جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه‌های گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اسفند 1385 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و آبر کماکان در حال سر و کله زدن با دابی، و پی‌یر هم وسط کلی غذا و شکلات و کدو حلوایی غرق شده.
هری دیگه داشت اعصابش خورد میشد که آبر گفت : ببین هری این جن بدبخت که از چیزی خبر نداره
هری:
دابی:
آبر: ببین دابی جریان از این قراره
و ابرفورث تمام ماجرا رو برای دابی تعریف میکنه و دابی در آخر میگه
- ارباب پاتر من از هیچی خبر ندارم
هری: تو که از چیزی خبر نداری چرا گذاشتی داستان تعریف بشه
-----------------------------
در خوابگاه
در ییهو باز میشه و یک فرد خونی روی زمین می افته
استر ک هی بچه ها اون ویکتوره
ملت گریف: :no:
استر : چرا بابا خودشه
مگورین : چرا هزیون میگی استر تو تو عمرت دیدی از ویکتور خون بیاد همیشه داره کتک میزنه تا کتک بخوره
ملت همه با سر تایید میکنن
سالی یر: چرا اون ویکتوره من اونو میشناسم هم اتاقیمه
ملت دختر:
استر و سالی با سرعت به سمت ویکتور حرکت میکنند مگورین سریع خم میشه و ویکتور رو بلند میکنه مرلین که میبینه هم اتاقیش درب و داغون شده سریعاً یادش میاد چه معجونی لازم و یک معجون کاملاً باستانی رو درست و به حلق ویکتور میریزه :pint:
سالی : حالت خوبه
ویکتور : اره بهترم
سینسیترا : چی شده ؟
ویکی : من نتونستم کمکش کنم
پرفسور پی یر برنا کورد ( اه چه اسم طولانیی ) : کی رو کمک کنی؟
ویکتور : اهههههههههههه ... من رفتم نجاتش بدم ولی نشد
ملت :
استر : ببین ویکتور بگو کی رو نتونستی نجات بدی
ویکی : هرمیون دوست عزیزم نتونستم نجاتش بدم من رفته بودم اونجا تا دوستم رو نجات بدم ولی نشد
استر : اخه چرا تنهایی رفتی اونجا
ویکتور: من تحت طلسم بودم و به خاطر اینکه بهترین دوستم یعنی هرمیون رو گرفته بودند اینکار رو کردم یعنی بیل رو از سر راه برداشتم
ملت:
استر : خب جاشون رو بلدی
ویکی : پی یر برنا کورد بهم گفت جاشون کجاست.
ملت با تعجب به طرف پی یر برنا کورد چرخیدند
سالی : تو جای اونا رو میدونستی؟
پی یر برنا کورد :


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اسفند 1385 10:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سالي ير هم كنار شومينه رفت تا دوباره بخوابه.
جسيكا و سارا و سنيسترا هم رفتن سراغ نامه هاي پرسي!
آبرفورث دست هری رو می‌گیره و راهی میشن سمت آشپزخانه و پرس و جو از دابی.
پی‌یر هم که انگار نمی تونست مثه آدم یه دیقه یه جا بشینه، یکدفعه مثه فنر از جا دررفت و خودش رو رسوند به آبر و هری که برن آشپزخونه که هم از ماجرای دابی و قهوه و خواب سر در بیارن و هم دلی از عزا.
توی راه هری به هر چی که میرسه مشکوکانه بهش نگا می‌کنه و آبر هم در حال دید زدن دخترای توی راهروهاست.
پی‌یر که شکمش بیشتر از مغزش کار می‌کنه رو به هری: ببینم هری، مادرت اومد به خوابت و ازت خواست که به دابی بگی یه قهوه واسش بیاره، درسته؟!!!
هری کماکان توی فکر: آره، خوب که چی؟
پی‌یر جاخورده از لحن هری و با یه کمی ان و من: خوب من فکر می‌کنم مامانت می‌خواسته فقط یه قهوه باهم بخورین!!
هری خشمگین و غیرقابل پیش‌بینی: اصلاً کی به تو گفت همراه ما بیایی؟ برو دنبال ارزشی بازیت!
آبر که تازه متوجه جریانات شده: هوی چتونه بابا، خدای نکرده ما باهم رفیقیم.
در همین موقع رسیدن به تابلوی ورودی آشپزخانه که آبر دستش‌رو دراز کرد و گلابیه رو تابلو رو قلقلک داد و تابلو رو پاشنه چرخید و ملت وارد شدند.
درون آشپزخونه دویست سیصد تا جن بوداده و بو نداده در حال فعالیت بودن که ییهو یکیشون دوید اومد سمت ملت: اوه دابی خوشحال، دابی از ارباب ممنون. دابی هری رو دوست داشت.
هری مثه برق گرفته‌ها یقه روبالشتی دابی رو چسبید و : دابی ما وقت نداریم! تو برای مامان من قهوه بردی؟
دابی از همه‌جا بی‌خبر و هاج و واج: ارباب مادر شما زنده بود؟!!!
هری خشمگین: دابی جواب منو بده!
--------------------------
در جایی دورتر همان اشخاص سیاه پوش و در حالی که یه نفر سر دست می‌برند.
نفر اول: بچه‌ها من میگم این دختره رو به یه کش شلوار تبدیل کنیم، بریم تیر کمون بازی.
نفر دوم: نه خنگه باید بکشیمش، استخوان‌هاش‌رو خلال دندون کنیم.
هرمیون با همان چهره مغرور و حالتی اخمو: منو بذارین زمین، اگه هری بفهمه که من کجام میاد یکی یکی اول سفیدتون می‌کنه بعد هم میده دست مامان باباهاتون بندازنتون توی انباری.
نفر اول: وای چقدرم ما ترسیدیم.
--------------------------
توی خوابگاه ملت در حال هر کاری غیر کار آدم وار
سارا: میشه منم یکی از نامه های پرسی رو داشته باشم؟
جسیکا: نه!!!!!!!!!!!!!
سینیسترا: پرسی رو خودمون تورش کردیم، به تو هم نمیدیم.
سارا: برو بابا منم خودم با استرس میریزیم رو هم، من می‌شم ناظر، میدم شمارو بلاکتون کنند.
---------------------------
آشپزخانه
هری و آبر کماکان در حال سر و کله زدن با دابی، و پی‌یر هم وسط کلی غذا و شکلات و کدو حلوایی غرق شده.
....
---------------------------------------------------------------------------
ارادتمند
پی‌یر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1385 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
فقط هری با چشمایی خیره به رو به روش نگاه می کرد و مغزش سخت در گیر بود.
نجات هرماینی و تمام بچه های خوابگاه ...خودش ...چه طور امکان پذیره ...یا مرلین کمک!

..........................................................
آبرفورث با حالتي مشكوكانه به هري نزديك شد.«چيه پسر چرا انقدر تو فكري؟»
هري با عصبانيت فرياد زد:انتظار داري تو فكر نباشم؟يكي از بهترين دوستامو گروگان گرفتن!بيل رو بردن سنت مانگو.ويكتور هم كه طلسم شده!...نكنه انتظار داري تو اين موقعيت منم مثل سارا و جسي برم به نامه هاي پرسي بخندم؟!يعني واقعاً هيچ كدوم از شما اين وضعيت بحرانيو درك نمي كنيد؟
با فرياد هري همه از جا پريدند.سالي هم چشماشو با دست ماليد و گفت:چه خبره؟تو اين خراب شده نمي شه دو دقه خوابيد؟!
آبرفورث كه سعي داشت وضعيت رو آروم كنه شمرده شمرده گفت:«ببين هري تو اين وضعيت هيچ كاري از دست ما بر نمياد.بچه ها همه خسته و كلافه ان.مغز هيچكدوم درست كار نمي كنه...»
_با اين وجود نمي شه همينجوري دست رو دست گذاشت...ممكنه هرمايني رو بكشن!بايد يه كاري كرد...صبر كن ببينم...مامانم توي خواب يه چيزايي در مورد دابي و قهوه مي گفت!...مطمئنم اين يه معني بايد داشته باشهشايد يه رمزه يا....من بايد برم پيش دابي!
آبرفورث:دست بردار هري اون فقط يه خواب بوده!مادرت مرده!
هري با فرياد:مرده كه مرده!!من نمي دونم چجوريه كه مرلين با 1200 سال سن،در حاليكه استخوناشم بايد پودر شده باشن هنوز تو خوابگاهه،مرده هاي ديگه هم همينطور!ولي نوبت به مامان باباي من كه مي رسه همه مرده شناس مي شن!اصلاً من به تو مشكوكم!!
سالي:برو بابا كله زخمي!تو كه خدا رو شكر به همه مشكوكي!
آبرفورث:ببين هري منو ليلي توي محفل دوستاي خوبي با هم بوديم.من چرا بايد با برگشتن ليلي مخالف باشم؟من فقط نمي خوام تو الكي خودتو ناراحت كني.اصلاً اگه فكر مي كني واقعاً دابي چيزي مي دونه من خودم باهات به آشپزخونه ميام تا سرنخي پيدا كنيم.
هري كه از لحن عصباني و پخاشگرش شرمنده شده بود سري به نشانه ي تأييد تكون داد.
آبرفورث و هري براي رفتن به آشپزخونه از سالن عمومي خارج شدن.
سالي ير هم كنار شومينه رفت تا دوباره بخوابه.
جسيكا و سارا و سنيسترا هم رفتن سراغ نامه هاي پرسي!
---------------------------------------------------------------------------
ببخشيد.مي دونم يه مقدار بيش از حد جديو بي مزه بود.من خودم اصلاً قصد نداشتم داستان رو به اينجا بكشونم اما ناچار بودم براي برگشتن به بازي يه حركتي از خودم نشون بدم!
راستي يه سؤال فني از سالي ير:مرلين،سارا و پرسي كه آخر پست آبرفورث بيل رو به بيمارستان برده بودن چطوري با اين سرعت برگشتن؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1385 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بوم ...پوف ..گوم
همه با عجله به سمت صدا برگشتند مگی با خجالت گفت :- ببخشید پام به در گیر کرد و از روی زمین بلند شد
سالی یر با خستگی کنار پی یر نشست و گفت :- کار خودشونه مگه نه؟
پی یر :- اره ! سالی یر :- همون موقع باید می فهمیدیم!و اهی کشید
ملت :
جسیکا گفت:- چه خبر به مام بگین دیگه ! همه تایید کردن
پی یر گفت:- من توی تموم این مدت تو خوابگاه اسلایترین بودم .......اونها ....همه چی کار اونها بوده ...اول بیل رو می خرن که به ما خیانیت کنه و لی وقتی همه چی لو می ره و می بینن که مهره اشون سوخته می یفته ان دنبال یکی دیگه و اونم کسی نبوده جز ویکتور ! بهش اصرار می کنن وقتی می بینن که قبول نمی کنه ..
استر می پره وسط حرف پی یر و می پرسه :- کی به من حمله کرده هان ؟ پی یر طوری به استر نگاه می کنه که انگار می خواد بگه اگر یه بار دیگه بپری و سط حرفم دندونات رو می ریزم تو شیکمت و ادامه میده
پی یر :- هنوز نمی دونم دقیقا" کیا پشت این ماجران بچه ها ! یه چیز دیگه ام هست اونها ویکی رو تهدید کرده بودن که اگر به کارایی که می گن عمل نکنه هرماینی رو می کشن ...ویکتور مجبور شد و متاسفانه هرماینی دست اونهاست و همه ی ما رو خطر بزرگی تهدید می کنه .
مرلین گفت:- چی کار باید کرد ؟ سالی یر :- نمی دونم ....
مگی هم گفت:- ما نگفتیم کی نمی دونه ....منظور مرلین این بود که کی می دونه چی کار باید کرد!
هدویگ گفت:- بچه ها بیاین ما پیش دستی کنیم ..ما بریم اونها رو بکشیم
هری با خشم فریاد زد:- ساکت ...مگه ما ادم کشیم ..خجالت داره ؛همه زبون به دهن بگیرین به جای زبوناتون مغزاتون رو به کار بندازین و فکر کنید از این مخمصه چه طور باید نجات پیدا کنیم .
همه مشغول مثلا" فکر کردن شدن ، مگی دونه دونه موهای دمش رو می کند و هی زیر لب حرف می زد و به هیچی فکر نمی کرد
مرلین با ریشش ور میرفت ...سالی یر خواب بود ( به علت خستگی زیاد البته)
هدی بس که تو کله اش دنبال مغز گشته بود این شکلی شده بود :
جسکا و سارا هم باهم در مورد نامه ی عشقولانه ای که پرسی به تازگی به جس داده بود حرف می زدن که سینسترا هم به اونه پیوست
پرسی هم که اصولا" فکر نمی کرد
فقط هری با چشمایی خیره به رو به روش نگاه می کرد و مغزش سخت در گیر بود
نجات هرماینی و تمام بچه های خوابگاه ...خودش ...چه طور امکان پذیره ...یا مرلین کمک
...................................................................
مایل ها دورتر ....گروهی از سیاه پوشان جشن بزرگی برپا کرده بودند
نفر اول:- عجب احمقایی هستن
نفر دوم :- نه نباید دشمن رو دست کم گرفت
نفر اول:- بروبابا اونا حتی نمی دونن چه خبر و یه مار مرده هیچ ترسی نداره
صدای جدیدی وارد شد و گفت:- بچه ها ..خبرای بدی دارم ....اونها بلاخره کار خودشون رو کردن هرکاری می کنین باید همین امشب باشه .....دست پیش رو بگیرید و گرنه حتما" پس می یفتین
نفر اول :- چی چطور ممکنه ؟ ما همه ی....کی بهشون خبر داده؟
شخص ناشناس :- پی یر برنادوت ..بیلم از دستمون در رفت..
نفر دوم :- امشب خودم حسابش رو می رسم
شخص ناشناس :- در ضمن جاسوسمون هم لو رفت ....تکلیف اون دختره رو هم امشب روشن کنین دیگه به دردمون نمی خوره
نفر چهارمی وارد ماجرا شد که:- امشب دخل همه شون رو باهم می یاریم مگه نه بچه ها؟
همهی اون جمع بیست نفر ی یک صدا فریاد زدن :- اره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1385/12/23 20:22:46
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1385 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان صداي فرياد همه را نگران كرد.
استر گفت :
صدا از اتاق هريه.
همه دوييدن به طرف اتاق هري.
......
سالي در اتاقو باز كرد و وارد شد ....
هري روي زمين افتاده بود و اشك ميريخت.
مرلين به هري نزديك شد و گفت‌ :
چي شده پسرم ( تيريپ پدرانه )
هري يه دفعه ويكتور رو ديد.
چهره اشك الودش به شدت خشمگين شد و داد زد :
بگيرن اين خائن ..... ( بقيه فحشها سانسور ميشن )
ويكتور تا اومد در بره ، هري چوب مرلين رو از دستش قاپيد و به طرف ويكتور :
_ پتريفيكوس توتالوس
ويكتور مثل چوب افتاد روي زمين.
ملت : چرا اين كارو كردي هري ؟ حالت خوبه ؟ قضيه چيه ؟
هري دوباره يادش اومد و شروع به گريه كردن كرد
با همون حالت گريه گفت :
_ من ... من ... خواب مادرمو ديدم .
ااااااااا......
ابر : خواب ليلي ؟؟!!
هري : آره. اون توي خواب با همين وردي كه الان گفتم ويكتور رو خشك كرد.
آخه ويكتور خائن ميخواست فلنگو ببنده. همتون تحت طلسم فرمان ويكتور بودين و ميخواستين برناكورد بيچاره رو دار بزنين.
اما ... اما .... مادرم ييهو اومد و هممون رو نجات داد ...
ملت : خب اين فقط يه خواب ...
هري با عصبانيت : نه ... نه ... كاملا واقعي بود. خواب نبود. من مطمئنم.
برناكورد كه ديد حالا ديگه بايد همه چيزو بگه و جونشو مديون هري و ليلي ه ، گفت :
_ بچه ها من نميدونم هري چه خوابي ديده ، ولي هرچي بوده درست بوده.
ويكتور يه خائنه.
سالي : بهتره اول بيل رو به سنت مانگو ببريم ، بعد ماجرا رو تعريف كن.
ملت همه ويكتور به دوش اومدن پيش بيل.
استر : خب. سارا و مرلين و پرسي بهتره بيل رو به بيمارستان ببرن و برگردن.
بعد از اينكه مرلين و بر و بچز ، بيل رو بردن ، همه رو به برناكورد منتظر بودن تا حرفاشو بشنون.
برناكورد روي صندلي نشست و گفت :
آه ه ه ه ...... ( تيريپ احساسي ، خستگي )
ويكتور يه خائنه.
اون تحت طلسم فرمان بود.
...........
بوم .... پوف .... گومب ( هر صداگذاري خفنزي كه تو دنيا هست )
===============
===============

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1385 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
جو حسابي متشنج شده بود.همه با نگاههايي مشكوك به پي ير نگاه مي كردند.بيل كنار ديوار افتاده بود و همينطور خون ازش مي رفت ولي كسي به اون توجهي نداشت.
پي ير سعي كرد براي دفاع از خودش چيزي بگه ولي قبل از اينكه بتونه حرفي به زبون بياره ويكتور جلوي اون پريد و شروع به صحبت كرد:«خب...فكر كنم حالا ديگه هممون فهميديم قضيه از كجا آب مي خوره...خيانت اون هم در قلب تالار گريف! به نظرم بهتره قبل از اين كه پي ير همه ي ما رو به همون بلايي كه سر بيل بيچاره آورده دچار كنه همين جا قضيه رو تموم كنيم.مي تونيم همينجا وسط تالار دارش بزنيم تا عبرت سايرين بشه!...»
ملت همگي با دهان باز به ويكتور نگاه مي كردن و سرشون رو مثل بز تكون مي دادن.
اين وسط فقط هري بود كه روي پله هاي خوابگاه پسران با حالتي مشكوك و متعجب ايستاده بود.احساس مي كرد كاسه اي زير نيم كاسه هست.حالت چشمهاي ويكتور عوض شده بود و ملت هم در حاليكه تا 2 دقيقه قبل به ويكتور مشكوك بودند حالا حرفهاشو تأييد مي كردن!هري دوباره به ويكي نگاه كرد.احساس كرد همون حس تنفري رو پيدا كرده كه موقع نگاه كردن به اسنيپ بهش دست مي ده.
پي ير بيچاره پشت سر ويكتور دست و پا مي زد ولي كسي بهش اهميت نمي داد.ويكتور همه ي جماعت گريف رو طلسم كرده بود.چند نفر رفته بودند طناب دار رو حاضر كنند!هري بايد يه كاري مي كرد ولي چه كاري؟...
پي ير بيچاره رو به سمت طناب دار بردند(لطفاً تصاوير رو به صورت اسلوموشن و با فضاي سريال زير تيغ تصور كنيد!) طناب دار رو به گردنش انداختند.پي ير كه با طلسم سكوت ويكي خفه شده بود فقط با درماندگي دست و پا مي زد و به ملت نگاه مي كرد.ويكي خنده اي شيطاني كرد و گفت :حالا وقتشه!
پرسي كه فوق تخصص خود شيريني بود براي كشيدن صندلي از زير پاي پي ير جلو اومد.
در همين موقع هري فرياد زد:«نه ه ه ه ه ه !!!»و با سرعت به سمت پي ير دويد(اسلوموشن)اما در نهايت دست و پاچلفتگي بين راه پاش به لبه ي فرش گير كرد و با مخ كف سالن عمومي پخش شد!با اين وجود همين حركت انتحاري هري براي قطع شدن تمركز و ارتباط چشمي ويكي با ملت مسخ شده كافي بود.
در همين حين كه همه داشتند به 2 سؤال مهم فكر مي كردند:(1-چرا مثل بز وسط سالن جمع شدند 2-پي ير طناب به گردن بالاي صندلي داره چيكار مي كنه؟) صداي رعد و برق مهيبي به گوش رسيد.پنجره هاي سالن با شدت باز شدند و وزش باد تعدادي از شمع ها را خاموش كرد(در اين قسمت ژانر دلهره جريان داره)هنوز ملت تو كف پنجره ها بودند كه حفره ي پشت تابلو با جير جير عجيبي باز شد و شخص نا شناسي پا به سالن عمومي گذاشت.
همه با تعجب به شخص تازه وارد كه به نظر مي رسيد ساحره ي جواني باشد خيره شدند.در همين حين ويكي با استفاده از غفلت جمع كورمال كورمال به سمت شومينه مي خزيد تا از طريق پودر پرواز فلنگ را ببندد و فرار كند.
ناگهان صداي فرياد بلندي فضاي سالن را پر كرد:پتريفيكوس توتالوس!
ملت اول به ويكي كه مثل چوب خشك كنار شومينه افتاده بود و بعد به ساحره كه نوك چوبدستي اش را به سبك هفت تير كشهاي حرفه اي فوت مي كرد نگاه كردند.
ساحره رداي سفري اش را كه كمي خيس شده بود بيرون آورد.با حالت مغرورانه اي موهاي قرمز رنگش را از صورتش كنار زد و روي مبل راحتي نشست.بعد هم بي توجه به فك افتاده ي ملت با خونسردي گفت:«هري يه sms به دابي بزن بگو يه فنجون قهوه براي من بياره!»
هري عين برق زده ها به ساحره نزديك شد و با تته پته گفت:«ما...مامان!؟»
فك ملت تقريباً به كف سالن عمومي چسبيده بود.ليلي گفت :«چرا عين منگلا نگام مي كني؟لازم نيست انقدر هم تو جمع منو مامان صدا كني هر كي ندونه فكر مي كنه من چند سالمه!»
_«اما تو مردي !»
_«خوب كه چي؟مردم كه مردم؟مگه تو اين فيلماي ايراني نديدي هر وقت كم ميارنو نمي دونن چيكار كنن يه مرده از يه جايي سبز مي شه يا به خوابشون مياد و حقيقت رو براشون فاش مي كنه.قهوه ي من چي شد؟...»
آبرفورث با ناباوري گفت:«تو حقيقت رو مي دوني ليلي؟»
_ليلي در حاليكه به اميد ديدن چهره اي آشنا به جمع نگاه مي كرد گفت:«آبرفورث من تا قهومو نخورم هيچي نمي گم!»بعد نگاهش روي چهره ي هدويگ متوقف شد و لبخندي زد.
هدويگ هم از وسط جمع دستي برايش تكان داد.
هري كه رگ گردنش بيرون زده بود جلو آمد و گفت:«اوووي بچه قرتي مگه خودت خواهر و مادر نداري!»
قبل از اينكه هدويگ جوابش را بدهد ليلي با خونسردي گفت:«مؤدب باش هري!هدويگ از معدود جغداييه كه طبع شعر داره اونم در حد سعدي! يه بار هم با من توي يه شب شعر معروف شركت كرده!ضمناً در حال حاضر به جز ويكي كه 2 دقيقه پيش سنگش كردم هدي بيشتر از بقيه منو مي شناسه...به جاي اين كارا برو قهوه ي منو بيار!»
هري كه احساس مي كرد به شكل غريبي حالش درون قوطي رفته به سمت سالي رفت تا موبايلش رو بگيره و براي آوردن قهوه به دابي sms بزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اسفند 1385 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بقیه بچه ها : آفرین سالی مشکوکه
سالی‌یر رو به مرلین: من باید از کارای این ویکتور سردربیارم!!!
خیلی مشکوک میزنه! غلط نکنم یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اشه!
مرلین: خوب عقل کل حالا می‌فرمائید ما چیکار کنیم؟!!!
سالی یر تا اومد حرف بزنه، یکدفعه در باز شد و پی‌یر با عجله و خیس از بارون شدید بیرون وارد شد.
وقتی چشم ویکتور به پی‌یر افتاد مثه گچ سفید شد. انگار روح سالازار دیده.
پی‌یر که هنوز متوجه حضور ویکتور نشده بود و داشت نفس نفس می‌زد، با نفس زدن‌های فراوان گفت: ب ... چه... ها! من ... می... دو... نم... چی... شده!
ملت همه هاج و واج داشتن به پی‌یر از همه جا بی خبر نگاه می‌کردن.
سارا: پی‌یر این چیه روی شنلت؟!!!
و دستش رو دراز کرد و یه چند تا موی خونی رو از روی شنل پی‌یر برداشت.
مرلین با تعجب و خشمی در حال افزایش: تو چرا اینقدر آشفته و نگرانی پی‌یر؟!!!
پی‌یر که هنوز نفس نفس می‌زد، گیج و حیران از برخورد مرلین: من خوب.... داشتم می‌دوئیدم.
بعد برگشت و کنار دیوار جسم غرق به خون بیل رو دید: ااا بیل کی اومد اینجا؟!!!
سینیسترا با چهره‌ای حق به جانب: مثله اینکه از دیدن بیل، اونم اینجا خیلی تعجب کردی!!!
مرلین که دیگه قاطی کرده بود: پی‌یر، بنال ببینم کجا بودی؟
این موهای خونی چیه؟
چرا وقتی بیل رو دیدی تعجب کردی؟
ویکتور که تموم ماجرارو دیده بود و موقعیت رو بسیار مناسب می‌دید یکدفعه با دستهاش گردن پی‌یر رو گرفت: من می‌دونم، خود نامردش بوده!!!
استر که تا حالا شاهد ماجرا بود به میون جمع پرید و: بگیرین این ویکتورو، الان خفش می‌کنه!
ملت به بدبختی ویکتور رو کشیدن کنار و پی‌یر رو که از شدت فشار دست ویکتور روی گلوش قرمز شده بود یه کناری کشیدند.
استر رو به ویکتور: ویکتور، تو چی می‌دونی که ما نمی‌دونیم؟!!!
ویکتور با خنده‌ای شیطانی: اول از همه اینکه اصلاً بگو ببینم این چند روز کجا بودی؟!!!
بعد هم موهای خونی بیل رو شنل تو چیکار می‌کنه؟!!!
پی‌یر که حالا فهمیده بود تو چه دامی افتاده، نگاه ملتمسانه‌ای به استرجس کرد و بعد هم یه نگاه به ویکتور کرد: ولی شما دارید اشتباه می‌کنید! بذارید من همه چیز‌رو براتون می‌گم. به ریش مرلین کار من نیست!!! همش زیر سر این ویکتور!!!
و با خشم به ویکتور نگاه کرد.
ویکتور خونسرد و با لحنی شیطانی: آخه احمق جان کی باور می‌کنه من بتونم از طلسم فرمان استفاده کنم؟! ولی تو یه چیزی! تو بلدی چطور از این طلسم استفاده کنی!
پی‌یر ناامید و با سری به زیر انداخته....
---------------------------------------------------------------------------
بچه‌ها سلام
چند روزی نبودم، وای خیلی خوب پیش‌رفته بودین.
اگه دوست داشتین همین‌رو ادامه بدین
ارادتمند
پی‌یر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1385 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سالی یر رو به مرلین داد زد :- اون تحت طلسم فرمانه ....تو باید کمکم کنی! با قدرتای باستانیت!

مرلین :
سالی یر: هی با تو هستم
مرلین ولی آخه من نمیتونم :no:
سالی یر: چرا؟
مرلین : اخه من... خودت میدونی که من فراموشی دارم
ملت :
ییهو صدای خنده ای بلند شد :lol2: و همه به طرف صد که از طرف ویکتور بلند میشد برگشتند
پرفسورسینیسترا : چرا میخندی
ویکتور : اخه واقعاً خنده داره یعنی شما ها نمیدونید این چطوری خوب میشه ؟
ملت: :no:
ویکتور : واقعاً براتون متاسفام
سالی یر: یعنی تو بلدی؟
ویکتور : آره
ملت:
بعد از اینهمه ویکتور دست به کار شد و شروع به درست کردن معجون شد. هوی هری برو کتاب شاهزاده نیمه خالص رو بیار
هری: تو از کجا میدونی
ویکتور: خب راستش هدویگ گفت
هدویگ:
هری دوید و کتاب رو اورد
ویکتور شروع به ساختن کرد و بعد از دقیقه ای هرچی معجون درست کرده بود توی حلق بیل ریخت :pint:
بیل:
ملت:
سالی یر برگشت یه نگاه مرموزی به ویکتور کرد:
آبر و استرجس و اریک یک صدا گفتند : ببریمش سنت مانگو
ویکتوردر دلش اینگونه بود:
سالی به سرعت : هدویگ ، مگورین و پرفسورسینیسترا رو کشید یه گوشه و گفت : من به ویکتور مشکوک شده ام یه خبرهایی هست
مرلین: چرا؟
سالی یر: اول اینکه گفت هدویگ خودش رو از پنکه آویزون کرده ، حالا هم یه معجونی داد به بیل که ما نمیدونیم چی بود
استر :
بقیه بچه ها : آفرین سالی مشکوکه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 18 اسفند 1385 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
ببخشید دوشیزه سینیسترا از این که نام شما رو درست نمی نوشتم مطمئن باشید عمدی نبوده
……………………………………………………….
هدی دوباره نگاهی از سر حسودی به استر جس انداخت و نگاهش با نگاه استر تلاقی کرد دو دوست تازه فهمیدند چقدر دلشون برای هم دیگه تنگ شده همه ساکت شدن استریه قدم به سمت هدی برداشت و هدی یه پر به سمت استر کشید
(تریپ هندی واین حرفا) استر:-
هدی:-
دل هدی:- دل استر:- بعد دودوست مثلا"هم دیگر را در اغوش گرفتند ،جمعی از دخترا با بغض به صحنه نگاه می کردند سارا اهی کشید و گفت :- وای چه قشنگ و عاشقانه! پرسی:- کی من !
مگی :- بسه بابا ....مثلا"جشنه ها !
همه مشغول شادی شدند و بساط هندی بازی جمع شد استر و هدی هم مثلا" داشتن با هم حرف می زدن و دل و قلوه رد و بدل می کردن گوش بدین:
استر :- الاغ دلم برات تنگ شده بود
هدی :- خواهش می کنم خریت از خودتون بوده ما که کاره ای نبودیم همه شو از خودتون یاد گرفته بودیم
استر :- از این حرفا نزن شما خودتون استاد خربازی هستین الاغ ....
هدی :- .................
(به علت ناجور بودن و داشتن بد اموزی از پخش بقیه ی گزارش معذوریم)
با ران شروع به باریدن کرد و از دور صدای نامحسوس رعد به گوش می رسید همه در حال خوردن کمپوت بودند و سالی یر برای دهمین بار داشت به مگی طرز کار در بازکن را یاد می داد که دیگر با استفاده از در و دیوار کمپوت ها را باز نکند
نا گهان در سالن باز شد پسری با قد بلند؛در استانه در ظاهر شد تمام صورتش خیس از خون و اب بود و فقط برق چشمان نیمه بازش نشان می داد که هنوز کمی هوشیار است صدای رعد همه رو از جا پراند و صدای افتادن پسر بر زمین را دوبرابر کرد
همه به طرف در دویدند و سینیسترا جیغ کشید :- خدای بزرگ اون بیله !
به نظر می رشید که تمام استخوان هایش خورد شدن و سرش شکسته بود ؛قبل از این که کاملا" از هوش برود گفت:- کمکم کنید اونها می خوان ما رو بکشن !سالی یر کنارش زانو زد و پرسید:- کی ؟کی میخواد ما رو بکشه ؟ولی چشمان بیل در حدقه گشاد شد و شروع به چرخیدن کرد ؛سالی یر سریع چوبدستی اش را دراوردو گفت:- من قبلا" یه همچین چیزی دیدم! ،و وردی زمزمه کرد هیچ اتفاقی نیفتاد سالی یر رو به مرلین داد زد :- اون تحت طلسم فرمانه ....تو باید کمکم کنی! با قدرتای باستانیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1385/12/18 22:46:15
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1385/12/18 22:50:18
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1385 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
به واسطه ی پست های سالی یر و ویکتور نام سینیسترا ( notسینسرا )به عنوان سخت ترین نام در کتاب گینس به ثبت رسید.

----------------------------------------------------------------------

-- در زیرزمین نمور یک جای تاریک--


نفر اول : باید امشب کا رو تموم کنیم.

نفر دوم : ولی هنوز که آماده نشده .ما هنوز دو روز وقت لازم داریم.

نفر اول : اما اگر دیر نجنبیم اونها می فهمند که کارها زیر سر بیل و هدی نیست و ممکنه به ما شک کنند.

نفر سوم و چهارم ....و n : موافقیم.

نفر اول : خب پس نقشه اینه ......



----- در خوابگاه گریف-------


پرسي و ويكتور و مرلين و استرجس پادمور ( که هر چی این موضوع خوابگاه می کشه از دست اونه !) از سنت مانگو مرخص شدند.


ملت گریف :
مگورین :
سالی یر :
سینیسترا :!!

ملت گریف بر می گردد به سوی سینیسترا :
تو چرا شکلکت همیشه ضد حاله؟

سینیسترا : اوه ببخشید من امتحان فیزیک داشتم داشتم جوابام رو چک می کردم .
و حالا چون شمایی

هدی در گوشه خوابگاه جایی که استر به همراه شیرینی و انواع کمپوت های ممکنه و شونصد ساتیلیون ( ساتیلیون بزرگترین عدد کشف شده ی ریاضی است 10 به توان 33)پیام خوش آمد گویی اعضای گریف نشسته اند. استر با حصرت ( حسرت با دز بالا ) به پرسی و سارا که شیرینی در دهان هم می گذارند نگاه می کند .

استر :

هدی که نمی دانست چگونه سر صحبت را باز کند یکی از پیام های خوش آمد گویی را باز کرد و گفت :.........

--------------------------------------------
شاد باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1385/12/17 20:06:20
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1385/12/17 20:10:39
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»