بخش پنجم :
جان تازہ ای گرفت . پنتالایمون بالش را با تمام قدرت بہ تن رتر کوبید و دوبارہ بالا برد تا این کار را تکرار کند . رتر ناامیدانہ تقلا می کرد کہ از دست او رھا شود اما تیغ ھای پنتالایمون نمی گذاشت حرکت کند . او سرش را پایین آورد تا گلوی رتر را بگیرد . اما رتر جیغ گوش خراشی کشید کہ باعث شد پنتالایمون نعرہ بلند تری بکشد و عقب بپرد .
رتر مانند باد بہ طرف اسنیپ دوید . در سہ متری او چرخید و بہ روی پنتالایمون کہ تعقیبش میکرد ، پرید . پنتالایمون بہ عقب پرت شد و رتر ھمان لحظہ ، در ھوا ، دندان ھایش را در گلوی او فرو برد .
خون پنتالایمون ھمانند خون او سم بود . سمی کہ می توانست فلجش کند ... اما باید مقاومت می کرد . اسنیپ گفت :
( خودتو خستہ نکن بچہ خوک . آب دھن کثیفت اونو نمی کشہ )
آن دو زمین خوردند و رتر دندان ھایش را عمیق تر در گلوی او فرو کرد . اسنیپ پست فطرت بود . می توانست دروغ بگوید ...
رتر حس کرد سرش گیج می رود . دستانش شل شدند . پنتالایمون با ضربہ بالش او را از روی خود بہ کناری پرت کرد . رتر بی حرکت و نیمہ جان تلاش می کرد چشمانش را باز نگہ دارد .
پنتالایمون بلند شد . سرش را بہ شدت تکان داد و بہ سمت او آمد . اما اسنیپ نگذاشت و خودش بہ سمت رتر رفت . پنتالایمون ھم پشت سر اسنیپ روی پاھای عقبیش نشست و بال ھایش را باز کرد .
اسنیپ مقابل رتر روی زانوانش نشست . با لحن تمسخر آمیزی گفت :
( چیشد بچہ خوک . میخواستی منو بکشی ... خوابت برد ؟ )
او بہ سختی چشمانش را تا نیمہ باز کرد و نالہ ضعیفی کرد کہ اسنیپ زیر لب وردی خواند .
رتر از شدت درد لرزید اما نای جیغ کشیدن نداشت . درد بیشتر و بدتر می شد ... حس می کرد تمام تنش آتش گرفتہ است . وحشیانہ نفس نفس می زد و نالہ می کرد . چیزی نمی فہمید ؛ فقط درد . درد ... درد شدید . سر انجام قطع شد ... رتر چشمانش را بست و با ولع ھوا را بہ داخل ریہ ھای سوزانش کشید . اسنیپ گفت :
( با خودت چی فکر کردی حیوون ؟ فکر کردی خیانت میکنی ... و ھیچکس نمی فہمہ ؟ فکر کردی سرمون رو شیرہ می مالی ... و جون سالم بہ در میبری ؟ )
ناگہان فریاد کشید :
( چی فکر کردی حیوون ؟ )
رتر بریدہ بریدہ ... و بہ سختی گفت :
( من ... خیانت ... نکردم )
بعد پنجہ لرزانش را روی زمین کشید . نالہ ھایش سوزناک و زجر آلود بود . نمی فہمید ... موضوع چہ بود . خیانت ؟ او کہ وفادار بود ... اینبار وقتی درد تمام شد ، آرزوی مرگ کرد . اسنیپ گفت :
( توی آشغال ... آدیناس ... یکی از بہترین آدمامون رو بہ کشتن دادی ... اونوقت با پررویی میگی خیانت نکردی ؟ )
رتر حس کرد شمشیری از جنس آتش استخوان ھای پایش را تکہ تکہ کرد . جیغ کشید ... پنتالایمون با خشم عقب پرید و غرش ممتدی کرد . اسنیپ گفت :
( بخش وسیعی از قلمرو جادوگرای متحد رو بہ لرد سیاہ لو دادی ... باعث شدی پونصد نفر از مبارزامون توسط مرگخوارا کشتہ بشن ... میگی خیانت نکردی ؟ )
چند قطرہ خون از چشمان رتر روی زمین چکید . می دانست اینبار شروع کنندہ درد اسنیپ و تمام کنندہ اش مرگ خواھد بود . اما ... صدای دامبلدور ، اسنیپ را از تمام کردن وردش بازداشت :
( داری چیکار میکنی سوروس ؟ )
اسنیپ بلند شد . با تمام وجود لگدی بہ قفسہ سینہ رتر زد و چرخید :
( داشتم این خائن کوچولو رو میفرستادم جہنم )
دامبلدور با تعجب گفت :
( ھنوز کہ چیزی معلوم نیست ! )
اسنیپ کنترلش را از دست داد . قدمی بہ جلو آمد و فریاد کشید :
( چیزی معلوم نیست ؟! معلوم نیست کہ این آشغال خائنہ ؟ معلومہ آلبوس ! تو نمی بینی )
دامبلدور سعی کرد او را آرام کند :
( کسای زیادی میتونن خائن باشن سوروس . حتی خود آدیناس ... کہ بہ طرز فجیعی کشتہ شد . نباید بہ این زودی قضاوت کنیم )
و با نگرانی بہ دختر نوجوان کہ با چشمان بستہ روی زمین افتادہ بود ، نگاہ کرد . بہ طرفش قدم برداشت و ھمزمان با لحن دلسوزانہ ای تکرار کرد :
( نباید بہ این زودی قضاوت کنیم )
کنار دختر زانو زد و انگشتانش را روی رگ گردن او گذاشت . نبضش تند و نامنظم بود ...
اسنیپ با کج خلقی از پشت سر گفت :
( ھمہ اون اتفاقای شوم ... از روزی شروع شدہ کہ تو بہش اعتماد کردی و چیزایی رو کہ نباید بہش میگفتی ، گفتی . عذر میخوام آلبوس ... اما تو ، مسئول ھمہ این اتفاقایی )
دامبلدور می دانست وضعیت رتر خطرناک است . خطرناک برای ھر سہ نفرشان ... بلند شد . چرخید و رو بہ روی اسنیپ ایستاد :
( میفہمم سوروس . ھرچی باشہ ... اون زیردست لرد سیاہ و جاسوسش بین ما بودہ . اما تو یہ چیزایی رو فراموش کردی ؟ وقتی شناختیمش و گیرش انداختیم ... چی گفت بہمون ؟ )
اسنیپ سرش را پایین انداخت . دامبلدور ادامہ داد :
( گفت لرد سیاہ پدرشو کشتہ ، مادرشو اسیر کردہ و تہدید کردہ اگہ فرمانبردارش نشہ ، میکشتش . مادر محیا ... حالا ... تنہا کسیہ کہ اون تو این دنیا دارہ . مجبور شدہ بہ دستوراش گوش کنہ . وگرنہ نمی خواستہ بہ ما اعلان جنگ بدہ . ما بہش گفتیم کہ مادرشو نجات میدیم اگہ باھامون ھمکاری کنہ ... و اون چی گفت سوروس ؟ گفت کہ با تموم وجود بہمون وفادار میمونہ . اون اطلاعاتی کہ بہش دادم ھم برای اجرای درست دستورامون براش لازم بود )
دامبلدور دستانش را روی شانہ ھای اسنیپ گذاشت . او نیز سرش را بلند کرد و در چشمانش خیرہ شد .
دامبلدور گفت :
( اون انقد دلش پاکہ ... کہ ما میتونیم بہ عنوان بہترین یار ... حتی بہتر از آدیناس ... بشناسیمش . غیر ممکنہ اما اگہ قصد خیانت داشتہ باشہ ، مطمئن باش خیلی زود میفہمم . الان ھم بہ جای عجلہ میشہ صبر کرد و ازش کمک خواست . رترا ھوش سرشاری دارن ... )
حرف ھای دامبلدور منطقی بود اما اسنیپ نمی توانست آرام شود . عقب رفت و گفت :
( اما ھمہ شواھد ... )
دامبلدور با تأکید گفت :
( صبر ، سوروس . صبر ... حالا ھم ... )
دوبارہ بہ دختر نیمہ جان نگاہ کرد . ادامہ داد :
( دست و پاشو ببند و یہ جای ساکت بذارش . ممکنہ ناآرومی کنہ . وقتی حالش خوب شد ، دنبالم بفرست تا با ھم باھاش حرف بزنیم )
و با لبخندی مہربان از آنجا بیرون رفت .
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
خائن رتر است
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
بخش چہارم :
وارد خوابگاہ دختران اسلایترین شد . گوشہ تختش در خود مچالہ شد ، یکی از کتاب ھای جادوگری اش را مقابل خود باز کرد و با ناامیدی بہ آن خیرہ شد . یادگیری جادو برای او بسیار سخت بود ... بسیار سخت . ولی " باید " تمام تلاشش را میکرد . اگرنہ ... عاقبت بدی پیدا می کرد . چشمانش را بست . خواب مانند عنکبوتی روی افکارش تار تنید ...
وقتی چشم باز کرد ، خوابگاہ خالی بود . نوک انگشتانش را روی تخت کشید و غلت زد . خواست چشمانش را ببندد کہ ترس ھمانند صاعقہ ای روی قلبش فرود آمد . با نفس نفس روی تخت نشست و بہ ساعت بزرگ روی دیوار مقابلش نگاہ کرد . چہار و نیم عصر بود و نیم ساعت از شروع کلاس معجون سازی می گذشت ...
تا بہ حال از ھیچ کلاسی ، بہ خصوص از کلاس اسنیپ ، غایب نشدہ بود . با لرز دو کتاب سنگین را داخل کیفش گذاشت و از خوابگاہ بیرون دوید . راھرو ھا ... پلہ ھا ... بی انتہا شدہ بودند . نمی رسید ... اضطراب مثل آتش وجودش را می سوزاند . این وضعیت خطرناک بود ... می توانست باعث شود کنترل ذھنش را از دست بدھد ، سرکشی وجودش را آشکار کند و اتفاقات ناخوشایند را یکی یکی بہ وجود بیاورد .
جلوی در چوبی و بزرگ زیرزمین ایستاد . در زد . صدای دعوت پر تحکم اسنیپ مانند تازیانہ ای روی تن داغش نشست . نہ ... نہ ! دستانش را لای موھایش برد و عقب عقب رفت . نباید شروع میشد ... نباید ! بالاخرہ توانست بر خود مسلط شود . جلو رفت . در را ھل داد و جیر جیر آن ذھنش را پر کرد . پس دانش آموزان کجا بودند ...
اسنیپ بہ سمت در می آمد اما با دیدن او ایستاد . ھمانند ببری زخمی غرید :
( پس باید بیام پیش پات تا وارد شی ... )
محیا اما بہ چوب دستی او کہ در دستش بود ، خیرہ ماندہ بود . بہ سختی نگاھش را از آن گرفت و بہ چشمان اسنیپ کہ ھمانند زمرد سیاھی می درخشیدند ، دوخت . صدایش بسیار ضعیف و مظلومانہ بود :
( نہ ... نہ پروفسور . من ... )
و ساکت شد . اسنیپ بہ جلو قدم برداشت ... موھای تن رتر سیخ شد . اسنیپ دورش قدم زد و جملہ او را با صدایی نازک کامل کرد :
( من کہ بالاخرہ از دستتون خلاص میشم ... چرا باید بہ خاطر این کلاسای مزخرف مؤاخذہ شم ؟ )
محیا چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت :
( من ھرگز نمیتونم از چنگ شما خلاص شم )
اسنیپ گفت :
( چرا ، میتونی . تو قوی و چالاکی ... تلاشتو بکن )
اسنیپ انگشتانش را زیر چانہ او گذاشت و سرش را بہ آرامی بلند کرد . زمزمہ کرد :
( شروع کن ... اول با من بجنگ )
و عقب رفت . این برای رتر ... دعوت بہ مرگ بود . اما چیزی در ذھن او با خشم فریاد کشید :
( نشونش بدہ قدرت واقعی یہ رتر رو ... نشونش بدہ عاقبت تحقیر یہ رتر رو )
محیا مثل کسی کہ درد بکشد ، نالہ کرد :
( ھرگز ، پروفسور . من ھیچ شانسی در مقابل شما ندارم )
اسنیپ پوزخند زد :
( برای اینکہ یہ بچہ خوکی ! حتی خاک پای من نمیشی ... )
آن چیز ... با پنجہ ھایش تن محیا را از داخل خراشید . نعرہ زد :
( خفہ ش کن محیا ! )
دیگر طاقت نداشت . بہ سرعت دست لای موھایش برد ، چشمانش را بست و نالہ کشداری کرد . چیزی بہ سرعت در رگہایش جاری می شد . چشمانش ... می سوخت . رتر دندان ھایش را بہ ھم فشرد ، چرخید و بہ سرعت بہ طرف در دوید . نباید با اسنیپ درگیر میشد ... نباید می مرد . در باز نشد ؛ حتی با قدرت او . اسنیپ با تمسخر خندید :
( ببین چطور مثل یہ موش فرار میکنہ ... ھی رتر ! تو افتخار اجدادتی ! )
محیا انگشتانش را روی در چوبی کشید . در را خراشید ... و چرخید . بیش از این نمی توانست مقابل قدرتش بایستد . با نیشخند گفت :
( درست فہمیدی جادوگر پست فطرت ... من ... افتخار اجدادمم ! )
در حالی کہ تمام وجودش پر از خشم بود ، بہ اسنیپ حملہ کرد . اما او با آرامش چوب دستی اش را در ھوا تکان داد و سرش را کج کرد . فقط جادوگر ھای قدرتمندی مانند اسنپ آن طلسم را اجرا کنند و ببینند ... بہ علاوہ رتر ھا .
محیا با خشم بہ دیوار آتش مقابلش نگاہ کرد و برای آنکہ بہ آن نخورد ، روی زانوانش نشست و روی زمین سر خورد . ھوا را از بین دندان ھایش بہ داخل کشید و بہ دیوار آتش چشم دوخت . بہ جایی کہ یکی از دشمن ھای دیرینہ اش از آن بیرون می آمد ... اسنیپ پشت دیوار ورد می خواند و ھمزمان با تمسخر نگاھش میکرد . رتر یک پنتالایمون را تشخیص داد کہ از داخل آتش بہ روی زمین پرید . دیوار ناپدید شد و اسنیپ گفت :
( نترس رتر . تلاش کن ... ھرچند بیہودہ )
پنتالایمون بدن لاغر اما دست و پای بزرگی داشت . دو بال بزرگ از جنس پوست پولک دار بنفشش نیز داشت کہ تیغ ھای بزرگی از جنس استخوان بہ جای شاہ پر ھایش قرار داشت . تقریبا شبیہ اژدھا ؛ اما با قدرتی بسیار بیشتر از آن . حریف این نوع بالغ از آنھا ، رتر نوجوان نبود . بلکہ یک رتر بزرگ سال ...
رتر بلند شد . پنتالایمون بال ھایش را باز کرد و با آروارہ باز کہ دندان ھای تیزش را بہ نمایش می گذاشت ، سمت او ھجوم آورد . ولی رتر با سرعت و چالاکی بیشتر بہ اسنیپ حملہ کرد . اسنیپ قدمی عقب رفت و زیر لب وردی خواند .
نیرویی نامرئی رتر را با قدرت بہ گوشہ کلاس پرت کرد . دردش نگرفت اما سرعت عملش را برای چند ثانیہ از بین برد . پنتالایمون حالا بالای سرش بود ... بال چپش را بالا برد تا تیغ ھای نیزہ مانندش را وارد تن رتر کند . اگر موفق بہ انجام این کار میشد ، رتر آسیبی نمی دید اما اسیر او می شد . اگر اسیر او میشد ، زمان را از دست می داد . زمان طلائی پانزدہ دقیقہ ای اش را . زمانی کہ ھرگز در کتاب ھا ثبت نشد . یک رتر نوجوان نہ قدرت ، نہ مہارت و نہ استقامت یک رتر بزرگ سال را داشت . آنہا می توانستند ساعتھا با قدرت بی نہایت و چشمان سرخ بجنگند اما رتر نوجوان در عرض پانزدہ دقیقہ خستہ و ناتوان مانند برگی پاییزی زمین می افتاد و بعد ... بہ راحتی توسط پنتالایمون یا اسنیپ ، کشتہ می شد .
رتر نفس نفسی زد ، گردن کلفت پنتالایمون را گرفت و گلویش را گاز گرفت . پنتالایمون نعرہ ای کشید و ضربہ مہلکی بہ او زد . رتر دوبارہ بہ دیوار کوبیدہ شد و بہ اسنیپ نگاہ کرد . او با لذت مبارزہ دو موجود باستانی را تماشا می کرد ...
وارد خوابگاہ دختران اسلایترین شد . گوشہ تختش در خود مچالہ شد ، یکی از کتاب ھای جادوگری اش را مقابل خود باز کرد و با ناامیدی بہ آن خیرہ شد . یادگیری جادو برای او بسیار سخت بود ... بسیار سخت . ولی " باید " تمام تلاشش را میکرد . اگرنہ ... عاقبت بدی پیدا می کرد . چشمانش را بست . خواب مانند عنکبوتی روی افکارش تار تنید ...
وقتی چشم باز کرد ، خوابگاہ خالی بود . نوک انگشتانش را روی تخت کشید و غلت زد . خواست چشمانش را ببندد کہ ترس ھمانند صاعقہ ای روی قلبش فرود آمد . با نفس نفس روی تخت نشست و بہ ساعت بزرگ روی دیوار مقابلش نگاہ کرد . چہار و نیم عصر بود و نیم ساعت از شروع کلاس معجون سازی می گذشت ...
تا بہ حال از ھیچ کلاسی ، بہ خصوص از کلاس اسنیپ ، غایب نشدہ بود . با لرز دو کتاب سنگین را داخل کیفش گذاشت و از خوابگاہ بیرون دوید . راھرو ھا ... پلہ ھا ... بی انتہا شدہ بودند . نمی رسید ... اضطراب مثل آتش وجودش را می سوزاند . این وضعیت خطرناک بود ... می توانست باعث شود کنترل ذھنش را از دست بدھد ، سرکشی وجودش را آشکار کند و اتفاقات ناخوشایند را یکی یکی بہ وجود بیاورد .
جلوی در چوبی و بزرگ زیرزمین ایستاد . در زد . صدای دعوت پر تحکم اسنیپ مانند تازیانہ ای روی تن داغش نشست . نہ ... نہ ! دستانش را لای موھایش برد و عقب عقب رفت . نباید شروع میشد ... نباید ! بالاخرہ توانست بر خود مسلط شود . جلو رفت . در را ھل داد و جیر جیر آن ذھنش را پر کرد . پس دانش آموزان کجا بودند ...
اسنیپ بہ سمت در می آمد اما با دیدن او ایستاد . ھمانند ببری زخمی غرید :
( پس باید بیام پیش پات تا وارد شی ... )
محیا اما بہ چوب دستی او کہ در دستش بود ، خیرہ ماندہ بود . بہ سختی نگاھش را از آن گرفت و بہ چشمان اسنیپ کہ ھمانند زمرد سیاھی می درخشیدند ، دوخت . صدایش بسیار ضعیف و مظلومانہ بود :
( نہ ... نہ پروفسور . من ... )
و ساکت شد . اسنیپ بہ جلو قدم برداشت ... موھای تن رتر سیخ شد . اسنیپ دورش قدم زد و جملہ او را با صدایی نازک کامل کرد :
( من کہ بالاخرہ از دستتون خلاص میشم ... چرا باید بہ خاطر این کلاسای مزخرف مؤاخذہ شم ؟ )
محیا چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت :
( من ھرگز نمیتونم از چنگ شما خلاص شم )
اسنیپ گفت :
( چرا ، میتونی . تو قوی و چالاکی ... تلاشتو بکن )
اسنیپ انگشتانش را زیر چانہ او گذاشت و سرش را بہ آرامی بلند کرد . زمزمہ کرد :
( شروع کن ... اول با من بجنگ )
و عقب رفت . این برای رتر ... دعوت بہ مرگ بود . اما چیزی در ذھن او با خشم فریاد کشید :
( نشونش بدہ قدرت واقعی یہ رتر رو ... نشونش بدہ عاقبت تحقیر یہ رتر رو )
محیا مثل کسی کہ درد بکشد ، نالہ کرد :
( ھرگز ، پروفسور . من ھیچ شانسی در مقابل شما ندارم )
اسنیپ پوزخند زد :
( برای اینکہ یہ بچہ خوکی ! حتی خاک پای من نمیشی ... )
آن چیز ... با پنجہ ھایش تن محیا را از داخل خراشید . نعرہ زد :
( خفہ ش کن محیا ! )
دیگر طاقت نداشت . بہ سرعت دست لای موھایش برد ، چشمانش را بست و نالہ کشداری کرد . چیزی بہ سرعت در رگہایش جاری می شد . چشمانش ... می سوخت . رتر دندان ھایش را بہ ھم فشرد ، چرخید و بہ سرعت بہ طرف در دوید . نباید با اسنیپ درگیر میشد ... نباید می مرد . در باز نشد ؛ حتی با قدرت او . اسنیپ با تمسخر خندید :
( ببین چطور مثل یہ موش فرار میکنہ ... ھی رتر ! تو افتخار اجدادتی ! )
محیا انگشتانش را روی در چوبی کشید . در را خراشید ... و چرخید . بیش از این نمی توانست مقابل قدرتش بایستد . با نیشخند گفت :
( درست فہمیدی جادوگر پست فطرت ... من ... افتخار اجدادمم ! )
در حالی کہ تمام وجودش پر از خشم بود ، بہ اسنیپ حملہ کرد . اما او با آرامش چوب دستی اش را در ھوا تکان داد و سرش را کج کرد . فقط جادوگر ھای قدرتمندی مانند اسنپ آن طلسم را اجرا کنند و ببینند ... بہ علاوہ رتر ھا .
محیا با خشم بہ دیوار آتش مقابلش نگاہ کرد و برای آنکہ بہ آن نخورد ، روی زانوانش نشست و روی زمین سر خورد . ھوا را از بین دندان ھایش بہ داخل کشید و بہ دیوار آتش چشم دوخت . بہ جایی کہ یکی از دشمن ھای دیرینہ اش از آن بیرون می آمد ... اسنیپ پشت دیوار ورد می خواند و ھمزمان با تمسخر نگاھش میکرد . رتر یک پنتالایمون را تشخیص داد کہ از داخل آتش بہ روی زمین پرید . دیوار ناپدید شد و اسنیپ گفت :
( نترس رتر . تلاش کن ... ھرچند بیہودہ )
پنتالایمون بدن لاغر اما دست و پای بزرگی داشت . دو بال بزرگ از جنس پوست پولک دار بنفشش نیز داشت کہ تیغ ھای بزرگی از جنس استخوان بہ جای شاہ پر ھایش قرار داشت . تقریبا شبیہ اژدھا ؛ اما با قدرتی بسیار بیشتر از آن . حریف این نوع بالغ از آنھا ، رتر نوجوان نبود . بلکہ یک رتر بزرگ سال ...
رتر بلند شد . پنتالایمون بال ھایش را باز کرد و با آروارہ باز کہ دندان ھای تیزش را بہ نمایش می گذاشت ، سمت او ھجوم آورد . ولی رتر با سرعت و چالاکی بیشتر بہ اسنیپ حملہ کرد . اسنیپ قدمی عقب رفت و زیر لب وردی خواند .
نیرویی نامرئی رتر را با قدرت بہ گوشہ کلاس پرت کرد . دردش نگرفت اما سرعت عملش را برای چند ثانیہ از بین برد . پنتالایمون حالا بالای سرش بود ... بال چپش را بالا برد تا تیغ ھای نیزہ مانندش را وارد تن رتر کند . اگر موفق بہ انجام این کار میشد ، رتر آسیبی نمی دید اما اسیر او می شد . اگر اسیر او میشد ، زمان را از دست می داد . زمان طلائی پانزدہ دقیقہ ای اش را . زمانی کہ ھرگز در کتاب ھا ثبت نشد . یک رتر نوجوان نہ قدرت ، نہ مہارت و نہ استقامت یک رتر بزرگ سال را داشت . آنہا می توانستند ساعتھا با قدرت بی نہایت و چشمان سرخ بجنگند اما رتر نوجوان در عرض پانزدہ دقیقہ خستہ و ناتوان مانند برگی پاییزی زمین می افتاد و بعد ... بہ راحتی توسط پنتالایمون یا اسنیپ ، کشتہ می شد .
رتر نفس نفسی زد ، گردن کلفت پنتالایمون را گرفت و گلویش را گاز گرفت . پنتالایمون نعرہ ای کشید و ضربہ مہلکی بہ او زد . رتر دوبارہ بہ دیوار کوبیدہ شد و بہ اسنیپ نگاہ کرد . او با لذت مبارزہ دو موجود باستانی را تماشا می کرد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
بخش سوم :
ھری گفت :
( نہ . اما اول ... تو بگو اسم اون رتر چیہ ؟ دخترہ یا پسر ؟ )
ھرمیون لبان خشکش را لیسید :
( دخترہ . اسمشو نمیدونم ... اما ببینمش میشناسمش )
ھری گفت :
( میتونیم برای شروع باھاش حرف بزنیم . شاید سر نخی پیدا کردیم )
بعد بہ ساعت نگاہ کرد :
( الان گروھشون کلاس دارہ . با ... اومم ... با پروفسور ترہ لاونی . چطورہ بریم و منتظر باشیم ؟ )
ھرمیون تأیید کرد :
( آرہ . بریم )
ھر چہار نفر بہ تالار برج بعدی رفتند . تالار سوت و کور بود ... ھری زمزمہ کرد :
( وقتی دیدیش بہم بگو )
چند لحظہ بعد تالار پر از دانش آموزان اسلایترین شد . ھرمیون روی پنجہ پاھایش ایستاد تا بہتر ببیند . بعد با ھیجان محکم بہ شانہ ھری زد :
( اوناھاش . اونکہ موھاش شکلاتیہ )
ھر چہار نفر بہ دختری کہ یک کتاب ضخیم را بہ سینہ چسباندہ بود و بہ طرف پلہ ھا میرفت ، خیرہ شدند . بعد بہ دنبال جمعیت بہ راہ افتادند . خوشبختانہ آنروز مالفوی در جمع کلاسش نبود و دو دوست قلچماقش ھم قبل از ھمہ از پلہ ھا پایین دویدہ بودند .
از برج پایین رفتند و دختر بہ سالن غذا خوری رفت . یک سینی غذا ظاھر کرد و بہ تنہایی پشت یک میز نشست . رون بسیار نامحسوس گفت :
( رترا ذھن جادوگرا رو میتونن بخونن ؟ )
ھرمیون در حالی کہ بہ دختر خیرہ شدہ بود ، گفت :
( نہ )
ھری گفت :
( خیلہ خب . میریم جلوش میشینیم در حالی کہ وانمود میکنیم غرق گفتگوییم و دخترہ رو نمی بینیم )
ھر چہار نفر یک سینی غذا برای خودشان ظاھر کردند و بہ سمت میز رتر رفتند . بعد در حالی کہ حرف میزدند و می خندیدند ، جلوی او نشستند . سر و صدایشان طوری بلند بود کہ دختر با تعجب غذای داخل دھانش را قورت داد و نگاھشان کرد . جینی ھراسان بہ چشمان او نگاہ کرد ... عسلی بودند و بہ ھیچ وجہ نمی درخشیدند . ھرمیون وقتی متوجہ شد کہ رتر نگاھش را بہ او دوختہ است ، ساکت شد و لبخند مزخرفی زد . بعد گفت :
( سلام ! )
دختر لبخند کوچکی زد . ھرمیون گفت :
( اسمت چیہ ؟ خیلی ندیدمت )
لبخند دختر گشاد شد :
( محیام . اسم شما چیہ ؟ )
ھرمیون آب دھانش را قورت داد :
( ھرمیون . اھل کجایی ؟ )
حالا رون و ھری ھم در سکوت نگاھش میکردند . واقعا چیز عجیبی نداشت ... محیا خجالت زدہ نگاھی بہ آنہا انداخت و گفت :
( آسیا )
رون لبخند بزرگی زد :
( خوشبختم )
ھرمیون نتوانست از نیشگون او در زیر میز خودداری کند . رون لبش را گزید و لبخند دستپاچہ ای زد . محیا بلند شد :
( ممنون . امم ... مزاحم گفت و گو تون نمیشم . خوشحال شدم ... )
ھری با آرامش گفت :
( اوہ نہ . بشین . تو دوس نداری تو گفت و گو مون باشی ؟ )
جینی در دلش احساس آشوب می کرد ... محیا با نفس عمیقی نشست :
( چرا کہ نہ )
ھرمیون با لحن مہربانی گفت :
( تو مثل بقیہ نیستی )
محیا اخم خفیفی کرد :
( چطور ؟ )
رون خندید :
( ھم گروھیات اصلا مثل تو مہربون و شاد نیستن . موندم کلاہ گروہ بندی چطور فرستادتت اسلایترین )
محیا جوابی برای این سوال نداشت . سرش را پایین انداخت اما بعد چند ثانیہ با حالت ضایعی گفت :
( آخہ من ... من چون اسلایترین رو خیلی دوس داشتم ... از کلاہ خواستم ببرتم اونجا )
ھر چہار نفر در دل بہ او پوزخند زدند . ھری دستانش را روی میز گذاشت و گفت :
(خب ... محیا . ما امروز بیکاریم و میخوایم با ھم دوئل کنیم ببینیم کی قوی ترہ )
ھرمیون با لبخند مرموزی گفت :
( جینی ... محیا . بیاین ثابت کنیم دخترا قوی ترن )
محیا ناگہان برآشفت . حتی سعی نکرد پنہانش کند ... و نفس نفس کوتاھی زد . ھرمیون این نفس نفس را بہ خاطر سپرد اما لحن سرد اسنیپ افکارش را بہ ھم ریخت :
( قوی تر بودن بودن دخترا ... نیازی بہ اثبات ندارہ )
ھری با تنفر اما رون ، ھرمیون و جینی با ترس بہ او کہ پشت سرشان ایستادہ بود و پوزخند عمیقی بر لب داشت ، نگاہ کردند . اسنیپ برای لحظاتی بہ آنہا ، بعد بہ محیا کہ سرش را پایین و انداختہ بود و می لرزید ، خیرہ شد . بعد گفت :
( بہ جای اینکہ دنبال دوست پیدا کردن ، اونم از گریفیندور باشی ... تکالیفتو انجام بدہ تا لااقل مردود نشی )
محیا بہ سرعت بلند شد ، صندلی را کنار زد و عقب عقب رفت . بی توجہ بہ آن چہار نفر سرش را بہ نشانہ احترام خم کرد و بہ سرعت از آنجا دور شد . قلبش ھمانند قلب آھویی کہ گرگ دیدہ باشد ، بہ سینہ می کوبید . آھو می توانست فرار کند ... اما رتر نمی توانست . این برای روح جنگجویش فاجعہ بود . فاجعہ ای کہ قرار نبود بہ این زودی ھا تمام شود ...
ھری گفت :
( نہ . اما اول ... تو بگو اسم اون رتر چیہ ؟ دخترہ یا پسر ؟ )
ھرمیون لبان خشکش را لیسید :
( دخترہ . اسمشو نمیدونم ... اما ببینمش میشناسمش )
ھری گفت :
( میتونیم برای شروع باھاش حرف بزنیم . شاید سر نخی پیدا کردیم )
بعد بہ ساعت نگاہ کرد :
( الان گروھشون کلاس دارہ . با ... اومم ... با پروفسور ترہ لاونی . چطورہ بریم و منتظر باشیم ؟ )
ھرمیون تأیید کرد :
( آرہ . بریم )
ھر چہار نفر بہ تالار برج بعدی رفتند . تالار سوت و کور بود ... ھری زمزمہ کرد :
( وقتی دیدیش بہم بگو )
چند لحظہ بعد تالار پر از دانش آموزان اسلایترین شد . ھرمیون روی پنجہ پاھایش ایستاد تا بہتر ببیند . بعد با ھیجان محکم بہ شانہ ھری زد :
( اوناھاش . اونکہ موھاش شکلاتیہ )
ھر چہار نفر بہ دختری کہ یک کتاب ضخیم را بہ سینہ چسباندہ بود و بہ طرف پلہ ھا میرفت ، خیرہ شدند . بعد بہ دنبال جمعیت بہ راہ افتادند . خوشبختانہ آنروز مالفوی در جمع کلاسش نبود و دو دوست قلچماقش ھم قبل از ھمہ از پلہ ھا پایین دویدہ بودند .
از برج پایین رفتند و دختر بہ سالن غذا خوری رفت . یک سینی غذا ظاھر کرد و بہ تنہایی پشت یک میز نشست . رون بسیار نامحسوس گفت :
( رترا ذھن جادوگرا رو میتونن بخونن ؟ )
ھرمیون در حالی کہ بہ دختر خیرہ شدہ بود ، گفت :
( نہ )
ھری گفت :
( خیلہ خب . میریم جلوش میشینیم در حالی کہ وانمود میکنیم غرق گفتگوییم و دخترہ رو نمی بینیم )
ھر چہار نفر یک سینی غذا برای خودشان ظاھر کردند و بہ سمت میز رتر رفتند . بعد در حالی کہ حرف میزدند و می خندیدند ، جلوی او نشستند . سر و صدایشان طوری بلند بود کہ دختر با تعجب غذای داخل دھانش را قورت داد و نگاھشان کرد . جینی ھراسان بہ چشمان او نگاہ کرد ... عسلی بودند و بہ ھیچ وجہ نمی درخشیدند . ھرمیون وقتی متوجہ شد کہ رتر نگاھش را بہ او دوختہ است ، ساکت شد و لبخند مزخرفی زد . بعد گفت :
( سلام ! )
دختر لبخند کوچکی زد . ھرمیون گفت :
( اسمت چیہ ؟ خیلی ندیدمت )
لبخند دختر گشاد شد :
( محیام . اسم شما چیہ ؟ )
ھرمیون آب دھانش را قورت داد :
( ھرمیون . اھل کجایی ؟ )
حالا رون و ھری ھم در سکوت نگاھش میکردند . واقعا چیز عجیبی نداشت ... محیا خجالت زدہ نگاھی بہ آنہا انداخت و گفت :
( آسیا )
رون لبخند بزرگی زد :
( خوشبختم )
ھرمیون نتوانست از نیشگون او در زیر میز خودداری کند . رون لبش را گزید و لبخند دستپاچہ ای زد . محیا بلند شد :
( ممنون . امم ... مزاحم گفت و گو تون نمیشم . خوشحال شدم ... )
ھری با آرامش گفت :
( اوہ نہ . بشین . تو دوس نداری تو گفت و گو مون باشی ؟ )
جینی در دلش احساس آشوب می کرد ... محیا با نفس عمیقی نشست :
( چرا کہ نہ )
ھرمیون با لحن مہربانی گفت :
( تو مثل بقیہ نیستی )
محیا اخم خفیفی کرد :
( چطور ؟ )
رون خندید :
( ھم گروھیات اصلا مثل تو مہربون و شاد نیستن . موندم کلاہ گروہ بندی چطور فرستادتت اسلایترین )
محیا جوابی برای این سوال نداشت . سرش را پایین انداخت اما بعد چند ثانیہ با حالت ضایعی گفت :
( آخہ من ... من چون اسلایترین رو خیلی دوس داشتم ... از کلاہ خواستم ببرتم اونجا )
ھر چہار نفر در دل بہ او پوزخند زدند . ھری دستانش را روی میز گذاشت و گفت :
(خب ... محیا . ما امروز بیکاریم و میخوایم با ھم دوئل کنیم ببینیم کی قوی ترہ )
ھرمیون با لبخند مرموزی گفت :
( جینی ... محیا . بیاین ثابت کنیم دخترا قوی ترن )
محیا ناگہان برآشفت . حتی سعی نکرد پنہانش کند ... و نفس نفس کوتاھی زد . ھرمیون این نفس نفس را بہ خاطر سپرد اما لحن سرد اسنیپ افکارش را بہ ھم ریخت :
( قوی تر بودن بودن دخترا ... نیازی بہ اثبات ندارہ )
ھری با تنفر اما رون ، ھرمیون و جینی با ترس بہ او کہ پشت سرشان ایستادہ بود و پوزخند عمیقی بر لب داشت ، نگاہ کردند . اسنیپ برای لحظاتی بہ آنہا ، بعد بہ محیا کہ سرش را پایین و انداختہ بود و می لرزید ، خیرہ شد . بعد گفت :
( بہ جای اینکہ دنبال دوست پیدا کردن ، اونم از گریفیندور باشی ... تکالیفتو انجام بدہ تا لااقل مردود نشی )
محیا بہ سرعت بلند شد ، صندلی را کنار زد و عقب عقب رفت . بی توجہ بہ آن چہار نفر سرش را بہ نشانہ احترام خم کرد و بہ سرعت از آنجا دور شد . قلبش ھمانند قلب آھویی کہ گرگ دیدہ باشد ، بہ سینہ می کوبید . آھو می توانست فرار کند ... اما رتر نمی توانست . این برای روح جنگجویش فاجعہ بود . فاجعہ ای کہ قرار نبود بہ این زودی ھا تمام شود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
سلام عزیزان . آرزو دارم ھمیشہ خوب باشین ... بخش اول این داستان ، تو کارگاہ داستان نویسی با اسم خودم ھست . این بخش دومشہ و امیدوارم ارزش گرفتن وقتتون رو داشتہ باشہ :
سالن خالی بود و این باعث شد جینی بہ آسودگی و بلند بگوید :
( تو ... از کجا میدونی کہ اون دختر ... رترہ ؟ )
ھرمیون آب دھانش را قورت داد :
( چشمای سرخشو ... دیدم . نصف شب بود . تا دیر وقت درس خوندہ بودم و دلم یہ حموم گرم میخواست . رفتم ... وقتی داشتم بر می گشتم تو تالار اصلی دیدمش . انگار داشت ول میگشت ... خدا رو شکر کہ قبلا در مورد رتر ھا خوندہ بودم و کمتر از یہ ثانیہ تو چشماش خیرہ شدم . وگرنہ حالا ... )
دستانش را لای موھایش برد و با لحن خستہ ای ادامہ داد :
( باید یہ کاری کنیم جینی . اون ابلیس ... حتما بہ یہ دلیلی اینجاست )
جینی نفسش را بیرون داد :
( چیکار کنیم آخہ ؟ در مقابل یہ رتر چیکار میشہ کرد ؟ اگہ ما جادوگرای بزرگی بودیم ، یہ چیزی . در ضمن ... از کجا معلوم فقط یہ نفرہ ؟ )
موھای پشت گردن ھرمیون سیخ شد . راست میگفت ... از کجا معلوم بود ؟ ھر دو با یأس بہ دیوار تکیہ دادند . جینی با صدایی کہ انگار از تہ چاہ در می آمد ، گفت :
( بریم پیش ھری و رون . شاید اونا تونستن کمکمون کنن )
بہ برج گریفیندور رفتند . ھری کنار شومینہ بزرگ روی یک مبل لم دادہ بود و بہ فنجانی کہ در دستانش گرفتہ بود ، نگاہ میکرد . رون ھم روزنامہ می خواند اما با نزدیک شدن دو دختر سر بلند کرد . با خوشرویی گفت :
( سلام بچہ ھا . چہ خبر ؟ )
ھری سرش را بلند کرد . جینی روی یک مبل ولو شد و ھرمیون ھمزمان با نگاہ کردن بہ چشمان ھری و رون گفت :
( خبرای خوبی نداریم )
ھری یک جرئہ از قہوہ اش خورد و با آرامش گفت :
( چرا ؟ چیشدہ )
جینی بہ سرعت و با ھیجان بہ سمت جلو خم شد :
( در مورد رتر ھا چیزی میدونین بچہ ھا ؟ )
چشمان رون گرد شد اما ھری سر تکان داد . رون چین و چروکی بہ صورتش داد :
( چی چی ھا ؟ )
ھری بہ رون خیرہ شد :
( موجودات باستانی بہ شکل انسان . اونا قدرتمند و باھوش بودن ... اما بہ تاریخ پیوستن )
ھرمیون نفس عمیقی کشید :
( بہ تاریخ نہ . بہ گروہ اسلایترین )
اینبار نوبت ھری بود کہ چشمانش گرد شود . مثل ماھی دھانش را باز و بستہ کرد :
( اسلایترین ؟! )
رون با جدیت گفت :
( میشہ یکی بہ من توضیح بدہ اینجا چہ خبرہ ؟ موجودات باستانی بہ اسلایترین پیوستن ؟ منظورتون چیہ ؟ )
ھرمیون دھانش را باز کرد اما قبل از اینکہ صدایی از آن خارج شود ، ھری بلند شد و با صدای بلندی گفت :
( این حرفا یعنی چی ھرمیون ؟ اونا نسلشون منقرض شدہ )
مکثی کرد و بعد ادامہ داد :
( حتما میدونی ! )
ھرمیون با درماندگی بہ طرف پنجرہ بزرگ رفت . ھمزمان نالہ کرد :
( میدونم . اما ... من یکیشونو دیدم . لباس گروہ اسلایترین تنش بود )
بہ پنجرہ کہ رسید ، چرخید . ھری با احساسی گنگ گفت :
( بوی خونشو حس کردی ؟ )
ھرمیون سرش را بہ چپ و راست تکان داد :
( نہ ... نہ . جادوگرایی مثل استادامون ... مثل پروفسور اسنیپ ... از بوی خون تشخیصشون میدن . من چشمای سرخشو دیدم )
سکوت فضا را فقط پچ پچ جینی با رون کہ موضوع را برایش شرح میداد ، می شکست . چند لحظہ بعد رون با خشم گفت :
( این اسلایترین ... ھمیشہ واسہ ھاگوارتز دردسر درست میکنہ . ھمیشہ ... اون اسنیپ بی ھمہ چیز )
جینی بہ تندی گفت :
( عہ ! بسہ رون ! )
احترام عمیقی را کہ جینی بہ پروفسور ھای ھاگوارتز داشت ، رون ھرگز نمی توانست درک کند . او طوری کہ جینی حرفی نزدہ باشد ، ادامہ داد :
( بعدِ ولدمورت رئیس تموم فتنہ ھای دنیای جادوگری شدہ ... خیلی دلم میخواد لحظہ باشکوہ مرگشو ببینم و جشن بگیرم )
ھری بی توجہ گفت :
( یہ چیزایی ھست ... کہ ما نمیدونیم و باید کشفشون کنیم )
ھرمیون با ھیجان گفت :
( آرہ . باید ! )
جینی مانند موشی کہ گربہ دیدہ باشد ، لرزید :
( خیلی خطرناکہ ... )
ھری با خونسردی و لبخندی مہربان گفت :
( خطر تو خون ماست جینی )
جینی در چشمان او خیرہ شد اما حرفی نزد . ھرمیون گفت :
( نقشہ ای داری ؟ )
سالن خالی بود و این باعث شد جینی بہ آسودگی و بلند بگوید :
( تو ... از کجا میدونی کہ اون دختر ... رترہ ؟ )
ھرمیون آب دھانش را قورت داد :
( چشمای سرخشو ... دیدم . نصف شب بود . تا دیر وقت درس خوندہ بودم و دلم یہ حموم گرم میخواست . رفتم ... وقتی داشتم بر می گشتم تو تالار اصلی دیدمش . انگار داشت ول میگشت ... خدا رو شکر کہ قبلا در مورد رتر ھا خوندہ بودم و کمتر از یہ ثانیہ تو چشماش خیرہ شدم . وگرنہ حالا ... )
دستانش را لای موھایش برد و با لحن خستہ ای ادامہ داد :
( باید یہ کاری کنیم جینی . اون ابلیس ... حتما بہ یہ دلیلی اینجاست )
جینی نفسش را بیرون داد :
( چیکار کنیم آخہ ؟ در مقابل یہ رتر چیکار میشہ کرد ؟ اگہ ما جادوگرای بزرگی بودیم ، یہ چیزی . در ضمن ... از کجا معلوم فقط یہ نفرہ ؟ )
موھای پشت گردن ھرمیون سیخ شد . راست میگفت ... از کجا معلوم بود ؟ ھر دو با یأس بہ دیوار تکیہ دادند . جینی با صدایی کہ انگار از تہ چاہ در می آمد ، گفت :
( بریم پیش ھری و رون . شاید اونا تونستن کمکمون کنن )
بہ برج گریفیندور رفتند . ھری کنار شومینہ بزرگ روی یک مبل لم دادہ بود و بہ فنجانی کہ در دستانش گرفتہ بود ، نگاہ میکرد . رون ھم روزنامہ می خواند اما با نزدیک شدن دو دختر سر بلند کرد . با خوشرویی گفت :
( سلام بچہ ھا . چہ خبر ؟ )
ھری سرش را بلند کرد . جینی روی یک مبل ولو شد و ھرمیون ھمزمان با نگاہ کردن بہ چشمان ھری و رون گفت :
( خبرای خوبی نداریم )
ھری یک جرئہ از قہوہ اش خورد و با آرامش گفت :
( چرا ؟ چیشدہ )
جینی بہ سرعت و با ھیجان بہ سمت جلو خم شد :
( در مورد رتر ھا چیزی میدونین بچہ ھا ؟ )
چشمان رون گرد شد اما ھری سر تکان داد . رون چین و چروکی بہ صورتش داد :
( چی چی ھا ؟ )
ھری بہ رون خیرہ شد :
( موجودات باستانی بہ شکل انسان . اونا قدرتمند و باھوش بودن ... اما بہ تاریخ پیوستن )
ھرمیون نفس عمیقی کشید :
( بہ تاریخ نہ . بہ گروہ اسلایترین )
اینبار نوبت ھری بود کہ چشمانش گرد شود . مثل ماھی دھانش را باز و بستہ کرد :
( اسلایترین ؟! )
رون با جدیت گفت :
( میشہ یکی بہ من توضیح بدہ اینجا چہ خبرہ ؟ موجودات باستانی بہ اسلایترین پیوستن ؟ منظورتون چیہ ؟ )
ھرمیون دھانش را باز کرد اما قبل از اینکہ صدایی از آن خارج شود ، ھری بلند شد و با صدای بلندی گفت :
( این حرفا یعنی چی ھرمیون ؟ اونا نسلشون منقرض شدہ )
مکثی کرد و بعد ادامہ داد :
( حتما میدونی ! )
ھرمیون با درماندگی بہ طرف پنجرہ بزرگ رفت . ھمزمان نالہ کرد :
( میدونم . اما ... من یکیشونو دیدم . لباس گروہ اسلایترین تنش بود )
بہ پنجرہ کہ رسید ، چرخید . ھری با احساسی گنگ گفت :
( بوی خونشو حس کردی ؟ )
ھرمیون سرش را بہ چپ و راست تکان داد :
( نہ ... نہ . جادوگرایی مثل استادامون ... مثل پروفسور اسنیپ ... از بوی خون تشخیصشون میدن . من چشمای سرخشو دیدم )
سکوت فضا را فقط پچ پچ جینی با رون کہ موضوع را برایش شرح میداد ، می شکست . چند لحظہ بعد رون با خشم گفت :
( این اسلایترین ... ھمیشہ واسہ ھاگوارتز دردسر درست میکنہ . ھمیشہ ... اون اسنیپ بی ھمہ چیز )
جینی بہ تندی گفت :
( عہ ! بسہ رون ! )
احترام عمیقی را کہ جینی بہ پروفسور ھای ھاگوارتز داشت ، رون ھرگز نمی توانست درک کند . او طوری کہ جینی حرفی نزدہ باشد ، ادامہ داد :
( بعدِ ولدمورت رئیس تموم فتنہ ھای دنیای جادوگری شدہ ... خیلی دلم میخواد لحظہ باشکوہ مرگشو ببینم و جشن بگیرم )
ھری بی توجہ گفت :
( یہ چیزایی ھست ... کہ ما نمیدونیم و باید کشفشون کنیم )
ھرمیون با ھیجان گفت :
( آرہ . باید ! )
جینی مانند موشی کہ گربہ دیدہ باشد ، لرزید :
( خیلی خطرناکہ ... )
ھری با خونسردی و لبخندی مہربان گفت :
( خطر تو خون ماست جینی )
جینی در چشمان او خیرہ شد اما حرفی نزد . ھرمیون گفت :
( نقشہ ای داری ؟ )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج