جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اتاق ضروريات

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 18 بهمن 1396 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی بر طبقه ی دوم تخت سفید و نرمش دراز کشیده بود. چشم هایش را محکم بسته بود و سعی می کرد بخوابد. دوست داشت وقتی از خواب بیدار می شود ببیند که همه ی اینها و همه این اتفاق ها یک مشت دروغ و خواب بوده.
به شدت بر تختش تکان خورد و ملافه را بیشتر بالای سرش کشید. اگر مجبور نبود هرگز به هاگوارتز باز نمی گشت. اما جیمز تدی را گرفت و هری هم وقتی به هوش آمد با طلسمی تدی را زمین گیر کرد. بعد با هم به هاگوارتز رفتند تا این خبر مهم و جنجالی را به مدیر برسانند. آن روز چقدر خجالت زده شده بود! حتی فکر کردن به آن باعث می شد آرزو کند ای کاش نامریی می شد و از اینجا می رفت! می رفت به ان سوی دنیا و یک زندگی جدید را شروع می کرد. بیچاره جیمز! به خاطر او به چه دردسر ها که افتاد. پدرش حسابی او را دعوا کرد. اصلا نزدیک بود جیمز و تدی هر دو به خاطر این افتضاحی که به بار آورده بودند از هاگوارتز اخراج شوند. اما هری التماس کرد که آنها را ببخشند. کلی منت کشی کرد تا مدیر راضی شد که آنها در مدرسه بمانند. البته اگر کسی می مرد بدون شک اخراج می شدند و حتی شاید کارشان به آزکابان هم می کشید. آزکابان... حتی فکر کردن به آن باعث می شد یخ بزند. یک بچه ی نوجوان بین ده ها و صد ها مرد جانی و قاتل و دیوانه ساز های ترسناک...
به خاطر اصرار های هری و به وجود نیامدن اغتشاش و نگرانی اصل ماجرا به دانش آموزان هاگوارتز گفته نشد. مدیر مدرسه فقط در یک جلسه ی اضطراری دانش آموزان را در سالن اصلی هاگوارتز جمع کرد و گفت که یک قاتل روانی از آزکابان فرار کرده و به سمت هاگوارتز آمده. گفت باید همه مواظب خود باشند. مدیر قانونی گذاشت که به محض غروب خورشید هیچ کس از دانش آموزان حق به رفتن به حیاط را ندارد و به هیچ وجه چه در روز و چه در شب به نباید جنگل ممنوعه نزدیک نشوند. ده ها نگهبان به هاگوارتز آمدند که در دسته های چند تایی در حیاط و راهرو ها و سالن های هاگوارتز می چرخیدند و مراقبت می کردند. تازه قرار بود تعدادشان چند برابر شود.
تدی دوباره قلط خورد و سرش را تو بالشت نرمش فرو کرد. هیچ وقت نمی توانست خودش را به خاطرهمچین کار احمقانه ای ببخشد. واقعا چرا به حرف رز گوش نداد؟ چرا انقدر اصرار داشت که پدرش را زنده کند؟ آن هم پدری را که هیچ شباهتی به گذشته نداشت. اگر می دانست شاید این کار را نمی کرد. البته شاید... چیزی نمانده بود که پدر او و جیمز را بکشد. ریموس که حتی به پسر خود رحمی نداشت چه تضمینی بود که هر کسی که سر راهش بود را نکشد؟ اگر همین الآن یکی از نگهبان ها کشته شده باشد چه؟ آیا این واقعا درست بود؟ کسی که خودش آن قاتل را از قبر بیرون آورده اینجا در تخت گرم و نرمش دراز بکشد و بخوابد و یکی دیگر که هیچ تقصیری در این ماجرا ندارد آن بیرون بمیرد؟اگر ریموس کسی را مثل تدی بی پدر می کرد و مزه ی تلخ یتیمی را به او می چشاند چه؟
قلبش آتش گرفت. آهی از اعماق وجودش بیرون آمد. احساس خفگی می کرد. بغض گلویش را فشرد. چشم هایش داغ شد و قطره ی اشکی به آرامی از چشم هایش بیرون ریخت. احساس می کرد الآن است که سینه اش از این همه غضه و درد بترکد. او مقصر بود. مقصر همه چیز. چطور می توانست انقدر بی خیال و بی اهمیت اینجا دراز بکشد؟ دیگر نمی توانست تحمل کند.
ملافه را کنار زد و از تخت پایین آمد. تصمیمش را گرفت. او باید هر طور شده نگهبانی می داد. باید هر طور شده مدیر را راضی می کرد که برای تنبیهش هم که شده شب نخوابد و مثل بقیه نگهبانی بدهد. او باید این کار را می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: دوشنبه 9 بهمن 1396 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
باید فکرشان را متمرکز میکردند... اتفاقات آن شب، همه حواسشان را مشغول خود کرده بود. اما هیچکس، انتظار اتفاق ناگواری که قرار بود رخ بدهد را نداشت...

- تدی!

تدی یک گرگینه بود...
او به سختی، سعی میکرد از آنجا دور شود. به اندازه کافی، از دست خودش ناراحت شده بود، نمیخواست دیگر آسیبی به آنها برساند.

هنوز میتوانستند به مک گوناگال اطلاع بدهند تا هاگوارتز را آماده کند... هنوز فرصت داشتند، هرچند کم. هری پاترونوسی به سمت هاگوارتز روانه کرد، و امیدوار بود که قبل از ریموس، به آنجا برسد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: یکشنبه 3 دی 1396 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز برای لحظاتی نمیتونست از سر جاش تکون بخوره. فقط به ریموس نگاه میکرد که تد رو روی زمین انداخته و هر لحظه بهش نزدیک تر میشه. ناخن های ریموس زیر نور ماه میدرخشیدن و همین باعث شد که جیمز بتونه به خودش بیاد و به سمت تدی حرکت کنه.

-ولی پدر؟ من تدم ، تدی، پسرت!

ریموس ولی به حرفهای تد توجهی نمیکرد. حیوون درونش تد رو فقط به عنوان یه شام خوشمزه میدید و ترحمی در کار نبود. وقتی دستش رو بالا آورد تا ناخن تو گردن تدی فرو ببره ، جیمز بالاخره به ریموس رسید و از پشت گرفتش. دو نفر کمی از تدی دور شدن و روی زمین افتادن. حالا هم جیمز هم تدی روی زمین بودن و ریموس بالا سرشون وایستاده بود. چند لحظه مکث کرد تا تصمیم بگیره کدوم رو واسه شام اصلی بخوره و کدوم رو واسه دسر.

-بابایی؟

تد با گریه گفت و سعی کرد از سر جاش بلند شه ولی نتونست. باور اینکه پدرش میخواست جفتشون رو بکشه مثل بار سنگی روش افتاده بود و اجازه نمیداد تکون بخوره. ریموس بالاخره تصمیم گرفت و به سمت جیمز حرکت کرد. جیمز سعی کرد کمی خودش رو بلند کنه و به عقب حرکت کنه. آخرین لحظات زندگیش جلوی چشماش بودن و حتی به ریموس نگاهی نمیکرد. نگاهش به تد بود و اینکه چقد ناراحت گوشه ای افتاده. اشک چشمای خودش رو هم فرا گرفت و فریاد زد.
-تدی. خودت رو نجات بده. سریع بلند شو و برو.

بووووومب

چندین طلسم به ریموس برخورد کرد و به گوشه ای دور از جیمز پرت شد. وقتی سعی کرد بلند شه، رز رو دید که با چوب دستی و خیلی جدی جلوش وایستاده و منتظره که حرکتی کنه. شرایط رو برای انتقام نامناسب دونست؛ از جاش بلند شد و به طرف قلعه هاگوارتز فرار کرد. رز به سمت جیمز رفت و بهش کمک کرد که بلند شه. جیمز هم سریعا به طرف تدی رفت و به رز اشاره کرد که هری هم کمی اونطرف تر بیهوش روی زمین افتاده.

بوی دانش آموزان خوشمزه تمام فکر ریموس رو فرا گرفته بود و با سرعت به طرف هاگوارتز میدوئید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
و درست همان لحظه نور ماه بر روی ریموس افتاد . دردی وحشتناک و غیر قابل تحمل . دندان هایی که فک را می گرفتند و گرگینه پدیدار شد .

کمی جلوتر:

جیمز به پشت سر نگاهی انداخت .
- بدو تد بدو!

تد وایستاد .
-چی شده؟

جیمز برگشت . فقط چون ریموس به دلیل بیرون آمدن از قبر هنوز گیج بود تا حالا نمرده بودند.
- به پشت سرت نگاه نکن تد و فقط بدو. بدو!

دومین بدو را فقط یه مرد کر واقعی می توانست نشنود ؛ و جیمز فریاد زده بوده چون تد هنوز از جایش تکان نخورده بود. و ... درست همان لحظه بزرگ ترین کابوس جیمز به حقیقت پیوست. ریموس خودش را روی تد پرت کرد.
-تد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
جلوی چشم های ریموس را خود گرفته بود. صورتش در هم مچاله شد و گلوی هری را به آرامی رها کرد. هری ناله می کرد و گلویش را می مالید. جیمز داد زد :
- بدو تد! فرار کن.
جیمز بی معطلی برگشت و به سمت درختان حاشیه ی قبرستان دوید. اما تد برای لحظاتی با تردید به پدرش خیره ماند. یعنی واقعا پدر می توانست به پسر خودش آسیبی بزند؟

- توی عوضی منو از قبر بیرون کشیدی. من تو رومی کشم!

قلبش هری در سینه فرو ریخت. رنگ از صورت تد پرید.
- اما پدر منم تد. پسرت.

ریموس با صدایی که از خشم شعله می کشید داد زد :
- هر عوضی ای که می خوای باش. تو من رو از قبر بیرون کشیدی. تو آرامش من رو به هم زدی. تو منو دوباره به دنیای فانی برگردوندی.
تد با ناباوری پدرش را برانداز کرد. فهمید کاملا در اشتباه بوده. بعد برگشت و به دنبال جیمز که ده متری با او فاصله داشت دوید. ریموس به سمت بچه ها جهید ولی هری مچ پایش را گرفت و او با سر زمین خورد. بچه ها را می دید که هر لحظه دور تر می شوند. کبودی بزرگی‌بر‌پیشانی اش افتاده بود. هری‌چوبدستی اش را به سوی‌ریموس گرفت. صورت هری کبود و سرخ بود. ریموس در لحظه به سمت هری پرید و مشت های گره کرده اش را عقب برد و محکم بر‌گیجگاه هری کوبید. درد مثل زهر در سر هری پیچید. همه چیز برایش تیره و تار شد و دنیا دور سرش چرخید. صدای صوتی را در گوشش می شنید. بدنش شل شد. چشم هایش سیاهی رفت و بی هوش بر زمین ماند.
ریموس با چشمهای وحشی اش که برق می زدند به جیمز و تد نگاه کرد.
حالا نوبت آنها بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 06:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: جیمز و تدی سنگ زندگی مجدد رو پیدا کردن و ریموس لوپین رو به زندگی برگردوندن. ریموس حالت عادی نداره و به طرز عجیبی سرد و بی حرکت می ایسته. رز ویزلی سعی کرد متوقفشون کنه اما وقتی نتونست، هری رو آورد. ریموس در حالیکه ضجه میزد، صدای هری رو میشنوه و بهش حمله ور میشه...
=====

- چی با خودتون فکر کردین؟ چرا این کار رو کردین؟

تدی و جیمز، از ترس، بی حرکت مانده بودند. ریموس با تمام قدرت، خودش را روی هری انداخته بود و با همان قدرت، دستش را روی گلویش میفشرد.

- چرا این کار رو کردین؟! چرا..‌.

نمیدانستند کجای کار اشتباه بود. آیا کسی را به دنیا برگرداندن، ایرادی داشت؟ ریموس الان باید خوشحال بود که پیش پسرش برگشته... شاید!

هری که تا الان، سعی می کرد تدی و جیمز را دور کند، حالا که وقفه ای در تلاش ریموس برای خفه کردنش پیش آمده بود، با صدای بلندی گفت:
- برین دیه! منتظر چی هستین؟!

ریموس متوجه تد و جیمز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1396 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تد میخواست به طرف باباش بره و از رو زمین بلندش کنه ولی هری این اجازه رو بهش نداد. سریعا دست تد رو گرفت و تو دست های جیمز گذاشت.
-جفتتون برید عقب وایسید.
-ولی آقای پاتر ...

هری نگاه عصبی به تد کرد و با سرش به جیمز اشاره کرد که سریعا حرفش رو گوش کنن. جیمز میدونست که هری اینجور موقع ها شوخی با کسی نداره و تا همین الان هم کلی پدرش رو عصبی کرده. دست تد رو محکم فشرد و گفت:
-بیا بریم عقب. بابام میدونه چیکار داره میکنه.

تد نمیخواست که حرف هری رو گوش کنه ولی مجبور شد حرف جیمز رو قبول کنه. جیمز تا اینجای کار باهاش بوده و بهش اعتماد کرده و الان نوبت تد بود که به هری اعتماد کنه. دوتایی از ریموس فاصله گرفتن و کمی عقب تر ایستادن. هری که خیالش از بابت تد و جیمز راحت شد، چوب دستیش رو در آورد و به سمت ریموس حرکت کرد. تد نمیتونست نگاه کنه و گریه کنان تو بغل جیمز فرو رفت. هری همچنان جلو میرفت و چوب دستیش رو محکم دستش گرفته بود.
-ریموس؟ ریموس؟ جواب بده.

ریموس همچنان مشت به زمین می کوبید و فریاد میکشید.
-چرا ؟

هری بالاخره تونسته بود که فاصله خودش و ریموس رو کم کنه و به آرومی خم شد. دستاش رو با لطافت روی سر ریموس کشید و با صدای خیلی آرومی گفت:
-آروم باش. پسرت اینجاست، به زندگی برت گردونده. زنده ای ، تو دوباره زنده ای ریموس.

این جمله فریاد های ریموس رو قطع کرد ولی همچنان حرفی نمیزد. سرش رو به طرف هری برگردوند و بهش خیره شد. موهای بلند و نامرتبش به هری اجازه نمیداد که صورتش رو ببینه. بعد از چند ثانیه سکوت، ریموس سریعا از رو زمین بلند شد و به هری حمله کرد. حالا هری روی زمین افتاده ، ریموس گردنش رو محکم گرفته بود و فشار میداد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1396 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: جیمز و تدی سنگ زندگی مجدد رو پیدا کردن و میخوان ریموس لوپین رو به زندگی برگردونن. رز ویزلی سعی کرد از عاقبت کارشون باخبرشون کنه. اما اونا گوش ندادن. رز هم هری رو خبر کرد. الان ریموس زنده شده و به طرز عجیبی بی احساس و بی روحه. رز و هری الان رسیدن و...
=====
رز دیگر نمیتوانست تحمل کند. با عصبانیت، گلدانش را به زمین زد گفت:
- از اینجا به بعدش با خودتونه! من رفتم!

رز راهش را گرفت و رفت. هیچکس به حرفهای رز اهمیت نمیداد؛ در حقیقت، انگار کسی نشنیده بود. جیمز، هری و تدی، به ریموس خیره شده بودند. انتظار داشتند تکانی بخورد، چیزی بگوید...
و ناگهان...

ریموس محکم خودش را روی زمین انداخت. حرکتی نبود که کسی انتظارش را داشته باشد... تدی با نگرانی جلو رفت.

- بـ... بابا؟

اما صحنه ای که مشاهده کرد، آخرین چیزی بود که هر کسی میخواست ببیند؛ او با اندوه بسیار، روی زمین چنگ زد و فریاد گوشخراشی کشید:
- چـــــــــــرا؟!

هیچکدام نمیدانستند چه عکس العملی نشان بدهند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آذر 1396 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس لوپین همان طور بی روح ایستاده بود.به افق خیره شده بودو حرکتی نمیکرد.

تدی و جیمز نمیدانستند چه کار کنند.تدی بی وقفه اشک میریخت و جیمز او را در آغوشش پناه داده بود و سعی در آرام کردن تدی داشت.باران شدید شده بود.

صدای پاقی آن دو را به خود آورد.به اطراف نگاه کردند.هری پاتر و رز ویزلی را دیدند که از درون تاریکی به سمت آنها می آمدند.

هری پاتر با گام های بلند خود را به آن دو رساند و با دیدن ریموس متوجه شد که دیر رسیده است و کار از کار گزشته است.

-پناه بر مرلین.....شما دوتا چیکار کردین؟؟!!هیچ به عاقبت کارتون فکر کرده بودین؟!!!؟!!

و بعد به ریموس نزدیک شد.چشمهای بی روحش خیره به دوردست بودو وجودش خالی از هرگونه احساس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1396/9/22 17:23:34
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1396 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با قدم های بلندی به سمت رز آمد .
- چی شده؟

رز آب دهنش را قورت داد.
- پسرتون..
- البوس؟
- نه جیمز خب اون و تدی سنگ زندکی مجدد را پیدا کردن و حالا دارن ریموس لوپین رو به زندگی بر می گردانند....

نگاه هری به چشم های رز دوخته شد . انگار می خواست دروغ یکی از آن دو را پیدا کند .
- منو ببر پیششون.
==================
جیمز خیلی آرام تدی را عقب کشید و به چشم های ریموس نگاه کرد . نگاهش به افق دوخته شده بود .

مرگ افق است و افق چیزی جز محدوده ی دید ما نیست ..

چشم هایش سرد و بی روح بود . و سردی اش برای اولین بار در قلب تدی کمانه کرد .

یک نفر یک روز بهشون می گه پدر و مادرشون برای چی کشته شدن ...

درست است که اولین بار بود تدی ریموس رو می دید . ولی ریموس شبیه هیچ کدام از عکس هایی خانوادگی آن ها نبود .
- بابا ؟

بی اختیار اشک هایش سرازیر شدند و با نم نم باران در آمیختند.
جیمز نگاهی به تدی انداخت . تدی مثل یک پرنده بود . وقتی ناراحت است پرهایش ریخته . و وقتی این طوری ناراحت است مثل پرنده است که آشیانه اش را گم کرده. پس او چترش را باز کرد تا تدی زیرش قایم شود.

مرده ای را جان به رگ ها ریخت .
پا شد در میان سایه روشن .
حال او به زهر لحظه های تلخ آلوده است .
شادی اش با عذاب آلوده شده
لب هایش از سکوت بود.
بندی گسسته است .
خوابی شکسته است.
خوابی را میان قبر ها گم کرده است...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1396/9/21 14:31:10
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1396/9/21 14:35:17
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me