برگی از نوشته های برادر دامبلدور
امروز از صبح که بیدار شدم دنیا برام قشنگ بود ،یه حسی بهم میگفت که امروز روز خوبی هستش و اتفاقهای خوبی هم برام میوفته . از روی تختم بلند شدم می خواستم رو تخت بشینم که یه چیزی تو بدنم فرو رفت ،از تیزی اون شئ از جا پریدم ، یه نگاه روی تختم انداختم تا ببینم چی بوده که متوجه شدم گردنبند شاسی دار پرسی بوده که حتماً دیشب بعد از کلاس خصوصی جا گذاشته بود ، شنیدم از این گردنبند به عنوان شاسی هم میشه استفاده کرد.
بی خیال گردنبند ،پاشدم رفتم توی سالن غذاخوری ،نمی دونید چه قدر بهم ریخته بود ،همش زیر سر این نیکلاس هس .
دوباره زنش براش غذا درست نکرده اومده بدون اجازه تو خونه ی من تمام غذاهام رو خورده هیچ خونه رو هم بهم ریخته ، یادم باشه بعداً واسه خونه افسون راز داری بزارم . کمی به خونه رسیدم و اتاق ها را مرتب کردم ،یه نگاه به ساعت انداختم دیدم نزدیک دهه . سریع مثل B13 پریدم رو کاناپه و تلویزیون رو روشن کردم . سریه زدم جادوگر تی وی ، خدا رو شکر کردم به موقع گرفته بودم تازه برنامه ی قفل اسرار شروع شده بود ، خداییش عجب برنامه ای هستش پر از آدم های خوشگل و خوشتیپ ،از همه بهتر این مجری برنامه اشون هوگو ویزلیه . پسره انگار مانکنه ، هر برنامه یه لباس می پوشه میاد . عجب آدم خوشتیپی هستش .
آقا عجب داستانی بود این قسمت ، بعد از دیدن فیلم به فکر این افتادم که به این هوگو پیشنهاد بدم بیاد تو دست و بال خودم تا کمی با اون هم کلاس خصوصی بزاریم . دوباره به سبک B13 از کاناپه پریدم روی پله هایی که به طبقه دوم می خورد ، از پله ها بالا رفتم ، در هنگام بالا رفتن از پله ها خاندان دامبلدور که عکس هایشان بر روی دیوار پله ها به چشمم می خورد من را تشویق می کردند . به طبقه ی دوم که رسیدم از راهروی اتاق خوابها عبور کردم و به دیواری رسیدم ، با ضربه ی چوب دستیم به خراشی در گوشه ی دیوار ،دیوار کنار کشید و دری رو به رویم باز شد ؛ داخل اتاق شدم ،خیلی وقت بود (24 ساعت بیشتر نبود) که داخل اتاق نشده بودم ،تمام اسباب ها خاک گرفته بودند ،به طرف میز کامپیوترم رفتم ، رایانه را روشن کردم
سریع به اینترنت متصل شدم ،وارد سایت جادوگران شدم یوز و پسم رو وارد کردم بعد از عبارت از ورد شما متشکریم آلبوس دامبلدور وارد محفل شدم ، یه نگاهی به پست های اخیر هوگو ویزلی انداختم ، بچه خوبی هستش ،زیاد هم دور و بر ولدی نمی ره ، هرزگاهی یه پستی برعلیه کچل خان می زنه و نقدش رو می خواد ، فکر کنم اگه بیاد محفل پیشرفت زیادی بکنه ، رفتم توی قسمت پروفایل هوگو و براش دوتا پیام شخصی گذاشتم.
« سلام بر هوگو کاندید بد شانس ریاست جمهوری :
همانا ما از شما در خواست می کنیم که اگر مایل به ثبت نام در کلاس های خصوصی من هستید هرچه سریعتر تا ظرفیت پر نشده به سازمان منکرات و آسلام تشریف بیاورید و در آنجا درخواست ثبت نام بکنید ، بقیه اش هم بامن ، سریعتر به طرف آغوش گرم دامبلدور بزرگ تشریف فرما بشو »
توی پیام دوم هم نوشتم :
« همانا که ما پست های آخر شما از جمله خاطرات مرگ خواران را خواندیم ، در پست های شما جنبه ی حمایت از لرد دیده نمی شود و من 80 درصد سفیدی خالص ناشی از زیاده روی کردن در خوردن ماست پیدا کردم ، اگر مایل هستید در تاپیک ثبت نام محفل پستی بزنید تا ثبت نام شوید ،شما جای پیشرفت زیادی دارید و محفل در پیشرفتتان کمک زیادی می کند . »
بعد از این که جفت پیام فرستاده شد هوگو ویزلی لاگین شده بود ، دو سه دقیقه موندم تا شاید بره و پیام ها رو ببین ، دو سه دقیقه شد ده دقیقه ، همین که خواستم برم بیرون جلوی پیام شخصی ها عدد یک را مشاهده کردم . به قسمت پیام شخصی رفتم تا جوابش رو ببینم . نوشته بود :
« سلام بر یگانه جادوگر سیاه سفید (قسمتی رنگی) سایت دامبلدور بزرگ :
همانا که کا قصد شرکت در کلاس های شما را داریم و همین الآن که دارید پیام شخصی را می خوانید من ثبت نام کرده ام ، در مورد محفل هم باید بگویم که من خودم قصد انجام چنین کاری را داشتم ولی چون شما گفتید ، صد در صد این کار رو می کنم و انجام می دهم .
به امید آن که قبول شوم .
هوگو رونالد ویزلی همون هوگو ویزلی »
خوشحال و شنگول از جایم بلند شدم و ریش های بلندم را در هم آشفتم ، بعد از دیدن پست هوگو در ثبت نام رایانه رو خاموش کردم و به دستشویی رفتم تا دست و صورتم رو بشورم ، از دستشویی که اومدم بیرون با ریشهام صورتم رو پاک کردم ، یه نگاه به ساعت انداختم اوه کی شده بود یازده ، ساعت یازده شب بود و من خبر نداشتم ؟!
می خواستم برم دوباره توی دستشویی که مسواک بزنم بخوابم که صدای زنگ در اومد .
از پله ها پایین رفتم ، فکر کردم پرسی هستش که دوباره اومده کلاس خصوصی ، در رو باز کردم که با صورت مسخره شاد نیکلاس فلامل روبه رو شدم ؛ همین که خواست بگه سلام در رو روش بستم ، بیچاره دماغش لای در گیر کرده بود و فکر کنم که شکسته بود
،بی خیال فلامل از پله ها بالا رفتم ، مسواک زدم .
داخل اتاق تزئینات گریفندوری ام شدم ، نامه ای واسه ابرفورث نوشتم و بعد از اون نشستم خاطراتم رو بنویسم .
من که نفهمیدم این کار برام چه سودی داره شما اگه فهمیدید به من پیام شخصی بدید .
حالا این قدر خاطره ی من مادر مرده رو نخونید که می خوام بخوابم . شب بخیر . راستی شما نمی دونید که آدم نباید خاطره ی مردم رو بخونه ؟ خجالت بکشید
اینستاگرام
آنلاینها
26 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


