جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[chat]] باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: پنجشنبه 12 دی 1387 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه‌ای از آن چه گذشت:

این که تا بدین لحظه چه گذشته است بر نگارنده‌ی این سطور نیز معمایی عظیم است! ولی در کل به این صورت بود:

ملت خاکستری پاشیدن تو وزارتخونه هوکی رو دزدین آوردن یه جای خوفی که هر اسم دوس دارین روش بذارین. خلاصه اونجاهه که خفن بود ماله بروبچز خاکستری بود و بعدش یهویی شد مال امپراطور که خود امپراطورم نمی‌دونه چرا منتهی خب اونم بدش نیومد خودشم به این باور رسید که جا خفنه ماله خودشه. بعدش چند صد میلیون بروبچز کارکاروف با معاون وزیر ریختن که وزیر رو آزاد کنن و اون وسط یه غاری هم هست که مشخص نیس چرا هست ولی کلا هستش و شماها هم خیلی روش فک نکنین، همینه که هست. دیگه این که این چند صد میلیون حمله کردن و قرار بود یه جنگ خفن بشه که نشد و امپراطور پرت شد از بالای دیوار پایین و نارسیسا اومد داخل هوکی رو نجات بده و هوکی خاکستری شد و ایگور نجاتش داد و بچه‌های خاکستری دوباره هوکی رو گرفتن و طرفداران براد پیت ریختن و امپراطور بمب اتمی زد و مرلین یه وقتایی از بالای کوه یخ پرت شد و این وسط ششصد تا اتفاق دیگه هم افتاد رسیدیم این‌جا که در نهایت هیچ فرقی نکرده و راستش مطمئن نیستم هوکی دست اتحاد خاکستریه یا نه و الان کی کجاست در نتیجه‌گیری اخلاقی:


ما هوکی رو گرفتیم
شخصیتای طرف ما: من - سالازار - کریچر - اسکاور - مرلین – سیریوس - ونوس
ملت مرگخوارا می‌خوان آزادش کنن شخصیتای اونا: بلیز - نارسیسا - کارکاروف و ارتش چند صد ملیونی مرگ‌خواران
پست آخر رو بخونین ادامش رو بنویسد!
به همین راحتی



امپراطور و سالازار تنها داخل یه اتاق کاملاً تاریک نشستن دارن تلویزیون تماشا مي‌کنند.
امپراطور: چرا؟!
سالی: چرا چی امپی جونم! یه مشت چس‌فیل بده بیاد! کنارته!

یه کادر نوری مثل لای در که باز شده و نور مي‌يوفته تاریکی رو روشن می‌کنه.

ونوس: پف‌فیل! پسرای گنده‌ی بی‌ادب! بعداً تازه ادعا می‌کنن افت هم نکردن! اَه!
امپراطور: چرا ما نشستیم داریم تلویزیون نگا می‌کنیم؟
سالی: چون باحاله!

تلویزیون به شکل برفکی لوسیوس مالفوی رو نشون مي‌ده که داره با حرارت آزمایش بمب‌های اتمی رو گزارش می‌کنه و بعد که بمبه می‌ترکه تلویزیون هم خاموش مي‌شه.

امپراطور: اوکی خب این باحاله! چرا مرلین خودش رو براد پیت معرفی کرد و طرفداران میلیونی برادپیت ریختن این‌جا و همشون کشته شدن؟!
سالی: چون خوشتیپه خب! یه مشت از اون تخمه‌ها بده!

کارکاروف از جلوی تلویزیون رد میشه و روشنش مي‌کنه. داخل تلویزیون هوکی رو نشون می‌ده که داره هلی‌کوپتری مي‌زنه و مرگ‌خوارا دارن پشتش رپ می‌خونن.

امپراطور: من حس مي‌کنم یه سری چیزا این‌جا غیر عادیه نه؟! مرلین کجاست؟
سالی: به هیچ‌وجه! یه مشت از اون کرانچیا بده! مرلین داره توی قطب با مرگ‌خوارا مبارزه مي‌کنه و با ریشش اون‌ها رو به اطراف پرت می‌کنه ولی متأسفانه همین باعث شکستش هم خواهد شد.

امپراطور و سالازار این بار دو تایی با هم روی یه کاناپه‌ی بزرگ داخل غار هستند و سیریوس جلوشون داره با موتور دور درجا مي‌زنه.

سالی: خیلی زیباست مگه نه! یه مشت از اون پفکا بده...! همون بقله!
امپراطور: همچی این‌جا یه کم غیرعادیه....

از ته غار صدای یه عالمه فریاد به گوش مي‌رسه و یهویی صدها میلیون مرگ‌خوار داخل غار رو پر می‌کنن و کاناپه‌ی سالی و امپراطور رو بلند مي‌کنن و بعد از سوراخ کردن سقف و رفتن بیرون به طرف بالا پرواز مي‌کنن. بلیز از کنارشون با کپسول آتشنشانی در حالی که داره سعی می‌کنه ته جاروی ایگور رو خاموش کنه عبور می‌کنه.

امپراطور: نه به جان خودم یه کم همچی عجیبه... خیلی به نظر سورئال مي‌رسه...

یکی از میلیون‌ها مرگ‌خوار کلاه‌پوشش رو ورمي‌داره و به امپراطور نگاه مي‌کنه.

امپراطور: مای گاد! تو که...
بووبو: پسامدرن فرزندم! پسامدرن!

و دوباره بین جمعیت گم میشه.

سالازار: بیخیال! یه فال از اون هندونه بده... همون وراست...
امپراطور: کارد بخوره به اون شیکمت! چقدر خوراکی داری! بیا اصلاً خودت وردار!
سالازار: خیله خب بابا چرا عصبانی می‌شی! اصلاً من رفتم

و سالازار خودش رو از روی کاناپه که توی هوا با صدها میلیون مرگ‌خوار داره پرواز می‌کنه به پایین پرتاب مي‌کنه!

امپراطور: یه کم مشکوکه جریانات...

یهو همه جا رو نور می‌گیره و امپراطور هیچ‌جا رو نمي‌بینه. وقتی دوباره چشماش به نور عادت مي‌کنه توی یه اتاق با در و دیوار سفید ایستاده. جلوش یه نفر با لباس سیاه و صورت پوشیده ایستاده. امپراطور یه پاش رو عقب می‌ذاره و گارد دفاعی می‌گیره.

- بهت گفته بودم همچی عوض شده! تو هیچی از شرایط جدید رو نمی‌فهمی! تو دیگه اینا رو درک نمی‌کنی!
امپراطور: تو کی هستی؟!
- یعنی تو نمي‌دونی؟ یا نمی‌خوایی بدونی؟! به اطرافت نگا کن! از اتفاقاتی که گذشت چی فهمیدی؟ دیگه برای درست کردنش دیر شده!

داخل دیوار سفید مثل این که سایه افتاده باشه یهویی یه در سیاه ظاهر می‌شه.

- با من بیا.
امپراطور: با تو تنهایی بیام تو اون اتاق تاریکه!؟ بچه گیرآوردی؟!

امپراطور دستش رو مشت می‌کنه و یه ورد زیر لب می‌خونه. منتهی هیچ اتفاق خاصی نمي‌یوفته!

- هه هه هه!

و مرد سیاه‌پوش داخل در مشکی مي‌ره و در مشکی پشت سر اون ناپدید می‌شه. کم‌کم نور اتاق کم میشه و اتاق به شکل تالار داخلی قصر خاکستری درمیاد.

امپراطور به صورت محو جلوش سالازار رو مي‌بنیه که داره محکم تکونش مي‌ده و همین‌طور هی بهش چک می‌زنه.

سالازار: هوی کجایی! بیدار شو امپی! الو؟!


آواداکداورا!



امپراطور: آييييييييييييييييي! رفت تو چشم! این چه صدا کردن آدمه!
سالازار: صدا کردن چیه! یه ربع ایستادی این‌جا خشک شدی داری در و دیوار رو نگا می‌کنی! فک کردم ایستاده مردی خواستم تست مطمئن بشم!
امپراطور: سالی یه الهام خیلی بد داشتم!
سالازار: چی؟! بگو؟! من تمام قسمت‌های سریال یورزاسیف رو دیدم! تعبیر خوابم حرف نداره! مثل همون یارو که به زور سیاهش کردن خفنم!
امپراطور: اسکرول کن بالا بخون!

سالازار: هوووم! خواب آشفته است! خیله خب اون‌طوری نگام نکن! قبوله نیست! ولی تعبیر ندارد!
هوکی: تعبیرش اینه که پستای ملت خیلی شیر تو شیره و دهنت ... و تو خیلی به... و همین‌طور اون رفته ... تا... و تو ... می‌زنی!
سالازار: آره منم می‌خواستم همین رو بگم! البته نه در این حد رُک!
امپراطور: خیله خب! حالا که این‌طور شد تمومش مي‌کنیم!
سالازار: پس صدها میلیون مرگ‌خوارا و ساحره‌های کنار استخر چی میشن؟!

امپراطور به سالازار توجهی نمی‌کنه و مستقیم می‌ره سمت بالکن.

امپراطور: ســـــــــــــــــوت! هی اسکی! سیریش! کریچ! بچه‌ها نمایش هوایی دیگه بسه بیایین پایین!

سیریوس سوار بر موتور در حالی که اسکاور و کریچ روی شونه‌هاش وایستن و دارن با یکی از طیف‌های میلیونی مرگ‌خوارا مبارزه می‌کنن دور می‌زنه و به سمت قصر برمی‌گرده.

امپراطور: چند لحظه...

هوشت!
هیوشت!

امپراطور با مرلین ظاهر می‌شه!

امپراطور: خیله خب اینم از مرلین! این غاره که به زیر چادر ایگور اینا مي‌رسه انصافاً به دردمون خورد!
سالازار: د د د چی کار داری مي‌کنی؟! چرا هوکی رو داری باز می‌کنی؟!
امپراطور: بسه دیگه بابا! می‌دونی چقدر طول مي‌کشه صدها میلیون مرگ‌خوار رو بکشیم؟!

هیووششششت! (یک جور غیب و ظاهر شدن گروهی)


همه داخل اتاق وزیر ظاهر می‌شن. امپراطور هوکی رو از گردن ورمی‌داره می‌ذاره روی صندلیش.

امپراطور: اسکاور! دستمالیش کن برق بیوفته! سالازار کلاهش یادت نره! مرلین جان دستشویی اون‌جاس! سیریش توئم برو انباری رو یه سر و گوشی آب بده! بعدش همتون باهم بیایین نقشه‌ی حمله‌ی جدید به وزارت‌خونه رو طراحی کنیم! این‌بار دیگه جا ندارن صدها میلیون مرگ‌خوار بریزن این‌جا و یه بارکی وزارت‌خونه رو میاریم پایین! باز هم می‌بینیمت هوکی آهاهاهاهاها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/12 2:16:01
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/12 2:24:26
!ASLAMIOUS Baby!
Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز میپره هوا و یه چاقو پرت میکنه و چاقوئه میره تو گردن یک غول بی شاخ و دم سپس با شمشیر میزنه گردن یکی دیگه از سربازای دشمن رو قطع میکنه و بلافاصله جفت پا میره تو صورت سرباز دوم از ستون سوم ردیف دوم از سمت راست و در همون حال با چوبدستی نفرین هایی روانه ملت میکنه و در همون حال میاد رو زمین و نفس نفس زنان پشت به پشت ایگور قرار میگیره ...
دوربين عقب مياد و از تلويزيون 102 اينچ دژ فاصله ميگره

رو به روي تلويزيون امپراطور و سالازار دارن . . . فيل ميخورن !
امپراطور : ايول سالي عجب فيلم اكشنيه از كجا گيرش آوردي
سالازار : نميدونم تو بوف رو ميز بود ولي فيلمش از اون نوع فيلماييه كه . . .
امپراطور : :mama: فيلمو نيگا سالي نقد و ول كن
سالازار :

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
ادامه ماجرا :


ايگور در حالي كه سر و صورتش سياه شده بود با صداي تو دماغي : مو ها ها ها ها ما هنوز زنده ايم

امپي : سالي اين صداي ويز ويز از كجاست ؟

سالازار : ببين اين تو نيست ؟

** اينجا تهرونه يعني شهري كه . . .

سالازار دنبال منبع صدا ميگرده

امپراطور : اهم ببخشيد گوشي جديدمه!
امپراطور گوشيو بر ميداره و ميگه : كيه ؟

سالازار : بابا اون آِي فونه كه وقتي ورش ميدارن ميگن كيه اينو بايد بگي الو !!

امپراطور: خوب اينم آي فونه ديگه اخمخ !!

در همين زمان يه مكان ديگه

نيرو ها ي نوشابه اي در حال استراحت بودند كه ناگهان چراغها روشن شدند صداي تراختور ها بلند شد !
نورممد : بر خيزي اي نوشابه اي ها بجنگيد و پيروز شويد اهههم!!


نيرو هاي نوشابه اي بلند شدن و اسلحه دست گرفتن و براي نبرد شبانه جايگيري كردن !

صداي دست زدن چند نفري بلند شد :

اسكاور و كيرچ براي نيرو ها دست زدند!
نور ممد : قربان چي شده ؟ مگه شما نگفتين ميخواين شبي خون بزنين ؟؟
كريچ : نه بابا ميخواستيم آمادگي نيروهامونو امتحان كنيم ! اين خشم شب بود !

نيروهاي نوشابه اي در جا شات داون شدند !!!


كمي بعد مرلين در حال ديده باني !!

بعد از درگيري عشاق با عشاق جن !! چند ساعتي بود كه سكوتي مطلق بر جنگ سايه افكنده بود
مرلين يه نمه مشكوك ميشه و شنل نامرئي تنش ميكنه ميره نزديك اردوگاه دشمن ببينه اوضاع چطوره !
به ميانه اردوگاه كه ميرسه ميبينه ايگور و چند نفري از دوستاش نشستن دارن نون بيار كباب ببر بازي ميكنن! آروم از كنارشون رد ميشه و به داخل اردوگاه ميره . . . .

-=-=-=--
اردو گاه دوشمن !

ايگور دستشو از زير دست رندوم مرگخوار 008 ميكشه و فرياد پيروزي سر ميده كه ناگهان چشمش به يك طناب پشمي سفيد رنگ ميافته كه داره روي زمين كشيده ميشه و به سمت اردوگاه ميره !
و دوزاريش ميافته :

-=-=-=--
مرلين از همه جا بيخبر وارد اردوگاه ميشه و ميبينه ملت يه چادر زدن 10 تا كامپيوتر گذاشتن دارن كانتر بازي ميكنن !

مرلين :

در همين لحظه ايگور با قدرت و اقتدار تمام روي مرلين مپيره و شنل رو از روي سرش ميكشه كنار! مزلين كه خودشو توي محاصره مرگ خوارها ميبينه با دهان باز هاج و واح ميمونه

مرلين : آخه چطورييي‌؟

كاركارف ريش مرلينو كه از پشتش تا ده متر امتداد داشته نشون ميده

مرلين : اوه ماي ريش . . . !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایترین در 1387/10/12 0:20:18
نمایشنا
Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین روی دود و خاکی که محل رو گرفته زوم میکنه.از لابلای دود جسم قرمز رنگی دیده میشه.جسم قرمز رنگ لحظه به لحظه به دور بین نزدیکتر میشه و بصورت بسیار در هوا اوج میگیره. دوربین روی جسم قرمز رنگ،که یک عدد هواپیمای F18 گوجه ای جوانان رینگ اسپرتِ زوم میکنه و کله مبارک امپی رو نشون میده که بصورت ناجوانمردانه ای در حال خندیدنه.
- موهاهاها...من کشتم اینا رو.
امپی از بالا نگاه دیگری به زمین،که پر شده از دود و خاک بود کرد و سر هوپیما رو به سمت قصر/دژ/ساختمون/کلبه... کج میکنه.



بوی خاک مشامش رو گرفته بود...سرش رو بلند کرد و ...
- یا آفتابه المرلین...این چیه دیگه؟؟بلیز!انگشت پاتو از چشم بیار بیرون.
بلیز تکونی به خودش داد و فریاد کشون گفت:
چی شده...جورابای کریچ افتاده اینجا؟آفتابه مرلین نفرینمون کرد؟چی شده اینجا؟
- هیچی...مثل اینکه بمب آسلامی زدن....البته یاران ما همه ضد بمب دارن.
- پس اونایی که اونجا پرس شد کین؟
- اونا یاران ما نبودن!اونا یاران براد پیت بودن...اونا همه مردن



نردبون!نردبونه...الان میرم بالا تا حال همتون جا بیاد.
- برو بالا!شماها برین بالا.من شما رو میکشم.بعدا یک مار گیرت میاد و میکشونت پایین دوباره.
- امکان نداره!من با مارا فامیلم!
سالازار تاس رو از روی زمین برداشت که یهویی صدای کشیدن سیفون شنیده شد:
اووففففف....کار ما که تموم شد.
سالی نگاهی به امپی کرد و گفت:
شیش ساعت تو مرلینگاه بودی؟
- نه...رفته بودم جنگ تحمیلی...برادران ضد آسلامی در زیر آستکبار آفتابه قرار گفتن!شما دارین مار پله بازی میکنین ؟منم بازی.

ناگهان، صدای ایگور از بیرون شنیده شد:
ما هنوز زنده ایم...موهاهاها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/11 20:16:06
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در اون بین امپراطور متوجه میشه خیلی تنبل شده و وقتشه که کمی هم مفید واقع بشه ...

امپراطور: اااام ... بچه ها من برم دستشویی ...

امپراطور منتظر جواب نمیمونه و با سرعت از اتاق خارج میشه و راهروی منتهی به دستشویی رو میپیچه سمت چپ و بعد راست بعد وارد چند راهروی پیچ در پیچ میشه سپس به یک در شوتینگ مانند که رو دیوار نصب شده میرسه و وقتی مطمئن میشه کسی اون اطراف نیست بازش میکنه و به زور خودشو میچپونه اون تو ...

امپراطور در داخل لوله های پرپیچو خم سر میخوره و پایین میره که ناگهان در حالی که در این بین چند عدد زره مخوف آهنی از ناکجا تنش کرده روی زمین سخت فرود میاد و همینطور که داره بند های کلاهخودشو سفت میکنه به سمت یک عدد هواپیمای F18 گوجه ای جوانان رینگ اسپرت نزدیک میشه ...

امپراطور: آآآهاهاهاهاها!

همون لحظه ....

تـــــــــق تــــــــــــق تـــــــــق!
(صدای در زدن لشکر ناشناس ...)

سالی و مرلین و اسکی چند عدد مبل رو وارونه کردن و پشتش پناه گرفتن ...

سالی: لامصبا در رو دارن از جا در میارن ...به نظرت چی از جون ما میخوان؟
مرلین: .. باید باهاشون وارد مذاکرات بشیم و از موضع سیاسیشون سر دربیاریم... اسکی برو ...
اسکی: من لباس ندارم ... زشته .. بده ...
سالی: ونوس از آشپزخونه صدام میکنه ... اومدم اومدم ...
اسکی: سالی سالی ... سنگینه .. پیر شدی کمرت میگیره بذار منم کمکت کنم!

مرلین: چی ؟ کی؟ کسی صداتون نزد کجا رفتین یهو؟ .... اااا .. راستی منم مثل اینکه دارن صدا میزنن ... منم باید برم ... نـــــــــــه صبر کنید نامردا چرا دارین فرار میکنین!... منم باید کمک کنم!!!

چند لحظه بعد

تق تق تق تق!!!!
مرلین: بسه بابا در رو از جا دراوردین دارم میام ... هان بله با کی کار دارین؟
سر دسته لشکر میلیونی: ما اومدیم از برد پیت امضا بگیریم ...
ملت حاضر کاغذ خودکاراشونو میارن بالا ....
مرلین: برد پیت چیه؟ اینجا املاک خصوصیه امپراطوره ... سرشم خیلی شلوغه!
سر دسته لشکر میلیونی: مگه اینجا تپه های خیار ِ مقدس، انتهای دره ی خربزه، اولین قصر/دژ/ساختمون/کلبه/... نیست؟
مرلین در حالی که متفکرانه دستی به ریشش میکشه: چرا .. آدرس درسته .. اما برد پیت نداریم فقط یک امپراطور داریم که اصلا اهل این چیزا نیست و .....!!!

ناگهان مرلین دوزاریش می افته ...

مرلین: اوه ... درسته درسته ... خودشه ... برد پیت در اینجا اقامت داره ...
سر دسته لشکر میلیونی: خب ... ما اومدیم امضا بگیریم ...
مرلین: آیییییی داد هوار ..... اون لشکر بیست میلیونی رو میبینید که از چهار سو مارو محاصره کردن ... اینها بخاطر دلایل سیاسی میخوان برد پیتو ترورش کنن و ما هم به برد پیت سرپناه دادیم تا ازش حمایت کنیم ... آآآآآییییییییییی از ما حمایت کنین ... نذارین دستشون به برد برسه!

لشکر میلیونی ناشناخته که تا الان لبخند به لب داشتند ناگهان صورتاشون آکنده ار خشم و غضب میشه و وحشیانه به سمت لشکر میلیونی مرگخواران حمله ور میشن ...

مرلین

در میدان نبرد ...

بلیز میپره هوا و یه چاقو پرت میکنه و چاقوئه میره تو گردن یک غول بی شاخ و دم سپس با شمشیر میزنه گردن یکی دیگه از سربازای دشمن رو قطع میکنه و بلافاصله جفت پا میره تو صورت سرباز دوم از ستون سوم ردیف دوم از سمت راست و در همون حال با چوبدستی نفرین هایی روانه ملت میکنه و در همون حال میاد رو زمین و نفس نفس زنان پشت به پشت ایگور قرار میگیره ...

بلیز: هن هن هن ... این لشکر میلیونی از کجا سر رسید! برد پیت دیگه چه کوفتیه؟

ایگور: ویلیام بردلی «بـِرَد» پیت (به انگلیسی: William Bradley "Brad" Pitt) ‏ (زاده ۱۸ دسامبر ۱۹۶۳ در شاونی، اوکلاهاما) بازیگر آمریکایی نامزد جایزه اسکار است. پیت در شاونی، اوکلاهاما به دنیا آمد و والدین او ویلیام ا. پیت و جین اتا هیلهاوس بودند. تبار اصلی پیت به انگلستان برمی‌گردد.

بلیز!!!!!!!!!!!

قررررررررررررررررررررررررررررررر قررررررررررررررررررررررررررررررر! (صدای هواپیما)

همون لحظه همه آسمونو نگاه میکنند و هواپیمای F18 امپراطور رو میبینن که باسرعت داره بهشون نزدیک میشه و در همون حال صدای امپراطور به گوش میرسه ...

- آآآوووهاهاهاهاها! نابودتون میکنم ...

بلیز: هی ... سروان ... به لشکرت دستور بده هواپیما رو هدف بگیرن و خلع سلاحش کنن ...
سروان: بله قربان ... افراد ... هدف ... آتش!

همون لحظه پنج میلیون نفر هم زمان چوبدستیاشونو به سمت آسمون میگیرن و فریاد میزنن "اکسپلیارموس" و پنج میلیون نور قرمز رنگ به هواپیمای امپراطور برخورد میکنه و کمونه میکنه و هواپیمای امپراطور صحیح و سالم از میان انبوه دود خارج میشه....

صدای امپراطور: آآآآهاهاها! اسباب بازی هاتونو بذارین کنار .... حالا نوبته منه!

امپراطور اینو میگه و دستشو روی دکمه قرمز رنگی فشار میده و دو موشک آسلامیوس اتمی از دو طرف بال هواپیما آزاد میشه ...

ملت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/11 12:47:09
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/11 12:51:37
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/11 12:58:19
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/11 18:10:41
Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ايگور و بليز در هوا مديريت ارتششون رو بر عهده گرفته بودن و از اينكه اينقدر ارتش با نظمي دارن لذت ميبردن.ايگور كه از خوشحالي تو پوست خودش نمي گنجيد گفت:

-هممم نگاه كن چه ارتشي داريم..اونجا رو نگاه كن..اون دسته چي ساخته!
-آره خيلي نقشه توپي داريم.به اين ترتيب كه از چهار جهت به قصر حمله ميكنيم،فكر نكنم ديگه اونا سالم بتونن در برن.
-آره..اون دسته پنجم رو نگاه كن كه داره از پشت به نيروي اول وارد ميشه.ميبينيشون؟تعداد اين دسته هم زياده..الحق كه تو هم هوش مديريتي زيادي داري.
-ولي من فكر ميكردم اون دسته پنجم رو تو درست كردي..يعني من درستشون كردم؟ايول خودم خبر نداشتم. .ميدوني كلا من خيلي به اين مورد فكر كرده بودم كه يه دسته كمكي بيان و نيروي تازه تزريق بشن..به هر حال نيروي اول دارن از در اصلي وارد ميشن ديگه.
-آفرين..درود بر تو بليز!

----------------
كمي اونور تر ميليون ها طرفدار برد پيت وحشيانه به طرف قصر حركت ميكردن.حركت اونها از بالاي سرشون دقيقا مثل زمانيه كه تو لونه مورچه ها آب بريزي و اونام در برن.در بين راه بسياري از ملت زير دست و پا له ميشن ولي هيچكس اهميتي نميده چون همه شوق ديدار برد پيت رو دارن و هيچ چيزي مانع اين كارشون نميشه.حتي بارون شديدي كه به جريان افتاده و همچون تير هاي سنگيني بر روي سرشون فرود مياد.

----------------
امپراطور از رو بالكن قصر به ارتش ايگور نگاهي ميكنه و كمي ترس بدنش رو ميگيره ولي بعد يادش مياد كه اون امپراطور تاريكيه و نبايد اصلا بترسه.پس مقاوم و محكم واميسته و به فكر مشغول ميشه.ليوان كه توش مايع مجهولي قرار داره رو سر ميكشه و ريلكس بودنش رو نشون ميده ولي ونوس تحمل ديدن اين همه دشمن رو نداره و ميگه:

-اين چهار دسته كه دارن از چهار طرف حمله ميكنن هيچي..اون ميليون آدمي كه دارن از اون پشت ميان چي؟اونا كين؟بيشتر شبيه قول مغولن.تو راه همديگه رو ميكشن..دهن جاده هاي اطراف قصر رو صاف كردن.
-همم راست ميگي..واقعا اونا كيان؟من نميدونستم كه اينا اينقدر آدم دارن كه بيان بجنگن.عجيبه فكر ميكنم رو دست خورديم.

و اين چنين بود كه كسي از هويت اون ارتش نمي دونست و دو گروه فكر ميكردن كه اين جزيي از ارتش ايگوره.

----------------
دسته اول كه به فرماندهي نارسيسا تشكيل شده بود با قدرت زيادي موانع جادويي سر راهشون رو نابود ميكردن و نزديك به در بزرگ و ورودي قصر ميشدن.نارسيسا در ته ارتش و سياهي لشگر در جلوي وي به سرعت پيش ميرفتن و همزمان آواز سرخ پوستي سر ميدادن تا روحيه حريف رو خراب كنن.نارسيسا به پشتش نگاهي ميكنه و ميبينه يه عالمه آدم وحشي و بي تمدن و غيره و غيره دارن بهشون نزديك ميشن و سعي ميكنه تشخيص بده كه اين نيرو ها مال كدوم طرفن.

----------------
سالازار و مرلين به طرف در اصلي حركت ميكردن.سكوت وحشتناكي بين اونها برقرار بود و استرس و ترس تمام بدنشون رو فرا گرفته بود.هر كدوم داشتن به سرنوشت جنگ و مرگ و زندگيشون فكر ميكردن.مرلين آرزو ها داشت..تازه چند تا دختر رنك بالا رو پيدا كرده بود و ميخواست يه حركت مثبتي بكنه ولي با اين اوضاع ديگه اميدي نداشت كه به اونا برسه.

در همين احوالات ناگهان سالازار ميخوره زمين و پاشو به شدت ميگيره و آه و ناله ميكنه.چند دور رو زمين ميخزه و اينور و اونور ميره.
-چت شد سالي؟پاشو بريم باب.
-همم مرلين يه ذره عاقل باش..الان هوكي دست ماست و اين يعني ما برنده ايم.حالا بايد اينجا وقت تلف كنيم تا هر چه زودتر بازي تموم بشه.
-آخه بوقي..من به تو چي بگم؟واقعا متاسفم برات.براي وقت تلف كردن آدم زانوشو ميگيره؟حداقل خودتو بزن به بيهوشي تا بيشتر وقت تلف بشه.

و ملت تماشاگر به صورت در ميان!

----------------
آيا دسته پنجم ميتونه به خاكستري ها كمكي بكنه؟آيا ارتش ايگور توانايي مقابله با اون همه وحشي رو داره؟آيا مرلين و سالازار ميتونن به اندازه كافي وقت تلف كنن؟
جواب همه و همه در ادامه داستان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 10:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اتحاد خاکستری همه با هم پوپ میشن و در اتاق اصلی قصر ظاهر میشن. (هوکی رو هم با خودشون میبرن)

داخلی، کنار شومینه

امپراطور، سالازار، مرلین، کریچر و سیریوس دایره وار روی مبلی به سوی شومینه نشستن و هوکی روی زمین نشسته و کلاه وزارت تا روی چشمش پایین اومده.

ونوس هم تو آبدارخونه مشغول چایی درست کردنه

امپراطور: هوووووووکی! به مردم بگو برگردن به خونه هاشون.

سالی: نه قبلش بهشون بگو که وزارتو به نیروهای خاکستری واگذار کردی.

سیریش: نه قبل از هر کاری بهشون بگو سیریوس زنده س، تازه دامبل هم زنده س ولی با ولدی رفتن جنوب فرانسه برا همین فعلا خبری ازشون نیست. بقیه کارکترهای ظاهرا مرده کتاب هم هر کدوم الان یه جای دنیا دارن حال و حول میکنن! اینو حتما به مردم بگو.

مرلین: بهتر نیست قبلش وزارت رو به ما واگذار کنه که وقتی میره با مردم صحبت کنه دروغ نگفته باشه؟

کریچ: نمیدونم اسکاور کجا رفت؟!


----

مغز هوکی:

یک ابر خاکستری در حال جنگ با ابرهای سفید و سیاه است. ابر خاکستری اول میره سراغ ابر سیفید میفید و ترتیبشو میده. بعد میره سراغ ابر سیاه و ترتیبش داده میشه. ولی چون قبلا یه نمه رنگش روشن شده بود، با تصادف با سیاه دوباره همون خاکستری شد! پس شد خاکستری.

----
هوکی به خودش میاد و میگه: من خودم وزیر میمونم. ولی از اتحاد خاکستری طرفداری میکنم! قبلا هم گفتم، من خاکستری رو احیا میکنم!


مرلین: پس مباارکه! کیلی لی لی لی لی... ونووووووس چاییی بیااار!


همه از این موفقیت سیاسی خوشحال و شاد و خندان هستن و به نوبت عشق و علاقه خودشون رو به هوکی نشون میدن.

امپراطور از جاش بلند میشه و دستاشو به هم میمالونه: خوب بچه ها روز خوبی بود. من یه کاری دارم که باید-

هوشت!

اسکاور سراسیمه و هراسون ظاهر میشه. (سراسیمه و هراسون به جای لغت زشت و قبیح ِ لخت به کار رفته!) و درحالیکه سعی میکنه با دست و دستمال سراسیمگی هاشو بپوشونه میگه:

خطر خطر! جمعیت دارن به ورودی قلعه فشار میارن! همه میخوان بریزن داخل! یه کاری بکنید! کمک کمک! ایگور و بلیز سوار جارو شدن که از پنجره بالای قصر بیان داخل!

ونوس سینی به دست وارد میشه و میگه: وای وای چه بی ناموس! چه بی پی جی 13!
و سینی چایی رو روی اسکاور خالی میکنه.

جیززززززز

امپراطور هر قراری رو که داشته به باد فراموشی میسپره و تصمیم میگیره هر طور شده این مردم رو سر جاشون بنشونه.

قد و بالای تو رعنا رو بنازم...

مرلین: اوه موبایلمه. یه لحظه!

اون طرف خط، صدای یه ساحره: الو؟ برد پیت؟ خودتی؟
مرلین: بله من برد پیت هستم در خدمت هستم.
صدا: واااااای آقای پیت من عاشقتون هستم! میشه امشب بیام دم خونتون یه امضا بهم بدید؟
مرلین: یادداشت کن: تپه های خیار ِ مقدس، انتهای دره ی خربزه، اولین قصر/دژ/ساختمون/کلبه/... ای که دیدی خودشه بیا داخل.

تق قطع میکنه.


خواننده نمایشنامه: خوب که چی؟ چش به داستان؟
نویسنده نمایشنامه: سخت نگیر خواستم فضا عوض شه.

اتحاد خاکستری دست در دست هم آماده مقابله با جماعت بیلیونی دشمنان می شوند.

همه برای یکی، یکی برای همه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار كه معلوم نبود از كجا وسط جمعيت ظاهر شده بود بعد از ديدن بلايي كه كريچ و اسكي سر مرگ خوارها آوردن بلند فرياد زد :
زنبيل . . .!

در همين موقع مقدار زيادي زنبيل در هوا ظاهر شد و علاوه بر نگه داشتن نوبت پست تمام جورابا و دستمال ها رو جمع كردن و دوباره به مبدا شون بر گردوندن
كريچ و اسكي خوشحال از اينكه مهماتشون دو باه پيش خودشون برگشته خوشحال و شاد شدند و به جنگيدن ادامه دادن!

-=-=-
يه نمه اونور تر
سيريوسيوش در حالي كه وزير خاكستر قورت داده فسقلي رو دزده بود فرياد زد : اتحاد ادامه داره
دقيقا دو سوت بعد از فرياد سيريشيوس ملت نوشابه اي شروع كردن به شعار دادن : هيچ اشكالي نداره اتحاد ادامه داره
هيچ اشكالي نداره اتحاد ادامه داره هيچ اشكالي نداره اتحاد ادامه داره
در همين هنگام امپراطور از نا كجا آباد ظهور ميكنه
ملت ميرن تو كف
امپراطور به كف هيچ اهميتي نميده و سريعا كنترل امور (شعار دادن ) رو در دست ميگيره هيچ اشكالي نداره سيريش وزير مياره هيچ اشكالي نداره سيريش جنو مياره هيچ اشكالي نداره سيريش كه ريش نداره و . . . .

يه كمي قبل :
ايگور كه توي آسمون با يه طلسم عجيب غريبي تصادف كرده بود با يه دامن صورتي گل گلي در حال كي چتر آفتاب گيرشو ميچرخونه از وسط ميدان نبرد رد ميشه و به سمت ساحل حركت ميكنه !
ملت دوباره ميرن تو كف !!!
امپراطور از دور : اها ايگور !! ايگو نگاهي با ناز و عشوه انجام ميده
امپراطور : آوه ! صفر از پنج!!1

سالازار :

حدودا همين موقع ها بود كه سيريش خالكوبي با موتور پرنده اش فرود اومد و يه گوني كه توش يه جن بود رو پرت كرد كف زمين پشتبوم قصر / دژ / كاخ / !!
سر جن 5 سانت توي كلاه خاكستري اش فرو رفت!
جن بلند شد و با وقار ايستاد و گفت
جن : من جن خاكستريم ! من نژاد خاكستري ها را دوباره احيا ميكنم !
سالازار و امپراطور نگاهي بهم ميكنن سالازار زير لب ميگه : خوبه خاكستر هاي شومينه ريخته روش ها!! اگه خاكستر هاي آتشفشان بود چي ميشد . . .
امپراطور در حالي كه دستي به ريش 12 تيغه شده اش ميكشيد
پاور دي وي دي رو باز ميكنه!
در چند تا لحظه اينو اونور
تصاويري از مرلين و ونوس - نارسيسا و مرلين - مري و مرلين و مرلين و مرلين در اينور اونور آسمون ديده ميشه !
ملت همه باز كف ميكنن !!
امپراطور : ايول اين فيلمه 2009 بذار تا سالي پست ميزنه ما اينو ببينيم!
سالي : امپي چي بنويسم
امپراطور : دارم فيلم نگاه ميكنم ! مدتشم 24 ساعته! برو فردا بيا! وقت قبلي هم بگير !
سالي به پست زدن ادامه ميده!!!

-=-=-=

در ميان همين يه ذره ميان برنامه بليز از يه جاي مجهولي ليز ميخوره ميره وسط جنك و داد ميزنه

آهااااااي ملت وزير و بردن ! وزيرو خوردن !!

ملت براي بار هزارم كف ميكنن و سكوتي عظيم به وجود مياد !

بليز نگاهي به قيافه هاي ابله مرگخواران ميندازه و داد ميزنه ميگه
منتظر چي هستين بليزين تو قصر/ دژ / كاخشون !!!!1

سالازار در حالي كه به بليز پوزخند ميزنه كانال رو عوض ميكنه!!!

-=-=-=-=--=-=--=-
ممكنه برخي عزيزان كمي در خوندن اين پست من دچار خود درگيري و قاطي كردگي بشن! پيشا پيش عذر ميخوام !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایترین در 1387/10/11 2:18:18
نمایشنا
Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1387 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
غاری نامعلوم در زمانی نامعلوم

محوطه ای مخوف و تاریک..هیچ چیز دیده نمیشد ..سیاهی مطلق..تنها پیکرهای کوچکی که به سرعت از باقیمانده چیزی که زمانی نیروهای نوشابه ای بودند عبور میکردند..موش به یکی از انسان های افتاده بر روی زمین نزدیک تر شد..بوی انسان مشامش را پر کرد و بعد قبل از اینکه فرصت فرو کردن دندان هایش در دستان مرد را داشته باشد صدای مهیبی کل محوطه را به لرزه در آورد.....

دلمو شیکوندی برو حالشو ببر
با من نموندی برو حالشو ببر
گیلدی رو فروختی برو حالشو ببر
با گیلدی نساختی برو حالشو ببر ....

دیگه مثل شیکم پیدا نمیشه
تو شیکمو نخواستی برو حالشو ببر

-: هاااااااا گیلدی؟ غضنفر ؟ پیژامه پارتی؟ کجاس؟ موتورم کو؟؟؟ عینکم کو؟؟؟

شپلخ !!!!!!!!!!!!!!!!

سر مرد محکم در یکی از استالاکتیت یا حالا استالاگمیت های غار فوق خفن مخوف زیرزمینی فرو میره ...مدل فیلم the butterfly effect مرد روی زمین میوفته...لرزشی بدنش رو فرا میگیره ..خاطرات کالین و پیژامه پارتی ها ذهنش رو پر میکنه..شنل امپراطور در فضا موج میزنه ..کریچر داره میگه ارباب کجا میریم ...صورت جن خونگی خاکستری تر و کثیف تر میشه ..هوکی حالا داره جلوی چشمای مرد اعتراف میکنه ...خون از بینی مرد سرازیر میشه و سپس....ur loading has been completed..welcome back to game..plz press f5 to continue

سیریوس با حرکتی به موهاش از جاش بلند میشه و در غار به جلو میره

پشت بوم قصر خفن اتحاد

کریچر و اسکاور تنها بازماندگان اتحاد خاکستری تا آخرین توانشون در حال مبارزه هستن

اسکاور: کریچر آسمون رو نگاه کن چرا اینها تموم نمیشن؟ تمام دستمالای من تموم شد ..این بازی چرا کنسول قدیمیه؟ مگه دستگاه جدیدا رو هنوز سی دی خور نکردی؟

کریچر: این از اون بازی جاپونیاس ..باید reload کنی تا دستمالا دوباره ظاهر بشه

اسکاور نگاهی دوباره به جمعیت میلیونی مرگخواران و دوباره نگاهی به خودش و کریچر می اندازه ..کریچر هم در همون زمان همین کارها رو انجام میده..برقی در نگاه هر دو دیده میشه و به هم نزدیک میشن..همینجور نزدیک تر تا اینکه دستهاشون با هم تماس پیدا میکنه ...دستهای جن در دستهای دستمالی اسکاور فرو میره...برقی آبی همه جا رو فرا میگیره

کریچر: یکی آهنگ دوقلوهای افسانه ای رو پخش کنه

جوراب و دستمال بیشتر از اونچه که در ذهن کسی بگنجه اطراف دوقلوها رو در بر میگیره ...برق آبی حالا نور شدیدی از خودش ساطع میکنه و اسکاور و کریچر در حالی که همچنان دستهاشون تو دست همه به پرواز میان....

آهنگ دوقلوهای افسانه ای همچنان داره پخش میشه !

چادر نامعلوم مرگخوارن در زمانی کمی جلوتر

بلیز در حال تر و خشک کردنه هوکی وزیر معظم هستش و ایگور با کارت اعتباری جدید ولدسلش از راه دور نیروهای میلیونی رو هدایت میکنه

ایگور: چی؟ نیروهای ناشناخته؟ از کجا؟ بوی جوراب میدون جنگ رو پر کرده؟ ساحره ها یک وقت آسیب نبینن ..دارن از حال میرن؟ یعنی چی میگی پروانه ای شدن و دارن دنبال یک جسم ناشناخته دیگه میان؟ رندوم مرگخوار ..الو الو رندم مرگخوار 3467865 ..خودم الان دست به کار میشم .....بلیز بلیز من وارد عملیات میشم ..مواظب وزیر معظم باش

ایگور دستهاش رو به سمت بالا میگیره...نور سیاهی ایگور رو در بر میگیره و بعد شترق ...رنگهای متفاوتی در نور ظاهر میشن...صدای پت پتی میاد و جاروی پرنده ایگور در حالی که دود از دمش بلند میشه جلوش ظاهر میشه

-: هنوز در مورد این جلوه ویژه مشکل دارم نمیدونم چرا دمش آتیش میگیره و رنگهاش عوض میشه

ایگور نچ نچ کنان سوار جاروش میشه و به پرواز در میاد

در آسمان

ایگور در میان تجمع میلیونی مرگخوارها که حالا اکثرشون رو ساحره تشکیل داده همینجور داره سعی میکنه جلوتر بره ولی نمیدونه چرا همینجور داره به سمت چادر پنهان کردن وزیر نزدیک تر میشه ..

-: یعنی چی؟ چی شده ؟

ایگور خودش رو در حالی پیدا میکنه که به طور متناوبی کلید f1 رو داره فشار میده تا خودشو دوباره سلکت کنه

تجمع همینجور به چادر نزدیک و نزدیکتر میشه...رنگ روشن لباسهای ساحره های رندوم مرگخوار آسمون رو به صورتی تبدیل کرده ..ترسی وزیر رو فرا میگیره ...اون این رنگ رو از روز اولی که دزدیدنش به یاد داره ...سعی میکنه نقطه آغازین این تجمع رو پیدا کنه ولی نمی تونه ....ترسی ناشناخته به وجودش چنگ میزنه ...............

-: چون باک بیک عفونت دندانی پیدا کرد مجبور شدم موتورم رو از پارکینگ در بیارم

عینکی سیاه....موهایی بلند و کت چرم....هوکی ناله ای میکنه و خودشو به دست تتو کرده میسپره ( سیریوس یک عالمه تتو همه جاش داره !! )

سیریوس در آسمون اوج میگیره و در پی این تغییر مسیر کل ساحره ها روی چادری که حاوی بلیز بود فرود میان

ایگور از جایی دور در آسمان : نه !!!!!!!!

____________________ اتحاد ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلک در 1387/10/11 1:02:17
ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1387 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اردوگاه مرگخواران

سالازار همونطور بغل امپراطوره و از گردنش آویزونه که امپراطور پرتش می کنه پایین:
- شرم بر تو باد ای سالی ناموس گریز، در آغوش من چه می کنی؟

جد جون:
- هیچی باب! قبلا مرلین با ریشش نارسیسا رو خفه کرده بود ترسیدم به ریش اون پناه ببرم به عبای تو گیر دادم. شرمنده امپی جون

ایگور که به اندازۀ کافی گردنشو ترق و توروق داده، همونجور دستاشو می بره طرف اونا. امپراطور متوجه میشه که دستای ایگور دارن نزدیک میشن ولی پاهاش سر جاشون ایستادن:
- این چگونه حیله ایست که اطراف ما را فرا گرفته؟

در همین موقع ایگور از در چادرش میاد تو و با دستگاه کنترل از راه دوری که دستشه، ایگوری که جلو امپراطور و سالازار بوده خاموش می کنه و دستای طرف، تو یه قدمی اونا متوقف میشه. وقتی با نگاه حیرت زدۀ دو نفر مقابلش مواجه میشه، لبخند ملیحی می زنه:
- من بچگیام عاشق کاراگاه گجت بودم یه ایگورشو سفارش دادم

بعد یهو دو « نات» یش میفته:
- شما امپراطور و سالازار هستین که اومدین دوباره هوکی رو بدزدین؟ افراااااااااااااااااااااااااااااااااااد...

چادر بلیز!

بلیز هوکی رو نشونده پشت میز و کلاهشو که پر از خاکستره برداشته تا بتکونه:
- شلخته! آخه تو جن خونگی هستی و من باید کلاهتو تمیز کنم؟

هوکی یهو متوجه میشه که بلیز داره چیکار می کنه:
- خاکسترامو نتکون! من خاکستر دوست داشت. من یه جن خاکستری بود. من خواست زیرآبیوس کریچرو زد و خودم نیروی خاکستری شد

بلیز کلاه وزارت رو روی سر هوکی می کوبه و هشدار میده:

نقل قول:
ما به باقالی رای ندادیم که به باقالی راضی باشیم

(اصلاحیه: اون شکلکه اضافی بود!)

هوکی به طور غیر قابل تصوری به راه سیاه هدایت میشه :angel:

روی کوه یخ

ونوس از ناراحتی همونجور داره اشک می ریزه و ضجه می زنه:
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــه! مرلیــــــــــــــــــــــــن! منو تنها نذار! اونم تو این دنیای بی در و پیکرو وسط این همه یخ

و در همین حین اونقدر از آفتابۀ مرلین که خودش مونده و مرلین رفته، دلخوره که پرتش می کنه تو دریا!

( اینجا ونوس یه پس گردنی به نگارنده می زنه و میگه عمرا اگه اینجوری گریه کنه و زار بزنه یا آفتابه رو تو دریا پرت کنه، ولی نگارنده عمرا اگه آدم شه )

در همون حیص و بیص، یه صدای ملکوتی از پشت سر ونوس گریان به گوش می رسه:
- خوب مچتو گرفتم! پس بالاخره اعتراف کردی که به حضور آقایون احتیاجه؟

ونوس روشو بر می گردونه و با دیدن مرلین که از فرق سر تا نوک پا خیسه ذوق می کنه:
- جونمی! چطوری زنده موندی؟

مرلین با اندوه جواب میده:
- آفتابه مو قربونی ِ امپراطور دریا کردم، نذرم پذیرفته شد و برگشتم

-----------

می دونم چرت و پرت شد. یه چیزی نوشتم دور همی سرمون گرم شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1387 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
داخلی Bite Fight - سرور سه

اول تو تاریکی غار چیزی نمیشه دید ، اما با کمی دقت ، میشه سه هیکل بلند و باند پیچی شده رو که همزمان دستاشون رو برای خفه کردن بلند کردن و جلو می رن رو تشخیص داد!

ونوس درحالی که به دیوار غار تکیه داده کالیما ی شکستشو به یه گوشه پرت می کنه و به مومیایی ها زل میزنه که دارن هر لحظه بهش نزدیک میشن!

ونوس زیر لب : کاش حرف پاپا زئوسمو گوش می کردم خونه می موندم!!

و در همون حال با تمام قدرت مشتشو عقب می بره تا به صورت اولین مومیایی ممکن بکوبه که ...

*

امپراطور : آخ!!!

و به دیوار کوبیده میشه!!!

سالازار : سلام ونی

ونوس : سالی ؟ تو ؟ اینجا ؟ من؟ چه خبر شده؟ این چیزه چندش چیه تو دست من؟

و با وحشت بادبزن پرققنوس رو پرت می کنه زمین!

سالازار : به بقایای ققی بیچاره بیشتر احترام بذار

مرلین به سمت امپراطور میره و کمکش می کنه بلند شه!! همه دور ونوس جمع میشن ، امپراطور یکم عقب تر از بقیه می ایسته !!



( تو رو خدا سایتو نگاه!! اینجا حتی سر اسمایلی ها هم کلاه می ذارن!!! )

ونوس : خب؟

سالازار: اهم ... خب ما الان درگیر یه جنگیم ...احتیاج به نیروی کمکی داشتیم!!!

ونوس: و ؟

مرلین : ما فکر کردیم شاید یه ساحره بتونه کاری که ما نتونستیم بکنه!!!

ونوس : دقیقا چه کاری ؟

امپراطور : وارد اردوی دشمن بشه و ایگور رو گیم اور کنه!!! اینجوری طلسم هایی که روی اردوگاه گذاشته خنثی میشه و ما میتونیم واردش شیم!


ونوس: واسه همین منو از یه جای درست و حسابی کشیدین اینجا ؟ بعدش می تونم برم؟

سالازار: As You Wish!

***

پشت بوم قصر / دژ / کاخ / زیرآبیوس؟؟!!

بلیز و ایگور که از بالا منظره ی پر پر شدن مرگخوار ها رو دیده بودن با عجله هوکی رو از دو طرف می گیرند و به سمت جایی که ارتششون اردو زده فرار می کنند!!!
ایگور هوکی رو می سپره به بلیز ، و خودش به چادر اختصاصیش ! که چیزی کم از دژ امپراطور نداره برمی گرده .

چند لحظه بعد
صدای در میاد !
ایگور : بیا تو !!!
بلیز همراه با شخصی شنل پوش وارد میشه !: این خانوم می خواستن شما رو ببینند!

ایگور : می تونی بری !

بلیز خارج میشه!!

ایگور : خب با من چی کار داشتین؟

ونوس کلاه شنلشو می ندازه ... کل چادر از نوری صورتی - طلایی روشن میشه!!!

ایگور :

ونوس :

ایگور :

ونوس به ایگور نزدیک میشه ... دستشو آروم روی گردنش می کشه...ایگور احساس میکنه رو ابراست و بعد...
تق!
گردن ایگور رو میشکنه!!!!


بعد در حالی که داره دستاشو با یه دستمال گنده ی صورتی پاک می کنه کنار پنجره میره و سوت می زنه!!!!

**
سالازار : گوش کنید ! ونی علامت داد ! کار تمومه حالا ما می تونیم وارد اردوگاه دشمن بشیم!

*
داخل چادر!!! با صدای پاق بلندی!!! سه پیرمرد ظاهر میشن!!!
و زبونشون بند میاد !

هر سه :

سالازار : م م م م رده؟؟؟

مرلین آروم به جسد !! نزدیک میشه و با لوله آفتابش به ایگور سیخونک می زنه! گردن ایگور که به طرز بدی شکسته به یه طرف دیگه میفته!!

مرلین : آره انگار !!!

سالازار و مرلین از خوشحالی دستای همدیگه رو می گیرند و شروع می کنند به لامبادا رقصیدن!!!:banana:

امپراطور : بسه دیگه !!! این امکان نداره!!!
و یه کتاب قطور خاک خورده رو از زیر عباش ! ببخشید شنلش! می کشه بیرون و با عجله شروع می کنه به ورق زدن!
: همین جاها بود ! ایناها ! طبق قوانین رول پلیینگ !! کسی نمی تونه تو نوشته ها سایر شخصیت ها رو بکشه!!!

سالازار : و این یعنی این که...

: شما تو تله افتادید!!!

ایگور بلند میشه !!! و ترق توروق! گردنشو دوباره جا می ندازه!

برق قرمزی چشمای ایگور رو فرا می گیره و دستاشو به سمت اونا تکون میده

سالازار از ترس می پره تو بغل امپراطور! مرلین که به ونوس نزدیک تره آفتابشو حمایت گرانه جلوی او می گیره که صدمه نبینه!!!


ونوس : مری لین آفتابت پر بود؟

مرلین : نه؟!

ونوس : پس چرا من احساس می کنم زمین خیسه؟

هر دو به پایین نگاه می کنند!!!
دیگه از اردوگاه خبری نیست!!! هر دو روی یه کوه یخ وسط دریا هستن!!!

صدای قهقهه ای در فضا می پیچه : اینست قدرت ایگور!!! یوها ها ها ها!

پای مرلین لیز می خوره و داخل آب میفته ! ونوس در آخرین لحظه لوله ی آفتابشو می چسبه و سعی می کنه بکشتش بالا !! اما زورش نمی رسه و خودشم به لبه ی آب نزدیک میشه!

مرلین : نه ونی ! بدون من ادامه بده !!!

ونوس : نــــــه ! منو تنها نذار مری لین!!!

مرلین با آخرین نفس : مراقب ... آفتابم ... باش ...

و دسته ی آفتابه رو ول می کنه ... و در بین موج های دریا گم میشه!!!!!

****
من به چه زبونی بگم که نمی تونم بنویسم؟!

ویرایش : اگه دیدید نمی تونید ادامش بدید پست منو پاک کنید! اشکالی نداره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ونوس در 1387/10/10 10:06:00
ویرایش شده توسط ونوس در 1387/10/10 16:02:38
ویرایش شده توسط ونوس در 1387/10/10 16:06:41