کلبه
از دردی که در وجودم میپیچد چشمهایم را باز میکنم. همهجا تاریک است و قادر به دیدن چیزی نیستم! کف کلبه کمی نم دارد و بوی کهنگی کلبه را پر کرده. چوبدستیام را بیرون میآورم و با گفتن لوموس کلبه را روشن میکنم، کلبه خالی از هرگونه جسمی است؛ روی پنجرهها را خزه گرفته و هیچی از بیرون معلوم نیست.
صدای پای اسب به گوشم میرسد... بطرف پنجره میروم تا با کنار زدن خزههایش ببینم صدای پای اسب برای چیست... ولی در همین موقع در کلبه با لگد باز میشود و یک لشکر با زره و کلاهخود به داخل کلبه میریزند و قبل از اینکه بخواهم حرکتی کنم چوبدستیام را میگیرند، دستو پاهایم را با طناب میبندند و روی چشمهایم، چشمبند میگذارند! دیگر قادر به دیدن چیزی نیستم!
صدای یکی از آنها را میشنوم که میگوید:
-سریع! تا محاکمه وقتی نمانده!
اعتراضم بلند میشود!
-محاکمه؟! محاکمه برای چه؟ مگر من چکار کردم؟!
-خاموش باش ای افسونگر! زمین باید از نجاست شما فریبگران پاک شود!
-اما به چه دلیلی مرا ساحره فرض کردهاید؟!
-ساکنان این کلبه همگی افسونگر بودند! هیچ آدم عادیای پایش را اینجا نمیگذارد! در ضمن... تو یکی از وسیلههای جادوگری را با خود حمل میکردی!
-چه وسیلهای؟! من هیچ وسیلهای نداشتم!
-این چوب!
-مگر همهٔ چوبها وسیلهٔ جاوگریاند؟ برای طبل زدن هم...
-خاموش! دیگر کافیست! ببریدش!
۲ نفر بازوهایم را میگیرند و مرا از کلبه بیرون پرت کرده و بر روی زمین میاندازند! مدتی طول میکشد... نمیدانم چه میکنند اما وقتی اسبها حرکت کرده و من با شدت به روی زمین کشیده میشوم میفهمم که به اسب بسته شده و میخواهند تا میدان شهر مرا روی زمین بکشانند!
میدان شهر
بالاخره نگه میدارند! لباسم پاره شده و از دستهایم خون میآید، پاهایم نیز شروع به سوزش کردهاند؛ نفسم بند آمده و در راه ناسزاهای دیگران را به جان خریدهام! در همین حین یک نفر بازوهایم را گرفته، بلندم کرده و محکم بطرف یک ستون پرتم میکند! از شدت دردی که در کمرم میپیچد نالهام در گلو خفه میشود و مدتی بعد احساس میکنم که دیگر نمیتوانم تکان بخوردم! میفهمم که مرا به ستون بستهاند، مردمی که دور میدان جمع شدهاند ناسزاگویان بطرفم سنگ پرت میکنند! نمیدانم چکار کنم یا چگونه خودم را نجات دهم! از شدت درد میخواهم بمیرم اما... فهمیدم! من که زنده نیستم! واز این فکر خندهای بر لبم مینشیند؛ خودم را از حالت جسم به روح تبدیل میکنم و آهسته از طنابهایی که به دورم بسته شده عبور میکنم؛ سپس دوباره خودم را تبدیل به جسم کرده و چشمبند را در میآورم و به کناری پرتاب میکنم. اکنون میتوانم ببینم! به یکباره مردم ساکت میشوند، سربازی که مشعل به دست در کنارم ایستادهٔ و آمادهٔ آتش زدن من بود از ترس میلرزد و چند کشیشی که در طرفی از میدان ایستاده تا مراسم را تماشا کنند با تعجب به این صحنه خیره شدهاند. با چشمهایم به دنبال چوبدستیام میگردم و آن را در دست سربازی دیگر مییابم. با حرکتی سریع چوبدستیام را پس میگیرم. بخاطر بلاهایی که به سرم آوردهاند، خشم وجودم را فرا گرفته! برای همین چند خانهٔ اطراف را آتش زده و با آپارت از مردمی که جیغزنان در حال فرارند جدا میشوم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

)

!!don't let
.
.
.
...آخ.