- حمال های دوزاری.
دوساعته من رو پشت در نگه داشتن که یه دکتر پیزوری رو بب... اوه، یک بانو، عرض سلام. 
گدلوت بی توجه به صورت وحشت زده و چشمان گود افتاده رزالین، در را به آرامی بست و به سمت میز او راه افتاد. معمولاً "راه افتادن" برای توصیف حرکت در یک اتاق کوچک استفاده نمیشود؛ ولی گدلوت از شدت کهولت سن سرعت آرامی داشت که عملاً این مسافت کوتاه چند متری را برایش تبدیل به یک سفر در آخر هفته میکرد. نکته دیگر آن بود که گدلوت قصد توقف نداشت و هر لحظه به میز و صندلی رزالین نزدیک تر میشد. بنابراین عملاٌ داشت اتاق را پیمایش میکرد و از لحاظ تکنیکی چندین دقیقه بود که از دم در به سمت رزالین "راه افتاده" بود.
- آقا وایسا.
رزالین همانطور که از جایش بلند میشد بدون نگاه کردن به خودکار و کاغذ مشغول نوشتن دارو ها شده بود. خطر چشم برداشتن از جادوگر مسن به نظر زیاد میآمد.
گدلوت دیگر نیم وجب با صورت رزالین فاصله داشت و در گوشه اتاق او را گیرانداخته بود تا گفتگویی را به صورت عمیق انجام دهد که در اتاق توسط جادوگری بخت برگشته باز شد.
- بی شرفِ کم خرد، مگه نمیینی خانم دکتر مریض داره؟
کی بهت اجازه داد اون دست کوفتیت رو به دستگیره در بزنی.
حالا کی میخواد اون نجاست رو از روی دستگیره پاک کنه؟
گدلوت به سرعتی که از جادوگران حاضر در المپیک هم انتظار نمیرفت به سمت میز رفت و شروع کرد به پرتاب کردن اشیا روی میز به سمت مریض بعدی. با هر دشنام یک تف از دهانش به بیرون پرتاب میشد که با توجه به حیاتی بودن مایعات در بدن کهنسالان یک رفتار خطر آفرین و ریسکی تلقی میشد.
رزالین متوجه شد حالا باید کاری انجام دهد یا آماده گفتگو با گدلوت شود. پس کاغذی که قبلاٌ روی آن نوشته هایی از قبیل "جراحی فوری زیبایی"، "کافور به میزان کافی" و "عدم وجود اعصاب و روان" بود را انداخت و از کشوی کنار میز که عکس کرگدن روی آن حک شده بود آمپولی درآورد و در گردن نحیف گدلوت فرو کرد.
- یکی بیاد نعش اینو از اتاق خارج کنه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










شما یهو روی زمین افتادی ما فکر کردیم براتون اتفاقی افتاده.
هنوز تعدادی گوسفند وارد نشده بودند که آگلانتاین خوابش برد.
خیله خوب من می تونم انجامش بدم! هیچ اشکالی نداره! جعفر بیا کمک اینو بندازیم یه جایی!

