی قرار دادم چوب چوبدستی طرح هایه خیلی زیبایی گرفت و قدرتی باور نکردنی
انعطاف ناپذیر هسته پر ققنوس ۳۱ سانت
دردوران جنگ هاگواتز خیلی از خانه هایه هاگزمید خراب شد
خیلی از جادوگران و ساحرگان کشته شدند
خیلی از موجودات جادویی مثل تک شاخ یا سانتور ها مردند
در میدان جنگ مه غلیظی بود
هری هیچ ایده ای برایه مقابله با ولدمورت نبود
همه خیال میکردند می بازیم ولی ماامیدمون رو از دست ندادیم و جنگیدیم
برام در جنگ جالب بود هر کس که میمرد کسی که دوستش داشت بیشتر غریضه جنگی به دست می اورد
اون روز دلم پرواز میخواست چون در طول پرواز ارام میشوم و خیال میکنم در بهترین جای دنیام
روز عجیبی بود همه دروحال جنگ بودن بعضی ها به خاطر خودشون بعضی ها به خاطر کسانی که از دست دادن بعضی ها هم برایه منفعت خودشون ولی همه یه چیز در ذهن داشتن شکست ولدمورت در اخر جنگ چیزی دیدم یک ققنوس دیدم ققنوس اشنایی بود داشت او هم میجنگید اخر جنگ او را کشته پیدا کردم ولی چون زیبا بود از پر هایه او چند پر ققنوس برداشتم
بعد از پایان جنگ اون پر رو در چوبدستی ام به کار بردم وقتی پر را در چوبدستی قرار دادم چوب چوبدستی طرح هایه خیلی زیبایی گرفت و قدرتی باور نکردنی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/29 16:46:33
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/29 16:47:49
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/29 16:47:49
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 12:11
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
684
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

« مرحله اول تا سوم »
چوب درخت رنگینکمان، هستهی موی یال تکشاخ، انعطافپذیری کم، 27 سانتیمتر
(طبق این اطلاعیه چون قبلا چوبدستی داشتم امکان یکی کردن مراحل بود.)
چوب درخت رنگینکمان، هستهی موی یال تکشاخ، انعطافپذیری کم، 27 سانتیمتر
(طبق این اطلاعیه چون قبلا چوبدستی داشتم امکان یکی کردن مراحل بود.)
گابریل یازده ساله شده بود و این یعنی وقتش فرا رسیده بود تا بالاخره چوبدستی خودش رو داشته باشه. اما در خاندان دلاکور، صاحب چوبدستی شدن به معنای رفتن به فروشگاه چوبدستیفروشی و خریدنش نبود، کاری که اکثر جادوگران و ساحرگان انجام میدن. بلکه خانوادهی دلاکور نسل در نسل رسم داشتن که خودشون مواد سازندهی چوبدستی، یعنی چوب و هستهش رو انتخاب و تهیه کنن و با تحویل اونا به یک چوبدستیساز ماهر، صاحب چوبدستی جدیدشون بشن. حالا نوبت گابریل رسیده بود که بعد از خواهرش این سنت خانوادگی رو ادامه بده و مواد سازندهی چوبدستیش رو تهیه کنه.
گابریل از مدتها پیش برای این کار بسیار ذوق داشت، اونقد که حسابی فکر همهجاشو کرده بود که میخواد چوبدستیش از چه چیزهایی ساخته بشه. اما ایدهای که تو ذهنش داشت، نیاز به زمانبندی خاصی داشت تا بتونه انجام بشه. بنابراین گابریل مدت زمان زیادی بود که اخبار آب و هوا رو دنبال میکرد تا تاریخی که چند روز بارونی خواهند داشت رو پیدا کنه. و وقتی بالاخره تاریخ مورد نظرش برای روزهای بارونی رو پیدا میکنه، از مدتی قبل از فرا رسیدنش، یه درخت معمولی بید در جایی که معمولا بعد از هر بارندگی رنگینکمون بزرگ و درخشانی تشکیل میشه میکاره تا مطمئن بشه با فرا رسیدن اون روز بارونی، درخت به قدری سر از خاک در آورده تا از چوبش بشه برای ساخت چوبدستی استفاده کنه.
و حالا اون روز سر رسیده بود و گابریل تمام مدت با اشتیاق از پشت پنجرهی خونه به بارونی که میبارید و ضربات آرومی به پنجره وارد میکرد خیره شده بود تا با پایان پیدا کردنش از خونه بزنه بیرون و به درخت کوچیکش سر بزنه. اتفاقی که ساعتی بعد رخ میده و گابریل در حالی که از خوشحالی سر از پا نمیشناسه، بارونیشو به تن میکنه و بدو بدو به محوطهی سر بازی از جنگل اطراف خونه که درختشو کاشته بود میره. درست طبق انتظارش رنگین کمون زیبا، بزرگ و درخشانی درست بالای سر همون نقطهای که درختشو کاشته بود، تشکیل شده بود.
گابریل نگاهشو از رنگینکمون برمیداره و بالای سر درخت کوچیکش میشینه. ظرف کوچیکی که از پودری که از خاک یکی از سرزمینهای پریزاد نشین تهیه شده بود و خاصیت جادویی داشت رو از جیبش در میاره. وقتش بود تا چیزی که تمام این مدت تو خیالاتش تصور کرده بود رو پیاده کنه. برای گابریل اینطور نبود که امید داشته باشه که تصوراتش جواب میده. بلکه مطمئن بود چیزی که تو ذهنشه دقیقا به همون شکل اتفاق میفته!
پس در حالی که هنوز رنگینکمون با تمام قدرت تو آسمون خودنمایی میکرد، کل پودر رو کف دستش خالی میکنه و اونو به آرومی بالای سر درخت کوچیکش پخش میکنه. بعدش همونطور که نشسته، با کمک زانوهاش عقب میره تا اتفاقی که انتظارشو داشت رخ بده. پودرهای پخش شده که بسیار سبک بودن، برای مدتی معلق در هوای اطراف درخت میمونن و هالهای درخشان همچون مه بوجود میارن که رنگای رنگینکمونی که بالای سرش قرار داشت رو در خودشون انعکاس میدن.
با گذشت زمان کمی، ناگهان پودرها که حالا به رنگارنگی رنگینکمون بودن، به آرومی سقوط میکنن و شروع به جذب شدن به تار و پور درختچه میکنن. در نتیجهش درخت که تا لحظاتی پیش به رنگ قهوهای بود، شروع میکنه به تغییر رنگ دادن و درست مثل رنگینکمون، رنگارنگ میشه. گابریل از شدت خوشحالی جیغ بلندی میکشه، کنار درخت زانو میزنه و به آرومی تنهی باریک درخت رنگینکمونش رو در آغوش میگیره.
گابریل وقتی به اندازه کافی درختچه رو در آغوش میکشه، خاک پای درخت رو کنار میزنه و تک تنهی باریکش که همچون ساقهای از جنس رنگینکمون بود رو از توی خاک بیرون میکشه. دقیقا به اندازهی ساخت یک چوبدستی بود. حالا که چوب چوبدستیش رو داشت، کافی بود تا هسته رو هم بیاره تا کار ساخت چوبدستیش به اتمام برسه. فکر اونجاشم کرده بود!
یاد زمانی میفته که تو همین جنگل جادویی کنار خونهشون نشسته بود که ناگهان کره تکشاخی سر میرسه و به گابریل نزدیک میشه. اونا برای مدتی با هم بازی میکنن تا این که با نزدیک شدن شب، هر دو مجبور به بازگشت به خونه میشن. گابریل با دیدن کره تکشاخ که در حال ناپدید شدن پشت بوتهزار بود، از دوست تکشاخش خداحافظی میکنه تا به خونه برگرده.
با رسیدن به خونه، ماجرا رو برای خانوادهش تعریف میکنه، چیزی که قاعدتا باور نمیکنن چون تکشاخها موجودات نایابی هستن که اصولا به انسانها نزدیک نمیشن. با این حال وقتی فلور در حال کمک به گابریل بود تا شنلش رو در بیاره، یک تار موی یال کره تکشاخ رو پیدا میکنه که به لباسش چسبیده. با تعجب میپرسه:
- این چیه دیگه؟
- اوه فکر کنم دوست جدیدم یه چیزی بهم هدیه داده!

گابریل با خوشحالی تار مو رو میگیره و محکم به آغوش میکشدش. تار مویی که نه به قصد قدرتطلبی، بلکه به خاطر مهربونی خودش و اعتمادی که کره تکشاخ بهش کرده بود یادگاری نگهش میداره. تا این که در یازده سالگی به ذهنش میرسه که میتونه از همون مو، برای هستهی چوبدستیش استفاده کنه. ترکیب شدن این هسته با چوب درخت رنگینکمون باعث میشه که چوب ظاهری شبیه به شاخی رنگارنگ از یک تکشاخ بگیره که با یک دستهی چوبی ساده اما تزئینشده، تبدیل به یک چوبدستی جادویی زیبا برای گابریل میشه.
چوب درخت رنگینکمان، با هستهی موی یال تکشاخ، انعطافپذیری کم و به طول 27 سانتیمتر

افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

جنس چوب:سرخدار سیاه وحشی
درخت سرخدار عادی به راحتی رشد میکنه ولی درخت سرخدار سیاه وحشی چند مرحله داره برایه رشدش
باید دانه عادی درخت سرخدار رو در روغن در هم کننده بندازی و گل سیاه وحشی و سیاهی وجود کسی رو در ان بریزی تا باهم قاطی بشن تا دانه سرخدار سیاه وحشی به وجود بیاد البته زمان قاطی شدن یک سال طول میکشه ولی وقتی که زمانه خاک کردنش برسه کاملا سیاه شده و اگر بدون دستکش محافظ در دست بگیری دستت تاول هایه بزرگ میزنه.
زمان خاک کردن باید تا یک کیلومتر در زمین حفر کنی بعدش باید یکی ایثار کنه و خودش را بالایه دانه قربانی کنه چون باید قبل خاک کردن خون روش بریزه وقتی قربانی شد و خون رویه دانه ریخت تاک روش میریزه و باید هر دوروز یک بار پنج لیتر اب باید روش بریزه.
زمان رشد درخت ۵ سال هست ولی وقتی که رشد کنه یک درختی بزرگ و برومند هست که رنگ سیاهی غلیظی است. برایه قطع کردنش نیاز به ۱۰ تا ادم هست که قطع بشه و به راحتی قطع نمیشه.
وقتی قطع شد میره برایه چوبدستی سازی
وقتی چوب بریده شده الان وقت ساخت چوب خامشه
وقتی چوب خام هم اماده میشه دیگر فقط مغز چوب رو میخواد
چون رنگ چوب خودش سیاه هست اصلا نیاز به رنگ نیست
درخت سرخدار عادی به راحتی رشد میکنه ولی درخت سرخدار سیاه وحشی چند مرحله داره برایه رشدش
مرحله اول
باید دانه عادی درخت سرخدار رو در روغن در هم کننده بندازی و گل سیاه وحشی و سیاهی وجود کسی رو در ان بریزی تا باهم قاطی بشن تا دانه سرخدار سیاه وحشی به وجود بیاد البته زمان قاطی شدن یک سال طول میکشه ولی وقتی که زمانه خاک کردنش برسه کاملا سیاه شده و اگر بدون دستکش محافظ در دست بگیری دستت تاول هایه بزرگ میزنه.
مرحله دوم
زمان خاک کردن باید تا یک کیلومتر در زمین حفر کنی بعدش باید یکی ایثار کنه و خودش را بالایه دانه قربانی کنه چون باید قبل خاک کردن خون روش بریزه وقتی قربانی شد و خون رویه دانه ریخت تاک روش میریزه و باید هر دوروز یک بار پنج لیتر اب باید روش بریزه.
مرحله سوم
زمان رشد درخت ۵ سال هست ولی وقتی که رشد کنه یک درختی بزرگ و برومند هست که رنگ سیاهی غلیظی است. برایه قطع کردنش نیاز به ۱۰ تا ادم هست که قطع بشه و به راحتی قطع نمیشه.
وقتی قطع شد میره برایه چوبدستی سازی
مرحله چهارم
وقتی چوب بریده شده الان وقت ساخت چوب خامشه
وقتی چوب خام هم اماده میشه دیگر فقط مغز چوب رو میخواد
چون رنگ چوب خودش سیاه هست اصلا نیاز به رنگ نیست
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥


جزئیات کاربر

مرحله دوم -
کلمات استفاده شده : . جنگل . مه . تکشاخ . جنگ . توپ . خانه . دوران . جادوگران . ساحرگان . امید . بیماری . جالب . پرواز . خیال . آرام
انعطاف ناپذیری ( زیر 700 کلمه )
( 40 سانتی متر )
بین مشنگ های جنگی به وجود آمده بود که این جنگ به جنگل جادویی ای رسیده بود که حیوانات جادویی زیادی در آنجا زندگی میکردن .
در این میان جادوگران و ساحرگان به امید کمک به حیواناتی که به دست مشنگ ها آسیب دیده بود دیده بودند به جنگل ها میرفتن برای کمک در این میان گودریک گریفیندور که عاشق حیوانات بود در کنار برادرانش به جنگل جادویی رفت ، او سوار جاروی پرنده شد و تمام راه جنگل مقصد را پرواز کرد .
به جنگلی رسید که توسط توپ های جنگ مشنگ ها بخش بزرگی از آن نابود شده بود و اجساد شوالیه ها همه جا افتاده بود .
تمام جنگل را مه گرفته بود ، شاید به دلیل آخرین توپ باران .
گریفیندور رد پای یک تک شاخ را دید و رد پا هارو دنبال کرد و به تک شاخی رسید که زخمی بر روی زمین افتاده بود ، دوران سختی برای همچین حیوانی بود .
تک شاخ به نظر آرام میامد و گودریک به خیال کمک به آن حیوان نزدیک شد و با جادو زخم و بیماری های آن حیوان را درمان کرد و با خود گفت این حیوان بسیار جالب است .
سپس لعنت فرستاد بر کسی که جنگ را شروع کرده و خانه ی طبیعی این حیوانات را نابود کرده.
گودریک بقیه روز را به حیوانات دیگر کمک کرد و شوالیه های زخمی را نجات میداد .
بله قربان گودریک گریفیندور کار های بشر دوستانه هم میکرد
کلمات استفاده شده : . جنگل . مه . تکشاخ . جنگ . توپ . خانه . دوران . جادوگران . ساحرگان . امید . بیماری . جالب . پرواز . خیال . آرام
انعطاف ناپذیری ( زیر 700 کلمه )
( 40 سانتی متر )
بین مشنگ های جنگی به وجود آمده بود که این جنگ به جنگل جادویی ای رسیده بود که حیوانات جادویی زیادی در آنجا زندگی میکردن .
در این میان جادوگران و ساحرگان به امید کمک به حیواناتی که به دست مشنگ ها آسیب دیده بود دیده بودند به جنگل ها میرفتن برای کمک در این میان گودریک گریفیندور که عاشق حیوانات بود در کنار برادرانش به جنگل جادویی رفت ، او سوار جاروی پرنده شد و تمام راه جنگل مقصد را پرواز کرد .
به جنگلی رسید که توسط توپ های جنگ مشنگ ها بخش بزرگی از آن نابود شده بود و اجساد شوالیه ها همه جا افتاده بود .
تمام جنگل را مه گرفته بود ، شاید به دلیل آخرین توپ باران .
گریفیندور رد پای یک تک شاخ را دید و رد پا هارو دنبال کرد و به تک شاخی رسید که زخمی بر روی زمین افتاده بود ، دوران سختی برای همچین حیوانی بود .
تک شاخ به نظر آرام میامد و گودریک به خیال کمک به آن حیوان نزدیک شد و با جادو زخم و بیماری های آن حیوان را درمان کرد و با خود گفت این حیوان بسیار جالب است .
سپس لعنت فرستاد بر کسی که جنگ را شروع کرده و خانه ی طبیعی این حیوانات را نابود کرده.
گودریک بقیه روز را به حیوانات دیگر کمک کرد و شوالیه های زخمی را نجات میداد .
بله قربان گودریک گریفیندور کار های بشر دوستانه هم میکرد
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

مرحله اول -
در افسانه ها آمده که در روز وصلت دو خدای بزرگ یعنی خدای خورشید و زمان ، آکتاش خدای زمان و کینارت خدای خورشید ، ذراتی از این دو خدا بر روی بلند ترین کوه جهان یعنی کوه هیرا افتاد و از این ذرات درختی به وجود آمد که قدرت آسمان و زمان در آن وجود دارد .
کتاب را بست ، این کتابی بود که از یک کتابخانه باستانی برداشته بود که نگهبان آن یک جغد غول پیکر بود ، در کتاب راه و مسیر کوه هیرا وجود داشت .
گودریک گریفیندور سه سال تمام در حال بالا رفتن از کوه بود در این میان روز ها اژدهایان با او حمله میکردن و شب ها خفاش ها خونخوار عظیم .
در این میان بعد از سه سال بالاخره به دروازه ی قله ی کوه رسید ، در آنجا باید چیزی از خودش اهدا میکرد و او یک انگشت و ریسه های قلبش را اهدا کرد .
دروازه باز شد در مسیر زمین و زمان از بین رفته بود ، بخشی بزرگ از مسیر در چند ثانیه کوتاه به پایان رسید و بخش های کوچکی از مسیر ساعت ها طول میکشید.
پس از رد کردن هفت هزار پله ی دیگر از زمین و آسمان آتش میریخت ، بخش بزرگی از بدن گودریک در آتش سوخت اما او ادامه داد پس از آن در بالای او در فراز آسمان ها اژهایان پرواز میکردند و در کنارش شیر های غول پیکر .
بالاخره به درخت رسید
انگار با یک خط کش درخت را دو نیم کردن نیمی از آن سیاه بود و ستارگان در آن مشخص بود و نیمی دیگر طلایی بود و برگ هایش در آتش میسوخت .
هدف گودریک درآوردن بخشی از میان این دو قسمت بود
طول درخت به صد ها متر میرسید .
گودریک به سمت درخت رفت ، ناگهان دو زن در کنارش از خاکستر برگ ها ظاهر شدن .
یکی از آن ها صورت رنگ پریده و گیسویان سیاه داشت که بی آنکه باد به آنها بزند در حال تکون خوردن بودن
یکی دیگر گیسویان طلایی ای داشت که به سوی آسمان در حال حرکت بود .
گودریک نیازی نداشت بپرسد آن ها کی هستن . میدانست آن دو خدای خورشید و زمان هستن
- آکتاش و کینارت .
آکتاش گفت : گودریک گریفیندور ... تو در جایی آمدی که تا حالا هیچ انسانی پاشو نزاشته
کینارت : - اینکه تا همین الان کشته نشدی به لطف ما هست که بهت رحم کردیم
گریفیندور : - این لطف شما نبوده ، قدرت من بود ، من فقط قسمتی از چوب اون درخت رو میخوام .
آکتاش : - تو نمیتونی چون این درخت فرزند ماست تو حق اینو نداری که به فرزند ما آسیب بزنی .
گریفیندور : پس به زور انجامش میدم . سپس مکثی کرد و ادامه داد ، اینجا جایی بین دنیای خدایان و دنیا انسان هاست شما قدرت کافی رو ندارین .
دو ایزدبانو از دستان خود نور سیاه و طلایی به گودریک گریفیندور پرتاب کردن
گریفیندور نیز با شمشیرش جلوی ضربه آنها رو گرفت و شمشیرش قدرت آنها رو جذب کرد ، سپس او با قدرت خود آنها با شمشیرش نوری نارنجی به دو ایزد پرتاب کرد
دو ایزد ناپدید شدن و سپس صدای آکتاش اومد که میگفت : گودریک تو میتونی هنگامی که ما قدرت کافی رو نداریم به ما حمله کنی و چوب مارو برداری ولی بدون تا آخر عمرت نفرین میشی .
گریفیندور توجهی نکرد ، با شمشیرش بخشی از چوب وسط درخت را کند و سپس به راه افتاد ، به سمت پرتگاه رفت و خودش را پایین انداخت که برگردد .
جنس چوب : خار چوب خورشید و زمان
در افسانه ها آمده که در روز وصلت دو خدای بزرگ یعنی خدای خورشید و زمان ، آکتاش خدای زمان و کینارت خدای خورشید ، ذراتی از این دو خدا بر روی بلند ترین کوه جهان یعنی کوه هیرا افتاد و از این ذرات درختی به وجود آمد که قدرت آسمان و زمان در آن وجود دارد .
کتاب را بست ، این کتابی بود که از یک کتابخانه باستانی برداشته بود که نگهبان آن یک جغد غول پیکر بود ، در کتاب راه و مسیر کوه هیرا وجود داشت .
گودریک گریفیندور سه سال تمام در حال بالا رفتن از کوه بود در این میان روز ها اژدهایان با او حمله میکردن و شب ها خفاش ها خونخوار عظیم .
در این میان بعد از سه سال بالاخره به دروازه ی قله ی کوه رسید ، در آنجا باید چیزی از خودش اهدا میکرد و او یک انگشت و ریسه های قلبش را اهدا کرد .
دروازه باز شد در مسیر زمین و زمان از بین رفته بود ، بخشی بزرگ از مسیر در چند ثانیه کوتاه به پایان رسید و بخش های کوچکی از مسیر ساعت ها طول میکشید.
پس از رد کردن هفت هزار پله ی دیگر از زمین و آسمان آتش میریخت ، بخش بزرگی از بدن گودریک در آتش سوخت اما او ادامه داد پس از آن در بالای او در فراز آسمان ها اژهایان پرواز میکردند و در کنارش شیر های غول پیکر .
بالاخره به درخت رسید
انگار با یک خط کش درخت را دو نیم کردن نیمی از آن سیاه بود و ستارگان در آن مشخص بود و نیمی دیگر طلایی بود و برگ هایش در آتش میسوخت .
هدف گودریک درآوردن بخشی از میان این دو قسمت بود
طول درخت به صد ها متر میرسید .
گودریک به سمت درخت رفت ، ناگهان دو زن در کنارش از خاکستر برگ ها ظاهر شدن .
یکی از آن ها صورت رنگ پریده و گیسویان سیاه داشت که بی آنکه باد به آنها بزند در حال تکون خوردن بودن
یکی دیگر گیسویان طلایی ای داشت که به سوی آسمان در حال حرکت بود .
گودریک نیازی نداشت بپرسد آن ها کی هستن . میدانست آن دو خدای خورشید و زمان هستن
- آکتاش و کینارت .
آکتاش گفت : گودریک گریفیندور ... تو در جایی آمدی که تا حالا هیچ انسانی پاشو نزاشته
کینارت : - اینکه تا همین الان کشته نشدی به لطف ما هست که بهت رحم کردیم
گریفیندور : - این لطف شما نبوده ، قدرت من بود ، من فقط قسمتی از چوب اون درخت رو میخوام .
آکتاش : - تو نمیتونی چون این درخت فرزند ماست تو حق اینو نداری که به فرزند ما آسیب بزنی .
گریفیندور : پس به زور انجامش میدم . سپس مکثی کرد و ادامه داد ، اینجا جایی بین دنیای خدایان و دنیا انسان هاست شما قدرت کافی رو ندارین .
دو ایزدبانو از دستان خود نور سیاه و طلایی به گودریک گریفیندور پرتاب کردن
گریفیندور نیز با شمشیرش جلوی ضربه آنها رو گرفت و شمشیرش قدرت آنها رو جذب کرد ، سپس او با قدرت خود آنها با شمشیرش نوری نارنجی به دو ایزد پرتاب کرد
دو ایزد ناپدید شدن و سپس صدای آکتاش اومد که میگفت : گودریک تو میتونی هنگامی که ما قدرت کافی رو نداریم به ما حمله کنی و چوب مارو برداری ولی بدون تا آخر عمرت نفرین میشی .
گریفیندور توجهی نکرد ، با شمشیرش بخشی از چوب وسط درخت را کند و سپس به راه افتاد ، به سمت پرتگاه رفت و خودش را پایین انداخت که برگردد .
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/21
تولد نقش: 1405/05/21
آخرین ورود: امروز ساعت 12:08
از: میان شعله و خاکستر!
پستها:
58
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

~ برنامهی ویژه همخوانی سه فصل دوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان
این هفته میتونین با شرکت در مراحل چوبدستیگستران، چوبدستیتون رو با تخفیف بخرین!
پیشنهاد میکنم قبل از شروع، پست خلاصهٔ مراحل خرید چوبدستی رو بخونین. توی این پست، هر سه مرحله بهصورت ساده و خلاصه توضیح داده شده. اگه هم خواستین جزئیات بیشتری بدونین، میتونین پست شمارهٔ ۱ و پست شمارهٔ ۲ همین تاپیک رو بخونین.
- شما میتونین چوبدستی خودتون رو بسازین و معرفیش کنین تا نهتنها تصویرش در پروفایلتون قرار بگیره، بلکه امکان طلسم کردن بقیه هم براتون باز بشه. در این فرصت استثنایی، به ازای انجام هرکدوم از سه مرحلهٔ ساخت چوبدستی، یک توکن تخفیف دهدرصدی و ده گالیون جایزه دریافت میکنین.
علاوه بر این، با شرکت در تاپیک مغازهٔ الیواندر، میتونین یک توکن تخفیف بیستدرصدی دیگه هم بگیرین. در مجموع، میتونین از پنجاه درصد تخفیف برای خرید چوبدستی بهرهمند بشین و سی گالیون هم از قیمت نهایی کم کنین. (خرید از فروشگاه)
- اگه تا پایان مهلت نتونستین هر سه مرحله رو تموم کنین، نگران نباشین! مراحلی که توی همین هفته انجام دادین هم براتون حساب میشه و میتونین به همون نسبت تخفیف بگیرین.
یادتون باشه که این فرصت فقط تا پایان جمعه ۱ آبان وقت داره؛ پس اگه قصد خرید چوبدستی با تخفیف رو دارین، پس فرصت رو از دست ندین و از تخفیفتون استفاده کنین!
افرادی که لایک کردند
حداقل منفجر نشد!
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

شناسنامه چوبدستی
ساحرهی برگزیده، هلنا ریونکلاو!
دیدن این پیام به معنی این است که شما توانستهاید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

کد ثبت چوبدستی: ۱۲۷ن۱۱۵
جنس چوب: چوب مرغوب درخت ریونسلی
طول چوب: ۲۷ سانتیمتر
انعطافپذیری: انعطافناپذیر
هسته چوب: هسته یگانهی یال آرلاو
مالک: هلنا ریونکلاو
قیمت خرید: ۳۰۰گالیون*
توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادامالعمر میباشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علیالخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید. همچنین میتوانید چوبدستی خود را در دفتر ثبت چوبدستی ثبت کنید تا برای علاقمند به نمایش گذاشته شود.
پینوشت: بهدلیل داشتن چوبدستی از قبل، هزینهای دریافت نشد.
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

