جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  26 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  300 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  286 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 تیر 1395 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
قلبش داشت از جاش درمیومد ، نمیدونست چیکار کنه . دیگه اون دختره گرنجر کنارش نبود که کمکش کنه یا به جاش انجام بده اینکار رو . صورتش از عرق خیس شده بود . بالاخره حرکت کرد و وارد میدان شد ، فریاد و غریو تماشاگران با دیدن پاتر بلند شد . پاتر با شنیدن این همه صدا یه ترس مرموز و خفیفی احساس کرد اما بعد با دیدن هرمیون ، لونا ، نویل و رون که کنار هم نشسته بودند و برایش دست تکان میدادند و او را تشویق میکردند ، احساس دلگرمی کرد(یه کم اون ورتر جینی رو دید که داشت براش دست تکون میداد ، هری داشت از خوشحالی بال درمی اورد) . با گذشتن دم تیغدار شاخدم مجارستانی از بغل گوشش به خودش اومد و سریع پناه گرفت . با خودش فکر کرد با این هیولا چیکار کنم الآن؟؟؟ که یهو یاد حرف پروفسور مودی درمورد توانایی منحصر به فردش افتاد . آذرخش رو با ورد اکسیو فراخواند . در مدتی که منتظر آذرخش بود از دست شاخدم فرار میکرد . سرش رو بالا گرفت تا ببینه آذرخش اومده یا نه؟ که دید آذرخش از پشت سر شاخدم داره میاد طرفش که شاخدم با تکان دادن دمش باعث شد جاروش به طف تمشاگران پرتاب شود . آذرخش تو سر دراکو مالفوی خورده بود و مالفوی هم به خاط اون ضربه سهمگین بیهوش شده بود . کراب و گویل دراکو رو بلند کزدند که به درمانگاه ببرند . پانسی که کنار دراکو نشسته بود ، جاروی هری رو به طرف زمین ولی جایی که بسیار دورتر از هری بود پرتاب کرد . هری با دیدن خوردن جاروش تو صورت مالفوی خندید و خوشحال شد ولی با پرتاب شدن جاروش به دورترین نقطه بسیار ناراحت شد . سعی کرد با زیگزاگس رفتن و جاخالی دادن خودشو به جاروش برسونه . نزدیکای جاروش بود که شاخدم مجارستانی روش آتش ریخت ، هری خودشو به پشت تخته سنگی پرتاب کرد ولی موهاش و بیشتر رداش سوخته بود و قیافش مضحک شده بود . تخته سنگ از آتش شاخدم خیلی داغ شده بود . هری داغی سنگی رو احساس کرد و سریعا بلند شود و کمی مکث کرد و به سمت جاروش رفت . جاروش بالای تخته سنگی افتاده بود و هری سعی کرد تا از تخته سنگ بالا برود ولی همین که کمی بالا می رفت ، لیز میخورد . بالاخره به این نتیجه رسید که دست از تلاش بردارد . نصف حواسش به شاخدم بود و نصف حواسش به جاروش که چه جوری برش داره ، تا اینکه یادش افتاد با خوش چوبدستی داره و دوباره با افسون جمع آوری جاروشو به دست آورد و سوارش شد . اول حسابی اوج گرفت و طی یه حرکت احمقانه به سمت شاخدم شیرجه زد . دومتر با شاخدم بیشتر فاصله نداشت که شاخدم متوجهش شد و هری دوباره اوج گرفت . هری دو سه بار دیگه اینکارو انجام داد . شاخدم که از این کاره هری بسیار عصبانی شده بود . شاخدم هم بال هاشو به کار انداخت و به سوی هری رفت . هری که متوجه حرکت شاخدم شده بود ، به سمت ابرا پرواز کرد وسعی کرد حسابی اوج بگیره و شاخدم هم به دنبالش بود . هری که حسابی اوج گرفته بود وقتی دید شاخدم حسابی نزدیکشه سعی کرد شاخدم رو از اونجا دور کنه . پس به سمت دریاچه رفت . به بالای دریلچه که رسیدند هری به سمت دریچه سیرجه رفت و شاخدم هم به دنبالش . به فاصله یک متری تا سطح دریاچه که رسید ، به سمت چپ پیچید و دوباره اوج گرفت . شاخدم که به سرعت به دنبال هری بود از حرکت ناگهانی هری جا خورد ، خواست که خودشو بالا بکشه ولی به خاط وزن زیادش توی دریاچه افتاد و هری از این اتفاث بسیار خوش حال شد و به سوی تخم طلایی رفت تا به این نبرد پایان بده .تصویر تغییر اندازه داده شده


این پست چرا هیچی اینتر نداره؟
وقتی جملاتو اینطوری پشت سر هم می‌نویسی و پاراگراف‌بندی انجام نمی‌دی و همه چیزو دنبال هم می‌نویسی، خوندن برای خواننده سخت می‌شه. سعی کن جملات مربوط به همو تو یه پاراگراف قرار بدی و با زدن دو بار اینتر، جملات بعدیو به پاراگراف بعد انتقال بدی.
علائم نگارشی به کلمات قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسپیس (space) از کلمه بعدیشون جدا می‌شن.

اشکال بزرگی که نمایشنامه‌ت داشت این بود که بعضی جملات به زبان عامیانه نوشته شدن و بعضی دیگه‌شون به زبان کتابی. کل نمایشنامه باید به یک شیوه نوشته بشه. (جز دیالوگ که همواره گفتاری و عامیانه‌س)
و اینکه اشکالات تایپی و نگارشی زیادی هم داشتی که با یه دور خوندن به سادگی رفع می‌شدن. پس همیشه بعد از نوشتن نمایشنامه یه دور از روش بخون.

سوژه‌های متنوعی توی نمایشنامه‌ت داشتی که بعضیاش مثل برخورد جاروی هری با دراکو بهتر بود با حس و حال بیشتری بیان بشن تا جذابیت بیشتری به پست بدن. اما چون سریع بیان شدن و سریع هم به پایان رسیدن، نتونست تاثیر لازم رو بذاره. با ارفاق زیادی...

تایید شد.

گروبهندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (27.92 KB)
37996_577375085f7dc.jpg 200X182 px
ویرایش شده توسط lord-voldemort در 1395/4/9 11:29:50
ویرایش شده توسط lord-voldemort در 1395/4/9 11:43:23
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/9 16:31:43
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/9 16:32:26
i am signes belak
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


نمي‌دانست که کله‌ي حجيم شده و از ريخت افتاده‌ي ولدمورت و مودي در آسمانِ زمينِ کوييديچ و در پس ابرها چه مي‌کردند! يا اينکه او اصلا چرا بايد بعد سي سال و اندي دوباره تخم طلايي را از شاخدم بي‌اعصابي که قصد جانش را کرده، بربايد.

اما خب، به هرحال چيزهاي زيادي بود که نمي‌دانست. مگر او مي‌دانست که کدام جن بود که قبل از همه ايده‌ي شورش اجنه را مطرح کرد؟! يا مثلا پروانه‌هاي مونارک در هر مهاجرت چند کيلومتر مي‌پيمايند؟ و اصلا چرا تخم اژدها فحش نيست؟! خب، اين هم يکي از آن‌ها.

بار ديگر با يک چرخش خطرناک، فواره‌ي آتشي را که اژدهاي شرزه به سمتش روانه کرد را دور زد. بايد نقشه‌اي مي‌کشيد، اين اژدها انگار خيلي سرسخت‌تر و نابکارتر از شاخدم قبلي بود.

هري پاتر چهل ساله دستي به موهايش کشيد و لعنتي بر طراح اين تصوير فرستاد، چقدر موهايش را لوس و بلند کشيده بود! سپس با نهايت سرعتي که از يک آذرخش انتظار مي‌رفت، سعي کرد اژدها را دور بزند و از پشت به تخم اژدهاي مسخره‌اي که نمي‌دانست چه کارش دارد يورش ببرد.
تمام سعي خود را مي‌کرد تا چشمش به آن ولدمورت غول پيکرِ درآسمان‌ايستاده نيفتد که سر کچل و سفيدش به جاي ماه شب چهارده عمل مي‌کرد! اما... مگر مي‌شد؟! داشت دور اژدها مي‌چرخيد که چشمانش بي‌اختيار به چشمان خيره‌ي ولدمورتِ ماه‌نما افتاد که مستقيم به او مي‌نگريست...

چشمان نافذ ارباب تاريکي‌ها گويي اشعه‌هایي نامرئي از جنس طلسم شکنجه بر آسمان شب گسیل می‌دادند. تا به حال زخم پيشاني‌اش چنان درد نگرفته بود! همچنان که سوار بر آذرخش کهنه‌اش بود،

چشمانش را بست و با دو دستش محکم شقيقه‌اش را فشرد. باد شديدي از مقابل وزيدن گرفت... اما یک دقیقه نشده بود که چشمانش را با زحمت باز کرد. و وای! ...

*********


ديگر اثري از شاخدم، تخم طلا، اژدها و ولدمورت کذا نبود! شاید به شکلی جادویی همه‌ی آنها با بازیکنان کوییدیچ که حالا در ورزشگاهِ زیر پای هری مشغول بازی بودند، عوض شده بود. هری حالا باید گوی زرین را می‌گرفت؟ شاید. سدریک دیگوری یا لااقل یک بازیکن هافلپافی هم جثه‌ی او، با سرعت و شتاب بالایی از کنار هری ِ گیج‌شده رد شد. هری مطمئن بود که این یک حقه نیست، سدریک بدون شک گوی زرین را دیده‌است. پس دسته‌ی جارویش را بالاتر گرفت و به سرعت به دنبال او، به درون ابرها صعود کرد.

سدریک صدای جیغ آن زن را نمی‌شنید؟ احتمالاً یکی از تماشاچیان مسابقه‌ی کوییدیچ کمک می‌خواست. اما نمی‌دانست چرا، ندایی در درونش می‌گفت:«تمرکز کن و بهش اهمیت نده!» هری هم همینطور عمل کرد، سرسختانه به دنبال سدریک پرواز کرد و به صدای جیغ کشیده‌ی زنی که ضجه می‌زد «هری رو نه!» اهمیتی نداد.

حالا گوی زرین را می‌دید که در میان ابرهای غلیظ، در تلاش بود که از سدریک بگریزد. اما سدریک تقریبا به گوی رسیده بود. حالا او... دستان گندیده‌اش را از زیر شنل سیاهش بیرون آورد و درحالی که صدای چندش آوری از خود در می‌آورد گوی زرین را گرفت. هری، مبهوت از دیوانه‌ساز بودن سدریک، در حالی چیزی نمانده بود گوشهایش با صدای جیغ مادرش کر شود از جارویش افتاد.
دست کم هزار پا از زمین فاصله گرفته بود.

لحظه‌ی سقوطش را به خاطر نمی‌آورد. حالا هری با چشمان بسته روی بستر نرمی دراز کشیده بود. حس غریبی به او می‌گفت که حالا هم‌تیمی‌هایش از راه می‌رسند، تکه‌های جارویش را به او می‌دهند و به او می‌گویند که به خاطر از حال رفتن او، گریفیندور بازی را به هافلپاف واگذار کرده. اما آیا آنها باور می‌کردند اگر می‌گفت که سدریک دیگوری یک دیوانه‌ساز است؟!

*********


صدای پایی از دست راستش شنید. حتماً دوستانش بودند، هری این را می‌دانست اما چشمانش را باز نکرد. کسی، با صدای سرد و بم و بی‌روح گفت:
- برو و ببین زنده‌س؟
-سرورم حالتون...
- گفتم برو ببین پسره زنده مونده؟

هری جا خورده بود! کمی بعد، دستی با چاشنی خشونت، به زیر پیراهنش دوید تا ضربان خائن قلبش، زنده بودنش را برای نارسیسا مالفوی افشا کند. اما نارسیسا مالفوی، به جای لو دادن هری، آهسته در گوشش نجوا کرد:
- دراکو... پسرم... اون زنده مونده؟ توی قلعه‌س؟

هری همه چیز را به خاطر آورد. بله، دراکو زنده بود. پس زمزمه کرد:
- آره.

صدای قهقهه‌ی وحشتناک مرگخواران به گوش هری رسید. شوک‌زده شد. نارسیسا... مگر رولینگ تقدیرش را این‌گونه ننوشته بود که نارسیسا نجاتش بدهد و ولدمورت بمیرد؟! لعنت بر شیطان! صدای ولدمورت را از فاصله‌ی نزدیکی شنید که گفت:
- اینبار، دیگه تو مردی پاتر!

با وحشت چشمانش را باز کرد، اما پیش از هر حرکتی، با فریاد «آواداکداورا»ی ولدمورت، پسری که زنده مانده بود، دیگر زنده نماند!

*********


- هری! هری! بلند شو!

هری پاتر، درحالی که عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود از خواب پرید. جینی، نگران، کنارش نشسته بود.
- باز هم... همون خواب مسخره؟
- مسخره باباته.

بله، این است رسم سرای درشت! اگر یک ساعت نشسته‌اید و نمایشنامه را خوانده‌اید بلکه پایانش کمی درست و حسابی باشد و بهانه‌ای برای تایید پییدا کنید، زهی خیال باطل! اصلا به قول معروف، مرد باید سه بار نمایشنامه‌اش رد شود، بعد وارد ایفا شود. اصلا چه معنی دارد که آدم انقدر لوس، بار اول تایید شود؟!

در همین راستا، جینی نگاه نگران‌تری به هری انداخت و فرمود:


:|
نکنه با این نمایشنامه قشنگ انتظار رد شدنم داری؟ :|
نکنه تازه‌واردم هستی؟ :|

تایید شد. :|

گروهبندی و معرفی شخصت. :|

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط norbert.thenightfury در 1395/4/6 23:20:24
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/6 23:37:03
تصویر تغییر اندازه داده شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر تغییر اندازه داده شده

!RYFFINDOR
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 05:01
نمایش جزئیات
آفلاین
از لحظه ی رویارویی واهمه داشت. هنوز نتوانسته بود راه حلی برای مشکل نه چندان کوچکش پیدا کند. هر کتابی که ممکن بود کمکی برایش باشد را خوانده بود، اما دریغ از یک افسون کارآمد. فکر حرف نیمه تمام سیریوس لحظه ای رهایش نمی کرد: فقط یک افسون ساده... چگونه امکان داشت اژدهایی با آن عظمت را بتوان با افسونی ساده از پا درآورد؟

-آقای پاتر؟

سر برگرداند تا صاحب صدا را ببیند، گرچه همین حالا هم می دانست چه کسی پشت سرش ایستاده. الستور مودی.

-لطفا همراه با من به دفترم بیایید. چند لحظه با شما کار دارم.


فردای آن روز:
از چهره ی دیگر منتخبین می شد حدس زد که می دانند چه در انتظارشان است. بگمن کیسه ای را جلویشان گرفت تا شانس شان را بیازمایند و خطرناک ترین شان، شاخدم مجارستانی، به او افتاد.

-هری، میخوای کمکت کنم؟ قول میدم به کسی چیزی نگم. من میدونم چطور میشه...
-نه آقای بگمن، لازم نیست. من خودم بلدم.
این را تقریبا فریاد زده بود.
-خب، هرطور که مایلی. امیدوارم موفق باشی!
و چشمکی حواله اش کرده بود.


می دانست باید چه کار کند.

«فلش بک: روز قبل»
-هری، من از تو میخوام که در این مورد فقط به توانایی هات تکیه کنی؛ چیزی که در اون استعداد زیادی داری. بقیه ش با یک طلسم ساده درست میشه.
«پایان فلش بک»
پرواز!

-و اینک، شرکت کننده ی آخر: هری پاتر!


وارد میدان مسابقه شد. اژدها نیمه خواب بود و پشت سرش، تخم طلایی رنگی که او باید آن را به دست می آورد می درخشید.

-اچیو!

برای یک لحظه از طلسم اجرایی اش ناامید شد، اما لحظه ی بعد جارو در دستانش بود. اژدها حالا بیدار شده بود و داشت به او نگاه می کرد تا ببیند چه کسی جرات کرده پا در قلمرویش بگذارد.


به سمت اژدها شیرجه رفت اما گرمای دودی که از بینی آن بیرون می آمد مانع از نزدیک تر شدنش شد. دلش نمی خواست در آتش خشم اژدها بسوزد؛ به همین خاطر به چرخیدن دور سر اژدها ادامه داد و سعی داشت او را ترغیب کند که از جایش برخیزد و به دنبالش بیاید، که در این امر موفق بود.


اژدهای عصبانی بال های چرمینش را گشود و به دنبال او آمد تا خطر را از لانه اش دور سازد. حال فقط یک کار دیگر مانده بود. به سمت تخم طلایی رنگ شیرجه رفت و در ثانیه ی بعد، راضی از این که توانسته توانایی اش را به همه ثابت کند، تخم طلایی و محبوبیت را با هم داشت.


ماجراهای قبل از شروع مسابقه رو خوب توضیح دادی، اما خود مسابقه رو خیلی سریع ازش گذشتی و تقریبا تو یک چشم به هم زدن هری تونست به تخم طلا برسه. که خب یکم عجیب بود.
با این وجود دلیلی برای اینجا نگه داشتنت نمی‌بینم.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Ns_aras در 1395/4/5 5:05:25
ویرایش شده توسط Ns_aras در 1395/4/5 5:11:18
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/5 19:07:41
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1395 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هری وارد میدان شد و بلافاصله متوجه تخم طلایی رنگ بزرگی شد که روی چیزی شبیه به لانه‌ی کبوتری بسیار بزرگ قرار گرفته بود. تخم اژدها! شاخدم مجارستانی را نمی‌دید اما مطمئن بود که از دور مراقب لانه‌اش است. چوب‌دستی‌اش را به سمت تخم گرفت و زمزمه کرد: آچیو!

تخم کوچکترین تکانی نخورد. با خود گفت: «حتما دربرابر طلسم ها محافظتش کردن».

نگاهی به اطراف انداخت و به آرامی به سمت لانه حرکت کرد. تنها ده قدم تا لانه مانده بود که ناگهان حرکتی را در گوشه‌ی چشمش دید و ثانیه‌ای طول نکشید صدای غرش شاخدم مجارستانی او را وادار کرد تا گوش‌هایش را با دستانش بپوشاند.

هری بر اثر لرزش حاصل از فرود آمدن اژدها بر لانه‌اش به زمین افتاد. سنگی در نزدیک خود پیدا کرد و به سرعت در پشت آن پناه گرفت و صبر کرد تا صدای زنگ گوش‌هایش از بین برود. سپس چوب‌دستی‌اش را، تنها سلاحی که اجازه داشت با خود به میدان بیاورد، از جیب ردایش درآورد و به‌آرامی کله‌اش را کمی از پشت سنگ بالا آورد تا اژدها را ببیند.

اژدها روی تخمش نشسته بود و به نظر می‌آمد که هری را به کلی فراموش کرده و خوابیده است. مشغول بررسی نقاط مختلف بدن اژدها شد تا نقطه‌ی ضعفی در آن‌ها بیابد. اما پس از مدتی با خود گفت: «پوستش از قطر چربی روی موی اسنیپ هم قطورتره! حتی اگه مرده باشه هم انقدر بزرگه که نمیشه از روی تخم تکونش داد! وایسا ببینم... بزرگ!»

لبخندی روی لبان هری نقش بست. بار دیگر به جثه‌ی عظیم شاخدم نگاه کرد و سپس چوب‌دستی‌اش را به سمت بالا گرفت و فریاد زد: آچیو برومستیک! مدتی گذشت اما سرانجام هری جارویش را دید که با سرعت به سمتش می‌آمد. ناگهان متوجه شد که چشمان نافذ اژدها درحال برانداز اوست. بیش از حد از پشت سنگ خارج شده بود. ناگهان اژدها شروع به حرکت به سمت هری کرد. جارو با اختلاف کمی از کنار اژدها گذشت و در دستان هری جا گرفت و هری بی‌درنگ سوار آن شد. ثانیه‌ای بعد سنگی که هری پشت آن پناه گرفته بود زیر پای اژدها خرد شد.

هری سعی کرد هر چه بیشتر اوج بگیرد تا میان خودش و اژدها فاصله بیندازد. سپس ناگهان به سمت اژدها شیرجه زد. چوب‌دستی‌اش را به سمت اژدها گرفت و فریاد زد: «ریداکتو!».

طلسم تاثیری روی اژدها نداشت اما توجه او را به هری جلب کرد. هری با سرعت بار دیگر اوج گرفت و سپس به سمت اژدها شیرجه زد. این‌بار اژدها غرش کرد. هری اوج گرفت و این‌بار چشمانش اژدها را هدف گرفت و بار دیگر طلسم را اجرا کرد. تمام بدن هری با غرش اژدها لرزید و سپس موج بسیار قوی‌ای از هوا به هری برخورد کرد و پاهای اژدها از زمین جدا شد.

هری بلافاصله اوج گرفت تا بین خودش و اژدها فاصله بیندازد. هنگامی که به ارتفاع مورد نظر رسید با سرعت به سمت جنگل ممنوعه حرکت کرد. از گوشه‌ی چشم اژدها را می‌دید که مانند جستجوگر به دنبال اسنیچ، او را تعقیب می‌کرد. در بالای جنگل مدتی ایستاد تا اژدها به او برسد و سپس در لحظه‌ی آخر به سمت زمین شیرجه رفت. برگشت تا مطمئن شود شاخدم همچنان پشت سر اوست. در نزدیکی زمین لبخندی زد و سپس در کسری از ثانیه پیش از برخورد به زمین اوج گرفت.

اژدها به زمین برخورد کرد و موج حاصل از برخورد تقریبا هری را از روی جارو سرنگون کرد اما بهرحال تعادل خود را به دست آورد و با سرعت به سمت آسمان و لانه‌ی اژدها حرکت کرد. چند ثانیه گذشت و به نظر آمد اژدها قصد تعقیب او را ندارد اما ناگهان بار دیگر غرش اژدها، این‌بار در فاصله‌ای دورتر، شنیده شد و هری اژدها را دید که از جنگل خارج شده و با سرعت بسیار زیادی به سمت او می‌آید.

سرعتش را بیشتر کرد. تقریبا به تخم رسیده بود. دستانش را دراز کرد. تنها چند ثانیه لازم داشت. ناگهان احساس کرد هوای اطرافش بسیار گرم شده است. از گوشه‌ی چشم تماشاچی‌ها را می‌دید که از جای خود بلند شده بودند. کله‌اش را به عقب برگرداند. دهان اژدها باز بود و شعله‌ای زرد رنگ در گلوی او درحال شکل گرفتن بود. تخم را برداشت و بلافاصله جارویش را به سمت آسمان هدایت کرد. گرمای آتش را در زیر پاهایش احساس می‌کرد. مسابقه تمام شده بود اما اژدها قصد نداشت به کسی اجازه‌‌ی دزدیدن تخمش را بدهد. بار دیگر دهانش را به سمت هری باز کرد. حضور اژدها روی زمین به هری اجازه نمی‌داد که ارتفاعش را کم کند اما سرعت ارتفاع گرفتن هری به گونه‌ای نبود که بتواند از آتش اژدها فرار کند. تصمیم خود را گرفت و به سمت زمین شیرجه زد. این بار گرمای آتش را بالای سر خود احساس می‌کرد. به اجبار به سمت زمین و اژدها حرکت می‌کرد. اژدها بار دیگر دهانش را باز کرد. این‌بار هری نمی‌توانست فرار کند.

- پتمزل انماوث!

صدای مودی چشم باباقوری در میدان مسابقه طنین انداخت. دهان‌بندی دهان اژدها را بست. هری، چارلی را دید که با سرعت به سمت اژدها می‌دوید و درحالی که چوب‌دستیش را به سمتش گرفته بود، طلسم‌های مختلفی را فریاد می‌زد. نفسی از سر آسودگی کشید و سپس فرود آمد. او موفق شده بود!


نمایشنامه خیلی خوبـ... عه!
ازونجایی که قبلا عضو ایفای‌نقش بودی نیازی به تایید در کارگاه و گروهبندی نداری و فقط کافیه معرفی شخصیت کنی.

فقط ذکر این نکته رو لازم می‌دونم که شخصیت زنوفیلیوس لاوگود گرفته شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفیلیوس لاوگود old در 1395/4/4 2:57:32
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/4 10:48:20
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1395 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سر و صدا بسیار بیشتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشت. هری با تعجب به مردمی که گرداگرد میدان نشسته بودند و او را تشویق می‌کردند نگاه کرد؛ البته تشخیص این که تشویقش می‌کردند یا کار دیگر، کار مشکلی به حساب می‌آمد. با استفاده از جادوی چوبدستی‌ توانسته بود جاروی پرنده‌اش را فرابخواند. نگاهی به جارو در دستانش کرد و زیرلب گفت:
- حالا چی...

او گوشه میدانی بزرگ ایستاده بود. در مرکز میدان اژدهای بزرگی دیده می‌شد که بر روی تخم‌هایش نشسته بود. یکی از تخم‌ها زیر نور آفتاب برق می‌زد. همان تخم طلایی که هری به دنبالش بود. هری حواسش را از تخم به اژدها برگرداند. اژدهایی که شاخدم می‌نامیدند. شباهت زیادی به مارمولک داشت. با فلس‌های تماما سیاه که در بینشان شاخ‌هایی برنزی که روی دم بلندش قرار گرفته بودند به چشم می‌آمد. به یاد می‌آورد که هاگرید گفته بود:
- اون از خطرناک‌ترین اژدهاهاست. باید ازش ترسید!

هنوز مشغول افکارش بود که اژدها حضور هری را دریافت و لحظه‌ای در چشمان هم خیره ماندند. همان یک لحظه کافی بود تا حقیقت حرف هاگرید را حس کند. چشمان برنزی براقش آژیر خطری را در وجودش به صدا درآورد پس به سرعت وارد عمل شد و روی جارویش به پرواز درآمد. شاخدم حالا از روی تخم‌ها بلند شده بود و هری را با چشم‌هایش دنبال می‌کرد. انگار هنوز مطمئن نبود باید هری را خطر به حساب آورد یا نه.

هری صحبتی که با مودی داشت را به خاطر آورد:
- هری تو فقط باید اونو عصبانی کنی که دنبالت بیاد.
- بعدش چی؟
- فقط باید سریعتر ازش باشی. به محض اینکه دیدی داره به سمتت میاد سریع ازش دور شو و اونو به جایی ببر که معطلش کنی... نمی‌دونم می‌تونی از کوچک بودنت نسبت به اون استفاده کنی یا هرچی! تو مهارت استفاده از جاروی پرنده رو داری فقط به غریزت اعتماد کن!

هری به قصد عصبانی کردن اژدها به او نزدیک شد و هنگامی که اژدها حالت دفاعی گرفت از او دور شد. چندبار این کار را کرد و هربار نزدیک‌تر می‌شد. می‌دید که اژدها دارد بی‌قرار می‌شود و کم مانده است...

فکرش کامل نشده بود که اژدها بال‌هایش را به هم زد و از زمین بلند شد و به سرعت به سمت هری آمد. هری سریع فاصله اش از او را بیشتر کرد و از زمین فاصله گرفت. اما به اندازه‌ی کافی سریع نبود، آرواره‌های انتهای جاروی هری را گرفت. با اینکه جارو بلافاصله جدا شد اما همان یک لحظه کافی بود تا کنترل جارو از دست هری خارج شود. به سختی برای دوباره به دست گرفتن کنترل به زمین نزدیک شد. محکم به زمین برخورد کرد و آگاه از خطر اژدها سریع از جایش بلند شد.

هنوز به خودش نیامده بود که چیز سنگینی به او برخورد کرد و او به آن طرف میدان پرتاب شد. سرش به زمین خورده و موهایش خون‌آلود شده بود. فهمید آن چیز سنگین دم اژدها بود که حالا به آرامی به سمتش می‌آمد. چوبدستیش از دستش رها شده و وسیله‌ای برای دفاع نداشت و اژدها همچنان نزدیکتر و نزدیکتر می‌شد.

اژدها دهانش را باز کرد و هری آتش برخاسته از حلقش را می‌دید چشمانش را بست و آماده‌ی سوختن شد اما این اتفاق نیوفتاد. مسئولان مسابقه وارد عمل شده بودند و چند نفری با تلاش بسیار توانستند اژدها را به خواب ببرند.

هری خوشحال شد که نمرده است اما پس از کمی فکر فهمید چه شده است... او در مرحله اول تورنومنت شکست خورده بود و نتوانسته بود تخم طلایی را به دست آورد. چیزی که به گفته‌ی دامبلدور بسیار برای مرحله بعد لازم بود.

هری ناامید به مردمی که در سراسر میدان با تعجب به شکست او نگاه می‌کردند خیره شد. نمی‌تواند درست باشد... او شکست خورده بود... هری پاتر شکست شکست خورده بود...
______________________



واو! اینتر زدی!
بعنوان شروع، خیلی خوب نوشتی! توصیفاتت خوب بودن! سوژه رو خوب پیش بردی! برای اولین بار هری رو در ملا عام ضایع کردی!
بسیار هم خوب!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/3 0:58:15
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1395 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سر و صدا های بیرون چادر نشون می داد که نوبت فلور تموم شده و الان هری باید وارد میدون بشه و با شاخدم مجارستانی مبارزه کنه.
راستش هری هم اول فکر می کرد که شرکت در مسابقه جالب باشه . ولی الان نظرش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود. خیلی می ترسید. تاحالا با یه اژدها دست و پنجه نرم نکرده بود. خودتون بگید کدوم 15 ساله ای تا حالا سعی کرده تخم یک شاخدم مجارستانی وحشی رو بدزده؟
الستور مودی داخل چادر شد و گفت : هری نوبت توعه. آماده باش.
هری داشت می رفت که مودی دستش رو روی شونه هری گذاشت و گفت:
هری پسرم این کمکت می کنه. هر وقت که به اژدها نزدیک شدی این رو تویچشمش بپاش. و کیسه کوچکی گرده به او داد.
هری تشکر کرد و پرسید : ولی این چیه؟ چی کار می کنه؟ مودی گفت: خودت متوجه می شی.
هری نفس عمیقی کشید و پا به میدون مسابقه گذاشت. شاخدم مجارستانی
اون وسط ، روی تخم هاش خوابیده بود. هری چوبدستیش رو به سمت قلعه هاگوارتز گرفت و گفت : برس به دست! و چند لحظه بعد جاروی پرنده اش در دستش قرار داشت.
سوار جاروش شد و بالای سر اژدها شروع کرد به چرخ زدن. با این فکر که می تونه شاخدم رو از روی تخم هاش بلند کنه. اژدها بلند شد ودنبال هری پرواز کرد. سرعت اژدها برخلاف اون چیزی که هری فکر می کرد زیاد بود و خیلی زود تنها چند متر از هری فاصله داشت.
هری کیسه ای که مودی بهش داده بود رو باز کرد و گردش رو توی چشم های اژدها پاشید . نا گهان چشم های اژدها به رنگ سرخ در اومدن و اژدها دهانش رو باز کرد تا آتیش پرتاب کنه.
هری به سرعت ارتفاع گرفت تا آتیش بهش بر خورد نکنه. اژدها دیوونه شده بود. وحشیانه بالا و پایین می رفت و هری رو هدف شعله های آتیشش قرار می داد.
هری واقعا ترسیده بود. با خودش فکر کرد: این حتما اثر اون پودره. نکنه مودی می خواسته من ببازم یا بمیرم؟ شاید خودش اسمم رو توی جام آتش انداخته بوده. ولی نه... من باهاش صحبت کردم. امکان نداره اون این کار رو کرده باشه. اون مرد خوبیه.
در همون لحضه اژدها به سمت هری اومد و هری با سرعت از زیر دست اژدها پرواز کرد و تخم طلایی رو برداشت. صدای تشویق تماشاچی ها میدون مسابقه رو پر کرده بود. هری با امتیاز خوبی تونسته بود تخم طلایی رو از شاخدم مجارستانی بدزده.
بیل و بقیه مربی های اژدها رفتن تا شاخدم رو آروم کنن ولی کار اسونی نبود. تا این که عاقبت مجبور شدن بیهوشش کنن.
هری از الستور مودی پرسید: اون پودر رو برای چی بهم دادی؟ می خواستی من رو بکشی؟ الستور گفت : نه...باور کن هری. حتما پودر رو اشتباهی بهت دادم .
می خواستم پودری رو بهت بدم که اژدها رو خسته و خوابآلوده می کنه. به هر حال خوشبخانه تو از پسش بر اومدی. در همین حال توی دلش می گفت: البته متاسفانه.
هری باور کرد که قضیه پودر عمدی نبوده و به سراغ دوستاش رفت.
کیلومتر ها دور تر در جایی ولدمورت با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید. نقشه اش باز هم شکست خورده بوده.


ظاهر پست، اینتر!
وقتی دیالوگت به اتمام می‌رسه و بعدش خبری از دیالوگ مجدد نیست و قراره توصیفی رو شروع کنی، دو بار اینتر بزن! حتی بین دو پاراگرافی که ربط کمتری به هم دارن هم دو بار اینتر می‌زنیم. اینطوری هم ظاهر پست بهتر می‌شه و هم خوندن پست راحت‌تر می‌شه.
انتهای نمایشنامه و ربط دادنش به لرد جالب بود. اما یکم سریع سوژه رو جلو بردی. مثلا هری خیلی راحت قانع شد که مودی واقعا قصدی نداشته! شکست اژدها هم یکم شبیه کتاب بود و البته سریع اتفاق افتاد. بخصوص وقتی اژدها خشمگین‌تر از همیشه بود، انتظار می‌رفت هری به دردسر بیشتری بیفته و اینقد راحت پیروز میدان نشه!
با این حال فکر می‌کنم آمادگی ورود به ایفای‌نقشو داری.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lily-potter در 1395/4/1 11:35:51
ویرایش شده توسط lily-potter در 1395/4/1 12:45:28
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/1 14:31:21
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1395 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-آره دیگه الان میخوام برم سراغ اون اژدها!

الستور مودی نگاهی عجیب و غریب به هری پاتر انداخت و گفت:
-من مطمعنم که میتونی شکستش بدی هری!
-آره بابا...!اون که واسه من یه تربچه هم حساب نمیشه.

ناگهان صدایی در تمام فضا طنین انداخت:
-و حالا نوبت شرکت کننده آخر،هری پاتره!

هری نفسی عمیق کشید و به مودی گفت:
-خوب نگاه کن که الان میرم و چیکار میکنم.
-خوبه هری...!برات آرزوی مفقیت دارم!

هری دوان دوان وارد میدان بزرگ و وسیع مبارزه با اژدها شد؛شور و هیجان تماشاگران به اندازه وسعت میدان زیاد بود و هرکس فریاد شادی و فرح بخشی اش را جوری میزد.

هری نفس نفس میزد و در انتظار اژدها بود.ناگهان اژدهای لجنی بال های پهنش را به آسمان سپرد و با فریاد های بلندش به سمت هری حمله کرد.
هری با دیدن اژدها شدیدا متعجب شد و گفت:
-چی؟!اژدهااااا ای...اینه؟من که فکر میکردم اندازه اونیه که از تو پلاستیک در اوردم.

اژدها کم کم داشت نزدیک و نزدیک تر میشد که هری به سرعت سوار چوب جارویش شد.
اژدهای بزرگ و دندان تیز،به دنبال هری بال زد.هری با دسته جارویش پیچ میخورد و اژدها به دنبالش.تماشاگران فریاد میزدند و مبارزه را تماشا میکردند.

هری در حالی که سوار بر چوب جارویش دور میخورد،از فرصت استفاده میکرد و زمانی که اژدها از او دور بود برایش زبانک در می آورد.

اژدها کماکان به دنبال هری بود ولی ایندفعه هری فرار نکرد و با چوب جارویش به رو به روی صورت اژدها حرکت کرد که متاسفانه ایندفعه اژدها جاخالی داد و هری به روی زمین افتاد.

هری تا خواست چوبش را بلند کند و دوباره پرواز کند،دید که اژدها به سرعت به طرف او می آید.هری چوبش را رها کرد و ملق زنان به کمی آنطرف تر رفت و سپس درحالی که اژدها را گیچ کرده بود،چوب جارویش را برداشت و دوباره به هوا برخاست.

تماشاگرانِ پر شوق،تشویق میکردند.هری که دیگر از این وضع خسته شده بود با چوب جارویش به طرف گردن اژدها رفت و روی گردنش نشست.اژها که هری را حس کرده بود دمش را به پشتش میکوبید.

هری که حسابی زخم و زیلی شده بود و بر روی کمر اژدها نشسته بود و نفس نفس میزد.به سختی به بالاتر رفت و چوب جارویش را در چشم اژدها فرو برد و درآورد اما اژدها چشمانش کور نشد و برای چند لحظه ای جایی را ندید و هری از موقعیت استفاده کرد.


هنوزم یه سری طنز بی مورد داشت. نباید خیلی دور از واقعیت شد، این میزان ریلکس بودن و به شوخی گرفتن همه چیز یکم عجیبه.
ولی نسبت به نمایشنامه قبلی بهتر بود و فکر نمی‌کنم با اینجا موندن کمک بیشتری بهت بشه. ایفای‌نقش منتظرته!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/3/30 23:58:49
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1395 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری نمی توانست بخوابد زیرا می دانست که رویارویی با یک اژدها کار اسانی نخواهد بود واز جهتی همه از او انتظار داشتند که هاگوارتز را سربلند کند و این, کار را برای او سخت تر می کرد.
او به این فکر می کرد چگونه خود را از این وضعیت خلاص کند که ناگهان فکری به سرش زد:دادن گوشت مسموم به اژدها و ضعیف کردن او.
سراسیمه به طرف رون دوید و ناگهان به خود امد.
چرا باید جان دوستانش را برای اسان تر کردن کار خودش در مسابقات به خطر می انداخت؟
پس تصمیم گرفت اینبار تنهایی عمل کند.
او شنل نامرئی پدرش را از کیفش برداشت و به سمت در رفت.

جنگل بسیار تاریک بود. این اولین بار او بود که تنهایی به جنگل سیاه می رود.از نظر هری جنگل بسیار ترسناک تر و بزرگتر از قبل شده بود .او تا اعماق جنگل پیش رفت و هنگامی که فکر می کرد گم شده است ناله ای نظر او را جلب کرد.او به محل ناله نزدیک تر شد و اژدهایی را گریه کنان دید با ملایمت به اژدها نزدیک شد او زخم بزرگی را برشانه ی اژدها دید و فهمید که این یک زخم عادی نیست و توسط جادوگری ماهر ایجاد شده است.

هری به اژدها نزدیک تر شداول می خواست نقشه خود را عملی کند وبه اژدها گوشت فاسد بدهد ولی هنگامی که به چشمان اشک آلود اژدها نگاه کرد از این کار منصرف شد و وردی خواند که اژدها را درمان کرد....
اژدها او را از جنگل سیاه خارج کرد به در ورودی خوابگاه برد هری از اژدها تشکر کرد و به درون خوابگاه رفت.
در راه باگشت اژدها به این فکر می کرد که چگونه لطف هری را جبران کند که ناگهان به یاد مسابقه فردا افتاد.


بازم کمی از موضوع اصلی عکس دور بودی و خبری از رویارویی اژدها با هری به شکلی که انتظار می‌رفت نبود.
انتهای پستت خیلی دور از واقعیت بود. چنین اژدهای بی‌اعصابی چطور می‌تونه به این شکل مظلوم بشه و حتی هری رو تا خوابگاه همراهی کنه؟

پستت خیلی جای کار بیشتری داشت. اما ازونجایی که به نکاتی که گفتم توجه کردی و به طرز قابل توجهی به توصیفاتت اضافه کردی، و حتی سعی کردی سوژه رو کمتر سریع پیش ببری، تاییدت می‌کنم.
توی ایفای‌نقش خیلی بهتر می‌تونی راهنمایی بشی و به پیشرفت رول‌نویسیت کمک کنی.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/3/29 0:01:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1395 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی:ما مجبوریم اینکارو کنیم.ممکنه هری تو جنگ با اژدها بمیره ..فک کردی اگه بمیره چه بلایی سرم ما می آد؟تنهایی نمی تونیم این نقشه رو عملی کنیم....به کمک چند نفر دیگه نیاز داریم.به نظرت هرمیون کمکی می کنه؟
رون:آره!چرا که نه!جون دوستش در خطره.
جینی:خب بیا بریم ببینیم چی میگه.
و آن دو به سمت خوابگاه دختران گریفیندور رفتند.
هرمیون:چییییییییی؟؟؟ این عادلانه نیست.
رون:به نظرت وقتی اسم هری از جام آتش بیرون اومد عادلانه بود؟؟ به این فک کن که اگه اینکارو نکنیم ممکنه هری بمیره.
هرمیون:خب حالا نقشه تون چیه؟نکنه می خواین اژدها ها رو بکشین؟؟
جینی:اگه لازم باشه این کارم می کنیم.ولی ما یه نقشه بهتر کشیدیم. به اژدها گوشت مسموم میدیم.
هرمیون:مگه می دونید اژدها کجاست؟
رون:به لطف هاگرید آره!!
و آن ها به محل اژدها ها در جنگل سیاه رفتند.
هرمیون با وردی گوشت فاسد را به اژدها نزدیک کرد و اژدها آن را خورد....
هرسه ی آنها در دل دعا می کردند که نقشه شان عملی شود...


واو! نمی‌دونی با دیدنت در اینجا چقد خوش‌حال شدم! مدت‌هاست شمارو تو سایت و مشغول بحثای هری‌ پاتری می‌بینم، اما حرکتی در راستای ورود به ایفای‌نقش مشاهده نشد. دیگه چیزی نمونده بود خودم پاشم بیام برات دعوتنامه بفرستم.

بریم سراغ پست...
سوژه‌ت می‌تونست جالب بشه، اما علاوه بر سریع پیش بردن سوژه و کوتاه بودن پستت، مشکل دیگه‌ای که در نمایشنامه‌ت وجود داشت این بود که تماما دیالوگ بود و توصیف خاصی توش وجود نداشت. همینطور بهتر بود نتیجه نهایی معلوم بشه و چون عکس مربوط به مبارزه هری با اژدها هست، بخشی از مبارزه شکل بگیره.
لطفا با یه نمایشنامه دیگه، که علاوه بر دیالوگ، توصیف رو هم شامل می‌شه برگرد و کمی سوژه رو بیشتر جلو ببر.

فعلا
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/3/28 21:15:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1395 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
((هری پاتر و اژدهای ناز و خوشگل))

با اقدامی ترسان و لرزان وارد میدانی بسی بسی بزرگ شد.صدای جیغ و فریاد های تماشاگران مشتاق به دیدن مبارزه به گوش می رسید.

هری پاتر کوچک اینطرف و آنطرفش را نگاه کرد و سپس پرسید:
-اژ...اژدها کجاس؟

صدای فریاد تماشاگران به گوش میرسید که اسم کوچک هری پاتر را،بلند بلند صدا میکردند:((هَررری،هَررری،هَررری))
که البته کمی بعد مشخص شد تماشاگران خطاب به هری پاتر میگویند:((هِرّرریی،برو بیرون حوصلمون رو سر سر بردی)

هری پاتر باز هم به اطرافش نگاهی انداخت اما اژدهایی در کار نبود؛گفت:
-اژدهااااا!کجا قایم شدی؟بیا بیرون کاریت ندارم!

هری که دیگر حوصله اش سر رفته بود،سر جایش نشست و خمیازه ای کشید.

ذرت بوداده و بقیه خوراکی های تماشاگران به پایان رسیده بود و بعضی از آنها به خواب رفته بودند.هری پاتر هم کماکان به اطرافش نگاه میکرد که ناگهان سر و کله اژدها پدیدار شد.بال های پهنش را بلند کرد و سپس به روی زمین مبارزه فرود آمد.

هیکلی بسیار بزرگ و دندان هایی تیز داشت و بی توجه به هری پاتر در آن اطراف برای خودش تکان میخورد.

هری پاتر که دهانش باز مانده بود و سر جایش هنگ کرده بود با برخورد یک جعبه ذرت بوداده به سرش،به خودش آمد و در حالی که آب دهانش را قورت میداد و به اژدها نگاه میکرد،چند قدمی عقب تر رفت.

هری که خوب به اژدها نگاه کرد،متوجه شد که چیز سفید در گوش اژدها نهفته است.

هری نفس عمیقی کشید و با اقتدار از اژدها پرسید:
-او...اون...چی...چیه...توی...گو...گوشت؟

اژدها متوجه هری نشد و به تکان خوردن خودش ادامه داد.ایندفعه هری با صدایی بلند تر سوال کرد:
-گفففتم اووون چیه تو گوشت؟!

اژدها زیر لب غر غر کرد و سپس آن چیز سفید را از توی گوشش در آورد و گفت:
-ها چته هی وِر وِر میکنی بچه کوچولو؟
-س...سلام.شرمنده من فقط پرسیدم اون چیه تو گوشتون ای اژدها جون؟
-آها با اینی؟هیچی...هندزفریه دیگه.
-هنذفریه؟!
-آره.
-چه آهنگی گوش میدادی؟
-موزیک بی کلام گوش میدادم...موزیک متن فیلم سینمایی هری پاتر.

تماشاگران یکی یکی سالن را ترک میکردند و زیر لب کلماتی چون(جمعش کنین بابا)-(مسخره کردین مارو؟) را تکرار میکردند.


ساختار پستت تقریبا مناسب بود ولی سوژه ای که انتخاب کردی، مناسب نبود. طنز نویسی خیلی خوبه ولی حتی در طنز نویسی هم لازمه حد و مرز طنز رو رعایت کنیم، وگرنه نتیجه چیز جالبی در نمیاد. ضمن اینکه تو دنیای هری پاتر هم محدودیت هایی هست، مثل اینکه اژدها حرف نمیزنه یا هندزفری نمیذاره. با رعایت نکاتی که گفتم یه نمایشنامه جدید بنویس.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1395/3/28 20:02:30