_ اول میره به دورمشترانگ .... نه نه نه ! نارسیسا میگه اونجا خوب نیست .... پس .... خب چاره ای ندارم .... مجبورم توی هاگوارتز ثبت نامش کنم .... خب بعد هم براش یه جارو و چوبدستی....
در باز شدو دانیل وارد اتاق شد . او سه سال بیشتر نداشت . او ب عجله دور پای لوسیوس می چرخید .... نارسیسا نیز وارد شد . او کتاب داستانی به دست داشت :
هیپوگریف شجاع طلایی
نارسیسا دانیل را روی تخت گذاشت . لوسیوس نیز کنار انها دراز کشید . نارسیسا شروع کرد به خواندن داستان :
_ یکی بود یکی نبود .... توی یه شهر کوچیک یک مردی زندگی میکرد که یک هیپوگریف طلایی داشت .... اسم مرد سالازار اسلیترین بود .... اون پولدار بود .... یک روز که داشت با هیپوگریفش به شکار میرفت یک سری دزد و راهزن مشنگ , جلوی اونا رو گرفتند . سالازار نترسید و شروع کرد به مبارزه کردن به روش مشنگی . تا اینکه توسط یکی از اونا زخمی شد . طلایی جلو رفت و ان مرد را از یقه بلند کرد . مرد تقلا میکرد که خود را ازاد کند اما طلایی او را پرتاب کرد , مرد دومی را چنگ زد و .....
بومب !
دانیل جیغ کشید و مادرش را بغل کرد. لوسیوس ناخوداگاه چوبدستی کشیده بود . پنجره باز شده بود اما ظاهرا چیزی نبود .... لوسیوس دم پنجره رفت تا انرا ببندد که ناگهان صدای بنگ بلندی به گوش رسید و لوسیوس به عقب پرتاب شد .
نارسیسا جیغ ز و روی دانیل خم شد . مردی در استانه ی پنجره ایستاده بود و یک مرد دیگر و یک زن هم کنار او بودند . مرد چشمان خطی و قرمزی داشت . بینی اش به صورت مار بود . لبانش طوری بود که گویی با یک چاقو انرا بریده اند تا شکاف دهانش معلوم شود . نفس لوسیوس بند امده بود . لرد ولدرمورت قهقهه زد و گفت :
_ سلام خانواده ی مالفوی .... سلام .
لوسیوس چوبدستی اش را بالا گرفت و گفت :
_ چی از ما میخوای !؟ برو بیرون !
_ نه نشد ! این استقبال از من اصلا خوشایند نیست .
او در هوا دستش را تکان داد و بلافاصله چراغ ها روشن شدند . مرد کناری او بسیار نا اشنا بود ولی لوسیوس با همان نگاه اول زن را شناخت . او بلاتریکس بود . نارسیسا هم او را دیده بود . ولدمورت گفت :
_ خب , نمیخوای بدونی چرا اومده ام ؟ اومده ام که به شما بگم که باید به من بپیوندید ....
نارسیسا جیغ زد :
_ چی ؟ به تو .... اصلا !
لوسیوس چوبدستی اش را بالا برد ولی بلاتریکس و مرد هر دو فریاد زدند :
_ استیوپفای !
لوسیوس به دیوار برخورد کرد و بی حرکت ماند . نارسیسا جیغ زد و به طرف شوهرش رفت . ولدمورت گفت :
_ چیزی نیست ! به ما میپیوندید یا .....
او به اطراف نگاهی انداخت و وقتی دانیل را دید خوشحال شد و گفت :
_ یا اینکه دیگه هرگز پسرتو نمی بینی !
نارسیسا به طرف دانیل دوید . نمی دانست پیش لوسیوس باشد یا دانیل . درمانده بود . ولدمورت چوبدستی اش را بالا اورد و گفت :
_ کروشیو !
دانیل جیغ بنفش و وحشتناکی کشید . نارسیسا به او حمله ور شد ولی قبل از ان پرتو سبز رنگی پدیدار شد و ولدمورت قهقهه زد . چهره ی مرد کنارش نیز روشن و خوشحال بود ولی بلاتریکس وحشت زده شده بود . ولدمورت به مرد گفت :
_ خب , دالاهوف , برو لوسیوس رو به هوش بیار . اون دیگه یکی از مرگخوار هاست باید علامت شوم را روی دستش داغ کنم ....
نارسیسا روی جناز ه ی دانیل خم شده بود . کاش او را میکشتند . تنها پسرش را از دست داده بود ....
ایول دانیل!! تو کل پست فکر میکردم اسم دراکو رو عوضی نوشتی!! آخرش تازه فهمیده بودم چی به چیه

در کل پست جدی خوبی بود...بخصوص کروشیو به یه بچه...نهایت بی رحمی ولدمورت رو میرسوند! باز با اواداکداورا بچه یدفعه کلا میمیره ولی کروشیو....واقعا برای مادرش عذابه! دلم به حال نارسیسا سوخت! آخی!
توصیف ولدمورت بخصوص دهنش رو خیلی جالب کرده بودی!در کل توصیفات و دیالوگ هات خوب بود!
یه چیزی به ذهنم رسیده بود اونم این بود که...لوسیوس داره مقدمات مدرسه رفتن دانیل رو فراهم میکنه! یعنی دانیل باید ده یا نه سالش باشه! در عین حال نارسیسا برای دانیل قصه میخونه! این عجیب نیست که برای بچه ده ساله داستان بخونن!؟ شاید هم دانیل زیادی لوس بوده

چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمیرسه....جزو پستهای خیلی خوب بود! بازم پست بزن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



