امروز اولين جلسه اي بود كه شخص ديگري به جز حاج شيخ مشلايي كالين تدريس مباحث آسلامي را به عهده مي گرفت و از اين بابت شور و هيجان وصف ناپذيري طلاب را فرا گرفته بود(الآن مثلاً دارم فضا سازي مي كنم!
)نمونه اي از شور و هيجان:
_اصغر ببين پشت موهاي من خوب فر خورده؟
_آره جواد جون حسابي جيگر شدي!پاپيون من صاف و راسته؟!...
بعد از اعلام اين مهم كه تدريس اين جلسه به عهده ي ساحره ي نمره اول كلاس،حاجيه خانم مصباح الهدي ليلي گذاشته شده،به طرز خارق العاده اي به جمعيت برادران كلاس افزوده شده بود و اتاق از تجمع و ازدحام اين مشتاقان آسلام(!) رفته رفته رو به انفجار مي رفت!
خواهران آسلامي كه از اشغال گشتن جايشان توسط برادران به اين شكل
در آمده بودند به صورت فشرده در سمت راست كلاس انسجام يافته بودند.در جلوي درب ورودي كلاس شخصي خوش تيپ(!) با ابعادي بادي بيلدينگي،آرواره اي مستطيلي شكل،سري به شدت كچل،با نگاهي نافذ(!) و چشماني گود افتاده در حاليكه چماقي معلوم الحال را به اين شكل
در دستش تكان مي داد؛با حالتي بسيار خشن رژه مي رفت.شخص مذكور زير كت سياهش يك تي شرت جيگري رنگ(!) پوشيده بودكه با حروفي برجسته بر روي آن نوشته شده بود:"GHASEM HALAAK" !!
در رديف دوم هدويگ در حاليكه جام نقره اي رنگي را مانند كلاه بوقي بر سرش گذاشته بود و زبانش را ميان منقارش مي فشرد با تمركزي بالا مشغول خط كشي ِ دفتر باربي ِ صورتي رنگش بود و زير لب يكي از آهنگ هاي خواهران عجيب را زمزمه مي كرد.
كالين با كلافگي در كنار گراپ روي صندلي رديف اول نشسته بود و با نگاهي خيره به آفتابه اش نگاه مي كرد.
در همين حين ناگهان صداي تكبيري از راهرو بلند شد كه ورود استاد به محدوده ي كلاس را اعلام مي كرد.قاسم چماقش را با حالت تهديد آميزي به اين سو و آن سو تكان داد و بعد از اطمينان از امنيت كلاس(!) از جلوي درب ورودي كنار رفت.
10 فروند جاسم به همراه 15 فروند نور ممد درحاليكه عينكهاي سياه به چشم گذاشته بودند و موهاي خود را به شكلي آسلامي روغن نباتي زده بودند وارد كلاس شدند و حاجيه خانم ليلي را تا جايگاه استقرار استاد اسكورت نمودند.
حاجيه خانم ليلي بالاخره پشت تريبون قرار گرفت،نگاهي به گوشه و كنار اتاق انداخت و چهره اش را در هم كشيد.
سكوت گنگي فضاي كلاس را در بر گرفته بود.شيخ كالين با حالتي عصبي آفتابه اش را روي زانوانش مي كوبيد.حتي گراپ هم از حالات شيخ مضطرب و درمانده به نظر مي رسيد.
حاجيه خانم ليلي در حاليكه زير لب چيزي زمزمه مي كرد به حاج كالين خيره شد و به آرامي گفت:‹‹ يا شيخ!چه اتفاقي افتاده؟!پس شكوه آسلام كجاست؟اينجا كلاس بينش و منكرات جادوئيست يا كلاس خاله بازي ماگلي؟››
شيخ با صدايي عميق و روحاني(!) جواب داد:‹‹ حاجيه خانم من هم با ديدن وضع كلاس بسيار متأثر شدم.آستاكبار طلاب را در بر گرفته است!اما از آنجا كه امروز كلاس در اختيار شماست سعه ي صدر پيشه ساختم و در برابر اين اعمال شرم آور و اهانت آميز سكوت اختيار نموده و دم بر نياوردم››
ليلي:‹‹ يا شيخ!تا زماني كه شما در اينجا حضور داريد من كه هستم؟!به محاسن مرلين كبير سوگند كه شما در همه حال صاحب اختياريد!استدعا دارم بار ديگر با كوبيدن مشتي محكم بر دهان آستاكبار قدرت نا متناهي آسلام را براي ما جلوه گر ساخته و امت را از يوغ تهاجمات فرهنگي رها سازيد!››
شيخ چند لحظه سكوت كرد و سپس با ذكر يا مرلين از جا بلند شد.چوب دستي اش را به سمت آسمان گرفت و فرياد زد:‹‹آسلاميوس!››
شيخ هنوز ورد را به زبان نياورده بود كه نور صورتي رنگ حاكم بر فضا خاموش شد و تلألوئي آسلامي با جلوه ي زرد قناري كلاس را در بر گرفت.موهاي دم كفتري جواد به بركت نيروي روغن نباتي به پيشانيش چسبيد و پارچه اي سفيد مزين به چهارخانه هاي مشكي،به جاي پاپيون خالدار، گرداگرد ِ گردن اصغر را فرا گرفت.
هدي با ناباوري به دفتر مشقش نگاه كرد.باربي صورتي رنگ از روي جلد رخت بر بسته بود و به جاي آن صحنه هايي از فيلم كاملاً آسلامي هري پاتر و آفتابه ي جادويي آرام آرام بر جلد دفترچه نمودار مي شد!
جاسم اشاره اي به نور ممد نمود و با رهبري نور ممد بار ديگر صداي فرياد هاي تكبير فضاي كلاس را در بر گرفت...
ادامه دارد...
همانطور كه ديديد در اين پست از تدريس مستقيم مباحث آسلامي خبري نبود...چند روز پيش به اتفاق گروهي از برادران و خواهران در محضر شيخ كالين بوديم كه ناگهان احوالاتي عجيب بر برادر حاجلايي هدويگ عارض گشت...حالي كه از اين مكاشفه باز آمد(كپي رايت باي سعدي!) با چهره اي منقلب رو به ما گفت:همانا در باغي پر از گل مشغول تفرج بودم كه ناگاه مرلين رحمةا... عليه آفتابه به دست از آن سوي باغ وارد شد...جهت دست بوسي به سمتش روانه شدم اما شيخ كبير چهره ي خويش در هم كشيد وبفرمود:‹‹التكاليف الآسلامي لي الطلاب هذا از لايك از پاور الهسته اي لي الجماعت الآسلام!لا تبطلو كراماتكم!انّ َ سستي هذه چخ پس د ِ اند سه اُغيبل!!...››
شيخ كالين بعد از شنيدن اين گفتار لبخندي زد و فرمود:‹‹مرلين رحمة ا...نظر خاص خويش را بر تو ارزاني داشته...از اين پس نبايد در انجام واجبات و مستحبات سستي كني...به هوش باش كه كراماتي عظيم در راه است››
اين چنين شد كه برادر حاجلايي هدويگ تصميم گرفت در راستاي جبران مافات،كسب كرامات و جلب رضايت مرليين (ره) قضاي تكاليف خود را به جاي آورده ومقبول خاص و عام گردد...
پ ن :برادر هدويگ در راستاي به جا آوردن قضاي تكاليفِ پيشين پستي خواهند نوشت و بعد از آن بنده ي حقير با تدريس ادامه ي مباحث آسلامي در خدمت شما برادران وخواهران آسلامي خواهم بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


)

)مدتی در خیابانهای آسلامی قدم می زدیم تا آداب جاسمیت و احکام آسلامی به آنها بیاموزیم...می خواستم بپرسم من که نمی دونستم این جاسما نجستن و حالا فهمیدم، چه حکمی بر گردنمه؟ حاج آقا ممنون می شم اگه منو از این گرداب هلاکت و شک و تردید نجات بدین...با تشکر!
