جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
جرج جان یه پست نمایشنامه ای در رابطه با ارتش در تاپیک ثبتنام ارتش بزن تا تائید بشی

این تاپیک به دلیل مرتبط بودن با ارتش مدتی بسته میمونه تا کمی به کارای اصلی ارتش سرو سامون بدم .
بعداً با هماهنگی اعضا با یه سوژه جدید این تاپیک هم فعالیت خود را آغاز خواهد کرد



با تشکر مدیر ارتش الف دال

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
من مي خوان عضو بشوم چي كار كنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مالفوی:رون؟ پس اومدی با من بجنگی؟
ـ آره کارات رو یادم نرفته اکسپلیارموس
ـ فقط همین ؟ ایمپدیمنتا..... کرسیو
رون جاخالی داد
ـرون گفت: مالفوی دلت رو به چی بستی؟ بابات که زندانه مامانت که جونش در خطره خالت که دیوانست اربابت هم از همه شون بد تر
مالفوی که این رو شنید کمی ناراحت شد ولی ادامه داد

از اون طرف

بلا:آنیتا این کوچولو هارو آوردی با من بجنگن و بمیرن؟
ـ فکر کنم همین کوچولو ها بودن که تو وزارت خانه پوست تو و چند تای دیگه رو کندن درست نیست؟.......اکسیو
بلا: ساکت شو ...ایمپدیمنتا......الان کمک میاد و حساب شمارو میرسیم

در همان لحظه چند تا مرگخوار از راه رسیدن

فرد: این جارو نگاه کن... نارسیسا اومده این رو بگیر ..کسپلیارموس
نارسیسا.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا طلسم به نارسیسا برخورد ؟

ببخشید اگر بد شد

من زیاد نمیتونم پست بزنم (دلیلش مدرسه هست)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1385/7/22 13:16:48
هرگز با دم شير بازي نكنيد
http://godfathers2.persiangig.com/image/order/fred.jpg[/img][/img]تصویر تغییر اندازه داده شده
[url=http
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: شنبه 15 مهر 1385 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
رون غیب درسته نه قیب ادامه داستان رون: ----- همه راه افتادند. وقتی رسیدند به خانه ی ریدل ها آنیتا گفت: حالا کجا بریم؟ رون گفت: باید بریم سمت اون دیواره که پشت خانه ریدل هاست مکان مرگ رو جادو کردند و با یه ورد باز می شود. این ورد یک ورد ساختگی است که توسط خود جادوگرا بوجود می آید و چیزی رو قفل می کنه مثلاً نامریی میکنه یا یه دیوار می یاد جلوش. اون قفل با یه ورد که باز هم خود جادوگرا ساختن درست می شه و در آخر براش یه رمز تأیین می کنن و وقتی چوبدستی رو به طرف چیزی که قفل شده بگیرید و رمز را زمزمه کنید قفل باز می شه. حالا یه چیز دیگه اگه کسی بخواد می تونه اون رمز رو عوض کنه ولی با یه ورد دیگه که به معنای ویرایش رمز هست. من ورد ها رو بلدم چون پدرم بهم گفت چی کار کنم حالا عقب وایستید رون آستین هایش را بالا زد و شروع کرد قبل از آن گفت: یه هاله دورشو می گیره اگه نتونستین ببینین عیبی نداره چون تنها کسی که می تونه پشت هاله رو واضح ببینه کسی است که جادو رو اجرا می کنه. سپس زمزمه کرد: آلوهومورا تینمک. وربانیتم. زمزیه نمیکا بنلتها ویرایش رمزیه آلوهومورا انمت ویرایش رمزیه ورلید کاپیت. هاله ای دیوار را در بر گرفت و سپس از بین رفت. رون چوبدستیش رو به طرف دیوار گرفت و گفت: کاپیت. دیوار تقی کرد و باز شد. آنیتا: آفرین همه چوبدستی ها رو در بیارین. ملت: باشه --------------------------------------------------- در همان زمان در مکان مرگ بلاتریکس لسترنج در حالی که چشمهاش از خوشحالی برق می زد گفت: دراکو من مجبورم تو رو 10 بار شکنجه کنم چون خودت دامبلدور رو نکشتی. تازه هر 1 بار 60 ثانیه. دراکو: نه. نکن. تو رو جون هر کس دوست داری. تو رو جون ار بلاتریکس: نه منو جون ارباب قسم نده کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 دراکو در حالی که نفس نفس می زد گفت: نکن. خیلی درد داره. نکن. نک بلاتریکس با تندی گفت: مجبورم، کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 مالفوی که هنوز درد داشت گفت: ن نکن یا حداقل تند تند نکن بلاتریکس گفت: از این به بعد 1 ثانیه بعد از قطع کردن دوباره شروع می شه. دستور ارباب هست. کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 بعد از یک ثانیه بلاتریکس دوباره می گه:کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 دوباره بعد از 1 ثانیه بلاتریکس می گه:کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 باز هم تکرار می شه:کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 1 ثانیه صبر:کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 1 ثانیه صبر:کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 1ثانیه صبر:کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 1 ثانیه صبر:کروشیو:60-59-58-57-56-55-.........-9-8-7-6-5-4-3-2-1 مالفوی که نزدیک بود بیهوش بشه گفت: داشتم دیوونه می شدم از درد. بلاتریکس با خوشحالی گفت: 1 بار دیگه می شد دیوانگی. مالفوی که از درد تلوتلو می خورد خودشو به دیوار گرفت و گفت: من یادمه ارباب بازم تنبیح داد. چی شد کم شد؟ بلاتریکس گفت: نه مالفوی با وحشت گفت: پس چی؟ بلاتریکس با خونسردی گفت: نترس. شکنجه نیست. باید یه بار درد مرگ رو تجربه کنی. همین الان. ولی نمی میری. فقط تا 2 روز دیوانه می شی و اگه زودتر خوب نشی که باید خیلی سعی کنی لرد مادرت رو می کشه دراکو نفسش رو درسینه حبس کرد و گفت: نه. نه. نــــــــــــــــــــــه.نمــــــــــــــــــــی کنـــــــه. تو یه کاری بکن بلاتریکس با بدجنسی گفت: نه. تازه بعد از اون باید با من دوره بگذرونی. که اگر هم اشتباه کنی 10 بار شکنجه می شی. ----------------------------------------------- در ارتش آنیتا: ما که همه ی اتاق ها رو گشتیم فققط همون مونده. اون دری رو نشان داد که مالفوی توش بود. وتی صدا ها رو شنید گفت: آلوهومورا در حتی صدایی هم نداد رون: آقا این قفل مرگ خواری با ورد سینیوس بینلام آلوهومورا باز می شه برو کنار. او به آنیتا اشاره کرد و چوبدستیش رو در سوراخ کلید گذاشت و زمزمه کرد. سینیوس بینلام آلوهومورا. در باز شد و همه حمله کردند. بلاتریکس دراکو زنگ رو بزن دراکو تا به زنگ رسید رون چوبدستیش رو به طرفش گرفت و فکر کرد: له وی کور پوس ایسی آکسیو. مالفوی معلق شد و به سمت ران اومد. --------------------------------------- آقا زیادیتون می کنه. کسی خواست اینو ادامه بده. حالا من به الف دال و محفل اطلاع می دم و ازشون می خوام یه موضوع بدن. نمیشه که هرکی یه چیزی بزنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/7/15 16:59:49
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/7/15 18:03:20
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/7/15 18:14:02
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: شنبه 15 مهر 1385 07:08
نمایش جزئیات
آفلاین
رون بر روی صندلی راحتیش در بارو نشسته بود و با کوسنی که در دستش بود ور می رفت ، او هر لحظه انتظار این را می کشید که خرچال به خانه بر گردد او یک هفته پس از بردن نامه ای برای آنیتا هنوز به خانه بازنگشته بود .

.........ده دقیقه بعد .
خر چال با تمام سرعت بال بال می زد ولی ناگهان به پنجره برخورد کرد ....دووف...
رون از جاش بلند شد و پنجره را باز کرد و نامه را از نوک خرچال گرفت .
نامه کاملا فانتزی بود ، رون نامه را برگرداند ،پشت نامه نوشته شده بود " بارو ، رونالد بیلیوس ویزلی "
رون از با دیدن دست خط آنیتا خوشحال شد و به سرعت نامه را باز کرد :mail:
سلام رون ...
با سرعت خودتو برسون به خانه ی 13 پورتلند .
برای خوندن رمز همون سکه رو بزار زیر نامه .
-------------------------------------------
رون پس از خاند ن نامه کش قوسی به خود داد و چوب دستی اش را در آورد و با صدایی قیب شد .

چند ثانیه بعد ....

آها این جاست ... خوب الان باید گالیون را ...
خوب اینم از رمز ...

سلام ... علیکم ...
انیتا
ملت : سلام
اوتو خوب حالا بریم ببینیم دیگه سر نخی از مکان مرگ گیرمون نمیاد ؟
رون که با شنیدن مکان مرگ جا خورده بود گفت : چی...مکان مرگ ...من میدونم اونجا کجاست بابام در بارش حرف زده ...
انیتا : کجاست ؟
رون : کوچه بقلی خونه ی ریدل هاست یه جایی بهش میگن مکان مرگ .
ملت :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0033CC]چقدر غمناک است وقتی ققنوس تنها دوست او بر بالای سرش م�
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: جمعه 17 شهریور 1385 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
کنث توی مغازه نشسته بود ...اونجا رو سکوتی وهم انگیز فرا گرفته بود و با این حال کنث در حال فکر کردن بود ..فکر کردن به چیزی که همیشه ارزوشو داشت نمی دونست باید دقیقا چی کار بکنه و همین باعث شده بود به شدت ناراحت باشه چون نمی خواست حالا که تونسته بود به هدفش برسه نتونه که یک وقت این کار رو خوب انجام بده به هر حال اون در حال فکر کردن به این چیزا بود که حس کرد صدایی داره مییاد از همون جایی که نشسته بود مستقیم بالا رو نگاه کرد و...بله دید یک جغد خاکستری تند تند داره با منقارش به شیشه ی پنجره می کوبه کنث با حالت تمانینه از روی زمین بلند شد و شلوارشو تکوندو به سمت پنجره رفت ..همون طور که داشت شیشه رو می کشید بالا دید یک نامه توی دهن جغد ...با خوشحالی تمام نامه رو از جغد گرفت و فوری پولشو بهش دادو با وجود سردی هوا بدون این که پنجره رو ببنده به سمت جای قبلیش رفت و با دقت روی پاکتو خوند ..........خدای من از طرف انیتا دامبل......بله کنث انقدر خوشحال شده بود که با فریاد این کلماتو ادا می کرد به خاطر همین بدون این که بقیه ی ادرسو بخونه پاکتو پاره کرد و شروع به خوندن نامه کرد ....
جریان از این قرار بود که انیتا گفته بود برای اشنایی بیشتر می تونی به خونه ی 13 پورتلند بیای و گفته بود فعلا در نبود من تمام مسوولیت ها به گردن اکتاویوس پیر و اگه کاری داشتی می تونی به اون جغد بزنی و...
کنث با خوندن این نامه به کلی سر در گم شد نمی دونست چرا حالا که به ارزوش رسیده این حالتو داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1385 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
فرانك در سنت مانگو بود..به تمامي اتاق ها سر ميزد و احوال مريضان را جويا ميشد..
دوباره حس و حال قديميش را به دست آورده بود..از زماني كه حافظه اش را به دست آورده بود فقط به دنبال انتقام بود..ولي با چه نيرويي؟
هر لحظه به ياد الف دال ميافتاد..آنيتا به او گفته بود كه به دنبال جايي ميگردد تا ارتشش را دوباره راه اندازي كند..اما كي؟
****چند روز بعد****
حالا بعد از 16 سال از بيمارستان بيرون آمده بود..
به طرف پاتيل درزدار ميرفت..
****در پاتيل درزدار***
تام:فرانك!تويي؟
فرانك:سلام تام،چطوري؟
بعد از گپ و گفتگو با سايرين به كوچه دياگون رفت..
هنوز كه هنوزه مغازه آقاي اليوندر به همان شكل بود..كهنه.شلخته.با صفا..
فرانك:سلام اليور..
اليور:مي دونستم كه همين روزا سرو كلت پيدا ميشه..يه چوب دستي واست درست كردم،باقلوا
فران:دمت جيز..خب كاري نداري؟
الي:نه،قربونت.خداحافظ.
فرانك:باي..
بعد از بيرون آمدن از مغازه اليوندر به مغازه هاي ديگر هم سر زد..براي خودش يه شنل،چوب دستي و غيره خريد..
****در بيمارستان***
شب شده بود..به طرف بيمارستان رفت..يكي از شفادهنده ها صدا كرد:آقاي لانگ باتم.
فرانك:بله؟
شفادهنده:يه نامه دارين.
نامه را از او گرفتم و به اتاقم رفتم..
نامه از طرف آنيتا دامبلدور بود..
كل نامه را خواند..در پوسته خود نمي گنجيد..به طرف محفل ققنوس روانه شد..
***در محفل ققنوس****
با همه خوش و بش كرد و به طور زيرك آميزي به اتاق آنيتا رفت..
آنيتا به او گفته بود كه به اتاقش برود و نامه اي كه برايش گذاشته را بخواند..
متن نامه:
سلام فرانك..
به اين آدرس بيا..
خيابان پورتلند..
شماره 13..
اينجا همه برو بچ جعمن..
****در خيابان پوتلند****
رسيدم.
رمز ورد را گفت و به داخل رفت..
************************
*********************
****************
*********
خارج از رول:
ببخشيد كه بد شد..لازم بود كه توضيحات داده بشه..
با تشكر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه جدیدم..::وینسنت کراب::..
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1385 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
داولیش تو دفترش نشیته بود و نامه های روزانه شو بررسی میکرد. اولین نامه از طرف کرنلیوس فاج بود که برای روفوس اسکریمجور فرستاده بود و به استباه به اونجا رفته بود. دیگری یک نامع عربده کش بود از طرف مادرش. در و بست که کسی نشنوه و نامه شروع به خواندن کرد :
آخه کودن چرا درس نخوندی که اون روفوس احمق حقتو نخوره آخرش تو منو دق میدی. راستی ظهر ناهار منتظرتم.
داولیش آهی کشید و به سراغ نامه بعدی رفت . نامه خیلی فانتزی و دخترونه بود که اول داولیش شک کرد مال خودش باشه ولی اسم داولیش روش نوشته شده بود و با یک خطی که فکر میکردی مورچه پاش مرکبی بوده روی نامه راه رفته نوشته بود از طرف آنیتا دامبلدور برای دعوت به پ.13
داولیش اندکی غر چاشنی باز کردن نامه کرد
آخه کی این دختره میخواد یاد بگیره همه دختر نیستن وای که چه خطی هم داره اوفففففففففففف
نگاه کن هرچی چسب تو خونشون بوده زده در نامه مگه باز میشه لعنتی حالا
اه پاره شد ببینم چه کارش میشه کرد
ریپارو!
درست شد
و بعد با کلی جون کندن بازش کرد
امروز باید برم خونه 13 پرتلند برای رمز هم سکه اخبارو روی پایین نامه بذارم باشه گرفتم
******
رسیدم
ای لعنت به این شانس دیدی نامه یادم رفت حالا هم اگه بخوام برگردم دیر میشه
ا اون کیه داره از دور میآد
قیافش آشناست
ا اون که آنیتاست
آننننننننننننننننننننننننننننننیتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتا
آننننننننیییییییتتتتتتتتتتتتتتتتتاااااااااا
صبر کن منم داولیش نامه یادم رفته بیارم منم همراهت میآم
آنیتا گفت
قربون حواس جمع بیا بریم
تو خونه برنامه ها رو برات میگم
.....
ادامه دارد.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فکر جنگ را با فکر قویتر صلح مقاومت کنید. فکر نفرت را با فکر قویتر عشق مقابله نمایید.
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1385 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
داولیش تو دفترش نشیته بود و نامه های روزانه شو بررسی میکرد. اولین نامه از طرف کرنلیوس فاج بود که برای روفوس اسکریمجور فرستاده بود و به استباه به اونجا رفته بود. دیگری یک نامع عربده کش بود از طرف مادرش. در و بست که کسی نشنوه و نامه شروع به خواندن کرد :
آخه کودن چرا درس نخوندی که اون روفوس احمق حقتو نخوره آخرش تو منو دق میدی. راستی ظهر ناهار منتظرتم.
داولیش آهی کشید و به سراغ نامه بعدی رفت . نامه خیلی فانتزی و دخترونه بود که اول داولیش شک کرد مال خودش باشه ولی اسم داولیش روش نوشته شده بود و با یک خطی که فکر میکردی مورچه پاش مرکبی بوده روی نامه راه رفته نوشته بود از طرف آنیتا دامبلدور برای دعوت به پ.13
داولیش اندکی غر چاشنی باز کردن نامه کرد
آخه کی این دختره میخواد یاد بگیره همه دختر نیستن وای که چه خطی هم داره اوفففففففففففف
نگاه کن هرچی چسب تو خونشون بوده زده در نامه مگه باز میشه لعنتی حالا
اه پاره شد ببینم چه کارش میشه کرد
ریپارو!
درست شد
و بعد با کلی جون کندن بازش کرد
امروز باید برم خونه 13 پرتلند برای رمز هم سکه اخبارو روی پایین نامه بذارم باشه گرفتم
******
رسیدم
ای لعنت به این شانس دیدی نامه یادم رفت حالا هم اگه بخوام برگردم دیر میشه
ا اون کیه داره از دور میآد
قیافش آشناست
ا اون که آنیتاست
آننننننننننننننننننننننننننننننیتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتا
آننننننننیییییییتتتتتتتتتتتتتتتتتاااااااااا
صبر کن منم داولیش نامه یادم رفته بیارم منم همراهت میآم
آنیتا گفت
قربون حواس جمع بیا بریم
تو خونه برنامه ها رو برات میگم
.....
ادامه دارد.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فکر جنگ را با فکر قویتر صلح مقاومت کنید. فکر نفرت را با فکر قویتر عشق مقابله نمایید.
Re: خانه ی 13 پورتلند
ارسال شده در: شنبه 24 تیر 1385 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید با تمام قدرتش به سقف خانه ی دورنت می تابید ، اما نسیم خنک پاییزی باعث کاهش گرمای آفتاب شده بود ....
براونو میشه دهنتو ببندی ؟!
دورنت این را با صدایی نا واضح و خواب آلود گفت سپس غلطی روی تخت خوابش زد ....
هشدار دورنت ظاهرا هیچ فایده ای نداشت زیرا جغد کوچک خاکستری هنوز دست از هوهو کردن برنداشته بود....
دورنت که کلافه شده بود با بی حوصلگی از روی تخت خوابش بلند شد ، دمپایی های نخی را که مادربزرگش 10 سال پیش برایش دوخته بود اما هنوز 7 سایز برای پایش بزرگ بود را پوشید و تلو تلو خوران به سوی جغد خسته و رنگ و رو رفته نداشت ....
دورنت چشمان نیمه بازش را مالید و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت :
- : خب ...چی شده ؟!
جغد با تمام توانش هوهو کرد ...
دورنت بالاخره از خواب و بیداری بیرون آمد و کاغذ کوچکی را که به پای جغد بسته شده بود را در آورد ...
کاغذ را با تمام سرعت باز کرد ...
جغد کوچک هم انگار بسیار کنجکاو بود که ببیند چه اتفاقی افتاده
اوه ...خدای من !!!!!
براونو ..براونو سکه !!!
دورنت با عجله به سوی کشوی درهم ریخته اش دوید تا شاید سکه ی خبردهنده را در آنجا بیابد اما آنطور که بنظر می رسید سالها طول می کشید در کشویی که فیل را هم نتوان در آن پیدا کرد یک سکه ی کوچک پیدا شود !!!
اما بالاخره به طرز معجزه آسایی سکه پیدا شد ...
دورنت سرگردان در عرض دوثانیه لباسش را بر تن کرد و دوان دوان بسوی میز کوچکی نامه روی آن قرار داشت دوید ...
با دستانی لرزان و صورتی نگران سکه را روی قسمت پایین نامه قرار داد ...
و بله ....
اما هیچکس در آنجا نبود ...
حتی صدایی هم بجز جوشیدن چای در خانه 13 پورتلند شنیده نمی شد ....

بله .. این صدایی دالاهوف بود ....
دورنت با زرنگی گفت :
مطمئنی باید بریم طبقه ی پایین ؟
ناگهان تمام نگاه ها بسوی دورنت برگشت ...
آنیتا با دهانی باز گفت :
دورنت تو ..تو اینجایی ....
دورنت که بنظر می رسید تا چند لحظه ی دیگر پخش زمین خواهد شد ، با صدایی لرزان گفت :
من .. من همین الان نامه به دستم رسید ..ببخشید که انقدر دیر..رسیدم ...راستش خودمم نمی دونم چجوری پیداتون کردم ...!!!
دورنت که کمی آرام شده بود .. شانه هایش بالا انداخت و لبخند نصفه نیمه ای زد ...
دالاهوف که بسیار عجله داشت گفت : اوه ..خوشحالم که اومدی ..مهم نیست ..فقط باید زودتر بریم تا ...
سارا ادامه داد :
بلایی سر گروگانها نیومده !
دورنت فریاد کشید :
چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گروگانها ؟
آنیتا چشغره ای به سارا رفت و به بچه ها دلداری داد :
مطمئن باشید اون دوتا بی عرضه هیچ بلایی سربچه ها نمیارن !
سارا چیزی نگفت ...
دالاهوف که حسابی کلافه شده بود گفت :
بریم دیگه ..
دورنت با نگرانی گفت :
اما....موضوع چیه ؟
آنیتا با مهربانی گفت :
بیا بریم ..من همه چی رو برات توضیح می دم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دورنت دايليس در 1385/4/24 11:32:10
ویرایش شده توسط دورنت دايليس در 1385/4/24 11:34:10
عضو رسمی (( الف . دال***))
تصویر تغییر اندازه داده شده

********

قاه قاه قاه !!!