جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

65 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1399 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
به دور از همه‌ی هیاهو های خارج اتاق و حتی اتاق های موازی، رز همچنان در حال پارتی گرفتن با گورکن ها بود. به هی وجه هم احساس سختی یا پادرد یا گوش درد نمی‌کرد. چونکه خب به هر حال گوش خوبی بود.

- قرش بده. آفرین. حالا یه دونه ریــــــــــــز...

اینقد سر گرم بود که متوجه‌ی غیب شدن یکی یکی گورکن ها نشد. و وقتی متوجه‌ی غیب شدنشون نشد قاعدتا متوجه‌ی جایگزین شدن گورکن ها با نیوت ها در رنگ ها و طرح های مختلف نشد. تا اینکه دورش پر نیوت شد و فقط علیرضا از کل جمعیت گورکن ها موند.

رز به سرعت علیرضا رو قاپید و سفت بغل کرد. می‌ترسید این یکی هم نیوت شه. دور و برش تا چشم کار می‌کرد نیوت بود. با چشم های درخشان و لبخند. روی سقف نیوت ها راه می‌رفتن و به گور نیوتن و جاذبه می‌خندیدن. کف سالن نیوت ها با آهنگ می‌رقصیدن. رو دیوار ها نیوت ها نقاشی می‌شدن.
-
-
-
-

جیغ زنان با علیرضا در بغل جمعیت نیوت ها رو شکافت و به دنبال راه فرار دور اتاق گشت. نیوت ها ساکت شدن و دختر رو نگاه کردن که عین سنت مانگویی ها جیغ کشان دورشون می‌دوید.
سکوت نیوت ها بلاخره جواب داد و دری یافت شد. رز از مرلین خواسته در رو باز کرد و پرید اونور.
و بعد دوباره در رو باز کرد و پرید این ور تو اتاق خودش. به در چسبید تا در دوباره باز نشه و نفس می‌زد.
- وحشتناک بود. فوتبال مشنگی که هر دو تیم آنتونین دالاهوف بودن و تماشاچی‌ها یوآن و تو. تو چرا همه‌جا هستی؟

جمله خطاب به جمعیت نیوت ها بود. اونا هم لبخند گشادی زدن و در جواب یکصدا گفتن:
- چون تو گوش خوبی هستی.

اما رز بدون اینکه بدونه یه سر به اتاق پروفسور زده بود. در واقع اگه خوب دقت می‌کرد، بعد خیل یوآن و نیوت، اون ته ته ها، پروفسور و ویلبرت رو می‌دید که تخمه‌خوران فوتبال می‌دیدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/7/17 13:09:44
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1399 00:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا قبل از این پست:
حاج آقا دامبلدور داخل اتاق ضروریات رفته و گم شده. محفلی‌ها (به جز ویلبرت) هم هرچی سعی کردن بفهمن چی تو سر حاج آقای داستان بوده تا وارد اتاق ضروریاتش بشن، موفق نشدن. به همین دلیل به سمت در اتاق ضروریات یورش می‌کنن اما در همشونو می‌خوره و هرکدومشون رو میندازه داخل یه اتاق. حالام هرکسی داخل اتاق خودش داره پرسه می‌زنه و خواسته‌های دیرینه‌شو می‌بینه.


***


اتاق ضروریات مثل افیون عمل می‌کرد. اولش گولت می‌زنه تا واردش بشی و خواسته‌هاتو برآورده می‌کنه، بعدش آروم آروم تورو وابسته به خودش می‌کنه. آرامشی بهت میده که خیلی واقعی نیست و تو در اعماق وجودت این رو میفهمی. اما همه محفلی‌ها داخل اتاق گیر افتاده بودند و این افیون لحظه به لحظه بیشتر پاگیرشون می‌کرد.

اتاق ضروریات درطول تاریخ حیاتش هرگز مثل اینبار انقدر طمع نکرده بود. حتی دامبلدور با اونهمه زکاوتش هم گول اتاق ضروریات رو خورده بود و از لحظه ورودش به اتاق ضرویات، مشغول تماشای فول آرشیو بازی‌های جام جهانی سال‌های گذشته بود. ویلبرت هم که همسفر دامبلدور در اتاق ضروریات بود، دیگه ریونکلاوی گوشه‌گیر داستان نبود. بلکه به ویلبرت گوشه زن داستان تبدیل شده بود. اونهم با ضربه‌های کات دار!

هرکسی در اتاق ضروریات داستان خودش رو داشت و غرق در این داستان شده بود. طوری که انگار هرگز گذشته‌ای خارج از این اتاق لعنتی وجود نداشته. سیریوس داستان هم فارغ از این ماجراها نبود. با اینکه با موتور و سیگار کوباییش برای اجرای عملیات «نجات فرمانده دامبلدور 2020» وارد هاگوارتز شده بود اما بعد از اینکه مثل بقیه بچه‌ها توسط اتاق ضروریات بلعیده شد، معلوم شده عقده‌های دیرینه‌ای داره که حالا اتاق براش فراهم کرده. سیریوس مثل بچه‌های ذوق زده از اینطرف به اونطرف می‌پرید و با دیدن هر شیء تازه، هیجان زده می‌شد.

اتاق ضروریات سیریوس موسیقی بکگراند هم داشت. از AC/DC و System of a down گرفته تا موسیقی‌های پارتیزانی و کوروش یغمایی در پلی لیست اتاقش موجود بود و پخش می‌شد.
- عجب اتاقی! عجب موتورهایی! عجب موسیقی‌هایی! عجب خاطراتی...

همینطور که این عجب‌هارو می‌گفت سایه یک شخص در انتهای این اتاق تاریک توجه‌شو جلب کرد. آروم آروم جلو رفت تا بتونه چهره اون شخص رو شناسایی کنه.
- نهههههه! باورم نمیشه. چه گوارا !
- سلام سیریوس!
- تو اینجا چه کار می‌کنی؟ مگه الان نباید وسط جنگل‌های سیرا ماسترا باشی و به فیدل کاسترو برای انقلابش کمک کنی؟
- من چه گوارای واقعی نیستم. من چه گوارای وجدانت بیدم. تو روزهاست داخل این اتاق لعنتی گیر افتادی و گول ظواهرش رو خوردی. وقتشه بری بیرون و به نجات فرمانده دامبلدور و بقیه رفقات کمک کنی. حالا تا سه می‌شمارم، بعدش کافیه چشماتو ببندی و به سمت در خروجی بدوی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1399 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق زاخاریاس.قسمت 1


Imposter


one imposter is among us


در زیر تصویر دو آدمک،یکی زرد با جلیقه و کروات زرد و سیاه و دومی با موی پریشان و کت شلوار بلند نمایان شد....
شاید فکر کنید که زاخاریاس در آن لحضه به دفتر رئیس وزارتخوانه یا کاخ زوپس فکر میکرد اما سخت در اشتباهید.اینبار زاخاریاس بی توقع شده بود.دلش میخواست برای یک بار،فقط برای یکبار imposter باشد.زاخاریاس از crewmate بودن خسته شده بود.نمیخواست عام باشد.نمیخواست crewmate بیچاره ای باشد که دانه دانه تسک ها را انجام میداد و در آخر بی رحمانه توسط imposter کشته میشد.اینبار نوبت این بود که چوبدستیش را به سمت تک تک افرادی بگیرد که در حال وصل کردن سیم ها در electrical او را می کشتند.
نیوت و زاخاریاس هر کدام به سمتی راه افتادند.نوبت کشتن بود.زاخاریاس به سمت سر سفینه رفت.قسمتی که خیلی از افراد بالاخره گذرشان به انجا می افتاد.روی صندلی نشست و منتظر یکی از crew ها شد.خیلی استرس داشت.این اولین بار بود که در عمرش imposter میشد.
صدای پا آمد!سرکادوگان از تابلویی وارد navigation شد.زاخاریاس به سختی می توانست لرزش دست و پایش را کنترل کند.شوالیه وارد اتاق شد.از تابلو بیرون آمد و گفت:
-برید کنار!شوالیه تاریکی داره دانلود میکنه.

سرکادوگان از تابلو بیرون پرید.رو به صفحه نمایش کنار مانیتور کرد و با شمشیرش به دکمه دانلود ضربه زد.سر کادوگان رو به زاخاریاس کرد و گفت:
-زاخاریاس !چه تسکی انجام میدی همرزم؟

زاخاریاس به شدت دست و پایش را گم کرده بود.دستش را روی مانیتور گذاشت و گفت:
-هیچی.دارم سفینه رو هدایت میکنم.

چشم زاخاریاس به دکمه kill بود که تایمر آن کم تر می شد.خیلی استرس داشت.ممکن بود هر لحظه یکی دیگر از اعضای محفل برسد.اما او باید سر کادوگان را میکشت.روی دکمه kill زد:
-آواداکداورا!

تابلوی سر کادوگان پاره شد و اسب کوتوله ی او به طور مظلومانه ای در گوشه تابلو نشست.یخ کرده بود.در چند ده سال عمر سفیدش این اولین بار بود که یک نفر را میکشت.اما در این بازی قانون جنگل حاکم بود.او مجبور بود سر کادوگان را بکشد چون یک خائن بود.از خائن ها فقط کشتن بر میاید و بس.صدای پا های کسی را شنید پس به سرعت داخل کانال کولر پرید.مرلین باید قربانی بعدی را نجات میداد.

شاید ادامه داشته باشد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1399 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق هری:

در اتاق هری خبری از لگدهای ریموند نبود، خبری از کتابخونه ی بی انتهای گابریل نبود،خبری از زن و بچه ی سرکادوگان هم نبود. اتاقی که هری آرزوش رو همیشه داشت اتاقی پر از سفیدی و نیروهای خوب بود.

-ای یاران سفید من!

سفید من

فید من

د من

-کجایید! باید با هم برای آزادی محفل ققنوس بجنگیم!

بجنگیم

جنگیم

گیم

پژواک از سر ناراحتی به اتاق هری اومده بود تا شاید هری در پژواک هاش داد نزنه سرش! اما هری اصلا به پژواک توجهی نکرد و به سخنرانیش ادامه داد.

-این اتاق ضروریات! همون اتاقی که من مدتها بود که بهش اعتماد داشتم، حالا پرفسورمون، عزیز دلمون و بهترین رهبر روشنایی رو از ما گرفته و به داخل خودش برده!

برده

رده

اما هری از دست پژواک به تنگ اومد و شروع به داد و بیداد کرد.

-ای بابا! ما دو دقیقه داریم سخنرانی میکنی، هی وسطش میای! اقا ما پژواک نمیخواهیم! ما شوالیه های روشنایی هستیم! پژواک نمیخواهیم!

پژواک هم ناراحت و شد و از اتاق بیرون رفت تا به سرنوشتش پی ببره.

-خب... میگفتم، ما محفلی ها! ما دلاوران روشنایی! ما شوالییه های سپید! باید برای خونمون! برای گروهمون و از همه مهم تر برای روشنایی بجنگیم!

با پایان یافتن سخنرانی هری، شعارهایی روشنایی بخش در محیط اتاق پخش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/16 18:56:19
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1399 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نیوت از هم پاشیده شده بود و روی شونش حیوون درختیه وفادارش بود مثل چشماش و میگفتن که چی رو به روشه.
همیشه یک دردی رو حس میکرد ولی نمیدونست منشأ این درد از کجاست .و اما بریم سراغ اعضای بدن .
نیوت به حرف سرکادون گوش کرد و تمرکز کرد روی اعضای بدنش.
پای چپ:آآآآخ اینجا یکی لگد میزنه به پام چخبره بی فانوس!
پای راست:این پامو کسی ندیده مثل اینکه چون روی یه چیز تیزیه!
-فک کنم شاخ ریمونده احیانن متوجه نشده پات روشه!
-احیانن همونه!

زن سرکادون همینطور غر میزد و سرکادون فقط داشت نفس های عمیق میکشید!

-برو از داداش من یاد بگیر ببین رفته برا زنش بی ام دبلیو خریده ! حالا تو ....
-
-خب حق میدم چرا میخوای ازینجا بری!
-خب بگو دیگه چی حس میکنی؟
-آخ انگار تو دهن یکیه!
چی؟
-دست راستم بابا!
-هوووف.
- اینجا کجاست؟ .چقد سفیده؟
-چی؟
-شبیه پنبه اس! یا ریش!
-هووووف!
-گفته باشم اگه ماشین ظرفشویی آخرین مدل دست ساخت خوده شرکت اپلو نخری طلاق میگیرم مهرمم میذارم اجرا !
-میبینی نیوت؟

نیوت با کتش و سرش که ازش مونده بود با کادون ابراز همدردی کرد .
ولی غافل اینکه اون ریش ، ریشه پروف بوده! ولی با سر صدای زن کادون ، کادون متوجه نشده بود.

به چشم راست رفت و اتاق ضروریات خودشو دید.استدیو مسعود جهانی با کیفیت بالاتر و آخرین سیستم و در پشتش حیواناتی که داشتند همه چیز را بهم می‌زدند .عجیب نبود اتاق ضروریات با توجه به حمله های یوان و گورکن و ...عصبانی شده باشه و این بلا رو سر اتاق نیوت آورده باشه.حیوانات بهم پریده بودند و تینا داشت ازونجا مراقبت میکرد و اونارو جدا میکرد و بچه هاش داشتند آهنگ امیر پاتیلو رو ضبط میکردند .
-مثل گل بودی قبلنا!
بله این اتاق نیوت بود .اما در جای متفاوت و اتاقی دیگر ...



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/7/16 16:44:47
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/7/16 18:17:17
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/7/16 18:18:42
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/7/16 18:20:05
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر تغییر اندازه داده شده
[img تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1399 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
درست پشت همان دیوار، اتاق ضروریات کادوگان

ممکن است پیش خودتان فکر کنید اتاق ضروریات کادوگان، به شکل یک سالن دوئل شوالیه‌های قرون وسطی‌ است. یا یک اسطبل، پر از اسب کوتوله‌های زره پوشیده‌ی آماده رزم. یا حتی ممکن است فکر کنید اتاق ضروریات کادوگان، شبیه همان اتاق تجمعات با میز مدور شاه آرتور فقید است. اما اگر اینطور فکر می‌کنید، دارید یک نکته مهم را از قلم می‌اندازید: کادوگان، سال‌ها بود که تنها بود. بعد از مرگش در صد ها سال پیش و کشیده شدن روی این تابلو، همیشه فقط و فقط اسب کوتوله همدمش بود. این بود که در آن روز وقتی اتاق ضروریات کادوگان را بلعید، او چشمش را به داخل این اتاق باز کرد:

- بابا کادوگان!
- دخترم! فرزند دلبندم!
- پدر! پدر!
- پسران رشید و دلیرم! فرزندان!

کادوگان به جلو دوید و فرزندانش را یکی یکی در آغوش گرفت. وقتی بلاخره فرزندانش کنار رفتند، چشمش به فردی که در قسمت انتهای اتاق ایستاده بود افتاد.
- همسر نازنینمان!
- سلام کادوگان، خوبه حالا نمی‌خواد بغل کنی، لباسات گلیه، کثیف میشیم.
- شرمنده داشتیم سواری می‌کردیم، اتفاقی فتادیم تو گل.
- شکمت چرا انقدر زده بیرون؟ شبیه بشکه شدی!
- چشم، کمتر غذا می‌خوریم.
- قدت چرا انقدر آب رفته؟
- همیشه همینقدر بودیما!
- باز صورتت رو نشستی؟

کادوگان با گذر سال‌ها، فراموش کرده بود که چقدر همسرش توانایی غر زدن داشت!

فلش بک

اتاق ضروریات همون یه بار رو قبول کرد و این یکی رو هم خورد. هضم کرد. تجزیه کرد و سلول سلولش رو تو تک تک اتاق ها قرار داد.

پایان فلش بک


کادوگان دیگر جواب نمی‌داد و فقط آه می‌کشید.

- وقتی مردی اون پسرعموی بی‌ناموست ویلای شمال رو بالا کشید، صد دفعه بهت گفتم با فامیل شراکت نکن!
-
- وقتی خاکت می‌کردیم انقدر بارون می‌اومد همه‌اش گلی شدیم کثیف شدیم، نکردی یه روز بهتر بمیری!
-
- راستی شیروونی که تعمیر کرده بودی هم ریخت رو سر همسایه پایینی، به همین یه درد هم نخوردی!
-

در همان لحظه با صدای بنگی، نیوت اسکمندر، چمدون به دست ظاهر شد.
- سر کادون! تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟

کادوگان از جا پرید و یقه‌ی کت نیوت را چسبید:
- نیوت! همرزم! ما را از دست آرزوها و امیال خودمون نجات بده!
- آروم باش سر کادون، باید یه موضوع مهمی رو باهات در میون بذارم! من متوجه شدم که توی همه‌ی شکل‌های ممکن اتاق ضروریات پاشیده شدم! همه جا هستم و هیچ جا نیستم!

- کادوگان، این قناس هردنبیل کیه اوردی؟ صد دفعه نگفتم رفیقات رو برندار بیاد خونه؟
- رفیقم نیست همکارمه سوییت هارت، تو یه دقیقه با بچه‌ها مشغول شو من باید یه مسأله کاری رو مرتفع کنم.

بعد دوباره به سمت نیوت برگشت:
- نیوت، جون مادرت! سعی کن از این قابلیت همه جا بودنت استفاده کنی و هممون رو بکشی از این خراب شده بیرون!

اما بشنوید از حال عضو دیگر محفل در همان لحظه، در همان جا، اما در اتاقی کاملاً متفاوت...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1399/7/16 15:56:46

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1399 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش چشم محفلی‌ها اتاق سر کادوگان رو تف کرد بیرون. قبل اینکه بتونن تعجب کنن یا بترسن، همشون تف شدن بیرون اتاق کنار تابلوی شکسته و خش خورده‌. بله، اتاق بی اعصاب بود. چندین روز بود که توسط گوزن و گورکن و یوآن مورد حمله قرار گرفته و مسخره شده بود، ولی می‌خواست این قضیه رو تموم کنه. پس مهلت تجزیه تحلیل یا درد گرفتن زخم هری رو نداد و دوباره خوردشون و هر کدوم رو پرت کرد تو یه اتاق جداگونه که دوباره مزاجش رو بهم نزنن.

بیرون اتاق

نیوت برگشته بود. سفر دور و درازی کرده و حال به خونه اومده بود. با یه چمدون پر از قورباغه شکلاتی و به امید محفلی شدن اومده بود ولی یکم دیر اومده بود چون محفل ققنوس توسط اتاق ضروریات بلعیده و بعد جداسازی شدن.
البته نیوت این رو نمی‌دونست، هنوز نه!

- گوش؟

به دنبال گوش همه جا گشت. حموم عمومی و خوابگاه مختلط رو زیر و رو کرد. حتی برقکی داخل بیت زوپس انداخت اما گوش نبود. گوش وسط مهمونی با گورکن‌های گوگولی مگولی بود و به خواب نمی‌دید نیوت برگشته باشه. که خب این روهم نمی‌دونست.

- چشم؟

متاسفانه با گوش، چشم هم گم شده بود. نه تو دفتر دامبلدور پیداش کرد نه تو تالار اسلیترین در حال فوصولی و گشت زنی غیرقانونی. حتی توی زمین بازی کوییدیچ هم مشغول اسنیچ خوردن نبود.
بدون گوش و چشم نیوت حس می‌کرد کور و کره. باید هرچی زودتر پیداشون می‌کرد. دوان دوان به سمت اتاق ضرویات رفت.
- یه جایی که چشم و گوش باشن!
- یه جایی که...

ولی نیاز به بار دوم نبود. اتاق ضروریات اون روز کلا تو فاز استثنا بود و همون یه بار رو قبول کرد و این یکی رو هم خورد. هضم کرد. تجزیه کرد و سلول سلولش رو تو تک تک اتاق ها قرار داد.

اتاق گابریل تیت

ته ته دلش، همیشه گابریل یه کتابخونه بزرگتر کتابخونه‌ی هاگوارتز می‌خواست و اتاق ضروریات هم همین رو فراهم کرد. یه کتابخونه‌ی بی انتها.
گابریل تا مدتی مدهوش بود. نشست وسط قفسه ها و به صحنه‌ی زیبا نگاه کرد. کتاب های دور و برش رو بو کرد و بین عزیزانش قدم زد. بعد مدتی بلاخره کتابی رو بیرون کشید تا بخونه.

فلش بک

اتاق ضروریات همون یه بار رو قبول کرد و این یکی رو هم خورد. هضم کرد. تجزیه کرد و سلول سلولش رو تو تک تک اتاق ها قرار داد.

پایان فلش بک

صحنه‌ی ترسناکی بود. جلد کتاب نیوت اسکمندر بود. داخل کتاب نیوت اسکمندر بود. تو هر صفحه نیوت اسکمندر بود. نویسنده نیوت اسکمندر بود. ویراستار نیوت اسکمندر بود. تصویر گر هم حتی پلاکس نبود و نیوت اسکمندر بود.

اتاق پروفسور و ویلبرت

یوآن ها در هم می‌لولیدن. از این طرف به اون طرف می‌رفتن. پاس می دادن، رو سروکله جمیزتدیا خراب می‌شدن و آلودگی بصری در اتاق ایجاد می‌کردن.

خیلی یهویی در اتاق باز شد. ویلبرت هم شاد شد. فکر کرد بلاخره خلاصی یافتن. ولی نه، تازه شروع کرده بود. در باز شد و تعدادی نیوت داخل یوآن ها ریخته شدن. در بسته شد و ویلبرت با مخلوطی از یوآن و نیوت و پروفسوری که عشق فوتبال مشنگی پیدا کرده بود، تنها ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/7/16 14:33:15
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/7/16 14:56:51
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/7/16 15:05:38
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1399 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق همه رو بلعید و دستی به شکمش کشید و گفت:

-راحت شدم ها!

داخل اتاق ضروریات:

داخل اتاق همه چی آروم به نظر میرسید. هرکی به یه چیزی فکر میکرد و سی ثانیه بعد اون چیز دومتر اونطرف تر ظاهر میشد! همگی آروم بودن و به تفریح یا استراحت می پرداختن. اما این نشونه ی آرامش قبل از طوفان بود.

-هریییی!هریییی!
-چیشده؟
-ویلبرت، ، فلور...
-خب اره!
-ما مانده ایم تنهااااای تنهاااااااااااا، ما مانده اییییییییییم تنها میان سیل غم هاااااا!

همونطور که پومانا شعری غم انگیز می سرود هری رز،زاخاریاس،سیریوس، هاگرید و حسن مصطفی رو دور خودش جمع کرد.

-خب...زنان و مردان من!

گابریل دوباره گلوش رو صاف کرد.

-محفلیهای من!

گابریل گلوش رو صاف کرد.

-اصلا ول کن! ما باید چه کنیم؟

اما طولی نکشید که حسن مصطفی بر روی زمین غش کرد.

-له له هستوم!
-
-وی وی له شدوم!
-خب...فکر کنم باید بدون یک عضو کارمون رو شروع کنیم محفلی های دلاور!

اما در همین لحظه بود که جیغی بلند به گوش رسید. صاحب صدا هم که کسی نبود جز پومانا!

-چه خبر شده پومانا؟
-سر...
-سر؟ سر کیه؟
-سر...سرک!
-سرک؟...سرک کیه؟...سرکادوگان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/16 12:52:13
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1399 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست: پروفسور دامبلدور توی اتاق ضروریات گم شده و هرکی هم رفته دنبالش دیگه بیرون نیومده. محفلی ها که دیگه از حدس زدن افکار پروفسور دامبلدور خسته شدن، به در حمله کردن و میخوان خوردش کنن، ولی در یهو همه شونو می بلعه و هرکدوم شون رو منتقل میکنه به اتاقی که خودشون، فارغ از خواسته های پروفسور دامبلدور، واقعا میخوان.


_ببین، تو درِ باهوشی هستی...

سیریوس سعی کرد با در گفتگو کند، اما از طرفی در دانشگاه نرفته و آیینِ مباحثه را بلد نبود و از سمتی دیگر جماعت محفلی دائما به او تنه میزدند که در را کتک بزنند و این مسئله هم سیریوس و هم در را کمی عصبانی میکرد. برای همین هم بالاخره تسلیم شد، موتورش که هنوز هم سوارِ آن بود را روشن کرد و سعی کرد از روی در رد شود. اما حالا ما میگوییم در، ولی در حقیقت دیوار بود.

سیریوس به دیوار برخورد کرد و نتیجه بیشتر شبیهِ این بود که دیوار به سیریوس برخورد کرده باشد. همینکه سیریوس روی زمین سقوط کرد، کریچر که کوه پوست تخمه های جمع شده از زیر دست و پا تو کمرش فراوون بود و نمیدانست آنها را کجا بریزد چون قدش به هیچ محفلیی نمیرسید، بدون فوت وقت پوست ها را داد دست سیریوس و با اکراه شروع کرد به برق انداختن موتور. همانطور هم که این کار را میکرد هر از چند گاهی جاخالی میداد چرا که هری دیوانه وار اینور و آنور میدوید و فریادِ شعارهای روشناییانه سر میداد و هر لحظه ممکن بود یکی شان را لگد کند.
_برای عشق، برای برادری! برای اینکه ما در راه پروفسور دامبلدور جوون از دست دادیم! این در امروز باید باز بشه!

پومانا گریه میکرد و به در مشت میکوبید، گابریل دایره المعارف ورزشهای رزمی سفارش داده بود و منتظر بود برایش بیارند. یک محفلی وظیفه شناس تابلوی کادوگان را از زمین برداشته بود و به دیوار میکوبید. زاخاریاس توسط خیل جمعیت به دیوار فشرده میشد و همانطور که خفه میشد در چهره اش کنترل، اعتمادبنفس و مهارتِ نظارتی موج میزد. در همین میان، هری ایستاد و مثل یک قهرمان دست هایش را بالا گرفت. اگر لباس ها و پس زمینه اش را عوض میکردی میشد یک صحنه از فیلم گلادیاتور.
_مردانِ من...

گابریل گلویش را صاف کرد.

_زنانِ من...
_

هری خودش را جمع کرد.
_محفلی های عزیز و گرامی، روزتون گلبارون.

روز محفلی های گرامی گلبارون و جایشان سبز شد و هری دوباره، اینبار با احتیاط بیشتری دستانش را بالا گرفت.
_شاید خودتون فهمیده باشید... اما امروز و این نبرد، نبردِ آخر ما خواهد بود.

نفس در سینه ی محفلیان حبس شد و هری که از ناکجا آباد یک اسب زیرش ظاهر شده بود در راهرو شروع به یورتمه رفتن کرد.
_ما از این پیکار زنده بیرون نخواهیم رفت، اما نام ما... تا ابد زنده خواهد موند. میخوام بدونید که میتونن زندگیمون رو بگیرن، اما آزادیمون رو...

محفلی ها درحالیکه اینبار با قوای بیشتری به در حمله میبردند، یکصدا نعره زدند.
_...هرگز!

محفلی ها تاختند، محفلی ها یورش بردند، محفلی ها چمیدند. محفلی ها با تمام قدرت رفتند تو در. اما این بار دیگر حتا دیوار هم نه. محفلی ها رفتند تو خودِ در، چرا که اتاق ضروریات دیگر از اینهمه دراما و مسخره بازی خسته شده بود، و تصمیم گرفته بود در قوانینش یک تبصره ایجاد کند که اگر فردِ مایل به ورود از یک حدی بی فرهنگ تر باشد، لازم نیست سه دور از جلوی در رد بشود.

اتاق ضروریات دهانش را باز کرد و محفلی ها را بلعید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1399/7/15 20:38:55
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1399 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین

زاخاریاس شونه هاش رو صاف کرد؛ سینه شو جلو داد، عینک آفتابیش رو به چشماش زد و کلاه روسیش رو سرش کرد!

-اومدم هری!

زاخاریاس سینه سپر به راه افتادو با هر قدم غرورش بیشتر میشد و لبخندش شیک تر!

-مشکل چیه؟
-مشکل اینههه!

زاخاریاس دست پاچه شد! تا حالا بر روی چیزی نظارت نکرده بود! هیچ وقت تجربه ای نداشت برای همین بعضی وقتا برای اینکه خودی نشون بده میگفت "من میتونم روش نظارت کنم!" اما در اصل هیچ چیزی برای گفتن نداشت!

-خب خب خب ! حالا باید چیکار کنم؟

زاخاریاس دست به جیبش برد تا شاید بتونه از هدیه ماروولو استفاده بکنه، اما کتاب توی پالتوش بود و پالتوش هم الان در خوابگاه بود!

-زاخاریاس چرا نظارتشون نمیکنی؟
-ها...چی؟ باشه الان!

پومانا که از گوشه ای مشغول دیدن جمعیت محفلی بود که میخواستن در اتاق ضروریات رو بشکنن ناگهان نگاهش به سمت زاخاریاس رفت و اون رو دست پاچه دید!

-وایی الان اون ممکنه بمیر...

اما پومانا جمله اش رو کامل نکرد چون توجه اش به کریچر بیچاره جذب شد...

-محفلی ها مزخرف بود!
-
-کریچر ارباب ریگلوس خواست!
-
-ارباب ریگلوس کریچر رو خیلی دوست داشت!
-

بغض پومانا ناگهان ترکید و سیلی از آب چشمان پومانا سرازیر شد.

-کریچر از آب بدش آمد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/15 17:31:29
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده