((((((( الان دوباره بلیز گیر میده پس بهتره یه چیز دیگه بگم!!!
))))دیانا: داشتیم میرفتیم به......
ناگهان مارکوس به وسط حرفش پرید و گفت: به پیش آالبوس......
دیانا با خشم به مارکوس نگاه کرد و بعد به حالت اشوه ای روشو اونور کرد
...... ( اوا خواهری!!!!!!
)بعد خانم پامفری با تعجب گفت: خوب این چه ربطی داره که شما این جوری بشین؟!!!!!!
مارکوس کمی سرش را خاراند و آماده شد تا حرفی بزنه ولی بعد بلیز به وسط حرفش پرید و گفت: اولا که , مارکوس این تلافی پریدن وسط حرف دیانا و دوما این که ما داشتیم میرفتیم کنار آلبوس که یهو بلرویچ افتاد رو زمین..... حالا این بچه های بی جنبه هم که تا دیدن که بلرویچ افتاده رو زمین و از اونجایی که دلشون از دست بلرویچ خون هست ( بلرویچ چشمانش قرمز می شد ).... همه مثل این مردمان بی جنبه ی برره پریدن رو سر بلرویچ و هم دیگرو زدن.....
همه ی اعضای حاضر در ان جا با تعجب به بلیز نگاه کرد
که با این نگاه بلیز متوجه اشتباه خود شده بود که خود او نیز در دعوا شرکت داشته است...... اما دیگر خانم پامفری به آن ها توجهی نکرد و شروع به خارج کردن بچه ها از درمانگاه شد..... بعد از این که همه از درمانگاه خارج شدند همه به سوی حفره رفتند......( توجه: این مصدومان هم خوب شدن!!!!!!
)در راه دراکو با دو خواهرش در مورد آیندشان صحبت میکرد که چطور باید رفتار کنند تا آینده ی خوبی داشته باشند..... اما از ان جایی که بلیز روی این قضایا حساس بود , سریعا پرید وسط حرف دراکو و گفت: دراکو چی کار کنیم تا این مجسمه درست بشه......
دراکو هم ناگهان حرفش را قطع کرد و بعد با شانه هایش جوابش را داد.... بلیز هم با نا امیدی گفت: پس منظورت اینه که واسه این کار هم من باید فکر کنم!!!!!!!!
ولی دیگر نتوانستند به حرف خود ادامه بدند چون به حفره رسیده بودند..... در این میان مارکوس اول از همه به سمت مجسمه رفت و برای این که بلیز را عصبانی کند, یک چاقو برداشت و به دست راستش زد و بعد گفت: این خون رو به افتخار دیانا می دم.....
بلیز هم سریع شاکی شد و بعد یا عصبانیت رو به مارکوس کرد و گفت: مگه این جا اتاق تزریقات که میخوای به خاطر یکی خون بدی؟!!!!!!!!
مارکوس دیگر شروع به ریختن خون بر روی نشان کرد و به حرف های بلیز بی اعتنایی کرد..... سپس مارکوس رو به بلیز کرد و گفت: راستی بلیز تو چرا این قدر به این حرف های عشقولانه گیر میدی......؟؟؟؟؟
بلیز هم سریعا به خود آمد و گفت: ببین عزیز دل برادر.. اولا این که سلا چطوری؟
...بعدشم..... این کار ها عاقبت خوشی نداره...... تو با این کارات اخر عاقبتت یا همون شغلت میشه , آبیاریه قطره ایه گیاهان دریایی!!!!!مارکوس هم سریع متحول شد و رفت که یه دور نماز بخونه!!!!!!!!!!!!!!!!
همه به داخل حفره رفتند و سریعا به وسط حفره رسیدند.... در انجا همه ایستادند و شروع به نظر دادن درباره ی کار حفره کردند.......
در بین این ها فقط دراکو و لارا با فکر نظر میدادن ولی بقیه همش هرچی به ذهنشان میرسید می گفتند تا به این که یکی نظر داد که: بیایم حفره را خراب کنیم و جاش یه گلخونه بسازیم......
از متن نظر می توان فهمید که این نظر متعلق به یک دختر بود
..... اما بالاخره دراکو با عصبانیت گفت: صبر... صبر.... این شکلی به نتیجه نمی رسیم!!!!!!!!!!!!!!!..... به نظر من باید یک سوژه ی خوب پیدا کنیم و دو , سه روز رو اون کار کنیم!!!!!!!همه با تعجب به هم نگاه کردند و گفتند: چرا این فکر به ذهن خودمون نرسیده؟؟!!!!!!.... بعد یکی از جمع گفت: دراکو چند ساعت رو این موضوع فکر کردی؟
دراکو کمی تعجب کرد و گفت: اخه من می دونستم که شما به نتیجه نمی رسین به همین دلیل از همون اول به فکر یک موضوع گشتم تا اینو پیدا کردم......
ناگهان همه زدند زیر خنده بعد دیانا گفت: داداشی, اخه ما که تمام مدت همین کار رو می کردی.... اینم فکر بود تو کردی!!!!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





:root2: :poser: :chomagh:
من کی هستم
)
