جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (44 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
59 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

حفره شرارت! (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1385 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
.... داشتیم می رفتیم به دیسکو ( لاس وگاس ) ((((((( الان دوباره بلیز گیر میده پس بهتره یه چیز دیگه بگم!!! ))))


دیانا: داشتیم میرفتیم به......
ناگهان مارکوس به وسط حرفش پرید و گفت: به پیش آالبوس......
دیانا با خشم به مارکوس نگاه کرد و بعد به حالت اشوه ای روشو اونور کرد ...... ( اوا خواهری!!!!!! )
بعد خانم پامفری با تعجب گفت: خوب این چه ربطی داره که شما این جوری بشین؟!!!!!!
مارکوس کمی سرش را خاراند و آماده شد تا حرفی بزنه ولی بعد بلیز به وسط حرفش پرید و گفت: اولا که , مارکوس این تلافی پریدن وسط حرف دیانا و دوما این که ما داشتیم میرفتیم کنار آلبوس که یهو بلرویچ افتاد رو زمین..... حالا این بچه های بی جنبه هم که تا دیدن که بلرویچ افتاده رو زمین و از اونجایی که دلشون از دست بلرویچ خون هست ( بلرویچ چشمانش قرمز می شد ).... همه مثل این مردمان بی جنبه ی برره پریدن رو سر بلرویچ و هم دیگرو زدن.....
همه ی اعضای حاضر در ان جا با تعجب به بلیز نگاه کرد که با این نگاه بلیز متوجه اشتباه خود شده بود که خود او نیز در دعوا شرکت داشته است...... اما دیگر خانم پامفری به آن ها توجهی نکرد و شروع به خارج کردن بچه ها از درمانگاه شد..... بعد از این که همه از درمانگاه خارج شدند همه به سوی حفره رفتند......( توجه: این مصدومان هم خوب شدن!!!!!! )
در راه دراکو با دو خواهرش در مورد آیندشان صحبت میکرد که چطور باید رفتار کنند تا آینده ی خوبی داشته باشند..... اما از ان جایی که بلیز روی این قضایا حساس بود , سریعا پرید وسط حرف دراکو و گفت: دراکو چی کار کنیم تا این مجسمه درست بشه......
دراکو هم ناگهان حرفش را قطع کرد و بعد با شانه هایش جوابش را داد.... بلیز هم با نا امیدی گفت: پس منظورت اینه که واسه این کار هم من باید فکر کنم!!!!!!!!
ولی دیگر نتوانستند به حرف خود ادامه بدند چون به حفره رسیده بودند..... در این میان مارکوس اول از همه به سمت مجسمه رفت و برای این که بلیز را عصبانی کند, یک چاقو برداشت و به دست راستش زد و بعد گفت: این خون رو به افتخار دیانا می دم.....
بلیز هم سریع شاکی شد و بعد یا عصبانیت رو به مارکوس کرد و گفت: مگه این جا اتاق تزریقات که میخوای به خاطر یکی خون بدی؟!!!!!!!!
مارکوس دیگر شروع به ریختن خون بر روی نشان کرد و به حرف های بلیز بی اعتنایی کرد..... سپس مارکوس رو به بلیز کرد و گفت: راستی بلیز تو چرا این قدر به این حرف های عشقولانه گیر میدی......؟؟؟؟؟
بلیز هم سریعا به خود آمد و گفت: ببین عزیز دل برادر.. اولا این که سلا چطوری؟ ...بعدشم..... این کار ها عاقبت خوشی نداره...... تو با این کارات اخر عاقبتت یا همون شغلت میشه , آبیاریه قطره ایه گیاهان دریایی!!!!!
مارکوس هم سریع متحول شد و رفت که یه دور نماز بخونه!!!!!!!!!!!!!!!!
همه به داخل حفره رفتند و سریعا به وسط حفره رسیدند.... در انجا همه ایستادند و شروع به نظر دادن درباره ی کار حفره کردند.......
در بین این ها فقط دراکو و لارا با فکر نظر میدادن ولی بقیه همش هرچی به ذهنشان میرسید می گفتند تا به این که یکی نظر داد که: بیایم حفره را خراب کنیم و جاش یه گلخونه بسازیم......
از متن نظر می توان فهمید که این نظر متعلق به یک دختر بود ..... اما بالاخره دراکو با عصبانیت گفت: صبر... صبر.... این شکلی به نتیجه نمی رسیم!!!!!!!!!!!!!!!..... به نظر من باید یک سوژه ی خوب پیدا کنیم و دو , سه روز رو اون کار کنیم!!!!!!!
همه با تعجب به هم نگاه کردند و گفتند: چرا این فکر به ذهن خودمون نرسیده؟؟!!!!!!.... بعد یکی از جمع گفت: دراکو چند ساعت رو این موضوع فکر کردی؟
دراکو کمی تعجب کرد و گفت: اخه من می دونستم که شما به نتیجه نمی رسین به همین دلیل از همون اول به فکر یک موضوع گشتم تا اینو پیدا کردم......
ناگهان همه زدند زیر خنده بعد دیانا گفت: داداشی, اخه ما که تمام مدت همین کار رو می کردی.... اینم فکر بود تو کردی!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز یهو از خواب پرید و نگاهی به اطرافش کرد و دید که رو تخت بیمارستانه !
مثل اینکه تو این سانحه کسی جون سالم به در نبرده بود و حتی بلرویچ و بلیز هم زخمی شده بودند
تخت بلیز وسط بلرویچ و دراکو بود. دراکو با پوزخند گفت : الهی ... کابوس میدیدی؟!
بلیز: ها .. چی .. بامن بودی ؟
دراکو: نه با پشت سریت بودم!
بلیز نگاه پشت سرش کرد و بلرویچ دید یهو یک متر و نیم از تخت پرید و اومد سر جاش
دراکو: خوب با تو بودم ؟ خنگول کی الان خواب بود ؟!
بلیز با ترس و لرز گفت: خوب آره اولش کابوس بود و آخرش رویا ...!
مارکوس از اون سر اتاق داد زد: ها ببینم بلیز رویا کیه ! هاهاها
بلیز : برو بابا تو هم ! فکر کردی همه مردم مثل تو هستن ! بی جنبه رویا منظورم دختر نبود منظورم این بود که خیال خوشی بود...
دیانا: ای ول بلیز ... حال کردم !آی گفتی
بعد روشو کرد طرف مارکوس و داد زد : بی جنبه!
بلرویچ : دوباره شروع کردید ! حالا خواب چی دیدی؟ بگو ما هم فیض ببریم!
پانسی: از اون حرفایی که تو خواب میزد معلومه چی میدید!
بلیز سرشو خاروند و با خودش فکر کرد : ای داد و بیداد یعنی همشو بلرویچ فهمیده ! بدبخت شدم رفت هی هی ... بیچاره شدم رفت هی هی
بلرویچ : نه میخوام از زبون خودش بشنوم ! بگو جانم
بلیز: همهشو که شنیدیت
یهو مادام پامفری وارد شد و همه بچه ها ساکت شدند
مادام پامفری با عصبانیت : چتونه! کل بیمارستان گذاشتین رو سرتون از اون دوتا یاد بگیرید ببینید ! سرشون تو کار خودشونه!
دیانا با پوزخند نگاهی به لارا و رودلف کرد و بعدش نگاهی به پانسی
دیانا: معلومه چه قدر سرشون به کار خودشونه!
همه زدن زیر خنده...
مادام پامفری : حالا چی شده همتون باهم مصدوم شدین !آقای مالفوی شما بگو!
دراکو: من بگم خوب...
نگاهی به بچه ها کرد و آب دهنشو قورت داد
دراکو: خوب ... ما خواستیم بریم دستشویی که ....
مادام پامفری پرید وسطه حرفش : پسرم میخوای خالی ببندی یه خالی ببند که راست باشه آخه شما گروهی میرین دستشویی
دراکو نمیدونست چی بگه اصل قضیه هم که نمیشد بگه اگه میگفت دیگه شرارت مرارت تعطیل !
دیانا گفت: خوب دراکو چرا راستشو نمیگی ! خوب من میگم !
مادام پامفری روشو کرد به طرف دیانا .
دراکو از پشت سر هی میزد تو سر خودش و اشاره میداد
دیانا تو دلش گفت خودم میدونم چی بگم
دراکو بادست به بچه ها اشاره داد تا یه دقیقه دیگه هممون
بچه ها خودشونو زدن به خواب ( همه این اتفاق ها عرض یک ثانیه رخ داد )
دیانا نگاه ایدی کرد و لبخند شیطانی بر لبانش بود چشمکی به ایدی زد و شروع کرد: بله ..مادام پامفری ما داشتیم میرفتیم به ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
مهاجم یک تیم همیشه پیروز فمن
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ای بابا رئیس کیه دیگه بیاین رول بزنین دور هم باشیم چقدر کشش میدین ( البته سعی کنید منه ارزشی رو به عنوان یکی از ناظرای بوووقی این تالار ، الگوی خودتون قرار ندید چون رول زدنتون به شدت افت میکنه )
----------------------------

بعد از مدتی بحث و جدال سرانجام دراکو و رودلف و دیانا و چندتن دیگر از افراد معلوم و الحال اسلی به درمانگاه مادام پامفری منتقل شدند و تعداد رو به تنها دو نفر رساندن .
بلرویچ که دستاش رو داشت به هم میمالید با خشانت گفت :
- هووووی بلیز من قاطیما ! اگر فکر میکنی میتونی رئیس باشی بهم بگو نشونت بدم رئیس کیه
بلیز که از وحشت حتی موهاشم میلرزید آب دهنشو قورت داد و با ترس گفت :
- قربونت برم بلرویچ جون شما امر بفرما من در اختیار شما هستم .
بلرویچ : خوبه ، پس بهتره برای سرگرمی بریم یه گشتی توی تالار ریونکلا بزنیم
بلیز با نگرانی حرف بلرویچ رو قبول کرد .
چند لحظه بعد
بلرویچ کله بلیز رو گرفته بود و آن را محکم میزد به دیوار روبه روی حفره
بلیز در حالی که غیر از رنگ قرمز چیز دیگه ای نمیدید گفت :
- بلرویچ جون لرد نو شکفته عزیز فضولیه میپرسم ولی میشه بدونم چرا کله منو با این خشانت میکوبین به دیوار ؟
بلرویچ : خب معاون گرامی باید برای وارد شدن به درون حفره از خون استفاده کنیم دیگه !
بلیز : موافقم
مدتی بعد
سرانجام بلرویچ و بلیز به وسیله چند لیتر از خون کله بلیز وارد حفره شدند . بلرویچ جلو حرکت میکرد و بلیز هم پشتش تلو تلو میخورد .
مدتی گذشت سرانجام بلرویچ در حالی که به تابلوی راهنما اشاره میکرد ( نکته : مگه شانزه لیزست که تابلوی راهنما داره ) گفت :
- آها ! اینم از در ورودی ریونکلا
بلیز : قربان ولی اینجا در ورودی بانوانه ، در ورودی آقایون از اون وره
بلرویچ : نه بابا زنونه مردونه نداره . دنبالم بیا فکر میکنی سالازار بی ناموس به این چیزا توجه داشته !
بلیز : اتفاقا من دیروز سالازار و برادر حمید رو توی مسجد دیدم
مدتی بعد .
... دوربین روی اتاق زوم کرده ... همانطور که از ظاهر اتاق بر میامد آنجا دستشویی تالار ریونکلا بود . ناگهان بلرویچ و بلیز از درون یه سطل اشغال کوچک سنگی که کنار شیر آب نصب شده بود به بیرون پرت شدند .
بلیز که داشت دست و پاش رو میمالوند گفت :
- ای بابا این سالی هم عجب سوراخ سنبه هایی درست کرده ها ! فکر جنم ( کریچر ) بهش نمیرسه.
بلرویچ : وقتو تلف نکن باید بریم به کارای شرارت آمیزمون بپردازیم
همون لحظه در دستشویی باز شد و دو ساحره وارد شدند .
بلیز و بلرویچ
چند لحظه دو ساحره به دو پسر موجود در دستشویی نگاه کردند .
بلرویچ که لبخند ملیحی بر لب داشت با خجالت گفت :
- ببخشید ما راه گم کردیم نمیدونم چی شد که....
....دوربین روی در دستشویی زوم کرده .... ناگهان صدای جیغ و دادی از پشت در بلند شد و به دنبالش صدای زد و خورد . در با شدت باز شد و بلرویچ و بلیز به صورت قوسی از دستشویی به بیرون پرتاب شدند .
بلیز : دیدی باید به اون تابلوئه توجه میکردیم . من که گفتم .
بلرویچ خواست جوابی بدهد که صدای گامهایی رو از دور شنید . او با عجله به اطرافش نگاه کرد و چشمش به دستشویی پسران افتاد . به همین دلیل با عجله گفت :
- بدو بدو باید بریم اونجا قایم شیم .
بلیز تو فکرش : بلرویچ و فرار
آن دو با سرعت به درون دستشوئی پسران هجوم بردند و در رو پشت سرشون بستند .
بلیز : ای بابا لردی جون یه فکری بکن تو چرا انقدر ترسویی ؟ پس چطوری میخوای کارهای شرارت آمیز بکنی ؟
بلرویچ که ظاهرا با خودش بود گفت :
- ای وای مثل اینکه اثر فلیکس فلیسیسم از بین رفته . من دیگه قدرتی ندارم
بلیز که احساس میکرد هر لحظه قدش داره بلندتر از بلرویچ میشه با خشانت یکی زد پس کله بلرویچ و فریاد زد :
- زوهاهاهاها پس بگو چقدر ترسناک به نظر میرسیدی از الان دیگه رئیس منم
بلرویچ : چ...چ...چشم
در همون لحظه بلیز و بلرویچ ساکت شدند و گوشهاشونو تیز کردند ( توجه : دوربینم گوشاش رو تیز کرده بود ) . باز هم صدای پا به گوش میرسید . پاهایی که داشتند به سمت دستشوییه آقایان نزدیک میشدند .
بلرویچ : وای قلبم ، بلیز جون یه کاری بکن .
بلیز با عجله به اطرافش نگاه کرد و چشمش به ردیف توالت ها افتاد . سپس با عجله دست بلرویچ رو گرفت و به درون یکی از توالت ها رفت و در را پشت سرش بست . همون لحظه در اون سمت در دستشویی باز شد و مرلین آفتابه به دست همراه با کریچر در چهارچوب در ظاهر شدند .........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز رفت و کنار بلرویچ وایساد . هر دوتاشون خیلی عصبانی بودن و دست به سینه ایستاده بودن و بقیه بچه ها رو با یه حالتی نگاه میکردن .
همه ساکت بودن و هیچ صدایی نمی اومد.
دیانا نگاهی به سامانتا و خواهرش ایدی کرد و رفت رو به روی بلیز و بلرویچ وایساد و گفت:
لازمه که سکوت رو بشکونم و به این خنگول بازی های شما پسرا پایان بدم ! درسته که من از خیلی ها تو این جمع کوچیک ترم ولی باید به حرف من گوش بدید !
من میگم به جای این مسخره بازی ها بیاید همه فکرامونو روی هم بزاریم و به افتخار ورود دو مهمان گرانقدر یعنی خواهر عزیزم و سامانتا یک شرارت درست و حسابی انجام بدیم !
دیانا با یک حرکت تند موهاشو تکون داد و روشو برگردوند و نگاه بقیه بچه ها (ایدی سامانتا دراکو پانسی مارکوس لارا رودلف ریگولوس)
کرد .
دخترا :
پسرا:
هیچ کس هیچ حرفی نزد
دیانا که اعصابش خورد شده بود داد زد: این حرفا رو نگفتم تا یه عده خوششون بیاد و یه عهده خوابشون ببره ! بلیز نظرتو بگو:
بلیز : خوب همه تلاش و عصبانیت های من به همین خاطر بود من که موافقم!
همه بچه ها : ما هم موافقیم :banana: :banana:
پانسی:خوب حالا شرارت رو کی انجام بدیم ؟کی انجام بدیم؟ چه جوری انجام بدیم؟
دیانا: اینا همه کارایی هستن که باید با هم فکری هم و با برنامه ریزی انجام بشن ! باید یه نفر رئیس بشه!
دراکو با غرور جلو اومد و گفت : اهم ...اهم خودتون که خوب میدونید من همیشه رئیس بودم و هستم و خواهم بود !
ایدی لباس دراکو رو کشید و دراکو رو عقب برد و خودش گفت: شرمنده اخلاق ورزشیتم داداش جون! ولی کوچیک تری گفتن بزرگتری گفتن! پس من رئیسم !
ریگولوس نگاهی به مارکوس انداخت
رودلف نگاهی به لارا
پانسی نگاهی به دراکو
بلیز نگاهی به بلرویچ
دیانا وسط جمعیت ایستاده و بود و داد زد : معنی این نگاهاتون چیه؟! خواهر و برادر گرامی بنده تو این موقعیت شخصیت مالفوی تون رو کنار بگذارید و این قدر جاه طلب نباشید !
ناگهان همون هایی که به هم نگاه کردند
و بعد .... :root2: :poser: :chomagh:
دیانا : ای خدا اینا هیچی نوفهمن ! خدایا توبه...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/14 15:40:16
تصویر تغییر اندازه داده شده
مهاجم یک تیم همیشه پیروز فمن
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1385 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها چندان از این حرف او خوششون نیامد.به همین خاطر بلرویچ که تا این زمان ساکت بود قدم جلو گذاشت.موهای چربش را کنار زد و با ارامش و جدیت پیشنهاد کرد:
از همون روز اول به شما گفتم که از حفره به نحوه احسنت - استفاده نمی کنید ولی به گوش هیچ یک از ناظر ها نرفت یا حداقل دیر رفت در هر صورت من یک فکر کاملا بکر دارم . حالا که سرورمون برگشته بهترین کار اینه که اینجا را به سرورمون نشون بدیم و ازشون خواهش کنیم که ماموریت هایی به ما بدن و ما مانند پدرانمون و همچنین مادران خدمت لرد سیاه را بکنیم .
بلرویچ با علاقه به جمعیت نگاه کرد تا ببینه این سخنرانی چه تاثیری بر روی آنها گذاشته است . اما با صحنه ای فراتر از حد انتظارش مواجه شد . تمام بچه یک گوشه ولو شده بودن و خر خر میکردن . دیگر کارد به استخوان بلویچ رسیده بود تنها کاری که در آن لحظات به فکرش میرسید فریادی از نوع سرژی بود :
شما ها خیلی گاگولین ای کته کله ها -
همه مثل برق گرفته ها از جاشون پریدن الا تک افتخار اسلیترین در ......
ریگولوس درست زیر پای بلرویچ لالا فرموده بود و با صداهایی که بلرویچ از خودش در کرد فقط لای چشماشو باز کرد و گفت :
هیس مگه نمیبینی بلرویچ داره لالایی میگه مگس مزاحم _
بلرویچ دیگه کارد میزدی خونش در نمیومد یک نگاه به رودولف کرد وگفت :
فرزند دلبندم تو احیا نا دلت نمی خواد یکی انقدر شکنجه بدی تا_ بمیره .
گل از روی رودی قصه ما شکفت گفت :
چرا چرا چرا نمی خوام- !!!
بلرویچ به ریگولوس خواب ( مظلوم ) نگاه کرد و گفت :
جون لارات ما را از شر این خلاص کن -
رودی با وحشت به ریگولوس نگاه کرد وگفت :
یک وقت خنگیش واگیر دار نباشه -
لارا آروم تو گوش رودی گفت :
اگر خنگ بشی من دیگه تو رو نمی خوام ها ! از من گفتن .

یک هویی بلیز از یکی از سوراخ سنبه های حفره پرید بیرون گفت :
- بازم که دارین خاله بازی میکنید اگر گیرتون نیارم

ریگلوس عزیز .
در مورد اون حرفی که بلرویچ در رول شما زده بود چون به طور غیر مستقیم منظورتون با ناظرا بود باید بگم که چرخوندن رول در یه تاپیک با ما نیست و شما میتونید هر جور که میخواهید رول بنویسید و تاپیک رو به میل خودتون بچرخونید . یعنی هم میتونید طنز آمیز بنویسید ، هم خاله بازی ، هم جدی و......
ناظرا فقط وظیفه دارن که بر کار کلی تاپیک نظارت داشته باشند تا از منحرف شدن موضوع تاپیک یا زدن رولهای ارزشی و .... جلوگیری کنند . وگرنه شما هرجور که بخواهید میتونید رول بزنید .
موفق باشید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/10 11:12:44
من کی هستم
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1385 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مجسمه روی زمین افتاده و دست چپش ترک برداشته بود.هیچکس سر در نمی اورد. تا بحال کسی جرئت دست زدن به مجسمه را هم پیدا نکرده بود چه برسد به اینکه بتواند ان را زمین بندازد .در همین موقع که همه هاج و واج مانده بودند صدای کشدار و ظریفی از درون حفره انها را صدا زد:
-"اوه...نترسید.معذرت میخوام .چون رمزش را نمیدونستم از طلسم خانوادگیمون استفاده کردم."
در پی این صدا شنل بلند سبزرنگی پیچ و تاب خورد و حضور دختری را اعلام کرد.موهای طلایی،چشمهای سبز رنگ و قد بلند ،همه و همه نشانی از اصالت یک خانواده خاص بود:مالفوی.
دراکو از دیدن خواهر دیگرش ان هم در حفره متعجب شد."آیدی "با یک حرکت ملایم از حفره بیرون پرید .رو به خواهر کوچکش کرد و با همان خونسردی او را در آغوش گرفت:
-"اه...دیانا،دلم برات یه ذره شده بود.بنژو مادمازل..."
دیانا در حالیکه خوشحالی و دلتنگی یکجا در چشمانش دیده میشد من من کنان گفت:
-"آیدی...من هم دلم برات تنگ شده بود.(صحنه فیلم هندی! )
همه بچه ها با یک نگاه خاص به ان دو خیره شده بودند.(یعنی یکیشم زیاد بود حالا شدند سه تا! )
سامانتا با وقار به سمت ایدی امد و از او پرسید:
-"این چه طلسمی بود ؟"
ایدی با یک خنده موذیانه جواب داد:
-"خب،همونطور که گفتم یه طلسم خانوادگیه که حتی برادرتون لرد سیاه هم از اون بی خبره..."
سپس بدون اینکه منتظر عکس العملی بشود به درون حفره قدم گذاشت.مارکوس که هنوز گیج بود،پشت سر همه وارد حفره شد و مجسمه را روی در جا داد.
ایدی درون حفره ناگهان از حرکت ایستاد و بقیه هم که پشت سرش بودند ناچار به ایست شدند.آیدی در حالیکه مقتدرانه در تاریکی به بچه ها خیره شده بود گفت:
-"دوستان...هدف من برای خودم روشنه،اما هدف شما برای ورود به حفره چیه؟"
همه: :
-"خب میدونم جوابتون انجام کارهای ترسناک و شیطنته،ولی الان و در حال حاضر میخوایید چه شیطنتی بکنید؟"
همه:
-"مثل اینکه باید خودم یه فکر جالب بکنم وگرنه شما بی هدف راهتون رو گم میکنید.ها...ها...ها"
بچه ها چندان از این حرف او خوششون نیامد.به همین خاطر بلرویچ که تا این زمان ساکت بود قدم جلو گذاشت.موهای چربش را کنار زد و با ارامش و جدیت پیشنهاد کرد:
-"........
---------------------------
امیدوارم پستم زیاد پرت نبوده باشه.اگه بود درباره حفره بیشتر برام توضیح بدید.
با احترام
A.M


در حقیقت میشه گفت یه نمایشنامه تقریبا معمولی بود که از نظر فضا سازی و دیالوگ و .... کم و کسری نداشت و همه چیز سرجای خودش بود. موضوع آخرشم بدک نبود. همه چیز بستگی به نفر بعدی ( شاید خودم ) داره که چطور ادامش میده . به هر حال رو مجموع از پستهای قبلی خیلی بهتر بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/9 13:25:55
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 5 فروردین 1385 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین

تذکر : همگی سعی کنید به موضوع تاپیک پایبند باشین .
ببینین اون اوایل تاپیک ، دراکو ازتون خواست که هر دفعه یه واقعه رو توضیح ندید و همش توی حفره نباشید .
اما متاسفانه رول های این تاپیک از اون کیفیتی که باید داشته باشن خارج شده . چرا که شما کاملا حفره رو ول کردین و جاش به مسائلی پرداختید که اصلا ربطی به موضوع تاپیک ندارن مثل گردش کردن و عاشق شدن بی دلیل مارکوس و .......
از این به بعد سعی کنید که بیشتر به موضوع تاپیک پایبند باشید و رول هایی که مینویسید در رابطه با حفره شرارت باشن .
لازم نیست پست هر نفر مربوط به حضور بچه ها در حفره باشه . ولی زمانی که بچه ها بیرون حفره هستند موضوع رو منحرف نکنید و بازم نمایشنامه هاتونو در رابطه با سیر اصلی داستان بنویسید .
لطفا به این موضوع دقت کنید .
همچنین سعیتون رو بر این بزاریید که وقتی که یه سوژه رو میارین وسط همه داستان رو خودتون توضیح ندید بلکه بزاریید ادامه داشته باشه و هر کس یه قسمت از این سوژه رو به دلخواه خودش توضیح بده ( با توجه به سیر داستان ) .
متاسفانه از این به بعد مجبورم با پستهایی که داستان رو منحرف میکنن بیشتر برخورد کنم . پس لطفا به سیر اصلی داستان پایبند باشید .
این پست احتمالا به زودی پاک میشود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 5 فروردین 1385 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا که مهمانداریتون عالی.... من که واقعا خوشحالم که شما نذاشتین حتی یک دفعه دست به جیب بشم.....
مارکوسم که از خدا خواسته گفت: خواهش می کنم.... حالا یه روز قرار به خاطر دیانا تو رو ببریم رستوران سه دسته جارو تا مهمونمون کنی ...

دیانا هم یک دفعه هواسش به مارکوس جلب شد و گفت: دعوت کردن اون به من چه ربطی داره .... ( بعدرو به لارا کرد و گفت:) ببین لارا تو که این رودلف رو کرشیو می کنی به نظر من یه طلسم دیگه به من بده تا منم یه حالی به این مارکوس بدم

لارا هم با کمال میل گفت: بین عزیزم تنها طلسمی که این پسرا رو آدم می کنه همین کروشیو هستش.... به نظر من از همین استفاده کن..... فقط یادت باشه که همیشه از این راه خشانتت رو خالی کنی مگر نه افسرده میشی....

رودلف هم لب هاش گونه انداخت و گفت: چقدر این لارا معلم خوبیه..... واقعا که پسر شناسه.... لارا اگه تو منو نداشتی چطوری می خواستی پسرارو بشناسی

لارا هم با خونسردی به دیانا گفت که الان به این صحنه نگاه کنه و بعد یه کروشیو به سمت رودلف انداخت... قرچ..... غضروفای رودلف جابه جا شد و گفت : آخیش.... عجب دوش آب گرمیه

سپس سامانتا سر همه داد زد که زودتر بریم حفره.... به همین دلیل همه به سوی حفره رهسپار شدند..... در راه دراکو برای جلب توجه همه چیز را در مورد حفره برای سامانتا تعریف کرد و به همین دلیل مورد اعتراض دیگران واقع شد زیرا همه می گفتند که سامانتا نباید در اولین روز همه ی اینا رو بفهمه چون خود ان ها نیز در مدت طولانی اینو فهمیده بودند.... ولی دراکو از گوشاش در و دروازه درست کرده بود و به توضیحات خودش ادامه می داد....

تقریبا دیگر به تالار نزدیک شده بودند.... برای گفتن رمز عبور دیانا پیش قدمکی کرد و رو به سامانتا کرد و گفت: این جا دختر سالاریه نگاه کن.... و سپس گفت: هرچی پسر خنگه....
ولی هیچ اتفاقی نیوفتتاد .... دیانا از فرط خجالت سرخ کرد و به عقب رفت ولی در همین هنگام مارکوس به دادش رسید .... و آرام در کنار دیانا گفت: ببین دیانا اون رومزش عوض شده باید بگی هرچی دختر خنگه....

دیانا دیگر نمی توانست مارکوس را بزند چون به نفع او کار کرده بود به همین دلیل سریع رفت جلو و گفت: هرچی پسر خنگه.....

ولی این دفعه هم در باز نشد..... دیانا با عصبانیت به مارکوس نگاه کرد و شروع به دنبال کردن مارکوس کرد.... اما از ان طرف رودلف رو به لارا کرد و گفت: من به خاطر این که لارا دوست نداره که پسر سالاری باشه تقاضا کردم که رمز و بزارن هرچی رختر و پسر باهوشه
سپس در باز شد و لارا هم با بی اعتنایی از کنار رودلف رد شد ولی در همان لحظه رودلف گفت: من از همین بی توجهییت خوشم میاد

لارا هم از کوره در رفت و چند تا کروشیو نثارش کرد.... اما در همان لحظه که همه به سوی حفره می رفتند با صحنه ای مواجه شدند.... وای.... مجسمه ی روی حفره افتاده بود....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: شنبه 5 فروردین 1385 03:01
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد قشنگ تر از هر صبح دیگه ایی بود که مارکوس تا حالا به یاد می آورد....آخه نمی دونید که حیونکی عاشق شده بود ....همین اوضاع احوال بود که یه هو دراکو سر رسید....مارکوس تا دراکو رو دید کپ کرد ....هنوز مالفوی چیزی نگفته پا شد وایسود گفت: به جان دارکو ببخشید دراکو من از مرز مقرر خارج نشدما...
دراکو نفس زنان گفت : کی حالا از اون حرف زد زود بر وبچ جمع کن مهمون داریم ....
مارکوس مچای دستشو مالید و گفت :ای ول...دلم برای یه مهمون تنگ شده !
دراکو گفت: نه آی کیو از اون مهمونا نه !حالا پاشو اینارو جمشون کن توضیح می دم!
مارکوس پتو رو از سر بلیز کشید آخه بلیز جدیدا عادت کرده بود تا لنگ ظهر بخوابه!
بر و بچه ها که جمع شدن دراکو پیداش شد و گفت:
خیل خوب ...گوش بگیرید ببینید چی می گم...
امروز قراره خواهر کوچیکه زاغارته ولدمورت پیداش شه...برا همین میریم هاگزمید!
مثله چند تا جنتلمن با کلاس رفتار می کنیدا....آبروی من نره!
دیانا گفت:خب تو برو استقبالش دیگه به ما چه...صبح کله سحری کشوندی ما رو اینجا ...الافه بی کار!
مارکوس که منتظر این لحظه بود گفت:آره آره کاملا موافقم با دیانا!
دراکو که از فرط عصبانیت طورتش عین سوت قطار شدخ بود رو کرد به مارکوس گفت:ببند اون حلقه تو تا نبستمش!....بعد رو کرد به دیانا گفت:هی تو کجا؟
دیانا:خونه پسر شجا....
دراکو:تو مثلن خیر سرم خواهر منی ها!اینا میگفتن هیچی تو دیگه چرا...
دیانا:خیلی خب بابا ...زود تمومش می کنی بریما...اکی؟
دراکو:اکی
مارکوس:چی چی رو اکی پس ما چی ....اینجا چغندریم دیگه...برو بابا خدافظ شما..
دراکو:دو قدم دیگه بر داری به زغال تبدیلت می کنم....
دیانا:بیا بریم دیگه به خاطر من.
مارکوس:فقط به خاطر تو.....
خلاصه دست جمعی پا شدن دنبال دراکو به طرف هاگزمید ...قهوه خونه سه دسته جارو!
نشستن دور میز و منتظر نشستن....
یه ربع نیم ساعت یه ساعت....نیمد که نیمد....
مارکوس:اه....بابا جمع کنید بریم ...ما رو مسخره کرده....مگه کیه این قدر هم خودشو تحویل می گیره!
دیانا:اون از برادرش که سال به سال سایشم نمی بینیم اینم از خودش...خانوادگی دست همه رو تو حنا می زارن....!
مارکوس:اصلا می دونید چیه فقط دلم می خواد اینجا بود خودم...
-خودم چی آقای فیلینت؟
ملت برگشتنو کیو دیدن سامانتا ولدمورت
مارکوس که حسابی سه کرده بود آب دماغشو نه ببخشید آب دهنشو غورت داد و گفت:خودم همه جای هاگزمیدو نشونتون می دادم جیگر!
دراکو که هر کی از راه می رسید کاری جز خوش آمد گویی و پاچه خواری نداشت(آخه اون موقع هنوز وزیر سحر و جادو نشده بود....) یه خوش آمد گویی گرم کردو زیر سیبیلی به سامانتا گفت سفارششو بکنه!
هیچی یه عالمه اون روز خوش گذشت چون همه به جیب سامانتا بستنی خوردنو پر رو بازی در آوردن که یه دفعه سامانتا قاطی کرد و گفت:...

________________________________________________

با تشکر :

سامانتا ولدمورت

سامانتا جان !
به عنوان یه تازه کار نوشتت خوبه . ولی دوستان همه توجه داشته باشن که اینجا حفره شرارته و باید نمایشنامه هاتون در رابطه با حفره باشه . لطفا دقت کنید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/5 19:09:04
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: جمعه 4 فروردین 1385 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
اون دراکو بود.... بله دراکو که رگ های صورتش زده بود بیرون ( صورت که رگ نداره ... خودش خبر نداره )
مارکوس اب دهنش را قورت داد و از دراکو احوال پرسی کرد.... دراکو عصبانی تر شد به طوری که صورتش از سرخی به سیاهی زد..... دراکو همین طور ب مارکوس نگاه کرد و بعد از چند دقیقه گفت: شنیدم با خواهر من بد صحبت کردی..... شنیدم زیاد دور و ور میپلکی... شنیدم زیاد اذیتش میکنی....
مارکوس از شدت ترس کمی خندید و گفت: خوب ... آره... ها.... نه بابا....چیز... بابا اینا چیه به تو گفتن.... حالا من خواستم کمی رابطمون با هم صمیمی تر و بهتر بشه....

دراکو کمی سرش را چرخاند و سپس گفت: می ترسم از یه حدی که نباید بگذرا بد جوری عبور کنه.....

مارکوس دیگه از حالت ترس در امد و بعد کمی خندید و گفت: نه بابا... خودم مواظبم.... فعلا بیا این رمز رو بگو که خیلی دلم هوای تالار رو کرده....

دراکو کمی با تعجب به مارکوس نگاه کرد و سپس گفت: هرچی دختره خنگه....
مارکوس با تعجب به دراکو نگاه کرد و گفت: چی شد... چطور در باز شد... این که توش پسر داشت....
دراکو کمی خندید و گفت: همین دیگه تو مایع ننگ پسرایی... اخه مگه من میذارم رمز به همین حالت بمونه....
سپس هر دو وارد تالار شدند... ولی در راه دراکو رو به مارکوس کرد و گفت: برو همه ی بچه های حفررو جمع کن تا بریم یه خشانتی خالی کنیم..... راستی مواظب باش وقتی میری دنبال دیانا از مرز مقرر خارج نشی....

مارکوس با خوشحالی حرف دراکو را تایید کرد و سپس با عجله شروع به حرکت کرد.....
اول از همه سراغ دیانا را گرفت..... از هرکسی می پرسید نمی دانستند... ولی در اخر از یکی از دختر ها پرسید که در جواب به او گفت: اگه سریع بری بهش میرسی ... اخه داره می ره طرف خوابگاه.....

مارکوس هم بدون این که صبر کند به سوی خوابگاه رفت و در راه دیانا را دید.... دیانا از دیدن او تعجب کرد و گفت: به به.... چطور شد تونستی بگی هرچی پسره خنگه...
مارکوس کمی خندید و سپس گفت : دیانای عزیز بی خیال شو.... بیا باید بریم حفره...( من خودم مونم این چه جمله ای )

دیانا عصبانی شد و گفت: اگه یه بار دیگه به من بگی عزیز همین جا چوب دستیمو می کنم تو حلقت....
مارکوس به خودش اومد و گفت: خوب باشه عزیزم ..... حالا میای بریم حفره....
درانا هم از سر ناچاری با او شروع به حرکت کرد....
مارکوس هم که تا گرم صحبت با دیانا شد دیگر بقیه را فراموش کرد و به دنبال ان ها نرفت....

در راه مارکوس همش در مورد خودش و دیانا با او حرف میزد.....

_______________________________________________________________________________________________________________________

احساس می کنم که کسی تو حفره پست نمی زنه..... راستی دیانا من به ناچار پست پانسی رو ادامه دادم که باعث شد تو یک دفعه بیای تو حفره...... پ من بی تقصیرم چون دیگه نمی تونستم که تورو یک دفعه از جمع ببرم چون پانسی تو رو اورده بود....

مارکوس جان !
قبلا بهت گفتم بازم میگم . ببین باید سعی کنی که دیالگوهایی که استفاده مکینی در رابطه با حفره باشه .
ببینین الان شما اصلا راجع به حفره حرف نزدید و فقط داستانی رو نوشتید که کوچکترین تاثیری در موضوع نداره .
شما باید سعی کنی که تمام دیالوگ ها ، فضا سازی و طنزی که میخوای به کار ببری در رابطه با موضوع اصلی تاپیک باشه . وقتی که این کار رو انجام بدی ناخداگاه این فضا هم تبدیل به همون فضایی میشه که مورد نظر من و مناسب این تاپیکه !
اما متاسفانه اشکالی که در پستهای شما دیده میشه اینه که کاملا برعکس عمل میکنید . یعنی شما تمام مدت در مورد مسائل حاشیه ای مینویسید که تقریبا برای خواننده جذابیتی نداره و فقط آخرش برای پایبند بودن به سیر داستان نامی از حفره میبرید که نباید اینجوری باشه .
وقتی که شما این کار رو میکنید ناخدا گاه فضای داستان تغییر میکنه و آدم از فضای داستان خارج میشه که این کاملا غلطه . سعی کن از این به بعد این موضوع رو رعایت کنی !
موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/5 19:02:29
عضو اتحاد اسلایترین