شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در ستايش گودريک
فضل گودريك را كه تواند شمار كرد
يا کيست آن که شکر يکي از هزار کرد
کلاس معجون سازي وتغييرشکل و سحروجادو کرد
روزنامه ي سخنگوي او نه بني آدم اند و بس
هر موگلي که زمزمه بر هاگوارتز کرد
قدرتمندي و سابقه ي جادوگري اش
مارا به حسن گريفيندور اميدوار کرد
مرگ خوار نباش که دادار هاگوارتز
فردوس جاي مردم نامرگ خوار کرد
هر کاو عمل نکرد و عنايت اميد داشت
دانه نکشت موگل و دخل اختيار کرد
نا برده رنج جادوگر ميسر نميشود
مزد آن گرفت جان دامبلدور که کار کرد
بعد از گودريک هر چه پرستند هيچ نيست
بي گريفيندور آن که برهمه هيچ اختيار کرد
برگرفته از کتاب سحر نامه
نويسنده آشا قرن معاصر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آشا در 1388/10/3 18:01:26 ویرایش شده توسط آشا در 1388/10/3 18:05:45 ویرایش شده توسط آشا در 1388/10/3 18:11:35 ویرایش شده توسط آشا در 1388/10/3 18:12:16
كمي سكوت مي كني، كمي نگاه مي كنم... تو از موطن خوابهاي طلايي و خيال انگيز آمدي؛ مي دانم!
خونْ مشربه ي سرخي بود، كه رگ حياتِ تو از آن نوشيد...
خونْ سايه ي رقصان نگاهي بود، كه با صداي سلسيتنا قراولان و يساولان تالار را هزار و يكشب در خلسه اي ناب فرو بُرد...
خونْ ولي... نقطه ي پيوند من و تو نبود!
اوجِ شعور و شرارِ تو،
آغوشهايي بود كه گشودم بوسه هايي بود كه نثار كردم شادي هايي بود كه تقسيم كردم خستگي هايي بود كه پنهان كردم دلشكستگي هايي كه نقــاب كشيدم...
فردا با كوله باري از جبر عزيمت مي كنم. فردا ديگر هاله ي مهتابگون ماه را، در چشمان مهربان گرگينه هاي تالارم نخواهم ديد. فردا جيغِ ممتد غنچه ي محبتم، گل نامهربان راز نخواهد شد. فردا نيمي از مغزم، صداي سكوتِ آبرفورث و ديدگانِ آبي و اشك آلودِ دامبلدور است. فردا كنار قاب عكس خاك خورده ي پرسي قدري تأمل مي كنم و آه حسرت باري مي كشم و مي روم. فردا مورگانا، سارا، جسيكا، ليني و لايرا -آن بانوانِ نجابت و وقار- جادوي آب را روشناي مسيرم مي كنند. فردا آرشام، استرجس، گرابلي، جرج، رز، مينروا و شايد هري و كوييرل و هر آنكه در گوشه ي تاريك ذهنم هست و نيست را در آغوش ميكشم و مي روم...
با كوله باري ارزشمند، تا پاي گورِ تاريك خويش... و كنار بيلِ قديميِ مرد گوركن، شاخه گلي درويش مي گذارم.
آري! فردا، به موطن خوابهاي طلايي و خيال انگيز سفر مي كنم و قطعه اي از روحِ ناهمگون خود را به يادگار مي گذارم... تكه اي بي شباهت و غريبه... تكه اي جدا از قلب تپنده ي تايبريوس... تكه اي جدا از مهر روحاني استلا...
فردا وقتي در برابرم سكوت مي كني، زير رقصِ واژه ي دوستت دارم له مي شوم و براي آخرين بار و از دريچه ي اين چشمانِ گرم و لرزان، نگاهت مي كنم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم و در افق، طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم، كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود.. كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم.. كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست.. با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم، وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم.. از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد.. اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان، از چشمان اشكبارم محافظت كند.. شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
من یه چیزی بگم البته خب خودتون میدونین اما به نظرم دیوان باشه بهتره! چون مشاعره ذوق آدم کور میشه مثلا میخوایم خودمون شعر بگیم چیزی بعد حالا دو ساعت باید نگاه کنیم ببینیم وای حالا بالاییه حرف آخر شعرش چی بوده بعد ببینیم خودمون چی بگیم که منظورمونو برسونه حرف اولشم حرف آخر اون باشه و غیره و غیره! البته برای به کار بردن مغز خیلی فعالیت خوبیه اما ازونجا که اگر ما میخواستیم مغزمون فعالیت کنه اینجا نمیومدیم میگم بذارین روند عادیش باشه! با تشکر!
درود، دوستان هافلى من، اين اولين تجربه ى من در ديوان اشعار هافلپافه. اين شعر رو من لحظاتى قبل از خواب نوشتم و تقديمش مى كنم به هلگا هافلپاف كبير. اميدوارم مورد توجه همه ى ادباى گرانقدر هافلى و سايرين قرار بگيره.
تخت پرده اى ( با اندكى (!) تصرف و تلخيص از ترانه ى قاب شيشه اى سياوش) زير تخت پرده اى خوابگاهمون كه تشك و بالشش گرم و نرمه جايى كه روياهاى شبانمون همشون اونجا توى مغزمونه ................................ زير پرده ى بى نفس مثل دابى كه دلش گرفته توى قصر مثل يك حقيقت رفته به باد منو با خود مى بره مثل يه رويا توى خواب .............................. هافلپاف من به تو مى انديشم نه به راون، نه به اسلى، نه گريف توى هاگوارتز فقط تو را مى بينم كه گرفته اى مرا در بر خويش من وضو با نفس خيال تو مى گيرم و تو را مى خوانم و به شوق سپتامبر كه تو را خواهم ديد چشم به راه مى مانم تن من پاره اى از آن تن توست و قشنگ ترين جادوها جادوى توست