شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز
راهرو آنقدر باریک شده بود که سیبل مجبور شد کتفهایش را کمی جمع کند. نور لرزان مشعلها روی دیوارهای نمکشیده میرقصید و سایههایی میساخت که انگار بهعمد قصد فریب داشتند. با هر قدم، نفسش عمیقتر میشد؛ انگار بدنش تلاش میکرد بیشتر ببیند تا کمتر بترسد.
در انتهای راهرو دری چوبی، کهنه و با لولاهایی زنگزده دیده میشد. اما چیزی که توجه سیبل را جلب کرد، جملهای بود که با جوهر سیاه – یا چیزی شبیه به جوهر – بالای آن نوشته شده بود:
«پیش از آنکه بگذری، باید از ترس بگذری.»
سیبل نفسش را آهسته بیرون داد. بیاختیار دستش را روی کلمهی «ترس» کشید. خودش هم از این کار تعجب کرد، اما سرمایی که از همان چند حرف کوتاه ساطع میشد، عجیب و پرمعنا بود.
دستگیره را چرخاند. در بهآرامی باز شد و فضای تاریکی پیش چشمش گشوده شد.
اتاق در نگاه اول خالی به نظر میرسید، اما لحظهبهلحظه جان میگرفت. نه با نور، بلکه با حس. با حافظه. هوا سنگینتر شده بود و بوی آشنایی در فضا پیچید: بوی نان تازه، مخلوط با چیزی ترش و سوخته.
چشم سیبل به میزی افتاد؛ چوبی و محکم، با لبههایی سوخته. پشت آن صندلیای خالی بود و روی میز چند ظرف شکسته، یک بشقاب دستنخورده، و قاشقی افتاده.
صدای گریهای آرام از گوشهای بلند شد. نه هقهق، نه فریاد. فقط نفسهایی سنگین و بریدهبریده.
در گوشهی اتاق دختری نشسته بود. زانوهایش را در آغوش گرفته و سرش را میان بازوانش پنهان کرده بود. موهایش ژولیده و ردایش خاکی بود. بدنش از ترس نمیلرزید، بلکه از چیزی عمیقتر. شاید شرم، شاید غم.
سیبل برای لحظهای نفسش را در سینه حبس کرد. آیا داشت خودش را میدید؟ نه. مطمئن بود هیچوقت موهای قرمز طلایی نداشته.
دختر آرام سر بلند کرد. اما چهرهای نداشت. فقط سایهای محو و ناتمام از یک صورت.
سیبل زیر لب زمزمه کرد: – تو کی هستی؟
دختر جوابی نداد. فقط نگاه کرد.
سیبل عینکش را صاف کرد و با دقت به دنبال نشانهای گشت که بتواند به شناخت این دختر کمک کند. ناگهان چشمش به یقهی ردای او افتاد. نشان یک گورکن با دست دوخته شده بود.
هلگا! این اولین چیزی بود که به ذهنش رسید.
حالا که با دقت بیشتری نگاه میکرد، متوجه شد در یک آشپزخانهی کوچک ایستاده که به شکلی غریب و نیمهویران بود. عجیب بود که اول این جزئیات را ندیده بود. یا شاید هم، این جزئیات تازه حالا، با شناختن دختر، ظاهر شده بودند.
اما هنوز نمیفهمید چرا باید او اینجا باشد. هیچوقت از هلگا نترسیده بود. در واقع، تنها کسی که مطمئن بود اصلاً ترسناک نیست، خود هلگا بود. پس اگر از او نمیترسید، چطور باید از این ترس عبور میکرد؟
اما وقتی دوباره به ظرفهای شکسته و صندلیهای خالی اطراف میز نگاه کرد، چیزی در ذهنش جرقه زد.
شاید این ترسِ سیبل نبود. ترسِ هلگا بود.
کاملاً منطقی به نظر میرسید.
و اگر اینطور باشد... شاید هرکدام از آنها قرار است با ترسِ یکی دیگر از اعضای گروه روبهرو شود.
اما...
چگونه باید از ترسِ کسی دیگر عبور کرد؟
سیبل حتی نمیدانست آن دخترک دقیقاً از چه چیزی میترسد که بخواهد بر آن غلبه کند!
و همان لحظه بود که سوسوی نور مشعلها که تنها منبع روشنایی بود، به صورت همزمان خاموش میشود و همه جا در تاریکی مطلق فرو میرود. خاموشی کوتاهی که پیش از آنکه کسی اقدام به بر زبان راندن لوموس کند، دوباره باز میگردد. اینبار روشنتر از همیشه که سرتاسر دالان را پوشش میدهد.
اما بازگشت روشنایی حلکنندهی اضطرابی که در وجود سیبل رخنه کرده بود نبود. بلکه تقویتکنندهی آن بود. چرا که دیگر خبری از یازده نمایندهی دیگر هاگوارتز در نزدیکیاش نبود.
سیبل آنچه را که میدید باور نمیکرد. بقیه کجا رفته بودند؟ اصلا چطور رفته بودند؟ آب دهانش را قورت میدهد و یکبار در این سو و بار دیگر در سوی دیگر فریاد میزند و نام هم قطارانش را بر زبان میراند. شاید امید داشت آنها در پیچی که در دو سوی دالان قرار داشت باشند.
اما پاسخی نمیگیرد...
در عوض نشانهایی همچون فلش، معلق در هوا ظاهر میشود و او را به جلو هدایت میکند. حقیقت این بود که همهی نمایندگان هاگوارتز در وضعیت مشابه قرار گرفته بودند و سیبل تنها کسی نبود که سرگرم تجربه کردن این تنهایی بود. همه ناخودآگاه به دالانی منتقل شده بودند که قرار بود اولین چالش را پیش رویشان بگذارد.
مواجه شدن با بدترین ترسشان.
سیبل سعی میکند نفس عمیقی بکشد تا آرامش از دسترفتهاش را حتی شده به مقدار کمی بازیابی کند. سپس با قدمهایی محکم راهی که فلشها نشان میدادند را در پیش میگیرد. هرچیزی که انتظار سیبل را میکشید، پشت این پیچ بود و حسی قوی در وجودش به او میگفت کافی است از این کابوس سربلند بیرون بیایند تا دوباره به یکدیگر ملحق شوند.
سکوتی سنگین میان جمع حاکم شده بود. همهشان، بیاستثنا، با نگاهی حیرتزده به پنجراهی سنگی مقابلشان خیره شده بودند. گویی در جایی ایستاده بودند که نباید وجود میداشت. حتی برای کسانی که کمتر دچار توهم میشدند یا به معماری قلعهها توجهی نداشتند، مشخص بود که چنین بخشی از مسیر دیشب نبود. آنها پلههایی را پایین آمده بودند، نه به بنبستی که حالا پیش رویشان دهان گشوده بود.
لوسیوس اما جوابی نداد. چانهاش را بالا گرفته بود، انگار که بخواهد اقتدارش را حفظ کند، ولی در نگاه سردش رگهای از تردید هویدا بود. زیر لب زمزمه کرد: – به جلو... همیشه فقط به جلو.
آستریکس که تا آن لحظه در سکوت قدم میزد، کمی خم شد و با انگشت روی زمین کشید. گرد و خاکی روی سنگها نشسته بود، اما نه آنقدر که رد پاها پنهان بمانند. گفت: – ما... هیچ ردی از خودمون نمیبینیم. انگار اصلاً این مسیر رو نیومدیم.
لیسا با حالتی شوخطبع که بیشتر از اضطرابش نشات میگرفت، خندید: – شاید مردیم و الان تو برزخیم. اینجا هم ورودی جهنمه.
مورگانا نگاه تندی به او انداخت: – شوخی نکن. اینجا یه چیزی سر جاش نیست... یه چیزی غلطه.
سیبل چند قدم جلوتر رفت. بیآنکه به کسی چیزی بگوید، سرش را بالا گرفت و گوش داد. سکوت تونل بهقدری عمیق بود که صدای نفس کشیدنشان مثل طنین طبل در فضا میپیچید. اما از یکی از شاخههای سمت چپ، صدای بسیار خفیفی به گوش میرسید. نه زمزمه، نه صدا، چیزی شبیه فشفش باد... یا نفس کشیدن موجودی غایب.
سیبل با صدایی آرام، انگار که خودش هم مطمئن نباشد، گفت: – این یکی... داره صدا میده.
همه به او نگاه کردند. نگاههایی بین تردید، تمسخر و ترس. تام ریدل جلو آمد، لبهایش را کمی جمع کرد و به سیبل گفت: – مطمئنی؟ یا دوباره اون شنودای مخصوصت فعاله؟
سیبل لبخندی نزد. فقط گفت: – هرچی که هست... ساکتتر از سکوت اینجاست.
در همان لحظه، صدایی ناگهانی در فضا پیچید. نه جیغ، نه فریاد، فقط یک صدا. صدای مردی پیر، خشک و بیاحساس، که کلماتش مثل چاقویی برشدار بر هوا مینشست: – سمت چپ. راه را انتخاب کردید. دیگر بازگشتی نیست.
همه ایستادند. حتی نفسها در سینه حبس شد. صدایی که نمیشد تشخیص داد از کجا میآید، اما به طرز ترسناکی واضح و نافذ بود. فلیسیتی یک قدم عقب رفت و گفت: – کی گفت اصلاً ما انتخاب کردیم؟
لوسیوس اخمی کرد و به سیبل نگاه انداخت. چشمهای زن انگار بیش از آنکه بترسند، درگیر تحلیل و دریافت بودند. او نمیترسید، حداقل نه مثل بقیه.
آستریکس با نگاهی دورادور، زمزمه کرد: – کسی منبع صدارو دید؟ اصلاً... از کجا اومد؟
سیبل تنها یک جمله گفت: – از جایی که باید.
تام قدمی جلو رفت و زیر لب گفت: – فرقی نمیکنه. فقط نباید از هم جدا شیم.
و همینطور که حرفش تمام میشد، قدم اول را به سمت تونل سمت چپ گذاشت. بقیه، یکییکی و بدون گفتوگو، به دنبالش رفتند. شاید از روی ترس، شاید از روی انفعال. ولی همگی فهمیده بودند که ماندن بدتر است.
تاریکی تونل مثل دهانی باز به بلعیدنشان مشغول بود. نور مشعلها روی دیوارهای سنگی میرقصید، اما هیچکدام قادر به شکستن ظلمت واقعی پیش رو نبودند. سکوت بازگشت، اما دیگر سکوتی عادی نبود. سکوتی زنده بود، پر از چشمهای نادیدنی، نفسهای در کمین، و تصمیماتی که ظاهراً از پیش برایشان گرفته شده بود.
و این زمانی بود که صدایی بسیار ضعیف، شاید از اعماق همان تونل، شنیده شد. صدایی که فقط سیبل آن را شنید.
صدای در زنگزدهای که باز میشد... یا شاید صدای نفس کشیدن چیزی که تا آن لحظه خاموش بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1404/2/22 1:48:19
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
فلیسیتی این را رو به جمعیتی که به دنبال لوسیوس در حرکت بود بیان میکند. سوالی که احتمالا تا آن لحظه در ذهن همهشان نقش بسته بود، اما امید داشتند مسیر خودش به جایی که باید منتهی شود.
بنابراین لوسیوس کوتاه و ساده پاسخ میدهد: - رو به جلو.
فلیسیتی ابرویی بالا میاندازد، اما جوابی نمیدهد. ساعت نزدیک به ده صبح بود و خبری از هیچ راهنمایی برای هدایت آنها به جایی که باید نشده بود. بنابراین حدسی که میزدند این بود که احتمالا مسیر آنقدر سر راست است که دلیلی برای فرستادن کسی برای راهنماییشان نبوده است. بالاخره بیش از این نیز نمیتوانستند منتظر بمانند.
از طرفی آنها همین دیشب مسیر سالن اصلی دورمشترانگ تا خوابگاههایشان را طی کرده بودند و حتی اگر تعدادی از آنها به اطراف توجه نکرده باشند، در میان جمعیت دوازده نفره قطعا چند نفر بودند که بدانند حالا کدام مسیر به سالن ختم میشود. کافی بود به آنجا بروند.
اما مسئلهی عجیب این بود که از نظر آنها بعد از مدت زیادی قدم زدن، تونل سنگی طولانیتر از آنچه باید شده بود. احتمالا همگی با این خیال که دیشب عواملی همچون خستگی، دقتشان در محاسبهی زمان را تحت تاثیر قرار داده است، سکوت اختیار کرده بودند و چیزی از این اشتباه بیان نمیکردند. پلههایی که دیشب رو به پایین طی کرده بودند و به این تونل میرسید، باید همین جلوتر میبود.
با این حال اتفاقی که میافتد، خلاف چیزی است که بابت آن سکوت کرده بودند تا شکشان را بر زبان نرانند. حالا به جایی رسیده بودند که خبری از هیچ راهپلهی رو به بالایی که مطمئن بودند دیشب آنها را به آنجا هدایت کرده بود، نبود و جای آن را یک پنجراهی گرفته بود. پنجراهیای که یکی همانی بود که در آنجا ایستاده بودند و چهارتای دیگر با تاریکیای بیانتها مزین شده بود.
فلیسیتی که حالا تعجب را در چهرهی تکتک همقطارانش میدید، دست به سینه میایستد و دوباره میپرسد: - گفتین کجا داریم میریم؟
سردی سنگهای راهرو زیر پاهای برهنهاش، برای لحظهای او را از کابوس جدا کرد و به واقعیت پرتاب نمود. با آنکه ردای زمستانی به تن داشت، اما سرمای محیط همچنان تا مغز استخوانش نفوذ میکرد. نفسهایش بخار میشدند و با هر قدم، انعکاس نامطمئنش بر دیوارهای نمور و تاریک، به نظر میرسید که با او راه میرود.
سیبل تریلانی، موهای پریشانش را پشت گوش میزند و به انتهای راهرو چشم میدوزد. صدا هنوز در گوشش میپیچد. صدایی که شبانه بیدارش کرده بود. صدایی نه انسانی، نه جانوری، بلکه چیزی میان ناله و خنده، میان گریه و زمزمه.
با نزدیک شدن به انتهای راهرو، صدای زمزمههایی از پشت یک پیچ به گوشش میرسد. چند نفر از دیگر نمایندگان هاگوارتز گرد هم آمده بودند. لرد ولدمورت با تکیه به دیوار ایستاده بود و با حالتی بیتفاوت به ناخنهایش نگاه میکرد. دراکو مالفوی با لوسیوس در حال نجوا بود و فلیسیتی ایستچرچ با لیسا تورپین بحثی جدی داشتند.
سیبل نزدیکتر میشود. کسی متوجهش نمیشود تا آنکه با صدای آرام و لرزان گفت: – شما هم شنیدید؟ دیشب... اون صدا...
همه ساکت میشوند. چند ثانیه سکوت. بعد، آستریکس پوزخندی میزند و شانههایش را بالا میاندازد. – صدای چی؟ یه روح سرگردون که با شمع توی راهرو دنبال مامانش میگرده؟
خندهای خفیف میان جمع میپیچد. دراکو سرش را بلند میکند و میگوید: – البته اگه کسی قرار باشه زودتر از همه عقلشو از دست بده، اون قطعاً تویی، تریلانی.
سیبل نگاهش را از آنها میگیرد و به مورگانا خیره میشود، انگار از او انتظار همدلی داشت. اما مورگانا تنها با نگاهی کوتاه و بیاحساس گفت: – شاید فقط کابوس بوده. ما چیزی نشنیدیم. – این یه کابوس نبود. من خواب نبودم، بیدار بودم. درست قبل از اون نور... انگار یه چیزی از در گذشته بود.
جوزفین که تا آن لحظه ساکت مانده بود، با لحنی کنجکاوانه اما آرام گفت: – چه نوری؟
سیبل مکثی میکند. انگار حالا که باید آن را توصیف کند، خودش هم از آن مطمئن نیست. – نمیدونم... مثل نور شمع نبود. انگار یه پالس بود. یه لحظه... اتاق روشن شد. بعد دوباره تاریک شد.
تام که در کنج تاریک راهرو ایستاده بود و تنها سکوت کرده بود، بالاخره به آرامی گفت: – شاید دورمشترانگ فقط داره مارو امتحان میکنه. شاید اینم بخشی از مسابقهست.
فلیسیتی با تمسخر جواب داد: – یا شاید سیبل فکر میکنه قراره با روحها مسابقه بدیم.
لوسیوس آهی میکشد و نگاهش را به دیوار میدوزد. – بیاین زودتر بریم. اگر قرار باشه کسی صداهایی بشنوه، بهزودی همهمون میشنویم.
جمع آهسته آهسته شروع به حرکت میکند. از راهرو عبور میکنند و سیبل در پایان صف قرار میگیرد. باز هم تنها. در حالی که صدای پاهایشان در تونل سنگی طنین میاندازد، سیبل یک بار دیگر پشت سرش را نگاه میکند.
راهرو خالیست. اما تنها برای یک لحظه، انگار سایهای پشت درب اتاقش میلغزد. یک سایه. یا شاید تنها بازتابی از ذهن خستهاش.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
سیبل تا به خودش میآید در مییابد که یک ساعت از ورودش به اتاق گذشته است و در سکوت به در خیره مانده است. افکاری که به ذهنش هجوم آورده بودند به قدری او را آشفته کرده بودند که متوجه گذر زمان نشده بود.
به هر زحمتی که بود تلاش میکند افکار مزاحم را کنار بزند تا بتواند کمی استراحت کند. بنابراین نگاهش را از در که گویا هر لحظه انتظار داشت گشوده شود و تاریکیای همراهش وارد شود که او را در خود ببلعد، برمیدارد و روی تخت دراز میکشد.
هنوز نوشتهی روز کاغذ در ذهنش جولان میداد: "نباید تنها بخوابی... صداها میفهمانند".
نور شمع که بازتاب عجیبی از سایهی گلدان کوچکی را روی دیوار انداخته بود، باعث میشود سیبل غلتی بزند تا رو به دیوار قرار گیرد. در آن لحظه باید پشتش را به سمت هر آنچه در حال بازی گرفتن ذهنش بود میکرد، چه فیزیکی و چه ذهنی. چرا که حتی با چشمهای بسته هم احساس میکرد آنچه در پشت پلکهایش در حال رخ دادن است را میبیند.
بالاخره بعد از گذر مدتزمانی که سیبل حساب آن را نداشت، خواب به سراغش میآید. یا شاید بهتر است بگوییم، کابوس. تصاویری که در خوابش شکل میگرفتند به قدری عجیب و نامرتبط بودند که برای سیبل کنار هم گذاشتن آنها و دریافت تصویری مفهوم از آنها ممکن نبود.
در ابتدا همان صدای جیغی که هنگام ورود به دورمشترانگ شنیده بود، به او فهمانده بود که به جای رویا در کابوس فرو رفته است. پس از آن ورود هر یک از نمایندگان هاگوارتز به اتاقهایشان را میبیند، با این تفاوت که میلههای زندان جایگزین آن شده بود. در تصویر بعدی جام آتش را پیش روی خود دید، اما درست در لحظهای که میخواست آن را بلند کند و بعنوان قهرمان فاتح مسابقات شود، جام از سوی مخالف برداشته میشود. آخرین تصویر جنازههای همقطارانش بود که هر یک به طرز وحشیانهای کشته شده بودند.
سیبل با تکان شدیدی از خواب بلند میشود و بلافاصله به حالت نشسته بر روی تخت در میآید. عرق سردی بر روی پیشانیاش نقش بسته بود و به سختی نفس میکشید. انگار که در مسابقه دوی ماراتونی شرکت کرده باشد. در حالی که با دستانش قفسهی سینهاش را چنگ زده بود، سرش را در اطراف اتاق میچرخاند. باریکهی نوری که بر روی فرش افتاده بود، خبر از فرا رسیدن صبح میداد.
سیبل از سویی خوشحال میشود که بالاخره شب به پایان رسیده است و میتواند از این اتاق کذایی خارج شده و به دیگران ملحق شود، و از طرفی همچنان خسته بود. کابوسها حتی اجازه استراحت به جسمش را نیز نداده بودند، چه رسد به روحش.
با این حال سیبل پتو را کنار میزند و از جایش برمیخیزد. دیگر نمیخواست بیش از این در اتاق بماند.
شب بر دیوارهای سنگی دورمشترانگ چنگ انداخته بود. سکوت، چنان سنگین و متراکم در هوا جریان داشت که گویی خود هوا هم از آن دلچرکین است. اتاق سیبل تریلانی تنها با شعلهای لرزان از شمعی قدیمی روشن بود، شمعی که معلوم نبود از کجا آمده، اما در بدو ورود به اتاق، درون جاشمعی برنزی کنار تخت میسوخت. پنجرهی اتاق با میلههایی آهنی محصور بود؛ بیرون، جز تاریکی، چیزی دیده نمیشد.
سیبل بر لبهی تختی نشسته بود که بوی نم میداد. فرش خاکستری زیر پاهاش، چنان کهنه و پوسیده بود که هر گام صدایی خفه از خود به جا میگذاشت. همهچیز در این اتاق طوری طراحی شده بود که ذهن را تحریک کند؛ نه برای آرامش، که برای بیقراری.
اما چیزی در آن گوشه، سمت راست آینهی قدی، توجهش را جلب کرد. نوری کمرمق، شبیه به انعکاس مهتاب روی فلز، از شکاف باریکی در دیوار تابید. سیبل بلند شد، به آرامی نزدیک رفت. شکاف، چیزی نبود جز خراشی بلند و عمیق، گویی با ناخن یا چیزی تیز روی دیوار کشیده شده. اما عجیبتر آن بود که آنسوی شکاف، تکهای کاغذ گیر کرده بود. او با احتیاط، انگشتانش را درون خراش فرو برد و تکهکاغذ را بیرون کشید.
کاغذ کهنه بود، چروکیده و سوخته در لبهها، اما رد جوهری خشکشده هنوز خوانا بود:
نباید تنها بخوابی... صداها میفهمانند.
لحظهای، سکوت شکست. نه با صدا، بلکه با حضور. همانطور که سیبل به کاغذ خیره شده بود، احساس کرد چیزی در اتاق تغییر کرده. شمع لرزید، سایهها حرکت کردند، و سرمایی گزنده از کف اتاق بالا خزید و در امتداد ستون فقراتش لغزید.
او نفسنفس میزد، بیآنکه بداند چرا. کاغذ را درون جیب ردایش فرو کرد و به آینهی مقابل نگاه کرد. بازتاب خودش را دید... یا حداقل باید اینطور میبود. اما تصویر، برای لحظهای، لبخندی زد که او نزده بود.
چشمان سیبل گرد شد. نه، این بازی نور و سایه بود. فقط یک بازی ساده...
اما پیش از آنکه بیشتر بیاندیشد...
نوری سفید و درخشان از زیر در اتاقش به درون خزید. نه مثل نور فانوس، نه حتی مثل جادویی آشنا. نوری بیمنبع، خنثی و در عین حال تهدیدکننده. بلافاصله بعد از آن، صدایی بلند، جیغمانند، اما نامفهوم از راهرو طنین انداخت. انگار کسی از فاصلهی دور فریاد میکشید. نه از سر درد، بلکه از هراس.
سیبل بیاختیار یک قدم عقب رفت. انگشتانش خودبهخود دور دستهی چاقویی قدیمی که همیشه زیر ردایش حمل میکرد، حلقه شد.
اما صدای فریاد تکرار نشد. نور هم کمکم محو شد. همهچیز دوباره در سکوت فرو رفت.
و او تنها مانده بود. در اتاقی که دیگر شبیه اتاق خودش نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
به دنبال مدیر مدرسه، پنج نفر دیگری که همراهش بودند نیز از سالن خارج میشوند و بعد از بلند شدن صدای مهیبی که خبر از بسته شدن در فلزی میداد، سکوتی همه جا را فرا میگیرد.
نمایندگان هاگوارتز با دیدن آنچه رخ داده بود، در شوک فرو میروند. آنها این شوکه شدن را نه با جاری ساختن زمزمههایی بر لب، بلکه با سکوتشان فریاد میزنند.
بعد از گذشت دقایقی که به سالها میمانست، سکوتی که سرتاسر سالن را پر کرده بود، با صدای پوزخندی شکسته میشود. - هه، همهش همین بود؟ چه استقبال گرمی!
لرد ولدمورت بود که شاید سخنرانی کارکاروف برخلاف سخنرانیهای پر از نور و امید دامبلدور به دلش نشسته بود، اما انتظار حوادثی که به دنبالش رخ داده بود را نداشت. در واقع حوادثی که توقع داشت رخ دهد ولی به همان سرعت که آغاز شده بود، پایان یافته بود.
اما شاید این دقیقا همان چیزی بود که نمایندگان هاگوارتز به آن نیاز داشتند تا همدلیشان با یکدیگر بیشتر شود. در دل تکتکشان، حتی سیاهترینشان، حسی در حال جوانه زدن بود. این که چقدر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز از آنجا متفاوت است و چقدر خوشحال هستند که به آنجا تعلق دارند و نه مدرسهای همچون دورمشترانگ. حسی مشترک که آنها را به یکدیگر پیوند میزد. پیوندی برای نزدیکیشان.
در حالی که همه غوطهور در چنین تصوراتی شده بودند، صدای قدمهایی از پشت سر توجهشان را به خود جلب میکند. مردی که چهرهاش همانند دیوارهای سرد دورمشترانگ بیروح بود، وارد سالن شده بود. اما حتی به خودش زحمت نمیدهد که به آنها نزدیک شود و از همانجا فریاد میزند: - دنبالم بیاین.
نمایندگان هاگوارتز با بیمیلی برمیگردند و مسیری که برای ورود به سالن طی کرده بودند را حالا به قصد خروج دوباره مرور میکنند. مرد به محض نزدیک شدن آنها، خودش زودتر از سالن خارج میشود تا راه را به آنها نشان دهد. سیبل در دل حدس میزد که قرار است به خوابگاهشان هدایت شوند، اما حس عجیبی نسبت به آن داشت. این حس عجیب و ناشناخته جای حسِ خوب استراحت بعد از سفر طولانی مدت را گرفته بود.
سیبل نیازی به حدس و گمانهای بیشتر نداشت تا علت حسش را دریابد، آنها به مقصد رسیده بودند و مقصد، پاسخ را در خود ذخیره کرده بود.
خبری از یک یا حداقل چند خوابگاه بزرگ که گروه گروه در آن مستقر شوند نبود. بلکه دوازده اتاق، دقیقا به تعدادشان تدارک دیده شده بود تا هرکدام در اتاقی مجزا ساکن شوند. شاید در نگاه اول استقلالی که در تنهایی بدست میآوردند ترغیبکننده بود، اما با نگاهی عمیقتر میشد فهمید که حتی این موضوع هم نقشهای زیرکانه بود.
نقشهای برای جداسازی نمایندگان هاگوارتز از یکدیگر، که حتی اوقات استراحتشان را نیز با یکدیگر نگذرانند.
سیبل سعی میکند این احساسات را از وجودش کنار بزند، اما دری که در پشت سرش بسته میشود و او را از همقطارانش جدا میکند کمکی به رفع شدنش نمیکند. با این حال میدانست فردا روز بزرگی در پیش دارند و باید استراحت کند تا خستگی راه را از تن به در کند.
سالن بزرگ دورمشترانگ سردتر از قبل به نظر میرسید، گویی سنگهایش در خود زمستانی ابدی پنهان کرده بودند. شمعهایی که روی دیوارها میسوختند، شعلههایی آبی و سبز داشتند که هیچ گرمایی نمیدادند، فقط سایهها را کشدارتر و دیوارها را زندهتر جلوه میدادند.
نمایندههای هاگوارتز، همچنان در ردیفهایی مرتب، بیحرکت ایستاده بودند. سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود، تا آنکه صدای گامهایی سنگین و هماهنگ از سوی دیگر سالن برخاست. درب بزرگی که پشت سن قرار داشت، با غرشی فلزی باز شد و شش جادوگر با رداهای خاکستری و ماسکهای آهنی وارد شدند. آنها در دو صف ایستادند و مسیر میانی را برای مردی بلند قامت، با ردا و دستکشهایی از پوست سیاهمار، باز کردند.
ایگور کارکاروف، مدیر دورمشترانگ.
صورتش نیمهپنهان زیر سایهی کلاه بلندش بود و صدایش، وقتی به سخن آمد، همچون صدای سنگی بود که به آرامی بر یخ کشیده میشود.
- نمایندههای هاگوارتز... خوش آمدید به قلعهی دورمشترانگ. جایی که قدرت، از دل تاریکی برمیخیزد. ما اینجا به روشناییهای فریبنده دل نمیبندیم؛ ما عمق را جستجو میکنیم. و شما... برای آزمونی آمدهاید که فقط با حقیقت درونتان میتوانید از آن جان سالم به در ببرید.
سیبل ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت. لحن مرد، آنقدر آرام و حسابشده بود که ستون فقراتش را میلرزاند. انگار جادویی پنهان در کلماتش بود، نوعی افسون تاثیرگذار بر ناخودآگاه.
سخنرانی به پایان نرسیده بود که ناگهان شمعها خاموش شدند. تاریکی مطلق، چند ثانیه تمام سالن را بلعید. صدایی کشدار، مانند خراش ناخن بلند روی فلز، از دل تاریکی گذشت و بعد... نور سبز و لرزانی از زمین برخاست.
روی سن، حلقهای از آتش سبز پدیدار شده بود. از درون آن، سایهای شبیه به اژدها سر برداشت؛ اما نه اژدهایی معمولی. چشمانش مانند دو گوی از مه تاریک بودند و بدنش از دود و استخوان ساخته شده بود. صدای همهمه در میان دانشآموزان پیچید.
ولی کارکنان دورمشترانگ حتی پلک هم نمیزدند.
هلگا تنها کسی بود که همچنان خونسرد و بیحرکت مانده بود. سیبل نگاهش کرد، اما این بار خبری از آرامش در نگاه او نبود؛ فقط انتظار. انتظارِ چیزی نگرانکننده.
اژدهای مهآلود چند دور در هوا چرخید، بر فراز نمایندهها گذشت، و هنگام عبور از بالای سر سیبل، نفس سردی بیرون داد. در آن لحظه، همهچیز از حرکت ایستاد. نه صدایی، نه حرکتی، نه نفسی. زمان برای یک ثانیه از جریان افتاده بود.
و بعد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، شمعها دوباره روشن شدند.
اژدها ناپدید شده بود. آتش خاموش شده بود. مدیر دورمشترانگ بیصدا از سن پایین آمد، و راه خروج را در پیش گرفت.
سکوت دوباره بازگشت. تنها چیزی که باقی ماند، سرمایی بود که تا مغز استخوان نفوذ کرده بود. و در دل سیبل، سوالی که مثل خاری آرام گرفته بود.
چه چیزهایی قرار است در این قلعه بیدار شوند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز
سیبل از سرمایی که آن صدا در وجودش انداخته بود، لرزید. هوای سنگین قلعه به طرز عجیبی روی سینهاش سنگینی میکرد. ناخودآگاه نگاهی به لرد انداخت؛ شاید میتوانست کمی دلگرمی از او بگیرد. اما همانطور که انتظار میرفت، ولدمورت جلوتر از مالفویها، بیاعتنا و مصمم در حال حرکت بود. کوچکترین توجهی به اطراف یا همراهانش نداشت. سیبل لحظهای از خودش خجالت کشید. واقعاً چه فکری کرده بود؟ سریع نگاهش را دزدید و سعی کرد افکارش را جمعوجور کند. اینجا جای ضعف نشان دادن نبود.
نمایندههای هاگوارتز سه نفر سه نفر، در سکوت از راهروی ورودی دورمشترانگ میگذشتند. دیوارهای بلند و تاریک اطرافشان مثل سایههایی زنده و سنگین بود. برخلاف هاگوارتز که هر آجرش بوی خانه میداد، اینجا از همان لحظهی ورود، با سردی و خشونتش اعلام میکرد که خوشآمدگویی در کار نیست. بیشتر وسایل اطرافشان از پوست و استخوان جانوران ساخته شده بود و کف سرد و زمخت سالن، بیهیچ نشانی از فرش یا پوششی نرم، زیر پایشان سخت و لغزنده بود. نور زرد و بیرمق چند شمع آویزان، فقط به اندازهای فضا را روشن میکرد که جلوی پایشان را ببینند و سایههای کشیدهی وحشتناکی روی دیوارها بیندازند.
کارکنان دورمشترانگ، بیصدا و بدون ذرهای لبخند، نمایندهها را هدایت میکردند. راهرو پشت راهرو، پله پشت پله، همهشان شبیه به هم و به طرز نگرانکنندهای ساکت بود. همه در دلشان حدسهایی زده بودند که به سرسرایی شبیه به هاگوارتز خواهند رسید، جایی روشن و پر از جنبوجوش. اما وقتی به مقصد رسیدند، تمام تصوراتشان با یک نگاه دود شد و به هوا رفت.
سالن بزرگی در برابرشان بود؛ سقفی بلند که در سایه گم میشد، دیوارها و زمین پوشیده از سنگهای سیاه و سرد. سن بلندی در انتهای سالن قرار داشت که پرچمهای سنگین دورمشترانگ در باد نامرئی آن تاب میخوردند. جز این سن و چند مشعل لرزان روی دیوارها، چیز دیگری نبود؛ نه میز، نه صندلی، نه حتی نیمکتی ساده. فقط سنگ سیاه و سکوتی سنگین.
نمایندههای هاگوارتز ناخودآگاه در چهار ردیف سهنفره مقابل سن ایستادند. انگار فضا خودش آنها را به شکل صف درآورده بود. سیبل باز هم حس خوبی نداشت. صدای ضعیف و کشداری از اعماق قلعه میرسید—زمزمههایی که نمیتوانست بفهمد واقعیت دارند یا فقط توهم ناشی از استرس هستند.
با حالتی ناآرام، شروع به وارسی چهرهی بقیه کرد. شاید کسی دیگر هم چیزی شنیده باشد. شاید نشانهای از نگرانی یا ترس در صورتشان دیده شود. اما چیزی که دید بیشتر تعجب و هیجان بود. کمی نگرانی هم لابهلایشان به چشم میخورد، اما واضح بود که هیچکدامشان با ترسی که در دل سیبل ریشه دوانده بود همدرد نبودند.
نگاهش آرام میان جمع میچرخید تا این که یکدفعه با چشمهای هلگا هافلپاف برخورد کرد. هلگا، ساکت و بیحرکت، ایستاده بود؛ قامتش صاف، دستهایش آرام در کنار بدن، و چشمان روشنش، بی هیچ لبخند یا حرکتی، خیره به سیبل. در صورتش نه اثری از هیجان بود، نه نگرانی، نه آن لبخندهای ساختگی که معمولاً در چنین موقعیتهایی دیده میشد. فقط سکوتی سنگین و حضوری استوار.
لحظهای طولانی، بدون کلمهای، فقط در آن نگاه گیر افتاده بودند. سیبل حس کرد نفسهایش آرامتر شدهاند، هرچند خودش دقیقاً نمیدانست چرا. انگار نیازی نبود چیزی گفته شود، انگار فقط وجود آن ارتباط چشمی کافی بود تا وزنهای از روی شانههایش برداشته شود. قبل از آنکه بیشتر در آن آرامش فرو برود، صدایی سنگین و قاطع در سالن پیچید و افکارش را قطع کرد:
– خوش آمدید به دورمشترانگ و مسابقات جام آتش!
صدای طنینانداز در دیوارهای سنگی سالن پیچید، و ماجراجویی تازهای که در پیش داشتند، رسماً آغاز شد.