جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 آبان 1386 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور: بسمه ااريش المرلين....من دامبلدور هستم...خوشحال هستم
دراکو:يه مقدار کاملتر لطفا!
دامبلدور:باشه
دراکو:خوب مي فرمودين!
دامبلدور:نه صرف شده...شما بفرماييد!
دراکو:منظورم معرفي کامله جناب آقاي دامبلدور!!!
دامبلدور:آها...چيزه...من آلبوس پرسيوال ولفريک ويفريک بيسکوييت شکلات...تو خودت قند و نباتي....کوپن قند وشيکر آعلام شد...دامبلدور هستم...خوشحال هستم...ببخشيد اين تصوير الان داره پخش ميشه؟
دراکو:معلومه
دامبلدور:هري!عزيزم دوست دارم برگرد به خونه!
دراکو:ولي؟؟؟؟
دامبلدور:عشقه ديگه!!!
دراکو:آقا من اين سازمان رو قبول ندارم...اول رييسش بايد تاييد شخصيت بشه...اين چه وضعشه!!!!
(خوب ادامه بدين)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 اسفند 1384 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
شمارش معکوس روي صفحه ظاهر شد !
سه ... دو ... يک ... لطفا

نمايشگر متوجه نگاه خشن سرژ شد!!

نمايشگر:...خودتان را بهخقشاپتتتت..پيسس

دامبل:فكر كنم نمايشگر قاطي كرد

و نمايشگر با صداي بومبي شديد تركيد و و همگان ترسيدند و هيچ كس لبخند سرژ را نديد و صداي دروني او را نشنيد كه گفت«چه خوب است آلودگي صوتي»

به هر حال همگي به حال اول خود برگشته

دراكو:آقاي دامبلدور، شما رئيس اين سازمان هستيد.لطفا شما به عنوان اولين نفر خودتون رو معرفي كنيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اسفند 1384 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به تنهایی در دفتر خودش نشسته بود ؛ اتاقی که هر جایی از اون با کتابهای مختلف پر شده بود .
دامبلدور از جای خودش بلند شد و نگاهی به قفسه ها انداخت ؛ قفسه های جلويی نظرش رو جلب کرده بود .... دستی به روی قفسه کشید ! به نظر از چوبهای کائوچیلوی برزيلی بود !
- French Is My Language .
دامبلدور با تعجب به این صدا گوووش میداد که از بلندگوی بالای قفسه شنیده میشد ... قفسه های هوشمند در اونجا قرارداده شده بودند .
نگاهی به قفسه کناری انداخت !
یه سری کتاب به شکل زيبایی در قفسه ها چیده شده بودند ... دستی به روی قفسه کشید .
- Spanish Is My language .
دامبل :
آلبوس گیج شده بود ... این کتابها برای چه منظور اینجا جمع شده بودند در حالی که آلبوس به زور انگلیسی رو بلد بود .
با خودش فکر کرد ... یعنی حالا باید تمام زبانهای دنیا رو یاد میگرفت ؟! در سن 89 سالگی باید مثل بچه ها پیش آنیتا مینشست و درس میخوند ؟!
به سمت میز خودش برمیگشت که در یک لحظه نوری از قفسه ای اون رو مجذوب خودش کرد ...
دامبلدور با تعجب به سمت قفسه رفت !!
این کتابها با بقیه تفاوت داشت ... کتابی از میان قفسه به آغوش دامبلدور پريد .
آلبوس با تعجب نگاهی به عنوان کتاب کرد .
Nabard Roostam Va Sohrab
دامبلدور نگاهی به زبون کتاب انداخت اما متوجه نشد ! از قفسه کمک گرفت و دستی به سر و روی قفسه کشید ... سیستم هوشمند به کار افتاد :
Farsi Is My Language !
Nuclear Energy Is Our Right !
دامبلدور به فکر فرو رفت ... این قفسه در سیستم هوشمندش دست کاری شده بود انگار !
در حال باز کردن کتاب بود که ناگهان در اتاق باز شد و کتاب از دست آلبوس به داخل قفسه برگشت .
مردی به زبان دیگه مشغول صحبت شد و یک نفر هم در کنارش قرار داشت که مشخص بود مترجم هست !
- سلام
دامبلدور : هوووومکیوس ! اینجا خیر سرمون اتاق ماست ! این جوری محافظت میکنند از ما !
- ایشون رييس قبلی سازمان ملل هستند و به همین دلیل اجازه ورود رو دارند ... فراموش نکنید که هنوز جلسه معارفه شما شروع نشده و تا اون لحظه اینجا متعلق به ایشون هست .
آلبوس دستی به ريشه خودش کشید و با تعجب پرسید :
پس چه طور من اومدم تو ؟!
- این اتاق تنها یک رییس رو قبول میکنه و از سال صفر میلادی که اینجا ساخته شد به همین منوال بوده اما امسال با کمک دانشمندان خبره جهان تونستیم سیستم اینجا رو عوض کنیم !
الان هر دوی شما این اتاق رو در اختیار داريد !
آلبوس مشخص بود که دیگه مغزش جوابگوی این مسائل پیچیده نیست ... شاید بهتر بود این عنوان رو قبول نمیکرد !
رييس شروع به صحبت کرد و مترجم گفته های ایشون رو منتقل میکرد ... آلبوس یک لحظه به فکر فرو رفت که این رييس به چه زبونی حرف میزنه .
- این اتاق از سیستم هوشمند ای بی اس ساخته ش ...
- ببخشید میون حرفتون آفتابه مرلین !
مترجم :
- این رييسه به چه زبونی حرف میزنه ؟!
- هبرو !
آلبوس : یعنی چی ؟! کجاییه ؟!
- اسرائیل !!!!!!!!
برق از سر آلبوس پريد ... یعنی رییس قبلی این سازمان یک اسرائیلی بوده ... آلبوس جایگزين یه همچین فردی میخواست بشه ؟!
آلبوس یاد جوونیاش کرد ؛ آستیناشو بالا زد و یقه مرد رو گرفت :
- تو خجالت نمیکشی ؟! انرزی هسته ای حق مسلما اوناست !
آلبوس هنوز جملش تموم نشده بود که چیزی رو روی جمجمه خودش احساس کرد ...
تفنگ کلت رييس روی سرش داشت مغز پوک دوومبول رو فشار میداد .
رييس خنده ای شیطانی کرد
آلبوس : ببخشید رييس !
نیم ساعت به همین منوال گذشت ! رييس به اونجا اومده بود تا قبل از جلسه اتاق و سیستم کاری اونجا رو کاملا توضیح بده اما آلبوس مثل خنگول ها به اونها نگاه میکرد تا بالاخره توضیحات تموم شد .
آلبوس مخش جواب نمیداد :
- ببینم یعنی اینجا امنه دیگه ؟!
رييس با عصبانیت وقتی این حرف رو شنید فرياد زد و مترجمش دوبله کرد :
- آدم از این خنگتر نبود ؟! من نیم ساعته دارم در مورد سیستم امنیتی ایجا میگم واست اون وقت میگی امنه یا نه ؟!
- آلبوس :
در مجددا باز شد و این بار دراکو وارد اتاق شد .
آلبوس : اینجا کابارست دیگه ؟! هر کسی سرش رو میندازه پایین مثل اون حیوونه میاد تو !
دراکو با رييس دست داد .
- خوب ایشون دامبلدور نماینده ما هستند و بعد از رسیدن نامه شما ، ایشون رو انتخاب کردیم ... البوس جان ایشون فرناندو ساکشن رييس قبلی سازمان ملل هستند و ایشونم مترجمشون فرديناند چلنگر !
رييس : از این خنگتر نداشتید شما که معرفی کنید ؟!
دراکو در حالی که دستی به موهای تیفوسی خودش میکشید خنده ای کرد و زير زبونی به آلبوس نگاه کرد و بدون اینکه دهنش تکون بخوره چیزی رو گفت :
- آلبوس تو رییس سازمان ملل شدی مثلا ... اون سوتی هاتو کم کن ... ما تو رو میشناسیم اما نذار دنیا این خصلتت رو همه مردم دنیا بفهمن که !
آلبوس : سخته ولی سعی میکنم
دراکو کروات خودش رو مرتب کرد و دستی به شونه رييس زد :
- خوب ساعت شش بعد از ظهره ها ! جلسه یه ساعت دیگه شروع میشه ... نمیخواید بريد حاضر شید ؟
رييس و مترجمش متوجه منظور دراکو شدند و از اتاق خارج شدند .
دراکو : خوب نمیخوای حاضر بشی دامبلدور ؟
آلبوس دستی به ريش خودش کشید و به پشت ردای خودش نگاه کرد .
- من حاضرم دیگه ...
دراکو : با این لباس ؟! این خبر به همه جای دنیا فرستاده میشه ! عکست تیتر اول روزنامه ها میشه .. کت و شلوار ! کروات !
آلبوس نگاهی به تلیپ دراکو انداخت ؛ ظاهر زيبای دراکو به چشم میومد ... هر کس که اون رو نمیشناخت فکر میکرد رييس سازمان ملل هستش . موهای تیفوسی دراکو چشم آلبوس رو گرفته بود !
- میگم دراک میتونی موهای منم اون جوری کنی ؟!
دراکو : تو اول باید ريشهاتو بزنی ؟!
- چی ؟!!!! عمرا .. سرم بره ريشم نمیره !

ده دقیقه بعد بالاخره دراکو موفق شده بود .
آلبوس کت و شلوار و کرواتی رو به البوس داده بود ! در 90 سال زندگی دامبلدور این دومین دست از لباسهاش بود که میپوشید .
دراکو : خیلی باحال شدی ؟! ريشت با کت و شلوار خیلی جوره !
ريشهای آلبوس کروات رو کاملا پوشونده بود ...
دراک : منتها یه چیز دیگه هم اخر جوادبازی شده !
آلبوس : چی ؟!
دراکو سیگار خودش رو روشن کرد .
- هووووم ! من کفش یادم رفته ... نمیخوای همون دمپایی های لای انگشتی رو بپوشی که ؟
آلبوس : نمیدونم والا ... یه پست کوفتی میخوان به ما بدن کشتن ما رو ! اه ...
دراکو در فکر بود که ناگهان در باز شد !
مرلین و گیلدروی وارد شدند !
آلبوس :
دراکو : آوووو ... اومدید شما ! همه چیز خوب پیش میره ؟!
هر دو با آلبوس دست دادند و تبريک گفتند .
- آره .. نماینده 142 کشور تا از راه پورتکی ها وارد شدند .
آلبوس به چشمهای اونها زل زده بود .
دراکو : خوبه ... سالن رو حاضر کردن ؟
دامبلدور : اینا اینجا چی کار میکنن ؟ چه طوری وارد اتاق من شدند ؟! اینجا خیلی امنه انگار ؟!
مرلین ريشهای خودش رو با ريشهای آلبوس مقایسه کرد اما هنوز مقام اول دست خودش بود .
گیلدروی : وزير همه چیز رو کامل بهت میگه ... ما دیرمون شده ! فقط اومدیم که بگیم نامه ای که گفته بودید رو برای سرژ و نارسیسا فرستادیم .
مرلین و گیلدروی خارج شدند .
البوس :
دراکو سیگار اولش تموم شده بود ...
- ببین البوس این دو نفر معاونین قبلی سازمان ملل بودند ! یادته که اولین بار که به دفترم اومدی و حکم رو بهت دادم توش نوشته شده بود به دلیل تلاشهای بی وقفه نمایندگان شما در سازمان ملل ، از شما میخوایم که نمایندتون رييس سازمان ملل بشه ؟!
دامبلدور : یعنی به خاطر کارهای اینا نماینده ما رو رييس کردن ؟! از کی اینا اینجا کار میکردن ؟! چرا به ما نگفته بودید ؟
دراکو در اتاق قدمی زد و در آیینه جادويی خودش نگاهی به موهاش انداخت و ادامه داد :
- فکر میکنی برای چی گیلدی و مرلین کمتر پیداشون میشد ؟! فکر میکنی کی این ماگولا و جادوگرا رو به بی ناموسی کشونده ؟! همش کار این دو نفر بود ! برای همینم تونستن وارد اتاق بشن ! معاون رييس هستن .
آلبوس : یعنی این دو تا خائن دستار اسرائیلیه بودند ؟!
دراکو : اره گويا ... البته منم تا روز وزير شدنم نمیدونستم که اینا نماینده انگلیس هستند ! این حکم رو فقط وزيرا اطلاع دارن ... برای همین ما اون موقع نمیدونستیم !
آلبوس : من هر دوشون رو میکشم ! دستار اون خیکی کثیف بودن ؟!
نیم ساعت به آغاز جلسه مونده بود .
مردی وارد اتاق شد و چایی در دستش بود .
البوس : اینم لابد معاون بوده که تونسته بیاد تو ؟
- ببخشید دو تا معاونتون هم رسیدن ... این زنه چه قدر قشنگه !
دراکو: هوووو ... آبدارچی !! اون زن ، مادر منه مثلا !
آبدارچی بدون هیچ حرفی فرار کرد .
در مجددا باز شد و سرژ و نارسیسا وارد اتاق شدند .
آلبوس دیگه کاملا عادت کرده بود که همه وارد اتاق بشن تازه قرار بود اینا معاون بشن و دلیلش روشن بود .
سرژ : دامبل داشتیم ؟ تازه الان به ما میگی ؟!
نارسیسا : پسرم تو چرا دیگه ؟! پووول تمام سفر رو ازت میگیرم !
نگاه سرژ به لباسهای آلبوس افتاد .
- ريشت خیلی به لباسات میاد پسر !
نارسیسا آیینه ای که دست دراکو بود به طرف صورت خودش کشید :
- پسرم روژم قشنگ شده ؟! عجله ای شد دیگه !
دراکو سیگار سومش رو هم روشن کرد و حتی بعد از نگاه مرموز مادرش هم منصرف نشد .
- خوب ... خوشبختانه شما خوشگل اومدید .. البته هنوز به پای تلیپ اسپرت من نمیرسید اما بد نیست ! بیاید بریم ... دیر شده .

هر چهار نفر از اتاق خارج شدند و اون مرد بیچاره هنوز روی زمین افتاده بود و به کلی فراموش شده بود .

سالن اصلی پر از جمعیت بود ... نماینده صد و چهل و دو کشور برای این مراسم دعوت شده بودند .
نورهای جادويی صحنه رو روشن کرده بود !
با ورود اونها سالن به وجد اومد و همه از جاشون بلند شدند و مشغول کف زدن شدند .
نارسیسا و آلبوس و سرژ از خود بیخود شده بودند و نمیدونستن چی کار کنند اما دراکو با تجربه های بین المللی که داشت تعظیمی کرد و هر سه از دراکو تقلید کردند .
برای هر سه اونها ، مسیر رسیدن تا ردیف اول صندلی ها یک روز به حساب میومد !!
تمام افراد به تلیپ آلبوس نگاه میکردند و میخندیدند ... نماینده های چین و تایلند که دختر بودند در کنار مسیر عبور نشسته بودند و به موها و تلیپ اسپرت دراکو نگاه میکردند و چشمکی به دراکو زدند .
بالاخره در میون تشويقها سر جای خودشون نشستند .
هنوز ده دقیقه تا اغاز جلسه مونده بود ... نورها روی اون چهار نفر انداخته شد و چهره اونها در جلوی سالن نمایش داده میشد .
سرژ به شدت عرق کرده بود
- مامان جووون اینجا کجاست دیگه ؟!
نارسیسا : پسرم یه کم هوای منو داشته باش ... من تا حالا جلوی بیشتر از ده نفر نرفته بودم که اونام مرگخوارهای لرد بودن !
ريشهای آلبوس خیس شده بود .
تصوير زنده دراکو روی صفحه نمایش ظاهر شد و همه به شدت تشويق کردند ! صدای سوت و دست زدن سالن رو پر کرده بود .
دراکو با اعتماد به نفس لبخندی به دوربین زد و صدای جیغ دخترها به گوش میرسید که احتمالا ده پونزده نفر از نماینده ها غش کرده بودند .
شمارش معکوس روی صفحه ظاهر شد !

سه ... دو ... یک ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------
فعلا غیر از سرژ و نارسیسا کسی اینجا پست نزنه !
توضیح جلسه با این دوستان !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اسفند 1384 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
**سازمان ملل جادوگری**


به نظر خیلی بزرگتر از اون چیزی میومد که از بقیه شنیده بود.یه ساختمون کاملا سفید با چند ستون بزرگ در جلو و دو مسجمه ی آتفشان در دو طرف پله ها که ساختمون رو کاملا شبیه یک قصر خصوصی کرده بود.

- ســـــــــــــــوت!....کی میره این همه راهو!
دامبلدور دستش را بر رو پیشانیش گذاشته بود تا نور خورشید چشمهای ضعیفش رو بیشتر از این اذیت نکنه و در همان حال گردنش را عقب برد تا به بالای ساختمان نگاهی بکنه.
بعد از چند دقیقه وارسی ساختمون و خیابونی که سازمان در اون قرار داشت دامبلدور با توجه به پیری مفرطی که در او به وجود آمده بود! یواش یواش پله ها را بالا رفت و بعد از نیم ساعت به بالای پله ها رسید!


- چــــــــــــی؟ دامبل بزرگ؟!!
- هی بچه ها دامبلدور اومده اینجا!!
ملت: پچ پچ پچ پچ!

در یک حرکت انتحاری دامبلدور رو جو میگیره و شروع میکنه به پاسخ دادن به ابراز احساسات ملت!
-من متعلق به همه ی شما هستم!...درسته که بالاترین پیشرفت رو داشتم ولی این دلیل بر این نیست که شما اینقدر منو خجالت زده بکنید!
و دسته گل هایی رو از غیب ظاهر میکرد و به سمت جمعیت مشتاق می انداخت!

در همین حین پاهایی از میان جمعیتی که جلوی ساختمون ایستاده حرکت میکردند.صدای جیغی از وسط جمعیت اومد و لحظه ای بعد جمعیت متفرق شد و دایره ای در وسط خیابون خالی شد.

دامبلدور چشمانش را تیز کرد.چیزی بر روی زمین قرار داشت.چیزی شبیه به ....بدن انسان!!
دامبلدور جمعیت را کنار زد و به سمت جسد رفت و نبضش را گرفت و جسد را به سرعت با چوبدستی از زمین بلند کرد و در حالی که به دنبال خودش میکشید به درون ساختمان رفت.


سالن اصلی سازمان چیزی شبیه به یک سالن پذیرایی خیلی بزرگ بود.در روبروی در اصلی که حدود پنج تا شش متر ارتفاع داشت پله ای عریض قرار داشت که در آخر به جایی میرسید که در بزرگتری قرار داشت و معلوم بود که سالن اصلی سازمان اونجا قرار داره.
دامبلدور سراسیمه به این طرف و آن طرف رفت.

-اطاق من کجاست؟...سریع بگو!
مردی با لباس سبز در حالی که چیزی شبیه آفتابه ی مرلین در دستش بود! و به گلها و گیاهان آب میداد بهت زده به دامبلدور نگاه کرد و حواسش نبود که آب رو بر روی زمین میریزه.
مرد با دست سمت راست رو نشون داد.

دامبلدور در حالی که هنوز جسد را به دنبال خودش میکشید به سمت راست قدم برداشت و تازه نگاهی به آن سمت کرد.دری بزرگ در آنجا قرار داشت.
به سمت در رفت.هیچ دستگیره ای بر روی آن قرار نداشت.پس چه کار باید میکرد؟


- اوووه دامبلدور!... برای جشن افتتاحیه زودتر از موعد مقرر تشریف آوردین!

صدایی از پشت سرش آمد.دامبلدور برگشت و دراکو مالفوی وزیر سحر و جادو را دید.به نظر میرسید از هفته ی پیش تا الان کمی مدل مویش را تغییر داده بود.اما هنوز کله اش را اسموت نکرده بود!
-سلام دراکو!
و در حالی که به جسد اشاره میکرد گفت:
-حالش زیاد خوب نیست.بیرون شلوغ شده بود.وسط جمعیت اینطور شد.احتیاج به یه پادطلسم قوی داره که باید توسط چند نفر اجرا بشه.به مامورات بگو که این کارو حتما بکنن.نمیمیره....ولی هر چه زودتر عواقبش کمتر!
دراکو:میدونم آلبوس!....بهتره زیاد حول نشی!
دامبلدور در حالی که به نظر رنجیده خاطر میومد گفت:
- اگه من به تو میگم دراکو تو از من کوچیکتری!...این دلیل نمیشه که به من بگی آلبوس!...خوشم نمیاد!

دراکو لحظه ای به نظر رسید که میخواست جواب دندان شکنی به دامبلدور بدهد اما بعد منصرف شد.
دراکو:طرز کار این در دقیقا شبیه دفتر خودت تویه هاگوارتزه.
دامبلدور:خوبه...فقط رمز الانش چیه؟
دراکو:ویلیام ادوارد!


در دفتر باز شد.لحظه ای فکر کرد که به کتابخونه ای قدم گذاشتند.اما بعد که در کاملا باز شد میز کار جدیدش رو در سمت چپ دفتر و چند کمد رنگ و وارنگ رو در طرف دیگر دید.فرش قرمزرنگ زیبایی هم وسط اطاق پهن بود.برای دامبلدور کاملا معلوم بود که تمام اطاق توسط نیروی جادویی قوی ای محافظت میشه.

دامبلدور انگار که در دفتر خودش در هاگوارتز بود به سمت میز جدیدش رفت و قلم پری که روی میز بود رو برداشت و بر روی کاغذ پوستی ای شروع به نوشتن کرد.

دامبلدور:دراکو راستی من افراد مورد نظرم رو انتخاب کردم.بهتره یه کاری کنی سریعتر برسن اینجا.من یادم رفت بهشون زودتر خبر بدم.چون خودت هم ناگهانی بهم خبر دادی.حواس که برای آدم نمیزارین!
دراکو نگاهی مشکوکانه به آلبوس انداخت و سعی کرد تا نوشته های روی کاغذ را بخواند اما موفق نشد.

دامبلدور:نارسیسا و سرژ!
دراکو:مامان من؟ سرژ حذبی؟ ...چی داری میگی دامبلدور؟
دامبلدور:دقیقا!...مثل اینکه یادت رفته من رئیس اینجام!...فکر نکنم سازمان ملل جادویی به وزارت خونه ربط داشته باشه!...پس هر کاری میخوام میکنم!

باز به نظر رسید که مالفوی جواب دندان شکن دیگری دارد اما با خشم چشم از دامبلدور برداشت و شروع به فکر کردن کرد.
دامبلدور به سمت بالای اطاق رفت و نامه رو که تموم کرده بود به پای جغدی بست که اونجا منتظر بود.لحظه ای بعد دیگر جغدی آنجا نبود.

مالفوی زیرلبی گفت:اشتباه کردم!
دامبلدور: نه دراکو اشتباه نکردی!...من کاری به کار تو ندارم.فقط باید تویه بعضی چیزا با هم کار کنیم....و البته!...بهترم هست که دیگه تو کار من دخالت نکنی.چون واست بد تموم میشه!
این دفعه مالفوی دامبلدور را بی جواب نگذاشت:
- اینو بدون دامبلدور که تو هم اگر دخالتی در کار من بکنی من میدونم و تو!...واقعا که چقدر نمک نشناس!...خودم کردم که لعنت بر خودم باد!....ولی چه میشه کرد...مجبورم باهات همکاری کنم...فعلا منتظر میمونم تا نارسیسا و سرژ بیان تا ببینیم چی میشه ولی بعدش مواظب خودت باش!

و در همین حال برگشت و به سمت سالن اصلی سازمان رفت و در پشت سرش بسته شد.
دامبلدور تنها در دفتر جدیدش نشسته بود و فکر میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور