جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

خواندن ذهن و چفت‌شدگی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: امتحان خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
کرنلیوس در حال رفتن به امتحان بود. او با خود فکر می کرد که چگونه امتحان بدهد زیرا کل هفته در فکر اختراع آن طلسم جدید بود و وقت نکرده بود که کتاب چفت شدگی را باز کند و حالا هم خیلی دیر شده بود چون که می دانست که امتحان ایوان جوری است که اگر کاملاً کتاب را از بر نباشد نمی تواند به بیشتر سوالات آن پاسخ دهد .
همین طور که فکر می کرد به تالار محل برگزاری امتحانات رسید و مشاهده کرد که همه ی دانش آموزان دیگر سر امتحان نشسته اند زیرا او آن روز به خاطر شب بیداری دیر بیدار شده بود. همین که او می خواست از کنار آنها رد شود طوری روی ورقه ی خود را می گرفتند که انگار در حال حفاظت از جانشان هستند و زیاد هم اشتباه نمی کردند چون امسال مدرسه فرامین امنیتی بسیار زیادی بر ضد تقلب به کار برده بود و هر دانش آموزی که توسط ناظرین در حال تقلب دادن و یا تقلب کردن دیده می شد به سختی مجازات می شد حتی اگر خودشان ندانند که تقلب داده اند؛ به خصوص در این امتحان که امتحان چفت شدگی بود. از یکی از دوستانش شنیده بود که ناظران جادوی چفت شدگی فراگیر را روی دانش آموزان اجرا کده اند.
رفت و سر جای خود نشست . برگه را نگاه کرد؛ یک مشت سوال که اگر می خواست به آنها فکر کند سرش گیج می رفت و حالت تهوء برایش پیش می آمد. هر جور که شده باید تقلب می کرد او دانش آموزی بود که زیاد به درس های تئوری علاقه نداشت و به آنها توجه نمی کرد، اما در عمل از خیلی از دانش آموزان بهتر بود و خیلی خارج از جلسه ی درس تمرین می کرد و یاد گرفته بود که چگونه چفت شدگی فراگیر را دور بزند و به تعدادی از دانش آموزان یاد داده بود . در همین فکر ها بود که ناگهان احساس کرد که کسی به ذهنش حمله کرده و فهمید که دیگر دانش آموزان نیز این را فهمیده اند. با ذهنش به دانش آموز فهماند که هیچ چیز ننوشته است و آنگاه متوجه شد که کتاب چفت شدگی آنقدر پیچیده درس را توضیح داده که محال است هیچکدام از بچه ها چیزی از آن را فهمیده باشند و همه داشتند سعی می کردند که ذهن دیگری را بخوانند. فکر کرد که چه کسی جواب همه ی سوالات را می داند و تنها جوابی که به ذهنش رسید ناظران بود. سعی کرد همان طور که بار ها تمرین کرده بود حواس یکی از آنها را پرت کند و به همین دلیل تصویری از یک ساحره را که در یک مجله دیده بود به ذهن او فرستاد و بلافاصله عکس العمل او را دید که ناگهان شل شد و کرنل از همین فرصت استفاده کرد تا به ذهن او نفوذ کند به طوری که هیچ کس متوجه این تغییر نامحسوس نشد. او فقط به یک تصویر از جواب ها نیاز داشت تا بتواند آنها را بنویسد، با کمی گشتن آن را پیدا کرد. می خواست ذهن ناظر را ترک کند که متوجه شد که ذهن های ناظران همه متوجه رفتار این ناظر شده اند که آب دهانش سرازیر شده بود. کرنلیوس قبل از این که دیگر ناظران وقت کنند که به آن ناظر برسند از آنجا خارج شد و به جسم خود برگشت و شروع به نوشتن جواب ها کرد.
بعد از امتحان ایوان روزیه اعلام کرد که تمام دانش آموزان باید در کلاس چفت شدگی جمع شوند. دانش آموزان که کنجکاو بودند که ایوان می خواهد چه چیزی به آنها بگوید به کلاس چفت شدگی دویدند و در آنجا ایوان منتظرشان بود.
- سلام بچه ها من مطمئنم که همه ی شما این امتحان را با سربلندی گذرانده اید و حالا می خواهم که سوالی از شما بپرسم و انتظار دارم که با صداقت به من جواب بدهید. کدام یک از شما سوال ها را بلد بودید؟
هیچکس جواب نداد.
- می دانستم که این وزارت لعنتی این کتاب را آنقدر پیچیده نوشته که هیچکس نمی تواند مطالب آن را متوجه شود. به همین خاطر تصمیم گرفتم که جور دیگری به شما نمره بدهم. چه کسانی تقلب کرده اند؟
تقریباً همه دست هایشان را بلند کردند.
- خوب من از اول امتحان هم تصمیم داشتم که به کسانی که بهتر می توانند چفت شدگی فراگیر را دور بزنند نمره بدهم و این تصمیم را با مدیریت محترم مدرسه هم در میان گذاشته ام و پرسی جان ابتدا کمی دودل بود اما بعد توجیه شد که این طوری برای همه ی دانش آموزان بهتر است. پس نگران ناظران نباشید آنها هم همه اطلاع داشتند و شما مجازات نخواهید شد.
- دانش آموزان: بعد

زمانی که کرنلیوس به خوابگاهش بر می گشت متوجه شد که اکثر دانش آموزان خوش حالند و تنها کسانی که ناراحتند شاگرد های زرنگی بودند که تقلب کردن بر خلاف طبیعت آنها بود. او مطمئن بود که از فردا شکایات زیادی به وزارتخانه مطرح می شد و بازرسان وزارت دوباره و مانند دفعات قبل به هاگوارتز سرازیر می شوند اما این را نیز می دانست که پرسی می داند که چگونه آنها را توجیه کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امتحان خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1388 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام


شما به هیچ عنوان وقت نکردین درس بخونین.برای همین سعی میکنین سر امتحان ذهن دانش اموزای دیگه و حتی مراقب ها رو بخونین در حالی که برای جلوگیری از تقلب چفت شدگی فراگیر! روی همه اجرا شده ، باید سعی کنید چفت شدگی رو بشکنید و تقلب کنید .

* چفت شدگی فراگیر نوعی از چفت شدگیه که توی یه محدوده خاص انجام میشه و هرکی اونجا باشه چفت میشه .


* دانش آموزان پاسخ امتحانات رو در همین تاپیک ارسال کنند .
* امتحانات تا بیست شهریور ادامه خواهند داشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1388 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام


با تشکر از تدریس پرفسور ایوان روزیه و شرکت دانش آموزان عزیز در این کلاس ... بعد از پایانِ امتحانات، امتحانات با اینجا ادغام میشود ! کلاس قفل شد !

پایان ترم هشتم تابستانی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1388 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه آخر ذهن خوانی و چفت شدگی:

راونکلا: 30 + 28 = 19.3 که میشود 19

ترورس:30 امیتاز
یکی دوجا لحنت عامیانه شده بود اخرش جای کار بیشتری داشت ولی به خاطر غافلگیری اخرش چیزی کم نکردم.

کرنلیوس آگریپا:28 امیتاز

گریفیندور: 30 = 10 امتیاز

تایبروس مک لاگن:30 امتیاز
خوب بود فقط من اینقدر مودب دست دانش اموز رو نمیگیرم.دوتا کروشیو میزنم خودش بره بیرون!

هافلپاف: 28 = 9.3 که میشود 9

ارنی مک میلان:28 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1388 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش اموزی بد شانسی که در مقابل ایوان قرار گرفته شما هستین!تلاش خودتون رو برای مبارزه با ایوان بنویسین و سعی کنین علاوه بر بستن ذهنتون به ذهن ایوان حمله کنین!(30 امتیاز)
ارنی در مقابل ایوان قرار گرفت.
ایوان به ارنی گفت:هی بچه چطوری خودتو میبخشی وقتی میبینی که به خاطر تو کلی امتیاز از گروهت کم شده ؟ها ها ها ها....
ارنی با حالتی سرد و بی روح گفت:هه هه هه...بی مزه حالا بذار بتونی منو طلسم کنی بعد رجز بخون.
ایوان از اعتماد به نفس ارنی تعجب کرده بود کمی آستین دست چپش را بالا کشید تا علامت شومش مشخص شود و با حالت استهزا به ارنی گفت:واقعاً فکر میکنی میتونی بیشتر از 5 دقیقه جلوی من دووم بیاری؟
ارنی گفت:ببینم تو میخوای همینطور اینجا وایسی و ور ور کنی یا میخوای مبارزه را شروع کنیم؟؟
ایوان که از خشم صورتش قرمز شده بود گفت:هی مک میلان یادت باشه که من استادتم.پس با من درست حرف بزن افتاد؟؟
-اینو بدون که اگه مجبور نبودم پامو توی کلاس یه مرگ خوار نمی گذاشتم.
-خب حالا حالیت میکنم.فکر مکنی خیلی زرنگی هان.همین الآن میتونم تیتر روزنامه ی فردا رو ببینم:
دانش آموزی به صورت اتفاقی در یکی از کلاس های هاگوارتز آسیب دید وبه سنت مانگو منتقل شد.
و بعد خطاب به همه ی دانش آموز ها گفت:خب دیگه همه با سوت من شروع کنید.
وبعد سوت را به لبش برد و در آن دمید.
ارنی که میخواست عنصر غافلگیری را داشته باشد یه موج بزرگ ذهنی آماده کرد.میخواست ذهن ایوان را تسخیر کند.ولی ایوان خیلی راهت با یک ورد غیر لفظی موج را خنثی کرد و لبخندی خشن به ارن زد.ناگهان ارنی احساس کرد بیگانه ای در مغزش است و دارد مغزش را میخورد و چند لحظه بعد صدایی در مغزش پیچید:
-کروشیو
ارنی که آمادگی این طلسم را نداشت سراسیمه فریاد زد:پروتگو
قدرت این طلسم آنقدر بود که ایوان به روی زمین پرت شد.همینطور که ایوان داشت بلند میشد ارنی به صورت غیر لفظی طلسم استیو پفای را به سمت ایوان فرستاد ولی ایوان خیلی راهت این طلسمو منحرف کرد.ارنی تصمیم گرفت از چفت شدگی در برابر ایوان استفاده کنه و بعد به ذهن او حمله کنه.ارن همه ی قوای خودش را برای تمرکز جمع کرد.به یک سد آهنی فکر کرد که جلوی ذهنش را بگیرد و نگذارد کسی واردش شود.پس از چند ثانیه حس کرد که موفق شده و بعد هم که قیافه ی ناراحت ایوان را دید علاوه بر اینکه اطمینان پیدا کرد انرژی مضاعفی گرفت.حالا نوبت حمله بود.آرام آرام وارد ذهن ایوان شد.میخواست ذهنش را پر از صدا کند و به صورت ناگهانی طلسم استیوپفای را بار دیگر به سمتش بفرستد.
آرام صدا ها را به ذهنش می فرستاد.صدا ها را بلند تر کرد دیگه حالا.......
-سکتوم سمپرا.
و ارنی روز بعد در بیمارستان به هوش آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1388 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف:
دانش اموزی بد شانسی که در مقابل ایوان قرار گرفته شما هستین!تلاش خودتون رو برای مبارزه با ایوان بنویسین و سعی کنین علاوه بر بستن ذهنتون به ذهن ایوان حمله کنین!(30 امتیاز)


ایوان به کرنلیوس اشاره کرد و با لبخند ملیحی گفت:
- من واقعاً امیدوارم که با هم دوئل خوب و آموزنده ای داشته باشیم.
کرنلیوس با لبخندی بزرگتر و مصنوعی تر گفت:
- من هم امیدوارم که این دوئل هم برای شما و هم برای من آموزنده باشد، پرفسور.
- خوب پررو بازی در میاری؟ نشونت میدم. سپس چو بدستی اش را به سمت او نشانه گرفت و برای دوئل آماده شد.
ناگهان کرنلیوس یک حمله ی شدید ذهنی احساس کرد که سعی در نفوظ به ذهنش را دارد آما او که برای این حمله آماده بود سدی را در ذهن خود ایجاد کرد و تمام ذهن خود را به فکر کردن در مورد زگیل روی بینی ایوان متمرکز کرد؛ او این کار را بار ها تمرین کرده بود زیرا می دانست که نقطه ضعف پرفسور این است. سپس چوبدستی را به ضحمت بالا برد و سعی کرد بدون این که فکر کند یک طلسم بفرستد: انگورجیو!
ناگهان با تعجب متوجه شد که این طلسم را به سمت زگیل فرستاده است و این برآمدگی ناگهان شروع به بزرگ شدن کرد تا این که منفجر شد و مایع داخل آن روی صورت ایوان و تعدادی از شاگران پاشید.
- الان نشونت میدم ای گستاخ. الان دیگه کل صورتم رو زیگیل میگیره. اواداکداورا!
کرنلیوس که انتظار این طلسم را نداشت درست سر وقت جاخالی داد و با سر به زمین خورد آما طلسم درست از بالای سرش رد شد. داشت فکر می کرد که پگونه همزمان به حمله های ذهنی و طلسم های مرگبار پرفسور جواب بدهد؟ ناگهان فکری به ذهنش آمد؛ او تمام حفاظ های ذهنش را رها کرد و اجازه داد که ایوان به ذهنش نفوظ کند.
ایوان از هجوم خاطرات چند صد ساله ی کرنلیوس جا خورده بود و کرنلیوس از این ضعف استفاده کرد و به سرعت گفت: اکسپلیارموس! و ناگهان چبدستی ایوان از دستش در آمد و در همان جا شکست. سپس کرنلیوس طلسم آخر را اجرا کرد:استیوپیفای! و ناگهان ایوان بیهوش بر روی زمین افتاد. دانش آموزان همه از دوئل دست کشیده بودند و به این صحنه خیره شده بودند. کرنلیوس علی رقم خستگی ای که ناگهان احساس می کرد خود را به بدن ایوان رساند و زمزه کرد:
- هنوز یه کاری مونده که باید بکنم. باید خاطراتم را پس بگیرم. چنین خاطراتی در دست چنین آدمی خیلی خطرناک است. و با گفتن این حرف چوبدستی اش را به سر ایوان چسباند و دانش آموزان شاهد بودند که مایع طلایی رنگی از سر ایوان به داخل چوبدستی و از آنجا به داخل بدن کرنلیوس رفت. بعد از آن تازه یکی از بچه ها بلند شد و بهبیرون از کلاس دوید تا پرسی را خبر کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کرنلیوس آگریپا در 1388/6/9 20:03:51
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزی بد شانسی که در مقابل ایوان قرار گرفته شما هستین!تلاش خودتون رو برای مبارزه با ایوان بنویسین و سعی کنین علاوه بر بستن ذهنتون به ذهن ایوان حمله کنین!(30 امتیاز)


ايوان روزيه درحالي كه لبخندي گوشه ي لبانش جاخوش كرده، چشمانم را مي كاود و آستين هايش را يك بار ديگر تا مي زند و من علامت منزجر كننده و سياه روي ساعد چپش را مي بينم و حس مي كنم كه ناگهان گُر گرفته و توان حركتي ام را از دست داده ام.

- خب! مك؛ ميخوام ببينم پشا اون چشم هايي كه هر بار به رنگي درمياد، چي هست؛ ميخوام دليل اين سكوت مبرم و هميشگيِ تو رو بدونم! بهتره بتوني از خودت دفاع كني، چون هيچ شانسي دربرابر من نداري!

پوزخندي صورتش را فرا مي گيرد، با چرخشي سريع چوب دستي اش را تكان داده و ناگهان نيروي عظيمي كه وارد چشمانم شده است را حس كرده و قدمي عقب ميگذارم؛ دوباره نگاهم به علامت شومي كه دارد مي افتد و چشمان سرخ ولدمورت در مقابلم جان مي گيرد، كه بي رحمانه از بالاي جام شرابي كه در دست داشت، به فنرير و من نگاه مي كند...

سرم را تكان مي دهم و سعي مي كنم خاطره را از ذهنم دور كنم، به پنجره ي كوچك كلاس كه پشت سر ايوان بود خيره مي شوم و باراني كه نم نم و آهسته روي شيشه ي بخار گرفته ي آن گريسته است! سعي مي كنم روزي باراني را به ياد بياورم و از آن خاطره فرار كنم؛ صداي افتاد جسمي بر كف كلاس توجهم را جلب مي كند، رويم را برمي گردانم و آبرفورث را كه روي زمين افتاده و به دست چپش تكيه داده و با دست ديگرش خوني از لبش بيرون ميزد را پاك ميكند؛ گابريل گيج و مات به آبرفورث نگاه ميكند و با عذرخواهي سرش را تكان داده و سعي ميكند كنار او زانو زده و براي بلند شدن كمكش كند؛ ايوان بدون اينكه چشم از من بردارد، با صداي بلندي خطاب به جمع اظهار ميكند:

- وقتي آبرفورث كه قوي ترين شاگرد منه، اينطور تاب حمله هاي من رو نمياره، پيشنهاد ميكنم بقيه تون بزنين به چاك و قيد امتياز اين جلسه رو بزنيد!

حواسم جمع شده و بلافاصله چوب جادويم را محكم چنگ زده، ورد را به ياد مي آورم و براي نگاه كردن به چشمان ناخواناي ايوان، سريع سرم را برميگردانم و چوب جادويم را تكان داده و ورد را در ذهن آشفته ام تكرار مي كنم؛ ايوان جاخورده و سطح سياه چشمانش شيشه ايي مي شود...

خودم را در صخره ي خاكستري و سردي مي بينم، مردي با رداي بلند، در برابر بادي كه به شدت مي وزيد، بي حركت ايستاده و از بالاي صخره به امواج خروشان اقيانوس نگاه مي كند. چند گل سرخ را كه با نواري سياه در كنار هم قرار داده، به درون آب پرتاب مي كند؛ مكثي كرده، دستش را آرام بالا برده و طوري كه لبه ي گشاد آستينش در برابر باد تكان هاي شديدي ميخورد، گوشه ي نمناك چشمانش را پاك كرده و برميگردد. گردن آويز زيبايي كه در دست دارد را ميبينم كه عكس زني با صورت گرد و چشماني زيبا درون آن مخفي بود، ايوان دو طرف آويز را به هم نزديك كرده و در آن را مي بندد و من اينجا خشمي ناگهان را متوجه ي خودم ميبينم، صداي فرياد بلندي مي آيد و از خاطره بيرون مي افتم؛ و همانطور كه كلاس دور سرم مي چرخد، به چهره ي ترسناك و كبود ايوان نگاه ميكنم؛ گويي فريادي كه كشيده بود، جرأت سكوت را هم از ميان شاگردان برده بود! ديگران بدون اينكه لحظه ايي پلك بزنند سر جاي خود ميخكوب شده و در آن ميان هستيا هم روي زمين افتاد.

ايوان كه با صداي بلندي نفس مي كشيد و سينه اش بالا و پايين مي رفت، با تهديد قدمي جلو گذاشت و با نوك چوب دستي اش به پيشاني ام فشاري وارد ساخت و زير لب زمزمه كرد:

- زياد پيش رفتي مك لاگن! خيلي بيشتر از اون چيزي كه مستحقش باشي! الان مي ايستي و بدون هيچ مقاومتي از جانب تو، من به ذهن رخنه مي كنم وگرنه كشته مي شي!

تلو تلو خوران از جايم بلند مي شوم؛ دهانم از ترس و گرمايي ناگهان، خشك شده است.زيرچشمي به چشمان بي تفاوت مورگانا نگاه مي كنم و با تكيه بر زانويم از زمين برمي خيزم؛ حشره اي مزاحم كنار شيشه ي پنجره بالا و پايين مي رود. انگشتانم را ميان موهايي كه جلوي پيشانيم رها شده اند برده و به سمت عقب مي كشم.

ايوان با نفرت نگاهم ميكند و بدون تكان دادن چوب دستي اش، انگشت دستانش را مثل اينكه بخواهد چيزي را بگيرد از هم باز كرده و جلوي صورتش مي گيرد. گوشه ي لبش بالايي اش با خشم كنار مي رود و دندان هاي چفت شده اش را مي بينم و به خود مي لرزم. ورد نا آشنايي را زمزمه مي كند و در لحظه احساس مي كنمتارهاي عصبي مغزم از هم فاصله گرفته اند. با نيرويي عجيب به چشمان سياهش پيوند مي خورم و ذهنم به سوي آن خاطره ي تلخ پرواز ميكند...

استلا با چشماني بي حالت، در ميان باوزان حريص فنرير مي خرامد و لرد سياه با لذت به حضور ناگهاني ام در جشن مورگانا چشم دوخته و جام شرابش را به سلامتي باسيليسكش بالا مي برد. اگر هميشه و همين جا، در جشن هاي هميشگي مورگانا نديده و با او گفتگو نكرده بودم، درك نگاهش برايم آسان تر بود. با فريادي فنرير را به دوئل مي خوانم و همه ي رقصندگان مي ايستند و مهمانان سكوت ميكنند؛ فقط صداي موزيك و ترانه ايي شاد به گوش مي رسد. چوب جادويم را بالا مي گيرم و بي تأمل ورد مرگ را بر زبانم جاري مي كنم. استلاي مسخ شده خود را جلوي اندام متعفن فنرير پرت مي كند و نور سبز بي رحمانه به سينه اش برخورد مي كند. ديدن دوباره ي خاطره آه از نهادم بلند مي كند و سعي مي كنم گلدان اشرافي اي كه كنارم قرار دارد را بلند كرده و به طرف سايه ي سياه ايوان كه آنجا قرار دارد پرتاب كنم، ولي گلدان فقط در خاطره وجود دارد.

ضربان قلبم بالا رفته و بغضي ناگهان از همه ي آن خاطره ي تلخ جدايم مي كند. ايوان با شك و ترديد بالاي سرم ايستاده و من همانطور كه زانوانم روي زمين است سرم را به زير مي افكنم و با دست راستم قلبم را مي گيرم.

ايوان لحظه ايي مكث مي كند و سپس با فريادي همه ي شاگردان را از كلاس بيرون مي كند؛ كلاس كه خالي مي شود بغضم مي شكند و گونه ام از اشك خيس و داغ مي شود. ايوان كنارم زانو زده و دستم را مي گيرد و كمكم مي كند كه از كلاس خارج شوم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش اموزی بد شانسی که در مقابل ایوان قرار گرفته شما هستین!تلاش خودتون رو برای مبارزه با ایوان بنویسین و سعی کنین علاوه بر بستن ذهنتون به ذهن ایوان حمله کنین!(30 امتیاز)


ایوان نگاهی به دانش اموزان کرد و متوجه شد دانش اموزی بدون حریف مانده.ایوان با لبخند در حالی که استین هایش را بالا میزد گفت:من با تو دوئل میکنم.مواظب باش نتونم سه بار پشت سر هم طلسمت کنم.وگرنه از گروهت امتیاز کم میشه.

ترورس با تعجب نگاهي به ايوان انداخت كه لبخندي سرد روي لبش خشكيده بود ؛ چوبش را در آورد و محكم در دست فشرد .
ايوان نگاهش را از ترورس كند و بقيه دانش اموزان معطوف كرد و با صدايي حاكي از لذت گفت : مواظب خودتون باشيد من هيچ رحمي نخواهم كرد ، شروع كنيد !

با گفتن اين كلمه فكري در ذهن ترورس شعله ور شد كه اگر درست انجام ميشد مي توانست همين اغاز كار چند قدم از ايوان پيش بيفتد ؛ به همين اميد سريعا" بعد از پايان جمله ايوان طلسمي سهمگين را به سمت او روانه كرد.

ايوان دو دور دور خود چرخيد و بر روي زمين پرت شد ؛ ديگر حتي ان لبخند شوم هم روي لبش ديده نمي شد ، ايوان به چابكي برخواست و چوبش را به سمت ترورس گرفت ولي ترورس موقعيتش بهتر بود و دومين طلسم را به سمت او فرستاد ، ايوان بهت زده ديد طلسم به دست چپش برخورد كرد و در قسمت هاي متعدد پوست دستش شروع به جر خوردن كرد و خون از اين درز ها با ولع بيرون ميزد.

ترورس شكه شده فهميد كه چقدر زياد از حد عمل كرده و اطمينان داشت اگر كمي وا بده ايوان بد جوري حسابش را خواهد رسيد.

ايوان بي توجه به دستش طلسمي به سمت ترورس فرستاد و او پرتاب شد عقب ، به نيمكت هاي چوبي تلنبار شده در كنار ديوار خورد و باعث شد تعداي از انان بشكند و بعضي ديگر از روي هم بيفتند!

بچه هاي كلاس دست از كار برداشته بودند و با چشماني باز به اين دوئل نگاهم مي كردند كه به نظر ميرسيد بيشتر جنبه جدي دارد تا تمرين !

ترورس احساس كرد تعدادي از مهره هاي كمرش به هزاران تكه تبديل شدند ولي بد تر از اين در همين لحظه ايوان سعي كرد وارد ذهن او شود ؛ ترورس با حركتي باور نكردني برخواست و به خاطر فشاري كه به كمرش اورده بود تمام بدنش غرق در عرق شده بود !

ترورس نمي توانست با وجود درد غير قابل تحمل كمرش در مقابل فشار هاي ذهن ايوان مقاومت كند ؛ ايوان ديگر سعي نداشت فقط خاطرات ذهن او را مورد هجوم قرار دهد بلكه تمام توانش را بر سر اين گذاشته بود كه از درون او را از پاي در بياورد .

ترورس نا اميد از بستن ذهن طلسمي ناگهاني را به سمت ايوان فرستاد و در كمال نا باوري به همان دست ايوان كه دفعه اول مجروح شده بود اصابت كرد و ان را به هزاران تيكه تبديل كرد !

ايوان از درد و خشم به زانو در امد و فرياد بلندي كشيد ولي ذهن ترورس را رها نكرد ؛ ترورس كمال استفاده را از اين موقعيت كرد و ديواري نچندان محكم را به دور ذهنش استوار كرد و اين را خوب ميدانست ايوان با درد دستش نمي تواند به خوبي قبل وارد ذهن او شود !

بچه هاي كلاس ديگر نمي توانستند چيز هايي را كه مي بينند باور كنند.

ايوان طلسمي شوم را به زبان اوارد و ماري اتشين از نوك اسايش بيرون زد و به شكل ناشيانه ايه ان را به سمت ترورس هدايت كرد.

ترورس به خاطر كمرش نمي توانست بيش از چند قدم حركت كند و ميدانست اگر سريع حركتي نكند اين مار اتشين تمام وجودش را خواهد بلعيد براي همين گلوله اي از اب را به سمت مار فرستاد و مار را در ان زنداني كرد ؛ مار داشت كمكم بخار ميشد كه ايوان با اخيرين توانش به ذهن ترورس حمله كرد و با ديدن سد او شكه شد ؛ ترورس از ين موقيعت استفاده كرد و تا اخرين قطره توانش را جمع كرد و به ذهن ايوان حمله كرد ، ذهن ايوان بسيار تقويت شده بود به همين علت كاملا باز نشد ولي در حد كمي ديواره هاي ذهنش پايين ريخت كه اين سبب شد كمي احساس ديوانگي كند.

ترورس ديگر تواني در بدن نداشت و به زانو درامد ؛ ايوان اين صحنه را ديد و قبل از اين كه اين ديوانگي درونش اثر كند چوبش را بالا اورد و طلسم خلع سلاح را ايجاد كرد ، ديگر چوبي در دست ترورس نبود.

ترورس درمانده تمام اميد اميد خود را به اين ميدانست كه ذهن ايوان را از درون متلاشي كند پس همين مورد اميد را در دلش زنده نگه داشت و انرژي بيشتر را براي حمله به ذهن ايوان منتقل كرد.

ايوان ذجر ميكشيد و جيغ هاي گوش خراشي ميزد گويا تمام اباهتش ريخته بود و نمي توانست قطعه هاي مغزش را جمع كند.

ترورس خوشحال از پيروزي لبخندي كم رمق زد و با بي صبري انرژي بيشتري به مغز ايوان فرستاد تا زود تر شاهد پيروزيش باشد ولي همين اشتباه بزرگ او بود !

مار اتشين از قفس ابي خود رها شد و با سرعت به سمت ترورس حركت كرد ؛ هرچند چيز زيادي ازش باقي نمانده بود ولي با اين حال ميتوانست يك انسان بزرگ جثه را در خود حل كند !

ترورس حمله به ذهن ايوان را متوقف كرد و مار را ديد كه به سمتش حمله ور شده ؛ لبخند پيروزي بر روي لبانش به سر تكان دادن كوچكي از سر افسوس تبديل شد!

مار با فشار زياد به او برخورد كرد و گرماي غيرطبيعي را به بدن او منتقل كرد ؛ دنيا را از پشت هاله اي قرمز رنگ ميديد و احساس ميكرد در اين اتش تمام اعضاي بدنش در حال تبخيرند ، چشمانش در حدقه تركيدند و ترورس نگاهي از سر افسوس به دنياي بيرون از اين اتش انداخت و پايان كار خود را حس كرد ، روح از بدنش جداشده بود و به ارامي از ميان اتش بيرون امد ؛ با حركاتي زيبا ميرقصيد و بدون هيچ دردي به بدن خود كه ديگري چيزي ازش نمانده بود نگاه ميكرد تا اينكه ، او ديگر هيچ بود !

ايوان نگاهي بي رمغ به اتش انداخت و بعد به ارامي سرش را بر روي زمين گذاشت و از شر درد هايش رها شد ؛ روح ايوان با اباهت از روي جسدش برخاست و به كنار روح ترورس امد كه با اندوه به بدنش نگاه ميكرد و همين طور ارام بالا ميرفت.

- خوب دوئل كردي پسر ، اگر تو هنوز تو اون دنيا بودم بهت صد امتياز ميدادم!

ايوان چشمكي به ترورس زد و از كنار او رفت ؛ ترورس نگران دوران جديد زندگيش بود و هرگز فكر نمي كرد اينقدر زود سر برسد ، نگاهش را از اتش برداشت و بالبخندي نا محسوس به دنبال ايوان رفت !

بچه ها انقدر شكه بودند كه توان حركت هم نداشتند و از جسد ايوان به بدن ترورس كه حالا تكه ذغالي سياه رنگي بيش نبود نگاه ميكردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه چهارم:

راونکلا:30 + 29 = 19.6 که میشود 20 امیتاز

گابریل:30 امتیاز
مشکل خاصی نداشتی.فقط نفهمدیم چی گفتی؟ایوان گریه کرد؟چی؟نشنیدم!گمونم خط رو خط شده بوده!

ترورس:29 امتیاز
ینجاه نه و پنجاه.حالا اون هیچی.حاله ای از ابهام؟هاله دیگه؟تا حالا تبلیغ مواد ضد عفونی کننده اش رو ندیدی؟

هافلپاف: 30 + 30 = 20 امتیاز

مری فریز باود:30 امتیاز
اشکال نداره.کپی رایت نداره دیگه.بردار هی کپی کن! جالب بود فقط وقت کردی خودت رو توی ذهن خونی قوی تر نشون میدادی یه کم!

هستیا جونز:30 امتیاز
عالی بود!خیلی خوشم اومد.اصل گاندولینی!من خودم داشتم فکر میکردم اون ساحل کجا خاطرات من بوده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1388 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه پنجم:

در کلاس با شدت باز شد و بعد از خوردن به دیوار صدای بلندی ایجاد کرد که باعث شد نظر همه به سمت در ورودی جلب شود.
ایوان با گام های بلند وارد کلاس میشه و میگه:همه از پشت صندلی هاتون بلند بشین و جمع بشین وسط کلاس.

بچه ها به هم دیگه نگاه میکنن،چند نفر از روی صندلی ها نیم خیز میشن ولی کسی بلند نمیشه.
ایوان فریاد زد:گوشاتون نمیشنوه؟گفتم همه بیان جلو!10 امتیازها از همه گروه ها کم میکنم!

به نظر میرسید که ایوان اصلا حوصله شوخی ندارد.برای همین همه با ترس ولی بی صدا از روی صندلی ها بلند شدن و در جلوی صندلی ها تجمع کردن.
یکی از دانش اموزان گفت:ولی پروفسور اینجا جامون خیلی تنگه.
ایوان چوب دستی اش را تکان داد و لحظه ای بعد همه صندلی های کلاس بعد از به پرواز در امدن به دیوار برخورد کردن و روی هم تلنبار شدن!

ایوان در طول کلاس قدم میزد و در حالی که اعضا رو دو به دو جدا میکرد گفت:امروز درس عملی داریم.همه اون چیزایی که توی کتاب ها نوشته شده رو بریزین بیرون.چشم در برابر چشم.شما به گروه های دو نفری تقسیم شدین.هر کدوم باید با هم دوئل کنین و سعی کنین ذهن همدیگه رو بخونین تا طلسم نفر مقابل رو خنثی کنین.هرکسی سه بار پشت سر هم طلسم بشه از گروهش امتیاز کم میکنم!

ایوان نگاهی به دانش اموزان کرد و متوجه شد دانش اموزی بدون حریف مانده.ایوان با لبخند در حالی که استین هایش را بالا میزد گفت:من با تو دوئل میکنم.مواظب باش نتونم سه بار پشت سر هم طلسمت کنم.وگرنه از گروهت امتیاز کم میشه.

بعد نگاهی به بقیه کرد و گفت:من ذهن همتون رو میخونم.شما علاوه بر بستن ذهنتون در مقابل نفر مقابل باید مواظب حمله های ذهنی من هم باشین.هرکسی بتونه دفاع بیشتری داشته باشه و علاوه بر اون به دهن من حمله کنه یه جایزه ویژه پیش من خواهد داشت.
بعد چوب جادویش را به سمت حریفش گرفت و گفت:شروع کنین!

تکلیف:

دانش اموزی بد شانسی که در مقابل ایوان قرار گرفته شما هستین!تلاش خودتون رو برای مبارزه با ایوان بنویسین و سعی کنین علاوه بر بستن ذهنتون به ذهن ایوان حمله کنین!(30 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/29 19:38:49
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!