- قرش بده. آفرین. حالا یه دونه ریــــــــــــز...
اینقد سر گرم بود که متوجهی غیب شدن یکی یکی گورکن ها نشد. و وقتی متوجهی غیب شدنشون نشد قاعدتا متوجهی جایگزین شدن گورکن ها با نیوت ها در رنگ ها و طرح های مختلف نشد. تا اینکه دورش پر نیوت شد و فقط علیرضا از کل جمعیت گورکن ها موند.
رز به سرعت علیرضا رو قاپید و سفت بغل کرد. میترسید این یکی هم نیوت شه. دور و برش تا چشم کار میکرد نیوت بود. با چشم های درخشان و لبخند. روی سقف نیوت ها راه میرفتن و به گور نیوتن و جاذبه میخندیدن. کف سالن نیوت ها با آهنگ میرقصیدن. رو دیوار ها نیوت ها نقاشی میشدن.
-
-
-
-
جیغ زنان با علیرضا در بغل جمعیت نیوت ها رو شکافت و به دنبال راه فرار دور اتاق گشت. نیوت ها ساکت شدن و دختر رو نگاه کردن که عین سنت مانگویی ها جیغ کشان دورشون میدوید.
سکوت نیوت ها بلاخره جواب داد و دری یافت شد. رز از مرلین خواسته در رو باز کرد و پرید اونور.
و بعد دوباره در رو باز کرد و پرید این ور تو اتاق خودش. به در چسبید تا در دوباره باز نشه و نفس میزد.
- وحشتناک بود. فوتبال مشنگی که هر دو تیم آنتونین دالاهوف بودن و تماشاچیها یوآن و تو. تو چرا همهجا هستی؟
جمله خطاب به جمعیت نیوت ها بود. اونا هم لبخند گشادی زدن و در جواب یکصدا گفتن:
- چون تو گوش خوبی هستی.
اما رز بدون اینکه بدونه یه سر به اتاق پروفسور زده بود. در واقع اگه خوب دقت میکرد، بعد خیل یوآن و نیوت، اون ته ته ها، پروفسور و ویلبرت رو میدید که تخمهخوران فوتبال میدیدن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







