جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1385 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو تنها/دراکو غمگین/دراکو بیکس/دراکو پولدار معتاد معتاد پولدار پولدار....خلاصه دراکو در کمال تعجب دید که دوستاش در عرض یه سوت پشتشو خالی کردن!
حالا اون مونده بود و گوئی هزاران تکه و ذهنی مشوش...ذهنش
به شدت کار میکرد/ اگه نمیتونست یه گوی دیگه مثل اینکه شکست پیدا کنه چه بلائی سرش میومد؟ لرد همیشه غیر قابل پیش بینی بود!
از این فکر بدنش به لرزه افتاد ولی سریع خودشو جمع و جور کرد وباخودش گفت:
من باید روحیمو حفظ کنم با این فکرا که صد در صد بجائی
نخواهم رسید پس باید فکرمو روی پیدا کردن یه گوی دیگه متمرکز

کنم...خیلی جاها بنظرش رسید که شاید اونها بتونن براش اون
گوی را پیدا کنن همه اشنایان پدرش را از نظر گذراند ولی جرات نمیکرد بره و از اونها بخواد که کمکش کنند چون اگه باد این خبرو بگوش لرد میرسوند حسابش با کرام الکاتبین(مرلین) بود و طبیعتا باید به ملکوت سفلی میپیوست!

...شترق....

دراکو که سخت تو فکر بود با این صدا شونصد متر از جا پرید و در

حالی که نفساش بشماره افتاده بود و دستش روی قلبش بود به

شخص نقاب پوشی نگاه کرد که روبروش ایستاده بود....یک لحظه از ذهنش گذشت که نکنه لرد باشه با این فکر با حالت معصومانه ای به نشانه احترام روی زمین زانو زد...میخواست

تقاضای عفو کنه ولی زبونش بند اومده بود...
دالاهوف دستشو روی شونه دراکو گذاشت و گفت:پاشو پسر اینکارا یعنی چی؟!
دراکو تا دالاهوفو دید نفسی از روی راحتی کشید و گفت:توئی انتونین!فکر کردم لرد سیاهه!...راستی تو اینجا چکار میکنی؟
_بابا مگه یادت نیست برای مهمونی دعوتم کرده بودی...یه کاری برام پیش اومد که نتونستم زودتر بیام بنابراین خودمو غیب و طاهر کردم در هر صورت ببخشید که ترسوندمت!
_خواهش میکنم/راستش مهمونی کنسل شد الان در واقع باید عزا پارتی بگیریم!
_چرا؟
_چون گوی لرد اینجا بود و ایگور سهوا شکستش بابام هم منو مامور و یا در واقع مجبور کرده که یه گوی عینا مثل این پیدا کنم...
دالاهوف کمی فکر کرد و بعد گفت من سه تا راه بذهنم رسید:
اولیش اینه که با طلسم جمع اوری گوی را درست کنی...
_امتحان کردم نشد فکر کنم چون جزو وسایل لرد بوده طلسمای خاصی روش اجرا شده که مانع جمع اوری شدند...
_دومیش اینه که بوسیله دوستای زیادی که پدرت داره یه گوی جور کنی...
_نمیشه/چون اگه یکیشون عمدا یا سهوا این خبرو به گوش لرد برسونن دیگه...خودت میدونی چی میشی...
_پس فقط یه راه برات مونده اونم اینکه معجون مرکب پیچیده ای را بخوری که بتونه تو رو بشکل یکی از دوستای هرمیون دربیاره و بتونی به این وسیله از اون بپرسی چطوری میشه این گوی را درست کرد چون اون با اطلاعات زیادی که داری صد در صد میتونه کمکت کنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1385/12/19 2:15:24
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1385/12/19 2:21:45
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1385/12/19 2:24:35
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سيبل بالاخره در لحظات آخر تصميم گرفت گوي رو بده. با حالتي كه انگار داشت روحشو به ديوانه ساز ها تسليم مي كرد اون رو داد به دست بلا.

در اتاق دراكو باز شد و لوسيوس مالفوي كه گوش ايگور رو گرفته بود اومد تو!
- كي زد گويي رو شكست!؟

همه هاج و واج به ايگور نگاه كردن كه از خجالت و درد همرنگ لوسيوس بود.

- تتت تقصير من چيه خب!؟ بابات عصباني شد و تهديدم كرد كه مي برتم پيش لرد!!

در همون لحظه هم يه اردنگي از لوسيوس دريافت كرد و روي تخت دراكو افتاد.

- خوب گوش كنين بهتون چي ميگم! لرد سياه اين گويي رو مي خواد! اصلا هم براش مهم نيست چجوري در نتيجه...دراكو تو بايد بري و يكي ديگه براش بياري!

دراكو كه تا اون لحظه حرفي نزده بود نزديك بود بيهوش بشه!

- ولي من از كجا بيارم
- مشكل خودته...وقتي انقدر بزرگ شدي كه جرات كني وسايل لرد رو خراب كني پس پيدا هم مي توني بكني!
- ولي پدر من كه هنوز بچم!
- اين تصميم لرد سياه بود! ميدوني كه...اون همه چيو مي دونه! وقتي كه من نمي دونم از كجا و به عهده ي خواننده گانه..اهم...فهميد كه گويي رو شيكوندي گفت خودتم پيداش كني! زياد هم وقت نداري!

و با همون لبخند شيطاني از اتاق بيرون رفت!

دراكو در كمال نااميدي ياد دوستاش افتاد و براي تقاضاي كمك به پشت سرش نگاه كرد...ولي هيچكس نبود!



مد روز: اين پست فقط جهت پيشبرد داستان بود و هيچ ارزشي طنزي فرهنگي هنري نداره!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 16:39:36
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور داشت زیر لب به شانس بد خود لعنت میفرستاد که با چیزی برخورد کرد.وقتی سرش را بالا گرفت چشم در چشم لوسیوس مالفوی قرار گرفت!
ایگور به تته پته افتاد و گفت:سلام جناب مالفوی.حالتون چطوره؟

لوسیوس مالفی هم در حالی که با تعجب به ایگور نگاه میکرد گفت:سلام ایگور.تو اینجا چیکار میکنی؟
ایگور کمی تکان خورد و گفت:راستش...چیزه...درواقع دراکو ما رو دعوت کرده بود که بیایم و کمی با هم باشیم.
لوسیوس در حالی که عصایش را به میز عسلی کنار دیوار تکیه میداد گفت:شما رو؟یعنی کی ها رو دعوت کرده؟
ایگور خوشحال از اینکه توانسته بود سر صحبت را با لوسیوس باز کند گفت:من و چندتا از بچه های اسلیترین دیگه.تقریبا بیشتر بچه ها هستن.
لوسیوس با حواس پرتی سری تکان داد از کشوی میز عسلی کوچک قلم پر و کاغذی در آرود و چند خط را بر روی آن نوشت.بعد با دقت کاغذ را تا کرد و درون ردایش گذاشت.میخواست از کنار ایگور رد شود و بهداخل اتاق برود که ایگور در حالی که رنگش به شدت پریده بود گفت:نه جناب مالفوی.از اینوری نرین!راستش دراکو گفت یه کار خیلی مهم باهاتون داره.ازم خواست هر وقت شما اومدین خبرتون کنم که برین توی کتابخونه.
لوسیوس چانه اش را خاراند و گفت:مگه اونجا چه خبره؟تازه من الان فرصت ندارم.باید برم جایی.شب که برگشتم میرم ببینم چی میگه.
و راه افتاد که به طرف در برود و ایگور دیوانه وار فکر میکرد تا راهی برای دور کردن پدر دراکو از آن محل پیدا کند.
در آن طرف اعضای اسلیترین مشغول سر و کله زدن با سیبل بودند.سیبل به هیچ وجه قبول نمیکرد که گوی بلورینش را در اختیار آنها قرار دهد.
دراکو: سیبل.جون من ادا در نیار.قول میدم خودم برات یه عالمه گوی بلورین بخرم.فقط اینو بهم قرض بده.
سیبل: نه خیرم.فکر کردین من میذارم گوی بلورینم رو داغون کنین؟امکان نداره.هرگز!!
بلا که چیزی به فوران عصبانیتش نمانده بود گفت:خیلی خوب.حداقل گوی بلورین اضافیت رو بده.اون که اشکالی نداره.
سیبل داشت روی پیشنهاد بلا فکر میکرد که ناگهان دراکو با صدای وحشت زده گفت:گوش بچه ها.صدای پدرم و ایگور داره نزدیک میشه!
و همه در حالی که به شدت نگران بودند به سیبل نگاه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1385/12/12 13:55:11
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
تعطیلات تابستانی (اسلیترین)
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 03:48
نمایش جزئیات
آفلاین
از آنجایی که دانش آموزان اسلیترین در طی سه ماه تعطیلات تابستانی بیکار ننشسته واز انواع شرارتها و ماگل آزاریهای خاص خود دست بر نمیدارند این تاپیک درباره تعطیلات تابستانی اسلیترینیها خواهد بود.(خواهشا عشق و عاشقی و عقد و عروسی راه نندازین).لطفا از این پست الگو نگیرید و کوتاه بنویسید..
------------------------------------------------------------------
گرمای اوایل تابستان نارسیسا را بشدت کلافه کرده بود.حتی طلسم خنک کننده هم دیگر کارساز نبود.سروصدایی که دراکو و دوستانش در طبقه دوم کاخ مالفویها ایجاد کرده بودند سردرد وحشتناک نارسیسا را شدت میبخشید...

طبقه دوم:
دراکو مالفوی طبق روال هر روز عده ای از دوستان اسلیترینیش را دعوت کرده و با غرورمشغول نشان دادن اشیای قدیمی و باارزش خاندان مالفوی به آنهاست.
-اوه...ایگور..به اون دست نزن.حتی نمیتونی فکرشم بکنی که اون گوی بلورین چقدر ارزش داره.ضمنا اون امانته.
ایگور فورا دستش را عقب کشید.
شیطنت خاصی که در صدای دراکو موج میزدکنجکاوی دوستانش را برانگیخت.
بلیز حریصانه به گوی نگاه کرد.
-واقعا قشنگه...گفتی امانته؟صاحبش کیه؟
دراکواز اینکه موفق شده بود توجه همه را جلب کند کاملا خوشحال و راضی به نظر میرسید.
-خوب.اینو نمیتونم بگم.کاملا سریه.
تاثیر جمله آخر در صورت تک تک حاضرین دیده میشد.
بلاتریکس بلیز را کنار زد تا بهتر گوی راببیند:دراکو ما دوستان تو هستیم.علاوه بر این همه ما از خانواده های اصیل هستیم.میتونی به ما اعتماد کنی.
کاملا مشخص بود که بیتابی دراکو برای گفتن موضوع کمتر از شوق بلاو دیگران برای شنیدن آن نیست.
-خوب..میگم.بیایین جلوتر.نباید کسی بشنوه.مخصوصا این جنهای پست وکثیف.این جام متعلق به ....لرد سیاهه.
-اسلیترینیها با شنیدن کلمه لرد سیاه بی اختیار به عقب رفتند و با نگرانی به اطراف نگاه کردند.
- همونطور که گفتم صاحبش لرد سیاهه.لرد خودشون این گوی رو به پدرم دادن که ازش محافظت کنه.
ایگور قادر نبود نگاه خیره خود را از جام بگیرد.
-این گوی به چه دردی میخوره؟
-خوب راستش منم درست نمیدونم.ولی میدونم خیلی مهمه.نمیتونم فکرشو بکنم که چه بلایی به سرم میاد اگه پدرم بفهمه که من اومدم اینجا.
درست در همین لحظه صدای لوسیوس مالفوی به گوش رسید.
-نارسیسا...من برگشتم.ولی فورا باید برگردم ..فقط برای بردن امانتی اومدم.دراکو کجاست؟
دراکو به سرعت به دوستانش اشاره کرد که قبل از سررسیدن پدرش جایی برای مخفی شدن پیدا کنند.
بلا فورا به پشت پرده های ضخیم پنجره پرید.
بلیز به سختی خود را در کمد کوچکی جا داد و در را بست.
سیبل تریلانی با خواهش و التماس گوی پیشگوییش را راضی کرد که اجازه دهد چند دقیقه ای با طلسم کوچک کننده در آن مخفی شود.
ایگور کارکاروف علیرغم تلاشش جایی را برای پنهان شدن پیدا نکردتا اینکه ناگهان چشمش به میزی افتاد که گوی روی آن قرار داشت....
به سرعت به طرف میز رفت ولی....
عجله و دستپاچگی ایگور باعث شد او کنترل خود را از دست داده و پس از برخورد با دراکو روی میز سقوط کند.
گوی بلورین درمقابل چشمان وحشت زده دراکو به هوا بلند شد.دراکو در کمال نا امیدی برای گرفتنش تلاش کرد ولی بیفایده بود.گوی درست درکنار پنجره روی زمین افتاد و هزاران تکه شد.
صدای پای لوسیوس مالفوی نزدیک و نزدیکتر میشد.
دراکو درحالیکه با ناباوری به تکه های گوی خیره شده بود وبه سختی قادر به حرف زدن بود ایگور را بطرف در سالن هل داد.
-تو ...تو فورا برو و هر طور میتونی پدرمو سرگرم کن که اینجا نیاد.ما باید فکری برای حل این مشکل بکنیم.
ایگور از اتاق خارج شد.
سیبل تریلانی درحالیکه به سختی از گوی پیشگوییش خارج میشد:چی شد؟خطر برطرف شد؟من اینو میدونستم.چشم درونم داشت همینو بهم میگفت..
-پس بهتره برای چشم درونت یه عینک درون بخری..چون ما توی دردسر افتادیم و به گوی تو احتیاج داریم سیبل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1385/12/12 3:58:56
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/2/24 22:24:07
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/22 23:49:42
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:10:52
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده