جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: منکرات جادو!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 خرداد 1385 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
كمك

اين فرياد سرژ بود در سياهچال هاي مخوف و پر از اسيد باناموسيايك ،كه هر لحظه منتظر دستان پرتواني است كه برسد به داد اين نا توان!!

سرژ مظلومانه به ازكابان افكنده شد چون به اين مورد عمل كرد:

نقل قول:
2- هر گونه بغل بغل، بي ناموسي و ماچ اگر با نيت اسلامي باشد آزاد است زيرا مهم نيت است كه بايد پاك باشد. اما از همين جا اعلام دارم اگر نيت اسلامي نباشد باز هم موردي ندارد! نيت خودش يواش يواش پاك مي شود! مهم عمل خير است!

آيا شما كه دم از تسوي حقوق بين حشرات و خوانندگان ميزنيد نميخواهيد دست بكار شويد ، هم اكنون ديوانه سازان در آزكابان در حال بلعيدن روح سرژ تانكيان از هنجره انفجاري او هستند!!

آيا كسي هست سرژ را نجات دهد؟


با توجه به شواهد، سرژ تانكيان در برابر همه ناملايمات ديوانه سازها مقاومت ميكنه ولي چيزي كه او را عذاب ميده 80 در صد گاز سمي و خطرناكي به نام« با ناموسي » كه در هواي سلول او وجود داره .

او هر شب در هنگام خواب در كابوس هاي شبانه خود ، خود را در حالي ميابد كه دارد توسط كوييرل با سيسم سرور هاي كه از هري پاتر گرفته و با محلول غليظ اسيد با نا موسيايك سمي كرده شكنجه ميشود!! هر شب در خواب ناله ميكند«كوييرل ميكشمت!!»

ايا عاقبت خواننده محبوب جامعه جادوگري و طرفدار اضافه حقوق بشر و تساوي بين ساحره ها و سوسك ها بايد اين باشد؟ تا كي بايد زورگوياني همچون كوييرل با پول هايي كه از قاچاق سوسك بدست مياورند براي خود دستار نو بخرند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1385/3/17 16:29:41
Re: منکرات جادو!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 خرداد 1385 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
(اون سوسكي كه بالاي صفحه مي بينيد ورژن قديمي و چپ و چول منه! الان ايني كه ميبينيد ورژن جديدمه!)

السلام علي الشهدا و الصديقين
ضمن عرض سلام خدمت ياران وفادار و هميشگي خودمان، بدين وسيله از فتح منكرات به وسيله ي نيروهاي ارزشي و ضد ارزشي خود پرده بر مي داريم. ازين پس در اين مكان با شخص شخيص بنده به عنوان رياست كل دفتر منكرات جادو روبرو خواهيد شد.
مقررات جديد منكرات:
1- هر گونه روسري، چادر، مقنعه، شلوار پاچه بلند و... كه به هر نحوه سبب پوشيده شدن بدن مي شود حرام اعلام شده و افراد متخلف توسط نيروهاي مردمي بنده دستگير و حسابي ارشاد مي شوند!
2- هر گونه بغل بغل، بي ناموسي و ماچ اگر با نيت اسلامي باشد آزاد است زيرا مهم نيت است كه بايد پاك باشد. اما از همين جا اعلام دارم اگر نيت اسلامي نباشد باز هم موردي ندارد! نيت خودش يواش يواش پاك مي شود! مهم عمل خير است!
3- هر گونه مقاومت در برابر نيروهاي مردمي منكرات با زور و ضرب طلسم شلاقيوس مواجه خواهد شد، پس به هيچ عنوان سعي در مقاومت نكنيد و خودتان عين بچه ي آدم درست و حسابي ارشاد شويد!
4- هرگونه نام بردن از دارك لرد رئيس سابق اين تايپيك كه به جرم خيانت به كشور و عدم امر به معروف و نهي از منكر و فعاليت كافي و دلايل ارزشي و غيرارزشي مختلف از مقام رياست بركنار شده است ممنوع بوده و فرد خاطي به اعدام محكوم مي گردد.

با تشكر
رئيس جديد، مردمي، فعال و كوشاي منكرات، سوسك بي همتا

پي نوشت. از 18 بهمن 83 منتظر رسيدن به اين پست بودم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوسك در 1385/3/17 14:07:51
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...
Re: <== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
ارسال شده در: شنبه 9 اردیبهشت 1385 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد می خواند و آن ستمگران شکنجه می دادند . درد برای مرد ریشو معنا نداشت . او تنها نگران کنده شدن ریشش بود . ولی با این حال ، آوازش را زمزمه می کرد . درد شکنجه در وجودش ، غرور می آفرید ؛ این مقاومت مرد بود . این مردانگی مرد بود . ستایش بر او ، و هر آنکه در راه هدفش درد می کشد . در آن شکنجه گاه مخوف ، نور تنها در قلب یاران مقاومت دیده میشد . آنجا انتهای جهان بود .

خلاصه ، همه چیز حکایت از ایستادگی و مقاومت می کرد ، که ناگهان صدای پایی حراس انگیز ، طنین انداز شد . قدمهای مردی ستمگر و ظالم ، ترسی در دل یاران مقاومت ایجاد کرد . آنها می دانستند که حاجی ، بی رحم است و شکنجه هایش غذاب آور . حاجی نزدیک و نزدیکتر شد . بله ... او اینبار هدفش مرد ریشو بود . حاجی در چهره اش احساس وجود نداشت . در چشمان مرد ریشو نگاه کرد . نگاهی شیطانی . مرد ریشو نیشخند زده بود . این نیشخند ، خشم حاجی را بر انگیخت . او قاطی قاطی بود . ناگهان در یک حرکت انتحاری - استکبارانه ، مشتش را با قدرت بر شکم مرد ریشو فرود آورد . مشتی که اگر بر دهان استکبار جهانی می کوبید ، انرژشی هسته ای حق مسلم ما میشد . مشت حاجی به حدی قدرتمند بود که امواج و ارتعاشات آن بعد از برخورد با شکم مرد ریشو ، باعث پرتاب شدن چند شکنجه گر شد . ( اوه اوه ، خالی بندی رو )

مرلین کبیر نسیب هیچکس نکنه . درد و فشاری غیر قابل تحمل وجود مرد ریشو را در برگرفت . او توانست درد را تحمل کند و فریاد نزند ، ولی فشار را شرمنده ام . در نتیجه کنترلش را از دست داد و این فشار را تخلیه کرد .

و اینگونه شد که جهان دگرگون شد . انفجاری وصف ناپذیر که بشر نظیرش را تنها در حملات شیمیایی دیده بود ، بوقوع پیوست . چنان بوی گندی براه افتاد که حتی آن یگانه ستمگر هم مقاومتش را از دست داد .

حاجی : عقب نشینی میکنیم . همه فرار کنین .

ولی دیر شده بود . تنها اجساد سربازان حاجی روی زمین دیده میشد . ولی حاجی جان خود را بدر برد . یاران مقاومت اینبار دیگر ، در مقابل آن بوی گند ، مقاومت نکردند و فریاد زدند :

- ما اعتراف می کنیم ... بیاین مارو نجات بدین ... ما با شما همکاری می کنیم . خفه شدیم ... کمکمون کنین .

ولی کسی از شکنجه گران باقی نمانده بود که به اعتراف آنها گوش کند . مرد ریشو تنها می خندید . او با خنده ، فریاد زد :

- یوها ها ها ... این است قدرت آلبوس دامبلدور .

-------------------------------------

لازم به ذکر است ، این سبک جدید ، کلاسیک ارزشی نام دارد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
<== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1385 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-امروز در حدود 7258 تا مورد داشتیم که از این 7258 مورد 7257 مورد توهین به پایه و اساس آسلام بوده و یک مورد هم مورد منکراتی بوده!
-خب پس اون مورد منکراتی رو بچسب!...بگو بیارنش!

راهروهای پیچ در پیچ ستاد کاملا پر از خلافکاران مختلفه.
سربازی از دفتر کل ستاد بیرون میاد و به قدم زنان به سمت اطاقی میره که بر روش نوشته:

شکنجه گاه آسلامی!

سرباز بعد از وارد شدن به در به سمت میزی میری که روبروی در قرار داره....

سرباز: مورد منکراتی اینجاست؟
فردی پشت میز نشسته و پاهاش رو بر روی میز گذاشته بود و روزنامه ای در دست داشت.

فرد مشکوک: آره...فقط هر کاری کردیم هیچی از زبونش نتونستیم بکشیم بیرون.
سرباز: اشکال نداره...حاجی گفت بیارینش پیش من!(سوال: آیا این حاجی همان جایست؟)

سرباز بعد از تکان دادن سری به سمت پله هایی میره و از پله ها به سمت پایین حرکت میکنه و وارد اطاقی به بزرگی تالار اصلی هاگوارتز میشه...

در هر طرف فردی زیر شکنجه افرادی با ریش و موهایی کوتاه قرار داره و در جلوش کاغذی به همراه قلم پری گذاشته شده تا اعترافات رو بر روی اون بنویسه.
سرباز به سمت انتهای سالن حرکت میکنه و در بین راه مسیرش رو تغییر میده...

در کمال تعجب فردی آشنا در حال شکنجه شدنه!

دو شکنجه گر فرد آشنا رو از ریش به داری آویخته اند که در این بین مقاومت ریش فرد مورد شکنجه واقع شده قابل توجه و تحسین است!(در این بین از مدیران شبکه جادوگر تی وی به خاطر زحماتشون برای برنامه قوی ترین جادوگر جهان تشکر مینماییم...اما بهتره مسابقات حاشیه ای ای مثل مقاوم ترین ریش جهان هم بگذارند)

در کمال تعجب فرد آشنا در همون حالت که از ریش آویزون شده در حال خوندن شعریه که صداش در تمام تالار میپیچه...

-هنوزم فریاد میزنم....فریادی بلندتر از نفخ صور!....هنوزم میگم داره از ابر سیاه خون میچکه....ابری که جزئی از خدا به نظر میرسه!

-------------------------------------------------------------------------
یک نکته خیلی خیلی مهم رو باید اینجا ذکر کنم مگرنه بنابرگفته ی وب مستر گرامی باید از غیر رول در رول بپرهیزیم!

نکته ی مذکور اینه که از عزیزانی که میخوان اینجا بنویسن خواهش میشه که حد و حدود نمایشنامه رو حفظ کنن و حتی طنز رو در حد معمول به کار ببرند و سعی کنن که خیلی بی ناموسی ننویسن!

ممنون میشیم...چون که باعث بسته شدن تاپیک میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/2/5 17:46:34
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: <== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
ارسال شده در: پنجشنبه 3 فروردین 1385 04:05
نمایش جزئیات
آفلاین
حاجی بعد از اینکه دستورات لازمه رو به فرمانده اسموتیسم میده دست میکنه تو جیبشو یه بسیم گنده در میاره!
حاجی : خیش خشی خیش آسلام آسلام نیش نیش!خیش خشی خیش آسلام آسلام نیش نیش
صدها کیلومتر آنطرف تر مرکز منکرات (بیست هزارفرسنگ زیر قزوین) :

نیش نیش نشسته و داره عکسهای قدیمی برادرای منکراتی نگاه میکنه و آه میکشه که یهو صدای بیسیم بلند میش
:آسلام خیش نیس ! آسلام خاسلام نیش نیش!
از تعجب دو تا شاخ گنده رو سرش ظاهر میشه (به تاریخچه مارهای شاخدار رجوع کنید) اول یکی دوتا میزنه تو گوش خودش بعدشم یه شیشه آب معدنی (آبه) ور میداره خالی میکنه رو سرش دست آخر هم یه دون میله آهنی ور میدار فرو میکنه . . .
باز صدای بیسیم میاد ایندفعه دیگه مطمئنه که خواب نیست به طرف اتاق مخابرات میره و تار عنکبوتا رو کنار میزنه و به بیسیم جواب میده!

سالی:نیش نیش بگوشم! آسلام خودتی ؟
-=-=-=-=-=
صدها کیلومتر اینور تر جلوی ساختمان عظیم ستاد منکرات جادویی!
حاجی که داشت یواش یواش نا امید میشد باشنیدن صدای نیش نیش چشماش برق میزنه و سریع جواب میده
حاجی : النیش نیشو خودتیو؟!
سالی : ای من به قربان یک دانه تار صوتی ات برم من هاجی!
حاجی : خودتو لوس نکن بابا خودت میدونی چه کاری ازت میخوام! آمادگیشو داری ؟
سالازار در حالی که برق عجیبی در چشمانش میدرخشید گفت
سالی : همیشه منتظر این لحظه بودم هــــاجــــــــی!
حاجی : خیلی خوب پس نور ممد و جاسم و باخودت وردار ببر چراغ علی رو هم بفرست اینجا کارش دارم!!!!
تمام!

. . . . .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمایشنا
Re: <== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
ارسال شده در: پنجشنبه 3 فروردین 1385 02:50
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان: ده متری خارج از ساختمان عظیم ستاد مرکزی

از پنجره‌های ساختمون عکس‌های "برادر حمید"‌ آویزونه. از بلندگو‌های خیابان‌های اطراف صدای برادر حمید در حال پخشه. افراد آسلامی برادر حمید توی خیابون به ملت گیر میدن و توصیه‌های آسلامی به ملت مي‌کنند. چند نفری به زور رساله‌های جیبی برادر حمید رو به عنوان هدیه به مردم می‌فروشند. یه عده هم اعلامیه بر علیه کالین با تیتر "برادر ارزشی تقلبی را از اصل تشخیص دهید" نگه داشتن!

در اون سمت خیابون حاجی داره از خیابون رد میشه که حواسش پرت میشه به دو تا خواهر که از اون سمت خیابون دارن رد میشن!

حاجی: به به! یعنی وای وای! چه لباس‌های غیرآسلامی‌ای! برم امر به آسلام بکنم!

در این لحظه‌ی حساس که حاجی داره از وسط خیابون رد میشه پاتر سوار بر جاروی پرنده‌ی جدیدش داره توی خیابون ویراژ میده!

حاجی: سلام خواهر! و خواهر! می‌خواستم..... آخخخخخخخ! آنجام....!
هری که با جارو حاجی رو زیر گرفته و تقربیاً خیابون رو بسته مدل فردینی از جارو پیاده میشه:
: سلام آبجی‌ و آبجی! بپرین بالا تیزی برسونمتون منزل!
خواهرا: وای چه آقای خوبی! چقده خوشتیپه! اومدیم!

هوووووووووووووشت!

حاجی: پسره‌ی (...)(...)(XXX) معلومه آسلام به شدت در خطره...
: برادر یه لحظه؟
حاجی: چیه برادر من؟
: این کتاب برادر حمید رو هدیه قبول کنید!
حاجی: مفتیه؟
: بله برادر
حاجی: پس همش رو بده!
(یه گونی کتاب جیبی برادر حمید به حاجی داده می‌شود)
یک قدم جلوتر
: هو آقا پولش رو بده!
حاجی:‌ ها برادر؟ مگه مفتی نبود!؟!
: در راه برادر حمید بود! پولش رو بده... هووووووووو! بچه‌ها نمی‌خواد پول بده! به زور بگیرید!
(از کوچه‌ پشتی و مغازه‌های جلو ساختمون همه‌ی ملت با دمپایی می‌ریزن بیرون)
حاجی: ماااااااا! نیروهای دمپایی‌یی؟! آخ نزنید! نامردا! بی‌آسلام‌ها! ... عجب آدم‌های ضایعی هستید! کلی زحمت کشیده بودم این پولا رو از توی زندان جمع کرده بودم!
حاجی بعد از کتک خوردنی مفصل وارد دفتر ساختمون میشه
حراست:‌ صبر کن برادر!
حاجی: چیه جانم؟ ا شما چقده سیفیدی!‌ عمو جان چند سالته؟
حراست: درس صحبت کن! شما مورد داری نمی‌تونی بری تو!
حاجی: ماااااااااااااااااا! من مورد دارم؟! موردم کجاست؟!
حراست: شما مورد داری! این‌که کجاست رو نمی‌دونم! شما مورد داری! برو فردا بیا! شمایی که پشت این آقایی هم برو پس فردا بیا! بقیه هم برین عصری بیایین! آقا سرش شلوغه!
حاجی: آقا؟! هووووو مرتیکه‌ی بیوقی(حاجی یارو رو یخه می‌کنه) می‌تونی من کیم؟!
حراست: دسو بنداز! حالا مثلاً کی هستی؟
حاجی: (آهنگ میتی کومان): می‌دونین چه کسی در برابر شماست!
حراست: کی؟!
حاجی: حاجی دارک لرد! احترام بگذارید!
حراست: ......! چه آدم شوخیه! اونکه توی حادثه آتشفشان کلیمانپاتر کشته شد! برو بیرون برادر من... اوشاع(تیپا! حاجی پرت میشه بیرون)
حاجی: وای آسلاما! وای آسلاما! گراپییییییییییییییییییییییییییی!!!!!! جاسم! نور ممد ! جراغعلی!
: فایده دیگه نداره برادر من! همشون زندانین!
(همه‌ی ملت توی خیابون به سجده می‌یوفتن!)
حاجی: تو کی هستی؟
: من دو نقطم...! ا ببخشید یعنی چیزه! من برادر حمیدم!
حاجی: عجب!
برادر حمید: آره جانم حالا سمت راست این خط رو می‌بینی که اسمم خورده دیگه! قبلاً می‌خواستم سورپریزت کنم! پاشو برو خدا روزیت رو جای دیگه‌ای حواله کنه...!
حاجی: آسلام پیروز است!
برادر حمید:‌ خودم می‌دونم برادر من تا حکم جهاد ندادم پاشو برو!
حاجی: پپیسیساینیوس!... (از سر چوب جادوی حاجی کله‌ی اسموت سبز رنگ خارج میشه و میره توی هوا می‌ترکه و آرم یدونه شیشه نوشابه سبز رنگ توی هوا شروع به درخشیدن می‌کنه! در شیشه نوشابه هم هی باز و بسته میشه!)
برادر حمید: این غیر ممکن! علامت شوم نوشابه‌ای رو فقط یه نفر می‌تونه اجرا کنه!
حاجی:
برادر حمید: ریبنه؟
حاجی: چی؟! آها نه از این 2 هزار تومنیاس!
(در حمید موقع نیروهای نوشابه‌ای و کله اسموت لبیک گویان از زمین و هوا و با تجهیزات پیشرفته‌ای مثل بیل پرنده و ملاقه‌ی آتشین و پیژامه‌ی دراز شونده حملات گسترده‌ای رو علیه نیروهای دمپایی‌ای! صورت مي‌دهند)
برادر حمید: فک کردی مي‌ذارم من رو شکست بدی! بگیر که اومد! آسلامیوس!
حاجی: آسلامیوس!‌
.... هیچ اتفاق خاصی روی نمی‌ده ....
حاجی: هووووووووم فکر اینجاش رو نکرده بودم! حالا چطوری شکستت بدم؟!
برادر حمید: اه اه هه ههه هوهوهوهوهو!
حاجی:‌ سیفیدیوس! ماخ تری توربو اسپرتیوس!‌
برادر حمید: نههههههههههههههههههههههههههههه!
حاجی: آرههههههههههههههههههههههههههههههه!
برادر حمید: یدونه ه کم تایپ کردی!
(برادر حمید به شکل برادرِ سیفید حمید در میاد! زمین شروع به لرزیدن می‌کنه... کف آسفالت ترک برمی‌داره و در یک صحنه‌ی واقعاً احساسی گودزیلا از کف آسفالت میاد بیرون و یه نگاهی می‌اندازه و میره!)
برادر حمید:‌ .....؟!
حاجی:‌ یه کم صبر کن! الان باید بیاد! مگه توی سیاهچال زندانی نبود؟
(در همین لحظه در ساختمون باز میشه و گراپی میاد بیرون!)
حاجی: گراپی عزیزم!!!!!
گراپی: هاجی! هرمی کجاست؟!
حاجی: چطوری موفق به فرار شدی؟
گراپی(با اشاره به شیکمش!):‌ این کارت پرسنل رو زد به لباس اومد بیرون! هیچ کس نشناخت!
حاجی و برادر حمید: .....
گراپی: این کی بود؟ چه بود سیفید! چقدر شبیه برادر سیفید حمید بود! من خواست این!
حاجی: در راه آسلام این برادر رو جهت ارشاد به تو می‌سپارم!
(گراپی یه گونی از توی جیبش در میاره حمید رو اینستال می‌کنه توش و می‌ذاره پشتش میره!)
حاجی:‌نیروهای دمپایی‌ای رو از شهر اخراج کنید!‍ این پلاکارد‌های این آسلام دروغین رو از سطح شهر جمع‌آوری کنید! نیروهای نوشابه‌ای و کله‌اسموت رو بسیج کنید! جاسم و نورممد و چراغ‌علی رو پیدا کنید! وزارتخانه دیگه با نیست....! با هاگوارتز تماس بگیرید و بگویید کلاس بینش آسلامی ما رو دوباره باز کنند! نماینده‌ی سانسور ما در پیام امروز و هالی ویزارد رو دوباره اینستال کنید! عکس‌های ارزشی 5 از 5 توی دفتر... دیش ماهواره و پاسور و نوشیدنی رو هم فراموش نکنید!


و به این ترتیب حاج آقا دارک لرد، مرد قزوینی همیشه مشکوک با ریشی فراوان و قیافه‌ای آسلامی؛ در سمت خود بعد از گذشت یک سال بازگشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!
Re: <== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
ارسال شده در: دوشنبه 26 دی 1384 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خب اول از همه یک نکته بگم ...شرمنده برادر رزن این رول من ادامه ی رول مودیه!!....یعنی ادامه ی رول مودی مرحوم می باشه!....بخوانید و صلوات بفرستید!

==================================

آسلام بر هم می گردد!!


سدریک ، ققی و سرژ از در خارج میشن. مودی خم میشه تا جاروی دسته کوتاهی که گوشه ی اتاق افتاده رو برداره که یکی صدایی خیسش میکنه!...
_ها چرا کارت رو نمیکنی!!...برو
_تو کی هستی؟...
_من نفس حیوونم!!....
_خب این که خودمم خم شدم!!...نمی شه که!
_نه هیچ فرقی نفکوله!!...مهم نفس عمله!!...
_ها آره...راستی ببم میشه اون خودکاری که افتاده زمین رو بهم بدی!...من دیسک کمر دارم!
نفس حیوون خم میشه تا خودکار رو به مودی بده مودی سریع به طرف محل خودکار میره
_آخ!!!
نفس با فریادی بلند تر از فریاد سرژ از میره. مودی جارو رو بر می داره و شروع به تمیز کردن اتاق می کنه....

چند ساعت بعد.....

مودی یک کیسه ی سیاه رنگ رو لنگان لنگان می کشه و به طرف سطل زباله ی کنار در میره...در رو باز می کنه و کیسه رو داخلش میندازه.
_آخ!
مودی دستی به سرش می کشه و اطراف رو نگاهی میندازه ...به سمت میزش حرکت میکنه که ناگهان سطل شروع به تکون خوردن میکنه.
مودی میره به طرف سطل و سعی میکنه اون رو نگه داره که یکدفعه پارچه ی سفیدی که ریشی رو در بر گرفته ، کیسه ی سیاه رو بیرون میندازه و از سطل خارج میشه. روی زمین قلتی ارزشی میزنه و از جاش بلند میشه....
مودی با تعجب نگاهی دقیق تر میندازه و نشانه هایی از آسلامیت در طرف میبینه.جلو تر میره...دستی به ریش میکشه نوری تمام وجودش رو فرا میگیره...نور زیاد میشه...بیشتر....دیگه فقط نور معلومه
دین دارام دین دین دریردام!(ملودی شروع پیام بازرگانی)

=================================
هشت قرعه کشی در ده سال!..اینبار آمدیم ایم با!

یک دستگاه زاخی! به مدت سه روز! برای ده نفر!
کمک هزینه ی سفر به قزوین مقدس!
کمک هزینه ی ساخت توالت عمومی به همراه یک دستگاه آفتابه ی مرلین!
و صدها پسر بچه برای هزاران نفر!

آخرین مهلت افتتاح حساب و یا تکمیل موجودی سه سال دیگر!

موسسه ی مالی و اعتباری گراپیان سهامی حاج کاظم و پسران!

=================================

ادامه ی صحنه

_برادر حمید؟!!
_و رحمت ال...!.....علیکم السلام برادر مودی!...خانوم والده ها ماشاا علیه ها خوب میباشند انشاال؟..
ناگهان مودی شروع به لرزیدن میکنه...چشم مصنوعیش با سرعت زیادی میچرخه ، فریاد و جیغ مودی به بلندی فریاد سرژ به آسمون هفتم میره و ونوس از خواب میپره
ونوس در خواب:
_وزارت زور وده!!!
ونوس دوباره می خوابه!
(خب بر میگردیم آسمون خودمون اون بالا هم خز شد! (ساحره ها وزارت رو هم خز کردن!) )

مودی ماتحتش رو میگیره و از در میزنه بیرون و به سمت جایی نامعلوم فرار میکنه!


================================================================

بله...و اینگونه بود که آسلام بازگشت نمود!....و من هم خودم به خودم با خودم ،خودم خوشحالم که خودم تنهایی ظهور کردم!...و از همینجا به همه ی ملت غیور بی ناموس جادوگران بگویم که چقدر خوب است که من ظهور کردم و باشد که من بعد اینجا مثل آنجایتان پر نور و رونق گردد...به قول شاعر بزرگ قزوین گرواپی(بر وزن بگوری) :«در اونجای ما نور اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن گیلیدی است!»(نکته ی ربطی: صفا صفت مفعولی گیلیدی می باشد)...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: <== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
ارسال شده در: یکشنبه 25 دی 1384 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی به روایت فتح!

مکان: دفتر مرحوم برادر حمید اداره ی منکرات آسلامی قزوین...
زمان: ساعاتی تاریک

=======================================
یک اتاق تاریک و شلوغ که روی در و دیوارش لکه هایی قرمز و زرد پخش شده و نوری کم از لامپ 10 وات سقفی ، قسمتی از اتاق رو کمی روشن کرده.در گوشه ی اتاق یک میز قرار داره که تعداد زیادی برگه و کتاب روش جمع شده و همچنین چند قاب عکس کج و کوله در گوشه ای از میز قرار داره که توی بزرگترینشون یک عکس دو نفره از برادر حمید و گراپ هست .یکی دیگه عکسی دسته جمعی از برادر حمید و صد تا طلبه ی دیگه هستند و حاجی که بالاتر از همه لبخند ملیحی به لب داره و طلبه ها هم همه با هم دارن میگن:«آخ!!.». توی یک عکس دیگه جمعی از خواهران بسیجی هستن که در حال انجام مانور نظامی و حمله به دشمن فرضی هستند و پشت سرشون برادر حمید شدیدا در حال آموزش به یکی از خواهرانه!
در پشت میز یک صندلی با تکیه گاه بلند ، پشت به میز قرار گرفته. از پشت صندلی صدا هایی شنیده میشه:

_ژاخی مال من!...ژاخی مال تو!...ژاخی مال من و تو و یه قژوین!....هسسسسس!(نکته آوا شناسی: بالا کشیدن هوا بصورت غافلگیر کننده توسط افراد عملی)
مودی در حالی که مثل اکثر اوقات کتش رو روی سرش کشیده دو زانو روی صندلی نشسته و شعری رو زمزمه میکنه. در همین لحظه در باز میشه و سه فرد مجهول الحال وارد میشن.یکی از اونها یک کلاه بوقی به سر داره و به نظر میاد دماغ بلندی داره چون سایه ی بینیش رو دیوار چیزی حدود 20 سانته. دو فرد دیگه هم ردای تیره ای به تن دارن و یکیشون قد بلندی داره و به نظر میاد یک تکه پشم گوسفند به چونش چسبونده. با قدم هایی آهسته وارد میشن و آخرین نفر در رو میبنده . یکیشون میگه:
_اینجا چه خبره؟....سرژ چراغو روشن بکن من هیچ جا رو نمیبینم!
_باز شب جمعه شد تو هیچ جا رو نمی بینی!!... سدریک خجالت بکش!....
_هیس!!....یه صدایی میاد!...گوش کنید!
سدریک و سرژ تابی به ابروهاشون میدن و گوششون رو تیز میکنن تا چیزی بشنون ولی هیچ صدایی رو تشخیص نمیدن.سدریک با عصبانیت میگه:
_ققی باز تو رفتی سراغ آنتی ساحریال!!...تو آلرژی داری!...گفتم نزن!...باز توهم گرفتت!..اه اه!
_نه به جونه ققه(ققی ماده در زبان شیرین ترکی ققنوسی!)...گوش کنید!
صدایی ضعیف باز هم از پشت صندلی زمزمه میشه...
_ ژاخی تو که منو دوشت نداشتی ...شرا باهام تو بن بشت قرار گژاشتی!....هسسسسسسس!
سرژ که متوجه صدا شده بود به طرف صندلی رفت و اونو برگردوند!
سدریک و ققی با دیدن مودی در اونجا شکه شده بودن و با دهن های باز سریع به نزدیکی صندلی اومدن تا از صحت چیزی که دیدن مطمئن بشن.سدریک کت مودی رو از سرش کشید. مودی در حالی که دو دستش رو دماغش بود داشت هوا رو به داخل میداد و شعری رو هم زیر لب زمزمه می کرد. و اصلا متوجه حضور اون سه معلوم الحال نشده بود.
_ژاخی در به درم کن!...ژاخی....
در همین لحظه سرژ محکم میکوبه پس کله ی مودی...صورت مودی تا نزدیکی زمین میره و مودی از اون حال خارج میشه. سریع از روی صندلی پایین میاد و روی زمین سجده میکنه..
_ سبحان ربی ال.......ال...اکبر!..
سرژ با تعجب میگه:
_این چیکار داره میکنه!!
ققی با شادی خاصی میگه:
_فکر کنم رفته تو توهم!!
سدریک و سرژ نگاهی عصبی به ققی میکنن و باز نگاهشون رو به سمت مودی بر می گردونن...
مودی در حالی که از سجده پاشده بود و دو زانو نشسته بود سرش رو به چپ و راست تکون میده و دستش رو روی پاهاش می کوبه و چیزی رو زیرلب زمزمه می کنه...
سدریک که هم اتاقی برادر حمید مرحوم بود به یاد میاره که اون هم از این حرکات می کرد و میگفت دارم نماز می خونم!..پس میگه:
_برادر نمازتون قبول باشه!
مودی در حالی که تسبیحی از جیبش در آورده بود و داشت ذکر میگفت جواب داد:
_قبول است...نه ببخشید قبول حق!....ممنون برادرا...
مودی نیشش رو باز میکنه و از جاش بلند میشه و ادامه میده:
_برادرا امری بود؟....بابا خواستیم چند صباحی با اون بالا میتینگ کنیما!!...سرژ خیلی بوقی!...الاغ زدی همش پری...نه یعنی ما رو از معراج خارج کردی که!!...اه اه اه!...من برم یکم دست به آب که تو معراج داشتیم با هم گل بازی میکردیم دستم کثیفه!
مودی لنگان لنگان از اتاق خارج میشه و در رو محکم پشت سرش میبنده. از ضرب بسته شدن در قاب عکس برادر حمید فقید کج میشه.
هر سه نفر با تعجب از حرفای مودی سرشون رو می خارونن . سدریک که داشت به میز نگاه می کرد توجهش به یک دفتر با جلد صورتی جلب میشه. اونو از زیر کتاب ها و برگه هایی که روش بودن بیرون می کشه و بازش میکنه.
_هه هه!..بچه ها اینجارو!..عکس حوری هم جم میکنه!...
ققی که داشت کتابخونه ی دفتر رو زیر و رو می کرد تا شاید یک بسته آنتی ساحریال پیدا کنه با شنیدن کلمه ی حوری احساس رطوبت عجیبی میکنه ..با سرعت به سمت سدریک میره و آلبوم عکس رو از دست سدریک می قاپه.
_ عجب توهمی!!....نیکول کیدمن حوری مخفی بوده خبر نداشتیم!!....ایول ایول!....اوه مای ققه!!...آنجلینای خودمونم که اینجاست!....ای نامرد به من میگه من بی کارم دنبال کار میگردم!!...ببین چقدر هم فعاله تو این عکسه!
_ماشاا...رو برو تو کارش برادر!.....خب میبینم که رفتین تو تیریپ فضولی!!...آلبوم ظبط شده ی دومبول دست تو چیکار میکنه ققی!!...بدش به من!
ققی اخمی میکنه و آلبوم رو شوت میکنه تو بقل مودی.بالهاشو توی سینش جم میکنه (حالت دست به سینه) و با ژس کاراگاهانه میگه:
_خب بریم سر اصل مطلب...
_من دخترم رو به کفتر نمیدم بفرما!
ققی عصبی میشه و روی زمین تفی میکنه و ادامه میده:
_یک بار دیگه ببینم گرد ققی مصرف میکنی می فرستمت سازمان امنیت منافع جهانی امریکا به جرم استفاده از سلاح کشتار ققی بهت حمله کنن!!..حالیت شد!...انگار تو توهمی!..تو دخترت کجاست مسخره!...باهات جدی حرف زدم!...بریم سر اصل مطلب....خب تو اینجا چیکار میکنی؟
_اینجا دفتر کار جدیدمه.....اینم مجوزش با اثر شا پر خودت!....حرفیه؟
ققی نیشش باز میشه و میگه:
_ها..آها...راستی من بهت مجوز داده بودم!!..هه هه!...امان از پوکی استخوان و پیری!!...حواس واسه آدم نمیزاره این پیری!..هی هی جوونی!..خب سوال بعدی...حالا میخوای اینجا چیکار کنی؟
_کاری که قبلا می کردن اینجا....می خوام پدر هرچی ضد ولایت آسلامه رو در بیارم...حله؟
_حله!
_حله!
_نه حل نیس...آخ!!..حله حله!!...
_خیلی خوبه که حله!!....برید بیرون میخوای اینجا رو تمیز کنم!....خوش اومدید!

=============================================================
خب اینم از این.....با عرض تبریک و تسلیت خدمت دوستان بی ناموس خودم بگم که هر کی باناموس بازی،شمپیت بازی،چیز خل بازی، کته کله بازی،بازی بازی! بازی با ریاضی! دختر بازی! پسر بازی!و مخصوصا خاله بازی که خاله ستون اصلی آسلامه و بازی باهاش خیلی حرامه ...در بیاره!....منم درش میارم!!..خوش باشید....

چشم جادویی مودی منتظر بازی های شما هست!!..هر هر هر هر هر!..(نکته آوا شناسی: نوعی خنده ی موزیانه به زبان قزوینی) .خوش باشید!.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
<== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
ارسال شده در: دوشنبه 28 آذر 1384 00:59
نمایش جزئیات
آفلاین
يه جادوگرانه و بند و بساط...لاگين ميكني با هزار فيس و افاد....ميگي.....(ويبره يادتون نره!)

-مينروا!...مينروا!...اون گوشي منو وردار داره زنگ ميزنه.من تو مصطراب بيدم بابا!

مك گونگال بدو بدو به سمت ميز دامبلدور ميره و گوشي دامبلدورو برميداره...(نكته زناشويي!:آيا دامبلدور در اينجا با مك گونگال ازدواج كرده؟!)

-الو!
-الو سلام آلبوس!خوبي؟
-ببخشيد چند دقيقه ديگه تشريف مباركشون رو ميارن.اگر لطف كنيد چند دقيقه ديگه زنگ بزنيد ممنون ميشم.
-نه خانم!...نميشه!....كار واجبه!
-خب من بايد چي كار كنم الان؟
-بده گوشي رو بهش!...من كه ميدونم اونجائه!
-اي بابا!...چي چي رو اينجائه آقا؟!....بابا ميگم نيست ديگه!
-من كه ميدونم الان وقت دست شويي رفتنشه!داري به من ميگي؟

مك گونگال يه تيكه به دوربين نگاه ميكنه!
-خب....ممممم....چند لحظه صبر كنيد!

**بيست و پنج دقيقه بعد!!!**
دامبلدور در حالي كه داره كمربندش رو سفت تر ميكنه گوشي رو از مك گونگال ميگيره...
-الو!
-بابا مرد حسابي كجايي تو؟ميدوني چقدر الان پول تلفن برام مياد؟
-آخيش!بابا راحت شدم!اون شكلي كه نميشد صحبت كرد!خب بگو!
-بابا بيا اينجا يه مشكلي پيش اومده گفتم شايد بتوني حلش كني.من با اينكه دكتراي منكرات و بينش آسلامي دارم ولي نتونستم حلش كنم.بپر بيا ببين چه خبره!
-ها!...بازم طلاق گيرونه؟
-نه بابا موضوع از اينا هم خراب تره!
-ها!...اومدم حاج كالين!

**ستاد مركزي آسلام و منكرات جادويي**
دامبلدور به دم در ساختمون ميرسه و نگاهي به ساختمون ميندازه.
-سوووووووت!....پسر ساختمونه!...چند تا بردنش بالا!قبلا كوتاه تر بود!
و چشمش به تابلوهاي مختلف بر روي ديوار ميفته:
دكتر الستور مودي-مشاور امورات آسلامي-طبقه زير زمين!!
اطاق رسيدگي به جرائم منكراتي-طبقه زيرزمين!!!
ستاد مبارزه با مواد توهمزا و پخش سي دي هاي غيرمجاز-طبقه زيرزمين!!!
شكنجه گاه آسلامي-طبقه زيرزمين!!!

و تنها فكري كه در آن لحظه به ذهن دامبلدور خطور كرد اين بود كه پس طبقات بالايي براي چين!؟
طبق عادت به سكه هايي كه به روي زمين افتاده بود توجه نكرد و به راه خود ادامه داد.اون سكه هارو براي اين گذاشته بودند كه مچ قزويني هارو بگيرن!!
به دفتر منشي حاج كالين وارد شد و ميخواست به دفتر حاج كالين وارد بشه كه منشي نگاهي حاجيه خانمانه به اون كرد و گفت:لطفا اول اون طرف وضو بگيريد بعد وارد شويد!

**بعد از گرفتن وضو-دفتر حاج كالين**
حاج كالين:آره برادر گفتم شايد تو بتوني حلش كني اين مشكل رو!
دامبلدور:حالا چي هست؟
.........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: <== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
ارسال شده در: شنبه 5 آذر 1384 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
****نیم ساعت بعد****
برادر حمید در این لحظه غیبش زده و از مکان وی اطلاعی چند در دسترس نیس ولی گویا چندی قبل توسط ریموس به قسمت افراد مجهول الهویه و مجهول الپدر فرخوانده شده.
کالین و جاسم هم که در تجربه نفر اول پیروز به نظر نمیومدن مثه ننه مرده ها همدیگرو نگاه میکنن و یه آه میکشن و به دیوار روبروشون نگاه میکنن (نکته ناموسی : بیل و فلور از کنار اون دیوار رفتن).
در همین حین دو نفر که با فاصله فوق العاده آسلامی راه میرفتن، وارد میشن. و کالین و جاسم با عشق و مهربانی به هم نگاه میکنن.
کالین : به به، خوش آمدید، قدم رنجه فرمودید، جاسم.....بدو برو دو تا چایی برای من و این خانم بیار.
مردی که هنوز نمیشناسیم : ااااا؟ پس من چی؟
کالین : شما حرف نزن برادر و سکوت اختیار کن که باید مجازاتت کنم بدجور، خجالت نمیکشی دختر به این خوشگلی رو از خودت رنجوندی؟ (با خودش : البته صد مرتبه خدا رو شکر که رنجوندیش و نصیب من کردیش)
دختری که از سوی مردی که هنوز نمیشناسیم رنجیده شده : اصلا رنجونده باش منو، به شما چه؟
کالین با تعجب و چشمایی که از حدقه زدن بیرون و دور و وره شیکم کالین به این ور و اون ور نگاه میکنن به خواهرمون نگاهی کرد.
کالین : پس برای چی اینجا اومدی خواهره من؟ اصلا اسمه شما چیه؟
خواهر : ها؟....آها...اسم من آوریله. این مرتیکه بوقه بوقیه یوق زاده بوق اندر بوقه بوق به بوق شده توی خیابون دنبالم کرده، سه روزه میاد میشینه دره خونمون، هرجایی میرم قیافه نحسشو میبینم، دیگه از دستش خسته شدم، امروز دستشو گرفتم اوردمش.....
کالین : خواهر شما غلط.....نه یعنی بیجا....بازم یعنی اشتباه نمودید که دسته ایشون رو گرفتین اصلا یعنی چه این کاره شما؟ با این کار که ما رو هم نمودید
آوریل : ای بابا، راهه دیگه ای نبود، آستیتش رو گرفتم و کشوندمش تا اینجا، حالا شما باید مجازاتش کنین.....
کالین : میکنیم، خواهیم کد، حتما میکنیم، حالا کی هست این برادر؟
آوریل : الستور بوقی.
کالین : چی؟ پناه بر خدا...این که حمیده خودمونه؟
الستور در پوشش حمید : پس چی برادر...این منم...من....
کالین : پس چرا شدی الستور؟
الستور : ها؟ آهان.....اون موقع که ریموس احضارم کرد رفت از توی بایگانی پرونده ام رو اورد و بالاخره از بین 1981 نفر پدرم رو شناسایی کرد، البته ممکنه نتیجه قطعی نبوده باشه ولی مثه اینکه مودی خدابیامرز پدرم بوده....
کالین : خوب خدا رو شکر.
آوریل : چی چیو خدا رو شکر؟ میگم این دنباله منه، مجازاتش کنین.
کالین : چی میگی خواهر؟ من اینو مجازات کنم؟ به من بگن بین 100 تا دختر و حمید....یعنی الستور یکیش رو انتخاب کن من 100 تا دختر ....(الستور چشم غره ای بس خطرناک به کالین میره) نه یعنی الستور رو انتخاب میکنم.....ایشون بزرگترین نهر از منکر کننده و حجه آلاسلام حاج مودی هستن.....یه چی میگی خواهرا؟
آوریل : خب حالا تکلیف من چیه؟
کالین : خب معلومه......من برای اینکه شما دیگه به ایشون از این تهمتها نسبت ندین ایشون رو به صیغه برادرمون در میارم و برای اینکه یه وقتی سوئ تفاهمی پیش نیاد خودمم هم شما رو صیغه میکنم.....
الستور :"
آوریل : اوه مای گاد.......فراااااااااااااااااااااااااار
و زود از جاش بلند میشه و میره طرف در که میره تو شیکم جاسم با دوتا چایی....
چاییا روی هوا بلند میشن و بعد از 5 چرخش یکی بر سره الستور و دیگری بر سره کالین میریزد...
کالین : آییییییییییییییی.....سوختم..
الستور :اونجام آتیش گرفت.
کالین : برو بابا، من اینجام سوخت......
جاسم : اهم ببخشید ولی چون خواهرمون با کله رفتن تو شیکم من فکر کنم بنده هم باید ایشون رو صیغه کنم.
الستور و کالین : :chomagh:
و آوریل پا به فرار میذاره.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?