ریتا اسکیتر X رودولف لسترنج
هوا، این موقع از سال معمولا سرد است. آن شب هم نه تنها استثنا نبود، بلکه سرما روی شهر را سپید کرده بود.
سرما، این ملکه ی زیبا و این عجوزه ی پیر، برای آسمان تب آورده بود... گونه هایش به سرخی می زد.
در کناره ی شهر یخ زده، در شبی که یوز هم در آن تاب نمی آورد، دخترک، تنها و لرزان، پیاده می رفت. احساس می کرد جادو در وجودش یخ زده است، برای همین بود که پیاده می رفت.
هر قدمی که برمی داشت، چندی نگذشته با برف پر می شد... انگار نه انگار که لحظاتی قبل کسی از آن جا گذر کرده. انگار نه انگار که دخترکی وجود داشته.
دختر، یقه ی پالتویش را بالا کشیده بود و گردنش را تا جایی که می توانست خم کرده بود که حداکثر بهره را از یقه ی لباسش ببرد، اما این کافی نبود.
اصلا دلش نمی خواست دستانش را از جیب هایش بیرون بیاورد، اما مجبور بود هرچند لحظه یک بار آن ها را جلوی صورتش بگیرد تا بینی یخ زده اش را، که ندیده می دانست از سرما سرخ شده است، گرم کند.
چشمانش را بست تا مجبور نباشد بیش از این دانه های برفی که در چشمانش می رفت را تحمل کند؛ اما از راه رفتن باز نایستاد...
اندکی که جلوتر رفت، به طرف راست پیچید... آن قدر آن مسیر را پیاده طی کرده بود که حتی با چشمان بسته هم راه را بلد بود.
کمی در مسیر جدیدش به پیش رفت و یک بار دیگر به راست پیچید... تعدادی پله را بالا رفت، کلید را از جیبش درآورد، چشمانش را باز کرد تا در آن نور کم بتواند جای کلید را پیدا کند، در را باز کرد و سرانجام وارد خانه شد.
با وجود این که آن خانه محل زندگی اش بود، به شهر ارواح می ماند. پرده های سفید بلندی که هیچ وقت کنارشان نزده بود، فضای خانه را تاریک تر از آن چه باید می بود، کرده بود.
اگرچه تاریکی خانه وهم آور نبود، اما خاک گرفتگی اش قطعا باعث نفس تنگی می شد.
به تنها اتاق خانه رفت... شومینه ی اتاق شعله های آخرش را می سوزاند. روی زانو نشست و چند تکه چوب به آتش انداخت.
زمانی که از درست سوختن آتش مطمئن شد، از جا برخاست، قدمی به عقب رفت و روی مبل کهنه ی سبز رنگی که جلوی آتش قرار داشت، نشست. گرما در وجودش می دوید و اعصاب از کار افتاده اش را به لرزه می انداخت.
دوباره چشمانش را بست تا گرمای لذت بخش آتش تمام وجودش را فراگیرد، اما ثانیه ای نگذشته بود که فکری غلغلکش داد...
مدت زیادی بود که خودش را در آینه ندیده بود... چیزی نمانده بود که چهره ی خودش را فراموش کند!
چشمانش را باز کرد، سرش را چرخاند و نگاهی به آینه ای که در سمت راستش قرار داشت انداخت. از جا برخاست و جلوتر رفت... لایه ی ضخیم غبار روی آینه مانع از انعکاس نور می شد.
روبروی آینه نشست و با دست، غبار از رویش گرفت. به چهره اش در آینه نگاه کرد، اما خودش را نشناخت. به چشمانش نگاه کرد...
چشمانش...
چیز غریبی در چشمانش بود؛ چیزی که با همیشه فرق داشت.
دستش را به طرف چشمان انعکاسش در آینه برد...
-نه! مگه میخوای من رو کور کنی دختر؟!
ترسید. خواست از آینه دور شود، اما ردایش زیر پایش گیر کرد و با جیغ خفه ای روی زمین افتاد.
-چته حالا... بوگارت دیدی مگه؟
آندرومدا که از اتفاقات پیش آمده جا خورده بود، با تعجب از جا برخاست و پرسشگرانه به آینه نگاه کرد.
لب باز کرد تا حرفی بزند، اما چیزی جز چند صدای نامفهوم از بین لبانش خارج نشد.
-چرا شبیه آدمایی رفتار می کنی که تا حالا تو عمرشون آینه ندیدن؟
-آینه دیده ام، اینکه تصویرم تو آینه باهام حرف بزنه رو ندیده بودم ولی تا حالا.
-هه! دختره ی ساده! تصویر آدما تو آینه مگه حرفم میزنه؟ من ریتام... بانوی آینه.
آندرومدا مدتی به آینه خیره ماند تا تفاوتش را با قیافه ی عادی اش دریابد، اما متوجه چیزی نشد... فقط می دانست یک جای کار درست نیست.
-اگه این بازتاب من نیست که حرف میزنه، پس چرا شبیه به منه؟
-چون من اینجا، داخل آینه ام. بدن دارم، سر و صورت و چشم و دهن دارم، اما تا وقتی داخل آینه ام شبیه یه مجسمه ی نقره ای هستم... اگه بیام بیرون شکل واقعی خودم رو پیدا می کنم.
ریتا برای چند لحظه ساکت شد تا تاثیر حرف هایش را روی آندرومدا بسنجد، سپس ادامه داد:
-اگه دوست داشته باشی میتونی شکل واقعیم رو ببینی، کافیه دستتو بدی به من.
آندرومدا مردد بود... نمی دانست کدام یک بهتر است:
دست بانوی آینه را بگیرد و او را بیرون بیاورد، یا ضربه ای به آینه بزند و آن را خرد کند...
-منتظر چی هستی؟ دستت رو به من بده!
کسی نیست که نداند بخش بزرگی از وجود یک فرد ریونکلاوی را کنجکاوی تشکیل داده، آندرومدا نیز از این قاعده مستثنی نبود...
-میخوای من رو تا آخر دنیا منتظر نگه داری؟ زود باش! دستت رو بده من.
عقل سلیم می گفت باید از آینه خلاصی یابد، اما ذات وسوسه کننده اش می گفت باید دستش را به بانوی آینه دهد.
در ذهن آندرومدا دعوایی اساسی در جریان بود. پشتش را به آینه کرد که بتواند بهتر تصمیم بگیرد.
دستانش را روی شقیقه هایش گذاشت و شروع کرد به تکان دادن بی وقفه ی مردمک چشمانش به اطراف... عادت همیشگی اش در زمان فکر کردن.
-تو میتونی الان اینجا رو ترک کنی، یا حتی من رو بندازی بیرون... هر طور که خودت مایلی. ولی هیچ وقت نخواهی فهمید یک بانوی آینه چه قیافه ای داره. اما اگه دستت رو به من بدی، اولین نفری خواهی بود که یک بانوی آینه رو از نزدیک میبینه. بعدش میتونی برای همه تعریف کنی.
در دعوای عقل و کنجکاوی ذاتی آندرومدا، این ذات علاقمند به تجربه های جدید او بود که پیروز شد و او سرانجام، به طرف آینه برگشت و دستش را به طرف آینه برد.
در آن لحظه که دستش به آینه رسید، تمام باورهایش فرو ریخت.
آینه ای که همیشه در نظرش یک جسم سرد و شکننده می آمد، موج برداشت و نتیجه ی موج برداشتنش این بود که دستش در آن فرو رفت.
احساس کرد دستی دستش را گرفت.
-حالا منو بکش بیرون!
نمی دانست چرا، اما اخطارهای عقلش را نادیده گرفت و دستور بانوی آینه را اطاعت کرد.
چند لحظه ی بعد، بانویی نقره ای روبرویش قرار داشت...
بانو لبخندی زد و گفت:
-صبر کن! اینا الان فرو میریزه و قیافه ی واقعی من از زیرش معلوم میشه.
راست می گفت... لحظاتی بعد، این تکه های آینه بودند که از بدنش جدا می شدند و پس از برخورد به زمین، می شکستند.
زمان زیادی طول نکشید که تمامی تکه های آینه فروریخت و چهره ی زنی با موهای بلوند از پس آن نمایان شد.
آندرومدا با تعجب نگاهی به آینه ی روی دیوار کرد. دیگر بازتابی در آینه وجود نداشت.
-مرسی که منو آزاد کردی!
-آزادت کردم؟ منظورت چیه که آزا...
اما شوکی که از هل داده شدنش توسط ریتا به او وارد شد، مانع از آن شد که بتواند ادامه ی حرفش را بزند.
به ریتا نگاه کرد... انگار مجبور بود هر کاری که او انجام می دهد را انجام دهد.
ریتا لباسش را تکاند، پس او هم لباسش را تکاند. ریتا نگاهی به داخل آینه کرد و پوزخندی زد، پس او هم...
-خداحافظ خانوم کوچولو! خوش بگذره!
حالا دیگر خودش مانده بود و خودش... درون آینه ای غبار گرفته...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




















... خوبین شما؟
... 


چی هس؟







ما هردومون دوئل داریم، لیا! 




)
)
مامان جون میخواد بیاد!
