ریش آلبوس همش زیر دست و پای ن.ش می رفت و اون هی می خورد زمین و آلبوسو با خودش به سنگ فرش می کشید ... کمی به دعوا و کتک کاری و ... غیره و حرفهای ... کشیدند و ...
بالاخره دست از دعوا برداشتند و به گفتگوی تمدنها پرداختند . ( تمدنها ؟
)- خب ما به این نتیجه رسیدیم که شما برین معذرت خواهی کنین .
- چی ؟ کی ؟
آلبوس : تو حرف نزن
ن.ش : ببین من اصاب ندارما ! اصاب مصاب ماشین حساب !
آلبوس : بچه ها پاچنار بریزین سرش !
ن.ش : بچه ها بریزین سرش !
و دوباره دعوا صورت گرفت ...
در آنطرف بارتی و راجر با همدگیه حرف می زدن و بعضی اوقات هم که حوصلشون سر می رفت با ریتم آهنگ توی خونه که صدایش تا اونجا می رسید که تکنویی می زدن و می رفتن تو کارش که خیلی حال می داد .
بالاخره دست از این ارزشی بازیا ورداشتن و به این فکر فرو رفتن که چیکار کنن , چیکار نکنن !
و به این نتیجه رسیدن که برن و از گابریل و فلور معذرت خواهی کنن . به سمت در خانه حرکت کردن و وارد شدن . به سمت طبقه ی بالا که مکان مهمونی بود رفتن .
در طبقه ی بالا از هم جدا شدن و به محض جدایی به معشوق خود رسیدن .
بارتی تا گابریل رو دید دهنش وا موند و دهنش آب افتاد و با خود گفت :
- عجب لباسی پوشیده !
گابریل منو ببخش !- نه ! :no:
- تو رو خدا !
- نه ! :no:
- جون من !
- حالا چون تویی
بارتی :
بارتی و گابریل : :bigkiss:
در آنطرف همین ماجرا ولی خب کمی کوتاهتر برای راجر و فلور هم اتفاق افتاد و اونا یه آهنگ گذاشتن که با هم تانگو برقصن و برن تو کارش دیگه !
بارتی و گابریل : :banana:
فلور و راجر : :banana:
خارج از خانه :
آلبوس و ن.ش :
بچه ها پاچنار و هم محلی های ن.ش :
ایول بزنش !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



)
) حالت ميمردند، پير بابا به سمت بارتي و راجر رفت و آن دو را از خواب بيدار كرد و ادامه داد:
ديوونه شديد؟!يادتون نيست اين ساحرهها چه قدر زجرتون دادن چه قدر بهتون ستم كردن بعد شما ميخوايد بريد ازش عذر بخوايد؟!

چرا منو تنها گذاشتی! چرا نیستی که بهم بگی ظرفا رو بشورم! کاش بودی و با جارو می زدی تو سرم!
(
) مهم نیست که من کی هستم بارتی جان! مهم اینه که تو برگزیده شدی! تو باید صبر داشته باشی. اصلاً فکر می کنی اون الان در چه حالیه!؟ واقعاً فکر می کنی از این که پیشت نیست ناراحته!؟(
منو از خونه پرت کرد بیرون! بارتی من! بارتی من که مث بره رام بود!
از جای خود بلند شد ، به سمت در رفت و در همان حال که چشمکی از سر شرارت به گابریل زد گفت : حلللله!


..آخه راجر..من تحمل ندارم زنم ناراحت باشه.دوست ندارم دلشو بشكونم!



چي ؟ آها ... من داشتم مي رفتم بگيرم كه فلور رو ديدم و گفتم كه ...
خيلي بدي !
من هميشه فكر مي كردم كه راجر يه كاره اي هست نگو گاو داره !
بارتيييييييي !
خب به بحثتون ادامه بدين !
روی مبل راحتی خودش روبروی تلویزیون ِ جادویی ! نشسته بود . چوبدستی در دستانش بود و به دقت به پیام امروز نگاه میکرد . فلور سینی چایی رو روی میز جلوی پای راجر گذاشت و گفت :