جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

وزارتخانه سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 11 بهمن 1385 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار ببخشید. این دفعه رو سعی میکنم درست بزنم. اگه بد بود بگید حتما پاکش کنم. این داستان عالیه. خیلی عالی نمیخوام خراب بشه.
-----------------------------------------------------------------------------------
- اما اگر با ورد اصلی غیب نشده باشن چی؟
این صدای سارا اوانز بود که تا آن لحظه در سکوت حرف های دیگران را شنیده بود
دامبلدور گفت:از 2 راه دیگه استفاده میکنیم.البته استفاده از دنباله ها خیلی بهتره البته اگه اونها رو نبسته باشن
آلستور گفت: قضیه این دنباله ها چیه؟
دامبلدور گفت: وقتی کسی از وردی مربوط به غیب در وزارتخانه استفاده کنه باید قبلش دنباله ها رو ببنده وگرنه آنها درست روی مرکزی که آنها ظاهر میشن تنظیم میشه و میشه از راه آنها وارد اون مکان شد یا از اون مکان با خبر شد.
آلستور با لحنی متعجب گفت: آها. خب الان چی کار کنیم؟
سارا گفت: خب باید مطمئنا از دنباله ها استفاده کنیم ولی اونا کجان؟
استرجس گفت: معلوم نیست یعنی هر دفعه یه جا پدیدار میشن
سارا گفت: ای بابا! اینطوری باید کل وزارت رو بگردیم بلکه یکیشون رو پیدا کنیم؟
ایندفعه کسی جوابی نداشت ولی مودی با خرسندی گفت: باید از سیستم جستجوی وزارت استفاده کنیم. به من هم یکی دادن
دامبلدور گفت: باشه پس بریم توی اتاقت در ضمن اونجا تمام ماجرا رو برای من تعریف کن.
سپس با گامهایی شتابزده به راه افتاد. انگار دامبلدور 1000 بار به آنجا آمده بود زیرا دقیق به سمت اتاق مودی میرفت.
پس از چند دقیقه به اتاق مودی رسیدند مودی همزمان با تعریف کردن وزارت را جستجو میکرد.
-----------------------------------------------------------------
سوژه جدید ندادم ولی یک دستگاه وارد کردم که بشه دنباله ها رو پیدا کرد. دنباله ها رو هم گفتم چی هستن. به من بگید خوبه یا نه. اگه بده بهم بگید یا پیام شخصی یا مسنجر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 11 بهمن 1385 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- آره ... سالازار نگاه کن ... یک اتفاق کوچک مسیر کار ما رو عوض کرد .
در باز می شود و آرشام و اوریک وارد می شوند ، هر دو به ایگور نگاه می کنند و سپس به لبخند مرموز سالازار .... آرشام که خود از موضوع بی اطلاع است به سمت ایگور میرود : چی شده ... مغز دامبلدور دیگه چیه ... باز زده به سرت .
سالازار سرش را تکان می دهد و لبخندش به خنده ای شیطانی مبدل میشود .
اوریک در را می بندد و به سمت اولین صندلی میرود و روی آن ولو می شود : فکر نمی کنید مسئله خنده داری در کار نیست .. به ما بگید چه خبره .
سالازار به خنده اش پایان می دهد : درسته عزیزم ولی این خنده از خوشحالیه ... ما کاملا اتفاقی مغز دامبول و پیدا کردیم .
اوریک و آرشام هر دو با هم : خدای من .

وزارت خانه – اتاق مغز های معلول

- نه این با عقل جور در نمیاد ... فهمیدن اصل بودن یا نبودن انقدر طول نمیکشه .
مودی از جایش بلند می شود و وسایل معجون سازی را به طرفی پرتاب می کند سپس در امتداد اتاق شروع به قدم زدن می کند : بر نگشتن ایگور یک دلیل منطقی داره ... چی می تونه باشه .... صدای باز شدن در رشته افکار مودی را از هم گسسته میکند مودی ناخاسته حالت تدافعی به خود میگیرد : کی اونجاست ؟
- مامور حراست هستم ... یکی از مستخدم ها داشت میرفت گفت شما اینجایید ... مامور از تاریکی بیرون می آید و سپس به مودی نگاه میکند .
مودی : درسته ، خوب برای چی اومدی ؟
مامور چند لوله چرمی از جیبش در آورد و آنها را به مودی داد : اینها لیست مغز های اتاق بررسیه ... اگر توجه کنید چهار مغز گم شده که البته یکیش در اثر شکستن تنگه مغز به کلی از بین رفته و سه تاش نیست .
مودی پوست های لوله شده را باز میکند و مشقول خواندن می شود : مغز های شماره چند نیستن ؟
مامور : 6 ، 21 و 10 .
مودی دستش را روی ورق در امتداد خطی می کشد و سپس کاغذ را به سمتی پرتاب می کند : لعنت به این شانش ... مغز آلبوس هم ربوده شده ... برای همینه که بر نگشتن ...
مامور که حسابی گیج شده : بله ... یعنی چی ؟
مودی : هیچی مراقب اوضاع این طبقه باش من باید برم ... چند دقیقه بعد مودی در حیاط وزارت خانه ایستاده ، چند جارو سوار از دل شب بیرون می آیند .
- سلام مودی ... چه خبر شده ؟
دامبلدور از جارو پیاده می شود و به سمت مودی می آید در کنارش سارا و استرجس به چشم می خورند .
مودی : خیلی وقت نیست که کل ماجرا رو تعریف کنم ولی در همین حد بدونید که نیمی از مغز شما رو دزدیدن .
آلبوس : چطوری ... به این میگن بد شانسی .
استر : ببینید می تونیم ردشون رو بزنیم ... حتما در هنگام خروجشون انقدر عجله داشته که ورد رو درست نگفته باشن یا راه های دنباله رو نبسته باشن ، تازه سیستم وزارت خیلی قویه هر جا به جایی رو کنترل میکنه ، البته اگر جابه جایی با ورد همیشگی و اصلیش صورت گرفته باشه ... پس میشه ردش و زد .
-----------
اگر بد شد می تونید بگید پاکش میکنم در این مرحله محفلی ها وارد سیستم های امنیتی و نقشه هایی مشابه نقشه غاتگر میشن که شخص و پیدا کنن و در همین هین هم مرگخواران موضوع رو به ولدی گزارش میدن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده










[b][size=med
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 بهمن 1385 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب فکر کنم درست اومدیم!
جن قد کوتاه و قوی هیکلی که این حرف را زده بود دست راستش را بالا آورد و به رو به رو اشاره کرد.
- آره...فکر کنم درست بگی...خب من باید برم...هنوز سه تا از گوی ها رو چک نکردم...
مرد قد بلند و نسبتا پیری که این حرف را زده بود با صدای پاق خفیفی ناپدید شد.
- خب آرشام...تو برو دره شمالی،من هم به جنوب میرم.پنج ساعت دیگه اینجا همدیگه رو میبنیم....موفق باشی
- تو هم همینطور اوریک...
و هر دو ناپدید شدند.

دورنمای خانه در ان بعد از ظهر اتشین به اوریک چشمک میزد ...
اوریک دستی به چوبدستی خود کشید تا مطمئن شود که هنوز در جای خودش است ....

تقریبا به خانه رسیده بود دستش را پیش برد تا دری که مرز میان بیابان برهوت و داخل کلبه بود را باز کند

لولاهای در زهوار در رفته بودند و یکی از انها از جا کنده شده بود اوریک میدانست که با باز کردن ان افراد درون کلبه متوجه حضور او میشوند پس به کند و کاو دور و اطراف کلبه پرداخت

در ضلع جنوبی خانه پنجره ای نیمه باز پیدا کرد با ارامی پنجره را باز کرد و به سختی هیکل توپل خود را وارد خانه کرد با اینکه تلاش زیادی کرده بود که سر و صدا ایجاد نکند اما چند بار حساب کار از دستش در رفته بود تق و توق خفیفی بوجود اورده بود

وارد خانه شد پاهای تنومندش را ارام روی کف پوش کلبه جا به جا میکرد

از طبقه بالا صدای زد و خورد می امد

شاید کسی را شکنجه میکردند؟!

ارام و مستحکم از پله ای گرد و خاک گرفته بالا میرفت هر چه تلاش میکرد نمیتوانست جلوی صدای قیژ و قیژ حاصل از فرسودگی پله ها را که با هر گام او تحریک میشد بگیرد.

تمام صورتش را لکه های ریز عرق پوشانده بود اکنون پله ها را طی کرده و دست خود را به دستگیره دری که مولد صدا ها بود چشبانده بود

چند نفر اون تو بودن؟!

چی کار میکردن؟!

اینا سوالاتی بود که در ذهن اوریک شاخو برگ میگرفت چند نفس عمیق کشید و به یاد اربابش در را باز کرد که ناگهان:

مردی میانسال را یافت که با دختری جوان در حال(سانسور شد)

دختر جوان با چشمانی گرد شده به اوریک نگاه میکرد اما مرد که پشت به در داشت از وجود او بی اطلاع بود

اوریک در را به ارامی بست و با صدای بلند قه قهه زد

_مایک!اجلت انگار بد موقعی سر رسیده

مرد کوته فکر با شتاب برخاست و خواست چوبدستیش را بردارد اما بخاطر این عمل گستاخانه توسط اوریک بد جوری جریمه شد

اوریک به ارامی زیر لب چیزی زمزمه کرد

نفرینه زرد رنک به شکل شاخ گاو در هوا ایجاد شد و نعره کشان به طرف سینه مایک حرکت کرد

جسم فانی او را شکافت و در ان سوی این دیوار گوشتی برای خود روزنه ایجاد کرد

خون حاصل از این کشتار دیوار ها رو رنگی کرد

اوریک نگاهی به شدت تحقیر امیز به دختر انداخت و بعد با صدای پق ناپدید شد

تالار .... همان زمان

اوریک خود را در کنار ارشام که معلوم بود به تازیگی اینجا رسیده یافت
اوریک:ارش...
اما صدای فریاد ایگور مبنی بر
_این مغز دامبلدوره
او را از ادامه حرفش باز داشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اوریک عجیب و غریب در 1385/11/10 22:00:41
ویرایش شده توسط اوریک عجیب و غریب در 1385/11/10 22:01:04
ویرایش شده توسط اوریک عجیب و غریب در 1385/11/10 22:07:02
دلبستگی من به نیک بی سرو و ارشام خیلی بیشتر از اونبه که فکرشو میکنید

[b]
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 بهمن 1385 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب فکر کنم درست اومدیم!
جن قد کوتاه و قوی هیکلی که این حرف را زده بود دست راستش را بالا آورد و به رو به رو اشاره کرد.
- آره...فکر کنم درست بگی...خب من باید برم...هنوز سه تا از گوی ها رو چک نکردم...
مرد قد بلند و نسبتا پیری که این حرف را زده بود با صدای پاق خفیفی ناپدید شد.
- خب آرشام...تو برو دره شمالی،من هم به جنوب میرم.پنج ساعت دیگه اینجا همدیگه رو میبنیم....موفق باشی
- تو هم همینطور اوریک...
و هر دو ناپدید شدند.

***

تالاری که ایگور و سالازار در آن مشغول بررسی سه مغز بودند با یک دریچه نورگیر سقفی روشن شده بود.میز چوبی و بسیار بزرگ وسط تالار به همراه وسایل رویش محل مناسبی را برای آزمایش ها فراهم میکرد.
- وینگاردیوم لویوسا!
مغز کوچکتر در حالی که قطرات مایع بی رنگ و شفاف رنگ از آن چکه میکرد از ظرف چوبی خارج شد و بین دو میله عمودی معلق ماند.دو سیم به باریکی مو از دو میله خارج شدند و از دو طرف وارد مغز شدند.سپس سیم ها قرمز و بعد آبی و کم کم سفید شدند و مغز در کم تر از چند ثانیه به تلی از خاکستر تبدیل شد.
- ماله یه مشنگ بیچاره بود...بعدی
ایگور مغز متوسط را توسط جادو بین دو میله جای داد و کار را دوباره تکرار کرد...اینبار مغز شفاف شد تصویر هایی نشان داد،صحنه ها جشن مسابقه سه جادوگر!
- این ماله خودمه...
سپس هر دو با شک و تردید به مغز بزرگتر باقی مانده خیره شدند.اینبار سالازار مغز را با دست برداشت و بین دو میله قرار داد.کار دوباره تکرار شد اما رنگ سیم بیشتر از ابی پیش نرفت...
- فکر کنم قفله...تو میدونی چطوری باز میشه سالازار؟
- فکر کنم بدونم...
سیم ها را جدا کرد و مغز را روی میز گذاشت...چوبدستی را روش شقیقه مغز گذاشت و در کمال تعجب تارهای چسبناک و نقره ای رنگی دور چوبدستی اش پیچید،سپس از درون کمد یک قدح سنگی برداشت و مایع را در آن خالی کرد،با چوبدستی چند ضربه به آن زد و بعد محتویات آن نمایان شد:
"هری این پیغام ماله توئه...موقعی که میخونیش من مردم...اما خوب بهش دقت کن چون فقط یه بار میتونی اونو گوش کنی...پس سریع برو یه کاغد و مداد بیار و یادداشت کن..."
و ایگور و سالازار به حاصل دزدی موفقشان پی بردند.
مغز دامبلدور...

=======================================
اولا این که ریموس عزیزتر...پستت بازم بد بود...هیچ دلیلی نداره که ایگور باز هم برگرده.در ضمن اینجا هیچ بایدی وجود نداره!
در ضمن لطفا این سیستم رو رعایت کنید.فقط جاهایی که به حضور خودتون مربوط هست بنویسید و ماجرای دیگران رو توضیح آبگوشتی ندید.
در ضمن توجه کنین...این مغزه دامبلدوره و اصلا هم نگین توش چی هست فقط بدونین چیز مهمی هست و بسیار به درد بخور.
خواهشا پست بعدیو یه محفلی یا مرگخوار خوب بزنه.
ببخشید اگر طولانی شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]The sun enter
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 بهمن 1385 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
پستمو پاک کردید. باشه یکی دیگه میزنم. سالازار اسلیترین عزیز عصبانی نشو من قصدم شرکت در مأموریت بود. در ضمن بلیز چشم
ایندفعه سعی میکنم با توجه به نمایشنامه پیش برم و قضیه رو لوس نکنم ولی باور کن با چیزی که مودی در زیر پستش نوشته همه چیز به نفع محفل تموم میشه مگر اینکه به صورت کاملا ارزشی مرگخواران همراه ایگور بیان و وقتی مودی میخواد ایگورو طلسم کنه نزارن این که داستانو ارزشی میکنه پس به نفع محفل نمایشنامه ام هست ولی خب اگه نفر بعدی اگه محفلی باشه مقدمه چینی کردم اگه بخواد میتونه به نفع مرگخوارا تمومش کنه اگرم که مرگخوار باشه بازم میتونه به نفع محفل تمومش کنه. همچنین هر دو گروه میتونن به نفع خودشون تمومش کنن
-------------------------------------------------------------------------
پس به سوی اتاق مغز ها به راه افتاد. داشت با خودش فکر میکرد.از طرفی نمیخواست مغز ایگور به دست خودش بیفتد از طرفی اگر درهای اتاق مغز های معلول را قفل میکرد که شکسته میشد. بهتر بود کار دیگری انجام میداد اما چه کار؟؟؟؟ در فکر بود که خود را ناگهان در اتاق مغزهای معلول دید. زمان زیادی نداشت. 100% تا چند لحظه دیگه ایگور سر میرسید.باید راهی پیدا میکرد. اما چه راهی؟؟؟ناگهان فکری به مغزش خطور کرد:
مغز تقلبی ایگور
لبخندی بر لب هایش نقش بست اما این لبخند خیلی سریع نابود شد. وقت نداشت تا بتواند مغز تقلبی بسازد. معجون مخصوصش را آماده نداشت باید میساخت. آن هم طول میکشید. واقعا آلستور در تنگنا مانده بود. بهترین کاری که به ذهنش میرسید این بود که دست روی دست بگذارد و منتظر شود ایگور درست جلوی چشمش مغز را بدزدد. حتی اگر میخواست با او دوئل کند ایگور فرار میکرد تا بتواند سریعتر از مغز استفاده کند. اما چه استفاده ای؟ آلستور نمیدانست. ناگهان فکری به ذهنش رسید. ورد آکسیو شاید کمکش میکرد.
- آکسیو معجون ریسبتنیموس
نور بنفش رنگی نوک چوبدستیش پدید آمد. پس از 10 دقیقه هیچ نبود. هیچ.
نا امید به اطراف نگاه کرد. پس از مدتی آلستور متوجه شد مدت زیادی است که ایگور برنگشته پس به خود گفت: بهتره الان از فرصت استفاده کنم و معجونو بسازم تا برنگشته شاید هنوز نرسیده به مقرشون یا شاید هنوز دارن بررسیش میکنن
------------------------------------------------------
خب فکر نکنم این بد شده باشه. اگه بد شده بازم پاکش کنین بازم پست میزنم

در ضمن پست بعدی باید در مقر مرگخوارها باشه تا نشون بده مغزها اشتباه دزیده شدن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/11/10 13:24:18
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/11/10 16:19:22
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 بهمن 1385 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه:
دو تا پست آخر این تاپیک به علت ارزشی بودن پاک شد. دوستان محفلی و غیر محفلی سعی کنید موقع پست زدن به چند موضوع توجه کنید:

1- اینکه مثلا در یک گروه مرگخوار یا محفلی قرار دارید سعی نکنید حتما پستتون به نفع گروه خودتون باشه. چون در اینجور موارد اکثرا نتیجه پستتون زیاد جالب نمیشه.

2- سعی نکنید در پستهایی که لزومی نداره شخصیت شما در آن نقشی داشته باشه به زور شخصیت خودتونو وارد کنید چون فقط سوژه داستان رو منحرف و خراب میکنید.

3- سعی کنید به پستهای قبلی پایبند باشید. یعنی سوژه پستهای قبلی رو با موضوعات عجیب غریب از بین نبرید. پستتون کاملا مطابق با پست قبلی باشه و احیانا اگر میخواهید جریان رو عوض کنید با حفظ تمام مواردی که گفتم این کار رو انجام بدید نه اینکه با دو خط نوشتن یهو جریان رو عوض کنید.

نکته مهم: این حرف رو خیلی شنیدم به همین جهت بد نمیبینم این موضوع رو منم توصیه کنم. تا زمانی که سوژه جالبی ندارید پست نزنید.

با تشکر لطفا از پست الستور ادامه بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 9 بهمن 1385 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش خدمت که حسابی دست و پایش را گم کرده بود کمی به اطرافش نگاه کرد تا از رفتن ایگور مطمئن شود ، سپس چند قدم به عقب برداشت و سپس به سمت دفتر کارآگاهان دوید ، انقدر عجله داشت که آسانسور را به کلی از یاد برده بود و از پله های استراری به طبقهء هشتم رفت .
مرد بی آنکه نفسی تازه کند در را هول داد و به داخل دفتر کارآگاهان رفت ، اما کسی آنجا نبود بجز یک جغد که سرش را در زیر پرهایش کرده بود . مرد به عقب برگشت تا به سمت حراست وزارت برود که یکدفعه مودی را دید .
مودی یکی از ابروهایش را بالا انداخت : این موقعه شب اینجا اومدی چی کار ؟ ... ساعت نظافت این دفتر دو ساعت پیش بوده !
مستخدم که از ترس رنگ به رخسار نداشت سرش را به علامت منفی تکان داد سپس خم شد و دستهایش را روی زانوهایش گذاشت ، چند نفس عمیق کشید و گفت : اون ... اومده بود اینجا ... خودم دیدمش ... باور کنید راست میگم .. باید کارآگاهان دیگه رو هم خبر کنیم ... وضعیت استراریه .
مودی دستی به صورتش می کشد سپس مرد را از جلوی در کنار میزند و وارد دفتر میشود : بیا اینجا بشین و خیلی دقیق بگو چی دیدی ... مودی به پشت اولین میز میرود و مینشیند ، مسخدم با گام های کوتاه به سمت صندلی رو به روی میزی که مودی پشت آن نشسته بود میرود و روی آن می نشیند : ببینید ... من برای نظافت اتاق بررسی مغز ها رفته بودم ... دیدم در بازه وارد اتاق شدم .. سایهء یک مردی رو دیدم که داشت دنبال چیزی می گشت ... اولش نشناختمش ولی بعدش وارد روشنایی شد ... اون ایگور کارکاروف بود ... من نمی دونم چی می خواست ولی سه تا کاسه ازمغز ها رو دزدیده بود .
مودی از جایش بلند می شود و به سمت جغد که حالا از خواب بیدار شده بود میرود : خیلی خوب تو برو به کارهات برس ... به کسی هم چیزی نگو ... در ضمن توی کریسمس کارآگاهای زیادی اینجا نیستن ، من قضیه رو حل میکنم .
مستخدم از جایش بلند می شود و به سمت در میرود ، در چهار چوب در می ایستد و سپس می گوید : اگر برگرده .. حتما منو میکشه .
مودی جغد را بلند میکند و به روی میز میگذارد سپس قلم و پوستی بر میدارد و شروع به نوشتن میکند : با حراست هماهنگ میکنم ... خیالت راحت باشه .


آلبوس عزیز سلام

وضعیت استراریه ... همه رو آماده کنید ... به وزارت دستبرد زدن
خودت رو به اینجا برسون تا از قضیه خبردارت کنم ... من اینجا
می مونم تا مراقب اوضاع باشم . در ضمن کارآگاهان برای کریسمس
مرخصی رفتن اینجا نیرو نداریم .


آلستور مودی


سپس مودی نامه را به پای جغد بست و آن را از پنجره خارج کرد ... مودی از دفتر کارآگاهان خارج شد تا به محل وقوع جرم برود که یکدفعه فکری در ذهنش جرقه زد ... ایگور در اتاق مغزهای مورد بررسی رفته بوده ولی باید به اتاق مغزهای معلول میرفته ... پس ایگور بر میگرده .

------------------------------
ویرایش شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1385/11/9 15:04:32
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1385/11/10 1:48:06
تصویر تغییر اندازه داده شده










[b][size=med
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 9 بهمن 1385 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
6 طبقه بالاتر از آنجا شخص جوانتر که ایگور کارکاروف نام داشت از آسانسور پیاده شد.به اطراف نگاهی انداخت،چوب دستی خود را محکم در دست گرفت و از در آسانسور بیرون رفت.او دنبال اتاق بررسی مغزها میگشت.نمونه مغز او را زمانی که بیهوش بوده است برداشته بودند و برای گرفتن اطلاع بیشتر از آن به این اتاق منتقل کرده بودند.او دنبال آن میگشت تا به خانه ریدل ببرد و توسط لرد به مغز خود پیوند بزند.
اتاق مغزهای آسیب دیده،مغز های معلول،مغز های پیوندی و بالاخره اتاق بررسی مغزها.

با آستین ردایش عرق سردی که بر روی پیشانیش بود پاک کرد.ابتدا به آرامی به در آن دست زد.شک داشت که این اتاق مهم درش باز باشد و بدون هیچ طلسمی از آن مراقبت شود ولی در کمال ناباوری دستگیره ی در چرخید و در باز شد.ایگور نگرانتر شد ولی بعد از مدتی خودش را با بهانه های الکی آرامش داد تو بتواند بهتر کار کند.

درون اتاق کاسه های بزرگی بودند که نمونه مغزها در آنجا قرار داشتند.گوشه دیوارها توسط عنکبوت تار تنیده شده بود و سوسوی نوری از سوراخی که به بیرون راه داشت به درون اتاق می آمد.
کار او زیاد شده بود.نزدیک 100 نمونه از مغزهای متفاوت در آنجا بود.طرز تشخیص اینکه کدام مغز مال او هست کار آسانی بود.لرد طلسمی به او یاد داده بود که میتوانست روی هر مغز امتحان کند.

30 دقیقه گذشته بود و ایگور همه ی مغزها را امتحان کرده بود.3 مغز مانده بود که طلسم به هر سه جواب مثبت داده بود و ایگور بعد از فکر به نظرش رسید همه آنها را ببرد.

او دستی که چوب جادو در آن بود آزاد کرد که...
بانگ،کیشششش!
یک کاسه به زمین افتاد و صدای مهیب ایجاد کرد.ایگور ابتدا فکر کرد اون کاسه یکی از 3 مغز بود ولی بعد فهمید کاسه ای دیگر افتاده است.دقیقه ای ایستاد و بعد ورد غیب شوندگی را اجرا کرد،غافل از آنکه پیشخدمتی در کنار در نظاره گر کارهای او بوده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/11/9 13:40:33
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 9 بهمن 1385 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قدمهایی که بر کف پارکت پوش فرود می آمد با صدایی پر طنین سکوت دهلیز را می شکست.دو مرد قد بلند در حالی که چوبدستی هایشان را بیرون نگه داشته بودند وارد یکی از آسانسور ها شدند.یکی از آنها ردایی قرمز بسیار تیره پوشیده بود و ریشی نوک تیز بر چانه اش به چشم می خورد.مرد پیر تر ردایی یشمی پوشیده به تن داشت که و در صورتش چیزی وجود داشت که اورا بسیار پیرتر از مرد دیگر نشان میداد.
میله های محافظ اسانسور با صدای جرینگ جرینگی باز شدند.مرد جوان تر با چوبدستی به سمت رو به رو اشاره کرد.دیگری سری تکان داد و به سمت در سیاه رنگ انتهای راه رو به راه افتاد.مرد جوان تر هم دوباره دکمه طبقه دیگری را فشرد و قبل از اینکه از دید خارج شود گفت:"موفق باشی سالازار!"
مرد پیر برگشت و سری تکان داد و دوباره به جلو حرکت کرد.در را باز کرد و وارد سالن دایره شکل شد.قبل از اینکه در ها به چرخش در آیند مرد چیزی زمزمه کرد و چوبدستی خود را به سمت ستون وسط اتاق گرفت.چرخش قبل از یک نیم دور پایان گرفت.
سالازار یکی از در ها را باز کرد و وارد سالن بزرگی شد که مانند یک کلیسا بود و ردیف های بسیار زیادی داشت.میدانست به کجا برود.به ردیف هفتاد.
به سرعت طول سالن را می پیمود.بیست،سی،پنجاه،شصت و نه و سر انجام...اما ردیف هفتادی وجود نداشت.بعد از ردیف شصت و نه ردیف هفتاد و یک بود.با تردید نگاه کرد.بعد ناگهان از اشتباه خود خنده ای کرد.بر گشت و رو به روی ردیف شصت و نه ردیف هفتاد را دید.
وارد شد و در تاریکی کسی را دید.مرد ریز اندام با موهای کم پشتی را دید که از جاروی در دستش معلوم بود یک نظافتچی است.مرد با ترس و وحشت به سالازار نگاه می کرد.سالازار چوبدستی را به سمت او گرفت و گفت:
- اگه صدات در بیاد دیگه از این تو با پای خودت بیرون نمیری...!!
مرد آب دهانش را قورت داد و سر خود را به شدت تکان داد.رنگش چنان پریده بود و عرق بر صورتش نشسته بود که نور کم سالن را به خوبی منعکس میکرد.
سالازر،همانطور که چوبدستی اش به سمت نظافتچی بیچاره بود به نام ها نگاه کرد و بعد پنج گوی مورد نظر را که به ترتیب پشت سر هم چیده شده بودند برداشت و در دل نظم وزارت را با تمسخر تحسین کرد.
مرد با من و من و لکنت گفت:
- خواهش میکنم به من رحم کن...من چند تا بچه کوچیک دارم...خو...خواهش...می...می...می کنم منو نکش...
اما سالازار با بی رحمی و پوزخند سرش را تکان داد.چوبدستی را با دقت بیشتری بر روی قلب مرد نشانه گرفت.مرد چشمانش از ترس گشاد شد و آخرین چیزی که دید حفره بزرگی به اندازه یک وجب بود که سینه اش را شکافته بود و پشتش را هم سوراخ کرده بود...
سالازار برگشت و غیب شد...

------------------------------------------------------------------------------
محفلی های عزیز...جنگ شروع شد!!مرگخوارا اگه دوست دارین شرکت کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]The sun enter
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 17 دی 1385 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

این پستم هم یه ذره دیر فرستادم !
البته این پست صرفا به عنوان رول کوتاه تلقی خواهد شد !


پرسی : آخ ، نزن باشه بابا مامان!! !
پرسی که پا برهنه وارد باغچه شده بود و پشت یکی از درخت های عریض پناه گرفته بود برای در امان بودن از خطرات احتمالی بود ! مالی که با جارو دنبال پرسی افتاده بود بعد از مدتی خسته شد و به دیوار حیاط تکیه داد و گفت : آخه پسرم ، عزیزم ! همه این پافشاری های من برای اینه که میخوام تو بهترین باشی !
پرسی که از این حرف بدش نیامده بود در حالی که سینه اش را جلو داده بود گفت : مادر من همیشه بهترینم !
مالی در حالی که داشت نخودی میخندید گفت : ولی با شرکت در سفر وزارتخونه بهتر تر میشی !

پرسی که اوضاع رو مناسب میدید سعی میکرد از موضوع خود خارج شود و گفت : گفتم که جناب وزیر گفتن که احتیاجی به نام نویسی ندارم ! مثلا من منشی وزیر هستما !!!

مالی یه ذره خستگی برطرف شده بود ، لا اقل دیگر نفس نفس نمیزد . وقتی دید که پرسی به سمتش می آید دوباره به سمتش رفت و ...

=== بعد از 20 دقیقه ===

آفرین پسرم برو بثبت که به نفعته !
بعد از یک ربع پرسی مقابل درب دفتر وزیر ایستاده بود و در حالی که سعی میکرد در لحظات اخر به موهای سرخ خود حالت بدهد در زد ! بعد از مدت کوتاهی صدایی شنیده شد : بفرمایید داخل !
پرسی با وقار و متانت خاصی وارد اتاق شد و به آرامی درب را بست و با صدای آرام ، در عین حال محکمی گفت : روز بخیر جناب وزیر !
وزیر که تازه متوجه شده بود که او کیست گفت : سلام ، خوبی ویزلی ؟
پرسی با تمام توانش سعی در این داشت که با او با تمکین و احترام تمام صحبت کند گفت : لطف دارید ، در واقع جهت همراه شدن در سفر به خدمت رسیدم !
جناب وزیر که از طریقه صحبت کردن او متعجب شده بود ابروهایش را بالا داد و گفت : من که بهتون گفتم ، آقای ویزلی شما در مقام منشی وزیر در اوایل لیست سفر اضافه شدید !

پرسی زیر لب زمزمه کرد : دراکو !! من به مامانم گفتم ولی گوش نکرد !

جناب وزیر گفت : جان ؟

پرسی : جناب مالفوی !! خدمت مادرم عرض کردم ولی ایشون میخواستن اطمینان پیدا کنند !

و فوقع ما وقع ...


با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری