مکان: ده متری خارج از ساختمان عظیم ستاد مرکزیاز پنجرههای ساختمون عکسهای "برادر حمید" آویزونه. از بلندگوهای خیابانهای اطراف صدای برادر حمید در حال پخشه. افراد آسلامی برادر حمید توی خیابون به ملت گیر میدن و توصیههای آسلامی به ملت ميکنند. چند نفری به زور رسالههای جیبی برادر حمید رو به عنوان هدیه به مردم میفروشند. یه عده هم اعلامیه بر علیه کالین با تیتر "برادر ارزشی تقلبی را از اصل تشخیص دهید" نگه داشتن!
در اون سمت خیابون حاجی داره از خیابون رد میشه که حواسش پرت میشه به دو تا خواهر که از اون سمت خیابون دارن رد میشن!
حاجی: به به! یعنی وای وای! چه لباسهای غیرآسلامیای! برم امر به آسلام بکنم!
در این لحظهی حساس که حاجی داره از وسط خیابون رد میشه پاتر سوار بر جاروی پرندهی جدیدش داره توی خیابون ویراژ میده!
حاجی: سلام خواهر! و خواهر! میخواستم..... آخخخخخخخ! آنجام....!
هری که با جارو حاجی رو زیر گرفته و تقربیاً خیابون رو بسته مدل فردینی از جارو پیاده میشه:
: سلام آبجی و آبجی! بپرین بالا تیزی برسونمتون منزل!
خواهرا: وای چه آقای خوبی! چقده خوشتیپه! اومدیم!
هوووووووووووووشت!حاجی: پسرهی (...)(...)(XXX) معلومه آسلام به شدت در خطره...
: برادر یه لحظه؟
حاجی: چیه برادر من؟
: این کتاب برادر حمید رو هدیه قبول کنید!
حاجی: مفتیه؟
: بله برادر
حاجی: پس همش رو بده!
(یه گونی کتاب جیبی برادر حمید به حاجی داده میشود)
یک قدم جلوتر: هو آقا پولش رو بده!
حاجی: ها برادر؟ مگه مفتی نبود!؟!
: در راه برادر حمید بود! پولش رو بده... هووووووووو! بچهها نمیخواد پول بده! به زور بگیرید!
(از کوچه پشتی و مغازههای جلو ساختمون همهی ملت با دمپایی میریزن بیرون)
حاجی: ماااااااا! نیروهای دمپایییی؟! آخ نزنید! نامردا! بیآسلامها! ... عجب آدمهای ضایعی هستید! کلی زحمت کشیده بودم این پولا رو از توی زندان جمع کرده بودم!
حاجی بعد از کتک خوردنی مفصل وارد دفتر ساختمون میشه
حراست: صبر کن برادر!
حاجی: چیه جانم؟ ا شما چقده سیفیدی! عمو جان چند سالته؟
حراست: درس صحبت کن! شما مورد داری نمیتونی بری تو!
حاجی: ماااااااااااااااااا! من مورد دارم؟!

موردم کجاست؟!
حراست: شما مورد داری! اینکه کجاست رو نمیدونم! شما مورد داری! برو فردا بیا! شمایی که پشت این آقایی هم برو پس فردا بیا! بقیه هم برین عصری بیایین! آقا سرش شلوغه!
حاجی: آقا؟! هووووو مرتیکهی بیوقی(حاجی یارو رو یخه میکنه) میتونی من کیم؟!
حراست: دسو بنداز! حالا مثلاً کی هستی؟
حاجی: (آهنگ میتی کومان): میدونین چه کسی در برابر شماست!
حراست: کی؟!
حاجی: حاجی دارک لرد! احترام بگذارید!
حراست: ......! چه آدم شوخیه! اونکه توی حادثه آتشفشان کلیمانپاتر کشته شد! برو بیرون برادر من... اوشاع(تیپا! حاجی پرت میشه بیرون)
حاجی:
وای آسلاما! وای آسلاما! گراپییییییییییییییییییییییییییی!!!!!! جاسم! نور ممد ! جراغعلی!: فایده دیگه نداره برادر من! همشون زندانین!
(همهی ملت توی خیابون به سجده مییوفتن!)
حاجی: تو کی هستی؟
: من دو نقطم...! ا ببخشید یعنی چیزه! من برادر حمیدم!
حاجی: عجب!
برادر حمید: آره جانم حالا سمت راست این خط رو میبینی که اسمم خورده دیگه! قبلاً میخواستم سورپریزت کنم! پاشو برو خدا روزیت رو جای دیگهای حواله کنه...!
حاجی: آسلام پیروز است!
برادر حمید: خودم میدونم برادر من تا حکم جهاد ندادم پاشو برو!
حاجی: پپیسیساینیوس!... (از سر چوب جادوی حاجی کلهی اسموت سبز رنگ خارج میشه و میره توی هوا میترکه و آرم یدونه شیشه نوشابه سبز رنگ توی هوا شروع به درخشیدن میکنه! در شیشه نوشابه هم هی باز و بسته میشه!)
برادر حمید: این غیر ممکن! علامت شوم نوشابهای رو فقط یه نفر میتونه اجرا کنه!
حاجی:
برادر حمید: ریبنه؟
حاجی: چی؟! آها نه از این 2 هزار تومنیاس!
(در حمید موقع نیروهای نوشابهای و کله اسموت لبیک گویان از زمین و هوا و با تجهیزات پیشرفتهای مثل بیل پرنده و ملاقهی آتشین و پیژامهی دراز شونده حملات گستردهای رو علیه نیروهای دمپاییای! صورت ميدهند)
برادر حمید: فک کردی ميذارم من رو شکست بدی! بگیر که اومد!
آسلامیوس!حاجی:
آسلامیوس!.... هیچ اتفاق خاصی روی نمیده ....
حاجی: هووووووووم فکر اینجاش رو نکرده بودم! حالا چطوری شکستت بدم؟!
برادر حمید: اه اه هه ههه هوهوهوهوهو!
حاجی:
سیفیدیوس! ماخ تری توربو اسپرتیوس!برادر حمید: نههههههههههههههههههههههههههههه!
حاجی: آرههههههههههههههههههههههههههههههه!
برادر حمید: یدونه ه کم تایپ کردی!
(برادر حمید به شکل برادرِ سیفید حمید در میاد! زمین شروع به لرزیدن میکنه... کف آسفالت ترک برمیداره و در یک صحنهی واقعاً احساسی گودزیلا از کف آسفالت میاد بیرون و یه نگاهی میاندازه و میره!)
برادر حمید: .....؟!
حاجی: یه کم صبر کن! الان باید بیاد! مگه توی سیاهچال زندانی نبود؟
(در همین لحظه در ساختمون باز میشه و گراپی میاد بیرون!)
حاجی: گراپی عزیزم!!!!!
گراپی: هاجی! هرمی کجاست؟!
حاجی: چطوری موفق به فرار شدی؟
گراپی(با اشاره به شیکمش!): این کارت پرسنل رو زد به لباس اومد بیرون! هیچ کس نشناخت!
حاجی و برادر حمید: .....
گراپی: این کی بود؟ چه بود سیفید!

چقدر شبیه برادر سیفید حمید بود! من خواست این!
حاجی: در راه آسلام این برادر رو جهت ارشاد به تو میسپارم!
(گراپی یه گونی از توی جیبش در میاره حمید رو اینستال میکنه توش و میذاره پشتش میره!)
حاجی:نیروهای دمپاییای رو از شهر اخراج کنید! این پلاکاردهای این آسلام دروغین رو از سطح شهر جمعآوری کنید! نیروهای نوشابهای و کلهاسموت رو بسیج کنید! جاسم و نورممد و چراغعلی رو پیدا کنید! وزارتخانه دیگه با نیست....! با هاگوارتز تماس بگیرید و بگویید کلاس بینش آسلامی ما رو دوباره باز کنند! نمایندهی سانسور ما در پیام امروز و هالی ویزارد رو دوباره اینستال کنید! عکسهای ارزشی 5 از 5 توی دفتر... دیش ماهواره و پاسور و نوشیدنی رو هم فراموش نکنید!

و به این ترتیب حاج آقا دارک لرد، مرد قزوینی همیشه مشکوک با ریشی فراوان و قیافهای آسلامی؛ در سمت خود بعد از گذشت یک سال بازگشت!