ناگهان نوری درخشش پیدا میکند
همه انتظار لردی سفید را دارند که در نبود دامبلدور(ره) با ولدمورت بجنگد
اما این نور سفید بازگشت نور طلسم ها از دندان های سفید کینگزلی شکلبولت سیاه بود
که در تاریکی مطلق استتار کرده بود و فقط دندان هایش معلوم بود
ولدمورت:آواداکداورا...اوشاخلار مرگخوار
کینگزلی:ترک سن؟
ولدمورت:نمنه؟
ناگهان کینگزلی و ولدمورت اشک در چشمانشان حلقه میزند!
و همدیگر را در آغوش میگیرند...
ولدمورت:همشهری
کینگزلی:همشهری...
در مقابل دیدگان همه کینگزلی دو صندلی ظاهر میکند...
کینگزلی:نور ممد بورو این مرده هارو جمع کن چراغارو روشن کن ....
خب ...همشهری چه خبرا...
ولدمورت:والاه چی بگم همشهری جان...سلامتی
کینگزلی:حالا چرا گیر دادی دامبلدورو کشتی؟
ولدمورت:این یک رازه...اما میخوام ایلده فاش کنم آن را!
راستش گضیه ازین گراره که(قضیه ازین قراره که)
من عاشق مینروا مگ گونگالم
اما دامبلدور نمذاشت من به عشقم برسم...
اون عشق منو دزدید
من واسه مینروا گل رز سیاه میفرستادم
دامبلدور رز سفید میداد
آخر سر هم با دامبلدور دوست شد
...
صد بار به مینروا گفتم
ای قشنگ تر از پریا
شب ها تو کوچه نریا
آلبوس دامبلدور دزده
عشق منو میدزده
کینگزلی:خب همشهری حله دیگه
چرا نمیری خواستگاری
ولدمورت:آخه مامان بابا ندارم
تازه مهریه مینروا خیلی سنگینه...
10000 گالیون!
کینگزلی:اشکال نداره...نورممد!
هوی نور ممد بگرد واسه آقا ولدی مادر پدر پیدا کن
دیگه چه غمی داری همشهری؟
ولدمورت:چه غمی بالاتر از اینکه آدام به عشقش نرسه...
ناگهان نوری برق میزند
صدایی فریاد میزند
فکر کردی من مردم؟؟؟؟؟؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

Nothing Is What It Seems