
دایی جون،اگه میشه این پست رو زحمتش رو بکش!!
ممنونم!
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین


... دوباره به هوا رفت...
یو هاهاها حالا موهای سرت مونده،میخوام تموم عقده هایی که این مدت به داشتمو سرت خالی کنم یوهاهاهاهاهاها دامبل : بابا جان آخه این چه کاریه،خوب تو مو و ریش میخوای؟بیا من خودم با یه جادو واست درست میکنم باب.
دست ایوان که در حال رفتن به سوی ریش دامبلدور بود خشک شد و لرد به سرعت گفت :
بازم سکوت
مورگانا که همان اول از آن صدای آرام و محزون بو برده بود که ممکن است آن سوی در دامبلدوری ایستاده باشد اینبار دیگر نتوانست از اصابت فکش با زمین جلوگیری کند
ت بهت آمیز به حالتی عصبی آمیخته با ضرب و شتم تغییر کرد.
دامبلدور با قدمهایی کشیده به سمت اتاق کوچک گوشه اتاق حرکت کرد و مورگانا نیز به دنبال او رفت.



او زیر نگاه های دیگران به رنگ آلبالویی روشن درآورد و من من کنان گفت :
گلگومات بیماری که داشت روی صندلی جان می کند رها کرد و کاغذ پوستی ای برداشت و روی آن با خط خرچنگ قورباغه اش چیزی نوشت


-خوبه!حالا شوخی کافیه!
-چرا که نه؟!بفرما تو!میگم بیا یه کم با هم گفتمان کنیم! بلا،مورگان،بیاین از این محفلیای عزیز یه کم پذیرایی کنید!(چشمک به بلا!)
مورگان و بلا با نگرانی به هم نگاه میکنند و جیغ کشان میرن طرف ولدی.



جیمز و تدی بافرمی بسیار خسته بر روی نیمکت درب داغنوی شیره ای رنگی که میان بوته های شمشاد وحشی پارک رو بروی ویلا وجود داشت نشسته بودند و هی انتظار می کشیدند...هی می کشیدند...هی می کشیدند .
صدای کشیدن دستی به وضوح شنیده شد و جیمز نگاهی به محل صدا نمود و سپس با عجله به پای تدی زد .
مردی بلند قامت با ریش های بلند و عینک دودی و لباس سبزش از ماشین سبز تر از لباسش در پنج متری آنها مشغول قفل کردن ماشین جادویی اش بود .



