جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 18 مهر 1399 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام دست‌‌های چروکیده‌اش را از روی چشمانش برداشت و به منظرهٔ روبرویش خیره شد. بالاخره از شر آن همه جمعیت رها شده بود. در حالیکه مرلین را بخاط اینکه در او را بلعیده شکر می‌کرد از جایش برخاست و ریه‌هایش را از هوای درون اتاق پر کرد. بوی عود و گل‌های نیلوفر آبی که درون کاسه‌های چوبی، روی آب غوطه‌ور بودند او را در خلسه فرو می‌برد.
***

نور شمع‌های دور تا دور اتاق چهرهٔ پیرزنی را که تا گردن درون آب گرم داخل اتاق فرو رفته بود روشن می‌کرد؛ کم‌کم چشمانش را باز کرد و خودش را از آب بیرون کشید و درون بخاری که از آب‌های گرم بوجود آمده بود گم شد.
***

دستی بر روی دامن طلایی‌رنگش کشید، نگاهی به کاسهٔ چوبی کنارش انداخت و گل ‌صورتی‌رنگ نیلوفری را از آن بیرون آورد و در پشت گوش راستش قرار داد، با دستانی لرزان گیره‌ی سرش را باز کرد؛ موجی از موهای خاکستری صورتش را احاطه کردند، از جا برخاست و قدم‌زنان بطرف آینه‌ای که توسط دودهایی نقره‌ای‌رنگ در هوا معلق بود براه افتاد.
***

اکنون در جلوی آینه‌ ایستاده بود و به تصویرش خیره شده بود.‌ همه‌چیز عادی بنظر می‌رسید اما اندکی بعد تصویر درون آینه در حال تغییر کردن بود! چروک‌های پوستش از بین می‌رفت و جایش را به پوستی شفاف و سفید می‌داد، دیگر خبری از آن بدن نحیف و لاغر نبود، جای چشمان سردش را چشمانی قهوه‌ای و براق گرفته بودند و موهای خاکستری‌اش تبدیل به موهایی مواج و قهوه‌ای‌رنگ شده بودند! ناباورانه دستانش را جلو آورد تا آن چهرهٔ جدید درون آینه را لمس کند ولی چشمان خوشحالش پر از ترس شدند و به پیکری نگریستند که درون آینه، پشت به او ایستاده بود... پیکری با قد بلند و پوستی رنگ‌پریده! ناگهان آینه ترک برداشت و همه‌چیز محو شد؛ زیرا پیرزن قبل از گفتن نام نیوت دستانش تصویر درون آینه را لمس کرده بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/7/19 1:10:56
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن
پاسخ به: انجمن ترک اعتیاد چیژکشان گمنام
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1399 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر جوان با موهای آشفته و ردایی که از سنگینی بر روی زمین کشیده می‌شد با تمام سرعت می‌دوید. پس از مدتی بالاخره ایستاد و به تابلوی روبرویش خیره شد:
انجمن ترک اعتیاد چیژ‌کشان گمنام ۲ متر جلوتر سمت چپ

***

-دستم به رداتون کمکم کنین!
-مشکل چیه؟
-نیست... نیست...
-چی نیست؟!
-دیگه مثه قبل نیست!
-کی؟!

دخترک دست درون جیب ردایش برد و یک پیرزن را دراورد و روی میز گذاشت؛ بی‌توجه به چهرهٔ متحیر اعضای انجمن که دور میز نشسته بودند به حرفش ادامه داد...

-ببینینش.
-خب...
-مگه نمی‌بینین عوض شده؟! امروز تا ظهر خوابیدم ولی تنبیهم نکرده؛ نه بهم گفته ظرفا رو بشورم نه ماهیتابه رو توی سرم کوبونده... پیری طفلی!
-اوهوم.
-دیدین، دیدین؟ وقتی بش گفتم پیری هنوزم ریلکس سر جاشه!


برای اعضای انجمن درک این موضوع کمی دشوار بود... مگر چه عیبی داشت کسی خونسرد باشد؟! تا اینکه پیرزن از روی میز پایین آمد با لبخندی که بر گوشهٔ لب داشت به حضار خیره شد...

-خب... ما که مشکلمان حل شد... بدرود!
-یعنی چی؟!
-معتاد را آوردیم پیشتان که ترکش دهید دیگر!
-مگه خودتون همین معتاده نیستین؟!
-خیر فرزند؛ ما وسیله‌ای بیش نبودیم! بیایید این دخترک را ببرید؛ بسی افسرده و نازک‌نارنجی شده است، به گمانم چیژی می‌کشد!
-ممنونیم مادرجان.
-ای پیرزن حقه‌باز! نقشه‌ات این بود منو بیاری اینجا؟! پس برای این اینقد عجیب و غریب شده بودی! مرلین منو بکشه دیگه گولتو نمی‌خورم! منو بگو چقد برات اشک ریختم!
-قابلی نداشت فرزند!

پیرزن پس از این حرف از انجمن خارج شد؛ زنجیرها به دور دختر جوان بسته شدند و نگهبانان او را راهی کمپ کردند...
***

پیرزنی با چهرهٔ مرموز و لبخندی که بر آن نقش بسته بود، آرام‌آرام در حال دور شدن از تابلویی با این مزمون بود:
انجمن ترک اعتیاد چیژکشان گمنام ۲ متر عقب‌تر سمت چپ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/7/2 0:47:33
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/7/2 0:50:10
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن
پاسخ به: اتاق ضروریات (محل جلسات الف دال)
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1399 02:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت ما نیز انجام شد... هرچند با شکست و خراب‌کاری‌های زیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1399 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه‌وارد نگاهی دیگر به جغد انداخت، نگاهی دیگر نیز به دامبلدور انداخت و وقتی دید در حال خودش نیست، جغد را به زیر بغل زده و بدنبال روغن راهی شد... از میان جمعیت ویزلی‌ها، هاگرید و کریچر عبور کرد، از روی ریش‌های دامبلدور‌ گذشته و از اتاقی به اتاقی دیگر می‌رفت. هیچ ایده‌ای نداشت که روغن می‌تواند کجا باشد!

-هوی... هوی...
-یعنی چی هوی! من که زبون جغدا رو بلد نیستم... تو که زبون آدمیزاد بلدی چرا هی می‌گی هوی؟!
-اولندش که، من می‌دونم دامبلدور روغنشو کجا می‌زاره! دومندش، من هرجور که دلم بخواد حرف می‌زنم! اگه یبار دیگه سرم داد بزنی جاشو بهت نمی‌گم!
-خیله خب باشه دیگه داد نمی‌زنم حالا بگو روغنه کجاس؟
-برو اونجا...

تازه‌وارد بطرف در اتاقی کهنه و فرسوده رفت که نیم‌کیلو غبار رو آن نشسته بود؛ درش را باز کرده و سرفه‌کنان با جغدی زیر بغل بدنبال روغن گشته و بعد از مدتی وقت طلف کردن، توانست آن را در یک جعبهٔ کوچک که در سقف اتاق جاسازی شده بود پیدا کند! با خوشحالی از کشفش، سریع از اتاق بیرون رفت؛ از جمعیت ویزلی‌ها، هاگرید و کریچر عبور کرد، از روی ریش‌های دامبلدور نیز گذشته و خودش را به وسط آشپزخانه انداخت؛ وقتی دید دامبلدور هنوز آنجا نشسته، نفسی از سر آسودگی کشید. حالا که دیگر به خواسته‌اش رسیده بود، جغد را به درون سطل زبالهٔ درون آشپزخانه انداخت و محض اطمینان در قابلمه‌ای را به روی سطل گذاشت تا صدایش به بیرون درز نکند... سپس بطرف روغن رفته و مقدار زیادی از آن را بر روی دستش خالی کرد و آمادهٔ روغن‌مالی کردن ریش‌های دامبلدور شد.

-پروفسور آماده باشین که می‌خوام یه حال اساسی بهتون بدم!

پیرمرد بیچاره که از حال خودش بیرون کشیده شده بود به تازه‌وارد نگریست...

-چه گفتی باباجان؟!
-می‌گم اومدم به ریشاتون روغن بزنم...

نگاه پیرمرد دلسوزانه شد...

-دستت درد نکند باباجان!

تازه‌وارد آستین بالا زده، و مشغول به کار شد و در همین حین سعی می‌کرد دربارهٔ جغدها اطلاعاتی کسب کند.

-ببخشید... می‌شه بگید جغداتون کجاست؟!
-چه جغدایی باباجان؟
-جغدای مجهز به نامه‌ دیگه... اونایی که برای محفلیا...

دامبلدور که حسابی در حس فرو رفته بود دقتی در گفته‌هایش نداشت!

-آهان... اونا رو می‌گی باباجان؟! خب ما اونا رو...

تازه‌وارد، از اینکه بالاخره می‌تواند موضوع را بفهمد نزدیک بود از خوشحالی پس بیفتد! اما خوشحالی‌اش زیاد طول نکشید! زیرا دستش که درون ریش‌های دامبلدور بود چیزی را لمس کرد، و همینکه دستش را دراورد در کمال تعجب پیرزنی را در دستش دید؛ از ترس جیغی کشیده، پیرزن را روی زمین انداخت و زیر میز آشپزخانه قایم شد!

-آرتمیسیا تویی باباجان؟
-درود بر تو دامبلدور.
-چند وقت بود ندیده بودیمت باباجان!
-همین چند هفته پیش آمده بودیم که در محفل عضو شویم اما حواسمان نبود و درون ریش‌های شما غوطه‌ور شدیم؛ نتوانسته راه را پیدا کنیم و همانجا ماندگار شدیم و تا کنون نیز از شپش‌هایتان تغذیه می‌کردیم!
-متأسفم باباجان! یادمان رفت ریش‌هایمان را بازرسی کنیم؛ پیری است دیگر!
-بگذریم... معرفی نمی‌کنید؟!

سپس هردو به تازه‌واردی که در زیر میز با تعجب به آنها نگاه می‌کرد خیره شدند.

-اوه، بله! ایشون هستند؛ یک تازه‌وارد!
-احیاناً ایشون اسم ندارند؟!
-نمی‌دانم باباجان، از همان اول بی‌اسم بوده طفلکی! راستی باباجان نمی‌خواهی تازه‌واردمان را در محفل راهنمایی کنی؟! ما نیز برویم به کارهایمان برسیم!
-با کمال میل!

دامبلدور از روی صندلی بلند شده، روغنش را درون ریشش جاسازی کرد و از آشپزخانه خارج شد؛ بعد از رفتن او پیرزن نگاهی افسوس‌وار به تازه‌وارد انداخت. تازه‌وارد که چاره‌ای دیگر نیافت، لرزان از زیر میز بیرون آمد و بدنبال پیرزن راهی شد، سپس، بعد از مدت‌ها...

-فرزند، این اتاقی که می‌بینی در اصل برای عصمت‌الدوله بلک ساخته شده بود تا اینکه بعد مرگش وصیت کرد که این اتاق به دختران خاندان بلک برسه، و آخرش رسید به آماندا!
-جان؟!
-مگه مرض داری! چقد باید یچیزیو برات بگم؟! نمی‌گی آخرای عمرمه دیگه نفس ندارم؟!
-ولی...
-دیگه ولی نداره! فرزندم، فرزندای قدیم؛ سرشونو جلو بزگترشون بالا نمیاوردن! امروزیا «ولی» هم میارن!
-
-خیله خب باشد؛ غمگین نشو ای فرزند ما فقط صلاحت را می‌خواستیم!

تازه‌وارد نمی‌توانست درک کند که چطور یک نفر می‌تواند در آن واحد خونسرد، لحظه‌ای عصبانی و سپس بتواند نقش یک حامی را بازی کند!

-خب می‌گفتیم... چی... داری کجا می‌ری؟!
-
-با توام فرزند...
-
-پس اینجوریاس!

تازه‌وارد از دست پیرزن عاصی شده بود و مشغول فرار بود؛ پیرزن دستش را از ناکجا آباد جلو آورد و چنان پس‌گردنی‌ای به تازه‌وارد زد که از پنجره به بیرون پرتاب شد؛ بعد از آن پیرزن بطور غیر قابل باوری خودش را از پنجره پایین انداخت، بدون اینکه صدمه‌ای ببیند اما در آنجا بجز تازه‌وارد با دو نفر دیگر نیز مواجه شد! یکی لرد ولدمورت و دیگر بانو گانت که زیر پایشان علف سبز شده بود و تازه‌وارد در حالی که گردنش را می‌مالید در پشت آن دو پناه گرفته بود! پیرزن نگاهی به بانو، نگاهی به لرد، و سپس نگاهی به تازه‌وارد انداخت...

-می‌دانستم دسیسه‌ای در کار است! فکر ‌نموده‌اید می‌گذارم نقشه‌اتان را عملی کنید! اگر دامبلدور...

اما آرتمیسیا همین که خواست برگردد با یک دیوار نامرئی برخورد کرد!

-خب، خب، خب! شنیدم پیری مامان می‌خواد چغلی بکنه آره؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/27 19:44:00
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرزن نیم‌نگاهی به پسرش انداخت؛ سپس چادرش را به دورش محکم‌تر کرد...

-قبل ازینکه بیرونمون کنین یه نگاه به چیزی که از قبل بعنوان مهریه برای گل‌دخترتون آماده کردیم بندازین... مطمئناً نظرتونو عوض می‌کنه...

با این حرف، ضحاک گردن یکی از مارهای روی شونه‌اش را گرفته، دستش را در دهان مار فرو برده و محفظه‌ای شیشه‌ای را از درون آن بیرون آورد، سپس با آستین بزاق مار را از رویش پاک کرد. اکنون مغزی کهنه، داخل محفظه خودنمایی می‌کرد...

-خب این مغز کهنه به چه دردمان می‌خورد؟!
-ننه نگاه به کهنگیش نکن مغز انیشتینه!

لرد همچنان بی‌تفاوت، اما مرگخواران با تعجب به محفظهٔ شیشه‌ای نگاه می‌کردند. گیاه نیز دهانش آب‌افتاده و می‌خواست با بیرون آمدن از درون گلدانش مغز را بگیرد اما بلاتریکس آن را محکم نگه داشته بود.

-خیله خب باشد، اجازه می‌دهیم مراسم خواستگاری برگزار شود؛ ولی حق داخل شدن ندارید! همان جلوی در بمانید مراسم را برگزار کنیم!

پیرزن همینکه خواست اعتراضی بکند و فک و فامیلش را به رخ آنها بکشد با نگاه‌ تهدیدآمیز مرگخواران مواجه شد! برای همین تصمیم گرفت همان جلوی در مانده و با دودی که از مغز سوختهٔ تام به مشامشان می‌خورد مراسم را انجام دهند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/23 13:22:42
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن
پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت اول و مأموریت دوم انجام شدند.



نقل قول:
پدر ماروولو مامان نوشتن:
بانو لافکین! قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری! حیف شما نیست با این خون اصیل ...؟

زن بابا؟! بانو لافکین تا حالا از خواص معجزه آسای خربزه و عسل مامان بهتون گفتم؟ بیاین تا پدر مامان ندیده بیشتر در موردشون با هم صحبت کنیم!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/6/28 14:01:38
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/6/29 2:18:39
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز در هاگوارتز قدیم (سال ۱۷۶۵)

ساعت هشت صبح بود و سرپرست هر گروه به خوابگاه جادوآموزان رفته، تا آنها را برای صبحانه بیدار کند.

-اجازه هس ما بیشتر بخوابیم خانوم؟ آخه دیشب تا دو بیدار بودیم...
-حتماً پسرم، تا هروقت که بخوای می‌تونی بخوابی، می‌خوای صبحانه‌تو برات بیارم روی تخت؟
-نه ممنون، خودم برای صبحانه میام.
-قابل نداشت پسرم.

بقیهٔ جادوآموزان که برای صبحانه بیدار شده بودند، درون سرسرا نشسته و گپ می‌زدند. همه‌شان رداهای متفاوتی پوشیده بودند، زیرا در آن زمان فرم مشخصی برایشان در نظر گرفته نشده بود و هرکس هرچه دلش‌ می‌خواست می‌پوشید. روی میز هر گروه پر بود از غذاهای متنوع. جادوآموزان هرچیزی که دوست داشتند برایشان آماده می‌شد و سر میز قرار می‌گرفت.
***

بعد از صبحانه جادوآموزان به کلاس‌های خودشان رفته بودند. اون موقع هر جادوآموز هر کلاسی که دوست داشت انتخاب می‌کرد. ممکن بود جادوآموزی یک کلاس انتخاب کند یا همهٔ کلاس‌ها را. اما در یکی از کلاس‌ها استاد مشغول امتحان گرفتن بود...

-خب بچه‌ها اینم از امتحان فقط زود باشین که وقتی نمونده.
-ببخشید؟!
-چیه دخترم؟
-من نمی‌دونستم امروز قراره امتحان بگیرین، می‌تونم از روی کتاب ببینم؟
-چرا که نه! اصن بیا کتاب منو بگیر. همهٔ نکته‌ها رو توش نوشتم، بفرما!
-ممنونم پروفسور!
-اجازه ‌هس؟
-چیه پسرم؟
-من دیشب به اندازهٔ کافی نخوابیدم، می‌تونم سر کلاس بخوابم؟ بجای من شما امتحان بدین؟
-با کمال میل پسرم! خیالت راحت... بگیر بخواب!

و اینگونه بود که جادوآموزان با موفقیت امتحان داده، و سپس برای استراحت از کلاس خارج شدند.
***

بعد از کلاس‌ها جادوآموزان مجاز بودند هرکاری که دلشان می‌خواست انجام دهند. بعضی‌ها به هاگزمید می‌رفتند، بعضی‌ها در قلعه گشت و گذار می‌کردند، بعضی‌ها در حیاط پیک‌نیک برگزار می‌کردند، بعضی‌ها پارتی می‌گرفتند و خرخون‌ها نیز درس می‌خواندند؛ هروقت هم که می‌خواستند می‌خوابیدند! مثلاً جادوآموزانی که سر شب می‌خوابیدند در کلاس‌های روزانه و جادوآموزانی که صبح می‌خوابیدند در کلاس‌های شبانه شرکت می‌کردند.

خلاصه، اون زمان هاگوارتز بهشتی بود برای خودش!
*منبع: دفترچهٔ خاطراتی گم شده، متعلق به پیرزنی با سن فسیلی!

یک روز در هاگوارتز جدید (سال ۲۰۲۰)

ساعت پنج صبح بود و صدای بلندگوهایی که درون خوابگاه هر گروه قرار داده شده بود جادوآموزان خوابالود را آزار می‌داد!

-اذان صبح به افق هاگوارتز! کلیهٔ جادوآموزان پس از رفتن به دستشویی، وارد راهروی ۲۶م در طبقهٔ ۲۱م شده و سپس به نمازخونه مراجعه کنند!

بعد از نمازی که توسط حاج آقا الستور مودی اقامه شد، جادوآموزان به سرسرا رفتند که خیر سرشان چیزی کوفت کنند، اما با مشتی نون خشک که روی میز ریخته شده بود مواجه شدند.

-اینو تسترال هم نمی‌خوره!
-من یبار از زور گشنگی، یکیشونو بردم سمت دهنم، دندونام همه ریختن کف دستم!
-متأسفم تام.
-من از بس چن روزه غذای درست و حسابی نخوردم سوء تغذیه گرفتم!
-پیپ منم ازم گرفتن!

در همین حین مودی وارد سرسرا می‌شود...

-هیپوگریفه برام خبر آورده که بعضیا اعتراض دارن! بشکنه این دست که نمک نداره! مثلاً می‌خواستم رژیمتون بدما! هرکی اعتراض داره با من بیاد ببرمش لای درختا، کرم فلوبر بخوره! کسی هست؟

و سکوتی که سرسرا را فرا گرفته بود...
***

جادوآموزان مجبور بودند در هر کلاسی که برایشان تعیین می‌کردند، حتی اگر باب میلشان نبود شرکت کنند.

-فلور این چیه؟
-چی چیه؟
-توی تکلیفت بجای مضطرب نوشتی مظطرب! این ترم مردودی!
-آخه...
-اگه یبار دیگه حرف بزنی اخراجی! سدریک وسایلاتو جمع کن که جات اینجا نیس!
-چرا؟
-چون سر کلاس من خواب بودی!
-ولی من که بیدارم!
-کور که نیستم! دیدم چشات بسته بود!
-ولی من داشتم پلک می‌زدم!
-پلک زدن فوقش پنج ثانیه طول بکشه ولی تو پنج ثانیه و سه صدم ثانیه چشات بسته بود! این یعنی تو خواب بودی!
-ولی...
-بیرون! لاوندر؟!
-بله قربان؟
-تواَم برو بیرون!
-دیگه چرا من؟
-چون یک سانت تار موی تو روی زمین افتاده!
-موهای من یک سانت نیس! اصن از کجا معلوم برای من باشه؟!
-بیرون! بقیه هم دفتراتونو بیرون بیارین، می‌خوام ازتون امتحان ریاضیات جادویی بگیرم!
-ولی اینجا که کلاس گیاه‌شناسیه!
- هر کلاسی که می‌خواد باشه، شما باید توی هر درسی آماده باشین! اونیم که مخالفه ازین مدرسه بره!

جادوآوزان همین که کلمهٔ رفتن از مدرسه به گوششان خورد، خودشان را برای امتحان پیش رو آماده کردند!
***

در حیاط مدرسه سرهای جادوآموزان درون کتاب بود و مودی بر آنها نظارت می‌کرد.

-خواهر پروتی؟!
-بله قربان؟
-این چه طرز نفس کشیدنه؟
-مگه چشه؟
-این طوری که قفسهٔ سینه‌ت بالا و پایین می‌ره حواس بقیه رو از درس پرت می‌کنه، قشنگ نفس بکش تا ننداختمت سیاهچال!
-چشم قربان.

در همین حین که پروتی سعی می‌کرد نفس کشیدنش را درست کند توجه مودی به موهای شیلا جلب شد!

-خواهر بروکس این چه مدل مواِ؟
-چطور مگه؟
-موج موهاتون حواس بقیه رو پرت می‌کنه، همین الآن صافش کنین تا حبس نشدین! حسن؟
-چچی می‌گی آقو؟
-چرا داری ویبره می‌ری؟
-عیهعیهعیه، نمی‌خندوما... له له هستوم!
-آقای اسمیت؟
-بله؟
-چرا سیکس‌ پکاتو انداختی بیرون؟ پاشو برو خوابگات ردای مناسب بپوش، حسنم ببر حواس بقیه رو پرت می‌کنه!

بعد از رفتن حسن و زاخاریاس، مودی نگاهی به ساعت انداخت.

-دیگه وقت خوابه. همه همین الآن برین توی خوابگاهتون! اگه تا ساعت ده ببینم کسی بیداره، می‌برمش پیش جنای خونگی تا صبح کار کنه!

و این است وضع هاگوارتز امروزی!
*پ ن: آقا ماروولو بعدش هی بگین چرا ما اعتراض داریم؟! تو رو مرلین یه مقایسه بکنین...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
1. از روی شکل و محل قرار گیری این برگ‌ طعمش رو حدس بزنید. علت حدستون رو کامل توضیح بدین. (4 نمره)

ریحون تند! شما به برگه نگا کنین... با ریحون مشنگی مو نمی‌زنه! اون سبزای دراز رو هم روی برگه می‌بینین؟‌ اونا نوعی فلفل هستن! نگا به کوچیکیشون نکنین خیلی تندن! اصن یه ضرب‌المثل مشنگی هس که می‌گه فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه! ازینا گذشته شما تا حالا به ساقهٔ یه ریحون دقت کردین؟ محل قرارگیری برگاش عین عکسیه که فرستادین! با این تفاوت که روش فلفل هم روییده! بین خودمون باشه، ولی از یجا شنیدم صاحب برند برتی باتز از مشنگا پیوند زدن رو یاد گرفته (مشنگا بش پرتقال خونی دادن خورده) خوشش اومده، تصمیم گرفته توی دنیای جادوگری هم روششو ترویج بده! منتها بجای میوه، سبزیجات رو انتخاب کرده!

نقل قول:
2. یه برگ رو توصیف کنید یا نقاشیشو بکشید؛ بعد از حدس زدن طعمش، اون رو امتحان کنید و بگید چقدر با حدستون فاصله داشت. (3 نمره)

یه نگا به این بکنین! والا گول برگای سفیدشو خوردم! فکر کردم مزهٔ شیر می‌ده ولی... مزهٔ وایتکس می‌داد! (بعدش فهمیدم این گیاه بدبخت، یه هفته پیش گابریل دلاکور بوده، یه هفته هم پیش کریچر، از بس با وایتکس ضدعفونیش کردن اینجوری شده! )

نقل قول:
3. به نظرتون علت تفاوت طعم و ظاهر برگ‌های این گیاه چیه؟ (3 نمره)

این سؤالتون یکم مبهم بود! الآن گیاه خودمونو بگیم؟ گیاه توی کلاس؟ یا کلاً گیاهای این نوعی؟ ازونجایی که ذکر نکرده بودین، من دربارهٔ خود این نوع گیاهان می‌گم! تنها دلیلی که یه گیاه ممکنه طعمش با ظاهرش فرق بکنه فقط یچیزه! چون این نوع گیاهان نه خاصیت جادویی دارن، نه خاصیت درمانی،‌ نه خاصیت تزئینی... یعنی کلاً هیچ خاصیتی ندارن، بخاطر همین به گیاهای دیگه حسودیشون می‌شه! اینجوریه که دست به تقلیدکاری می‌زنن! مثلاً خودشونو تبدیل به چیزایی می‌کنن که مردم اونا رو دوست دارن تا بیان و ازشون بچشن! بعدشم بیان پز کارشونو به گیاهای دیگه بدن و بگن آره داچ، ما اینیم! ولی بنظر خودم عاقبت این کارشون نابودیه! چون ملتو به قدری عصبانی می‌کنن که بیان و نسل این گیاه رو منقرض کنن! البته به عوامل محیطی هم بستگی داره، مثه تکلیف دوم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/21 4:40:14
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1399 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
1. پارچه رو کنار بزنین و بگین با چه جانوری مواجه شدین؟ بزرگ یا کوچیک؟ (2 امتیاز)

با اینکه گفته بودینا؛ ولی چون حوصلهٔ دردسر نداشتم یکی ازون قفسایی که پارچهٔ کوچیک‌ روش بود انتخاب کردم، بعدش که پارچه رو برداشتم دیدم یه هیپوگریف به اندازهٔ کف دست وسط قفس نشسته، یکم که گذشت دیدم یه سیاهی هم داره کف قفس تکون می‌خوره؛ خوب که نگا کردم، دیدم اِی دل غافل، یه تسترال به اندازهٔ مورچه هم توی قفسه! پروفسور ازین به بعد باید حواستونو جمع کنین دوتا موجودو توی یه قفس بدبختی مثه من نندازین، اِهه!

نقل قول:
2. برخوردی که جانور با شما داشت چی بود؟ (4 امتیاز)

شما که این هیپوگریفای هاگرید رو می‌شناسین؟! از بس روی حرفشون نه نیورده لوس و مغرور شدن! این هیپوگریفم مثه بقیه، انتظار داشت جلوش تعظیم کنم! منم که اگه تعظیم نکنی صورتتو خط‌خطی می‌کنم خاصی توی چشاش دیدم، تصمیم گرفتم جلوش تعظیم کنم تا این آخر عمری منو بیریخت نکرده! خلاصه وسط تعظیمم بودم که دیسک کمرم گرفت و همون وسط راه خشکیدم، این هیپوگریفه هم یکم صبر کرد بعدش که دید خبری نشد به صورتم حمله کرد و منم که از شانس بدم نمی‌تونستم تکون بخورم، بدجور خط‌خطی شدم (بعدش تا یه هفته با صورت باندپیچی‌شده توی درمونگاه بودم) ولی این تستراله، بچهٔ خوبی بود همونجا واستاده بود فقط نگا می‌کرد!

نقل قول:
3. چه غذایی برای جانورتون با این ابعاد جدید مناسب می‌دونین؟ چرا؟ (2 امتیاز)

ازونجایی که جثه‌شون کوچیک بود، خیالم راحت بود که غذای زیادی نمی‌خوان، ولی چون من از حیوونا سر در نمیوردم، نمی‌دونستم گیاهخوارن یا گوشتخوار! سرمو پایین انداخته بودم و داشتم فکر می‌کردم که زیر پام با مشتی چمن و لشگری از حشرات مواجه شدم و فهمیدم بهشون چی بدم! علف و مورچه!

نقل قول:
4. آیا جانورتون از غذایی که تو سوال 3 تهیه کردین خوشش اومد؟ چرا؟ (1 امتیاز)

والا، من تا همین تکلیف سوم فکر می‌کردم شما حواستون نبوده و تستراله اومده توی قفس من؛ ولی وقتی به این تکلیف رسیدم، فهمیدم که نه! چون وقتی چارتا مورچه به تستراله دادم، یکم رشد کرد (تقریباً اندازهٔ یه موش) بعدش برگشت پیش بقیهٔ تسترالا! خودمم نمی‌دونم چرا! بگذریم، بریم سراغ هیپوگریفه... نگم براتون! هرکاری کردم مورچه نخورد؛ همش سرشو اینور و اونور می‌کرد ینی من رژیمم، باید غذای گیاهی بخورم؛ منم ناچار علفو جلوش گذاشتم، دیدم هیچی که هیچی! جونم بگه که انقدر از خاصیت علف گفتم براش، که چربی‌سوزه و برای بدن مفیده و انقدر براش قصه گفتم و سرشو گرم کردم که بالاخره یه گاز کوچولو ازش زد و خیال منو راحت کرد؛ ولی زیاد طول نکشید و همشو تف کرد روی لباسم! منم عصبانی شدم! انداختمش توی قفس و درشو بستم و همونجا گذاشتمش و رفتم! دیگه خودتون بهش غذا بدید پروفسور!

نقل قول:
5. هرگونه انتقاد و پیشنهادی که نسبت به کلاس در طی این سه جلسه داشتین ارائه بدین! (1 امتیاز)

اول دوتا انتقاد بکنم!
اولین انتقادم، پروفسور شما برین تکلیف جلسهٔ اول منو ببینین... دیدین؟ خب، بعد برین تکلیف جلسهٔ اول هوریس اسلاگهورن رو ببینین... اینم دیدین؟ بعدش برین امتیازات جلسهٔ دوم-هوریس اسلاگهورن رو ببینین... اگه همشونو دیدین خودتون قضاوت کنین! آخه این انصافه؟ نه اخطاری نه چیزی! (البته هوریس عزیز در قلب ما جای دارند! )
و دومین انتقادم... شما بخاطر تکلیف دوم چون عکسی که لینکشو داده بودم، خودم نکشیده بودم، دو امتیاز از من کسر کردین! بهتون حق می‌دما... ولی، آخه اگه بخوایم با گوشی نقاشی بکشیم چیز جالبی در نمیاد، لطفاً اینو در نظر بگیرین!
به جرأت می‌تونم بگم، کلاس شما تنها کلاسی بود که توش واقعاً راحت بودم و مرسی که اینقدر وقت می‌ذارین!
و در آخر: توی هیچ جلسه‌ای توی کلاستون بهداشت رعایت نشده بود، یذره به فکر سالمندان باشین، می‌خواین من جرونا بگیرم، بمیرم، از دستم راحت شین!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/20 18:35:56
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/21 14:05:40
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1399 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
1. جهت پرواز، بین قالیچه، قالی، پادری، جانماز، سفره، رو میزی، ملافه (ملحفه) و موکت، یک مورد را به دلخواه انتخاب کنید و به سوالات زیر مختصراً پاسخ دهید:

* دلیل این انتخاب چیست؟ مزیت ها و معایب این مورد را در مقایسه با جارو شرح دهید. (2 امتیاز)

* شرح دهید که چگونه مورد انتخابی را حین پرواز هدایت می کنید. آیا چوبدستی شما نقش مهمی ایفا می کند یا صرفاً ذهن شما؟ آیا قسمتی از بدنه ی مورد انتخابی در جهت گیری و پرواز نقش دارد؟ (2 امتیاز)

* مورد انتخابی را با کدام یک تمیز خواهید کرد: با نپتون (جارو دستی کوچک)؟ با جاروبرقی؟ با چوبدستی؟ با تکاندن از تراس؟ توضیح دهید چرا این روش؟ (2 امتیاز)

خب انتخاب من قالیه. از اونجایی که سنی ازم گذشته دیگه حال نشستن ندارم، ترجیح می‌دم دراز بکشم و برای دراز کشیدن چی بهتر از یه قالی بزرگ و پر نقش و نگار؟
از مزیتش بگم براتون... نه اینکه قالی بزرگ و جاداره، برخلاف جارو که فقط می‌تونی باهاش پرواز کنی با قالی چنتا کارو باهم می‌کنی! مثلاً یه سماور ذغالی و منقل بزاری روی قالی (البته با احتیاط که قالی آتیش نگیره) که وقتی حین پرواز دلت ضعف رف یه چایی تازه‌دم و جوج بزنی بر بدن، یا حتی تلویزیون هم می‌تونی بیاری حوصلت سر نره! کلاً نمونهٔ بارز یه خونهٔ سیار هس! دیگه نگران نیسی بچه‌هات چیکار می‌کنن، اهل خونه رو میاری روی قالی؛ تازه لاکچری هم هس! اما از عیبش بگم براتون! خوبیه جارو اینه که از هر تنگنایی می‌تونه عبور کنه، ولی قالی نمی‌تونه؛ مثلاً اگه بخواین از یه درهٔ باریک عبور کنین جارو گزینهٔ بهتریه چون با قالی دم و دستگاهت نابود می‌شه، تازه اگه بارون هم بباره و قالی سرپوشیده نباشه، بدبخت سنگین می‌شه و سقوط می‌کنین! مورد دیگه‌ای نیس فعلاً
***

برای کارکرد بهتر قالی به یه ذهن خلاق و یه چوبدستی نیاز داریم! اینطوری که چوبدستیمونو بر می‌داریم و با حوصله این رشته‌هایی که سر قالی هس؟ براش گیس می‌بافیم، یکمم بهش رنگ و لعاب می‌دیم و خلاصه از لولو به هلو تبدیلش می‌کنیم که اعتماد به نفسش بره بالا و بهتر پرواز کنه، حین پرواز هم یکی از گیساشو می‌بندیم به دور کمرمون که اگه یه وقت زد به سرش، به یچیزی وصل باشیم، بین زمین و آسمون ولو نشیم! برای اطلاعات بیشتر هم به علاءالدین مراجعه می‌کنیم!
***

می‌خواستم بگم چوبدستیا؛ ولی دیدم جاروبرقی برای یه قالی بهتره!
چرا؟ چون وقتی یه قالی رو جاروبرقی می‌کشیم قشنگ بدنش حال میاد، از خستگی می‌پره، روون‌تر هم پرواز می‌کنه! اصن جاروبرقی برای یه قالی حکم ماساژ رو داره! الآن اگه بگین خب با جارو هم می‌شه، چه فرقی داره؟ باید بگم جاروبرقی بهتره! نه اینکه جارو یکم سر‌هاش تیزه؟ اذیتش می‌کنه!

نقل قول:
2. با توجه به اینکه قالی ها (و امثالهم) حساس و مبادی آداب هستند، لطفاً شرح دهید چگونه و با چه افسون و روش جادویی یا حتی ماگلی، می توانید یک قالیچه ی پرنده را در ابتدا زنده و سپس رام خود کنید؟ (2 امتیاز)

خب این سؤال یکم پیچیده بود؛ و جوابش هم پیچیده‌تر! بنظرتون فرق یه قالی پرنده و یه قالی معمولی چیه؟ معلومه! قالی‌های پرنده از همون اول زنده هستن، ولی قالی‌های معمولی نه! اینم بر می‌گرده به دار قالیشون! قالی‌های پرنده توسط دار قالی‌های جادویی و جادوگرا بافته می‌شن و به نوعی دستبافن! دارهای قالی جادویی هر رشتهٔ نخشون یه طلسمی داره و فقط جادوگرا می‌تونن ازشون سر در بیارن و باهاشون یه قالی پرنده ببافن! اینجوریه که قالی‌های پرنده درست می‌شن! قالی‌های پرنده هم از همون اول رام هستن! حالا بستگی داره، اگه بخوای می‌تونی از همون اول یه قالی پرنده بگیری و پرواز کنی یا یه قالی معمولی بگیری و با طلسم اونو به پرواز در بیاری! کلاً رام کردن قالی‌های معمولی خیلی سخته، باید کلی براش قصه و شعر بخونی تا مشغول بشه و تا مقصد ببرتت! اینجوریه که قالی‌های پرنده کیفیتشون خیلی بهتره و دردسر کمتری دارن! حتی در بعضی مواقع گفته شده با صاحباشون حرف می‌زنن و راهو بهشون نشون می‌دن!

نقل قول:
3. اگرچه ظاهر ماجرا همواره فاکتور تعیین کننده ای در کیفیت نیست، اما در مورد قالی های پرنده (و امثالهم) موضوع کمی متفاوت است. لطفاً طرح و الگوی محبوب خود برای یک قالی (و امثالهم) را از طریق عکس یا حتی طراحی نشان دهید و مختصراً شرح دهید که این طرح چگونه ممکن است بر کیفیت پرواز با این قالی (و امثالهم) اثر بگذارد؟ (2 امتیاز)

تعریف از خود نباشه، ولی قالی من خیلی خفنه! مگه می‌شه قالی یه جادوگر خفن نباشه؟! تو رو مرلین نگاش کنین! بنظر من طرحش خیلی جالبه! از بس با ابهته حین پرواز یه فازی بهت دست می‌ده که نگو! تازه اینجوری هم دشمن رو گیج می‌کنه، هم ماگلا بهش نزدیک نمی‌شن و خرابش نمی‌کنن! ولی خالی از لطف نباشه، خیلی گشتم تا پیداش کردما؛ خیلی هم گرون بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/20 13:56:17
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
تاپیک انجمن