
قسمت دوم
نامزدی شرعی
در حقیقت لرد ولدمورت خودش را انسانی بدون مرز و آزاده میدید. انسانی که هیچ محدودیتی برایش معنا ندارد و هیچچیزی برایش غیرممکن نیست. کسی نمیتوانست او را به کاری مجبور کند و کسی هم نمیتوانست برایش تعیین تکلیف کند. خودش ارباب تاریکیهای جهان بود و زیر بار حرف زور کسی هم نمیرفت. در حقیقت قدرت یا نفوذ طرف مقابل هم برایش مهم نبوده و کسی بود که به افکار و ارزشهای خودش پایبند بود. شاید او از معدود افرادی بود که باورداشت که جادو به معنی آفرینش چیزی است که کسی دیگری قادر به انجامش نیست و برای همین هم بود که به خلاقیت بقیه احترام میگذاشت و مخالف ورود ماگلها به دنیای جادوگری بود. او بارها درک کرده و دیده بود که ذهنهای جنگ پرور و مغرور ماگلی هرگز نخواهند توانست زیبایی جادو را درک کنند و تنها میتوانند خطرات و زیانهایش را ببینند. آنها در تکرارهای روزانه خود غرق بودند و مطمئناً برایشان لرد ولدمورت تهدید جدی بهحساب میآمد؛ ولی او مردی بود که با مرگ به جدال پرداخت و چنین مردی را هیچ موجود فانی نمیتواند از پای بربیاورد.
ولی حتی فراز مرزهای غیر قابل تصورش نیز، هیچوقت به ذهنش خطور نکرده بود که روزی برای خواستگاری به خانه هلگا بیایید و ماچا بخورد.
خانه هلگا مثل خودش بود. غیرقابلتوضیح.
در یک سمت خانه پشتیهای سنتی و بساط قلیان دیده میشد و در سمت دیگر مبلمان شیک قرن نوزدهم گذاشته شده و تابلوی بزرگی از ناپلئون در حین جنگ به دیوار آویخته شده بود. میان این دو سر طیف، پر بود از گلها و کاکتوسهای مختلف که گاهی منظم و گاهی بدون نظم در جایجای خانه گذاشته شده بودند. درختان و برگها به قدری زیاد بودند که خانه بیشتر شبیه پارکی عجیب به نظر میرسید.
لرد برگ بزرگی را از روی صورتش کنار زد و سعی کرد یک جرعه از آن آب سبزرنگ که حقیقتاً مانند لجن بود بنوشد. مزه ماچا بهمراتب وحشتناکتر از سم باسیلیسک بود و مزه کف پای کشاورزان ژاپنی را میداد. لرد بهسختی آن جرعه را قورت داد و با عصبانیت گفت:
- هلگا! این درخت موز چیه تو خونه؟! برگش کورمون کرد!
و دوباره برگ مزاحم را کنار زد.
هلگا مثل همیشه زرد پوشیده بود و به علت نامعلومی رژگونه فراوانی را بهصورت زده و خودش نیز مثل یک گل عظیمالجثه به نظر میرسید. او که انگار اصلاً متوجه لحن تند لرد نشده بود، چشمک ضایعی زد و جواب داد:
- انگار درخت موزم از شما خوشش اومده! موز دوست داری؟
- نه والا! فقط هلوانجیری دوست داره! البته شلیلم می خوره!
این صدای مروپ بود که بهجای پسر لردش جواب میداد. او به طرز عجیبی از آن نوشیدنی سبزرنگ خوشش آمده بود و نهتنها لیوان خودش را سرکشیده بود، بلکه سراغ لیوان لرد رفته و جوری آن را سرمیکشید که انگار نکتار بهشتی است. مروپ در حین تفاوت بسیار زیاد با هلگا، چنان با او گرم گرفته بود که انگار صدسال است که او را میشناسد. هلگا را بوسیده بود، مارک کرم دور چشمش را پرسیده و از لباس زرد کرهای هلگا تعریف کرده بود.
لرد سرش را تکان داد. هیچوقت این زنها را درک نمیکرد. همهشان خیلی عجیب بودند. البته در دلش سالازار را شکر کرد که گلرت را با خودشان نیاوردهاند وگرنه اوضاع احتمالاً غیرقابلکنترل میشد. متأسفانه گلرت هنوز در حال حرکات موزون بود (جهت رفاه حال عموم از ذکر کلمه رقص پرهیز میگردد) و معلوم نبود در مواجه با هلگای حقیقی بتواند خودش را کنترل کند یا نه.
لرد سقلمهای به مروپ زد که در بحث جدی در مورد درخت شلیل با هلگا بود و با چشم اشاره کرد که سؤال اصلی را بپرسد. مروپ چند بار پلک زد و بعد گفت:
- آها هلگا جون! ما برای صحبت خاصی مزاحمت شدیم!... میگم که... یعنی... این قلیون رو کی میکشه؟
هلگا ریز خندید و با دلبری کرهای گفت:
- من چون وزیرم باید با اقشار خاص ارتباط برقرار کنم! همه چیزی تو خونه ام گذاشتم که ملت راحت باشن... میدونی...
بعد هلگا بحث دیگری در مورد سیاستهای مردمداری شروع کرد و مروپ باعلاقه گوش میداد. لرد با تعجب نگاهی به مادرش انداخت. آهی کشید، همه کارها روی دوش خودش بود.
اولازهمه چوبدستیاش را در آورد و آن برگ مزاحم را از ساقه برید و بعد قبل از اینکه هلگا اعتراض کند باعجله گفت:
-هلگا! خیلی ساده میگم! ما اومدیم بگیریمت برای گلرت!... یعنی خواستگاری اینا! اگه اره که صحبت کنیم و اگر جوابت منفیه بریم!
هلگا که معلوم نبود بهخاطر خجالت یا رژگونه سرخ شده است با ناز گفت:
- خود گلرت قبلاً بهم گفته... یعنی نامه فرستاد... ولی من چون خیلی خجالتیام و قصد ادامه تحصیل دارم، عکساشو پاره کردم! نامه هاشو پاره کردم! فکر یه چاره کردم!
لرد با قیافه پوکر گفت:
- ادامه تحصیل؟! شما خودت مؤسس هاگواتزی! دیگه چی رو میخوای تحصیل کنی؟
مروپ که به چیز کاملاً متفاوتی علاقهمند شده بود، پرسید:
- عکسم فرستاده شیطون؟ حالا عکس چی بود که پاره کردی؟
- مامان! ما نمی دونیم و نمیخواییم بدونیم! الان مردم فکر میکنن ما بی ناموسیم!ً خوشبختانه خودشون امحا کردن!
هلگا فوراً گفت:
- نه من چیزی رو امضا نکردم!
- امحا! امضا چیه؟!
- املا؟
- امحا! ازبینبردن!
مروپ با تعجب پرسید:
- نه نه از بین نبر! بذار حدس بزنم! تو جیب جا میشه؟
- وایسا مروپ! چند حرفیه؟
- کهگیلویه و بویراحمد؟
- احمد کیه؟ اونم خواستگارمه؟
لرد در معرض گریه بود. چند بار نفس عمیق کشید و به خودش یادآوری کرد که بهشت زیر پای مادران است و رفیق بی کلک مادر است و نباید روی مادر کروشیو زد. البته زورکی و با ارفاق هلگا را نیز جز مادران حساب کرد که البته هلگا بیشتر در دستههای مامیها میگنجید و با مادر بودن کمی فاصله داشت.
- خانوما! خانوما!... ولش کنین!... خب... گلرت خودش سنگ اول رو گذاشته... حالا بگید شیربها و مهریه چقدر میخوایید؟
هلگا جوری ذوقزده و خوشحالش شد که گویی از اول هم منتظر این سؤال بوده است.
- هر چی واسه عروستون کردید واسه منم همون باشه!
لرد و مروپ یکصدا گفتند:
- عروسمون؟! کدوم عروس؟
- بلاتریکس دیگه! میگن خواستگاریش خیلی خفن بوده... تعریف کنید ببینم!
لرد آب دهانش را قورت داد. هلگا عجیبتر از چیزی بود که تصور میکرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




















، اما خانواده رو با قدرت مدیریت میکنه و دور خودش میگردونه.



