هری دیگه داشت اعصابش خورد میشد که آبر گفت : ببین هری این جن بدبخت که از چیزی خبر نداره
هری:
دابی:
آبر: ببین دابی جریان از این قراره
و ابرفورث تمام ماجرا رو برای دابی تعریف میکنه و دابی در آخر میگه
- ارباب پاتر من از هیچی خبر ندارم
هری:
تو که از چیزی خبر نداری چرا گذاشتی داستان تعریف بشه-----------------------------
در خوابگاه
در ییهو باز میشه و یک فرد خونی روی زمین می افته
استر ک هی بچه ها اون ویکتوره
ملت گریف: :no:
استر : چرا بابا خودشه
مگورین : چرا هزیون میگی استر تو تو عمرت دیدی از ویکتور خون بیاد همیشه داره کتک میزنه تا کتک بخوره
ملت همه با سر تایید میکنن
سالی یر:
چرا اون ویکتوره من اونو میشناسم هم اتاقیمه ملت دختر:
استر و سالی با سرعت به سمت ویکتور حرکت میکنند مگورین سریع خم میشه و ویکتور رو بلند میکنه مرلین که میبینه هم اتاقیش درب و داغون شده سریعاً یادش میاد چه معجونی لازم و یک معجون کاملاً باستانی رو درست و به حلق ویکتور میریزه :pint:
سالی : حالت خوبه
ویکتور : اره بهترم
سینسیترا : چی شده ؟
ویکی : من نتونستم کمکش کنم
پرفسور پی یر برنا کورد ( اه چه اسم طولانیی
) : کی رو کمک کنی؟ویکتور : اهههههههههههه ... من رفتم نجاتش بدم ولی نشد
ملت :
استر : ببین ویکتور بگو کی رو نتونستی نجات بدی
ویکی :
هرمیون دوست عزیزم نتونستم نجاتش بدم من رفته بودم اونجا تا دوستم رو نجات بدم ولی نشد استر : اخه چرا تنهایی رفتی اونجا
ویکتور: من تحت طلسم بودم و به خاطر اینکه بهترین دوستم یعنی هرمیون رو گرفته بودند اینکار رو کردم یعنی بیل رو از سر راه برداشتم
ملت:
استر : خب جاشون رو بلدی
ویکی : پی یر برنا کورد بهم گفت جاشون کجاست.
ملت با تعجب به طرف پی یر برنا کورد چرخیدند
سالی : تو جای اونا رو میدونستی؟
پی یر برنا کورد :
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










( به علت خستگی زیاد البته)



سالی مشکوکه
بعد دودوست مثلا"هم دیگر را در اغوش گرفتند ،جمعی از دخترا با بغض به صحنه نگاه می کردند سارا اهی کشید و گفت :- وای چه قشنگ و عاشقانه! پرسی:- کی من !



!!
