ریتا نجواگونه گفت:چه اتفاقی برات افتاده؟
ولی کینگزلی با سرعت به طرف آنها می آمد.چشمان سرخش مانند خون، قرمز شده بود.
بچه ها از ترس فلج شده بودند.همه بی حرکت ایستاده بودند و به کینگزلی-یا غولی که در او بود نگاه می کردند.
کینگزلی چوبدستی اش را بالا آورد.پیوز که انگار تازه از خواب بیدار شده بود با تمام وجود فریاد زد:فرار کنید...
همه ی بچه ها از جا بلند شدند و باسرعت فرار می کردند.تنها کسی که فرار نکرد هستیا بود.او ترس بر گوشه ای نشسته بود و اشک می ریخت.پیوز فریاد زد:نه هستیا!فرار کن...
کینگزلی چوبدستی اش را به طرف هستیا گرفت و گفت:آواداکدوارا...
نور سبزی از چوبدستی اش بیرون زد.پیوز با سرعت هستیا و خودش را به گوشه ای پرت کرد.نفرین به زمین خورد.پیوز ناگهان کنترلش را از دست داد و خود و هستیا بر روی سپر فرود آمدند.
همه جا شروع به لرزیدن.بچه ها جیغ می کشیدند و با سرعت سعی می کردند فرار کنند.
ناگهان قسمتی از زمین تونل مانند ریخت و شخصی با کلاه و لباس های مندرس پدیدار شد.چوبدستی اش را به طرف کینگزلی گرفت و او را بیهوش کرد.سپس با عصباینت فریاد زد:شما احمق ها رمز نابودی رو به صدای در آوردین.
و با سرعت به طرف سپر سبز رفت.بعد از چند دقیقه لرزش زمین متوقف شد.شخص از جا بلند شد و به کینگزلی اشاره کرد و گفت:دوستتون در خطره...
سپس بدون هیچ حرفی بر روی زمین افتاد.بچه ها به کنار شخص رفتند.پیوز کلاه غریبه را برداشت...
_لورا مدلی!
همه به همگروهی شان که چند ماه پیش ناپدید شده بود نگاه کردند.زاخار از کنار کینگزلی نگاهی به چهره ی بی حال لورا نگاه کرد و گفت:اون مگه کینگزلی رو نمی شناخت؟پس چرا گفت دوستتون؟
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
24 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] داستان اشتراكی تالار هافلپاف
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/21
آخرین ورود: پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
از: ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
پستها:
842

پيوز با نگرانی به محلی چشم دوخت كه هستيا جونز، ساحره ی هافلپافی در آن ناپديد شده بود...
زمين شكافته شد. صدای ترق و توروق حاصل از اين پديده، هافلپافی ها را از جا پراند. پای كينگزلی روی شن های قهوه ای رنگ لغزيد و او به درون گودال عظيم سقوط كرد...
-كمك، بچه ها! كمكم كنيد...
صدای فرياد های كينگزلی هيچ دردی از وضعيتش دوا نمی كرد. پيوز نا اميدانه به زاخارياس نگريست كه اشك های نقره ای فامش، آرام آرام بر گونه هايش فرو ميريخت. واقعا" چه بر سرِ كينگزلی و هستيا می آمد؟
زمين شما را مانند دو همراه ديگرتان در خود خواهد بلعيد. اين پايان كار شما در اين سرزمين است... سرزمين مرگ...
همان صدای ترس آور بود. زاخارياس با حالتی پرسشگرانه و نگران به پيوز نگاه كرد...
-كمككككككك...
زمين شكافته شد و پنج هافلپافی، مثل دو دوستِ ديگرشان در زمين فرو رفتند. صدای داد و بيدادهای ريتا، گريه های لی لی و فرياد های زاخارياس هيچ كمكی به آنها نمی كرد...
-سلام، خيلی خوب شد، فكر كردم از تنهايی اينجا ميميرم! راستی اين سپر سبز چيه؟ ترسيدم بهش دست بزنم.
پيوز به هستيا نگاه كرد و سپس سرش را به طرف ماده گازمانند سبز رنگی برگرداند كه قسمتی از محيط آنجا را اشغال كرده بود. پيوز دوباره سرش را از آن ماده برگرداند و پرسيد:
-پس كينگزلی كجاست؟
هستيا با تعجب به هافلپافيها نگاه كرد و گفت:
-مگه با شما نبود؟
-من اينجام.
هافلپافيها برگشتند. كينگزلی شكلبوت، مرد بلند قامت و سياه پوست هافلپافی رو به رويشان ايستاده بود، اما يك چيز درست نبود. چشمانش قرمز رنگ شده بودند و او چوبدستيش را با حالت تهديد آميزی تكان ميداد...
-شما بايد بميرين!
...
زمين شكافته شد. صدای ترق و توروق حاصل از اين پديده، هافلپافی ها را از جا پراند. پای كينگزلی روی شن های قهوه ای رنگ لغزيد و او به درون گودال عظيم سقوط كرد...
-كمك، بچه ها! كمكم كنيد...
صدای فرياد های كينگزلی هيچ دردی از وضعيتش دوا نمی كرد. پيوز نا اميدانه به زاخارياس نگريست كه اشك های نقره ای فامش، آرام آرام بر گونه هايش فرو ميريخت. واقعا" چه بر سرِ كينگزلی و هستيا می آمد؟
زمين شما را مانند دو همراه ديگرتان در خود خواهد بلعيد. اين پايان كار شما در اين سرزمين است... سرزمين مرگ...
همان صدای ترس آور بود. زاخارياس با حالتی پرسشگرانه و نگران به پيوز نگاه كرد...
-كمككككككك...
زمين شكافته شد و پنج هافلپافی، مثل دو دوستِ ديگرشان در زمين فرو رفتند. صدای داد و بيدادهای ريتا، گريه های لی لی و فرياد های زاخارياس هيچ كمكی به آنها نمی كرد...
-سلام، خيلی خوب شد، فكر كردم از تنهايی اينجا ميميرم! راستی اين سپر سبز چيه؟ ترسيدم بهش دست بزنم.
پيوز به هستيا نگاه كرد و سپس سرش را به طرف ماده گازمانند سبز رنگی برگرداند كه قسمتی از محيط آنجا را اشغال كرده بود. پيوز دوباره سرش را از آن ماده برگرداند و پرسيد:
-پس كينگزلی كجاست؟
هستيا با تعجب به هافلپافيها نگاه كرد و گفت:
-مگه با شما نبود؟
-من اينجام.
هافلپافيها برگشتند. كينگزلی شكلبوت، مرد بلند قامت و سياه پوست هافلپافی رو به رويشان ايستاده بود، اما يك چيز درست نبود. چشمانش قرمز رنگ شده بودند و او چوبدستيش را با حالت تهديد آميزی تكان ميداد...
-شما بايد بميرين!
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پیوز، ریتا، کینگزلی، زاخاریاس، هستیا، مری و لی لی پاتر
فریاد وحشت از هفت هافلی سکوت بیابان را شکست.
مری و لی لی در حالی که همدیگر را بغل کرده بودند گریه می کردند.
بالاخره پیوز در حالی که به طرف نور سبز و تپه می رفت سعی کرد آن را لمس کند...
_نه!
این صدای ریتا بود که همه را پراند!همه به ریتا که صورتش مثل گچ سفید شده بود نگاه کردند.ریتا به طرف پیوز رفت و گفت:هر چیزی هست یه چیز خطرناکیه و این هم کاملاً معلومه. ما نمی دونیم کجاییم و اگه بخوای بری ما هم می یایم.
سپس با قیافه معنی داری به اعضای هافل نگاه کرد.پنج هافلی دیگر به هم نگاه کردند.بالاخره مری از جایش بلند شد و با لکنت گفت:م..ن هستم!
_منم
_روی منم حساب کن
_پس من چی؟
_برید کنار که داداش زاخی اومده!
هر هفت هافلی به هم خندیدند.پیوز لب خشکیده اش را گزید.سعی کرد لبخند بزند ولی در آن وضعیت؟ بالاخره گفت:من اول می رم!
هستیا به طرف تپه رفت و از پیوز پرسید:به نظر این یه راه مخفیه؟ من...
ناگهان زیر پای هستیا خالی شد و او به درون تپه فرو رفت.صدای جیغ و فریاد او و بچه ها آخرین چیزی بود که شنیده شد.دیگر هیچ اثری از هستیا نبود.
آیا مرگ به آنها لبخند زده بود؟
----------------------
نقد اگه می شه!
فریاد وحشت از هفت هافلی سکوت بیابان را شکست.
مری و لی لی در حالی که همدیگر را بغل کرده بودند گریه می کردند.
بالاخره پیوز در حالی که به طرف نور سبز و تپه می رفت سعی کرد آن را لمس کند...
_نه!
این صدای ریتا بود که همه را پراند!همه به ریتا که صورتش مثل گچ سفید شده بود نگاه کردند.ریتا به طرف پیوز رفت و گفت:هر چیزی هست یه چیز خطرناکیه و این هم کاملاً معلومه. ما نمی دونیم کجاییم و اگه بخوای بری ما هم می یایم.
سپس با قیافه معنی داری به اعضای هافل نگاه کرد.پنج هافلی دیگر به هم نگاه کردند.بالاخره مری از جایش بلند شد و با لکنت گفت:م..ن هستم!
_منم
_روی منم حساب کن
_پس من چی؟
_برید کنار که داداش زاخی اومده!
هر هفت هافلی به هم خندیدند.پیوز لب خشکیده اش را گزید.سعی کرد لبخند بزند ولی در آن وضعیت؟ بالاخره گفت:من اول می رم!
هستیا به طرف تپه رفت و از پیوز پرسید:به نظر این یه راه مخفیه؟ من...
ناگهان زیر پای هستیا خالی شد و او به درون تپه فرو رفت.صدای جیغ و فریاد او و بچه ها آخرین چیزی بود که شنیده شد.دیگر هیچ اثری از هستیا نبود.
آیا مرگ به آنها لبخند زده بود؟
----------------------
نقد اگه می شه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

پست کینگزلی و زاخاریاس به دلیل عوض کردن سوژه و طنز نوشتن در یک سوژه جدی نادیده گرفته شد !
ادامه پست هستیا جونز ...
ریتا دست لی لی را چنگ زد و او را گرفت. لیلی جیغ میشد و سعی میکرد پاهاش را کا کاملا در شن ها فرو رفته بود تکان دهد. وقتی ریتا کمی به سمت جلو کشیده شد بلافاصله مری هم پاهایش او را گرفت و همه هافلپافی های دور مری حلقه زدند و او را نگه داشتند. لی لی همچنان جیغ میزد، گریه اش گرفته بود و اشک روی گونه هایش میلغزید ... شن ها زیر پایش سُر میخوردند و درون زمین کشیده میشدند اما لیلی حالا با کمک هافلپافی ها خودش را نگه داشته بود ...
شن ها همچنان درون زمین بلعیده میشد و در سمت دیگر، کم کم شن ها روی هم میلغزید و بالا میرفت و تپه ای شنی را تشکیل میداد. هافلپافی ها همچنان که لیلی و ریتا را نگه داشته بودند با بهت و حیرت به تپه ای که در حال تشکیل بود نگاه میکردند. فشار و نیرویی که برای نگه داشتند لی لی صرف شده بود هرلحظه بر خستگی و تشنگی آنها می افزود ...
سرانجام بلعیده شدن شن ها متوقف شد و تپه ای به ارتفاع چند ده متر در برابرشان قد بر افراشت ... لیلی همچنان تا کمر در شن ها بود اما دیگر به پائین کشیده نمیشد ... مری با احتیاط پاهای ریتا را ول کرد و ریتا آرام دستش را از دست های یخ کرده و وحشت زده لی لی بیرون کشید. لی لی دست او را محکم نگه داشته بود : « نه ... من رو تنها نذار ... ریتا خواهش میکنم »
ریتا در حالی که دستش را میفشرد گفت : « همه چیز تموم شد لی لی ! بذار کمکت کنیم بیای بیرون ... »
لی لی با تردید و اضطراب دست های هم گروهی اش را رها کرد و به ریتا و پیوز چشم دوخت که شن ها را با نیروی جادو چوبدستشان پراکنده میکردند ... سرانجام لی لی لبخندی زد و کمی پاهایش را تکان داد ... حالا پاهایش تا مچ در شن بود، پس با کمی فشار آنها را بیرون کشید و دست و زنان از داخل شن ها بیرون آمد و ریتا را در آغوش کشید ...
همه هافلپافی ها برای لحظه ای لبخند بر لب داشتند اما ...
نور سبز رنگی در تپه شنی ای که در برابرشان ساخته شده بود به بیرون تابید و صدای وحشتناکی در هوا طنین انداز شد :
معبر سبز را بیابید ...
ادامه پست هستیا جونز ...
ریتا دست لی لی را چنگ زد و او را گرفت. لیلی جیغ میشد و سعی میکرد پاهاش را کا کاملا در شن ها فرو رفته بود تکان دهد. وقتی ریتا کمی به سمت جلو کشیده شد بلافاصله مری هم پاهایش او را گرفت و همه هافلپافی های دور مری حلقه زدند و او را نگه داشتند. لی لی همچنان جیغ میزد، گریه اش گرفته بود و اشک روی گونه هایش میلغزید ... شن ها زیر پایش سُر میخوردند و درون زمین کشیده میشدند اما لیلی حالا با کمک هافلپافی ها خودش را نگه داشته بود ...
شن ها همچنان درون زمین بلعیده میشد و در سمت دیگر، کم کم شن ها روی هم میلغزید و بالا میرفت و تپه ای شنی را تشکیل میداد. هافلپافی ها همچنان که لیلی و ریتا را نگه داشته بودند با بهت و حیرت به تپه ای که در حال تشکیل بود نگاه میکردند. فشار و نیرویی که برای نگه داشتند لی لی صرف شده بود هرلحظه بر خستگی و تشنگی آنها می افزود ...
سرانجام بلعیده شدن شن ها متوقف شد و تپه ای به ارتفاع چند ده متر در برابرشان قد بر افراشت ... لیلی همچنان تا کمر در شن ها بود اما دیگر به پائین کشیده نمیشد ... مری با احتیاط پاهای ریتا را ول کرد و ریتا آرام دستش را از دست های یخ کرده و وحشت زده لی لی بیرون کشید. لی لی دست او را محکم نگه داشته بود : « نه ... من رو تنها نذار ... ریتا خواهش میکنم »
ریتا در حالی که دستش را میفشرد گفت : « همه چیز تموم شد لی لی ! بذار کمکت کنیم بیای بیرون ... »
لی لی با تردید و اضطراب دست های هم گروهی اش را رها کرد و به ریتا و پیوز چشم دوخت که شن ها را با نیروی جادو چوبدستشان پراکنده میکردند ... سرانجام لی لی لبخندی زد و کمی پاهایش را تکان داد ... حالا پاهایش تا مچ در شن بود، پس با کمی فشار آنها را بیرون کشید و دست و زنان از داخل شن ها بیرون آمد و ریتا را در آغوش کشید ...
همه هافلپافی ها برای لحظه ای لبخند بر لب داشتند اما ...
نور سبز رنگی در تپه شنی ای که در برابرشان ساخته شده بود به بیرون تابید و صدای وحشتناکی در هوا طنین انداز شد :
معبر سبز را بیابید ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/21
آخرین ورود: پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
از: ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
پستها:
842

بز تمام زورش را زد، اما بيرون كشيدن لی لی محال به نظر می رسيد...
-ای، بز لاغر مردنی! هی، تو برو. قلدر، قدرت، با تو ام بز زبون نفهم، برو ديگه!
در كمال تعجب ملت هافلی، يك بز تنومند به سمت لی لی ميره. در حالی كه بز لاغر رو مسخره ميكنه، موهای لی لی رو ميكشه كه به علت قدرت زيادش موهاش كنده ميشه و اون تو خاك فرو ميره...
-ديدی چه خاكی به سرمون شد؟
هستيا به پيوز نگاه كرد كه زير نور درخشنده ی خورشيد، به سختی قابل ديدن بود. پيوز با نگرانی به قسمتی از زمين نگاه كرد كه لی لیدر آن فرو رفته بود. زاخارياس كينگزلی را نگاه كرد كه گوشه ای نشسته بود و بهت زده اطراف را نگاه ميكرد...
-حالا جواب آسپ رو چی بديم؟
ريتا اين را گفته بود. صدايش به زور از حنجره اش خارج شده بود. پيوز سرش را پايين انداخت و با نارحتی به هستيا زل زد كه يكی از دوستان عزيزش را از دست داده بود...
پاق!
پيكره ی تيره ای از دور نمايان شد. يكی از بزهای عمو آبر با تمام قدرت فرياد كشيد:
-مــــــــــــــع!
آلبوس سوروس پاتر، در حالی كه گام های بلندی را برمی داشت پيش می آمد...
-ای، بز لاغر مردنی! هی، تو برو. قلدر، قدرت، با تو ام بز زبون نفهم، برو ديگه!
در كمال تعجب ملت هافلی، يك بز تنومند به سمت لی لی ميره. در حالی كه بز لاغر رو مسخره ميكنه، موهای لی لی رو ميكشه كه به علت قدرت زيادش موهاش كنده ميشه و اون تو خاك فرو ميره...
-ديدی چه خاكی به سرمون شد؟
هستيا به پيوز نگاه كرد كه زير نور درخشنده ی خورشيد، به سختی قابل ديدن بود. پيوز با نگرانی به قسمتی از زمين نگاه كرد كه لی لیدر آن فرو رفته بود. زاخارياس كينگزلی را نگاه كرد كه گوشه ای نشسته بود و بهت زده اطراف را نگاه ميكرد...
-حالا جواب آسپ رو چی بديم؟
ريتا اين را گفته بود. صدايش به زور از حنجره اش خارج شده بود. پيوز سرش را پايين انداخت و با نارحتی به هستيا زل زد كه يكی از دوستان عزيزش را از دست داده بود...
پاق!
پيكره ی تيره ای از دور نمايان شد. يكی از بزهای عمو آبر با تمام قدرت فرياد كشيد:
-مــــــــــــــع!
آلبوس سوروس پاتر، در حالی كه گام های بلندی را برمی داشت پيش می آمد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/14
آخرین ورود: سهشنبه 24 آبان 1390 13:45
از: آواتارم خوشم میاد !!!
پستها:
350

بقیه ی ملت هم به سرعت سمت ریتا هجوم آوردند و او را کنار زدند.سپس به جای کمک، شروع کردند به گریه کردن!کینگزلی که داشت با نگرانی در چشما دختر عمه ی خود زل می زد، غرور ود را شکست و همانند یک نوزاد گریه اش در آمد.
-نــــــــــــه!...حالا من جواب فک و فامیلا رو چی بدم؟
همه ی هافلی ها با تعجب به کینگزلی خیره شدند.کینگزلی بعد از چند ثانیه خود را جمع و جور کرد و جلوی گریه ی خود را گرفت.در همین حال، لیلی داشت پایین و پایین تر می رفت.
-بوقیا بیاین منو نجات بدین...
پیوز جلو آمد تا دست لیلی را بگیرد ولی از آنجا که روح است، به درد بوق زدن هم نخورد!ناگهان سایه ی بزرگی بر بیابان حکم فرما شد.
ملت:
وقتی سایه نزدیک شد، دهان ملت از تعجب باز ماند!
-مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع!
عم آبر به همراه بز ردستش آنجا بود.زاخاریاس که از دیدن آب بیزار بود، شروع کرد به زر زر!
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــه!...چرا هر جا می رم عمو آبر هم میاد؟
عمو آبر با تریپ بهت زده جلو آمد و چند دقیقه ای سکت ماند.ملت هافلی همچنان دهانشان باز بود.همچنان سکوت کم فرما بود که صدایی سکوت را شکست؛
-مــــــــــــــع!
ناگهان همه ی چشم ها به لیلی دوخته شد؛ بز آبر به زور موهای لیلی را گاز گرفته بود تا به سمت پایین نرود!
پ.ن:فکر کردم عمو آبر بیاد توی قضیه خوب میشه.تازشم، لیلی هنوز گرفتاره...
-نــــــــــــه!...حالا من جواب فک و فامیلا رو چی بدم؟

همه ی هافلی ها با تعجب به کینگزلی خیره شدند.کینگزلی بعد از چند ثانیه خود را جمع و جور کرد و جلوی گریه ی خود را گرفت.در همین حال، لیلی داشت پایین و پایین تر می رفت.
-بوقیا بیاین منو نجات بدین...

پیوز جلو آمد تا دست لیلی را بگیرد ولی از آنجا که روح است، به درد بوق زدن هم نخورد!ناگهان سایه ی بزرگی بر بیابان حکم فرما شد.
ملت:

وقتی سایه نزدیک شد، دهان ملت از تعجب باز ماند!
-مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع!
عم آبر به همراه بز ردستش آنجا بود.زاخاریاس که از دیدن آب بیزار بود، شروع کرد به زر زر!
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــه!...چرا هر جا می رم عمو آبر هم میاد؟

عمو آبر با تریپ بهت زده جلو آمد و چند دقیقه ای سکت ماند.ملت هافلی همچنان دهانشان باز بود.همچنان سکوت کم فرما بود که صدایی سکوت را شکست؛
-مــــــــــــــع!
ناگهان همه ی چشم ها به لیلی دوخته شد؛ بز آبر به زور موهای لیلی را گاز گرفته بود تا به سمت پایین نرود!
پ.ن:فکر کردم عمو آبر بیاد توی قضیه خوب میشه.تازشم، لیلی هنوز گرفتاره...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/04/23
آخرین ورود: پنجشنبه 12 تیر 1393 18:14
از: دهکده شن ور دل گاارا سان
پستها:
90

پیوز، ریتا، کینگزلی، زاخاریاس، هستیا، مری و لی لی پاتر ...
پیوز آب دهانش را به زحمت قورت داد و به شن های خیش جلوی پایش نگاه کرد که آخرین امیدشان را لحظه ای پیش بلعیده بودند . کینگزلی با چشم هایش برهوت اطرافشان را جستجو کرد و زمزمه کرد :
- بچه ها ، یه خبر بد !
زاخاریاس نالید :
-چه خبری بدتر از اینکه اینجا گیر افتادیم و یه قطره آبم نداریم ؟ این بیابون لعنتی هم که تموم نمیشه!
کینگزلی انگشت کشیده اش را به سمت درخت کج و کوله خشکیده ای در همان نزدیکی گرفت و گفت :
- اینو نگاه کن! به نظرت آشنا نمیاد؟
مری موهایش را کنار زد و با دقت به درخت خیره شد :
- چرا ، انگار یه جایی دیدمش . ولی این چه ربطی به....
- این دفعه سومه که از کنار این درخت رد میشیم .
پیوز نگاهش را از زمین برداشت و به کینگزلی چشم دوخت :
- منظورت چیه؟
کینگزلی با لحن معلمی که میخواهد افسونی به سادگی وینگاردیوم لویوسا را آموزش بدهد توضیح داد :
- به عبارت دیگه ، یعنی ما داریم دور خودمون می....
حرفش را نیمه تمام گذاشت چون همان لحظه فریادی از سمت راستش حرفش را قطع کرد:
-کمک!
همه به سمت منبع صدا برگشتند . لیلی تا کمر توی شن ها فرو رفته بود و چیزی او را پایین تر می کشید . ریتا به سمت او شیرجه زد و فریاد کشید :
- لیلی! خودت رو نگه دار!
پیوز آب دهانش را به زحمت قورت داد و به شن های خیش جلوی پایش نگاه کرد که آخرین امیدشان را لحظه ای پیش بلعیده بودند . کینگزلی با چشم هایش برهوت اطرافشان را جستجو کرد و زمزمه کرد :
- بچه ها ، یه خبر بد !
زاخاریاس نالید :
-چه خبری بدتر از اینکه اینجا گیر افتادیم و یه قطره آبم نداریم ؟ این بیابون لعنتی هم که تموم نمیشه!
کینگزلی انگشت کشیده اش را به سمت درخت کج و کوله خشکیده ای در همان نزدیکی گرفت و گفت :
- اینو نگاه کن! به نظرت آشنا نمیاد؟
مری موهایش را کنار زد و با دقت به درخت خیره شد :
- چرا ، انگار یه جایی دیدمش . ولی این چه ربطی به....
- این دفعه سومه که از کنار این درخت رد میشیم .
پیوز نگاهش را از زمین برداشت و به کینگزلی چشم دوخت :
- منظورت چیه؟
کینگزلی با لحن معلمی که میخواهد افسونی به سادگی وینگاردیوم لویوسا را آموزش بدهد توضیح داد :
- به عبارت دیگه ، یعنی ما داریم دور خودمون می....
حرفش را نیمه تمام گذاشت چون همان لحظه فریادی از سمت راستش حرفش را قطع کرد:
-کمک!
همه به سمت منبع صدا برگشتند . لیلی تا کمر توی شن ها فرو رفته بود و چیزی او را پایین تر می کشید . ریتا به سمت او شیرجه زد و فریاد کشید :
- لیلی! خودت رو نگه دار!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گل می کند شقایق، دانه ی اسفند می رسد
جزئیات کاربر

سکوت وحشتناکی بین هفت هافلی حکم فرما شد.تنها صدایی که شنیده می شد صدای نفس های بچه ها بود.
پس از مدتی زاخار در حالی که سعی می کرداز هوش نرود پرسید:سرزمین بی بازگشت؟
ریتا با صدای وحشت زده ای گفت:آب!کی آب داره؟
همه باسرعت جیب هایشان را در جستجوی آب گشتند.ناگهان پیوز گفت:بچه ها نمی خوام ناامیدتون کنم اما فقط همین یه لیوان آب رو دارم.
و به لیوان کوچکی از آب که در دست داشت اشاره کرد. هستیا به آسمان سرخ نگاهی انداخت و گفت:خب،چون معلومه من از همه ی شما بیشتر تشنمه من اون آب رو می خورم.
و با سرعت به طرف لیوان رفت.مری دست او را گرفت و گفت:من دو روزه که آب نخوردم پس من می خورم.سپس هستیا را به طرفی پرت کرد و به طرف آب رفت.پیوز در حالی که لیوان را گرفته بود آن را به طرف دهانش برد ولی قبل از این که آن را سر بکشد ریتا محکم هلش داد.همه به طرف لیوان آب هجوم بردند که ناگهان بر اثر افتادن بر روی یک دیگر لیوان برگشت و آب درون آن بر روی شن ها ریخت.
هر سه بهت زده به یکدیگر نگاه می کردند.خورشید ها هر لحظه گرمتر می شدند!
پس از مدتی زاخار در حالی که سعی می کرداز هوش نرود پرسید:سرزمین بی بازگشت؟
ریتا با صدای وحشت زده ای گفت:آب!کی آب داره؟
همه باسرعت جیب هایشان را در جستجوی آب گشتند.ناگهان پیوز گفت:بچه ها نمی خوام ناامیدتون کنم اما فقط همین یه لیوان آب رو دارم.
و به لیوان کوچکی از آب که در دست داشت اشاره کرد. هستیا به آسمان سرخ نگاهی انداخت و گفت:خب،چون معلومه من از همه ی شما بیشتر تشنمه من اون آب رو می خورم.
و با سرعت به طرف لیوان رفت.مری دست او را گرفت و گفت:من دو روزه که آب نخوردم پس من می خورم.سپس هستیا را به طرفی پرت کرد و به طرف آب رفت.پیوز در حالی که لیوان را گرفته بود آن را به طرف دهانش برد ولی قبل از این که آن را سر بکشد ریتا محکم هلش داد.همه به طرف لیوان آب هجوم بردند که ناگهان بر اثر افتادن بر روی یک دیگر لیوان برگشت و آب درون آن بر روی شن ها ریخت.
هر سه بهت زده به یکدیگر نگاه می کردند.خورشید ها هر لحظه گرمتر می شدند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

برگشتیم
...............................................
خورشیدها باشیطنتی خاص حاضران را می خواستند تبخیر کنند وباجابجا شدن این کار را تشدید می کردند.
پیوز با لحنی احمقانه که می دانست سوالش جوابی ندارد باز پرسید:ما کجاییم؟
زاخاریاس بی اراده سرش روتند تند می خاراند.همه بهت زده به اطراف نگاه می کردند. تا چشم کار می کرد شن زار بود و شن زار.....تشنگی عجیبی در وجود همه، بانگاه به خاک زردو آسمان خونین رنگ ،رخنه کرده بود.
صحنه هراس انگیزی درحال وقوع بود.شن به شن می چسبید و تا زمان به وجود آمدن کوه متوقف نشد.همه با چشمانی گشاد روبرو رو نگاه می کردن.
هستیا سرفه ایی کرد وپس مانده گرد وخاک رو به زمین تف کردهمه به سمت هستیا برگشتند.
صدایی غرشناکی در کوه وانعکاس آن در گوش همه می پیچید.صداجمله:((به سرزمین بی بازگشت خوش آمدید))رو تکرار میکرد.صدا در سراسر بیابان، در گوش وذهن وتمام سلول واعماق وجود بچه ها می پیچید.
......................................................
اگه مثل قبل می نقدین پس پست ماروهم بنقدین.
...............................................
خورشیدها باشیطنتی خاص حاضران را می خواستند تبخیر کنند وباجابجا شدن این کار را تشدید می کردند.
پیوز با لحنی احمقانه که می دانست سوالش جوابی ندارد باز پرسید:ما کجاییم؟
زاخاریاس بی اراده سرش روتند تند می خاراند.همه بهت زده به اطراف نگاه می کردند. تا چشم کار می کرد شن زار بود و شن زار.....تشنگی عجیبی در وجود همه، بانگاه به خاک زردو آسمان خونین رنگ ،رخنه کرده بود.
صحنه هراس انگیزی درحال وقوع بود.شن به شن می چسبید و تا زمان به وجود آمدن کوه متوقف نشد.همه با چشمانی گشاد روبرو رو نگاه می کردن.
هستیا سرفه ایی کرد وپس مانده گرد وخاک رو به زمین تف کردهمه به سمت هستیا برگشتند.
صدایی غرشناکی در کوه وانعکاس آن در گوش همه می پیچید.صداجمله:((به سرزمین بی بازگشت خوش آمدید))رو تکرار میکرد.صدا در سراسر بیابان، در گوش وذهن وتمام سلول واعماق وجود بچه ها می پیچید.
......................................................
اگه مثل قبل می نقدین پس پست ماروهم بنقدین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما برای پوکوندن امدیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

سوژه جدید :
تعطیلات کریسمس بود و اکثر دانش آموزان از هاگوارتز رفته بودند. در تالار هافلپاف فقط هفت نفر از بچه ها مانده بودند، بچه هایی که برای سرو سامان دادن به وضع تالار یا دلایل دیگر، تصمیم گرفته بودند عید را دور از خانواده هایشان به سر ببرند : پیوز، ریتا، کینگزلی، زاخاریاس، هستیا، مری و لی لی پاتر ...
----
_ نود و هفت ... نود و هشت ... نود و نه ... صد ... اومدم ...
هستیا در حالی که چشم هایش را باز میکرد شروع به گشتن در تالار کرد، قایم باشک تنها تفریح بچه های هافلپاف در تعطیلات سال نو بود، البته به استثنای کارهایی که پیوز از همه میکشید من جمله تمیز کردن تالار و ...
قبل از آنکه هستیا کسی را پیدا کند متوجه شد که همه بچه ها پشت سرش ایستاده اند ...
_ سک سک !!
ریتا گفت : « پیوز حالا نوبت توئه چشم بذاری ... »
همه موافقت کردند. پیوز هم لبخندی زد و سری تکان داد و گفت : « بدوین قایم شین ... یک ... دو ... سه ...
لحظاتی بعد سکوتی مطلق و مرموز همه تالار را فرا گرفت و فقط صدای پیوز شنیده میشد :
_ سی و دو .. سی و سه ... سی و چهار ... بیام ؟؟ .... سی و پنج ...
پیوز میتوانست بوی داغ و تندی را احساس کند ...
_ سی و هشت ... سی و نه ...
هیچ صدایی جز صدای خودش نمیشنید ... همه چیز کمی عجیب بود ...
_ چهل ... بچه ها قایم شدین ؟ ... بیام ؟ .... ریتا ؟ هستیا ؟ زاخی ؟ ...
پیوز سرانجام تصمیمش را گرفت و چشمانش را باز کرد. با باز شدن چشمانش ترس در تک تک سلول های بدنش فواره زد ! این دیگر چه مصیبتی بود ... ؟
جایی که زمانی تالار هافلپاف بود و پیوز چشمانش را بسته بود، حالا با باز شدن چشمانش تبدیل به بیابان خشک و بی آب و علفی شده بود که خاک نارنجی رنگی داشت. از خاک بوی داغ و تندی به مشام میرسید. آسمان یکپارچه سرخ بود و دو خورشید در دو جهت مختلف در آن میتابید ... از هر طرف که نگاه میکردی تا افق هیچ جنبنده ای معلوم نبود ...
پیوز زیر لب گفت : « لعنت بر دل سیاه شیطون ... »
سپس برگشت تا پشت سرش را بررسی کند، شش هافلپافی دیگر مثل خودش گیج و مبهوت به اطرافشان نگاه میکردند و هیچکدام حواسشان به یکدیگر نبود ...
پیوز در حالی که زبانش از وحشت و گرما خشک شده بود به زحمت صدا زد : « هی ... بچه ها .. »
همه نگاه ها به سمت او برگشت ... پیوز ناامیدانه گفت : « ما کجاییم .. ؟ »
همه سرشان به به نشانه نااگاهی تکان دادند ...
دقایقی بعد، گروه هفت نفره هافلپافی ها، بیابان را به مقصد نامشخصی که شاید در افق ها پنهان بود و آنها را از اینجا رهایی میداد به راه افتادند ...
<><><><><><><><><><><><>
سوژه: هافلپافی ها وارد یک دنیای عجیب و وحشتناک شدن که نمیدونن کجاست ... اتفاقات و حوادثی در این دنیا براشون رخ میده تا بالاخره راه برگشت به تالارشون رو پیدا میکنن ... این سوژه اونقدر جای کار داره که میشه تا آخر تابستون ادامه اش دا ... ارزشی ننویسید لطفا ... پست ها هم باید جدی باشه !
تعطیلات کریسمس بود و اکثر دانش آموزان از هاگوارتز رفته بودند. در تالار هافلپاف فقط هفت نفر از بچه ها مانده بودند، بچه هایی که برای سرو سامان دادن به وضع تالار یا دلایل دیگر، تصمیم گرفته بودند عید را دور از خانواده هایشان به سر ببرند : پیوز، ریتا، کینگزلی، زاخاریاس، هستیا، مری و لی لی پاتر ...
----
_ نود و هفت ... نود و هشت ... نود و نه ... صد ... اومدم ...
هستیا در حالی که چشم هایش را باز میکرد شروع به گشتن در تالار کرد، قایم باشک تنها تفریح بچه های هافلپاف در تعطیلات سال نو بود، البته به استثنای کارهایی که پیوز از همه میکشید من جمله تمیز کردن تالار و ...
قبل از آنکه هستیا کسی را پیدا کند متوجه شد که همه بچه ها پشت سرش ایستاده اند ...
_ سک سک !!

ریتا گفت : « پیوز حالا نوبت توئه چشم بذاری ... »
همه موافقت کردند. پیوز هم لبخندی زد و سری تکان داد و گفت : « بدوین قایم شین ... یک ... دو ... سه ...
لحظاتی بعد سکوتی مطلق و مرموز همه تالار را فرا گرفت و فقط صدای پیوز شنیده میشد :
_ سی و دو .. سی و سه ... سی و چهار ... بیام ؟؟ .... سی و پنج ...
پیوز میتوانست بوی داغ و تندی را احساس کند ...
_ سی و هشت ... سی و نه ...
هیچ صدایی جز صدای خودش نمیشنید ... همه چیز کمی عجیب بود ...
_ چهل ... بچه ها قایم شدین ؟ ... بیام ؟ .... ریتا ؟ هستیا ؟ زاخی ؟ ...
پیوز سرانجام تصمیمش را گرفت و چشمانش را باز کرد. با باز شدن چشمانش ترس در تک تک سلول های بدنش فواره زد ! این دیگر چه مصیبتی بود ... ؟
جایی که زمانی تالار هافلپاف بود و پیوز چشمانش را بسته بود، حالا با باز شدن چشمانش تبدیل به بیابان خشک و بی آب و علفی شده بود که خاک نارنجی رنگی داشت. از خاک بوی داغ و تندی به مشام میرسید. آسمان یکپارچه سرخ بود و دو خورشید در دو جهت مختلف در آن میتابید ... از هر طرف که نگاه میکردی تا افق هیچ جنبنده ای معلوم نبود ...
پیوز زیر لب گفت : « لعنت بر دل سیاه شیطون ... »
سپس برگشت تا پشت سرش را بررسی کند، شش هافلپافی دیگر مثل خودش گیج و مبهوت به اطرافشان نگاه میکردند و هیچکدام حواسشان به یکدیگر نبود ...
پیوز در حالی که زبانش از وحشت و گرما خشک شده بود به زحمت صدا زد : « هی ... بچه ها .. »
همه نگاه ها به سمت او برگشت ... پیوز ناامیدانه گفت : « ما کجاییم .. ؟ »
همه سرشان به به نشانه نااگاهی تکان دادند ...
دقایقی بعد، گروه هفت نفره هافلپافی ها، بیابان را به مقصد نامشخصی که شاید در افق ها پنهان بود و آنها را از اینجا رهایی میداد به راه افتادند ...
<><><><><><><><><><><><>
سوژه: هافلپافی ها وارد یک دنیای عجیب و وحشتناک شدن که نمیدونن کجاست ... اتفاقات و حوادثی در این دنیا براشون رخ میده تا بالاخره راه برگشت به تالارشون رو پیدا میکنن ... این سوژه اونقدر جای کار داره که میشه تا آخر تابستون ادامه اش دا ... ارزشی ننویسید لطفا ... پست ها هم باید جدی باشه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج