- حالا چی...
او گوشه میدانی بزرگ ایستاده بود. در مرکز میدان اژدهای بزرگی دیده میشد که بر روی تخمهایش نشسته بود. یکی از تخمها زیر نور آفتاب برق میزد. همان تخم طلایی که هری به دنبالش بود. هری حواسش را از تخم به اژدها برگرداند. اژدهایی که شاخدم مینامیدند. شباهت زیادی به مارمولک داشت. با فلسهای تماما سیاه که در بینشان شاخهایی برنزی که روی دم بلندش قرار گرفته بودند به چشم میآمد. به یاد میآورد که هاگرید گفته بود:
- اون از خطرناکترین اژدهاهاست. باید ازش ترسید!
هنوز مشغول افکارش بود که اژدها حضور هری را دریافت و لحظهای در چشمان هم خیره ماندند. همان یک لحظه کافی بود تا حقیقت حرف هاگرید را حس کند. چشمان برنزی براقش آژیر خطری را در وجودش به صدا درآورد پس به سرعت وارد عمل شد و روی جارویش به پرواز درآمد. شاخدم حالا از روی تخمها بلند شده بود و هری را با چشمهایش دنبال میکرد. انگار هنوز مطمئن نبود باید هری را خطر به حساب آورد یا نه.
هری صحبتی که با مودی داشت را به خاطر آورد:
- هری تو فقط باید اونو عصبانی کنی که دنبالت بیاد.
- بعدش چی؟
- فقط باید سریعتر ازش باشی. به محض اینکه دیدی داره به سمتت میاد سریع ازش دور شو و اونو به جایی ببر که معطلش کنی... نمیدونم میتونی از کوچک بودنت نسبت به اون استفاده کنی یا هرچی! تو مهارت استفاده از جاروی پرنده رو داری فقط به غریزت اعتماد کن!
هری به قصد عصبانی کردن اژدها به او نزدیک شد و هنگامی که اژدها حالت دفاعی گرفت از او دور شد. چندبار این کار را کرد و هربار نزدیکتر میشد. میدید که اژدها دارد بیقرار میشود و کم مانده است...
فکرش کامل نشده بود که اژدها بالهایش را به هم زد و از زمین بلند شد و به سرعت به سمت هری آمد. هری سریع فاصله اش از او را بیشتر کرد و از زمین فاصله گرفت. اما به اندازهی کافی سریع نبود، آروارههای انتهای جاروی هری را گرفت. با اینکه جارو بلافاصله جدا شد اما همان یک لحظه کافی بود تا کنترل جارو از دست هری خارج شود. به سختی برای دوباره به دست گرفتن کنترل به زمین نزدیک شد. محکم به زمین برخورد کرد و آگاه از خطر اژدها سریع از جایش بلند شد.
هنوز به خودش نیامده بود که چیز سنگینی به او برخورد کرد و او به آن طرف میدان پرتاب شد. سرش به زمین خورده و موهایش خونآلود شده بود. فهمید آن چیز سنگین دم اژدها بود که حالا به آرامی به سمتش میآمد. چوبدستیش از دستش رها شده و وسیلهای برای دفاع نداشت و اژدها همچنان نزدیکتر و نزدیکتر میشد.
اژدها دهانش را باز کرد و هری آتش برخاسته از حلقش را میدید چشمانش را بست و آمادهی سوختن شد اما این اتفاق نیوفتاد. مسئولان مسابقه وارد عمل شده بودند و چند نفری با تلاش بسیار توانستند اژدها را به خواب ببرند.
هری خوشحال شد که نمرده است اما پس از کمی فکر فهمید چه شده است... او در مرحله اول تورنومنت شکست خورده بود و نتوانسته بود تخم طلایی را به دست آورد. چیزی که به گفتهی دامبلدور بسیار برای مرحله بعد لازم بود.
هری ناامید به مردمی که در سراسر میدان با تعجب به شکست او نگاه میکردند خیره شد. نمیتواند درست باشد... او شکست خورده بود... هری پاتر شکست شکست خورده بود...
______________________
واو! اینتر زدی!

بعنوان شروع، خیلی خوب نوشتی! توصیفاتت خوب بودن! سوژه رو خوب پیش بردی! برای اولین بار هری رو در ملا عام ضایع کردی!
بسیار هم خوب!
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



