جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

254 کاربر(ها) آنلاین هستند (180 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
250 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مرداد 1404 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری پیامبران مرگ


سمستان
قسمت دوم



نامزدی شرعی

در حقیقت لرد ولدمورت خودش را انسانی بدون مرز و آزاده می‌دید. انسانی که هیچ محدودیتی برایش معنا ندارد و هیچ‌چیزی برایش غیرممکن نیست. کسی نمی‌توانست او را به کاری مجبور کند و کسی هم نمی‌توانست برایش تعیین تکلیف کند. خودش ارباب تاریکی‌های جهان بود و زیر بار حرف زور کسی هم نمی‌رفت. در حقیقت قدرت یا نفوذ طرف مقابل هم برایش مهم نبوده و کسی بود که به افکار و ارزش‌های خودش پایبند بود. شاید او از معدود افرادی بود که باورداشت که جادو به معنی آفرینش چیزی است که کسی دیگری قادر به انجامش نیست و برای همین هم بود که به خلاقیت بقیه احترام می‌گذاشت و مخالف ورود ماگلها به دنیای جادوگری بود. او بارها درک کرده و دیده بود که ذهن‌های جنگ پرور و مغرور ماگلی هرگز نخواهند توانست زیبایی جادو را درک کنند و تنها می‌توانند خطرات و زیان‌هایش را ببینند. آنها در تکرارهای روزانه خود غرق بودند و مطمئناً برایشان لرد ولدمورت تهدید جدی به‌حساب می‌آمد؛ ولی او مردی بود که با مرگ به جدال پرداخت و چنین مردی را هیچ موجود فانی نمی‌تواند از پای بربیاورد.
ولی حتی فراز مرزهای غیر قابل تصورش نیز، هیچ‌وقت به ذهنش خطور نکرده بود که روزی برای خواستگاری به خانه هلگا بیایید و ماچا بخورد.

خانه هلگا مثل خودش بود. غیرقابل‌توضیح.
در یک سمت خانه پشتی‌های سنتی و بساط قلیان دیده می‌شد و در سمت دیگر مبلمان شیک قرن نوزدهم گذاشته شده و تابلوی بزرگی از ناپلئون در حین جنگ به دیوار آویخته شده بود. میان این دو سر طیف، پر بود از گل‌ها و کاکتوس‌های مختلف که گاهی منظم و گاهی بدون نظم در جای‌جای خانه گذاشته شده بودند. درختان و برگها به قدری زیاد بودند که خانه بیشتر شبیه پارکی عجیب به نظر می‌رسید.

لرد برگ بزرگی را از روی صورتش کنار زد و سعی کرد یک جرعه از آن آب سبزرنگ که حقیقتاً مانند لجن بود بنوشد. مزه ماچا به‌مراتب وحشتناک‌تر از سم باسیلیسک بود و مزه کف پای کشاورزان ژاپنی را می‌داد. لرد به‌سختی آن جرعه را قورت داد و با عصبانیت گفت:
- هلگا! این درخت موز چیه تو خونه؟! برگش کورمون کرد!
و دوباره برگ مزاحم را کنار زد.

هلگا مثل همیشه زرد پوشیده بود و به علت نامعلومی رژگونه فراوانی را به‌صورت زده و خودش نیز مثل یک گل عظیم‌الجثه به نظر می‌رسید. او که انگار اصلاً متوجه لحن تند لرد نشده بود، چشمک ضایعی زد و جواب داد:
- انگار درخت موزم از شما خوشش اومده! موز دوست داری؟

- نه والا! فقط هلوانجیری دوست داره! البته شلیلم می خوره!

این صدای مروپ بود که به‌جای پسر لردش جواب می‌داد. او به طرز عجیبی از آن نوشیدنی سبزرنگ خوشش آمده بود و نه‌تنها لیوان خودش را سرکشیده بود، بلکه سراغ لیوان لرد رفته و جوری آن را سرمی‌کشید که انگار نکتار بهشتی است. مروپ در حین تفاوت بسیار زیاد با هلگا، چنان با او گرم گرفته بود که انگار صدسال است که او را می‌شناسد. هلگا را بوسیده بود، مارک کرم دور چشمش را پرسیده و از لباس زرد کره‌ای هلگا تعریف کرده بود.

لرد سرش را تکان داد. هیچ‌وقت این زن‌ها را درک نمی‌کرد. همه‌شان خیلی عجیب بودند. البته در دلش سالازار را شکر کرد که گلرت را با خودشان نیاورده‌اند وگرنه اوضاع احتمالاً غیرقابل‌کنترل می‌شد. متأسفانه گلرت هنوز در حال حرکات موزون بود (جهت رفاه حال عموم از ذکر کلمه رقص پرهیز می‌گردد) و معلوم نبود در مواجه با هلگای حقیقی بتواند خودش را کنترل کند یا نه.

لرد سقلمه‌ای به مروپ زد که در بحث جدی در مورد درخت شلیل با هلگا بود و با چشم اشاره کرد که سؤال اصلی را بپرسد. مروپ چند بار پلک زد و بعد گفت:
- آها هلگا جون! ما برای صحبت خاصی مزاحمت شدیم!... میگم که... یعنی... این قلیون رو کی میکشه؟

هلگا ریز خندید و با دلبری کره‌ای گفت:
- من چون وزیرم باید با اقشار خاص ارتباط برقرار کنم! همه چیزی تو خونه ام گذاشتم که ملت راحت باشن... میدونی...

بعد هلگا بحث دیگری در مورد سیاست‌های مردم‌داری شروع کرد و مروپ باعلاقه گوش می‌داد. لرد با تعجب نگاهی به مادرش انداخت. آهی کشید، همه کارها روی دوش خودش بود.

اول‌ازهمه چوب‌دستی‌اش را در آورد و آن برگ مزاحم را از ساقه برید و بعد قبل از اینکه هلگا اعتراض کند باعجله گفت:
-هلگا! خیلی ساده میگم! ما اومدیم بگیریمت برای گلرت!... یعنی خواستگاری اینا! اگه اره که صحبت کنیم و اگر جوابت منفیه بریم!

هلگا که معلوم نبود به‌خاطر خجالت یا رژگونه سرخ شده است با ناز گفت:
- خود گلرت قبلاً بهم گفته... یعنی نامه فرستاد... ولی من چون خیلی خجالتی‌ام و قصد ادامه تحصیل دارم، عکساشو پاره کردم! نامه هاشو پاره کردم! فکر یه چاره کردم!

لرد با قیافه پوکر گفت:
- ادامه تحصیل؟! شما خودت مؤسس هاگواتزی! دیگه چی رو میخوای تحصیل کنی؟

مروپ که به چیز کاملاً متفاوتی علاقه‌مند شده بود، پرسید:
- عکسم فرستاده شیطون؟ حالا عکس چی بود که پاره کردی؟

- مامان! ما نمی دونیم و نمی‌خواییم بدونیم! الان مردم فکر میکنن ما بی ناموسیم!ً خوشبختانه خودشون امحا کردن!

هلگا فوراً گفت:
- نه من چیزی رو امضا نکردم!

- امحا! امضا چیه؟!

- املا؟

- امحا! ازبین‌بردن!

مروپ با تعجب پرسید:
- نه نه از بین نبر! بذار حدس بزنم! تو جیب جا میشه؟

- وایسا مروپ! چند حرفیه؟

- کهگیلویه و بویراحمد؟

- احمد کیه؟ اونم خواستگارمه؟

لرد در معرض گریه بود. چند بار نفس عمیق کشید و به خودش یادآوری کرد که بهشت زیر پای مادران است و رفیق بی کلک مادر است و نباید روی مادر کروشیو زد. البته زورکی و با ارفاق هلگا را نیز جز مادران حساب کرد که البته هلگا بیشتر در دسته‌های مامی‌ها می‌گنجید و با مادر بودن کمی فاصله داشت.

- خانوما! خانوما!... ولش کنین!... خب... گلرت خودش سنگ اول رو گذاشته... حالا بگید شیربها و مهریه چقدر میخوایید؟

هلگا جوری ذوق‌زده و خوشحالش شد که گویی از اول هم منتظر این سؤال بوده است.
- هر چی واسه عروستون کردید واسه منم همون باشه!

لرد و مروپ یک‌صدا گفتند:
- عروسمون؟! کدوم عروس؟

- بلاتریکس دیگه! میگن خواستگاریش خیلی خفن بوده... تعریف کنید ببینم!

لرد آب دهانش را قورت داد. هلگا عجیب‌تر از چیزی بود که تصور می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1404 19:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده













نقل قول:

زمانی زمین جوان بود و پر از شگفتی و جادو. در واقع تخیل و جادو در آن زمان امری طبیعی بود و دیدن موجودات هم اندازه اژدها اصلا عجیب نبود. طبیعتا هنوز چهار و نیم میلیارد سال از عمر سیاره نگذشته بود.


اولین پاراگراف از کتاب "سرگذشت زمین" کافی بود تا او تحریک شود و در پوست خود نگنجد. کنجکاویش امان نمیداد و بی وقفه صفحات کتاب را میخواند و ورق میزد. البته که کتاب بسیار قطوری بود ولی او هر چقدر میخواند ذوق و شوقش بیشتر میشد. شاید به همین دلیل این کتاب را که محتوایی خطرناک نداشت در قسمت ممنوعه کتابخانه گذاشته بودند. زیرا همه نوشته هایش مستند بود.

نویسنده اش "اشلی جویل"، با زمان برگردان به آن زمان رفته بود و همه چیزهایی که نوشته بود با چشم های خود دیده بود. در واقع او اولین کسی بود که جرات کرده بود خط زمان را تا این اندازه عمیق بشکند و به عقب برگردد و زنده به زمان حال بازگردد! بقیه یا جرات نکرده بودند یا زنده برنگشته بودند. و این، این کتاب را بشدت استثنایی میکرد. خیلی از کسانی که آن را خوانده بودند بقدری مجذوب شده بودند که از هر طریق، حتی غیر قانونی، زمان برگردانی یافته بودند و به آن زمان سفر کرده بودند. هر چند به قیمت جان جادوییشان.

او اما خود نیز استثنا و خاص بود. از زمانی که وارد هاگوارتز شده بود تعجب همه اساتید را برانگیخته بود و خیلی ها عقیده داشتند دامبلدوری جدید در انتظار جامعه جادوگری است. به همین دلیل و با اعتماد به نفس کامل دستانش را به دور زمان برگردان حلقه کرد. سه ثانیه بعد زمین و زمان در هم تنیده شد و او از جا کنده شد...

چشمانش را که باز کرد بر روی قایقی چوبی بر روی یک رودخانه بود. رودخانه ای که در اطرافش به جای درختان بلند بالا، قارچ هایی عظیم و غول پیکر روییده بودند. قارچ هایی بنفش رنگ! همرنگ قدرتمندترین طیف رنگی. او متوجه شد که به دوران طلایی جادو بر روی زمین قدم گذاشته است و تصمیم نداشت به این زودی ها به زمان خود بازگردد. چه چیزها که انتظارش را میکشید و چه مهارت هایی که میتوانست کسب کند... البته اگر زنده می ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بردلی در 1404/5/11 19:36:45
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری تیم پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده

- دلفی!
- شت! اینجا ما می‌رویم دوباره!

دلفی می‌دانست که باید خودش را سریعا به محل صدا برساند. وگرنه عاقبت خوبی در انتظارش نیست.
- جونم مامان؟
- اتاقت چرا انقد کثیفه دختر؟

حواسم نبود که این موضوع را بگویم. در هر حالتی عاقبت خوبی در انتظارش نیست. مسئله فقط بین بد و بدتر است.

- کثیف نیست که مامان! همه چی سر جاشه. همین امروز تمیز کردم.
- جواب منو نده! بی تربیت! پس می‌گی تمیزه آره؟

بلاتریکس خم می‌شود و انگشتش را زیر تخت دلفی می‌کشد.
- پس این چیه؟

دلفی نگاهی به انگشت بلاتریکس می‌اندازد. لایه‌ی نازکی از گرد و خاک را روی انگشتش مشاهده می‌کند.
- مامان دستتو تا آرنج کردی زیر تخت یه‌ذره گرد و خاک آوردی بیرون بعد می‌گی اتاق کثیفه؟
- ساکت باش! دختر سر مامانش داد می‌زنه؟
- من اصلا داد نزدم. داشتم آروم جوابتو می‌دادم.
- فرقی نمی‌‌کنه. دختر حتی نباید آروم هم جواب بده. دختر فقط باید به مامانش بگه چشم.
- آخه...
- ساکت باش! فقط چشم!
- چشم!
- حالا درست شد. دختر بزرگ کردم عصای دست بشه، شده بار روی دوشم. نه بلدی آشپزی کنی، نه گردگیری می‌کنی، نه آشپزی می‌کنی. به چه دردی می‌خوری پس. فقط بلدی دوربینو روشن کنی بذاری جلوت، قر بدی. والا زمان ما اینجوری نبود. جرئت نداشتیم جلوی بزرگتر پامونو دراز کنیم...


بلاتریکس غر می‌زد و می‌رفت.

- این مامان منم فقط گیر می‌ده. هر کاری می‌کنم اصلا به چشمش نمیاد. دیگه باید چیکار کنم؟ تو هر مسئله‌ای بهت کمک می‌کنم دیگه. هرچی می‌گی انجام می‌دم. ولی هر بار بهم گیر می‌دی. چیکار باید بکنم که راضی باشی ازم؟ اصلا دوسم داری؟

دلفی جمله‌هایی که دوست داشت وقتی مادرش آنجا باشد را رو به آیینه می‌گفت. این تنها حالتی بود که می‌توانست خودش را خالی کند.

چند ساعت بعد

- دلفی! آماده‌ شو بریم بیرون.
- چشم مامان! چند دقیقه‌ی دیگه میام پایین.

دلفی سریع از تختش بلند شد. موهایش را شانه زد. لباسش را پوشید و رفت طبقه‌ی پایین.

- می‌موندی دو ساعت دیگه می‌اومدی.
- مامان کار من کلا 5 دقیقه طول کشید.
- ساکت باش!
- چشم!

بلاتریکس و دلفی با هم به بازار ناکترن رفتند. بلاتریکس می‌خواست برای خودش لباسی بخرد زیرا لباس قبلی‌اش در شکنجه‌ی اخیر خراب شده بود.
- اگه اشتباه نکنم لباس فروشی ته این کوچه بود.

وارد کوچه شدند. کمی جلوتر گروهی به دیوار تکیه داده بودند. وقتی مادر و دختر به چند متری آنها رسیدند، یکی از پسر‌های گروه گفت:
- شنیده بودم که می‌گن مادر و ببین دختر رو بگیر ولی خب توی این حالت نمی‌شه چشم از دختره برداشت.

بلاتریکس نگاهی به پسر کرد ولی طوری رفتار کرد که انگار چیزی نشنیده است.

- مامان حس می‌کنم اون پسره یه چیزی گفت بهمون.
- انقد سرت تو گوشیه، خنگ شدی دختر! توهم می‌زنی کلا. بیا بریم خریدمونو کنیم و سریع برگردیم.

وارد لباس فروشی شدند. بعد از نیم ساعت امتحان کردن لباس‌های متفاوت، بلاتریکس لباس مورد نظرش را پیدا کرد. آن را خرید و هر دو از لباس فروشی بیرون آمدند.
- دلفی! بابات ماموریتی بهم داده که باید تنهایی انجامش بدم. تو برو خونه منم یکم دیگه میام.
- باشه مامان!

دلفی از بلاتریکس جدا شد. بلاتریکس نگاهی به کوچه انداخت. آن پسر به همراه دوستانش، هنوز توی کوچه بودند. به سمت آنها قدم برداشت.
- خیلی عذرخواهی می‌کنم. یکم قبل، چیزی به دختر من گفتین؟

زیرزمین خانه ریدل‌ها

- بیدار شو مرتیکه! تو با این وضعیت به بقیه چرت و پرت می‌گی؟ آخه آدم با دوتا ناخن کشیدن بیهوش می‌شه؟

بلاتریکس سطل آب یخی را جهت به هوش آمدن آن پسر، رویش ریخت. پسر که شوکی به او وارد شده بود، نفس نفس زنان به هوش آمد.
- زنیکه‌ی روانی!
- دقیقا! نمی‌دونی چقد از شنیدن این دو کلمه عشق می‌کنم. هرکی که روی اون صندلی‌ای که تو نشستی، نشسته، همین دو کلمه رو بهم گفته. بدون استثنا! ولی خب... تو یه فرقی باهاشون داری. می‌خوای بدونی فرقت چیه؟

پسر با خشم توی چشم‌های بلاتریکس نگاه می‌کند.

- اووو ترسیدم. کسی که الان با یه‌ذره درد بیهوش شده بود داره با نگاه ترسناکش منو می‌ترسونه... ولی خوبه! اینجوری منم بیشتر لذت می‌برم. حالا بگو نمی‌خوای فرقت رو بدونی؟ بدو دیگه. اینجوری بیشتر خوش می‌گذره! اگه فقط من بخوام حرف بزنم که حال نمی‌ده.
- چه فرقی؟
- به بحث خوش اومدی. ببین! فرق تو با بقیه اینه که شکنجه‌ی بقیه، دستوری بود که به من صادر می‌شد. ولی تو... تو رو من خودم انتخاب کردم. البته می‌شه گفت که تو من رو انتخاب کردی. فکرش رو نمی‌کردی نه؟ فکر می‌کردی صرفا یه تیکه‌ای به یه دختر توی کوچه می‌ندازم و تموم می‌شه می‌ره. ولی خب اصلا شانس خوبی نداری. دختر درستی رو برای اینکار انتخاب نکردی! البته حرفت رو قبول دارم! دخترم، واقعا زیباست! مثال نزدنیه. مشکل، شکل گفتنت بود. یه‌جوری داشتی در موردش حرف می‌زدی انگار داری در مورد یه وسیله حرف می‌زنی. بگو ببینم! بنظرت این درسته که با یه دختر اینجوری حرف زد؟

پسر چیزی نگفت.

- موش زبونتو خورده؟ دارم ازت سوال می‌پرسم.

بلاتریکس حین گفتن این جمله به سرعت به پسر نزدیک می‌شود و چوب دستی‌اش را زیر گلویش می‌گذارد. ترس تمام وجود پسر را فرا می‌گیرد.
- ب... ب... بخشید. غ... غل... غلط کردم.
- ای بابا! چرا فیلم رو زدی جلو؟ این قسمت برای یکم بعد بود. هنوز قرار نبود به مرحله‌ی غلط کردن برسیم. ولی خب حالا که فان قضیه رو گرفتی، بذار منم جدی باشم. ببین بچه خوشگل! اون دختر، دختر منه! بلاتریکس لسترنج! تنها کسی که می‌تونه باهاش بد حرف بزنه، منم! هیچ‌کس حق نداره حتی بهش چپ نگاه کنه. می‌دونی وقتی کسی اینکارو کنه چه اتفاقی براش می‌افته؟

بلاتریکس لب‌هایش را کنار گوش پس می‌برد.
- چشماش رو از کاسه در می‌آرم! که خب، حالا رسیدیم به اون بخش!
- لطفا... لطفا منو نکش! غلط کردم. دیگه اینکارو نمی‌کنم. اصلا هرچی شما بگین رو انجام می‌دم. چیکار کنم؟ می‌خواین کلا برم؟ جوری برم که دیگه اسمم رو هم نشنوین. هرکاری بگین می‌کنم. فقط لطفا منو نکشین.
- می‌دونی زیباترین صدا چیه جوون؟
- هرچی که شما بگین!
- صدای التماس آدمی که می‌دونه قراره بمیره.

خون را از دستانش پاک می‌کند. نگاهی به لباسش می‌اندازد.
- خوبه! لباس جدیدم رو خونی نکردم.

در زیرزمین را باز می‌کند.
- دلفی! این غذای من چیشد دختر؟ به تو باشه من دو روزه از گشنگی تلف می‌شم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده


- شد شیش سال ها.
- مرلینی؟
- مرلینی.
- فکر کنم دیگه وقتشه از اسبت بیای پایین و زانو بزنی.
- زانوم درد می‌گیره ها.
- فکر نکن من خواستگار دم در کم دارما. همین الان به مامانم زنگ می‌زنم با پسر دخترعموی بابای پدرشوهر خاله نارسیسام هماهنگ کنه.
- ولی من مطمئنم مامانت به کمتر از شاهزاده‌ی سوار به اسب سفید رضایت نمی‌ده.
- این یکی فرق داره. طرف دکتره.
- تخصصش چیه؟
- در آوردن چشم از حدقه بدون خون‌ریزی. همونی که مامانم همیشه آرزوشو داشت.
- من هنوز درسم تموم نشده.
- اینو منِ هاگوارتز ردی هر روز دارم به خواستگارام می‌گم. منو که سیاه نکن!
- من فکر می‌کنم هنوز انتقام اون سری که این‌همه راه از اسبم اومدم پایین جلوت زانو زدم گفتی نه رو به‌اندازه‌ی کافی نگرفتم.
- اونجا هنوز انقدر سفید نبودی.
- اصلا من نباید سفید باشم. اسبم باید سفید باشه که بود!
- اون موقعا نژاد پرست بودم خودتم باید سفید می‌بودی.
- نچ. خیلی به روحیه‌ام آسیب زدی.
- خیر سرت شاهزاده‌ایا، شاهزاده که نباید انقدر لوس باشه.
- من همون‌جا بهت گفتم بازی نکو با روحیه‌م.
- آقا من دیگه نمی‌دونم. دیروز شد شیش سال. انقدر نباید دختر مردمو منتظر خودت بذاری. بابام لرده پشت سرم هزار جور حرف درمیارن!
- ماه بعد خوبه؟
- چی؟
- من یه سال و نیم پیش به مامان بابام گفتن راه بیفتن بیان این مراسم عقدو بگیریم بریم پی زندگیمون. اونا هم ماه بعد می‌رسن. از سفید آباد تا اینجا یک و نیم سال راهه وگرنه من خیلی وقته زانو زدم.
- الان اگه بابام منو به راه دورم نده چیکار کنیم؟
- سوار اسبم می‌شیم فرار می‌کنیم.
- کاش ماری چیزی جور می‌کردی باهاش دل خونواده‌مو به‌دست می‌آوردی. اسب چیه آخه!
- برات مار هم جور می‌کنم.
- حالا واقعا ماه بعد؟
- آره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده


جز خرناس‌های گاه‌ و بی‌گاه ماروولو، صدای دیگری سکوت سپیده‌دمِ کلبه گانت را بر هم نمی‌زد. می‌دانست این خرناس‌ها تا حوالی ظهر ادامه دارد، پس وقتش بود آنچه را مدت‌ها در اعماق ذهنش از همه پنهان کرده بود، اجرا کند.

شاید از سرمای صبح‌گاه، یا شاید هم از نگرانی آنکه مبادا پدرش مچش را بگیرد، لرزان از تخت برخاست و لباس‌های گرمی بر تن کرد. شنل سفرش را از آویز برداشت و آرام دستگیره‌ی گرد در اتاق زیر شیروانی را چرخاند. با قدم‌هایی محتاط از پله‌های کلبه پایین آمد و در میانه راه، با نگاهی به در بسته‌ی اتاق مورفین، اطمینان یافت که اوضاع رو به‌ راه است.

از خانه بیرون رفت و شنلش را بر تن کشید. نفسی عمیق در هوای سحرگاهی کشید؛ احساس آزادی به او دلگرمی داد.
اکنون فقط باید تمرکز می‌کرد، اراده‌اش را به کار می‌گرفت و آرامشش را حفظ می‌نمود.

فلش‌بک...

- دوباره؟! نکنه از زیر بوته به عمل اومدی، پسر؟! این کار برای نسل ما، با خون اصیلی که داریم، عین آب خوردنه. بهتره با این میزان از بی‌استعدادیت، مثل اون دختره وادارم نکنی ولت کنم تا به حال خودت بمیری!

پسری که بر کف‌پوش چوبی افتاده بود و زجه می‌زد را به زور بلند کرد. با بی‌حوصلگی، انگشت جا مانده‌اش را از چند متر آن‌سو تر احضار کرد و به‌زور به دستی که به‌شدت خون‌ریزی داشت، چسباند. با وردی دیگر، پوست خاک‌آلود دو طرف زخم را به هم رساند.
- اینجارو... خواهرت بازم با اختراعات مشنگا اومده تا بی‌اصالتی‌شو بهمون اثبات کنه.

مرد نیشخندی زد و با تفی بر زمین، خودش را روی کاناپه‌ی کهنه‌ای انداخت. به دختری که هرگز او را دختر خود نمی‌دانست خیره شد؛ دختری که با مقداری پنبه و ظرفی پر از مایعی شفاف، خودش را به برادرش رساند. مقداری از پنبه را به مایع آغشته کرد و آن را روی زخم تازه‌بسته‌شده‌ی مورفین گذاشت.

- این دختر... مایه‌ی ننگ خاندان اسلیترینه. اون حتی از پس جادوی ساده هم برنمیاد، چه برسه به اینکه یه روز بخواد...

بشکنی زد و از روی کاناپه غیب شد. لحظه‌ای بعد، درست کنار دختر و پسر ظاهر شد. صدای شکستن بطری محلول ضدعفونی‌کننده به گوش رسید. مروپ با ترس سعی کرد از مرد دور شود، اما بلافاصله موهای بلندش به عقب کشیده شد و رو‌در‌روی پدرش قرار گرفت. با چشمانی مضطرب، به صورتش خیره شد؛ نگاهش بر روی چروک میان دو ابروی او که حالا عمیق‌تر از همیشه شده بود، ثابت ماند.
- از اینکه بگم دختری مثل تو دارم شرمسارم... حیف از خون اجداد من که تو رگهاته. تو هیچ‌وقت یه جادوگر نمی‌شی، فشفشه‌ی به‌دردنخور!

دختر را با شدت به کناری هل داد و صدای کوبیده‌شدن جسم نحیفش به دیوار را نادیده گرفت. حالا نگاهش مستقیم به تنها پسرش دوخته شده بود.
- می‌خوای که مثل اون شرمسارم کنی؟

مورفین نگاهی به مروپ انداخت که موهای بلندش صورتش را پوشانده بود و لرزان، سعی داشت قطعه‌ای از شیشه‌ی بطری را که در زانوی خونینش فرو رفته بود، بیرون بکشد.
- نه.

ماروولو با رضایت سری تکان داد.
- خوبه... پس تمرین‌مونو ادامه می‌دیم.

پایان فلش‌بک.

چشمانش را بست. نقطه‌ای را مجسم کرد که سال‌ها پیش، بارها با مادرش به آن‌جا رفته بود. نفسش را در سینه حبس کرد. ناگهان احساس کرد در تونلی در حال حرکت است... تونلی که به‌سرعت به لوله‌ای تنگ و خفه‌کننده بدل شد. درست در لحظه‌ای که حس کرد دیگر نمی‌تواند نفس دیگری بکشد، شوری نمک را در ریه‌هایش چشید.

پاهایش را در ماسه‌های نرم تکانی داد. دست‌هایش را بالا گرفت و رطوبت هوا را میان انگشتانش حس کرد. سریع پلک‌هایش را گشود.
- تونستم... من تونستم!

با بی‌تابی کفش‌های پر از ماسه‌اش را درآورد و شروع به دویدن کرد. از میان کرانه‌ی ساحل گذشت و بی‌محابا خودش را به دریا زد. پاهایش را در آب فرو برد. آن‌قدر شور در دلش موج می‌زد که حتی سردی آب را حس نمی‌کرد. با نخستین تابش نور خورشید، اشک شوق در چشمانش شروع به درخشیدن کرد.

پس از سال‌ها، صدای خنده‌های از ته دلش، دوباره با صدای موج‌های دریا درهم آمیخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده


- آیا از اینکه رنگی به رخ ندارین رنج می‌برین؟ آیا حس می‌کنین هر چقدر سرخ آب سفیداب به صورت‌تون می‌زنین هنوز عین مارتل گریان بی‌رنگ و رویین؟ خب همینه که هست! می‌خواستین نباشین!
- کات!

تام کارگردان زیر لب ناسزایی زمزمه کرد که با چشم غره مروپ آن را اصلاح کرد.
- بله عزیزم... داشتم می‌گفتم مادر... ت چه دست‌گلی تحویل جامعه داده. واقعا جلال و جبروت ازت می‌ریزه، جدبزرگوار حفظت کنه. فقط اگر این وسط مصدع اوقات شریفت نمی‌شم خواستم بگم ما اینجا برای تبلیغ اومده بودیما ناسلامتی!
- خب بابا!

مروپ که تازه یادش آمده‌ بود چرا آن همه دوربین رویش زوم است، یک عدد سیب سرخ را روی میز گذاشت. با گفتن دوباره کلمه "حرکت" توسط کارگردان، مادر تاریکی لبخندش را بر لب نشاند.
- چاره‌ی کار شما برا رنگ و روی نحس‌تون اینجاست... رژیم سیبی مامان!

آهنگ ریمیکس هایده و ادل در پس زمینه شروع به پخش کرد. مروپ که هنوز "لرد کوچولو" را در بغل داشت با همان چشمان بسته داخل عکس از جایش برخاست و شروع به تکان دادن کمرش کرد.
- همون‌طور که توی عکس بالا مشاهده می‌کنین، مامان از وقتی رژیم سیبی‌شو شروع کرده از این رو به اون رو شده. در واقع حتی می‌شه گفت که مامان بعد این رژیم شفا گرفته! حالا از این سوال که "چرا عکس قبلی مامان تاره؟" که به پاسخ "چون عمل‌های جراحی‌ای که مامان طی یک‌سال اخیر روی سر تا پا و پس زمینه خودش انجام داده مشخص نشه." منتهی می‌شه که بگذریم...
- کات! وقتی می‌خوای ازش بگذری خب چرا می‌گی آخه؟!
- ایش! باشه! اگر تمایل دارین از نحوه اجرای این رژیم که خوردن سیب در وعده‌های صبح، ظهر و شب هست بهره‌مند بشین می‌تونین با تلفن‌های مشاوره مامان تماس بگیرین.

تام آهی کشید.
- همین الان گفتی چیکار کنن که! دیگه چرا زنگ بزنن مشاوره بگیرن؟

مروپ اخمی کرد. قر دادن کمرش را متوقف کرد و بینی‌اش را بالا گرفت.
- اصلا مامان دوست داشت همین‌طوری تبلیغ کنه. ناراحتی برو سیسیلیاتو بیار برا تبلیغ عسیس مامان.

بعد، در حالی که ماچ آبداری به کله لرد کوچولو می‌زد از در اتاق تبلیغات خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1404 15:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
"هواداری برتوانا"
*توجه برای اونایی که کتابو نخوندن: خانم بلک یه بانوی پایبند به اصالت جادوگری بود که بعد از مرگش، یه پرتره از خودش توی خونه پدری سیریوس (میدان گریمولد شماره ۱۲) باقی گذاشت که دائم فریاد می‌زد و به همه توهین می‌کرد. این پرتره نشون می‌داد که حتی بعد از مرگ هم دست از عقایدش برنداشته. بقیه محفلیا برای اینکه صداشو نشنون روشو با پرده می پوشوندن.






من همیشه اینجام... پشت پرده های بسته منتظر نشستم تا زمانی که کسی لازمم داشته باشه.
من آدم بدی نیستم. یعنی همه عمر تموم سعیمو کردم که خوب و مناسب باشم. خیلی وقتا کارهای شخصی خودمو به تاخیر انداختم تا بتونم مراقب اونا باشم. به هر حال باید حواس یکی بهشون باشه که راه اشتباهو نرن. دوست نداشتم اتفاقای ناخوشایندی که یکی دوبار تو گذشته برای آشنایانم پیش اومده برای اونا هم پیش بیاد. جوونا همیشه به فکر خوشگذرونی و لذت های زود گذرن. نمیدونن با بعضی از کاراشون به آینده شون لطمه میزنن.
من خودمو موظف میدونستم که مراقبشون باشم.
من آدم بدی نیستم...

***


خیلی وقته که اینجام. سالهای سال. من خیلی چیزا راجع به جادو میدونم. نه این جادوی این روزا ها! جادوی این روزا که خیلی بی بخار شده. اون قدیما جادو خیلی بهتر بود. همه جادوگرا با خوشحالی زندگی می کردن. همه چی شگفت انگیز بود!
من اومدن و رفتن خیلی ها رو دیدم اما خودم هیچ وقت نرفتم. موندم اینجا تا مراقب جادو باشم. موندم اینجا تا جادو رو زنده نگه دارم. موندم تا همه چیزو مثل اولش کنم. موندم تا همه چی رو بازم شگفت انگیز کنم.
من آدم بدی نیستم...

***


Try to kill it all away
سعی میکنم همه چیو از بین ببرم
But I remember everything
اما من همه چی یادمه


بچه خودم بهم خیانت کرد... بچه خودم ولم کرد... بچه خودم منو دور انداخت!
من بزرگش کرده بودم. با همین دستا. سال ها با هم خندیدیم. سال ها با هم غصه خوردیم. یه شبایی به آسمون خیره می شدیم و اون می گفت تا ابد کنارم میمونه مثل اون دوتا ستاره هایی که همیشه پیش همن. و منم میموندم کنارش. ازش حمایت می کردم. رشد کردنش رو میدیدم و بهش افتخار می کردم. می خواستم مراقبش باشم...
اما اون سر قولش نموند! فکر کرد من و افکارم قدیمی هستیم و باید تغییر کنیم. بهم گفت باید عوض بشم و قبول کنم دنیام نیاز به تغییر کردن داره. بخاطر چیزی که از هم سن و سالاش درمورد پیشرفت و مد شنیده بود میخواست تموم گذشته شو رها کنه! باورتون میشه؟ بخاطر به ظاهر خفن بودن میخواست تموم افکارمو عوض کنم. افکاری که یه عمر باهاشون زندگی کرده بودم... ازم خواست دست از اصالت بردارم و جادوی نوین رو امتحان کنم.
من آدم بدی نیستم... اما نتونستم دست از عقایدم بردارم. میخواستم اصالت خانوادمون همچنان حفظ بشه. برای همین باهاش مخالفت کردم. و اون گذاشت رفت. رفت دنبال آرزوهاش. بچه خودم بهم خیانت کرد... بچه خودم ولم کرد...

***
If I could start again
اگه میتونستم دوباره شروع کنم
A million miles away
یک ملیون مایل دورتر
I would keep myself
خودم رو نگه می داشتم
I would find a way
یه راهی پیدا میکردم


این روزا کمتر کسی پیدا میشه که واقعا به جادو اهمیت بده. همشون یه روزی فراموش می کنن که جادوگر بودن یعنی چی. همه شون یه روزی ول می کنن و میرن دنبال دنیای خودشون. هیچکس به اندازه من زندگیش آغشته به جادو نیست و من نمیخوام جادو رو از دست بدم. وقتی راجع به حفظ اصالتمون صحبت می کنم یعنی اینکه دوست دارم مراقب جادوی درون جادوگرا باشم. اون جادوی اصیل و مقدسی که جوونای امروزی چیزی ازش نمیدونن. این روزا کمتر کسی واقعا اهمیت میده. وقتی عقاید عوض بشه، مردم اصالتشونو از یاد میبرن. و من خودمو موظف میدونستم از این اصالت حفاظت کنم. کسی که میخواد پایبند گذشته، اصالت، عقاید و علاقه ش باشه آدم بدی نیست...
برای همینه که شما باید بدونین من آدم بدی نیستم...
***


من همیشه خودمو قوی نشون دادم. قوی نشون دادم تا بتونن بهم تکیه کنن. تا بدونن تو مشکلاتشون کسی رو دارن که همراهشون باشه. تا اجازه داشته باشن یه وقتایی ضعیف باشن بدون اینکه نگران آسیب دیدن بشن. چون من نمیذاشتم آسیب ببینن. من قوی بودم. من کسی بودم که سعی میکرد همیشه هواشونو داشته باشه.
یه وقتایی دوست داشتم دست از قوی بودن بردارم و مثل یه جادوگر عادی زندگی کنم ولی میدونستم دیگران نیاز دارن یه نفر کنارشون باشه. یه نفر که دست از عقایدش نکشه و با گذر زمان تغییر نکنه. یه نفر که همیشه بمونه.
و سخته بمونی و ببینی عزیزانت دارن ترکت می کنن... سخته همیشه مقاوم باشی... سخته همیشه یه خونه باشی... سخته دور شدن خیلی ها رو به چشم ببینی و وقتی برگشتن دوباره بهشون لبخند بزنی... .
سخته آدم بدی نباشی...!

***

What have I become
من به چی تبدیل شدم
My sweetest friend?
شیرین ترین دوست من؟
Everyone I know
همه آدمایی که من میشناختم
Goes away in the end
در آخر رفتن
And you could have it all
و تو میتونی همشو داشته باشی


من خودمو قوی نشون دادم و برای قوی تر کردن اعضای خانوادمم تلاش کردم. من برای حفظ نام خانوادمون خیلی زحمت کشیدم. خیلی!
هرجا اسمی از قدرت و جادوی اصیل میومد همه یاد من و خانوادم میفتادن. فکر می کنم بین جادوگرا محبوب ترین و معروف ترین خانواده بودیم. و همین موضوع خوشحالم می کرد. این موضوع خستگی تموم سال هایی رو که تلاش کرده بودم از تنم بیرون می برد. همین که میدونستم خانواده من از جادوی واقعی برخورداره برام مایه شادمانی بود.
اما حالا از اون خانواده چی مونده؟
همه چی از دست رفت... و من نمیدونم دقیقا تقصیر کی بود این اتفاق. نمیدونم دیگه باید چی کار می کردم. تنها چیزی که میدونم اینه که من آدم بدی نیستم...

***

I will let you down
نا امیدت خواهم کرد
I will make you hurt
بهت آسیب خواهم زد


من آدم بدی نیستم... اما این روزا فکر می کنم نکنه واقعا آدم بدی بوده باشم؟ نکنه اونطور که باید از کسایی که دوستشون داشتم مراقبت نکردم؟ نکنه مادر خوبی نبودم؟ من که تموم تلاشمو کردم پس کجای کار اشتباه بوده؟ کجای این زندگی لعنتی اشتباه بوده؟ کجا رواشتباه رفتم که بعد از سالها مراقبت از اصالت جادو حالا باید پشت پرده های احمقانه قایمم کنن؟ چرا نباید طرف من باشن و ازم حمایت کنن؟

هر موقع پرده ها کنار میره و چشمم به خونه عزیزم میفته که دارن همه چیزشو به میل خودشون تغییر میدن، حرصم میگیره. کلماتم یهو تغییر می کنه. حرفایی که تو دلمه تبدیل به دشنام میشه. تموم غم هایی که تو اعماق قلبم دفن کردم یهو فوران می کنن و مثل خنجری تو بدن شنونده حرفام فرو میره. هه!... البته اگه شنونده ای باشه. هیچکس منتظر نمیمونه که بشنوه. همه فوری پرده ها رو می کشن و جوری بهم بی توجهی می کنن که انگار از اول وجود نداشتم. هیچکس نمیمونه تا بهش بگم این کلمات بیشتر از اینکه شما رو ناراحت کنه، خودمو ناراحت میکنه. اگه فکر می کنین حرفام شبیه خنجره باید بدونین اول خودمو داغون کرده. من زخمیم و کسی نمیمونه تا ببینه... نمیمونه تا بشنوه... نمیمونه تا بفهمه.

البته توقع ندارم بفهمن. اونا حتی اگه حرفامو بشنون هم هیچ وقت نمی تونن درکم کنن. با این حال...
با این حال فقط گاهی دوست دارم یکی چند لحظه به من گوش کنه تا خودم متوجه بشم که این همه عشق و زمانی که پای خانوادم گذاشتم هیچ و بیهوده نبوده. اون همه روز و شبی که برای یاد دادن جادوی سیاه به علاقه مندان جادو تلاش کردم هدر نرفته.

کاش یکی فقط یه بار بهم بگه که بهم نیاز داره. کاش یکی یه بار بگه نام خانوادگی بلک رو من زنده نگه داشته بودم و الان که نیستم جای خالیم بدجور حس میشه. کاش یکی یه بار بهم بگه دلش برام تنگ میشه. کاش یکی یه بار این پرده های لعنتی رو کنار بزنه و بیاد دنبالم... آه.
نمیدونم اگه یه روز ریگولوس و سیریوس برگردن به عنوان مادرشون بهتر باهاشون رفتار می کنم یا نه. یه وقتایی آرزومه سیریوس برگرده و دوباره همه چیو از نو با هم شروع کنیم ولی میدونم که غیرممکنه. هنوزم حس میکنم اصالت جادو مهمتره و ما باید مثل قبلنا حفظش کنیم.

به هر حال من همیشه اینجام. با اینکه میتونم به راحتی داخل تابلوها رفت و آمد کنم، هیچ موقع جایی نمیرم. یجورایی هنوزم میخوام از خونه و عزیزانم محافظت کنم با اینکه یه تابلوی نقاشی واقعا کاری از دستش بر نمیاد. با اینکه داد و فریادش برای اصالت خفه می شه. با اینکه روش با یه پرده بی معنی پوشیده ست...
با تموم اینا من همیشه اینجام... پشت پرده های بسته منتظر نشستم تا زمانی که کسی لازمم داشته باشه.

Full of broken thoughts
پر از افکار و احساسات شکسته
I cannot repair
نمیتونم درستشون کنم
Beneath the stains of time
زیر لکه های زمان
The feelings disappear
احساسات ناپدید میشن(نابود میشن)
You are someone else
تو کس دیگه ای هستی
I am still right here
من هنوزم اینجام

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1404 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده


نواده های مستقیم سالازار اسلیترین زنده و سر حال در مسیر پیشرفت تاریکی در جهان (به ترتیب سن) : ماروولو گانت، مورفین گانت، مروپ گانت، تام ریدل (داماد)، لرد ولدمورت، بلاتریکس لسترنج (عروس)، دلفی



خانواده



خانواده... عجب واژه‌ای‌ست.
واژه‌ای به ظاهر شیرین، اما در عمق، چیزی بین نفرین و معجون عشق اشتباهی. خانواده همون چیزیه که وقتی بچه‌ای، بهت می‌گن مقدسه؛ و وقتی بزرگ می‌شی، می‌فهمی اکثر مراسم‌های مقدس با فریاد و قاشق‌پَران ادامه پیدا می‌کنه. آیا خانواده ارزشش رو داره؟ سوالی‌ست که سال‌ها پیش از خودم پرسیدم. اولین خانواده‌م بهم خیانت کردن؛ دوستان نزدیکی که به عقایدم پشت کردن و هاگوارتز رو به سمت ماگل‌پروری بردن.

من... من سالازار اسلیترین... حالا نشستم روی تخت جهنم و به چیزی فکر می‌کنم که نه تو هاگوارتز یاد دادن، نه توی کتاب‌های جادوی سیاه: خانواده. آیا کار درستی کردم که استارت خاندان اسلیترین (که بعداً تبدیل به گانت و بعداً تبدیل به ریدل شد) رو زدم؟ آیا تمامی نسل‌های بعد از خودم رو مجبور به نفرینی سنگین کردم که از هزاران طلسم نابخشودنی بدتره؟ طلسم زندگی کردن. طلسم زنده بودن در زمانی که تاریکی رو به عنوان دشمن می‌بینن؟

به اطرافم نگاه می‌کنم.
یک خاندان، زنده، سیاه‌پوش، در حال حرکت در مسیر تاریکی. همشون نواده‌های من‌ان. همشون از یه‌جا اومدن. از اون یک قطره خون که من سال‌ها پیش گذاشتم توی این دنیا بمونه، مثل یه آغشته‌ی ظریف توی معجون ابدی. و حالا؟ حالا این آغشته تبدیل شده به نسل‌هایی که با لبخند یا بدون اون، دارن جهان رو به زانو درمیارن.

بعضی‌ها می‌پرسن چرا همه‌شون یه جور خاصی حرف می‌زنن؟ چرا بعضیاشون با مار حرف نمی‌زنن؟ چرا یکی‌شون فقط با زبان چشمک ارتباط برقرار می‌کنه؟ چرا یکیشون همش داره نعناع‌خشک می‌ریزه لای کاغذ و آتیش می‌زنه؟ چرا یکیشون دماغ نداره؟ چرا یکیشون خواستگار زیاد داره؟ یکی‌شون راننده‌ی مینی‌بوس بنزه که از خود ما هم قدیمی‌تره؟ و چرا یکیشون با ملاقه دنبال سربازان تاریکی راه می‌افته و تا فرق سرشون رو صاف نکنه راضی نمی‌شه؟ عزیزان، ما از خانواده‌ای هستیم که ترکیب ژنتیکی‌مون شامل سه درصد انسان، پنج درصد مار، و نود و دو درصد آسیب روانیه. این چیزا طبیعیه.

اما در این میان، باید بایستم و تاج پادشاهی‌مو بردارم برای فقط یک نفر.
فقط یک نفره که تونسته این خانواده رو دور هم جمع کنه. نه با عصا، نه با طلسم، بلکه با مادری.
اون با ساکت بودنش، با مهربونیش، با حضور دائمی‌ش که حتی تو سکوت هم شنیده می‌شه، این خاندان رو کنار هم نگه داشته.
اون مادره. اون خاکه. اون مرکز جاذبه‌ی ماست.
اون مروپه. مثل جاذبه‌ای در وسط خانواده‌ی گانت، مثل خورشیدی که منظومه شمسی دورش می‌گردن. با قدرت ایستاده و اگرچه که اخیراً فعالیت کمتری می‌کنه ، اما خانواده رو با قدرت مدیریت می‌کنه و دور خودش می‌گردونه.

خانواده یعنی چی؟ یعنی وقتی داری بحث جهانی با یه جادوگر دیوونه می‌کنی، یکی اون‌ور اتاق وایساده و با قاشق داره برات خورش درست می‌کنه. خانواده یعنی وقتی داری نقشه‌ی نابودی دنیا رو می‌کشی، یکی تو گوشه‌ی اتاق نشسته و داره برای همه لباس سیاه اتو می‌زنه.

خانواده یعنی هر چی هم از هم متنفریم، تهش سر سفره‌ی جادو دور هم جمع می‌شیم.
یکی با عصبانیت، یکی با نگاه خیره، یکی با نیش، یکی با کریشیو!

ولی می‌دونی چیه؟ تهش همینه. خانواده همینه. یه مشت آدم جادویی که نه می‌تونن با هم بمونن، نه می‌تونن بدون هم دوام بیارن. مثل یه معجون انفجاری که موادش همیشه با هم درگیرن ولی نتیجه‌ش همیشه مؤثره.

و من؟ من مفتخرم.
مفتخرم به این‌که نسل بعد از من، هنوز هم می‌تونه جهان رو به لرزه بندازه.
مفتخرم به خاندان گانت.
مفتخرم به خانواده‌ای که با وجود تمام پیچیدگی‌ها، هنوز... هست.

همین بود. حالا برید دنبال کاراتون.
و لطفاً، کسی با اون مار صحبت نکنه، داره شام می‌خوره.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1404 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


تصویر تغییر اندازه داده شده

"خورشید و ماه"


خورشید را دوست داشت. قبل از آمدن خورشید همه جا تاریک بود. اما بعد، خورشید تصمیم گرفت آرام آرام طلوع کند و همه جا پر از نور شد. همه چیز رنگ گرفت، زنده شد.

عاشق ماه شده بود. مدت‌ها بود که در اتاق تاریک خود تنها بود. تا این که یک شب ماه تصمیم گرفت نورش را از لای پرده‌های اتاق رد کند و اتاقش را حتی شده ذره‌ای، روشن کند.

خورشید دنیایش را عوض کرد. قبل و بعد از آمدن خورشید همه چیز فرق می‌کرد. بعد از آمدن خورشید بلند شد و شروع به گشتن در دنیایی کرد که رنگی تازه گرفته بود. سرسبز شده بود. منظره‌ها، گیاهان، خانه‌ها و خیابان‌ها همه رنگ دیگری گرفته بودند.

ماه دنیایش را عوض کرد. آن شب بالاخره پرده را پس از مدت‌ها کنار زد و با اولین نگاه، مجذوب ماه شد. دیگر کارش شده بود نشستن پشت پنجره و خیره شدن به ماه.

خورشید تمام گرما و نورش را به او می‌داد. هیچ چیزی را دریغ نمی‌کرد. خودش می‌سوخت تا دنیای او را روشن کند. خوشحال بود که می‌تواند روشنی او باشد. خورشید هم او را دوست داشت.

ماه همه‌ی نورش را به پنجره می‌تاباند. ولی او از بیرون رفتن می‌ترسید. از دیدن نور ماه بدون وجود مانعی شیشه‌ای میانشان می‌ترسید. تا این که دیگر تاب نیاورد. بالاخره به بیرون اتاق قدم گذاشت و بی‌مانع به تماشای ماه نشست. حالا ماه هم می‌توانست او را بهتر ببیند و اطراف را برایش روشن کند. ماه هم عاشق او شده بود.

مدتی با خورشید بود و از حضورش لذت می‌برد. اما دیگر نور خورشید سرش را درد آورده بود. چشمش را اذیت می‌کرد. تاریکی می‌خواست، اما به این معنی نبود که دیگر خورشید را دوست نداشته باشد...

به سمت ماه در مسیر می‌رفت. هر جایی که نور ماه بود به دنبال نور همانجا می‌رفت. مدتی رفت ولی دیگر خسته شده بود. ماه هر شب باریک و باریک‌تر می‌شد. هر چه دست دراز می‌کرد دستش به ماه نمی‌رسید. می‌ترسید که ماه را از دست بدهد. می‌ترسید که دوباره همه جا تاریک شود...

خورشید نمی‌دانست چکار کند. کارش شده بود روشن کردن دنیای او. نمی‌توانست خاموش شود. ولی از اذیت کردن او هم قلبش به درد می‌آمد. می‌خواست کاری کند ولی نمی‌توانست...

ماه نمی‌خواست او را تنها بگذارد. نمی‌خواست اجازه دهد دوباره از دنیا به همان اتاق تاریک پناه ببرد. می‌خواست کنارش بماند، اما نمی‌توانست. نمی‌توانست جلوی باریک شدنش را بگیرد. و نمی‌دانست آن یک شب که در آسمان دیده نمی‌شود تا دوباره شروع به بزرگ شدن کند، چه بر سر او خواهد آمد...

افرادی که لایک کردند

- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1404 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری تیم قوی پیامبران مرگ

سمستان
قسمت یک




آهنگی که ساز اصلی تنبک است در حال پخش است. چندین نفر دور یک میز جمع شده‌اند و دست می‌زنند. در میانه جمع اکبر و هلگا ایستاده‌اند و درحالی‌که دست یکدیگر را گرفته‌اند، کیک چندطبقه‌ای رنگین کمانی رنگ را می‌بردند. هلگا یک نیم‌تنه قرمز به همراه دامن قرمز ستش را پوشیده و شال قرمز و طلایی بر دوش انداخته است. آرایش خلیجی سنگینی به‌صورت دارد و سیکس پک‌های نرمش در میانه لباسش پیداست. در کنارش اکبر با لباس سفید و قهوه‌ای ایستاده است. موهایش را به پشت سرشانه کرده و بوی کتیرای سنگین می‌دهد. تم مراسم ازدواج دائم است و تالاری که در آن قرار دارند هم با پارچه‌های رنگی و کفتر سفید آرایش شده است.

جمعی که دور اکبر و هلگاست همگی خوشحال هستند و در میانشان از سالازار و مروپ گرفته تا گابریلا و آستریکس به چشم می‌خورد. ناگهان گلرت از دور با کت‌وشلواری خاکستری وارد تالار می‌شود. برخلاف تمام افراد جمع، صورتش ناراحت است و چشمانش آهنگ " دوباره دلم هوای با تو بودن کرده" را زیرنویس می‌کنند.

گلرت دست‌هایش را باز می‌کند و می‌خواند:
- هه هه هه....هه هه هه هه هه.... هه هه هه....هه هه هه هه هه هه.... (حتما آهنگ را گوش کنید)

همه چشم‌ها به گلرت دوخته شده است. گلرت آوازخوان به عروس و داماد نزدیک می‌شود، میان آن دو قرار می‌گیرد و دست بر شانه‌هایشان می‌گذارد. آهنگ اوج می‌گیرد و یک ساز با صدای زیر به صدای تنبک اضافه می‌شود و گلرت آهنگ اصلی را شروع می‌کند:
- اگر کسی رو دوست داری... باید بهش اعتراف کنی!... وگرنه ممکنه خیلی دیر بشه... ممکنه خیلی دیر بشه!
تصویر تغییر اندازه داده شده
گلرت


به هلگا نگاه " باز منو کاشتی رفتی" گونه‌ای می‌اندازد و به وسط تالار می‌رود. در میانه تالار سالازار که به طرز عجیبی قدکوتاه‌تر شده و پوستش به رنگ شکلاتی می‌زند، در حال بالا دادن ریتمیک شانه‌ها و لرزاندن قسمت‌های متعارف و نامتعارف بدنش است. البته اگر دقیق‌تر توجه کنیم، نه‌تنها سالازار و بلکه همه افراد درون تالار به‌اندازه سه تا چهار آفتاب‌سوختگی پیاپی تیره‌تر شده‌اند و از جهان اول انگلیسی به دو رتبه پایین‌تر و به جامعه هندی سقوط کرده‌اند. البته گلرت خوش‌تیپ مانده و عضلات سرشانه و بازویش به طرز عجیبی بزرگ شده و تستوسترون وجودش به سطح بالایی رسیده است.

گلرت به سالازار می‌پیوندد و حرکات دست باز از سمت چپ به راست و راست به چپ را به نمایش می‌گذارند. چندین نفر که پشت سرشان ایستاده‌اند، در حرکت جوگیرانه به آن دو ملحق می‌شوند و جوری هماهنگ با هم می‌رقصند که دو مردمک هیچ چشمی آن‌قدر هماهنگ نیست و اینها قبل از این مراسم هرگز چند ماه با هم تمرین نکرده‌اند و رقص در خونشان است و خودشان همین‌جوری با هم هماهنگ می‌رقصند.

تصویر تغییر اندازه داده شده
سالازار و گلرت در جلو- اکبر و هلگا در پس زمینه


گلرت بعد از چند حرکت زیبا و به نمایش گذاشتن عرض سرشانه‌اش، از گروه رقص جدا می‌شود و دوباره خواندن را شروع می‌کند.
- اگر کسی رو دوست داری، باید بهش بگی! اگر کسی رو تو قلبت نگه داشتی، باید بهش بگی! اگر نگی خیلی دیر میشه! خیلی ممکنه دیر بشه!

وضعیت بسیار عجیب است. انگار نه‌انگار که گلرت همه این حرف‌ها را همین‌الان گفته بود و حالا این دو جمله این‌قدر قر و حرکات موزون احتیاج نداشت. همه سرشان را به نشانه حال‌کردن تکان می‌دهند و تأیید می‌کنند. گلرت که یک‌سروگردن از سالازار بلندتر است، در کنارش می‌ایستد و با دل پر می‌خواند:
- من دلبری دارم که بسیار بی‌وفاست... بسیار بی‌وفاست... و آدم باید به اندازه کم عاشق باشد و دلش را کامل نبازد!

وضعیت به اوج عجیب بودن خودش می‌رسد. اگرچه آهنگ بسیار غمگین است، سالازار و دخترهای همراهش قرهای موزون خاصی می‌زنند و جوری صفا می‌کنند که انگار آهنگ بندری در حال پخش است. البته گلرت نیز با چشمان گریان به آنهام ملحق می‌شود و به دنیا نشان می‌دهد که انسان باید در جشن عروسی اکسش(x) و وایش (y) و حتی زدش (z) نیز برقصد.


در این میان هلگا که انگار ویروس آهنگ خواندن گلرت به او هم سرایت کرده، با حرکت لوندی دست‌هایش را دور گردن داماد می‌اندازد و او را نوازش می‌کند و می‌خواند:
- وقتی که عشقی در دلته باید بگی! و دلی که درش عشق نیست، دل نیست!

ناز و عشوه‌ها ادامه می‌یابد و اکبر در حالت "پسر خوب خنگ" گونه می‌رقصد. هلگا عشوه‌ها را به سمت گلرت فروارد می‌کند و ادامه می‌دهد:
- اگر کسی رو دوست داری، باید بهش بگی! اگر کسی رو تو قلب نگه داشتی، باید بهش بگی!

تصویر تغییر اندازه داده شده
عشوه های خرکی هلگا


البته هلگا پی وی چشم‌هایش را بسته و نگاه اشک‌آلود گلرت که "سه، چهار، پنج تیغ‌ها رو پشت هم بزن..." زیرنویس می‌کند را نمی‌فهمد. دستی به شانه‌های گلرت می‌کشد و بعد از لذت غیرشرعی فراوان از حجم عضلاتش، به همسر خود می‌پیوندد و در حرکاتی که قابل گفتن نیست عضلات نواحی مختلف را منقبض می‌کند.

گلرت با چشمان گریان به رقص ادامه می‌دهد و آهنگ انگار تا ابد ادامه دارد...





لرد با نیشخند به گلرتی که در حال گریه است خیره شده است. گلرت در میان آشپزخانه خانه ریدل‌ها در حال رقص است و گاه به زبان عجیبی برای کسانی که وجود ندارند آهنگ می‌خواند. اصلاً متوجه زمان و مکان نیست و انگار در خیالات خودش حسابی غرق شده و به صورت خلاصه از دست رفته است.

لرد به مروپ که کنارش ایستاده نگاهی می‌اندازد و به گلرت اشاره می‌کند.
- می‌بینی مامان؟... ساقی حلال خور به این میگن! پنجاه دفعه صداش زدم، اصلاً نمی‌شنوه!

مروپ سر تکان می‌دهد و می‌گوید:
-سعب گرفته!

- چی هست؟

- سندرم عشق بی‌قرار! صد دفعه گفتم برای این گل گلی مامان زن بگیریم! این بچه داغه! داغه عشقه!

لرد چوبدستی را درمی‌آورد و با یک حرکت گلرت را بیهوش می‌کند. گلرت با همان چشمان اشکی روی صندلی سقوط می‌کند و سرش روی میز آشپزخانه می‌افتد.
- اینجوری فایده نداره! داره خودشو هلاک میکنه!... اگرچه از هافلی جماعت زن درنمیاد ولی بریم بگیریمش! بریم خواستگاری خودشو و اکبراش!

مروپ زیر سر گلرت بالشی می‌گذارد و می‌گوید:
- مگه چند تا اکبر داره؟ یکی نیست مگه؟

لرد ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- دوتاست دیگه! ناقص نیست که...! یک راکون پرمو سمت چپشه، یکی سمت راستش!

مروپ دهانش را جمع می‌کند و می‌گوید:
- راکن بو میده! ولی خب... گل گلی مامان نیاز داره دیگه! بریم خواستگاری هلگا!

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.