جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 25 آبان 1386 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
روز سرد زمستانی بود.اتفاق ها یکی یکی می آمدند و می رفتند.یکی از یکی بدترویکی از یکی خوب تر.بدترین اتفاق آن هفته این بود که هاگزمید سه بار به تاخیر افتاد.همه ی دانش آموزان در تب و تاب رفتن به دهکده بودند.و سرانجام پروفسور مک گونگال آن را بر روی برد نصب کرد.روز جمعه.ساعت 9 صبح!

*********************************
_ اوهوی.چیه چه خبرته.؟؟؟چرا انقدر نفس نفس می زنی جیمز؟؟؟؟؟؟؟؟
_ هاـــــ هاگــــــ هاگزمید.......
_هاگزمید چی؟
_تاریخش مشخص شد سیریوس.اینو می فهمی؟
_ ها چی آره! یعنی نه!
_یعنی اینکه من می تونم با اون یعنی لیلی برم به گردش.خودش قول داده بود. خودش گفت دفعه ی بعدی باهام می یاد.
_این دلیل نمی شه که به قولش عمل کنه.مگه تو ساحره ها رو نمی شناسی.؟؟؟
_تو به این جاهاش کار نداشته باش بقیه اش بامن.

*************************
جمعه.ساعت 9 صبح.درب خروجی هاگوارتز.
_هی رفیق من و ریموس زیر شنلیم.حواستو جمع کن.هر جا بری پشت سرتیم.
_اه.حالا نمی شد شما ها نیاید.......
در همین لحظه جیمز با صدای بلند:
_هییییییییییییییییییییییییییییییییی.لی لی! من اینجام.اینجا!!!!!!
لی لی اوانز از آن ور حیاط:
_چرا داد می زنی؟پاتر.اومدم دیگه.
_باشه.دیگه داد نمی زنم اوانز.خب می خوایم تا دهکده قدم بزنیم.بعدش کجا بریم؟
_بزار برسیم.بعدش مشخص می کنیم کجا بریم جیمز!!!!!!!!!
لیلی و جیمز در زیر آسمان مه آلود در حال قدم زدن.قلب هر دو در سینه می تپد!
_لی لی.مدت هاست می خواستم بهت یه چیزی رو بگم ولی هیچ وقت فرصت نمی کردم بهت بگم.لی لی من تو رو خیلی .... آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
_چی شد؟
_هیچی گمونم پام پیچ خورد.داشتم می گفتم...
_ببین جیمز تا وقتی با اون دوستای مسخره ت می گردی من هیچ حرفی برای گفتن ندارم.درباره ی لوپیم حرفای ناخوشایندی شنیدم.می فهمی و می دونی که؟؟؟؟
_ببین اگه اون حرفا رو از اسنیپ شنیدی باید بهت بگم همه ش چرت بوده.ریموس اصلا این طوری نیست!
_واسم فرقی نمی کنه.لوپین باشه یا بلک یا پتی گرو.مهم اینه که تو باید از همه شون دوری کنی.اونا آدمای مطمئنی نیستن.
_اگه تو بخوای من حاظرم از همه شون دوری کنم و یا حتی اونا ر و ____
در همین لحظه توده ی بسیار بزرگی از یخ و برف بر روی آنها ریخت و چهره ی بر افروخته ی سیریوس بلک و ریموس لوپین این گونه مشخص شد.
_جیمز خیلی نامردی.برو بمیر
_از تو بعید بود.واقعا که.
_ من.من.من نمی خواستم که این طوری بشه.باور کنید.

لی لی اوانز به هر سه ی آنها لبخند می زد.


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/25 17:11:34
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 آبان 1386 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
من در بازي با كلمات هم تائيد شدم ولي خوب خيلي وقت نداشتم الان اومدم تا پست بدم:
لينك بازي با كلمات
--------------------------------------------------------------------------
_اي سيريوس ديوانه!خورد توي چشمم...آخخخخخخخخ
_اشكال نداره!مهم نيست كور نشدي كه فقط يه گلوله برف بود...
جيمز كه داشت به زور پاهاشو از توي برفا بيرون ميكشيد و به طرز خنده داري ميدويد داد زد:
_بچه ها...اه...بچه ها....يه خبر مهم!
سيريوس به آرومي گفت:
_احتمالا" ليلي غش كرده!
ريموس يه نگاه عاقل اندر سفيه به سيريوس كرد و در همين زمان جيمز به دو دوست خود رسيد و نفس نفس زنان در حالي كه تمام پاچه هاش خيس شده بود و صورتش از شوق و زحمت راه رفتن در برفها قرمز شده بود،با نفس نفس گفت:
_دوستان...ما....يعني من هفته...هفته ي ديگه كه...ولنتاينه...بهش شكلات ميدم...
ريموس و سيريوس:
_به كي...چي ميگي درست حرف بزن!
---------------------------دو سه دقيقه بعد وقتي كه جيمز نفس تازه شد!!!---------------------------
_بابا من به ليلي هفته ي ديگه كه ولنتاينه باهاش تو مدرسه ميمونم و به يه قدم زدن دعوتش ميكنم...يعني كردم و اونم قبول كرد!
ريموس و سيريوس:
(دست،سوت،هورا!!!)
روز ولنتاين:
جيمز به سرعت توي هاگوارتز نسبتا" خلوت در حال دويدن به سمت محوطه بود و يه بسته ي تزئين شده هم توي دستش بود.
دختري با موهاي قرمز در روي پل انتظار ميكشيد تا اين كه جيمز را از دور ديد و لبخند خفيفي زد و بعد سعي كرد خودشو خشن نشون بده.
جيمز بيچاره در حال نفس نفس زدن:
_سلام...خوبي؟
ليلي:
_نه...چون يك ساعته اين حا علافم!!!
_معذرت ميخوام...اين براي توئه!
ليلي با اخم به بسته نگاه كرد و بعد وقتي نوشته ي "تقديم به تو"رو روش خوند،نيشش تا بنا گوش باز شد.
_اين براي منه؟
_بله...ولنتاين مبارك.
ليلي:
_ممنونم جيمز!
دقيقا" بعد از حرف ليلي يه چيزي محكم خور تو سر جيمز و بعد صداي خنده اي از پشت سرشون به گوش رسيد.
ليلي ترسيده بود و جيمز وقتي برگشت ديد دو دوستش از مدرسه خارج نشدن و اونا رو تعقيب كردن و به جيمز گلوله پرتاب كردن و غش غش میخندن.
ليلي بعد از مدتي خنديد و جيمز در همين زمان با يك لبخند جكوند به دو دوستش زير لبي گفت:
_من در خلوتمون با شما دوتا كار دارم!!


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/25 12:11:01
ویرایش شده توسط بلیندا استیونز در 1386/8/25 15:50:37
هری پاتر نمیمیرد مگر همگان فراموشش کنند..پس نمیمیرد چون من او را تا لحظه ی مرگ در ذهن خود خواهم داشت!!!!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 آبان 1386 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- هوممم . فکر میکنم بهتره بری جلو ، یه شاخه گلم بخری ، بعد میگی که .. امم ، خانوم محترم میخواستم ببینم میل دارید یه لیوان نوشیدنی کره ای در خدمتتون باشم ؟
- !!
- نفهمیدی ؟ باب کاری نداره که . تو فقط برو دعوتش کن به یه نوشیدنی ! ما خودمون پشتتیم . برو دیگه جیمز .. آها ! نرو ، بیا ببینم . این ترکیب موهات چیه ؟ یه ذره هم به ریختت برس .

یه مدت بعد ، دهکده ی هاگزمید

روبروی رستوران سه دسته جارو دختر زیبایی با موهای قرمز خوش رنگ و چشمای سبزی که کاملا با رنگ موهاش در تضاد بود ایستاده بود . ظاهرا دنبال چیزی توی کیف ِ دستی ِ خودش میگشت .مضطرب به نظر میرسید و مدام میگفت " پس کوش ؟ " . جیمز پاتر ، بهترین و تاپ ترین پسر مدرسه بود که از مدتها پیش به این خانوم زیبا که لیلی نام داشت علاقه مند شده بود .جیمز و دوستانش که گروه ِ خلافشون رو غارتگران نامیده بودند هم دم در ِ سه دسته جارو ایستاده بودند و از دور لیلی رو میپایدند .

جیمز : دیگه نمیتونم صبر کنم ! اون باید چوبدستی داشته باشه . فکر نمیکنی یه ذره خریت کردیم که چوبدستی اشو دزدیدیم ؟
سیریوس : نه ! با دخترا باید این طوری رفتار کنی . ببین چه چوبدستی دوستیه . داره گریه میکنه ؟
جیمز : سیریوس ! یا همین الان میذاری من برم اون چوبدستی رو بهش بدم ، یا .. یا میذاری برم چوبدستی رو بهش بدم !
سیریوس : متاسفانه هیچکدومشون امکان پذیر نیست .

لیلی یه مدت دیگه هم وقتشو صرف پیدا کردن چوبدستی اش میکنه ولی چوبدستی نه توی دماغ رهگذرا بود نه توی کیف خودش ! و این داشت نگران کننده میشد چون چوبدستی چیزی نبود که بشه ساده ازش گذشت . جیمز هم کم کم تا این جاش پر شده بود از عصبانیت از دست ِ سیریوس و چون لیلی رو خیلی دوست داشت و دیگه نمیتونست اشکهای اونو ببینه به سوی لیلی دوید . سیریوس اونو صدا کرد ولی فایده ای نداشت ! جیمز دویده بود به سوی لیلی . وقتی به لیلی رسید با حالت بهش خیره شده بود و لیلی نیز با این حالت به اون خیره مانده بود . جیمز چوبدستی لیلی رو روبروی خودش گرفت و با یه حرکت شاعرانه و رومانتیک و ساحره کش ! از چوبدستی لیلی گل خارج کرد . لیلی که تحت تاثیر واقع شده بود گفت :

- وای ! تو حتما جیمزی ؟ .. اه ! یادم نبود باید باهات بد باشم ! چوبدستی من دست ِ تو چی کار میکرد ؟
جیمز : من اونو از روی زمین پیدا کردم . مهم نیست ؛ مهم اینه که ، من میتونم شما رو به یه نوشیدنی ِ کره ای دعوت کنم خانوم اوانز ؟
لیلی : لطفا مزاحم نشید ! من وقت ندارم .
جیمز : وقتم واست میخرم ! فقط افتخار بده و پوه !!

سیریوس و ریموس و دم باریک هر کدام یک گوله ی برف را به سمت ِ جیمز پرت کرده بودند . لیلی نگاه نفرت باری به سیریوس انداخت و بعد ، چوبدستی اشو بلند کرد و فریاد زد :

- جریوس ماکزیمیم !

و حالا میفهمم که چرا این سیریوس اینقدر کج و کوله اس !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 18 آبان 1386 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ و سارومان و رمبو با هم دیگر نشسته بودن پشت یکی از میزهای رستوران هاگزمید و داشتن به صورت خیلی آروم با هم دیگر صحبت می کردند . اسنیپ گفت:بهتره که اول پاتر واون دوستای دلقکش و از سر راهمون برداریم تا هم از شر اونها درامان باشیم وهم خودمونو جلوی مرگ خارای دیگه بهتر نشان بدیم . سارومان گفت: من هم با تو موافقم اما بعدش باید بریم سراغ خانواده ی مالفوی مسخره با اون موهای زردشون .
اسنیپ گفت : اگه خواستیم یک همچین کاری بکنیم بهتره که شما دوتا برید سراغشون من هم می رم سراغ ر.الف.ب تا با اون هم تصفیه حساب کنیم اما این وسط می مونه خانواده ی ویزلی
با اون ریختشون اگه می خاهیم پاتر و دوستا ش پیدا کنیم باید آنها را بگیریم .
سارومان : دقیقاً
آنها با این تصمیمات رستوران را ترک کردند و به پناه گاه خودشون رفتن .
از آن طرف هری و دوستاش داشتن فکر می کردن که آیا می شود اسنیپ را بخشید آیا اون با اون معجونهای عجیب وغریبش کاری کرده که فعلاً دامبلدور از این جا مدتی دور بشه و بعد به موقعش با دامبلدور حال ولدورموت را بگیرند .
هری گفت : فرض کنید اسنیپ طرف آدم خوباس ولی حتی با دامبلدور هم هماهنگ نکرده باشه چون نیازی به اغین کار نمی بینه
یک حرفه ای که تنها کار می کنه ونیازی نمی بینه با بقیه هماهنگ کنه مخصوصاً با اعضای دستپاچلفتی محفل ققنوس چون مطمئن است خودش از پس همه چیزها برمیاد.
رون گفت : شاید اسنیپ دامبلدور را کشته اما نه به خاطر خوش خدمتی خودش به ولدور موت شاید به خاطر خودش یک حرفه ای خطر ناک که همه ی مهارت ها و کینه توزیها و جاه طلبی را برای این کار به کار می بره یک جادو گری که از بازی کردن در نقش های دسته دوم خسته شده
هرمیون گفت : خب از سر ناچاری می شه همه چیز و جور دیگه دید این که همه چیز همین قدر مفتضحانه است که می بینید یک اسنیپ گنه کار وقاتل
دامبلدوری که به اشتباه خودش مرد ولی ولدورموتی که حالا می تونه با خیال راحت کارش بکنه .
ناگهان :
تق تق تق

شما باید اول در تاپیک بازی با کلمات تایید بشید. بعد از اون با استفاده از عکس زیر یه داستان بنویسید:
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/displayimage.php?pid=1833

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/19 10:35:24
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آبان 1386 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
---------------------------------------------------------
جیمز و ریموس و سیریوس ناراحت بدور شومینه حلقه زده بودن و هر کدوم در فکر بودن که چطور می تونن فردا در حالی که همه ی بچه ها به هاگزمید میرن توی هاگوارتز سر کنن.
ریموس گفت:"اون فکر مسخره از کی بود؟" و در همین حین به همراه سیریوس به جیمز نگاه کردن.
جیمز گفت:"من فقط می خواستم تفریح کرده باشیم!"
سیریوس گفت:"چه تفریح با حالی، رفتن به جنگله ممنوعه اونم توی شب! البته از شانس بدمون بود که مارو دیدن، چون همه چیز نقشه خیلی خوب بود، ولی اگه. . . . "
جیمز وسط حرفش پریدو گفت:"حالا فراموشش کنید، من فکر خوبی دارم، چطوره ما هم بریم هاگزمید؟"
ریموس گفت:"باز از اون فکرا!"ولی برق توی چشمای سیریوس اینو میرسوند که موافقه.

"هاگزمید"
هاگزمید خیلی شلوغ بود، برای همین راه رفتن زیر شنل برای اون سه تا خیلی سخت بود، ولی خوبیش این بود جای پاهاشون که توی برفا می موند بین اون همه جای پا گم میشد.
ریموس با حالت مسخره گفت:"اوه چه تفریح سرگرم کننده ای!" بعد با حالت عصبی ادامه داد:"اگه توی هاگوارتز می موندیم بیشتر بهمون خوش میگذشت."
سیریوس گفت:"اوه زیاد هم بد نیست، لااقل بچه هارو می بینیم که چیکار می کنن، اونجارو؟"
در اونطرف چنتا از دخترا مشغول خندیدن بودن که لی لی هم بینشون بود، از دور اسم جیمزرو از زبونشون شنیدن. جیمز با سرعت به طرفه اونا رفت، سیریوس و لوپین مجبور شدن بدون تا از زیر شنل بیرون نرن، اما دیر رسیدن چون حرفای اونا دیگه تموم شده بود،
لی لی از اونا جدا شدو رفت، جیمز با اشتیاق به اون نگاه می کرد و پشته سرش می رفت.
لوپین با تاکید گفت:"میدونی که ما نباید دیده بشیم؟ به اندازه کافی مارو توی درد سر انداختی!" اما دیگه دیر شده بود، چون جیمز از زیر شنل بیرون رفته بود و کنار لی لی بود.
لی لی با تعجب به جیمز نگاه کرد و گفت:"اوه، فکر می کردم شما جریمه شدینو باید تو هاگوارتز بمونید؟"
جیمز گفت:"اه، البته ولی. . . ." صداشو صاف کرد و ادامه داد:"فهمیدن که اون فکرمن نبوده فقط به اصرار لوپین و سیریوس مجبور شدم برم، برای همین منو بخشیدن." ناگهان گوله برف بزرگی از زیر شنل توی صورته جیمز خورد و جیمز نقش زمین شد، لی لی تعجب کرد چون هیچکسو اون اطراف نمیدید.
-------------------------------------------------------------

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/17 17:59:47
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 آبان 1386 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مونی و پدفوت گوشه کتابخونه نشسته بودن و در مورد معجون ها یادداشت بر می داشتند که عضو پر سر و صداشون یعنی پرانگز در حالی که نیشش تا بناگوش باز بود وارد شد و بادی به غبغب انداخت و به اونا نگاه کرد.
ریموس: باز چه خرابکاری میخوای بکنی جیمز؟
- این دفه رو دیگه زدم به هدف!
- امسال آخرین سال تحصیلیمونه پسر. بشین یه کم درس بخون. این بار حتما" اخراج میشیا.
سیریوس: اه خفه شو ریموس! بذار ببینیم چی توی کلشه.
جیمز: این هفته میریم هاگزمید!
- خب معلومه که میریم.
- نه ما میریم.
- ما؟ یعنی تو و ...؟
- لیلی اوانز!
ریموس محکم کتابش رو بست و دستان جیمز رو گرفت:
- تبریک میگم پسر. واقعا" عالیه!
سیریوس هم سوتی کشید و گفت:
- چجوری معجون عشق به خوردش دادی؟
- به ریش مرلین قسم که بی دوز و کلک بود این دفه! من برم یه نامه بزنم. میخوام سر اولین قرار یه کادوی خوب بهش بدم.
ریموس و سیریوس:
جیمز با عجله کتابخونه رو ترک کرد اما برقی شیطانی در چشمان سیریوس دیده میشد.
- چه خوش بگذره یکشنبه!
- ممم...سیریوس. قراره دو نفره است.
- می دونم ولی ما دورادور باید مواظب رفیقمون باشیم.

یکشنبه - دهکده هاگزمید

لیلی و جیمز قدم زنان در میان برف ها به سمت کافه مادام پادیفوت در حرکت بودند.
- ببین پاتر...
- جیمز.
-ها؟ آهان. ببین جیمز من اصلا" از این ولگردیهات با اون سه تا خوشم نمیاد. وقتی با اونایی یه آدم دیگه هستی.غیر قابل تحملی!
- خب تو اگه بخوای...آآآآآآآآخ خ خ !
تمام هیکل جیمز پر از برف شده بود. اما منبع پرتابش معلوم نبود ود.لیلی هاج و واج اطراف رو نگاه می کرد.
- یعنی از کجا بود؟ اینجا که درختی نیست بخواد پشتش قایم بشه.
- نه شاید با یه وردی چیزی اومده باشه. بیا زودتر بریم کافه. منم یخ زدم.
اما جیمز دقیقا" می دونست از همون نزدیکی اون گلوله برف رو دریافت کرده بود. زیر شنل نامرئی جیمز ، سیریوس و ریموس به شدت و بی صدا می خندیدند!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1386/8/14 18:35:56
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 آبان 1386 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
!!!شترق
نگاه مرد به طرف منبع صدا چرخید . در سمتی که تا لحظاتی پیش فقط دریای طوفانی دیده میشد اکنون هیبت نامشخص مردی پدیدار شده بود. دستی به ریش بزیش که در اثر بارش شدید باران از آن شرشر آب میچکید کشید و منتظر ماند.
مرد تازه ظاهر شده در حالی که موهای چربش را که بر اثر وزس شدید باد به صورتش پرتاب میشد کنار میزد نگاهش به اطراف چرخید و روی طرح نامشخص یک انسان ثابت ماند و سپس به آن سو رفت. وقتی که به نیم متری او رسید ایستاد و او را از نظر گذراند و سپس با صدای بمی که هیچ گونه احساسی را منعکس نمیکرد گفت: به سوی نبرد بزرگ.
مرد ریش بزی با صدای زیرتری که بر خلاف صدای مرد دیگر اندکی نگرانی را میشد در آن یافت پاسخ داد: نه پیش از نبرد کوچک.
- ایگور کارکاروف؟
- سوروس اسنیپ؟
- تو اولین مرگ خوار خارجی هستی که میبینم.
- هنوز مرگ خوار نشدم.
- اوه هنوز علامت شومو رو دستت داغ نزدن؟
کارکاروف نگاهی به امواج دریا که به همراه باد و باران رقص ترسناکی را آغاز کرده بود انداخت. سپس آستین ردای سیاهش را بالا کشید و نگاهی به مچ دستش انداخت و گفت: اگه از این ماموریت با موفقیت برگردیم میزنن.
اسنیپ برای بار چندم موهای چربش را از صورتش کنار زد و گفت: خوب پس چرا معطلی.
- من کاملا آماده ام.
دو مرد باهم به سمت دریا که دیگرارتفاع امواجش به سطح خطرناکی رسیده بود رفتند و لحظه ای بعد دیگر آنجا نبودند.


تایید شد!
البته من عکس جدید داده بودم بهتر بود با اون می نوشتی. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور نیما در 1386/8/14 14:53:08
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/14 19:30:26
آنچه حقیقت ما را نشان می دهد انتخاب ماست . نه تواناییمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 آبان 1386 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در صورتیکه در بازی با کلمات تایید شدید میتونید با استفاده از تصویر، یک نمایشنامه کوتاه بنویسید... بعد از تایید خودتون رو با شخصیت دلخواه معرفی کنید تا وارد گروه ایفای نقش بشید:
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/displayimage.php?pid=1833

*اعضای ایفای نقش هم اگه دوست داشته باشن میتونن با استفاده از تصویر داستان بنویسند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 آبان 1386 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
نيمه هاي شب تاريكي در دل جنگ انبوهي مرد كوچك اندامي كه ريش كم پشتش كه شديدا فر خورده بود و قسمتي از چانه اش را پوشانده بود در ميان دو درخت تنومند ميچرخيد و گاه گاهي با اضطراب به اطراف نگاه مي كرد كه ناگهان صداي پاق كوچكي او را از جا پراند:
-واي ي ي...زهره ترك شدم سيوروس! تو منو چطوري پيدا كردي؟ من اينجا رو طلسم كردم...
كاركاروف با زحمت از افزودن "خير سرم" به جمله اش خودداري كرد...
اسنيپ پوزخندي زد: همين طوري مي خواستي خودت حفاظتتو در مقابل لرد سياه به عهده بگيري؟ مگه نگفتم تو همون خونه قبلي بمون؟
-خب من چيز منم احساس خطر مي كنم سيوروس؟
-اينطوري در اماني؟ در هر حال همون طور كه تو ملاقات قبليمون بهت گفتم من به كمكت نياز دارم.
-و من چرا بايد به تو كمك كنم؟
-خودت خوب مي دوني كه من الان نزديك ترين فرد به لرد سياهم... و اگه بخوام مي تونم كاراي مختلفي بكنم..
دهان كارركاروف خشك شد رنگ از رويش پريد و ناباورانه به اسنيپ نگاه كرد كه پوزخند پيروزمندانه اي بر لب داشت...
-و...و تو از من چي مي خواي؟
اسنيپ بسيار آهسته شروع به صحبت كرد گويي بر روي تك تك كلماتي كه به زبان مي آورد فكر ميكرد: يادته كه اون موقع يعني زمون مرگخواريت دقيقا قبل از آدم فروشيات تو دم و دستگاه آوري, مالفوي و لسترنج مي پلكيدي؟ و دقيقا مثل يه موش كثيف اطلاعاتي رو مي دزديدي و گزارش كاراشونو به لرد سياه مي دادي و هميشه براي معامله با محفلي هايي كه احيانا امكان داشت بگيرنت اطلاعات ارزشمندي رو ذخيره ميكردي؟
-تو از كجا...؟ نگاه كاركاروف به پوزخند اسنيپ افتاد و برآشفت: تو حق نداري ذهن منو بخوني...! اما وقتي پوزخند گسترده اسنيپ را ديد بلافاصله سعي كرد بحث را عوض كند:
-تو مگه با لرد نيستي پس اين اطلاعات به چه دردت ميخوره؟
-جواب من يه كلمه اس كاركاروف, آره يا نه.
***
نيمه شب در امارت اربابي خوش ساختي مرد قد بلندي كه افعي بزرگي را نوازش مي كرد با اشتاق به صحبت هاي مردي كه در مقابلش تعظيم كرده بود گوش مي داد...
-تو مطمئني سيوروس؟
-بله ارباب خود خودشه...تو يه كلبه نزديكاي شمال داره با بدبختي زندگي ميكنه...
-اگه درست گفته باشي پاداش بزرگي در انتظارته سيوروس...
-بزرگترين پاداش براي من خدمت به شماست....
لرد ولدمورت لبخندي مي زند و جلوتر ار از اسنيپ از در خارج ميشود...
يك ساعت بعد در حالي كه سبزي علامت شوم در چشمان بي رحمش ميدرخشد به كلبه ويران شده اي كه ايگور كاركاروف در آن كشته شده مينگرد... اسنيپ دور تر به درختي تكيه داده و لبخند رضايتمندي برلب
دارد...
دو ساعت بعد از نيمه هاي شب سيوروس اسنيپ وارد خانه تاريكي ميشود در حالي كه جسم مستطيل شكلي را زير ردايش پنهان كرده و به شدت گوش به زنگ بود.
اولين انوار طلايي خورشيد صبحگاهي تازه, وارد خانه قديمي تقريبا مخروبه اي شده بود در حالي صداي زمزمه فردي از داخل به گوش ميرسيد كه گويي با خود حرف ميزد چرا كه هيچ كس ديگر داخل خانه نبود...
-سيوروس دم باريك حالا ممكنه ديگه برگرده, بهتره مواظب باشي!
-نه آلبوس, بلاتريكس تازه چاكر بي جيره و مواجب گير آورده اگه بذاره دم باريك تا عصر برگرده من اسممو عوض ميكنم...
سيوروس اسنيپ بر روي مبل راحتي زهوار دررفته اي لميده بود و با تصوير دامبلدور در قاب عكس صحبت مي كرد.
-ببينم سيوروس نقشه ها رو گير آوردي؟ جاي دسته گرگينه هاي اسكاتلند چي؟ عفريته هايي كه از انگليس رفتن چطور؟
-آره آلبوس! نقشه ها الان طبقه بالاس...براي جلوگيري از متحد شدن گرگينه هاي اسكاتلند با گري بك هم يه نقشه هايي دارم... عفريته ها رو هم پيدا كردم.
-آفرين سيوروس كارتو خوب انجام دادي... حالا اوني كه به جاي كاركاروف كشته شد كي بود؟
-استافانو كارمازوف, سر دسته خون آشام هاي وحشي روسيه به چه سختي تونستم گيرش بندازم و تغيير شكلش بدم...
-الان كاركاروف كجاست؟
-توي آلباني. طوري تغييرشكلش دادم و قايمش كردم كه فكر كنم خودتم اگه دنبالش بگردي پيداش نمي كني چه برسه به لرد سياه...
صداي قهقهه دامبلدور فضاي خانه را پر مي كند و لبخندي بر لب اسنيپ مينشيند...
-راستي سيوروس ازت خواهش ميكنم ديگه نري و قاب عكسمو از تو هاگوارتز برداري ممكنه بگيرنت...
اما اسنيپ به جاي پاسخ لبخند گسترده تري ميزند.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تدي كوچولو در 1386/8/12 19:38:33
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/13 12:37:06
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
مرگخوار یا محفلی؟
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1386 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
کارکاروف با خشمی که اندکی آثار کنجکاوی نیز در آن دیده میشد نگاهش را به مهمان ناخوانده اش که آنطرف میز نشسته بود دوخت.سوروس اسنیپ در حالی که زیرپتویی که به خود پیچیده بود میلرزید،فنجان شیر داغش را به لبش نزدیک کرد.لباس های خیس و گل آلودش با برف و بوران شدیدی که به تنها پنجره اتاق می خورد مطابقت داشت.کارکاروف که احساس میکرد هیچ چشم غره ای نمیتواند اسنیپ را با این شرایط به حرف بیاورد،خودش شروع کرد:(خوب فکر نکنم این همه راه رو با این همه سختی تحمل کرده باشی تا کریسمس رو به ما تبریک بگی)اسنیپ با طرز بیان همیشگی و پر از طعنه اش اولین جواب دندان شکنی که به ذهنش میرسید را داد تا مجبور نباشد ذهن یخزده اش را زیاد اذیت کند:(آخرین دفعه که دیدمت اینقدر جسور و بی پروا نبودی ایگور).نیشخند کارکاروف تبدیل به یک سایه وحشت در سر تا سر صورتش شد.خیلی زود به خودش آمد و چهره اش را عبوس کرد اما دیر شده بود و پوزخند اسنیپ نشان میداد که این تغییر حالت را دیده.کارکاروف ناخودآگاه دستش را به طرف ریشش برد و ادامه داد:(ظاهرا زیاد به آب و هوای شمال عادت نداری.متاسفم اما فکر کنم نزدیک ترین جایی که تونستی آپارات کنی یک کیلومتر تا اینجا فاصله داشته)(پس حتما کارم برام خیلی ارزش داشته که حاضر شدم تا اینجا بیام)تاثیر این حرف دیگر از توان کارکاروف خارج بود و باعث شد که او بیش از نیمی از ریشهایش را بکند.کارکاروف در حالی که خویشتنداری اش را کاملا از دست داده بود فریاد زد:(تو یه شیطان واقعی هستی سوروس!کی میخوای حرفتو بزنی؟راجع به اونه مگه نه؟بلاخره فهمیدی، مگه نه؟اون برگشته سوروس؟برگشته!خودم اون موقع که پسره تو اون ماز بود سوزشش رو احساس کردم)در حالی که به سختی صدایش از گلویش بیرون می آمد تقریبا زمزمه کرد:(اون برگشته)اسنیپ همچنان با نگاه بیروح و بی تقاوتش به او نگاه میکرد.کارکاروف معذب شد و برای پنهان کردن شرمندگی اش نگاه خضمانه اش را به اسنیپ دوخت.اسنیپ شانه هایش را بالا انداخت.(کسی اینجا نیومده که یه چبز کاملا معلوم رو انکار کنه،این بحث ادامه نداره)اگه رنگی در صورت کارکاروف باقی مانده بود کاملا پرید.(اما صحبت من با لرد سیاه کاملا در ارتباطه)کارکاروف تقریبا به حالت غش درآمد. (من یه دعوت برات دارم.البته شاید ترجیح بدی خودت رو تو این قلعه مرده ت زندانی کنی و دلت به یه مشت بچه خوش باشه که کلی جادوی سیاه یادشون دادی.هرچند حاضرم شرط ببندم توی یه مبارزه واقعی با کمک عوامل جوی حدود یه ساعت بتونین فلعه رو نگه دارین.)کاکاروف که ظاهرا بیشتر از این طاقت نداشت حرف او را قطع کرد:(خوب پس تو به پست سابقت برگشتی و حالا هم اومدی که به منم بگی که اگه میخوام کشته نشم باید همین کارو کنم؟)اسنیپ پوزخندش را بزرگتر کرد و گفت:(اگه من الان در خدمت ولدمورت بودم تو با این سابقه درخشانت زنده نبودی.لرد سیاه به تو احتیاجی نداره.شاید متوجه شده باشی که من یه مدته که در خدمت محقلم.)کارکاروف گفت:(و محفل چه احتیاجی به من داره؟)اسنیپ با بی رحمی گفت:(این سوال من هم بود.اما نظر دامبلدور اینه که تو و شاگردات با این علاقه ای که به جادوهای سیاه دارید یه تهدید برای جامعه جادوگری و در صورت پیوستن به محفل ققنوس یه قوت قلب به حساب میاین.)کارکاروف با لحن عاجزانه ای گفت:(و تو و دارو دستت چه دلیل منطقی ای دارید که من جون خودم و چند تا جوون رو توی خطر حتمی مرگخوارای کله گنده قرار بدم؟)اسنیپ روی صندلی جا به جا شد و خودش رو به جلو متمایل کرد:(ببین ایگور،من مطمئنم که بعد از اون آبروریزی که توی وزارت خونه راه انداختی،دیگه هیچ جایی پیش مرگخوارا نداری.شاید اونا هنوز نفهمیده باشن که فرار تو الکی بوده اما دارن دنبالت میگردن و دیر یا زود پیدات میکننن،همونطور که من پیدات کردم.)اسنیپ مکث کرد تا تاثیر حرفهایش را در چهره وحشت زده کارکاروف بخواند،بعد ادامه داد:(خود منم الان بزرگترین ریسک زندگیمو کردم،ایگور.اگه تو به امید یه بخشش بری و به لرد سیاه بگی که من در خدمت محفلم،این آخرین کریسمس زندگیمه.اما مطمئن باش این کار هیچ تخفیفی رو توی مجازاتت نمیاره.حالا باید فهمیده باشی که انتخاب تو چقدر مهمه.تو به هر حال در خطر بزرگی هستی.اما میتونی انتخاب کنی که با امید واهی تا آخرین لحظه به فرار ادامه بدی و شاید موفق بشی کریسمس بعد رو هم ببینی،یا اینکه شجاعانه باهاش مقابله کنی و به شاگردات درس شجاعت بدی.در این مورد هم نمیتونم کریسمس های زیادی رو بهت قول بدم اما میتونم احساس کبکی که سرشو تو برف قایم کرده رو ازت بگیرم و این وعده رو بهت بدم که از این موجود منفوری که بعد از اون سالهای جوونیت بهش تبدیل شدی فرار میکنی.وقتی خودتو توی آینه نگاه میکنی جای تنفر،غرور رو توی چشمات میبینی.وقتی از ترس کارات بهشون فکر نمیکنی...)اسنیپ متوجه شد که توضیحات اضافه اش حسابی از دستش در رفته.از شرمندگی لبش را گزید اما کارکاروف نه تنها پوزخند نمیزد بلکه آنقدر در فکر بود که به نظر نمی آمد متوجه حالت اسنیپ شده باشد.حتی به نظر نمی آمد اگر اسنیپ به ذهنش نفوذ کند، متوجه این کاراو شود. اسنیپ با این وسوسه مقابله کرد. همه افکاری که در این لحظات ذهن این مرد می گذشت متعلق به خودش بود.اما اسنیپ می توانست حدس بزند که او به ایگور جوانی فکر میکند که ترسیده و شکست خورده،مرگخوار میشود.
ایگور کارکاروف سرش را بلند کرد و طوری به اسنیپ خیره شد گویی او را خیلی دورتر از آنجائی میدید که نشسته بود.کاملا بی مقدمه و ناخودآگاه گفت:(سوروس تو میدونستی که من یه زمانی ازدواج کرده بودم؟آره.و یه پسر هم داشتم که اگه زنده بود الان سن ویکتور بود.)با اینکه بغض نکرده بود اما اسنیپ صدائی محزون تر از لحن او را نشنیده بود.این بود که با وجود حس کنجکاوی اش ساکت ماند تا کارکاروف خودش ادامه داد:(همسرم، اون دختر واقعا شجاعی بود.اونا میگفتن هیچ لزومی نداشت که اونم توی آتیش بمیره...)اسنیپ که احساس میکرد حس کنجکاوی اش کاملا از بین رفته،از روی صندلی اش بلند شد و نگاه منتظری به مردی که روبرویش ایستاده بود انداخت.کارکاروف ادامه داد:(از خود سابقم فراریم، تو میفهمی سوروس؟)سوروس اسنیپ به سختی جواب داد:(من هم زمانی عاشق دختری بودم که اونم هیچ لزومی نداشت بمیره.)اسنیپ هم بغض نکرده بود اما نگاههای غمگینشان که به هم دوخته شده بود گویای غم سنگینشان بود.کارکاروف هم بلند شد و یک قدم به اسنیپ نزدیک شد:(به دامبلدور بگو همیشه میتونه روی کمک من و شاگردها و استادها و همین طور یه مخفیگاه عالی در سردترین نقطه این کشور حساب وا کنه.)

تایید شد!
سعی کن پاراگراف بندی داشته باشی تا خوندن راحت تر باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/13 12:28:17