جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 دی 1384 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هري ديگر وقتي تلف نكرد و به سرعت چوبدستيش را بدست گرفت و به هرمیون گفت خوب بلند شو مگه نشنیدی. پاشو بریم هگرید رو منصرف کنیم تا کاری دست خودش نداده.

هرمیون که یک مطلب تازه ای کشف کرده بود و به صورت تقریبا گیج گفت:چی چه اتفاقی افتاده.
رون دوباره همون چیزهایی رو که گفته بود رو تکرار کرد و به سمت کلبه هاگرید راه افتادن. آنها به سرعت می دویدند. که یهو هری خورد زمین انگار یکی سیم سرور رو کشیده بود. بله مالفوی و گراپ و گویل بودند که سیم سرور رو جلوی پای هری انداخته و کشیده بودند و با اینکار می خواستن تلافی کارهایی که هری کرده بود رو سرش دربیارن.
هری چوب دستیشو محکم تو دستش فشار داد و به طرف مالفوی نشانه رفت و .............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 دی 1384 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان رون به طرز وحشتناكي به درون كتابخانه پرتاب شد.
-واي خدا جون.
هري اين را گفت و به سرعت به سمت او رفت.
-چيزيت نشده؟
-نه ولي يكي قراره يه اتفاق بد واسش بيفته...
-خب كي؟
رون در حالي كه نفس نفس مي زد گفت:
-هاگريد ,هري ,هاگريد
-چي؟چطور مگه؟
-من به طور اتفاقي به حرفاش گوش دادم اون يه چيزايي در مورد سانتورها مي گفت.مي گفت كه خيلي پر رو شدن و مي خواد اون هارو ادب كنه.من ديگه بقيشو نفهميدم.
هري ديگر وقتي تلف نكرد و به سرعت چوبدستيش را بدست گرفت و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به وبلاگم سر بزنيد.نظر يادتون نره!
هري پاتر و قبرستان جادوگران
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 دی 1384 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید هری پاتر 2002 من داستان شما رو ادامه می دم
از پرفسور کوییرل عزیز هم به خاطر ویرایششون ممنونم.
و اینکه پست منو پاک نکردند. (خوب هنوز تازه شروع کردم بهتر میشم)
___________________________________________

-چون كه فكر نكنم تو بتوني كامپيتر ولدمورت رو هك كني!!!و اصلا ولدمورت کامپیوتر نداره.

هری که از اینکه چرا به دنیای ماگلها فکر کرده بود و به علم نوین اونها که فقط اونها رو سرگرم کرده فکر کرده بود احساس پشیمانی می کرد.

هری به سمت کتابخانه ماگلها برگشت و کتابها را سر جای خودشان گذاشت. در این فکر بود که باید یک کار دیگری انجام دهد.
چیز زیادی به ذهنش نمی رسید با خودش گفت بهتره که برم پیش هرمیون و ببینم اون چی می خونه هری داشته به هرمیون و کتابهاش فکر می کرد که ..................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 26 دی 1384 08:10
نمایش جزئیات
آفلاین
در کوچه دیاگون اتفاق عجیبی افتاده بود همه عرق در شادی و شور بودند هری و رون و هرمیون خودشان را به آنجا رساندند همه به هم شیرینی می دادند و اظهار خوشحالی می کردند هری از پسری که بغلش ایستاده بود پرسد. ببخشید آقا پسر چی شده که همه خوشحال هستند. پسره گفت مگه نمی دونی امروز جه روزیه. و ناگهان ناپدید شد. هری به هرمیون گفت امروز چه روزیه هرمیون گفت باید کتاب تاریخ رو نگاه کنم. همه به سمت کتابخانه که در بعد از مغازه جرج و فرد بودند رفتند و کتاب تاریخ وقایع روز رو باز کردند. در آن چیزی ننوشته شده بود جز "ولادت حضرت امام علی النقی الهادی (ع)" .

این روز رو به همه شما عزیزان تبریک می گم. اینم یک جور داستان نوشتنه دیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور لاوین در 1384/10/28 8:56:24
من برگشتم
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 25 دی 1384 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
كسي او را صدا زد به طرف صدا برگشت.هي هري بيا اينجا.صاحب صدا كسي جز جيني نبود كه در كنار هرميون نشسته بود.او حركت كرد و كنار توده كتابهاي هرميون نشست.هري ديگر به اين طور درس خواندن هرميون عادت كرده بود.كتابي را كه در دست داشت روي ميز انداخت و گفت هرميون بيا ببين تو چيزي از اين مي فهمي يا نه؟هرميون با حالت عالمانه اي به كتاب خيره شد و بعد از چند لحظه آن را برداشت و ورق زد.گفت آره ولي به درد تو نمي خوره.هري گفت چرا ؟
-چون كه فكر نكنم تو بتوني كامپيتر ولدمورت رو هك كني!!!و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به وبلاگم سر بزنيد.نظر يادتون نره!
هري پاتر و قبرستان جادوگران
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 25 دی 1384 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هری از درسهایی که در هاگواتز می خواند می خواست بیشتر بداند. می خواست اطلاعات ماگلی خود را نیز بیشتر کند بنابراین به بخش ماگلی کتابخانه هاگوارتز رفت. اونجا تقریبا خالی بود و فقط دو نفر در بخش کتابهای قدیمی ماگلها دنبال کتابی به نام درباره جادوگری می گشتند. هری می خواست جدیدترین علم ماگلها را یاد بگیرد, شاید به در نبرد با ولدمورت کمکش کند. او به بخش کتابهای جدید ماگلها رفت و کتاب جدیدی که تازه ظاهر شد را برداشت. اسم کتاب مهندسی نرم افزار نوشته برادران باگز بود هری اول کتاب را باز کرد و فهرست آن را نگاه کرد "قبرستان نرم افزارها, نرم افزارهای مرده, مقدمه ای بر ...." که ناگهان.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 19 دی 1384 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
همه از کاری که هری کرده بود عصبانی بودند.
او به سرعت فرار می کردند و چندین فرد عصبانی به دنبال او می آمدند.
آنها طلسمهای قرمز رنگی را پشت سرش می فرستادند,
ولی او به سرعت از در خروجی قلعه هاگوارتز خارج شد و ناپدید شد.
بلی هری در ذهنش جایی دور از دسترس را که کسی نباشد را در نظر گرفته و به آنجا آپارات (غیب و ظاهر شد) کرده بود.
هری در جایی که ظاهر شده بود احساس تعجب کرد با اینکه آنجا کسی نبود ولی هزاران هزار آدم آنجا حضور داشتند.
بلی آنها همه مرده بودند و هری در وسط قبرستان مرده ها قرار داشت.
او ماگلهایی را می دید که همه کشته شده بودند.
خواست به جایی که می شناخت برود ولی ناگهان.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: جمعه 16 دی 1384 04:30
نمایش جزئیات
آفلاین
این رو فراموش نکن هری تو باید زنده بمونی .
مرگ هرکس روحی تازه برای زندگی توست ما میمیریم تا تو زندگی کنی چون تو اینده ی بشریت رو میسازی هری........
هری از خواب پرید ..............
اون البوس دامبلدور بود که هری در خواب دیده بود برای لحظه ای از این که زندست احساس ارامش کرده بود ولی حالا .......
رون و روی تخت کناریش نبود ..............
دیگه این نمیتونست خواب باشه شب گذشته با ریموس به خونه ی ویزلی ها اومده بود صدای رون رو از پاییین شنید که داد زد و به کسی گفت که هری بالاست.
بعد از مدتی صدای سفیر یک شنل را شنید که داشت پله ها رو طی میکرد بر روی تخت نشسته بود .
در اتاق باز شد به واسته ی تاریکی هری فقط قد و قامت بلندی را دید ولی احساس خوبی داشت .
سلام هری .
بله خودش بود این صدای دامبلدور بود اون زنده بود هری بی اختیار خندید دامبلدور داخل شد و گفت تو که باور نکرده بودی من مرده باشم............................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشحالم كه دوباره برگشتم.
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1384 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
وباحرکتی ناگهانی ورقی از جیبش بیرون آورد...اما چهار شاخ مانده بود جریان چیست که وی-مرد تازه وارد-ورق رابه اما داد و یکمی سرخ شد...اما ورقه را گرفت و خواند:
-خانم من شمارا خوشم آمده...شماره تماس شما چیست؟
-
وقتی اما از قبرستان خارج میشد وی-همان مرد بی ناموس-به طرز مخوفی منفجر شده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: قبرستان جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1384 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرف صدا برگشت مردي چهارشانه وارد شده بود نميتوانست صورتش را در آن تاريكي ببيندقلبش تند تند مي زد دستهايش مي لرزيدمرد جلوتر آمد اكنون به راحتي ميتوانست سبيلها و ابروهاي پر پشت و چشمان سياه بي روحش را كه خيره به او نگاه ميكرد را ببينداما هنوز به خودش نيامده بود كه مرد دستش را در جيب شلوارش فرو برد و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مينا لوپين در 1384/10/15 23:56:07
I