تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
23 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
|
8
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

با گام های بلندی وارد میدان نبرد شد ، سرش را پایین انداخته بود تا شعار های تمسخر آمیزی را که اسلیترینی ها بر روی پرچم های سبز و نقره ای نوشته بودند و دیوانه وار در هوا تکان میدادند نبیند. حاضر بود قسم بخورد که تمام آن کارها زیر سر دراکو مالفوی بود ، تصور کردن مالفوی با آن پوزخندش همچنان آزارش میداد ، دندان هایش را روی هم فشار داد و نگاهش به جایگاه همگروهی هایش خیره ماند، رون و هرمیون را دید که یکصدا نامش را فریاد میزدند لبخندی زد و برایشان دست تکان داد.
ناگهان غرش شاخدم را پشت سرش شنید ، پشت نزدیکترین سنگ پنهان شد.
فکرش کار نمیکرد، اژدها با توده ای از آتش سرخ به سویش حمله ور شد.
از مخفیگاهش بیرون آمد و چوبدستیش را روبه شاخدم گرفت ، اولین وردی را که به ذهنش رسید با صدای بلندی فریاد زد:
فــرورتو!
نور زرد رنگی از چوبدستی اش به بیرون خزید و شاخدم را در بر گرفت.
هری آنچه را که در مقابلش میدید باورنمیکرد ،اژدهای غول پیکر مجارستانی به یک جام نقره ای تبدیل شده بود و تکان میخورد ، صدای جیغ و شادی جمعیت در فضا پیچید.
هری تخم طلایی را برداشت و جام را در دست دیگرش گرفت. چشمانش جمعیت را در جستجوی شخصی آشنا می کاوید، نگاهش در چشمان آبی رنگ دامبلدورخیره ماند.
صدای پروفسور مک گونگال را شنید : تغییر شکل فراتر از انتظاری بود پاتر!!.
و ناخودآگاه لبخندی زد.
نمایشنامه و بخصوص توصیفات خوبی بود. شیوهای که برای مقابله با اژدها انتخاب کردی با اینکه راحت اجرا شد، اما خلاقانه بود.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
ناگهان غرش شاخدم را پشت سرش شنید ، پشت نزدیکترین سنگ پنهان شد.
فکرش کار نمیکرد، اژدها با توده ای از آتش سرخ به سویش حمله ور شد.
از مخفیگاهش بیرون آمد و چوبدستیش را روبه شاخدم گرفت ، اولین وردی را که به ذهنش رسید با صدای بلندی فریاد زد:
فــرورتو!
نور زرد رنگی از چوبدستی اش به بیرون خزید و شاخدم را در بر گرفت.
هری آنچه را که در مقابلش میدید باورنمیکرد ،اژدهای غول پیکر مجارستانی به یک جام نقره ای تبدیل شده بود و تکان میخورد ، صدای جیغ و شادی جمعیت در فضا پیچید.
هری تخم طلایی را برداشت و جام را در دست دیگرش گرفت. چشمانش جمعیت را در جستجوی شخصی آشنا می کاوید، نگاهش در چشمان آبی رنگ دامبلدورخیره ماند.
صدای پروفسور مک گونگال را شنید : تغییر شکل فراتر از انتظاری بود پاتر!!.
و ناخودآگاه لبخندی زد.
نمایشنامه و بخصوص توصیفات خوبی بود. شیوهای که برای مقابله با اژدها انتخاب کردی با اینکه راحت اجرا شد، اما خلاقانه بود.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lily_Riddle در 1395/4/19 18:51:10
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/19 19:21:22
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/19 19:21:22

جزئیات کاربر

بازم کار، کاره بارتی کرواچه...ولدمورت که امیدی به هری نداشت و یقین داشت که نمیتونه از پس ای مرحله بر بیاد...به بارتی گفت که روی یک اژدهای مخصوص...وردی بخونه که فقط با حس کردن هری پاتر از کیسه بیرون بیاد...بعد از انجام افسون...ولدمورت روح خودشو وارد همون اژدها کرد تا هری بتونه خیلی راحت تخم طلا رو برداره...
مسابقه شروع میشه...نوبت به هری میرسه...وارد محوطه میشه با دیدن تشویق دوستاش و امید در نگاه معلماش ... اراده اش بیشتر میشه... تخم طلایی رو از دور میبینه و نزدیک اون میشه...که در همین لحظه... روح ولدمورت که در اژدها بود..با دیدن هری پاتر بسیار خشمگین میشه و حس انتقام طلبی اون اوج میگیره...با عصبانیت به سمت هری میره ....خیلی وحشیانه حمله میکنه ....هری جاروی آذرخش خودشو فراخوانی میکنه و از محوطه خارج میشه...ولدمورت در غالب اژدها هم به دنبال هری میره
همین که از محوطه دور میشن..ولدمورت یاده این میوفته که اگه هری زنده نمونه...اون هیچ وقت دیگه نمیتونه برگرده و مثل قبل کنترل دنیا رو داشته باشه...واسه همین اجازه میده که هری به تخم طلایی برسه و اونو به دست بیاره....تا به مرحله ی بعدی بره...
سوژهی خلاقانهای بود که مطمئنا اگه خیلی سریع اونو پیش نمیبردی و توصیفات و توضیحات بیشتری میدادی شاهد یه نمایشنامه خیلی خوب میبودیم. و لازم نیست در پایان هر جمله سه نقطه بذاری! خیلی مواقع یکیشم کفایت میکنه.
به خاطر سوژه جالبی که داشتی (هرچند بسیار کوتاه نوشتی و سوژه سریع جلو رفت)...
تایید شد!
گروهبندی و معرفی شخصیت.
مسابقه شروع میشه...نوبت به هری میرسه...وارد محوطه میشه با دیدن تشویق دوستاش و امید در نگاه معلماش ... اراده اش بیشتر میشه... تخم طلایی رو از دور میبینه و نزدیک اون میشه...که در همین لحظه... روح ولدمورت که در اژدها بود..با دیدن هری پاتر بسیار خشمگین میشه و حس انتقام طلبی اون اوج میگیره...با عصبانیت به سمت هری میره ....خیلی وحشیانه حمله میکنه ....هری جاروی آذرخش خودشو فراخوانی میکنه و از محوطه خارج میشه...ولدمورت در غالب اژدها هم به دنبال هری میره
همین که از محوطه دور میشن..ولدمورت یاده این میوفته که اگه هری زنده نمونه...اون هیچ وقت دیگه نمیتونه برگرده و مثل قبل کنترل دنیا رو داشته باشه...واسه همین اجازه میده که هری به تخم طلایی برسه و اونو به دست بیاره....تا به مرحله ی بعدی بره...
سوژهی خلاقانهای بود که مطمئنا اگه خیلی سریع اونو پیش نمیبردی و توصیفات و توضیحات بیشتری میدادی شاهد یه نمایشنامه خیلی خوب میبودیم. و لازم نیست در پایان هر جمله سه نقطه بذاری! خیلی مواقع یکیشم کفایت میکنه.
به خاطر سوژه جالبی که داشتی (هرچند بسیار کوتاه نوشتی و سوژه سریع جلو رفت)...
تایید شد!
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/19 11:44:28
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/17
تولد نقش: 1395/04/20
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آبان 1395 16:43
از: تو ای شعر واقعن ممنون
پستها:
18

هری توی چادر نشسته بود و منتظر بود ک نوبتش برسه...الان استرسش از هر زمانی بیشتر شده بود چون نمیدونست ک چجوری باید وارد عمل بشه و با اژدها مقابله کنه.
بعد لحظاتی درحالیکه تماشاچیان داشتن کرام رو تشویق میکردن صدای بگمن ب گوش میرسید ک از هری میخواست وارد میدان بشه
هری چوبدستی رو توی دستش گرفت و سعی کرد ک ظاهرش رو حفظ کنه وبعد از چادر بیرون رفت
صدای تشویق گریفندوریها و های و هوی اسلیترین و سایر گروه ها بلند شد
میدان مسابقه ظاهر ترسناکی داشت...روی زمین شکاف هایی ب خاطر ضربات دم شاخ دم ایجاد شده بود و دما ب حدی زیاد بود ک هری حس میکرد اگه خیلی اونجا بمونه بخاطر دمای زیاد تلف میشه
چشمای هری در جستوجوی تخم طلا بود ... چند لحظه بعد هری تخم رو بین تخمای دیگه ی اژدها دید
هری داشت تو دلش آرزو میکرد ک کاش بتونه راه حلی واسه پیروزی و یا حتا زنده موندن پیدا کنه یه لحظه حس کرد چیزی روی پاش داره حرکت میکنه
سرش رو خم کرد بعد در کمال تعجب مار بو آی برزیلی رو دید ک قبلا توی باغ وحش باهاش آشنا شده بود
مار بای صدای هیس هیسش ب هری سلام کرد و گفت ک اومده کمکش کنه , اما چجوری؟!؟!
اینو هری از نگاه مار بوآ فهمید.هری چوب دستیش رو دراورد و با ی افسون مار رو ب نیمبوس 2000 تبدیل کرد .بعد دست راستش رو بالا آورد قبل اینکه کامل بتونه کلمه آپ رو تلفظ کنه سوار جارو شد و ب سمت بالا اوج گرفت
صدای تشویق و سوت بچه ها و گزارش پر هیجان بگمن لبخند زیبایی رو ب صورت هری هدیه داد
حالا هری میبایست ی جوری تخم طلا رو بدست میاورد اما این کار آسونی نبود چون شاخ دم با جدیت از تخم ها مراقبت میکرد.هری سعی داشت ک ی جوری شاخ دم رو بطرف بالا جذب کنه و اونو از جایگاه تخم دور کنه
هری با چرخیدن اطراف اژدها داشت فقط وقت رو تلف میکرد
ناگهان فکری ب ذهن هری رسید ک خب ی کوچولو خبیثانه بود
هری با نیمبوسش ب اوج رفت و از اون بالا آماده بود ک نقشه اش رو عملی کنه
چوب دستیش رو دراورد و اونو ب سمت تخمای اژدها نشونه رفت و بعد از خوندن ی ورد در ی چشم بهم زدن تمام تخم های اژدها رو نابود کرد...هری ناراحت بود چون هم چنتا بچه اژدها رو از بین برده بود و هم ب خاطر اینکه میدونست هاگرید خوش قلب و مهربون رو ناراحت کرده
شاخ دم بعد از دیدن این اتفاق در حالیکه خیلی خشمگین بود ب سمت هری ب پرواز درومد
هری از موقعیت استفاده کرد و خیلی سریع و جوری ک اژدها متوجه غیب شدنش نشه ب سمت تنها تخم شیرجه رفت و اونو با دستش قاپید
صدای جمعیت هری رو ب وجد اورد...
اومدن مار بوآی برزیلی جالب بود. ولی میتونستید خیلی مفصل تر توضیحش بدید. علاوه بر اون لحن عادی پست (غیر از دیالوگ ها) بهتره که کتابی باشه تا خواننده گیج نشه.
همینطور با علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول کمی مهربان باشید و ازشون استفاده کنید.
با وجود همه اینها، تایید شد!
بعد لحظاتی درحالیکه تماشاچیان داشتن کرام رو تشویق میکردن صدای بگمن ب گوش میرسید ک از هری میخواست وارد میدان بشه
هری چوبدستی رو توی دستش گرفت و سعی کرد ک ظاهرش رو حفظ کنه وبعد از چادر بیرون رفت
صدای تشویق گریفندوریها و های و هوی اسلیترین و سایر گروه ها بلند شد
میدان مسابقه ظاهر ترسناکی داشت...روی زمین شکاف هایی ب خاطر ضربات دم شاخ دم ایجاد شده بود و دما ب حدی زیاد بود ک هری حس میکرد اگه خیلی اونجا بمونه بخاطر دمای زیاد تلف میشه
چشمای هری در جستوجوی تخم طلا بود ... چند لحظه بعد هری تخم رو بین تخمای دیگه ی اژدها دید
هری داشت تو دلش آرزو میکرد ک کاش بتونه راه حلی واسه پیروزی و یا حتا زنده موندن پیدا کنه یه لحظه حس کرد چیزی روی پاش داره حرکت میکنه
سرش رو خم کرد بعد در کمال تعجب مار بو آی برزیلی رو دید ک قبلا توی باغ وحش باهاش آشنا شده بود
مار بای صدای هیس هیسش ب هری سلام کرد و گفت ک اومده کمکش کنه , اما چجوری؟!؟!
اینو هری از نگاه مار بوآ فهمید.هری چوب دستیش رو دراورد و با ی افسون مار رو ب نیمبوس 2000 تبدیل کرد .بعد دست راستش رو بالا آورد قبل اینکه کامل بتونه کلمه آپ رو تلفظ کنه سوار جارو شد و ب سمت بالا اوج گرفت
صدای تشویق و سوت بچه ها و گزارش پر هیجان بگمن لبخند زیبایی رو ب صورت هری هدیه داد
حالا هری میبایست ی جوری تخم طلا رو بدست میاورد اما این کار آسونی نبود چون شاخ دم با جدیت از تخم ها مراقبت میکرد.هری سعی داشت ک ی جوری شاخ دم رو بطرف بالا جذب کنه و اونو از جایگاه تخم دور کنه
هری با چرخیدن اطراف اژدها داشت فقط وقت رو تلف میکرد
ناگهان فکری ب ذهن هری رسید ک خب ی کوچولو خبیثانه بود
هری با نیمبوسش ب اوج رفت و از اون بالا آماده بود ک نقشه اش رو عملی کنه
چوب دستیش رو دراورد و اونو ب سمت تخمای اژدها نشونه رفت و بعد از خوندن ی ورد در ی چشم بهم زدن تمام تخم های اژدها رو نابود کرد...هری ناراحت بود چون هم چنتا بچه اژدها رو از بین برده بود و هم ب خاطر اینکه میدونست هاگرید خوش قلب و مهربون رو ناراحت کرده
شاخ دم بعد از دیدن این اتفاق در حالیکه خیلی خشمگین بود ب سمت هری ب پرواز درومد
هری از موقعیت استفاده کرد و خیلی سریع و جوری ک اژدها متوجه غیب شدنش نشه ب سمت تنها تخم شیرجه رفت و اونو با دستش قاپید
صدای جمعیت هری رو ب وجد اورد...
اومدن مار بوآی برزیلی جالب بود. ولی میتونستید خیلی مفصل تر توضیحش بدید. علاوه بر اون لحن عادی پست (غیر از دیالوگ ها) بهتره که کتابی باشه تا خواننده گیج نشه.
همینطور با علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول کمی مهربان باشید و ازشون استفاده کنید.

با وجود همه اینها، تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط zzshar در 1395/4/18 20:18:22
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/4/19 0:32:12
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/4/19 0:32:12
جزئیات کاربر

سر و صدا های بیرون چادر نشون می داد که نوبت فلور تموم شده و الان هری باید وارد میدون بشه و با شاخدم مجارستانی مبارزه کنه.
راستش هری هم اول فکر می کرد که شرکت در مسابقه جالب باشه . اما اون طور که هری فکر می کرد آسون نبود چون اون اژدها وحشی بود. ولی الان نظرش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود. خیلی می ترسید. تاحالا با یه اژدها دست و پنجه نرم نکرده بود. خودتون بگید کدوم 15 ساله ای تا حالا سعی کرده تخم یک شاخدم مجارستانی وحشی رو بدزده؟
حتما کسی که از جون خودش سیر شده باشه.
اما هری اول باید با اون اژدها می جنگید تا تخم طلایی رو به دست بیاره
سوار جاروش شد و بالای سر اژدها شروع کرد به چرخ زدن. با این فکر که می تونه شاخدم رو از روی تخم هاش بلند کنه. اژدها بلند شد ودنبال هری پرواز کرد. سرعت اژدها برخلاف اون چیزی که هری فکر می کرد زیاد بود و خیلی زود تنها چند متر از هری فاصله داشت.
چون اژدها آتیش بیرون می داد مبارزه با اون نیز می تونست خطرناک باشه.
اما هری نترسید چون فکر می کرد به دست آوردن تخم طلایی مانند به دست آوردن سنگ جادو راحت است.
در همان لحظات رونالد و هرمیون هم به کمک هری آمدند که اژدها با پوزه اش رونالد را به زمین انداخت.
همین که رونالد چشم هایش را باز کرد خود را پیش خانم پامفری بر روی تخت بیمارستان دید.
در حالی که دستش آسیب دیده بود دوستانش هری و هرمیون را دید.
هری گفت خبر خوبی دارم و سپس تخم طلا را به رونالد نشان داد.
سوژه رو سریع پیش بردید. میتونستید روی دخالت هرمیون و رون خیلی مانور بیشتری بدید.
همینطور سعی کنید لحن پستتون (به غیر از دیالوگ ها) کتابی باشه.
امیدوارم با ورود به ایفا بتونید خیلی زود پیشرفت کنید.
تایید شد!
راستش هری هم اول فکر می کرد که شرکت در مسابقه جالب باشه . اما اون طور که هری فکر می کرد آسون نبود چون اون اژدها وحشی بود. ولی الان نظرش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود. خیلی می ترسید. تاحالا با یه اژدها دست و پنجه نرم نکرده بود. خودتون بگید کدوم 15 ساله ای تا حالا سعی کرده تخم یک شاخدم مجارستانی وحشی رو بدزده؟
حتما کسی که از جون خودش سیر شده باشه.
اما هری اول باید با اون اژدها می جنگید تا تخم طلایی رو به دست بیاره
سوار جاروش شد و بالای سر اژدها شروع کرد به چرخ زدن. با این فکر که می تونه شاخدم رو از روی تخم هاش بلند کنه. اژدها بلند شد ودنبال هری پرواز کرد. سرعت اژدها برخلاف اون چیزی که هری فکر می کرد زیاد بود و خیلی زود تنها چند متر از هری فاصله داشت.
چون اژدها آتیش بیرون می داد مبارزه با اون نیز می تونست خطرناک باشه.
اما هری نترسید چون فکر می کرد به دست آوردن تخم طلایی مانند به دست آوردن سنگ جادو راحت است.
در همان لحظات رونالد و هرمیون هم به کمک هری آمدند که اژدها با پوزه اش رونالد را به زمین انداخت.
همین که رونالد چشم هایش را باز کرد خود را پیش خانم پامفری بر روی تخت بیمارستان دید.
در حالی که دستش آسیب دیده بود دوستانش هری و هرمیون را دید.
هری گفت خبر خوبی دارم و سپس تخم طلا را به رونالد نشان داد.
سوژه رو سریع پیش بردید. میتونستید روی دخالت هرمیون و رون خیلی مانور بیشتری بدید.
همینطور سعی کنید لحن پستتون (به غیر از دیالوگ ها) کتابی باشه.
امیدوارم با ورود به ایفا بتونید خیلی زود پیشرفت کنید.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/4/19 0:23:39
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/16
تولد نقش: 1395/04/20
آخرین ورود: جمعه 1 مرداد 1395 15:40
از: تهران
پستها:
10

دستش رو کرد تو کیسه و اژدها بیرون آورد.وای دم شاخی مجارستانی!!!!!حتی از اون عروسک هم میشد فهمید که اون اژدها چقدر خطرناکه.
رفت وگوشه ی چادر نشست.با توجه به حرف پروفسور مودی تنها کاری که باید میکرد این بود که جاروی پرندش رو احضار کنه.بعد میتونست با جارو پرواز کنه وتخم طلا رو بدست بیاره.نفس عمیق کشید.شنیدکه پروفسور دامبلدور اسمش رو اعلام کرد.از جاش بلند شد و به طرف زمین مسابقه رفت.صدای تشویق بلند شد.تونست بین اون همه آدم دوستاش رو تشخیص بده.رون،هرمیون،فرد وجرج،جینی و نویل.
البته به جز تشویق صدا های دیگه ای هم به گوش میرسید.دراکو مالفوی،کراب،گویل وپنسی پارکینسون.
_تو یه متقلبی پاتر
_سدریک برندس
_پاتر احمقه
هری تا به خودش اومد اژدها با دم فلس دارش اونو پرت کرد.سریع بلند شد و چوب جادوش رو به سمت قلعه گرفت وجاروی پرندش رو احضار کرد.پشت یه تختخ سنگ قایم شد تا توسط اتیش اژدها نسوزه.با صدای رسیدن جارو روی اون پرید وبه سمت تخم طلا رفت تا اون رو برداره ولی اژدها از اون سریع تر بود.هری سریع جهتش رو عوض کرد و به سمت دریاچه حرکت کرد.ارتفاعش رو زیاد کرد و به بالای ابر ها رفت. یک لحظه فراموش کرده بود که توی مسابقس
تصویر جلوی چشمش نقش بست.تصویر لرد ولدمورت.ولدمورت با چشمای مار مانندش به هری خیره شده بود.چشمای هری سیاهی رفت و از روی جارو افتاد.اروم تونست چشماش رو باز کنه.درحال سقوط بود.دوباره جارو رو احضار کرد ولی قبل اون تونست بایه دست از پل روی دریاچه اویزون بمونه.جارو بهش رسید.سوار شد و به سمت زمین مسابقه پرواز کرد.اژدها منتظر بود تا هر چیزی رو که تخم طلا رو تهدید کنه بسوزونه.هری سرعت گرفت و به سمت تخم طلا هجوم برد.تخم رو برداشت و دستش رو بالا برد تا همه بتونن تخم طلا رو ببینن.صدای تشویق به گوش هری خورد.هری که خیالش از بابت تخم طلا راحت شده بودچشماش رو بست و در وسط زمین مسابقه به خواب رفت.
با اینتر کمی دوست باشید و بین پاراگراف ها از دو تا اینتر استفاده کنید.
سوژتون تقریبا همون سوژه کتاب و فیلمه. خلاقیت بیشتری به خرج بدید به نظرم تا بتونیم زیبا تر بنویسید.
با اینحال فکر میکنم ورود به ایفا میتونه کمکتون کنه که بهتر بشید،
پس تایید شد!
رفت وگوشه ی چادر نشست.با توجه به حرف پروفسور مودی تنها کاری که باید میکرد این بود که جاروی پرندش رو احضار کنه.بعد میتونست با جارو پرواز کنه وتخم طلا رو بدست بیاره.نفس عمیق کشید.شنیدکه پروفسور دامبلدور اسمش رو اعلام کرد.از جاش بلند شد و به طرف زمین مسابقه رفت.صدای تشویق بلند شد.تونست بین اون همه آدم دوستاش رو تشخیص بده.رون،هرمیون،فرد وجرج،جینی و نویل.
البته به جز تشویق صدا های دیگه ای هم به گوش میرسید.دراکو مالفوی،کراب،گویل وپنسی پارکینسون.
_تو یه متقلبی پاتر
_سدریک برندس
_پاتر احمقه
هری تا به خودش اومد اژدها با دم فلس دارش اونو پرت کرد.سریع بلند شد و چوب جادوش رو به سمت قلعه گرفت وجاروی پرندش رو احضار کرد.پشت یه تختخ سنگ قایم شد تا توسط اتیش اژدها نسوزه.با صدای رسیدن جارو روی اون پرید وبه سمت تخم طلا رفت تا اون رو برداره ولی اژدها از اون سریع تر بود.هری سریع جهتش رو عوض کرد و به سمت دریاچه حرکت کرد.ارتفاعش رو زیاد کرد و به بالای ابر ها رفت. یک لحظه فراموش کرده بود که توی مسابقس
تصویر جلوی چشمش نقش بست.تصویر لرد ولدمورت.ولدمورت با چشمای مار مانندش به هری خیره شده بود.چشمای هری سیاهی رفت و از روی جارو افتاد.اروم تونست چشماش رو باز کنه.درحال سقوط بود.دوباره جارو رو احضار کرد ولی قبل اون تونست بایه دست از پل روی دریاچه اویزون بمونه.جارو بهش رسید.سوار شد و به سمت زمین مسابقه پرواز کرد.اژدها منتظر بود تا هر چیزی رو که تخم طلا رو تهدید کنه بسوزونه.هری سرعت گرفت و به سمت تخم طلا هجوم برد.تخم رو برداشت و دستش رو بالا برد تا همه بتونن تخم طلا رو ببینن.صدای تشویق به گوش هری خورد.هری که خیالش از بابت تخم طلا راحت شده بودچشماش رو بست و در وسط زمین مسابقه به خواب رفت.
با اینتر کمی دوست باشید و بین پاراگراف ها از دو تا اینتر استفاده کنید.
سوژتون تقریبا همون سوژه کتاب و فیلمه. خلاقیت بیشتری به خرج بدید به نظرم تا بتونیم زیبا تر بنویسید.
با اینحال فکر میکنم ورود به ایفا میتونه کمکتون کنه که بهتر بشید،
پس تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/4/19 0:20:25
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/11
تولد نقش: 1395/04/14
آخرین ورود: سهشنبه 22 خرداد 1403 18:37
از: روی جارو
پستها:
140

-هری برو افرین شکستش بده
هری از ساعتی قبل در حال مبارزه با اژدها بود تا بتواند اونو مهار کنه اما اون اژدها به سرعت دنبالش میامد.
- اوه هری حواست کجاست ..بای صدای فریاد جینی به خودش امد وسعی کرد حواسشو روی مبارزه با اون اژدهای بزرگ کنه تا بتونه تخم طلا رو زودتر به دست بیاره واز این ماجرا راحت شه.
با جارو شروع به انجام دادن حرکات نمایشی کرد تا شاید حواسم اون جانور عظیم الجسه پرت بشه ..
اول فکر کرداژدها اروم شده اما بعد اژدها دمشو برد بالا ومحک کوبید تو صورت هری
هری از جاش پرید به دور برش نگاه کرد هنوز توی چادر مسابقه بود ونوبتش نشده بود تا بره پس همش یه فکر بود یه خیال .نفس ارومی کشید گفت هری تو میتونی.
در همین حین صدای دست زدن وهورا کشیدن بلند شد وفهمید نوبت اونه که پا به درون جایگاه بازی بگذارد.
اروم بلند شد سعی میکرد اروم باشه با اقتدار قدم برمیداشت در یه دست چوبش بود ودردست دیگرش چوبش با ورود هری به زمین مسابقه صدای هوراا از طرف جایگاه گریفندور برخواست .با این تشویق هری روحیه عالیی ای پیدا کرد.
سوار چوبش شد وبا کوبیدن پا به زمین به هوا برخواست سعی کرد تمام حواسش به اژدها وتخم طلایی ان باشد.نه به مسخره بازی هایی که مالفوی ودار ودستش در میاوردن با امدن اژدها به زمین بازی ،تمام حواس هری روی اژدها متمرکز شد حتی صدای جینی رو نشنید که فریاد زد هری موفق بشی.
اژدها بهش حمله میکرد وگلوله های اتشینی پرتاب میکرد.هری با حرکات زیکزاکی اونا رو جواب میداد.به شروع کرد به فکر کردن سعی کرد با نزدیک شدن به اون اژدها ولمس کردن سرش اونو اروم کنه.
پس اروم اروم نزدیک رفت اژدها داشت رام میشد انگار اما بعد به دفعه زخم هری شروع به سوختن کرد اسمان که تا اون موقعه صاف وافتابی بود ابری شد وناگهان همه صدا ها قطع شد.
انگار هری درون گلوله ای از خلع افتاده بود بعد کم کم ابرها تغییر شکل دادن وجای اون صورت خشمگین ولدمورت ومودی ظاهر شد .ولی در عرض یه ثانیه دوباره به حالت عادی برگشت انگار هیچی نبوده اون روی چوبش بود ودر حال نزدیک شدن به تخم طلای..
30 ثانیه مونده بود تخم طلا نسیبش وهری برنده شه.20 ثانیه ..15 ثانیه ..10 ثانیه.هری دستشو دراز کرد داشت تخم طلا رو لمس میکرد ..فکر کرد اره هری تو برنده ای.اما همین که نزدیک بود دستش تخم طلا رو لمس کن اژدها محکم توی سرش کوبید هری از روی چوب افتاد..
تمااااام شد.این صدای داور بود که سوتو به صدا در اورد.هری هنگامی که از روی چوب افتاد فقط همین صدا وصدای فریاد هرمیون و دامبلدور رو میشنید که به طرفش میامدن بعد از هوش رفت.
وقتی به هوش امد داخل بیمارستان بود ورون پیش .هوف خواب بود.سریع رون رو تکون داد
-رون رون چی شد.
رون در حالی که چشماشو میمالید گفت:هری تو عالی بازی کردی ولی ولی..
شکست خوردم.هری خودش جمله ی رونو تموم کرد بعد خوابید روی تخت وپتو رو کشید رو سرش.
پستت جالبی بود.یعنی سوژه خوبی انتخاب کردین.همینکه هری مثل همیشه قهرمان و برنده نشد یه نشونشه.ولی بهتر از این میتونست باشه.کمی روی لحن پست دقت کنید.لحن پست باید یه دست باشه.یعنی یا محاوره باشه یا ادبی.برای شما مشخص نبود کدومشه.یه جاهایی ادبی شده و یه قسمتایی به صورت محاوره.اول انتخاب کنید بعد دست به قلم شید.
بین بند ها و دیالوگ ها اینتر بزنید.وقتی از هم جداشون میکنید پست هم ظاهر بهتری پیدا میکنه و هم مانع به هم خوردن تمرکز خواننده میشه.
انتهای جملات حتما از علایم نگارشی استفاده کنید.بدون علایم نگارشی پست شما ناقص به نظر میاد.
کمی سوژه در یه قسمت هایی زود پیش برده شده.شروعش خوبه ولی اون قسمت که هری داره به سمت تخم میره کمی سریع پیش برده شده.جا داشت توضیح بیشتری داده میشد.
ضمنا قبل از ارسال پست یه دور بازخوانیش کنید.پست شما پر از غلط تایپی بود و مشاهده این غلط های املایی روی خواننده تاثیر بدی داره.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
هری از ساعتی قبل در حال مبارزه با اژدها بود تا بتواند اونو مهار کنه اما اون اژدها به سرعت دنبالش میامد.
- اوه هری حواست کجاست ..بای صدای فریاد جینی به خودش امد وسعی کرد حواسشو روی مبارزه با اون اژدهای بزرگ کنه تا بتونه تخم طلا رو زودتر به دست بیاره واز این ماجرا راحت شه.
با جارو شروع به انجام دادن حرکات نمایشی کرد تا شاید حواسم اون جانور عظیم الجسه پرت بشه ..
اول فکر کرداژدها اروم شده اما بعد اژدها دمشو برد بالا ومحک کوبید تو صورت هری
هری از جاش پرید به دور برش نگاه کرد هنوز توی چادر مسابقه بود ونوبتش نشده بود تا بره پس همش یه فکر بود یه خیال .نفس ارومی کشید گفت هری تو میتونی.
در همین حین صدای دست زدن وهورا کشیدن بلند شد وفهمید نوبت اونه که پا به درون جایگاه بازی بگذارد.
اروم بلند شد سعی میکرد اروم باشه با اقتدار قدم برمیداشت در یه دست چوبش بود ودردست دیگرش چوبش با ورود هری به زمین مسابقه صدای هوراا از طرف جایگاه گریفندور برخواست .با این تشویق هری روحیه عالیی ای پیدا کرد.
سوار چوبش شد وبا کوبیدن پا به زمین به هوا برخواست سعی کرد تمام حواسش به اژدها وتخم طلایی ان باشد.نه به مسخره بازی هایی که مالفوی ودار ودستش در میاوردن با امدن اژدها به زمین بازی ،تمام حواس هری روی اژدها متمرکز شد حتی صدای جینی رو نشنید که فریاد زد هری موفق بشی.
اژدها بهش حمله میکرد وگلوله های اتشینی پرتاب میکرد.هری با حرکات زیکزاکی اونا رو جواب میداد.به شروع کرد به فکر کردن سعی کرد با نزدیک شدن به اون اژدها ولمس کردن سرش اونو اروم کنه.
پس اروم اروم نزدیک رفت اژدها داشت رام میشد انگار اما بعد به دفعه زخم هری شروع به سوختن کرد اسمان که تا اون موقعه صاف وافتابی بود ابری شد وناگهان همه صدا ها قطع شد.
انگار هری درون گلوله ای از خلع افتاده بود بعد کم کم ابرها تغییر شکل دادن وجای اون صورت خشمگین ولدمورت ومودی ظاهر شد .ولی در عرض یه ثانیه دوباره به حالت عادی برگشت انگار هیچی نبوده اون روی چوبش بود ودر حال نزدیک شدن به تخم طلای..
30 ثانیه مونده بود تخم طلا نسیبش وهری برنده شه.20 ثانیه ..15 ثانیه ..10 ثانیه.هری دستشو دراز کرد داشت تخم طلا رو لمس میکرد ..فکر کرد اره هری تو برنده ای.اما همین که نزدیک بود دستش تخم طلا رو لمس کن اژدها محکم توی سرش کوبید هری از روی چوب افتاد..
تمااااام شد.این صدای داور بود که سوتو به صدا در اورد.هری هنگامی که از روی چوب افتاد فقط همین صدا وصدای فریاد هرمیون و دامبلدور رو میشنید که به طرفش میامدن بعد از هوش رفت.
وقتی به هوش امد داخل بیمارستان بود ورون پیش .هوف خواب بود.سریع رون رو تکون داد
-رون رون چی شد.
رون در حالی که چشماشو میمالید گفت:هری تو عالی بازی کردی ولی ولی..
شکست خوردم.هری خودش جمله ی رونو تموم کرد بعد خوابید روی تخت وپتو رو کشید رو سرش.
پستت جالبی بود.یعنی سوژه خوبی انتخاب کردین.همینکه هری مثل همیشه قهرمان و برنده نشد یه نشونشه.ولی بهتر از این میتونست باشه.کمی روی لحن پست دقت کنید.لحن پست باید یه دست باشه.یعنی یا محاوره باشه یا ادبی.برای شما مشخص نبود کدومشه.یه جاهایی ادبی شده و یه قسمتایی به صورت محاوره.اول انتخاب کنید بعد دست به قلم شید.
بین بند ها و دیالوگ ها اینتر بزنید.وقتی از هم جداشون میکنید پست هم ظاهر بهتری پیدا میکنه و هم مانع به هم خوردن تمرکز خواننده میشه.
انتهای جملات حتما از علایم نگارشی استفاده کنید.بدون علایم نگارشی پست شما ناقص به نظر میاد.
کمی سوژه در یه قسمت هایی زود پیش برده شده.شروعش خوبه ولی اون قسمت که هری داره به سمت تخم میره کمی سریع پیش برده شده.جا داشت توضیح بیشتری داده میشد.
ضمنا قبل از ارسال پست یه دور بازخوانیش کنید.پست شما پر از غلط تایپی بود و مشاهده این غلط های املایی روی خواننده تاثیر بدی داره.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1395/4/11 23:34:10
تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/09
تولد نقش: 1395/03/11
آخرین ورود: جمعه 21 آبان 1395 09:52
از: هر جا که احساس راحتی کنم
پستها:
10

قلبش داشت از جاش درمیومد ، نمیدونست چیکار کنه . دیگه اون دختره گرنجر کنارش نبود که کمکش کنه یا به جاش انجام بده اینکار رو . صورتش از عرق خیس شده بود . بالاخره حرکت کرد و وارد میدان شد ، فریاد و غریو تماشاگران با دیدن پاتر بلند شد . پاتر با شنیدن این همه صدا یه ترس مرموز و خفیفی احساس کرد اما بعد با دیدن هرمیون ، لونا ، نویل و رون که کنار هم نشسته بودند و برایش دست تکان میدادند و او را تشویق میکردند ، احساس دلگرمی کرد(یه کم اون ورتر جینی رو دید که داشت براش دست تکون میداد ، هری داشت از خوشحالی بال درمی اورد) . با گذشتن دم تیغدار شاخدم مجارستانی از بغل گوشش به خودش اومد و سریع پناه گرفت . با خودش فکر کرد با این هیولا چیکار کنم الآن؟؟؟ که یهو یاد حرف پروفسور مودی درمورد توانایی منحصر به فردش افتاد . آذرخش رو با ورد اکسیو فراخواند . در مدتی که منتظر آذرخش بود از دست شاخدم فرار میکرد . سرش رو بالا گرفت تا ببینه آذرخش اومده یا نه؟ که دید آذرخش از پشت سر شاخدم داره میاد طرفش که شاخدم با تکان دادن دمش باعث شد جاروش به طف تمشاگران پرتاب شود . آذرخش تو سر دراکو مالفوی خورده بود و مالفوی هم به خاط اون ضربه سهمگین بیهوش شده بود . کراب و گویل دراکو رو بلند کزدند که به درمانگاه ببرند . پانسی که کنار دراکو نشسته بود ، جاروی هری رو به طرف زمین ولی جایی که بسیار دورتر از هری بود پرتاب کرد . هری با دیدن خوردن جاروش تو صورت مالفوی خندید و خوشحال شد ولی با پرتاب شدن جاروش به دورترین نقطه بسیار ناراحت شد . سعی کرد با زیگزاگس رفتن و جاخالی دادن خودشو به جاروش برسونه . نزدیکای جاروش بود که شاخدم مجارستانی روش آتش ریخت ، هری خودشو به پشت تخته سنگی پرتاب کرد ولی موهاش و بیشتر رداش سوخته بود و قیافش مضحک شده بود . تخته سنگ از آتش شاخدم خیلی داغ شده بود . هری داغی سنگی رو احساس کرد و سریعا بلند شود و کمی مکث کرد و به سمت جاروش رفت . جاروش بالای تخته سنگی افتاده بود و هری سعی کرد تا از تخته سنگ بالا برود ولی همین که کمی بالا می رفت ، لیز میخورد . بالاخره به این نتیجه رسید که دست از تلاش بردارد . نصف حواسش به شاخدم بود و نصف حواسش به جاروش که چه جوری برش داره ، تا اینکه یادش افتاد با خوش چوبدستی داره و دوباره با افسون جمع آوری جاروشو به دست آورد و سوارش شد . اول حسابی اوج گرفت و طی یه حرکت احمقانه به سمت شاخدم شیرجه زد . دومتر با شاخدم بیشتر فاصله نداشت که شاخدم متوجهش شد و هری دوباره اوج گرفت . هری دو سه بار دیگه اینکارو انجام داد . شاخدم که از این کاره هری بسیار عصبانی شده بود . شاخدم هم بال هاشو به کار انداخت و به سوی هری رفت . هری که متوجه حرکت شاخدم شده بود ، به سمت ابرا پرواز کرد وسعی کرد حسابی اوج بگیره و شاخدم هم به دنبالش بود . هری که حسابی اوج گرفته بود وقتی دید شاخدم حسابی نزدیکشه سعی کرد شاخدم رو از اونجا دور کنه . پس به سمت دریاچه رفت . به بالای دریلچه که رسیدند هری به سمت دریچه سیرجه رفت و شاخدم هم به دنبالش . به فاصله یک متری تا سطح دریاچه که رسید ، به سمت چپ پیچید و دوباره اوج گرفت . شاخدم که به سرعت به دنبال هری بود از حرکت ناگهانی هری جا خورد ، خواست که خودشو بالا بکشه ولی به خاط وزن زیادش توی دریاچه افتاد و هری از این اتفاث بسیار خوش حال شد و به سوی تخم طلایی رفت تا به این نبرد پایان بده .
این پست چرا هیچی اینتر نداره؟
وقتی جملاتو اینطوری پشت سر هم مینویسی و پاراگرافبندی انجام نمیدی و همه چیزو دنبال هم مینویسی، خوندن برای خواننده سخت میشه. سعی کن جملات مربوط به همو تو یه پاراگراف قرار بدی و با زدن دو بار اینتر، جملات بعدیو به پاراگراف بعد انتقال بدی.
علائم نگارشی به کلمات قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس (space) از کلمه بعدیشون جدا میشن.
اشکال بزرگی که نمایشنامهت داشت این بود که بعضی جملات به زبان عامیانه نوشته شدن و بعضی دیگهشون به زبان کتابی. کل نمایشنامه باید به یک شیوه نوشته بشه. (جز دیالوگ که همواره گفتاری و عامیانهس)
و اینکه اشکالات تایپی و نگارشی زیادی هم داشتی که با یه دور خوندن به سادگی رفع میشدن. پس همیشه بعد از نوشتن نمایشنامه یه دور از روش بخون.
سوژههای متنوعی توی نمایشنامهت داشتی که بعضیاش مثل برخورد جاروی هری با دراکو بهتر بود با حس و حال بیشتری بیان بشن تا جذابیت بیشتری به پست بدن. اما چون سریع بیان شدن و سریع هم به پایان رسیدن، نتونست تاثیر لازم رو بذاره. با ارفاق زیادی...
تایید شد.
گروبهندی و معرفی شخصیت.
این پست چرا هیچی اینتر نداره؟

وقتی جملاتو اینطوری پشت سر هم مینویسی و پاراگرافبندی انجام نمیدی و همه چیزو دنبال هم مینویسی، خوندن برای خواننده سخت میشه. سعی کن جملات مربوط به همو تو یه پاراگراف قرار بدی و با زدن دو بار اینتر، جملات بعدیو به پاراگراف بعد انتقال بدی.
علائم نگارشی به کلمات قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس (space) از کلمه بعدیشون جدا میشن.
اشکال بزرگی که نمایشنامهت داشت این بود که بعضی جملات به زبان عامیانه نوشته شدن و بعضی دیگهشون به زبان کتابی. کل نمایشنامه باید به یک شیوه نوشته بشه. (جز دیالوگ که همواره گفتاری و عامیانهس)
و اینکه اشکالات تایپی و نگارشی زیادی هم داشتی که با یه دور خوندن به سادگی رفع میشدن. پس همیشه بعد از نوشتن نمایشنامه یه دور از روش بخون.
سوژههای متنوعی توی نمایشنامهت داشتی که بعضیاش مثل برخورد جاروی هری با دراکو بهتر بود با حس و حال بیشتری بیان بشن تا جذابیت بیشتری به پست بدن. اما چون سریع بیان شدن و سریع هم به پایان رسیدن، نتونست تاثیر لازم رو بذاره. با ارفاق زیادی...
تایید شد.
گروبهندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیوند فایل:
(27.92 KB)
ویرایش شده توسط lord-voldemort در 1395/4/9 11:29:50
ویرایش شده توسط lord-voldemort در 1395/4/9 11:43:23
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/9 16:31:43
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/9 16:32:26
ویرایش شده توسط lord-voldemort در 1395/4/9 11:43:23
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/9 16:31:43
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/9 16:32:26
i am signes belak
جزئیات کاربر


نميدانست که کلهي حجيم شده و از ريخت افتادهي ولدمورت و مودي در آسمانِ زمينِ کوييديچ و در پس ابرها چه ميکردند! يا اينکه او اصلا چرا بايد بعد سي سال و اندي دوباره تخم طلايي را از شاخدم بياعصابي که قصد جانش را کرده، بربايد.
اما خب، به هرحال چيزهاي زيادي بود که نميدانست. مگر او ميدانست که کدام جن بود که قبل از همه ايدهي شورش اجنه را مطرح کرد؟! يا مثلا پروانههاي مونارک در هر مهاجرت چند کيلومتر ميپيمايند؟ و اصلا چرا تخم اژدها فحش نيست؟! خب، اين هم يکي از آنها.
بار ديگر با يک چرخش خطرناک، فوارهي آتشي را که اژدهاي شرزه به سمتش روانه کرد را دور زد. بايد نقشهاي ميکشيد، اين اژدها انگار خيلي سرسختتر و نابکارتر از شاخدم قبلي بود.
هري پاتر چهل ساله دستي به موهايش کشيد و لعنتي بر طراح اين تصوير فرستاد، چقدر موهايش را لوس و بلند کشيده بود! سپس با نهايت سرعتي که از يک آذرخش انتظار ميرفت، سعي کرد اژدها را دور بزند و از پشت به تخم اژدهاي مسخرهاي که نميدانست چه کارش دارد يورش ببرد.
تمام سعي خود را ميکرد تا چشمش به آن ولدمورت غول پيکرِ درآسمانايستاده نيفتد که سر کچل و سفيدش به جاي ماه شب چهارده عمل ميکرد! اما... مگر ميشد؟! داشت دور اژدها ميچرخيد که چشمانش بياختيار به چشمان خيرهي ولدمورتِ ماهنما افتاد که مستقيم به او مينگريست...
چشمان نافذ ارباب تاريکيها گويي اشعههایي نامرئي از جنس طلسم شکنجه بر آسمان شب گسیل میدادند. تا به حال زخم پيشانياش چنان درد نگرفته بود! همچنان که سوار بر آذرخش کهنهاش بود،
چشمانش را بست و با دو دستش محکم شقيقهاش را فشرد. باد شديدي از مقابل وزيدن گرفت... اما یک دقیقه نشده بود که چشمانش را با زحمت باز کرد. و وای! ...
*********
ديگر اثري از شاخدم، تخم طلا، اژدها و ولدمورت کذا نبود! شاید به شکلی جادویی همهی آنها با بازیکنان کوییدیچ که حالا در ورزشگاهِ زیر پای هری مشغول بازی بودند، عوض شده بود. هری حالا باید گوی زرین را میگرفت؟ شاید. سدریک دیگوری یا لااقل یک بازیکن هافلپافی هم جثهی او، با سرعت و شتاب بالایی از کنار هری ِ گیجشده رد شد. هری مطمئن بود که این یک حقه نیست، سدریک بدون شک گوی زرین را دیدهاست. پس دستهی جارویش را بالاتر گرفت و به سرعت به دنبال او، به درون ابرها صعود کرد.
سدریک صدای جیغ آن زن را نمیشنید؟ احتمالاً یکی از تماشاچیان مسابقهی کوییدیچ کمک میخواست. اما نمیدانست چرا، ندایی در درونش میگفت:«تمرکز کن و بهش اهمیت نده!» هری هم همینطور عمل کرد، سرسختانه به دنبال سدریک پرواز کرد و به صدای جیغ کشیدهی زنی که ضجه میزد «هری رو نه!» اهمیتی نداد.
حالا گوی زرین را میدید که در میان ابرهای غلیظ، در تلاش بود که از سدریک بگریزد. اما سدریک تقریبا به گوی رسیده بود. حالا او... دستان گندیدهاش را از زیر شنل سیاهش بیرون آورد و درحالی که صدای چندش آوری از خود در میآورد گوی زرین را گرفت. هری، مبهوت از دیوانهساز بودن سدریک، در حالی چیزی نمانده بود گوشهایش با صدای جیغ مادرش کر شود از جارویش افتاد.
دست کم هزار پا از زمین فاصله گرفته بود.
لحظهی سقوطش را به خاطر نمیآورد. حالا هری با چشمان بسته روی بستر نرمی دراز کشیده بود. حس غریبی به او میگفت که حالا همتیمیهایش از راه میرسند، تکههای جارویش را به او میدهند و به او میگویند که به خاطر از حال رفتن او، گریفیندور بازی را به هافلپاف واگذار کرده. اما آیا آنها باور میکردند اگر میگفت که سدریک دیگوری یک دیوانهساز است؟!
*********
صدای پایی از دست راستش شنید. حتماً دوستانش بودند، هری این را میدانست اما چشمانش را باز نکرد. کسی، با صدای سرد و بم و بیروح گفت:
- برو و ببین زندهس؟
-سرورم حالتون...
- گفتم برو ببین پسره زنده مونده؟
هری جا خورده بود! کمی بعد، دستی با چاشنی خشونت، به زیر پیراهنش دوید تا ضربان خائن قلبش، زنده بودنش را برای نارسیسا مالفوی افشا کند. اما نارسیسا مالفوی، به جای لو دادن هری، آهسته در گوشش نجوا کرد:
- دراکو... پسرم... اون زنده مونده؟ توی قلعهس؟
هری همه چیز را به خاطر آورد. بله، دراکو زنده بود. پس زمزمه کرد:
- آره.
صدای قهقههی وحشتناک مرگخواران به گوش هری رسید. شوکزده شد. نارسیسا... مگر رولینگ تقدیرش را اینگونه ننوشته بود که نارسیسا نجاتش بدهد و ولدمورت بمیرد؟! لعنت بر شیطان! صدای ولدمورت را از فاصلهی نزدیکی شنید که گفت:
- اینبار، دیگه تو مردی پاتر!
با وحشت چشمانش را باز کرد، اما پیش از هر حرکتی، با فریاد «آواداکداورا»ی ولدمورت، پسری که زنده مانده بود، دیگر زنده نماند!
*********
- هری! هری! بلند شو!
هری پاتر، درحالی که عرق سردی بر پیشانیاش نشسته بود از خواب پرید. جینی، نگران، کنارش نشسته بود.
- باز هم... همون خواب مسخره؟
- مسخره باباته.

بله، این است رسم سرای درشت! اگر یک ساعت نشستهاید و نمایشنامه را خواندهاید بلکه پایانش کمی درست و حسابی باشد و بهانهای برای تایید پییدا کنید، زهی خیال باطل! اصلا به قول معروف، مرد باید سه بار نمایشنامهاش رد شود، بعد وارد ایفا شود. اصلا چه معنی دارد که آدم انقدر لوس، بار اول تایید شود؟!
در همین راستا، جینی نگاه نگرانتری به هری انداخت و فرمود:

:|
نکنه با این نمایشنامه قشنگ انتظار رد شدنم داری؟ :|
نکنه تازهواردم هستی؟ :|
تایید شد. :|
گروهبندی و معرفی شخصت. :|
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط norbert.thenightfury در 1395/4/6 23:20:24
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/6 23:37:03
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/6 23:37:03

...FOR LOVE! FOR

!RYFFINDOR
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/04
تولد نقش: 1396/04/15
آخرین ورود: دوشنبه 20 مرداد 1399 09:27
از: سوسک سیاه به عنکبوت!
پستها:
205

از لحظه ی رویارویی واهمه داشت. هنوز نتوانسته بود راه حلی برای مشکل نه چندان کوچکش پیدا کند. هر کتابی که ممکن بود کمکی برایش باشد را خوانده بود، اما دریغ از یک افسون کارآمد. فکر حرف نیمه تمام سیریوس لحظه ای رهایش نمی کرد: فقط یک افسون ساده... چگونه امکان داشت اژدهایی با آن عظمت را بتوان با افسونی ساده از پا درآورد؟
-آقای پاتر؟
سر برگرداند تا صاحب صدا را ببیند، گرچه همین حالا هم می دانست چه کسی پشت سرش ایستاده. الستور مودی.
-لطفا همراه با من به دفترم بیایید. چند لحظه با شما کار دارم.
فردای آن روز:
از چهره ی دیگر منتخبین می شد حدس زد که می دانند چه در انتظارشان است. بگمن کیسه ای را جلویشان گرفت تا شانس شان را بیازمایند و خطرناک ترین شان، شاخدم مجارستانی، به او افتاد.
-هری، میخوای کمکت کنم؟ قول میدم به کسی چیزی نگم. من میدونم چطور میشه...
-نه آقای بگمن، لازم نیست. من خودم بلدم.
این را تقریبا فریاد زده بود.
-خب، هرطور که مایلی. امیدوارم موفق باشی!
و چشمکی حواله اش کرده بود.
می دانست باید چه کار کند.
«فلش بک: روز قبل»
-هری، من از تو میخوام که در این مورد فقط به توانایی هات تکیه کنی؛ چیزی که در اون استعداد زیادی داری. بقیه ش با یک طلسم ساده درست میشه.
«پایان فلش بک»
پرواز!
-و اینک، شرکت کننده ی آخر: هری پاتر!
وارد میدان مسابقه شد. اژدها نیمه خواب بود و پشت سرش، تخم طلایی رنگی که او باید آن را به دست می آورد می درخشید.
-اچیو!
برای یک لحظه از طلسم اجرایی اش ناامید شد، اما لحظه ی بعد جارو در دستانش بود. اژدها حالا بیدار شده بود و داشت به او نگاه می کرد تا ببیند چه کسی جرات کرده پا در قلمرویش بگذارد.
به سمت اژدها شیرجه رفت اما گرمای دودی که از بینی آن بیرون می آمد مانع از نزدیک تر شدنش شد. دلش نمی خواست در آتش خشم اژدها بسوزد؛ به همین خاطر به چرخیدن دور سر اژدها ادامه داد و سعی داشت او را ترغیب کند که از جایش برخیزد و به دنبالش بیاید، که در این امر موفق بود.
اژدهای عصبانی بال های چرمینش را گشود و به دنبال او آمد تا خطر را از لانه اش دور سازد. حال فقط یک کار دیگر مانده بود. به سمت تخم طلایی رنگ شیرجه رفت و در ثانیه ی بعد، راضی از این که توانسته توانایی اش را به همه ثابت کند، تخم طلایی و محبوبیت را با هم داشت.
ماجراهای قبل از شروع مسابقه رو خوب توضیح دادی، اما خود مسابقه رو خیلی سریع ازش گذشتی و تقریبا تو یک چشم به هم زدن هری تونست به تخم طلا برسه. که خب یکم عجیب بود.
با این وجود دلیلی برای اینجا نگه داشتنت نمیبینم.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
-آقای پاتر؟
سر برگرداند تا صاحب صدا را ببیند، گرچه همین حالا هم می دانست چه کسی پشت سرش ایستاده. الستور مودی.
-لطفا همراه با من به دفترم بیایید. چند لحظه با شما کار دارم.
فردای آن روز:
از چهره ی دیگر منتخبین می شد حدس زد که می دانند چه در انتظارشان است. بگمن کیسه ای را جلویشان گرفت تا شانس شان را بیازمایند و خطرناک ترین شان، شاخدم مجارستانی، به او افتاد.
-هری، میخوای کمکت کنم؟ قول میدم به کسی چیزی نگم. من میدونم چطور میشه...
-نه آقای بگمن، لازم نیست. من خودم بلدم.
این را تقریبا فریاد زده بود.
-خب، هرطور که مایلی. امیدوارم موفق باشی!
و چشمکی حواله اش کرده بود.
می دانست باید چه کار کند.
«فلش بک: روز قبل»
-هری، من از تو میخوام که در این مورد فقط به توانایی هات تکیه کنی؛ چیزی که در اون استعداد زیادی داری. بقیه ش با یک طلسم ساده درست میشه.
«پایان فلش بک»
پرواز!
-و اینک، شرکت کننده ی آخر: هری پاتر!
وارد میدان مسابقه شد. اژدها نیمه خواب بود و پشت سرش، تخم طلایی رنگی که او باید آن را به دست می آورد می درخشید.
-اچیو!
برای یک لحظه از طلسم اجرایی اش ناامید شد، اما لحظه ی بعد جارو در دستانش بود. اژدها حالا بیدار شده بود و داشت به او نگاه می کرد تا ببیند چه کسی جرات کرده پا در قلمرویش بگذارد.
به سمت اژدها شیرجه رفت اما گرمای دودی که از بینی آن بیرون می آمد مانع از نزدیک تر شدنش شد. دلش نمی خواست در آتش خشم اژدها بسوزد؛ به همین خاطر به چرخیدن دور سر اژدها ادامه داد و سعی داشت او را ترغیب کند که از جایش برخیزد و به دنبالش بیاید، که در این امر موفق بود.
اژدهای عصبانی بال های چرمینش را گشود و به دنبال او آمد تا خطر را از لانه اش دور سازد. حال فقط یک کار دیگر مانده بود. به سمت تخم طلایی رنگ شیرجه رفت و در ثانیه ی بعد، راضی از این که توانسته توانایی اش را به همه ثابت کند، تخم طلایی و محبوبیت را با هم داشت.
ماجراهای قبل از شروع مسابقه رو خوب توضیح دادی، اما خود مسابقه رو خیلی سریع ازش گذشتی و تقریبا تو یک چشم به هم زدن هری تونست به تخم طلا برسه. که خب یکم عجیب بود.
با این وجود دلیلی برای اینجا نگه داشتنت نمیبینم.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Ns_aras در 1395/4/5 5:05:25
ویرایش شده توسط Ns_aras در 1395/4/5 5:11:18
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/5 19:07:41
ویرایش شده توسط Ns_aras در 1395/4/5 5:11:18
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/5 19:07:41
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/21
تولد نقش: 1395/04/05
آخرین ورود: پنجشنبه 9 اردیبهشت 1400 04:38
از: لرد سیاه اطاعت میکنم
پستها:
388

هری وارد میدان شد و بلافاصله متوجه تخم طلایی رنگ بزرگی شد که روی چیزی شبیه به لانهی کبوتری بسیار بزرگ قرار گرفته بود. تخم اژدها! شاخدم مجارستانی را نمیدید اما مطمئن بود که از دور مراقب لانهاش است. چوبدستیاش را به سمت تخم گرفت و زمزمه کرد: آچیو!
تخم کوچکترین تکانی نخورد. با خود گفت: «حتما دربرابر طلسم ها محافظتش کردن».
نگاهی به اطراف انداخت و به آرامی به سمت لانه حرکت کرد. تنها ده قدم تا لانه مانده بود که ناگهان حرکتی را در گوشهی چشمش دید و ثانیهای طول نکشید صدای غرش شاخدم مجارستانی او را وادار کرد تا گوشهایش را با دستانش بپوشاند.
هری بر اثر لرزش حاصل از فرود آمدن اژدها بر لانهاش به زمین افتاد. سنگی در نزدیک خود پیدا کرد و به سرعت در پشت آن پناه گرفت و صبر کرد تا صدای زنگ گوشهایش از بین برود. سپس چوبدستیاش را، تنها سلاحی که اجازه داشت با خود به میدان بیاورد، از جیب ردایش درآورد و بهآرامی کلهاش را کمی از پشت سنگ بالا آورد تا اژدها را ببیند.
اژدها روی تخمش نشسته بود و به نظر میآمد که هری را به کلی فراموش کرده و خوابیده است. مشغول بررسی نقاط مختلف بدن اژدها شد تا نقطهی ضعفی در آنها بیابد. اما پس از مدتی با خود گفت: «پوستش از قطر چربی روی موی اسنیپ هم قطورتره! حتی اگه مرده باشه هم انقدر بزرگه که نمیشه از روی تخم تکونش داد! وایسا ببینم... بزرگ!»
لبخندی روی لبان هری نقش بست. بار دیگر به جثهی عظیم شاخدم نگاه کرد و سپس چوبدستیاش را به سمت بالا گرفت و فریاد زد: آچیو برومستیک! مدتی گذشت اما سرانجام هری جارویش را دید که با سرعت به سمتش میآمد. ناگهان متوجه شد که چشمان نافذ اژدها درحال برانداز اوست. بیش از حد از پشت سنگ خارج شده بود. ناگهان اژدها شروع به حرکت به سمت هری کرد. جارو با اختلاف کمی از کنار اژدها گذشت و در دستان هری جا گرفت و هری بیدرنگ سوار آن شد. ثانیهای بعد سنگی که هری پشت آن پناه گرفته بود زیر پای اژدها خرد شد.
هری سعی کرد هر چه بیشتر اوج بگیرد تا میان خودش و اژدها فاصله بیندازد. سپس ناگهان به سمت اژدها شیرجه زد. چوبدستیاش را به سمت اژدها گرفت و فریاد زد: «ریداکتو!».
طلسم تاثیری روی اژدها نداشت اما توجه او را به هری جلب کرد. هری با سرعت بار دیگر اوج گرفت و سپس به سمت اژدها شیرجه زد. اینبار اژدها غرش کرد. هری اوج گرفت و اینبار چشمانش اژدها را هدف گرفت و بار دیگر طلسم را اجرا کرد. تمام بدن هری با غرش اژدها لرزید و سپس موج بسیار قویای از هوا به هری برخورد کرد و پاهای اژدها از زمین جدا شد.
هری بلافاصله اوج گرفت تا بین خودش و اژدها فاصله بیندازد. هنگامی که به ارتفاع مورد نظر رسید با سرعت به سمت جنگل ممنوعه حرکت کرد. از گوشهی چشم اژدها را میدید که مانند جستجوگر به دنبال اسنیچ، او را تعقیب میکرد. در بالای جنگل مدتی ایستاد تا اژدها به او برسد و سپس در لحظهی آخر به سمت زمین شیرجه رفت. برگشت تا مطمئن شود شاخدم همچنان پشت سر اوست. در نزدیکی زمین لبخندی زد و سپس در کسری از ثانیه پیش از برخورد به زمین اوج گرفت.
اژدها به زمین برخورد کرد و موج حاصل از برخورد تقریبا هری را از روی جارو سرنگون کرد اما بهرحال تعادل خود را به دست آورد و با سرعت به سمت آسمان و لانهی اژدها حرکت کرد. چند ثانیه گذشت و به نظر آمد اژدها قصد تعقیب او را ندارد اما ناگهان بار دیگر غرش اژدها، اینبار در فاصلهای دورتر، شنیده شد و هری اژدها را دید که از جنگل خارج شده و با سرعت بسیار زیادی به سمت او میآید.
سرعتش را بیشتر کرد. تقریبا به تخم رسیده بود. دستانش را دراز کرد. تنها چند ثانیه لازم داشت. ناگهان احساس کرد هوای اطرافش بسیار گرم شده است. از گوشهی چشم تماشاچیها را میدید که از جای خود بلند شده بودند. کلهاش را به عقب برگرداند. دهان اژدها باز بود و شعلهای زرد رنگ در گلوی او درحال شکل گرفتن بود. تخم را برداشت و بلافاصله جارویش را به سمت آسمان هدایت کرد. گرمای آتش را در زیر پاهایش احساس میکرد. مسابقه تمام شده بود اما اژدها قصد نداشت به کسی اجازهی دزدیدن تخمش را بدهد. بار دیگر دهانش را به سمت هری باز کرد. حضور اژدها روی زمین به هری اجازه نمیداد که ارتفاعش را کم کند اما سرعت ارتفاع گرفتن هری به گونهای نبود که بتواند از آتش اژدها فرار کند. تصمیم خود را گرفت و به سمت زمین شیرجه زد. این بار گرمای آتش را بالای سر خود احساس میکرد. به اجبار به سمت زمین و اژدها حرکت میکرد. اژدها بار دیگر دهانش را باز کرد. اینبار هری نمیتوانست فرار کند.
- پتمزل انماوث!
صدای مودی چشم باباقوری در میدان مسابقه طنین انداخت. دهانبندی دهان اژدها را بست. هری، چارلی را دید که با سرعت به سمت اژدها میدوید و درحالی که چوبدستیش را به سمتش گرفته بود، طلسمهای مختلفی را فریاد میزد. نفسی از سر آسودگی کشید و سپس فرود آمد. او موفق شده بود!
نمایشنامه خیلی خوبـ... عه!
ازونجایی که قبلا عضو ایفاینقش بودی نیازی به تایید در کارگاه و گروهبندی نداری و فقط کافیه معرفی شخصیت کنی.
فقط ذکر این نکته رو لازم میدونم که شخصیت زنوفیلیوس لاوگود گرفته شده.
تخم کوچکترین تکانی نخورد. با خود گفت: «حتما دربرابر طلسم ها محافظتش کردن».
نگاهی به اطراف انداخت و به آرامی به سمت لانه حرکت کرد. تنها ده قدم تا لانه مانده بود که ناگهان حرکتی را در گوشهی چشمش دید و ثانیهای طول نکشید صدای غرش شاخدم مجارستانی او را وادار کرد تا گوشهایش را با دستانش بپوشاند.
هری بر اثر لرزش حاصل از فرود آمدن اژدها بر لانهاش به زمین افتاد. سنگی در نزدیک خود پیدا کرد و به سرعت در پشت آن پناه گرفت و صبر کرد تا صدای زنگ گوشهایش از بین برود. سپس چوبدستیاش را، تنها سلاحی که اجازه داشت با خود به میدان بیاورد، از جیب ردایش درآورد و بهآرامی کلهاش را کمی از پشت سنگ بالا آورد تا اژدها را ببیند.
اژدها روی تخمش نشسته بود و به نظر میآمد که هری را به کلی فراموش کرده و خوابیده است. مشغول بررسی نقاط مختلف بدن اژدها شد تا نقطهی ضعفی در آنها بیابد. اما پس از مدتی با خود گفت: «پوستش از قطر چربی روی موی اسنیپ هم قطورتره! حتی اگه مرده باشه هم انقدر بزرگه که نمیشه از روی تخم تکونش داد! وایسا ببینم... بزرگ!»
لبخندی روی لبان هری نقش بست. بار دیگر به جثهی عظیم شاخدم نگاه کرد و سپس چوبدستیاش را به سمت بالا گرفت و فریاد زد: آچیو برومستیک! مدتی گذشت اما سرانجام هری جارویش را دید که با سرعت به سمتش میآمد. ناگهان متوجه شد که چشمان نافذ اژدها درحال برانداز اوست. بیش از حد از پشت سنگ خارج شده بود. ناگهان اژدها شروع به حرکت به سمت هری کرد. جارو با اختلاف کمی از کنار اژدها گذشت و در دستان هری جا گرفت و هری بیدرنگ سوار آن شد. ثانیهای بعد سنگی که هری پشت آن پناه گرفته بود زیر پای اژدها خرد شد.
هری سعی کرد هر چه بیشتر اوج بگیرد تا میان خودش و اژدها فاصله بیندازد. سپس ناگهان به سمت اژدها شیرجه زد. چوبدستیاش را به سمت اژدها گرفت و فریاد زد: «ریداکتو!».
طلسم تاثیری روی اژدها نداشت اما توجه او را به هری جلب کرد. هری با سرعت بار دیگر اوج گرفت و سپس به سمت اژدها شیرجه زد. اینبار اژدها غرش کرد. هری اوج گرفت و اینبار چشمانش اژدها را هدف گرفت و بار دیگر طلسم را اجرا کرد. تمام بدن هری با غرش اژدها لرزید و سپس موج بسیار قویای از هوا به هری برخورد کرد و پاهای اژدها از زمین جدا شد.
هری بلافاصله اوج گرفت تا بین خودش و اژدها فاصله بیندازد. هنگامی که به ارتفاع مورد نظر رسید با سرعت به سمت جنگل ممنوعه حرکت کرد. از گوشهی چشم اژدها را میدید که مانند جستجوگر به دنبال اسنیچ، او را تعقیب میکرد. در بالای جنگل مدتی ایستاد تا اژدها به او برسد و سپس در لحظهی آخر به سمت زمین شیرجه رفت. برگشت تا مطمئن شود شاخدم همچنان پشت سر اوست. در نزدیکی زمین لبخندی زد و سپس در کسری از ثانیه پیش از برخورد به زمین اوج گرفت.
اژدها به زمین برخورد کرد و موج حاصل از برخورد تقریبا هری را از روی جارو سرنگون کرد اما بهرحال تعادل خود را به دست آورد و با سرعت به سمت آسمان و لانهی اژدها حرکت کرد. چند ثانیه گذشت و به نظر آمد اژدها قصد تعقیب او را ندارد اما ناگهان بار دیگر غرش اژدها، اینبار در فاصلهای دورتر، شنیده شد و هری اژدها را دید که از جنگل خارج شده و با سرعت بسیار زیادی به سمت او میآید.
سرعتش را بیشتر کرد. تقریبا به تخم رسیده بود. دستانش را دراز کرد. تنها چند ثانیه لازم داشت. ناگهان احساس کرد هوای اطرافش بسیار گرم شده است. از گوشهی چشم تماشاچیها را میدید که از جای خود بلند شده بودند. کلهاش را به عقب برگرداند. دهان اژدها باز بود و شعلهای زرد رنگ در گلوی او درحال شکل گرفتن بود. تخم را برداشت و بلافاصله جارویش را به سمت آسمان هدایت کرد. گرمای آتش را در زیر پاهایش احساس میکرد. مسابقه تمام شده بود اما اژدها قصد نداشت به کسی اجازهی دزدیدن تخمش را بدهد. بار دیگر دهانش را به سمت هری باز کرد. حضور اژدها روی زمین به هری اجازه نمیداد که ارتفاعش را کم کند اما سرعت ارتفاع گرفتن هری به گونهای نبود که بتواند از آتش اژدها فرار کند. تصمیم خود را گرفت و به سمت زمین شیرجه زد. این بار گرمای آتش را بالای سر خود احساس میکرد. به اجبار به سمت زمین و اژدها حرکت میکرد. اژدها بار دیگر دهانش را باز کرد. اینبار هری نمیتوانست فرار کند.
- پتمزل انماوث!
صدای مودی چشم باباقوری در میدان مسابقه طنین انداخت. دهانبندی دهان اژدها را بست. هری، چارلی را دید که با سرعت به سمت اژدها میدوید و درحالی که چوبدستیش را به سمتش گرفته بود، طلسمهای مختلفی را فریاد میزد. نفسی از سر آسودگی کشید و سپس فرود آمد. او موفق شده بود!
نمایشنامه خیلی خوبـ... عه!

ازونجایی که قبلا عضو ایفاینقش بودی نیازی به تایید در کارگاه و گروهبندی نداری و فقط کافیه معرفی شخصیت کنی.
فقط ذکر این نکته رو لازم میدونم که شخصیت زنوفیلیوس لاوگود گرفته شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفیلیوس لاوگود old در 1395/4/4 2:57:32
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/4 10:48:20
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/4 10:48:20
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج