جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1388 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی سوژه:

پرسی در حمام ارشد ها مشغول حمام کردن است که متوجه جانور عجیبی میشود! جانور پرسی را پدر خطاب می کند و با زبان عجیبی صحبت می کند! میرتل حرف های اورا ترجمه می کند و میگوید که ان جانور حاصل زندگی پرسی با یک سنجاب بوده است! این وسطا میرتل عاشق پرسی میشه و پرسی میگه اگه میخوای با من ازدواج کنی باید بری دیدن پیوز. در این پرسی نقشه شومی میکشه و تصمیم میگیره یه کاری کنه که میرتل و پیوز با هم ازدواج کنن و بعد بچه رو به اونا بده تا ازش نگهداری کنن. و چون پیوز قصد ازدواج داشته میرتل رو واسه ملاقاتش راهی میکنه و بعد بچه رو به اونا بده تا ازش نگهداری کنن. میرتل به دیدن پیوز میره و پیوز هم برای اینکه رای میرتل رو واسه ازدواج با پرسی بزنه شروع میکنه به بدگویی پرسی.

---------------------------------------

پرسی به کودکش نگاهی انداخت که عاشقانه دست کوچکش را رو سینه ی پرسی گذاشته بود . پرسی آنی اندیشید که چه قدر کودکش را دوست دارد . ناگهان به خود آمد و دست کودک را عقب زد. و با خود گفت:

پرسی تو چت شده؟تو رو چه به بچه داری؟ بذار اون دو تا روح بیکار بیان ازش نگهداری کنن.

در همین لحظه دیار مردگان

میرتل و پیوز پرواز کنان کنار هم به طرف خانه پیوز میرفتند و با هم گفتگو میکردند.
- پس چرا نمیگی چی میدونی؟

- خانم بذارید برسیم خونه من قول میدم برای شما همه چیز رو بگم. میدونستید خیلی خانم زیابیی هستید؟

- راست میگی؟

- بله بخصوص لباستون چقدر برازنده ی شماست...واقعا از آشنایی با چنین بانویی خوشبختم.

میرتل کمی ناز کرد و موضوع پرسی رو از یاد برد. هر دو به سمت خانه پیوز راهی شدند. ده دقیقه در راه بودند و از دیوارهای هاگوارتز گذشتند و به اتاقی بزرگ رسیدند که با اشیا خاکستری و روح وار تزیین شده بود. پیوز جلوتر رفت و صندلی قدیمی اما زیبایی رو جلو آورد و میرتل رو برای نشستن روی اون دعوت کرد.

نیمه های شب:

- خب عزیزم خیلی خوشحال شدم که دیدمت. فعلن خداحافظ تا بعد...کاری داشتی توی دستشویی هستم.

و میرتل پرواز کنان از آنجا دور شد.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: یکشنبه 4 مرداد 1388 02:55
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی فرزندش را بغل کرد و در داخل چادر نشست و رو به فرزندش گفت : ببین بابا فدات شه ، تو بخواب تا منم بتونم بخوابم . الان اینجا دیگه اون عکسا نیستن . نمی خوام دیگه بیدارم کنی ! امیدوارم متوجه شده باشی .

بچه سرش را بی دلیل حرکت داد و سرش را روی دست پدرش گذاشت . پرسی که این وابستگی عجیب فرزندش را دید کمی به خود لرزید و برای اولین بار پدر بودن را حس کرد . دست را دور کودکش حلقه کرد و با اندیشه هایی عجیب به خواب رفت . کودکش آرام گرفته بود ...



ديار مردگان

پیوز به میرتل نزدیک شد و تعظیم کوتاهی کرد و چون نمی دانست میرتل از کدام عهد و دوران است ، به نشانه ی احترام دست میرتل را بوسید . پیوز در نهایت ادب سکوت را شکست و گفت : من پیوز هستم خانوم ... میرتل عشوه گری کرد و گفت : منم میرتــــــل هستم .

- از آشنایی باهاتون خوشوقتم . می تونم شما رو به صرف رانی پرتقالی دعوت کنم ؟

- ایش ! من هايپ مشكي می خوام !

- آها بله ... حتما . شما بفرمایید بنشینید میرسم خدمتتون .

با هایپ مشکی آمد و نزدیک میرتل نشست . میرتل حقیقتا از دید پیوز یک فرشته به تمام معنا بود . میرتل که از رفتار مودبانه آمیخته با صمیمیت پیوز به وجد آمده بود گفت : خب ، بریم سر اصل مطلب .

- امم ، خب ... چی بگم . بفرمایید .

- داستان طولانیه . به اختصار می تونم بگم من عاشق شخصی شدم که لازمه ی ازدواج با منو دیدار با شما گذاشته . من الان با دیدار شما می تونم با اون فرد ازدواج کنم .

پیوز آه عمیقی کشید و خود را ناراحت و دل شکسته جلوه داد و آرام پاسخ داد : من ... خب من راستش به شما علاقمند شدم . یعنی چه طور بگم خوش به حال اونی که شما دوسش دارید ...

میرتل مکث کرد و گفت : پیوز ، راستش خیلی سخته پرسی رو فراموش کردن اما ...

- کی ؟ پرسی ؟ شما به پرسی علاقمند شدی ؟ اما اون که روح نیست .

- خب نباشه اونم منو دوست داره ...

پیوز لبخند مضحکی زد و گگفت : واقعا که آدم عجیب و زیرکیه ... شما هم باور کردید ؟

- البته ، من بهش ایمان دا...

در همین اثنا مدیر کافه بسته شدن کافه را اعلام کرد و پیوز و میرتل از کافه خارج شدند ...

- میرتل می خوای خونه ی من بحث کنیم ؟

- اممم . باشه . خیلی منو آشفته کردی . تو باید تمام حقایقی که از پرسی میدونی رو بهم بگی ...

- حتما خانوم ... حالا بفرمایید .


دفتر مديريت ، اتاق خواب پرسي

پرسی به کودکش نگاهی انداخت که عاشقانه دست کوچکش را رو سینه ی پرسی گذاشته بود . پرسی آنی اندیشید که چه قدر کودکش را دوست دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/4 3:00:08
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: یکشنبه 28 تیر 1388 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ديار مردگان

هوا بسي تاريك بود و اندكي رگه هاي نوري هم كه در آسمان بودند ، كم كم درحال ناپديد شدن بودند .

در يكي از كافه هاي ديار مردگان چند روح زبر و زينگ فعال پشت ميزي شكسته نشسته بودند و همان طور كه راني پرتغالي مي نوشيدند مشغول پاسور بازي كردن بودند .

يكي از روح ها كه بي شباهت به نيك بي سر نبود درحالي كه تا دماغ درون كارتش رفته بود گفت :

- هي پياز ، ببخشيد يادم رفته بود كه تو پيوزي نه پيوز . مي خواستم بگم ، چي شد ، بالاخره يه زن پيدا كردي ؟

- كارتت پادشاهه ، نه اين روزها زن خوب كجا پيدا مي شه ؟!!

در همين موقع در كافه باز شد ، رعد و برقي زد و باعث شد كه مارتل ديده نشود .

مارتل داخل سالن كافه آمد و به سمت پيشخوان رفت . رو به گارسون كرد و گفت :

- يه هايپ مشكي مي خوام .

- نداريم ، يعني داريم و تو پول نداري .

- پول دارم ، بده ،بدو از راه دوري اومدم دنبال اين پيوز بدبخت مي گردم .

نيك سقلمه اي به پيوز زد و گفت :

- هي پيوز ، پيوز ، اون دختره دنبال تو مي گرده .

- برو بابا ، كدوم دختري ماد دنبال من ؟

- به جون تو گفت پيوز . اوناهش اونجاس .


دفتر مديريت ، اتاق خواب پرسي

در آن هواي باراني ، هنگام رعد و برق ، پوستر پسران سفيد و خشگل به زشترين حالت خود در مي آمدند .
انگار كه هركدام از آنها داركولايي در خور خويش است كه مي خواهند يكديگر را بدرند .
سنگ هاي تاريك و سياه اتاق جلوه ي بد و هراس انگيزي ايجاد كرده بودند .

- عونقه ، عونقه

- چته بچه ؟ بزار بخوابم ، چرا دوباره گريه مي كني؟

- بابا، بابا ترسناك

- چي ، چي ترسناكه؟

- عكسا

- چي ميگي تو كجاي اينا ترسناكن ، ببين چه قدر خوشگل و نازن تازه اينا

پرسي سرش را چرخاند و نگاهي به عكسها اندخت كه خود او از ترس سكته ي اول و دوم را با هم زد .

- اينا چرا اينجوري شدن؟

پرسي چوبش را چرخاند و از غيب چادري وسط اتاق ظاهر كرد . بچه را بغل كرد و دخل چادر رفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/4/28 17:24:47
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه ی سوژه]

خلاصه ی سوژه:

پرسی در حمام ارشد ها مشغول حمام کردن است که متوجه جانور عجیبی میشود! جانور پرسی را پدر خطاب می کند و با زبان عجیبی صحبت می کند! میرتل حرف های اورا ترجمه می کند و میگوید که ان جانور حاصل زندگی پرسی با یک سنجاب بوده است! پرسی میگوید که هرگز با یک سنجاب زندگی نکرده است و بعد از صحبت با دامبلدور به این نتیجه می رسند که در باره ی جانور تحقیق کنند چرا که ممکن است جانور موجود خطرناکی باشد. [/spoiler]

_________________________________________________


پرسی سرش را تکان داد و آلبوس موجود کوچک را در دست گرفت و هردو به فکر فرو رفتند. در همین لحظه صدای جیغ دامبلدور و صدای گریه ی میرتل در فضا طنین انداخت. جانور کوچک با اشتیاق به جای دندانش روی انگشت دامبلدور نگاهی کرد و صدای عجیبی از خود در آورد! دامبلدور با انزجار به موجود نگاه کرد و سپس درحالی که انگشتش را مک می زد تا دردش کم شود، خطاب به پرسی گفت:
- همین الان این بچتو از جلوی چشمِ من دور کن! فهمیدی؟

پرسی با نگرانی به جانور خیره شد.
- فکر کنم گوشت خواره! حالا که چیزی نشده آلبوس! دستتو بذار تو سرکه خوب میشه!

سپس بدون آن که منتظر جواب دامبلدور باشد، به طرف میرتل رفت. میرتل با ناراحتی اشک هایش را پاک کرد و به پرسی که مشکوکانه به وی خیره شده بود، چشم غره ای رفت.
- چیه؟ اومدی مرگِ عشق منو نگاه کنی؟ اومدی شکست غرورمو ببینی؟ اومدی ببینی که چجوری به خاک سیاه نشستم؟ اومدی ببینی که توی این یکی دنیا هم از زندگی خیر ندیدم؟ اومدی ببینی...

- هی میرتل! چی داری میگی؟ مرگ عشقت؟ منظورت چیه؟

میرتل با ناراحتی دستمالی را که کاملا" خیس شده بود به کناری انداخت و به چشمان پرسی خیره شد.
- تو مگه نمی دونی پرسی؟ من ده ساله که اینجا توی حموم تو رو می بینم! یواشکی می آم سر میز غذای پسرا و نگات می کنم! من ده ساله که عاشق توام!

دامبلدور و پرسی متعجب به میرتل خیره شدند. میرتل با ناراحتی از روی شیر ها بلند شد و در وان کوچکی که گوشه ی حمام به چشم می خورد شیرجه زد! دامبلدور که از شدت تعجب جانور کوچک را که تقریبا" انگشت کوچکش را خورده بود، فراموش کرده بود به پرسی نگاهی کرد. پرسی که به نظر می رسید شدیدا" در فکر است، سرش را تکان داد و با صدای آرامی که فقط دامبلدور می شنید گفت:
- ببین، ما می تونیم از این موضوع، نهایت استفاده رو بکنیم!

- منظورت چیه؟

پرسی خواست توضیح بدهد که میرتل از وان خارج شد. دامبلدور که سعی می کرد صحبت پرسی را تجزیه تحلیل کند، دستی به ریش هایش کشید. پرسی به میرتل چشم دوخت و با خونسردی لبخندی زد.
- منم تو رو دوست دارم میرتل عزیزم! منم ده ساله که یواشکی می ام تو دستشویی دختر ها تا یه نظر ببینمت!

میرتل متعجب گفت:
- پس چرا تاحالا ندیدمت؟

- خب به خاطر این که وقتی من می آم تو دستشویی دخترا تو میری سر میز غذای پسرا!

دامبلدور با عصبانیت به پرسی چشم غره ای رفت. اما پرسی با خونسردی ادامه داد:
- من حاضرم باهات عروسی کنم! اگه ما با هم عروسی کنیم هم این بچه پدر مادر پیدا می کنه هم عشق دیرینمون به سرانجام میرسه! اما خب می دونی...یه مشکلی هست.

میرتل مشتاقانه به پرسی خیره شد. پرسی نفسی کشید و ادامه داد:
- پدربزرگم بهم وصیت کرده بود که اگه خواستم با یک دختر به زیبایی و جمال تو ازدواج کنم، اول از اون دختر بخوام که به دیدن یک روح که توی این دنیا گیر افتاده باشه بره. نظر من اینه که به دیدن پیوز بری..اما می دونی از طرفی هم نمی خوام که توی زحمت بیافتی!

- چرا که نه پرسی عزیزم؟ من همین الان به دیدن پیوز میرم.

دامبلدور متعجب به پرسی که لبخند عجیبی بر لب داشت خیره شد و پرسی خونسردانه به گرد و غباری که خبر از رفتن میرتل می داد، نگاهی کرد و گفت:
- عالی شد! پیوز مدتیه که دنبال زن می گرده! اگه این دوتا همدیگرو ببینن بهم علاقه مند میشن و میرتل خیلی راحت منو فراموش می کنه. اما پیوز برای این که بتونه با میرتل ازدواج کنه مجبوره که از من اجازه بگیره! طبق قانون روح ها، وقتی روحی به کسی ابراز علاقه کنه و بعدا" بخواد با فرد دیگه ای ازدواج کنه، اون فرد باید از شخص اول اجازه بگیره! منم برای پیوز شرط می ذارم و اون شرط اینه که...

دامبلدور با هیجان ادامه داد:
- اون جانور رو به فرزندی قبول کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- حرفا میزنی آلبوس ها؟ من با یه روح ازدواج کنم؟ آخه مگه میشه؟ حالت خوبه؟

- خب البته اینم حرفیه، ازت رد میشه، خوبه اینم البته نمیتونید کارای بد بد بکنید.

-

میرتل ناگهان به گونه ای که انگار به وجد اومده باشه، از روی شیر ها پرواز کرد و به سمت پرسی اومد.
- میگم فکر خبی آلبوس، من و پرسی هم از بچه نگهداری میکنیم.

پرسی که دیگه هیچی نمونده بود بزنه و ریشای آلبوس رو ریشه کن کنه واسه اون حرفی که زد، رو به میرتل گفت:

- برو بابا، آخه توی روح چی کار میتونی بکنی؟ تو که هنوز تکلیفت تو دنیا مشخص نیس، میخوای بچه داری کنی واسه من؟

آلبوس: راس میگه...

میرتل خیلی سریع خودش رو از پرسی دور کرد و دوباره جای خودش رو روی شیر های حموم درست کرد. اونجا نشست و رو به آلبوس کرد.
- تو هم که هر کی هر چی میگه تایید میکنی. حالا فکر کنین یه فکری به حال این بچه بکنین. الان گشنش بشه چی میخوای بدین بهش؟

در همون لحظه بچه به صدا در اومد:
- بابا، بابا، گشنه، من گشنه!

- برو ببینم، من اصن نمیدونم تو بچه کی هستی، حالا رابستی یه چیزی گفت، ولی آخه سنجاب اندازه کف دست منه چطوری من با اون میتونم زندگی کرده باشم؟ اصن نمیشه...

- پس میخوای بگی حاصل زندگیت با کی بوده؟

- آلبوسسس ، میگم این اصن بچه من نیس. بچه من اینجا چی کار میکنه..البته خودمم دقیق نمیدونم، آخه نه که من خیلیها رو از مجردی در آوردم، نمیدونم حالام ال منه یا نه.

- اینجوری نمیشه، باید بفهمی بچه توئه یا نه...شاید اصن خطرناک باشه، معلوم نیست چی هم هست.

- بابا، بابا، گشنه عررررررر.

- حالا چی بهش بدیم بخوره؟

- کوفت...چه میدونم.

- پاشو، پاشو باید بفهیمی از کجا اومده، چی هست، شاید خطر ناک باشه، شاید نباید بهش اعتماد کرد، شاید...

---------------------
آقا سعی کنین ببینین که این یارو کیه و چیه، شاید خطر ناک باشه واقعا، شایدم با ولدک اینا...بعله.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1388 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- لعنت به این بچه ی بی عقل ! نیگا کن تو رو خدا !

آلبوس در حالی که می خندید گفت : حالا پرسی نگران نباش ، نیمه ی پر لیوان رو ببین !

خنده ی میرتل شدت گرفت و ناپدید شد .

- پروفسور آلماچ ببخشید آلبوس من الان باید با این بچه چی کار کنم ؟

- خب می تونی بشینی خونه و بچه اتو بزرگ کنی !

- آلبوس ! من زندگی رو تعطیل کنم به این بچه ی زشت بدقواره برسم .

بچه : بابا ...

آلبوس چشمکی زد و گفت : به باباش احتیاج داره .

پرسی در حالی که سعی می کرد بچه رو از خودش دور کنه گفت : آلبوس یک فکری بکن ! این بچه مامان نداره مگه ؟

- نمی دونم

پرسی بچه رو روی زمین گذاشت و سرشو گرفت توی دستاش و گفت : نمیشه بچه رو بذارم تو همین دسشویی و هر سه شنبه بهش سر بزنم ؟

- کی باید از بچه ای به این سن مراقبت کنه ؟ پرسی تو پدرشی . راستی اسم چیه ؟

- ولمون کن بابا ، اسم کجا بوده ؟

- من برات پیشنهادی عاقلانه دارم . می تونیم از میرتل کمک بگیریم اما یک شرط داره و اون اینه که تو باید با میرتل ازواج کنی که اون بتونه مادر خونده ی بچه ات باشه ؟

- بـــــــــــــــــــــــله ؟ آلبوس جان شما اصلا پیشنهاد نده ! من میکشمش .

میرتل جیغی کشید و گریه کنان گفت : بی رحم ... پست ...

پرسی با دستاش سرشو فشار داد و گفت : با میرتل عروسی کنم مشکل حل میشه ؟

آلبوس سرشو به علامت تایید تکون داد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/4/15 23:11:07
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1388 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر دامبلدور

پرسی جیغ کشید : آل... بـــــــــــــــــــوس!
آلبوس: بوس نه بوث!
پرسی: نه باو، ببین بیا بریم حموم ببین چی اونجاست.

آلبوس با ناراحتی دستاشو زد به سینه و گفت:
- تو توی حموم بودی؟ چرا به من نگفتی؟ بد ِ بی تربیت!
- باب حموم تک نفری استفاده میشه!
- خب اومدیم من کار واجب داشتم. اومدیم من زندگی ام به حموم بستگی داشت بعد تو هم اون تو بودی، یعنی من باید برم که صحنه دار نشه؟

پرسی شانه هاش رو بالا انداخت و دست دامبلدور رو گرفت و به سمت ِ حمام کشاند.

حمام ارشد ها

پرسی و دامبلدور همون دم در پاشون لیز میخوره و تا دم حوضچه رو لیز خوران (!) ، حرکت میکنند.

پرسی و آلبوس بلند میشن، دوباره پاشون لیز میخوره !!

و این بار کارشون به ته حوضچه ختم میشه.

میرتل :

-----


آلبوس با نگاه هایی نگران ته ِ اون موجود رو نگاه میکنه. (به قول ایگور! )
- باب این که معلوم نیست چیه!
- مگه میشه؟
- آره، حالا که شده. اصلا معلوم نیست چی هستش!

پرسی حیوان رو بلند کرد. حیوان در حالی که همین طور شِررررررررررررر دستشویی میکرد لبخندی به پرسی زد.
پرسی:
آلبوس: بچه ی خودته!!
حیوون: بابا ! بابا ! پوشک ! بابا، کار خرابی !! بابا ، بزرگ ِ داره میاد !!!!

پرسی میاد حیوون رو پرت کنه که کار از کار میگذره و حیوون کوچولو گند ِ خوشگلی به لباس های چرک پرسی میزنه .

آلبوس و میرتل :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: چهارشنبه 10 تیر 1388 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نکته مهم و اینا : جاسوس ولدک ؟ لرد که جاسوس نمی خواد ! پرسی که اگه جاسوس ولدی جون رو توی آب میدید همونجا سکته می زد !
_______________________________________________

اومد روی آب و گفت : ما تو حمام هم آرامش نداریم ! خیلی مدرسه ی بوقیه ... میرتل بانو این موجود جیگر زیر آب چی هستش ؟

میرتل خودشو واسه پرسی لوس کرد و گفت : نمی دونـــــــم ! ایش !

- تا اون روی منو بالا نیاوردی و من صدمه ندیدم ، بگو خواهر !

- ایش ! من داداش ندارم ! اصلا به من چه ...

- برو باو ! منو بگو از کی کمک می خوام ... پرسی زیر آب رفت و بچه رو آورد !

بچه : بابا !

- بله ؟؟ بابا زهر مار ... نمی دونم چرا هرچی بچه یتیم و ایناس من باباشونم !

بچه رو از خودش جدا کرد و گذاشتش لب وان و بازوهاشو گرفت و گفت : تو چی هستی حالا ؟ دم داری ؟

- لنتبره نیخذفب مبلادحل یالحنلس تند رلتتمنئناتتلمن !

- میرتل این بچه چی میگه ؟

- نمی دونم ! یعنی می دونم اما به تو نمی گم ! تو با من بداخلاقی می کنی !

- من اشتباه کردم عزیز دل داداش ! حالا بگو ...

- گفتش که من دم دارم چون بابام که تو باشی آدم بودی مامانم سنجاب !

- بله ؟ این حاصل زندگی من و سنجابه ؟ قدرت خدا رو میبینی ؟

- پسرم شما این تو بمون من برم این دامبلی رو بیارم ...

- بابا .. بابا ...

- پرسی دوباره همون لباس چرک هاتو تنت کردی ؟

- ولم کن بابا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: حمام ارشدها
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- عهههه...تو چرا وایسادی؟ برو بیرون دیگه، گفتم بیرون.

بعد از اینکه همه بیرون رفتن پرسی به سمت قسمت رختکن رفت، یه ذره این پا اون پا کرد ببینه خدای نکرده آلبوس نیاد () وقتی مطمئن شد شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش که ناگهان صدایی شنید.

- کی اونجاست؟ کسی تو حمومه؟

پرسی بعد از اینکه متوجه شد آلبوس داره به اون سمت میاد به سرعت دکمه های لباسش رو بست و در حموم رو قفل کرد و سعی کرد هیچ صدایی از خودش درنیاره.

آلبوس ناراحت و غمگین از محل دور شد و پرسی دوباره مشغول شد. بعد از اینکه آخرین تیکه لباسش رو در آورد () وارد آب شد. آب گرم بود و خیلی تمیز البته کف روی اون رو پوشونده بود.

کارگردان: بوقی پس از کجا میگی تمیزه؟
نویسنده: همینطوری، در راستای تمیز نمایی هاگ.


پرسی وارد آب شد و کمی صابون ورداشت و مشغول تمیز کردن چرک های خودش شد.
میرتل در همین لحظات وارد شد:
- پرسی، مگه چرکهای چند سالست؟ مس رو هم اینجوری نمیسابن.

- مگه نگفتم نیا تو؟ بیرون بدو...وگر نه به عمو آلبوس میگم بیرونت کنه ها.

- بی جنبه، هری کی میاد پس؟

- بیرون!

میرتل از حمام بیرون رفت و پرسی به کارش مشغول شد. نوبت سرش رسیده بود. سرش رو زیر آب کرد تا خیس بشه. زیر آب حوس کرد چشاش رو باز کنه، ناگهان احساس کرد چشمش به یک موجود عجیب اما قشنگ افتاد.
- بوبی بوبو ااا بوو(پرسی زیر آب صحبت میکند. شفاف سازی: تو چی هستی؟)

موجود عجیب اما زیبایی بود، پوست سفید و یک دستی داشت و سرش نیز زیبا بود. دم بلند و سنجاب مانندی داشت. گویا بچه بود چون خیلی معصوم مینمود و خیلی کوچک بود. پرسی او را نگریست و...

....
---------------------------------
*موجوده شاید جاسوسه ولدک باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
حمام ارشدها
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
درو دیوار شیشه ای حمام به شدت خاک گرفته بود. حوضچه ی بزرگ و از جنس طلایی وسط حمام بود که خالی از هرگونه مایعی بود. نور خورشید، بعد از برخورد به شیشه و انحراف (از اون نظر ) به درون حوضچه میتابید. صدای چکه چکه ی آب در سالن خالی از آدم آنجا میپیچید. میرتل گریان هم کنار یکی از شیرها، بغل دست عکس پری دریایی نشسته بود و آه میکشید .

- پس کِی میشه این پسر ها بیان ... همین یه سرگرمی رو بعد از مرگ داشتم، اونم داره میپره!

تق.. تق ..غیژژژژژژژژژژژژژز...

در باز میشه. خاک های نشسته روی کف زمین با کوبش پای پرسی به زمین، به هوا میروند. گرابلی پشت سر پرسی سریع وارد میشه. به سقف وشیر های مسی نگاه میکنه.

- فوق العادست..
- آره، فقط یک مشکلی هست ...

و به میرتل اشاره میکنه. میرتل دستشو روی چشمانش میذاره و میگه:
- شما کارتونو بکنید، من نگاه نمی کنم!

پرسی: وارنا..
گرابلی: وارنا !
میرتل : وا ..؟
پرسی و گرابلی : وا نه ، وارنا !

پرسی از حمام بیرون میره و با یک سوت بلبلی توجه بچه ها رو به خودش جمع میکنه. طولی نمیکشه که حمام از دختر ها و پسر ها پر میشه. همه یک دستمال به دست دارند و تقریبا" همه ی آنها گریفندوری یا هافلپافی هستند.

- خوبه! خب، بچه ها ! اینجا چقدر تمیز شد.

همه ی حمام برق افتاده بود و همه جا سفید شده بود. تمام حوض از آب زلال و تمیزی پر شده بود، که بعد از هر حمام با کلر جادویی (در راستای هری پاتری شدن ) تمیز میشد. پرسی با صدای بلند گفت:

- روز های زوج دختر ها میان! روزهای فرد پسرها.. یادتون هم باشه. بوقی ها، فقط ارشد ها میان. مگه اینکه خیلی پارتی داشته باشن یا جیگر باشن. این در کلید داره، پس هر کسی نمی تونه واردش بشه! و بهتون بگم.. اینجا خیلی مرموزه ... خیلی!

و لبخند شیطانی اش رو با صدای بلندتری ادامه میده.

-پرسی ، سه شنبه ها مال ِ من!
- خفه شو بیل گومری! همتون برید بیرون .. من میخوام حمام کنم..

و بعد از رفتن بچه ها ، کش و قوسی به خودش داد و به سمت حمام رفت.

------

تذکر : *سوژه اصلی این تاپیک مال گلگومات قدیم (بارتی کراوچ فعلی)میباشد. از ایشون تشکر میکنیم.

2. این حمام فعلا" غیر مختلط هست.. از کجا میدونی، شاید مختلط شد!

3. متاسفانه با بیناموسی هم برخورد میکنن ناظر ها !

4. آقا! اینجا تا میتونید رول بزنید، بخندیم! ایول..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1388/4/9 20:44:53
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/5/11 17:26:10
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 12:47:52
[b]دیگه ب