- اصلا چه دليلي وجود داره كه تو يه دفعه به سرت بزنه مرگخوار بشي؟ نكنه از جانب محفل احساس خطر ميكني؟ ... به خاطر اين قتل؟
اوريك آب دهانش را قورت داد و كمي سر جايش جابجا شد و گفت: نه ارباب، هيچ كدوم از محفلي ها اطلاع ندارن كه من اون فرد رو كشتم، و حتي نميدونن كه من الان اينجام، از اونجايي كه از ديد محفل من يه جادوگر بي طرفم، گفتم شايد بتونم به عنوان جاسوس شما، واردشون بشم...
ولدمورت لحظه اي به اوخيره شد و در يك حركت ناگهاني چوبدستي اش را زير گلويش گرفت و گفت: تو ميخواي جاسوسي كني؟!
چيزي نمانده بود كنترل ذهنش را از دست بدهد و كارش تمام بشود. اما لرد ولدمورت چوبدستي را كنار كشيد و از اتاق بيرون رفت و اوريك و مار را تنها گذاشت.
صداي لرد در فضا پيچيد: فردا اوريك! فردا!
اوريك با ترس و لرز به نجيني كه فيس فيس كنان به او نزديك ميشد خيره شد.
نمي دانست در آن موقعيت بايد چه كاري انجام بدهد. فرار كند؟ به جنگل برود؟ در دژ جايي براي او فراهم ميكنند؟
نجيني دور پاي او مي لغزيد و به حالت تهديد آميزي فس فس ميكرد.
از جايش تكان نخورد و اجازه داد آن مار هر كاري بخواهد انجام بدهد.
چشمان مار براي لحظه اي درخشيد و به سمت يك در كوچك در گوشه تالار به راه افتاد.
اوريك نيز كه متوجه منظور مار شده بود پشت سرش روان شد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] کوچه ناکترن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

جزئیات کاربر

دوست عزیز خاطره رو که نمیشه توی جیب گذاشت چرا سوتی دادی.
______________________________________________________
ولدمورت خاطره را درون قدح اندیشه فرو کرد و گفت:
_اول تو برو تو.
اوریک در حالی که سعی می کرد اصلا به رویش نیاورد که ترسیده است سرش را وارد قدح کرد و ناگهان حس کرد پایش از زمین اتاق جدا شد.چندی بعد ولدمورت نیز وارد خاطره شد و هر دو با هم خاطره را از نظر گذراندند.اوریک خودش نیز باورش شده بود که همچین کاری کرده است.او نمی توانست بفهمد که آیا ولدمورت فهمیده است این خاطره دوغین است و اوریک چنین کاری نکرده است....اگر می فهمید بدترین ها در انتظار اوریک بود.آن دو باهم از خاطره خارج شدند و در دفتر ولدمورت بر روی فرش قدیمی ظاهر شدند.اوریک کمی از ولدمورت فاصله گرفت و تظاهر کرد در حال قدم زدن در درون اتاق است.ولدمورت بار دیگر بر روی صندلی نشست و گفت:
_آفرین اوریک از شجاعتت خوشم اومد....آفرین.
اوریک در دل بسیار خوشحال بود که این چنین ولدمورت را فریب داده است.با با لبی خندان به ولدمورت نزدیک شد و گفت:
_ارباب منو عضو گروهش می کنه؟
ولدمورت با صدای خشنی گفت:
_آره اوریک......آره....ارباب به تو لطف می کنه و می زاره عضو مرگخوار ها بشی.
اوریک به سرعت به میز نزدیک شد و آستینش را بالا زد و گفت:
_ارباب پس داغ را بزنید.
ولدمورت رویش را به سمت اوریک کرد و گفت:
_فعلا نه.....فردا بیا ....ارباب الان خسته ست.
اوریک تعظیم بلند بالایی کرد و گفت:
_چشم....هر چی شما بگید ارباب...من فردا میام...
اوریک از در خارج نشده بود که ولدمورت با صدای نسبتا بلندی گفت:
_اوریک.....من باید از بابت تو خیالم راحت بشه و مطمئن بشم که کسی تو رو تعغیب نکرده و یا عضو گروه دیگه ی نباشه.
اوریک ترس تمام وجودش را فرا گرفت و بار دیگر ذهنش را با تمام قوای درونش چفت کرد تا ولدمورت نتواند ذهنش را بخواند.اریک با صدای آهسته ی گفت:
_ارباب من می تونم برم....
ولدمورت به مارش ناجینی نگاهی انداخت و رو به اوریک کرد.....
______________________________________________________
ولدمورت خاطره را درون قدح اندیشه فرو کرد و گفت:
_اول تو برو تو.
اوریک در حالی که سعی می کرد اصلا به رویش نیاورد که ترسیده است سرش را وارد قدح کرد و ناگهان حس کرد پایش از زمین اتاق جدا شد.چندی بعد ولدمورت نیز وارد خاطره شد و هر دو با هم خاطره را از نظر گذراندند.اوریک خودش نیز باورش شده بود که همچین کاری کرده است.او نمی توانست بفهمد که آیا ولدمورت فهمیده است این خاطره دوغین است و اوریک چنین کاری نکرده است....اگر می فهمید بدترین ها در انتظار اوریک بود.آن دو باهم از خاطره خارج شدند و در دفتر ولدمورت بر روی فرش قدیمی ظاهر شدند.اوریک کمی از ولدمورت فاصله گرفت و تظاهر کرد در حال قدم زدن در درون اتاق است.ولدمورت بار دیگر بر روی صندلی نشست و گفت:
_آفرین اوریک از شجاعتت خوشم اومد....آفرین.
اوریک در دل بسیار خوشحال بود که این چنین ولدمورت را فریب داده است.با با لبی خندان به ولدمورت نزدیک شد و گفت:
_ارباب منو عضو گروهش می کنه؟
ولدمورت با صدای خشنی گفت:
_آره اوریک......آره....ارباب به تو لطف می کنه و می زاره عضو مرگخوار ها بشی.
اوریک به سرعت به میز نزدیک شد و آستینش را بالا زد و گفت:
_ارباب پس داغ را بزنید.
ولدمورت رویش را به سمت اوریک کرد و گفت:
_فعلا نه.....فردا بیا ....ارباب الان خسته ست.
اوریک تعظیم بلند بالایی کرد و گفت:
_چشم....هر چی شما بگید ارباب...من فردا میام...
اوریک از در خارج نشده بود که ولدمورت با صدای نسبتا بلندی گفت:
_اوریک.....من باید از بابت تو خیالم راحت بشه و مطمئن بشم که کسی تو رو تعغیب نکرده و یا عضو گروه دیگه ی نباشه.
اوریک ترس تمام وجودش را فرا گرفت و بار دیگر ذهنش را با تمام قوای درونش چفت کرد تا ولدمورت نتواند ذهنش را بخواند.اریک با صدای آهسته ی گفت:
_ارباب من می تونم برم....
ولدمورت به مارش ناجینی نگاهی انداخت و رو به اوریک کرد.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/03
آخرین ورود: چهارشنبه 31 مرداد 1386 22:39
از: میدان گریملود شماره ی 12
پستها:
290

اوريك با قدم هايي استوار كه صدايش در آن سكوت وحشتناك داخل قلعه منعكس مي شد به داخل عمارت وارد شد.جايي سرد و مخوف كه تن هر انساني را به لرزه مي انداخت.اتاقي تاريك با سقف بلند كه هيچ پنجره اي در آن ديده نمي شد و تنها منبع نور آن را چهار شمع ، كه هر يك در گوشه اي از آن اتاق نصب شده بود تشكيل مي داد.چند متر جلوتر صندلي بلندي كه پشتش به اوريك بود و صداي نفس هاي مخوف ترين جادوگر قرن كه بر روي آن نشسته بود به وضوح به گوش مي رسيد. مار بزرگي كه اوريك اسم آن مار را مي دانست در اطرف صندلي مي خزيد و با حالت تهديد كننده اي رو به اوريك فيش فيش مي كرد.
صداي خشن و ناهنجاري از پشت صندلي به گوش رسيد كه اوريك را از جا پراند:
اوريك چطوري دوست قديمي چي باعث شده كه به خودت اجازه بدي وارد قلمروي من بشي؟
اوريك در حالي كه از شدت ترس صورتش سفيد شده بود تته پته كنان گفت:
ار..با..ب.من مي ..خوام...به...شما..بپيوندم.
چند لحظه كه به نظر اوريك چند سال مي آمد همه جا را سكوت فراگرفت.ناگهان صندلي چرخيد و لرد ولدمورت خود را نمايان ساخت.پوست سفيد رنگش از هميشه وحشتناك تر بود.چشمان سرخ و شيطاني اش كه مستقيم به اوريك خيره شده بود و نفس هايي پياپي كه از راه بيني بسيار كوچكش كه همانند دو سوراخ بالاي دهانش بود ترس هر جانداري را برمي انگيخت.
حتي مارش-نجيني-نيز در آن لحظه ايستاده بود و با حالتي كه گويي مي ترسيد به اربابش خيره شده بود.پس از گذشت چند دقيقه بالاخره لرد ولدمورت لب گشود و گفت:
اوريك چفت كننده ي خوبي شدي.تا اونجا كه يادمه هيچ وقت اين قدر خوب چفت نمي شدي.
از صندلي اش بلند شد و با گام هايي استوار شروع به قدم زدن كرد و ادامه داد:
و اما در مورد درخواستت.من خيلي خوشحالم كه عضو قدرتمندي مثل تو مي خواد به ما بپيونده.ولي آيا تضميني هست كه ثابت كنه تو مي خواي به من خدمت كني؟
اوريك كه مدام سعي مي كرد لحنش شجاعانه باشد پاسخ داد:
بله ارباب.من من يكي از وفادار ترين اعضاي محفل رو كشتم.
و خاطره ي ساختگي اش را كه در درون بطري جاي گرفته بود و ماهرانه توسط آلبوس دامبلدور درست شده بود را به طرف ولدمورت گرفت.
..............................................................
اريك عزيز من سوتي ندادم فقط يادم رفته بود بنويسم كه خاطره توي يك بطري بوده.كه حالا درستش كردم.همين
صداي خشن و ناهنجاري از پشت صندلي به گوش رسيد كه اوريك را از جا پراند:
اوريك چطوري دوست قديمي چي باعث شده كه به خودت اجازه بدي وارد قلمروي من بشي؟
اوريك در حالي كه از شدت ترس صورتش سفيد شده بود تته پته كنان گفت:
ار..با..ب.من مي ..خوام...به...شما..بپيوندم.
چند لحظه كه به نظر اوريك چند سال مي آمد همه جا را سكوت فراگرفت.ناگهان صندلي چرخيد و لرد ولدمورت خود را نمايان ساخت.پوست سفيد رنگش از هميشه وحشتناك تر بود.چشمان سرخ و شيطاني اش كه مستقيم به اوريك خيره شده بود و نفس هايي پياپي كه از راه بيني بسيار كوچكش كه همانند دو سوراخ بالاي دهانش بود ترس هر جانداري را برمي انگيخت.
حتي مارش-نجيني-نيز در آن لحظه ايستاده بود و با حالتي كه گويي مي ترسيد به اربابش خيره شده بود.پس از گذشت چند دقيقه بالاخره لرد ولدمورت لب گشود و گفت:
اوريك چفت كننده ي خوبي شدي.تا اونجا كه يادمه هيچ وقت اين قدر خوب چفت نمي شدي.
از صندلي اش بلند شد و با گام هايي استوار شروع به قدم زدن كرد و ادامه داد:
و اما در مورد درخواستت.من خيلي خوشحالم كه عضو قدرتمندي مثل تو مي خواد به ما بپيونده.ولي آيا تضميني هست كه ثابت كنه تو مي خواي به من خدمت كني؟
اوريك كه مدام سعي مي كرد لحنش شجاعانه باشد پاسخ داد:
بله ارباب.من من يكي از وفادار ترين اعضاي محفل رو كشتم.
و خاطره ي ساختگي اش را كه در درون بطري جاي گرفته بود و ماهرانه توسط آلبوس دامبلدور درست شده بود را به طرف ولدمورت گرفت.
..............................................................
اريك عزيز من سوتي ندادم فقط يادم رفته بود بنويسم كه خاطره توي يك بطري بوده.كه حالا درستش كردم.همين
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/11/22 18:49:07
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/11/22 18:52:04
ویرایش شده توسط دارن الیور فلامل در 1385/11/22 18:52:04
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
جزئیات کاربر

اوریک که عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود داخل دژ مرگ شد.
احساس میکرد هنوز مغزش توسط سوروس تحت فشار است پس بنا بر این برای چفت شدگی به خودش فشار زیاد تری آورد.
همچنان که راه میرفت صدای قرچ و قرچ سنگ های شکسته شده در سکوت دژهمچون صدای کوبیده شدن پتکی بر روی تخته سنگی بود و این سکوت متلق از یک طرف به او آرامش و از یک طرف هراس از در خطر گرفتن جان میداد.
رطوبت خاصی که در جنگل بود در دژ هم وجود داشت و این برای کسی که همیشه در دود و دم لندن و خانه ی خاک گرفته و پر از غبار گریمولد باشد کمی غیر منتظره می بود.
اوریک همچنان که قدم زنان در دژ راه میرفت به دور و برش نگاه کرد،از هر دو طرف دیوار های دژ همچون کوهی سر بر آورده بودند که حتی نیرو های قوی جادوگری نیز قادر به شکستن این دیوار نبودند ، دژ همانند قلعه های قرون وسطی مشنگ ها ساخته شده بود ولی یک فرق اساسی با قلعه ها داشت و آن هم این بود که ، هیچ بنی بشری در این دژ زندگی نمیکرد الا مرگ خواران.
کمی بعد از اینکه از سوروس دور شد کمی ذهنش را آرام و راحت کرد و با آستینش عرق های سردی را که بر پیشانی اش نشسته بودند را پاک کرد و دستش را داخل جیبش برد تا از بودن چوبش اطمینان حاصل کند. حدود بیست دقیقه پیاده روی کرد تا اینکه دوباره به دری بسیار بزرگ تر از در قلعه رسید و با خود گفت که اینجا واقعا هزار تو می باشد...
کمی که به قلعه نزدیک شد برای بار سوم پنج مرگ خوار را دید که رداهای سیاه پوشیده بودند و انگار متوجه ورود اوریک به آنجا شدند...
اوریک نیز به جلو آمد ، انگار ترسش فروکش کرده بود و جسارت و دروغگویی در او به حداکثر رسیده بود ،پس به جلو حرکت کرد..
بعد از اینکه به مرگ خواران رسیدند ، یکی از مرگ خواران به جلوی اوریک آمد و گفت : جناب سوروس اسنیپ به ما خبر دادند که شما از طرف لرد سیاه دعوت شده اید ، ما نیز به دستور آقای اسنیپ عمل خواهیم کرد ، فقط باید شما چوبتان را تحویل بدهید.
اوریک که از اینجور حرف زدن آن مرگ خوار ها متعجب شده بود با کمال میل چوبش را تسیلم آنها کرد.
مرگ خواری که با اوریک حرف میزد پس از گرفتن چوب وی ادامه داد : لرد سیاه در داخل عمارت دژ هستند.
و با دست به طرف در عظیم اشاره کرد و در به طور خودکار باز شد و صدای قریج قریج ملایمی سر داد.
اوریک نفس عمیقی کشید و به دخل عمارت وارد شد...
احساس میکرد هنوز مغزش توسط سوروس تحت فشار است پس بنا بر این برای چفت شدگی به خودش فشار زیاد تری آورد.
همچنان که راه میرفت صدای قرچ و قرچ سنگ های شکسته شده در سکوت دژهمچون صدای کوبیده شدن پتکی بر روی تخته سنگی بود و این سکوت متلق از یک طرف به او آرامش و از یک طرف هراس از در خطر گرفتن جان میداد.
رطوبت خاصی که در جنگل بود در دژ هم وجود داشت و این برای کسی که همیشه در دود و دم لندن و خانه ی خاک گرفته و پر از غبار گریمولد باشد کمی غیر منتظره می بود.
اوریک همچنان که قدم زنان در دژ راه میرفت به دور و برش نگاه کرد،از هر دو طرف دیوار های دژ همچون کوهی سر بر آورده بودند که حتی نیرو های قوی جادوگری نیز قادر به شکستن این دیوار نبودند ، دژ همانند قلعه های قرون وسطی مشنگ ها ساخته شده بود ولی یک فرق اساسی با قلعه ها داشت و آن هم این بود که ، هیچ بنی بشری در این دژ زندگی نمیکرد الا مرگ خواران.
کمی بعد از اینکه از سوروس دور شد کمی ذهنش را آرام و راحت کرد و با آستینش عرق های سردی را که بر پیشانی اش نشسته بودند را پاک کرد و دستش را داخل جیبش برد تا از بودن چوبش اطمینان حاصل کند. حدود بیست دقیقه پیاده روی کرد تا اینکه دوباره به دری بسیار بزرگ تر از در قلعه رسید و با خود گفت که اینجا واقعا هزار تو می باشد...
کمی که به قلعه نزدیک شد برای بار سوم پنج مرگ خوار را دید که رداهای سیاه پوشیده بودند و انگار متوجه ورود اوریک به آنجا شدند...
اوریک نیز به جلو آمد ، انگار ترسش فروکش کرده بود و جسارت و دروغگویی در او به حداکثر رسیده بود ،پس به جلو حرکت کرد..
بعد از اینکه به مرگ خواران رسیدند ، یکی از مرگ خواران به جلوی اوریک آمد و گفت : جناب سوروس اسنیپ به ما خبر دادند که شما از طرف لرد سیاه دعوت شده اید ، ما نیز به دستور آقای اسنیپ عمل خواهیم کرد ، فقط باید شما چوبتان را تحویل بدهید.
اوریک که از اینجور حرف زدن آن مرگ خوار ها متعجب شده بود با کمال میل چوبش را تسیلم آنها کرد.
مرگ خواری که با اوریک حرف میزد پس از گرفتن چوب وی ادامه داد : لرد سیاه در داخل عمارت دژ هستند.
و با دست به طرف در عظیم اشاره کرد و در به طور خودکار باز شد و صدای قریج قریج ملایمی سر داد.
اوریک نفس عمیقی کشید و به دخل عمارت وارد شد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ذهن اوریک به شدت متلاطم شد.نمی دانست در این حالت چه باید بکند.تنها چیزی که به فکرش رسید این بود که اگر نتواند به سوال ابولهول جواب دهد می تواند بار دیگر بر گردد ولی نه....او می خواست انتقام بگیرد.بار دیگر ذهن خود را چفت کرد و به ابولهول نگاه کرد و گفت:
_بب...خشی...شید...میشه یه.....بار سوال.....رو....تکر....ار...کنی؟
ابولهول بار دیگر سوال را تکرار کرد:
بگو که او کیه که می ترسونه هر کی رو؟...... تا اسم اون میاد هی میترسن اسن مردما......بگو که اون کیه که استاد جادوگریه .......بگو که اون کیه که ارباب این ماگلاست
اوریک جواب را می دانست زیرا سوال بسیار آسان بود و هر کسی می توانست به آن جواب دهد.او لحظه ی درنگ کرد که جواب را بگوید یا خیر.ناگهان با صدای مصمم گفت:
_خوب معلومه دیگه.....لرد سیاه...
ابولهول با شنیدن این جواب به کنار رفت و اوریک توانست به داخل دژ برود.هنوز درست داخل نشده بود که صدای جلوی ورودش را گفت.صدا بسیار آشنا بود.بله اوریک صدا را شناخته بود.او کسی نبود جز سوروس اسنیپ.
اوریک به آرامی بر گشت و با صدای که سعی می کرد مادبانه باشد گفت:
_سلام سوروس تو اینجا چه غل...اینجا چی کار می کنی؟
سر تا پای اوریک را خشم فرا گرفته بود.یک مرگخوار محفلی نما را در جلوی خود می دید.او نمی دانست که چرا دامبلدور از او حمایت می کند.سوروس با صدای ملایم و همیشگی خود گفت:
_چفت شدگی رو خوب یاد گرفتی!
اوریک به زور لبخندی بر لب آورد که بیشتر شبیه شکلت در آوردن بود.اصلا نمی دانست حال باید چه بگوید.این بار با صدای مصمم تر از پیش گفت:
_ببین من می خوام عضو مرگخوارا بشم....ارباب خودشون من رو دعوت کردن...بیا منو برسون.
سوروس سری تکان داد و گفت:
_نچ...نچ...نچ..نچ..نچ واقعا که....تو می خوای بیای مرگخوار شی چرا....من که نمی تونم باور کنم....تو می خوای جاسوس محفل بشی...برای دامبلدور اطلاعات رو ببری ....آره؟
اوریک با یک حالت عصبانی گفت:
_خب ....خب....به تو ربطی نداره می خوام چه غلطی بکنم...همین چند دقیقه پیش چند تاتون بهم حمله کردین نمی خواین مرگخوارم کنین پس چرا می فرستین دنبالم ها...ها...؟
سوروس جا خورده بود و از کوره در رفتن اوریک به شدت به نفعش شده بود.سوروس با سر اشاره کرد که داخل شود ولی خودش وارد نشد.
_بب...خشی...شید...میشه یه.....بار سوال.....رو....تکر....ار...کنی؟
ابولهول بار دیگر سوال را تکرار کرد:
بگو که او کیه که می ترسونه هر کی رو؟...... تا اسم اون میاد هی میترسن اسن مردما......بگو که اون کیه که استاد جادوگریه .......بگو که اون کیه که ارباب این ماگلاست
اوریک جواب را می دانست زیرا سوال بسیار آسان بود و هر کسی می توانست به آن جواب دهد.او لحظه ی درنگ کرد که جواب را بگوید یا خیر.ناگهان با صدای مصمم گفت:
_خوب معلومه دیگه.....لرد سیاه...
ابولهول با شنیدن این جواب به کنار رفت و اوریک توانست به داخل دژ برود.هنوز درست داخل نشده بود که صدای جلوی ورودش را گفت.صدا بسیار آشنا بود.بله اوریک صدا را شناخته بود.او کسی نبود جز سوروس اسنیپ.
اوریک به آرامی بر گشت و با صدای که سعی می کرد مادبانه باشد گفت:
_سلام سوروس تو اینجا چه غل...اینجا چی کار می کنی؟
سر تا پای اوریک را خشم فرا گرفته بود.یک مرگخوار محفلی نما را در جلوی خود می دید.او نمی دانست که چرا دامبلدور از او حمایت می کند.سوروس با صدای ملایم و همیشگی خود گفت:
_چفت شدگی رو خوب یاد گرفتی!
اوریک به زور لبخندی بر لب آورد که بیشتر شبیه شکلت در آوردن بود.اصلا نمی دانست حال باید چه بگوید.این بار با صدای مصمم تر از پیش گفت:
_ببین من می خوام عضو مرگخوارا بشم....ارباب خودشون من رو دعوت کردن...بیا منو برسون.
سوروس سری تکان داد و گفت:
_نچ...نچ...نچ..نچ..نچ واقعا که....تو می خوای بیای مرگخوار شی چرا....من که نمی تونم باور کنم....تو می خوای جاسوس محفل بشی...برای دامبلدور اطلاعات رو ببری ....آره؟
اوریک با یک حالت عصبانی گفت:
_خب ....خب....به تو ربطی نداره می خوام چه غلطی بکنم...همین چند دقیقه پیش چند تاتون بهم حمله کردین نمی خواین مرگخوارم کنین پس چرا می فرستین دنبالم ها...ها...؟
سوروس جا خورده بود و از کوره در رفتن اوریک به شدت به نفعش شده بود.سوروس با سر اشاره کرد که داخل شود ولی خودش وارد نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
جزئیات کاربر

خوب دوستان من همون توبیاس اسنیپ هستم....
___________
اوریک با حالتی خشمگین در حالی که به آن سه مرگ خوار نگاه میکرد ، با قدرت تفی روی زمین انداخت ، سپس با یک ورد آنها را طناب پیچ کرد و در گوشه ای از تاریکی درختان سر به فلک کشیده پنهان کرد.
یقه خود را مرتب کرد و سعی بر این داشت تا بتواند آرامش خود را حفظ کند ، عرقش را پاک کرد و دوباره به راه افتاد.
سعی کرد آپارات کند و کمی جلوتر و در حوالی در دژ ظاهر شود ، مقدمات آپارات را آماده کرد ولی نتوانست و متوجه شد که دژ همانند هاگوارتز طلسم های مختلفی دارد که یکیش مقابله با آپارات است.
پس بناچار دوباره در جنگل مخوف حرکت کرد...
در اطرافش متوجه حرکت هایی میشد که متوجه نمیشد متعلق به کدام جسم است!
با دیدن سایه ها حرکتش را تند تر میکرد و در پنج دقیقه آخر تقریبا میدوید...!
بعد از نیم ساعت پیاده روی پر از ترس خوشبختانه هیچ مرگخوار یا محافظی را ندید که در حال پرسه زدن باشند و حالا تقریبا به نزدیکی در دژ مرگ رسیده بود که ناگهان سه مرگ خوار سر رسیدند لی انگار تازه کار تر بودند و از صورتشان میشد ترس را خواند!
اوریک نفس عمیقی کشید و به طرف محافظ ها رفت و به آنها گفت: سلام دوستان .
کمی نفس عمیق کشید ، اعتماد به نفسش را حفظ کرد و ادامه داد : من بنا به درخواست شخصی لرد سیاه اینجا حاضر شدم تا بیام و به عنوان مرگ خوار به ایشان کمک کنم...
مرگ خواران کمی صبر کردند و بعد با هم پچ پچ کردند ، بعد از مدتی که به نظر اوریک چند ساعت شد یکی از محافظان گفت: باشه میتونی بری. ولی مواظب خودت باش و سر از پا خطا نکی .... حالا میتونی بری.
اوریک نفس عمیقی کشید و عرق های روی صورتش را با دستمالی که از شدت رطوبت داخل جنگل خیس شده بود پاک کرد.
به طرف در دژ رفت که همچون کوهی در جلوی او بود.
دویصت متر جلوتر تقریبا جلوی در دژ ناگهان موجودی تقریبا عظیم الجثه جلوی وی پرید.
اوریک تشخیص داد که او یک ابوالهول است!
_______________
حالا اگه میتونین معما طرح کنین
( از نوع جادوگریش ! )
___________
اوریک با حالتی خشمگین در حالی که به آن سه مرگ خوار نگاه میکرد ، با قدرت تفی روی زمین انداخت ، سپس با یک ورد آنها را طناب پیچ کرد و در گوشه ای از تاریکی درختان سر به فلک کشیده پنهان کرد.
یقه خود را مرتب کرد و سعی بر این داشت تا بتواند آرامش خود را حفظ کند ، عرقش را پاک کرد و دوباره به راه افتاد.
سعی کرد آپارات کند و کمی جلوتر و در حوالی در دژ ظاهر شود ، مقدمات آپارات را آماده کرد ولی نتوانست و متوجه شد که دژ همانند هاگوارتز طلسم های مختلفی دارد که یکیش مقابله با آپارات است.
پس بناچار دوباره در جنگل مخوف حرکت کرد...
در اطرافش متوجه حرکت هایی میشد که متوجه نمیشد متعلق به کدام جسم است!
با دیدن سایه ها حرکتش را تند تر میکرد و در پنج دقیقه آخر تقریبا میدوید...!
بعد از نیم ساعت پیاده روی پر از ترس خوشبختانه هیچ مرگخوار یا محافظی را ندید که در حال پرسه زدن باشند و حالا تقریبا به نزدیکی در دژ مرگ رسیده بود که ناگهان سه مرگ خوار سر رسیدند لی انگار تازه کار تر بودند و از صورتشان میشد ترس را خواند!
اوریک نفس عمیقی کشید و به طرف محافظ ها رفت و به آنها گفت: سلام دوستان .
کمی نفس عمیق کشید ، اعتماد به نفسش را حفظ کرد و ادامه داد : من بنا به درخواست شخصی لرد سیاه اینجا حاضر شدم تا بیام و به عنوان مرگ خوار به ایشان کمک کنم...
مرگ خواران کمی صبر کردند و بعد با هم پچ پچ کردند ، بعد از مدتی که به نظر اوریک چند ساعت شد یکی از محافظان گفت: باشه میتونی بری. ولی مواظب خودت باش و سر از پا خطا نکی .... حالا میتونی بری.
اوریک نفس عمیقی کشید و عرق های روی صورتش را با دستمالی که از شدت رطوبت داخل جنگل خیس شده بود پاک کرد.
به طرف در دژ رفت که همچون کوهی در جلوی او بود.
دویصت متر جلوتر تقریبا جلوی در دژ ناگهان موجودی تقریبا عظیم الجثه جلوی وی پرید.
اوریک تشخیص داد که او یک ابوالهول است!
_______________
حالا اگه میتونین معما طرح کنین
( از نوع جادوگریش ! )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

دو هفته از آن ماجرا گذشت. اوريك تحت نظارت شخص دامبلدور چفت شدگي را به طور كامل فراگرفت و حتى برخى اطلاعات محرمانه نيز از خاطراتش پاك شد. او ميخواست به هر صورت ممكن انتقام خون معشوقه اش را بگيرد.
سرانجام با آمادگي كامل به سمت دژ مرگ به حركت درآمد.
غيب شد و در جنگلي وسيع، حوالي دژ مرگ ظاهر شد. راه زيادي را نپيمود و هر قدمي كه بر ميداشت تراكم درختان كمتر ميشد، و روشنايي روز بر وي نمايانتر مي گشت.
و در يك نماي هول انگيز به ناگاه از حاشيه جنگل خارج شد و برج عظيمي را روبروي خود ديد. برجي كه از دو ستون تشكيل شده بود و تا ابرها بالا ميرفت. سياه و سخت، خشن و هراسناك، عظمت اين دژ به قدري بود كه دست و پايش را گم كرد و براي لحظه اي تصميم به فرار گرفت.
اما او بايد مقاومت مي كرد، به يادش آورد، مرگ خواهر دوستش، اما خيلي زود احساس كرد بايد ذهنش را چفت كند.
نيروهايي جادويي اطرافش را فرا گرفته بودند، و حركاتي عجيب از سوي ورودي دژ به چشمانش خورد.
چوبدستي اش را كه از مدتها قبل آماده نگاه داشته بود رو به جلو گرفت و حركت كرد.
هر قدمي كه برميداشت لرزش سرتاپاي وجودش را حس ميكرد. عرق سرد پيشاني، صداي تاپ تاپ قلبش، همه حاكي از وحشت بود.
سه نگهبان باشلق پوش چوبدستي به دست او را نشانه گرفته بودند.
- كي هستي و اينجا چي ميخواي؟
خواست جوابي بدهد. گويي صدايي از گلويش خارج نشد. يا شايد چيزي گفت اما گوشش كر شده بود و صداي خود را نميشنيد؟
- من... اومدم... م.. مرگ... مرگخوار شم...
نگهبانان ابتدا با حالتي جدي به يكديگر خيره شدند. سپس زدند زير خنده و گفتند: ديگه واسه اين كارا پير شدي! معلوم نيست با چه دل و جرئتي پا شدي اومدي اينجا! مگه نميدوني غريبه ها رو اينجا راه نميدن؟! كروشيو!
براي ثانيه اي درد سرتاسر وجودش را فراگرفت و به همان سرعت از وجودش خارج شد.
اگر اين شوك نبود ممكن بود همانجا تمسخر مرگخواران را بپذيرد و پا به فرار بگذارد. اما همين افسون غيرمنتظره باعث شد به خود بيايد و با آميزه اي از خشم و كينه با سه نفر نگهبان دوئل كند.
- سايبورتو!
- دونته را!
- لوژو!
بين سه مرگخوار گير افتاده بود و مدام خود را از سر راه افسون ها كنار مي كشيد.
فرياد زد: استوپيفايوس!!!
و چوبدستي اش را به سمت زمين گرفت. به اندازه دايره اي به شعاع چهار پنج متر دور تا دورش نور قرمزرنگي درخشيد و سه مرگخوار بيهوش بر زمين افتادند.
سرانجام با آمادگي كامل به سمت دژ مرگ به حركت درآمد.
غيب شد و در جنگلي وسيع، حوالي دژ مرگ ظاهر شد. راه زيادي را نپيمود و هر قدمي كه بر ميداشت تراكم درختان كمتر ميشد، و روشنايي روز بر وي نمايانتر مي گشت.
و در يك نماي هول انگيز به ناگاه از حاشيه جنگل خارج شد و برج عظيمي را روبروي خود ديد. برجي كه از دو ستون تشكيل شده بود و تا ابرها بالا ميرفت. سياه و سخت، خشن و هراسناك، عظمت اين دژ به قدري بود كه دست و پايش را گم كرد و براي لحظه اي تصميم به فرار گرفت.
اما او بايد مقاومت مي كرد، به يادش آورد، مرگ خواهر دوستش، اما خيلي زود احساس كرد بايد ذهنش را چفت كند.
نيروهايي جادويي اطرافش را فرا گرفته بودند، و حركاتي عجيب از سوي ورودي دژ به چشمانش خورد.
چوبدستي اش را كه از مدتها قبل آماده نگاه داشته بود رو به جلو گرفت و حركت كرد.
هر قدمي كه برميداشت لرزش سرتاپاي وجودش را حس ميكرد. عرق سرد پيشاني، صداي تاپ تاپ قلبش، همه حاكي از وحشت بود.
سه نگهبان باشلق پوش چوبدستي به دست او را نشانه گرفته بودند.
- كي هستي و اينجا چي ميخواي؟
خواست جوابي بدهد. گويي صدايي از گلويش خارج نشد. يا شايد چيزي گفت اما گوشش كر شده بود و صداي خود را نميشنيد؟
- من... اومدم... م.. مرگ... مرگخوار شم...
نگهبانان ابتدا با حالتي جدي به يكديگر خيره شدند. سپس زدند زير خنده و گفتند: ديگه واسه اين كارا پير شدي! معلوم نيست با چه دل و جرئتي پا شدي اومدي اينجا! مگه نميدوني غريبه ها رو اينجا راه نميدن؟! كروشيو!
براي ثانيه اي درد سرتاسر وجودش را فراگرفت و به همان سرعت از وجودش خارج شد.
اگر اين شوك نبود ممكن بود همانجا تمسخر مرگخواران را بپذيرد و پا به فرار بگذارد. اما همين افسون غيرمنتظره باعث شد به خود بيايد و با آميزه اي از خشم و كينه با سه نفر نگهبان دوئل كند.
- سايبورتو!
- دونته را!
- لوژو!
بين سه مرگخوار گير افتاده بود و مدام خود را از سر راه افسون ها كنار مي كشيد.
فرياد زد: استوپيفايوس!!!
و چوبدستي اش را به سمت زمين گرفت. به اندازه دايره اي به شعاع چهار پنج متر دور تا دورش نور قرمزرنگي درخشيد و سه مرگخوار بيهوش بر زمين افتادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر

اوریک بسیار خشمگین بود و در حال حاضر به هیچ چیز جز انتقام فکر نمی کرد.دامبلدور آهی کشید و گفت:
_دیدی اوریک؟...اگه این کارو قبول نکنی نمی تونیم بفهمیم دفعه بعد کی قراره طعمه بشه....
اوریک تصمیمش را گرفته بود.دیگر تحمل نداشت که دست روی دست بگذارد و کشتن دوستانش را ببیند.اوریک با صدای بلند و لرزانی گفت:
_من میرم توی گروه مرگخوارا و براتون جاسوسی می کنم...من جاسوسم...جاسوس محفل....من نمی ترسم....
دامبلدور حرف اوریک را قطع نکرد تا هر چه در دل دارد را خالی کند.پس دقایقی اوریک ساکت شد و به دامبلدور چشم دوخت.دامبلدور با لبخند همیشگیش رو به اوریک گفت:
_تو باید به دژ مرگ بری و از هیچ چیزی هم نترسی.باید چفت شدگی رو خوب تمرین کنی تا ولدمورت نتونه از ذهنت چیزی رو بخونه چون اون توی زهن خونی خیلی قویه...
اوریک با شنیدن نام ولدمورت لرزه ی بر اندامش پدیدار شد ولی این باعث نمی شد که از انتقام صرف نظر کند.اوریک باید چفت شدگی را خوب تمرین می کرد و بعد هم خود را برای عملیات آماده می کرد.او از هیچ چیز نمی ترسید و فقط سعی می کرد خون سردی خود را حفظ کند.اوریک رو به دامبلدور کرد و گفت:
_من تا چند روز دیگه چفت شدگی رو تا حد عالی تمرین می کنم و بعد پیش خودت بر می گردم.
دامبلدور از سر جایش بلند شد و به سمت قفسه رفت و چیزی از درون آن بیرون آورد و به سمت اوریک را و شی را به او داد.اوریک با حالتی متعجب رو به دامبلدور کرد و گفت:
_این دیگه چیه؟
دامبلدور تبسمی کرد و سر جایش نشست و گفت:
_این یه توع ردیابه که خودم درستش کردم.اینو می کنی دستت و وقتی که کسی صحبت کنه من صداش رو میشنوم و دیگه لازم نیست تو جونت رو به خطر بندازی و بیای پیش من و خبرای مرگخوارا رو به من بدی.من به راحتی صداشون رو می شنوم فقط نباید یه لحظه هم این انگشتر رو از خودت دور کنی.
اوریک با سر حرف دامبلدور رو تایید کرد و گفت:
_باشه من همیشه آماده خدمت به شما هستم.
دامبلدور به او نوشیدنی تعارف کرد و با اوریک شروع به صحبت در مورد این ماموریت شد.
_دیدی اوریک؟...اگه این کارو قبول نکنی نمی تونیم بفهمیم دفعه بعد کی قراره طعمه بشه....
اوریک تصمیمش را گرفته بود.دیگر تحمل نداشت که دست روی دست بگذارد و کشتن دوستانش را ببیند.اوریک با صدای بلند و لرزانی گفت:
_من میرم توی گروه مرگخوارا و براتون جاسوسی می کنم...من جاسوسم...جاسوس محفل....من نمی ترسم....
دامبلدور حرف اوریک را قطع نکرد تا هر چه در دل دارد را خالی کند.پس دقایقی اوریک ساکت شد و به دامبلدور چشم دوخت.دامبلدور با لبخند همیشگیش رو به اوریک گفت:
_تو باید به دژ مرگ بری و از هیچ چیزی هم نترسی.باید چفت شدگی رو خوب تمرین کنی تا ولدمورت نتونه از ذهنت چیزی رو بخونه چون اون توی زهن خونی خیلی قویه...
اوریک با شنیدن نام ولدمورت لرزه ی بر اندامش پدیدار شد ولی این باعث نمی شد که از انتقام صرف نظر کند.اوریک باید چفت شدگی را خوب تمرین می کرد و بعد هم خود را برای عملیات آماده می کرد.او از هیچ چیز نمی ترسید و فقط سعی می کرد خون سردی خود را حفظ کند.اوریک رو به دامبلدور کرد و گفت:
_من تا چند روز دیگه چفت شدگی رو تا حد عالی تمرین می کنم و بعد پیش خودت بر می گردم.
دامبلدور از سر جایش بلند شد و به سمت قفسه رفت و چیزی از درون آن بیرون آورد و به سمت اوریک را و شی را به او داد.اوریک با حالتی متعجب رو به دامبلدور کرد و گفت:
_این دیگه چیه؟
دامبلدور تبسمی کرد و سر جایش نشست و گفت:
_این یه توع ردیابه که خودم درستش کردم.اینو می کنی دستت و وقتی که کسی صحبت کنه من صداش رو میشنوم و دیگه لازم نیست تو جونت رو به خطر بندازی و بیای پیش من و خبرای مرگخوارا رو به من بدی.من به راحتی صداشون رو می شنوم فقط نباید یه لحظه هم این انگشتر رو از خودت دور کنی.
اوریک با سر حرف دامبلدور رو تایید کرد و گفت:
_باشه من همیشه آماده خدمت به شما هستم.
دامبلدور به او نوشیدنی تعارف کرد و با اوریک شروع به صحبت در مورد این ماموریت شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

(چطور در دفتر آلبوس ظاهر شدند؟ با جادوي سياه هم نميتوان به دفتر آلبوس آپارات كرد!)
در اين هنگام باقي محفلي ها ماموريت خود را از دامبلدور گرفته و هر كس به سمتي شتافت. اوريك ماند تا بداند كه چه بايد بكند.
دامبلدور پشت ميزش نشست و اوريك سر جاي خود در ماند.
- اوريك عزيز.. مي دونم كه اين كار خيلي سختيه و تحملش برات دشواره، اما وقتي عضو محفل ققنوس مي شدي و قسم ميخوردي كه تا پاي جان با مرگخواران ميجنگي بايد همه چيز رو قبول ميكردي! همونطور كه زبوني اين رو اعلام كردي..
اوريك به ياد اولين باري افتاد كه با دامبلدور مواجه شده بود. آن وقتي كه جانش در خطر بود و با حمايت دامبلدور از مرگ حتمي نجات يافت. همانجا بود كه قسم خورد تا پاي جان از دامبلدور حمايت ميكند. همانجا بود كه خود را محفلي ناميد.
- بله دامبلدور.. من مي دونم كه قول دادم.. ولي...
دامبلدور لبخندي زد و گفت: ولي بي ولي! هر كسي آرزوشو داشت كه اين ماموريت بهش محول بشه.. تا قبل از اين سوروس اين كار رو خيلي خوب انجام ميداد و حالا... اميدوارم!... تو اينو قبول كني اوريك
اوريك خواست حرفي بزند كه به ناگاه يكي از تابلوها كه خالي بود به سر و صدا در آمد.
هر دو به تابلوي خالي خيره شدند و پس از چند ثانيه يك جادوگر باستاني را ديدند كه در آن ظاهر شد.
عرق از سرورويش ميريخت.
- آلبوس! خبر بد دارم! يه حمله ديگه!!
لبخند دامبلدور محو شد و با آرامش گفت: چي شده ساندو؟
- متاسفانه بايد بگم خونه سالاني ها تو آتيش جزقاله شد.. تابلوي من اونجا سوخت! مرگخوارا! ولدمورت! ده بيست تا ميشدن! هر كي سر راهشون بود كشتن.. هنريك سالاني خونه نبود! خواهر و برادر كوچيكشو هم كشتن... هنريكو پيدا كن! اگر گير ولدمورت بيفته خيلي بد ميشه! اطلاعات زيادي داره آلبوس يه كاري بكن!
رنگ از رخسار اوريك پريد.. چشمانش سياهي رفت.... خانه سالاني ها... بهترين دوستش! خانه اي كه ديشب در آن جشن بود... در آتش سوخت! خواهر هنريك كشته شد؟؟؟ به همين راحتي؟؟ امكان نداشت!
خون به شدت در مغزش فوران ميكرد... تحمل اين رنج را نداشت، دامبلدور خواست چيزي بگويد، اما دامبلدور نيز نمي توانست احساسات اوريك را كنترل كند.. احساساتي آميخته با خشم و انتقام و دل شكستگي..
در اين هنگام باقي محفلي ها ماموريت خود را از دامبلدور گرفته و هر كس به سمتي شتافت. اوريك ماند تا بداند كه چه بايد بكند.
دامبلدور پشت ميزش نشست و اوريك سر جاي خود در ماند.
- اوريك عزيز.. مي دونم كه اين كار خيلي سختيه و تحملش برات دشواره، اما وقتي عضو محفل ققنوس مي شدي و قسم ميخوردي كه تا پاي جان با مرگخواران ميجنگي بايد همه چيز رو قبول ميكردي! همونطور كه زبوني اين رو اعلام كردي..
اوريك به ياد اولين باري افتاد كه با دامبلدور مواجه شده بود. آن وقتي كه جانش در خطر بود و با حمايت دامبلدور از مرگ حتمي نجات يافت. همانجا بود كه قسم خورد تا پاي جان از دامبلدور حمايت ميكند. همانجا بود كه خود را محفلي ناميد.
- بله دامبلدور.. من مي دونم كه قول دادم.. ولي...
دامبلدور لبخندي زد و گفت: ولي بي ولي! هر كسي آرزوشو داشت كه اين ماموريت بهش محول بشه.. تا قبل از اين سوروس اين كار رو خيلي خوب انجام ميداد و حالا... اميدوارم!... تو اينو قبول كني اوريك
اوريك خواست حرفي بزند كه به ناگاه يكي از تابلوها كه خالي بود به سر و صدا در آمد.
هر دو به تابلوي خالي خيره شدند و پس از چند ثانيه يك جادوگر باستاني را ديدند كه در آن ظاهر شد.
عرق از سرورويش ميريخت.
- آلبوس! خبر بد دارم! يه حمله ديگه!!
لبخند دامبلدور محو شد و با آرامش گفت: چي شده ساندو؟
- متاسفانه بايد بگم خونه سالاني ها تو آتيش جزقاله شد.. تابلوي من اونجا سوخت! مرگخوارا! ولدمورت! ده بيست تا ميشدن! هر كي سر راهشون بود كشتن.. هنريك سالاني خونه نبود! خواهر و برادر كوچيكشو هم كشتن... هنريكو پيدا كن! اگر گير ولدمورت بيفته خيلي بد ميشه! اطلاعات زيادي داره آلبوس يه كاري بكن!
رنگ از رخسار اوريك پريد.. چشمانش سياهي رفت.... خانه سالاني ها... بهترين دوستش! خانه اي كه ديشب در آن جشن بود... در آتش سوخت! خواهر هنريك كشته شد؟؟؟ به همين راحتي؟؟ امكان نداشت!
خون به شدت در مغزش فوران ميكرد... تحمل اين رنج را نداشت، دامبلدور خواست چيزي بگويد، اما دامبلدور نيز نمي توانست احساسات اوريك را كنترل كند.. احساساتي آميخته با خشم و انتقام و دل شكستگي..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/11/10 16:15:00
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/11/10 16:18:35
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/11/10 16:18:35
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر

پاق پاق پاق پاق...
محفلی ها در دفتر آلبوس ظاهر شدند و با صدای بلند به آلبوس سلام کردند...
آلبوس در حالی که در هوا چند مبل راحتی را ظاهر میکرد گفت: بنشینین... خوب اوریک میبینم که خوب موندی ، خیلی وقته ندیدمت ، کار و بار خوبی هم راه انداختی ... فقط مونده یک زن درست و حسابی
دل اوریک ناگهان ریخت به هم، این بار دوم در یک ساعت اخیر بود که کسی همچین یشنهادی رو میداد...
آلبوس در حالی که کمی راست نشست رو به اوریک گفت: خوب اوریک ، فکر میکنم محفلی ها بهت گفته باشن چه کار باید بکنی ... میخوام باهات یک معامله بکنم...
اوریک در حالی که سکوت کرده بود فقط گوش داد.
آ
لبوس ادامه داد: متاسفانه زیاد ذهنت چفت نیست ، از همون اول فهمیدم که دلت رو یکی روبوده ...
اوریک ناگهان جلوی اون همه محفلی سرخ شد... ولی در دل سرعت آلبوس را تحسین کرد.
آلبوس ادامه داد: خوب بر میگردیم سر مطلب ، تو میری جاسوسی محفل رو میکنی و اونوقت من هم شاید اومدم بو پامو وسط گذاشتم تا تو به آرزوت برسی... در مورد علامت نگران نباش ، من این ورد رو خریدم ! تو یک کافه تو کوچه ناکترن... نگران نباش ، اینورد طوری عمل میکنه که خالکوبی رو دستت رو هرچند با طلسم جادو شده باشد رو مثل روز اول پاک کنه ، اطلاعاتی هم در مورد مرگ خواران پیدا کردم...
اوریک در حالی چونهاش را میخواراند خطاب به آلبوس گفت: چه جایی هست؟
آلبوس: دژمرگ
محفلی ها در دفتر آلبوس ظاهر شدند و با صدای بلند به آلبوس سلام کردند...
آلبوس در حالی که در هوا چند مبل راحتی را ظاهر میکرد گفت: بنشینین... خوب اوریک میبینم که خوب موندی ، خیلی وقته ندیدمت ، کار و بار خوبی هم راه انداختی ... فقط مونده یک زن درست و حسابی
دل اوریک ناگهان ریخت به هم، این بار دوم در یک ساعت اخیر بود که کسی همچین یشنهادی رو میداد...
آلبوس در حالی که کمی راست نشست رو به اوریک گفت: خوب اوریک ، فکر میکنم محفلی ها بهت گفته باشن چه کار باید بکنی ... میخوام باهات یک معامله بکنم...
اوریک در حالی که سکوت کرده بود فقط گوش داد.
آ
لبوس ادامه داد: متاسفانه زیاد ذهنت چفت نیست ، از همون اول فهمیدم که دلت رو یکی روبوده ...
اوریک ناگهان جلوی اون همه محفلی سرخ شد... ولی در دل سرعت آلبوس را تحسین کرد.
آلبوس ادامه داد: خوب بر میگردیم سر مطلب ، تو میری جاسوسی محفل رو میکنی و اونوقت من هم شاید اومدم بو پامو وسط گذاشتم تا تو به آرزوت برسی... در مورد علامت نگران نباش ، من این ورد رو خریدم ! تو یک کافه تو کوچه ناکترن... نگران نباش ، اینورد طوری عمل میکنه که خالکوبی رو دستت رو هرچند با طلسم جادو شده باشد رو مثل روز اول پاک کنه ، اطلاعاتی هم در مورد مرگ خواران پیدا کردم...
اوریک در حالی چونهاش را میخواراند خطاب به آلبوس گفت: چه جایی هست؟
آلبوس: دژمرگ
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فقط فروم وجود دارد و کسانی که از زدنش عاجزند
[b]فقط اسل
[b]فقط اسل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج