هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷

نارسیسا مالفویold**


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 392
آفلاین
امپراطور می بینه اینطوری فایده نداره. مجبور میشه به نیروی جادویی خودش رو بیاره. دستاشو از دو طرف باز می کنه انگار که داره تمام جهان رو بین دو تا دستاش جا میده. شروع می کنه به خوندن اوراد مختلف و دستاشو دور سر بارون می چرخونه.

کم کم یه هالۀ آبی رنگ از دستاش خارج میشه و از بالای سر بارون خون آلود به سمت پاهاش پیشروی می کنه. تشنج شدیدی همه بدن سر بارون رو تکون میده و بعد از مدتی... گروووووووووووووومپ بارون پخش میشه روی زمین (نگارنده عادت داره موقع صحنه های خیطی سوت بزنه!)

سربارون خون آلود، با ابهت تمام از جاش بلند میشه و با تکبر ویژۀ اصیل زادگان اسلیترینی (اسلیترین=) به سایرین یه نیمچه نگاهی میندازه.

سالازار (جد جون ) با تعجب و زیرلبی به مرلین میگه:
- این حالا یعنی معتاد نیس؟

و مرلین کبیر با نگاهی عاقل اندر سفیه به جد جون جواب میده:
- همی اثر اوراد امپراطور است که تا اطلاع ثانوی دوام خواهد نمود!

- و این اطلاع ثانوی یعنی چن سال دیگه؟

- نیم ساعت دیگر!

- آهان. فهمیدم.

و جد جون با گفتن این دو کلمۀ آخر می فهمه که دیگه سکوت کنه خیلی بهتره. امپراطور که خودش آمار قدرت جادوییشو بیشتر از بقیه ملت داره، بدون اتلاف وقت روشو می کنه به بارون:
- ببین دوست عزیز، این تازه واردا خیلی بچه پررو شدن و تازگیا به دوران رسیدن و خیال می کنن خیلی حالیشونه.

کریچر:
- صحیح است. صحیح است.

امپراطور که از تشویق کریچر دلگرم شده ادامه میده:
- واسه ما اومدن وزیر تعیین کردن، اونم چی! یه جن خونگی! و شرم آورتر از همه اینه که اسلیترینیا و دوستان مرگخوارشون بیشترین حمایتو از این جن خونگی کردن. نظرت درمورد این کار اصیل زاده ها چیه؟

سر بارون که خیلی خفن و توپس و اینا شده و نشئگی کلا از سرش پریده، یادش میاد که یه اصیل زادۀ خفنه و وظایف ویژه ای در قبال دنیای جادویی داره درنتیجه یه نگاهی به ردای خونی خودش میندازه و یه عینک چرمی تک چشمی دزدای دریایی رو با یه حرکت دست ظاهر می کنه و به چشاش می زنه و غریو (!!!) برمیاره (لغتو!!!) :
- ای ننگ بر اصیل زادگانی که اصالت خویش را از یاد برده اند! چنان کابوسی در رؤیای این جن مفلوک ایجاد کنم که خود با دستان خویشتن کلاه از سر فرو نهد و به پای بوس یاران ما درآید.

اسکاور یه دستمال برمیداره و سعی می کنه خون روی ردای سر بارون رو پاک کنه ولی دستمال از بدن بارون رد میشه و کار مفیدی انجام نمیده. اسکی همونطور که داره به ترکیباتی که برای تغییر خاصیت دستمال هاش نیاز داره تا بتونن ارواح سیاه رو هم سفید کنن فکر می کنه، از بارون می پرسه:
- کی دست به کار میشی بارون جون؟

سر بارون خون آلود با ابهت تمام جواب میده:
- همین امشب. وقتی اون جن مفلوک توی دفترش خوابیده

و بعد روشو می کنه طرف سیریش:
- هنوژم اژ اون بشته های مفید داری؟

ونوس با شنیدن این حرف بارون، توی گوش امپراطور زمزمه می کنه:
- یادت باشه واسه امشب، دوز ورد و طلسم هاتو چن برابر کنی!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۴ ۱۷:۱۱:۴۶
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۴ ۲۱:۱۵:۳۴


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۶ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 805
آفلاین
فرد دست بارون رو میگیره تا باهم آپارات بشن اما تا خواست ورد رو بگه حس کرد قطره ای از مایعی گرم روی دستش افتاد
- ای جون داش ببخشید تاژه فین کردم جون تو تمیژه تمیژه
فرد نگاهی بس عمیق به او کرد و زیر لب گفت سلامتی امپراطور صلوات(!)
خلاصه با هر بدبختی بود آپارات کردن
هیوووووووووشت.
سالی : اوه بارون عزیزم بیا در آغوش بابا
همین که اومد بغلش کنه بارون رفت تو چرت
سالی _ هی های هوی فرد چیکارش کردی؟
سیریش اومد جلو و گفت : واتیسا دواش با منه
و بسته ی سیاهرنگ کوچیکی از جیبش درآورد
بارون تا بوی اون مواد به دماغش خورد جان تازه ای گرفت.
به سیریوس نگاهی کرد و گفت : به به شلاااااااام داش تو ام عمل داری نه؟از قیافت معلومه توپ توپیا لا مشب برسون دیگه رفیقم رفیقای قدیم
سیریش که به شدت بهش برخورده بود گفت : بیا بگیر کوفت کن دیگه
بارون با سرعتی باور نکردنی آستینشو بالا زد و گفت : نوکرم داش بیا تو بزن جون ندارم به مولا و در کسری از ثانیه تو چرت رفت
- بابا هوووووووووووی الوووووووو تزریقی نیست مشامیه بیداری
- آره داش خاطرت جمع بیدارم خوب قربون دشتت بیارش جلو دماغم دمت آب دوغ خیار
سیریوس که دیگه داشت قاطی میکرد گفت: من بلد نیستم بیا بگیر میرما
بارون یه دفعه پرید و گفت : نه داشم کجا بده من اون رایحه ی نجات بخش ژندگیو
ونوس قطره اشکشو پاک کرد و گفت : این جمله ها از زمان لردیش یادش مونده(یه آهنگ غمگین پخش میشه)
بارون که کیفور کیفور شده بود گفت : داش خدا خیرت بده روشنم کردی خدا خاموشت نکنه به امید امام ژمان صلوات بخونین اللااااااااااااااااااااااه اکبر
سیریش : الانا دیگه باید حالش بهتر بشه همیشه بعد از نهشگی خیلی حال میده
امپراطور: جانم؟
بارون : داش دیدی من گفتم خودش اینکارشت.اشلا اژون ریشاش هروئین میریژه جون داش
ونوس که این اواخر سخت احساساتی شده بود زد زیر گریه و گفت : آره سیریوس؟واقعا؟ از جلو چشمام لال شو معتاد گرتی
بارون : ای وای همشیره ژیاد ناراحت نشو بیا تو ام بژن ببین چه حالی میده رول مینویسی در سطح ملی
دیشتلینجلینگ(افکت برخورد فک امپراطور با زمین)
سالی : اوه بارون عزیزم میدونستم تو خودتو پیدا میکنی
بارون : خودت خودتو پیدا میکنی بی ادب داش این چی میگه؟ای نا قلا خماریا بیا بیا بریم تو ام یه بست بزن لول لول شی
سیریش زیر لب : چیزی داری مگه؟
بارون با صدای بلند گفت : ای نالوطی مچتو گرفتم عیب نداره عژیژمی بیا بریم تا بساژمت
کریچر که داشت تیکه های فک امپراطور و به هم میچسبون گفت : امپی شیریشم از دشتمون رفت
امپراطور : سالی تو ام مصرف داری انشا ا...؟
سالی : نه به سیبیل مرلین جوونیام تفننی میزدم

امپراطور دستی به سرش کشید و رفت به دنبال بارون(خروج امپراطور از کادر)
ونوس : من میگم به همه ی اعضا مواد بدیم شاید رولشون راه افتاد
سالی : ونی جون تو که مهربون شده بودی چی شد باز؟
ونوس : آخه بد جوری مسخ حال و حول بارون و سیریش شدم
سالی : ای ای ای ای ای ای...
پس همون این مدت که نبودی معتاد شدی
ونوس : نه بابا معتاد چیه تفننی
سالی : آها آره دارمت مثل جونیای من!!!
ونوس : آره خاطرت جمع من پاکم
(امپراطور در حالتی که به زور بارونو نگه داشته بود اومد تو کادر)

آی دشتم داش شکشتیش یواش تر

امپراطور : بشین ببین چی میگم
- اوکی داش ژدن نداره
بارون با گفتن این حرف نشستو باز به چرت رفت


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۰:۵۲ جمعه ۱۳ دی ۱۳۸۷

سر بارون خون آلود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۷ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۵۷ سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 139
آفلاین
مکان: نامشخص
زمان: نامعلوم

یک روح کنار منقل نشسته و داره چرت میزنه
صدای انفجاری میاد و چرت روح پاره میشه: د لامشب! تاژه داشت نعشگیمون میخوابید..تف به ژاتت

کسی که آپارات کرده بود با قدمهایی محکم سمت روح میاد:بارون خون آلود؟

روح کمی خودشو تکون میده و میگه:فرمایش؟

- من از طرف امپراطور اومدم
- امپراژور دیگه چه کوفتیه؟
-امپراتور.... اتحاد....یادتون رفته؟

روح سعی میکنه تمرکزشو حفظ کنه.....سعی میکنه چیزی رو یادش بیاره...ولی باز میره تو چرت!

حوصله طرف سر میره......با دست خودش هاله ای ایجاد میکنه....سر سیریش از اون هاله بیرون میاد

- شما مطمئنی امپراتور منو به دنبال این فرد فرستاده؟این انگل چه کمکی میتونه به ما کنه؟

سیریوس با اطمینان خاصی میگه:شما به اونش کار نداشته باش...به زور هم که شده باید ببریش پیش امپراتور....میخواد بارون رو ببینه

فرد فوری سعی میکنه دست بارون رو بگیره تا آپارات کنه و اونو پیش امپراتور ببره ولی دست روح ازش رد میشه

بارون:شیه ؟کلک نکنه تو هم مواد میخوای؟بیا همه شی دارم! اشل ِاشل

طرف داره به گریه میفته....هی خانواده محترم کسایی رو یاد میکنه که اونو برای این ماموریت انتخاب کردن !
- امپراتور میخواد شما رو ببینه مطمئنم که میتونه بهتون مواد کافی برسونه که تا آخر عمر از مواد بی نیاز بشی!

با این حرف انگار بارون رو برق گرفت...فوری به سمت در حرکت کرد...........بارون خون آلود:روحی معتاد با قدرت ایجاد توهم!
----------------------
ویرایش:رزرو رو تازه دیدم
این پست اولم برای شروع بوده اگه ضایع است ببخشید...مطمئن باشید سوژه های بسیاری برای بارون خواهم داشت


ویرایش شده توسط سر بارون خون آلود در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۳ ۰:۵۵:۲۱
ویرایش شده توسط سر بارون خون آلود در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۳ ۱:۰۸:۲۰
ویرایش شده توسط سر بارون خون آلود در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۳ ۱:۱۱:۱۹

و ما بر می گردیم تا درس عبرتی باشد برای کسانی که بر نمی گردند!


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۴ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۳:۱۴ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 40
آفلاین
همه از دفتر وزیر دوباره آپارات میکنن . فضا کاملاً خالی شده و دیگه از صدها میلیون مرگخوار توی فضا خبری نیس.همه ی خاکستری ها نفسی تازه می کشن و مشغول طراحی حمله ی جدیدی می شن که جمع و جور باشه تا اون همه مرگخوار جا نشن .

امپی :به نظر من نیمه ی دوم نیمه ی مربیاست.

سالی : ما می تونیم دو تا نیمه ی متفاوت داشته باشیم.

مرلین: درسته ما هوکی رو برگردوندیدم و توی جنگ به طرز مفتضحانه ای شکست خوردیم و آبرومون رفت و زندگیمون بر باد رفت و از هستی ساقط شدیم ولی این چیزی از ارزش کار بچه ها کم نمی کنه!

اسکاور :ما می تونیم فعل خواستن رو در زمین اجرا کنیم.

در همین موقع کریچر بدو بدو از جلوی تصویر رد می شه و یه کاغذ می ده دست سالی به حالت بدو بدوتو تاریکی گم می شه!!

"بدین وسیله اعلام می شود به دلیل خرج و مخارج بالای پروژه ی قبلی شما و هزینه هایی شامل بمب اتمی ، آتش کشیده شدن شهرک سینمایی غزال ، حقوق چند هزار نفر سیاهی لشگر شما تا پایان وقت اداری فرصت دارید مبلغ مورد نظر را تهیه نموده و به وزارت خونه تحویل دهید. هرگونه کوتاهی در پرداخت قبوض با عکس العمل های شدیدی از طرف وزارتخانه همراه خواهد بود"


سالی بعد از خوندن نوشته های روی ورقه دچار تشنج می شه و روی زمین می افته و هر چی که در پست قبلی خورده شامل تخمه و هندونه وکرانچی و پفک و پف فیل و بالا میاره .

همه در حالی که اشک تو چشماشون حلقه زده و از این همه احسا س مسئولیت سالی تحت تاثیر قرار میگیرند.امپی سالی رو بغل میکنه و میگه:

-اوه سالی عزیزم...تو نباید بمیری .ما هنوز کلی جا واسه فتح کردن داریم ما باس اون هوکی و نوچه هاشو سرجاشون بنشونیم.تو نباس بمیری!اوووهووو....اهوووو

_ههوو مرتیکه !چرا اینجوری منو تکون میدی؟

_ اِ ؟سالی تو نمردی؟....خاک تو سرت!!


در همین موقع پفک و تخمه و هندونه و پف فیل فشرده می شن و تبدیل به یه آدم غول آسا می شه و هم متوجه ظرفیت معده ی سالی می شن.

آدم غول آسای پفکی و تخمه ای و هندونه ای و پف فیلی دهنشو باز میکنه و با دهن پفکی و تخمه ای و هندونه ای و پف فیلیش اعلام میکنه که باید دنبال سر نخ ها باشن بعد هم پشت سر کریچر تو تاریکی گم می شه!!

همه ی خاکستری ها به آدم غول آسای پفکی و تخمه ای و هندونه ای و پف فیلی که در تاریکی گم می شه با تعجب خیره می مونن و متوجه می شن که ادم غول آسای پفکی و تخمه ای و هندونه ای و پف فیلی یک نشونه هست و اونا باید حرف آدم غول آسای پفکی و تخمه ای و هندونه ای و پف فیلی رو جدی بگیرندو دنبالش برند. به این ترتیب تصمیم میگیرند اونا هم برن و تو ی تاریکی گم بشن .


ویرایش شده توسط جینی ويزلي در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۲ ۱۷:۲۶:۳۲


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۰:۲۵ پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷

دارک لرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
خلاصه‌ای از آن چه گذشت:

این که تا بدین لحظه چه گذشته است بر نگارنده‌ی این سطور نیز معمایی عظیم است! ولی در کل به این صورت بود:

ملت خاکستری پاشیدن تو وزارتخونه هوکی رو دزدین آوردن یه جای خوفی که هر اسم دوس دارین روش بذارین. خلاصه اونجاهه که خفن بود ماله بروبچز خاکستری بود و بعدش یهویی شد مال امپراطور که خود امپراطورم نمی‌دونه چرا منتهی خب اونم بدش نیومد خودشم به این باور رسید که جا خفنه ماله خودشه. بعدش چند صد میلیون بروبچز کارکاروف با معاون وزیر ریختن که وزیر رو آزاد کنن و اون وسط یه غاری هم هست که مشخص نیس چرا هست ولی کلا هستش و شماها هم خیلی روش فک نکنین، همینه که هست. دیگه این که این چند صد میلیون حمله کردن و قرار بود یه جنگ خفن بشه که نشد و امپراطور پرت شد از بالای دیوار پایین و نارسیسا اومد داخل هوکی رو نجات بده و هوکی خاکستری شد و ایگور نجاتش داد و بچه‌های خاکستری دوباره هوکی رو گرفتن و طرفداران براد پیت ریختن و امپراطور بمب اتمی زد و مرلین یه وقتایی از بالای کوه یخ پرت شد و این وسط ششصد تا اتفاق دیگه هم افتاد رسیدیم این‌جا که در نهایت هیچ فرقی نکرده و راستش مطمئن نیستم هوکی دست اتحاد خاکستریه یا نه و الان کی کجاست در نتیجه‌گیری اخلاقی:


ما هوکی رو گرفتیم
شخصیتای طرف ما: من - سالازار - کریچر - اسکاور - مرلین – سیریوس - ونوس
ملت مرگخوارا می‌خوان آزادش کنن شخصیتای اونا: بلیز - نارسیسا - کارکاروف و ارتش چند صد ملیونی مرگ‌خواران
پست آخر رو بخونین ادامش رو بنویسد!
به همین راحتی



امپراطور و سالازار تنها داخل یه اتاق کاملاً تاریک نشستن دارن تلویزیون تماشا مي‌کنند.
امپراطور: چرا؟!
سالی: چرا چی امپی جونم! یه مشت چس‌فیل بده بیاد! کنارته!

یه کادر نوری مثل لای در که باز شده و نور مي‌يوفته تاریکی رو روشن می‌کنه.

ونوس: پف‌فیل! پسرای گنده‌ی بی‌ادب! بعداً تازه ادعا می‌کنن افت هم نکردن! اَه!
امپراطور: چرا ما نشستیم داریم تلویزیون نگا می‌کنیم؟
سالی: چون باحاله!

تلویزیون به شکل برفکی لوسیوس مالفوی رو نشون مي‌ده که داره با حرارت آزمایش بمب‌های اتمی رو گزارش می‌کنه و بعد که بمبه می‌ترکه تلویزیون هم خاموش مي‌شه.

امپراطور: اوکی خب این باحاله! چرا مرلین خودش رو براد پیت معرفی کرد و طرفداران میلیونی برادپیت ریختن این‌جا و همشون کشته شدن؟!
سالی: چون خوشتیپه خب! یه مشت از اون تخمه‌ها بده!

کارکاروف از جلوی تلویزیون رد میشه و روشنش مي‌کنه. داخل تلویزیون هوکی رو نشون می‌ده که داره هلی‌کوپتری مي‌زنه و مرگ‌خوارا دارن پشتش رپ می‌خونن.

امپراطور: من حس مي‌کنم یه سری چیزا این‌جا غیر عادیه نه؟! مرلین کجاست؟
سالی: به هیچ‌وجه! یه مشت از اون کرانچیا بده! مرلین داره توی قطب با مرگ‌خوارا مبارزه مي‌کنه و با ریشش اون‌ها رو به اطراف پرت می‌کنه ولی متأسفانه همین باعث شکستش هم خواهد شد.

امپراطور و سالازار این بار دو تایی با هم روی یه کاناپه‌ی بزرگ داخل غار هستند و سیریوس جلوشون داره با موتور دور درجا مي‌زنه.

سالی: خیلی زیباست مگه نه! یه مشت از اون پفکا بده...! همون بقله!
امپراطور: همچی این‌جا یه کم غیرعادیه....

از ته غار صدای یه عالمه فریاد به گوش مي‌رسه و یهویی صدها میلیون مرگ‌خوار داخل غار رو پر می‌کنن و کاناپه‌ی سالی و امپراطور رو بلند مي‌کنن و بعد از سوراخ کردن سقف و رفتن بیرون به طرف بالا پرواز مي‌کنن. بلیز از کنارشون با کپسول آتشنشانی در حالی که داره سعی می‌کنه ته جاروی ایگور رو خاموش کنه عبور می‌کنه.

امپراطور: نه به جان خودم یه کم همچی عجیبه... خیلی به نظر سورئال مي‌رسه...

یکی از میلیون‌ها مرگ‌خوار کلاه‌پوشش رو ورمي‌داره و به امپراطور نگاه مي‌کنه.

امپراطور: مای گاد! تو که...
بووبو: پسامدرن فرزندم! پسامدرن!

و دوباره بین جمعیت گم میشه.

سالازار: بیخیال! یه فال از اون هندونه بده... همون وراست...
امپراطور: کارد بخوره به اون شیکمت! چقدر خوراکی داری! بیا اصلاً خودت وردار!
سالازار: خیله خب بابا چرا عصبانی می‌شی! اصلاً من رفتم

و سالازار خودش رو از روی کاناپه که توی هوا با صدها میلیون مرگ‌خوار داره پرواز می‌کنه به پایین پرتاب مي‌کنه!

امپراطور: یه کم مشکوکه جریانات...

یهو همه جا رو نور می‌گیره و امپراطور هیچ‌جا رو نمي‌بینه. وقتی دوباره چشماش به نور عادت مي‌کنه توی یه اتاق با در و دیوار سفید ایستاده. جلوش یه نفر با لباس سیاه و صورت پوشیده ایستاده. امپراطور یه پاش رو عقب می‌ذاره و گارد دفاعی می‌گیره.

- بهت گفته بودم همچی عوض شده! تو هیچی از شرایط جدید رو نمی‌فهمی! تو دیگه اینا رو درک نمی‌کنی!
امپراطور: تو کی هستی؟!
- یعنی تو نمي‌دونی؟ یا نمی‌خوایی بدونی؟! به اطرافت نگا کن! از اتفاقاتی که گذشت چی فهمیدی؟ دیگه برای درست کردنش دیر شده!

داخل دیوار سفید مثل این که سایه افتاده باشه یهویی یه در سیاه ظاهر می‌شه.

- با من بیا.
امپراطور: با تو تنهایی بیام تو اون اتاق تاریکه!؟ بچه گیرآوردی؟!

امپراطور دستش رو مشت می‌کنه و یه ورد زیر لب می‌خونه. منتهی هیچ اتفاق خاصی نمي‌یوفته!

- هه هه هه!

و مرد سیاه‌پوش داخل در مشکی مي‌ره و در مشکی پشت سر اون ناپدید می‌شه. کم‌کم نور اتاق کم میشه و اتاق به شکل تالار داخلی قصر خاکستری درمیاد.

امپراطور به صورت محو جلوش سالازار رو مي‌بنیه که داره محکم تکونش مي‌ده و همین‌طور هی بهش چک می‌زنه.

سالازار: هوی کجایی! بیدار شو امپی! الو؟!


آواداکداورا!



امپراطور: آييييييييييييييييي! رفت تو چشم! این چه صدا کردن آدمه!
سالازار: صدا کردن چیه! یه ربع ایستادی این‌جا خشک شدی داری در و دیوار رو نگا می‌کنی! فک کردم ایستاده مردی خواستم تست مطمئن بشم!
امپراطور: سالی یه الهام خیلی بد داشتم!
سالازار: چی؟! بگو؟! من تمام قسمت‌های سریال یورزاسیف رو دیدم! تعبیر خوابم حرف نداره! مثل همون یارو که به زور سیاهش کردن خفنم!
امپراطور: اسکرول کن بالا بخون!

سالازار: هوووم! خواب آشفته است! خیله خب اون‌طوری نگام نکن! قبوله نیست! ولی تعبیر ندارد!
هوکی: تعبیرش اینه که پستای ملت خیلی شیر تو شیره و دهنت ... و تو خیلی به... و همین‌طور اون رفته ... تا... و تو ... می‌زنی!
سالازار: آره منم می‌خواستم همین رو بگم! البته نه در این حد رُک!
امپراطور: خیله خب! حالا که این‌طور شد تمومش مي‌کنیم!
سالازار: پس صدها میلیون مرگ‌خوارا و ساحره‌های کنار استخر چی میشن؟!

امپراطور به سالازار توجهی نمی‌کنه و مستقیم می‌ره سمت بالکن.

امپراطور: ســـــــــــــــــوت! هی اسکی! سیریش! کریچ! بچه‌ها نمایش هوایی دیگه بسه بیایین پایین!

سیریوس سوار بر موتور در حالی که اسکاور و کریچ روی شونه‌هاش وایستن و دارن با یکی از طیف‌های میلیونی مرگ‌خوارا مبارزه می‌کنن دور می‌زنه و به سمت قصر برمی‌گرده.

امپراطور: چند لحظه...

هوشت!
هیوشت!

امپراطور با مرلین ظاهر می‌شه!

امپراطور: خیله خب اینم از مرلین! این غاره که به زیر چادر ایگور اینا مي‌رسه انصافاً به دردمون خورد!
سالازار: د د د چی کار داری مي‌کنی؟! چرا هوکی رو داری باز می‌کنی؟!
امپراطور: بسه دیگه بابا! می‌دونی چقدر طول مي‌کشه صدها میلیون مرگ‌خوار رو بکشیم؟!

هیووششششت! (یک جور غیب و ظاهر شدن گروهی)


همه داخل اتاق وزیر ظاهر می‌شن. امپراطور هوکی رو از گردن ورمی‌داره می‌ذاره روی صندلیش.

امپراطور: اسکاور! دستمالیش کن برق بیوفته! سالازار کلاهش یادت نره! مرلین جان دستشویی اون‌جاس! سیریش توئم برو انباری رو یه سر و گوشی آب بده! بعدش همتون باهم بیایین نقشه‌ی حمله‌ی جدید به وزارت‌خونه رو طراحی کنیم! این‌بار دیگه جا ندارن صدها میلیون مرگ‌خوار بریزن این‌جا و یه بارکی وزارت‌خونه رو میاریم پایین! باز هم می‌بینیمت هوکی آهاهاهاهاها!


ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۲ ۲:۱۶:۰۱
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۲ ۲:۲۴:۲۶

!ASLAMIOUS Baby!


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷

سالازار اسلیترینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۵۴ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷
از تالار اسرار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 272
آفلاین
بلیز میپره هوا و یه چاقو پرت میکنه و چاقوئه میره تو گردن یک غول بی شاخ و دم سپس با شمشیر میزنه گردن یکی دیگه از سربازای دشمن رو قطع میکنه و بلافاصله جفت پا میره تو صورت سرباز دوم از ستون سوم ردیف دوم از سمت راست و در همون حال با چوبدستی نفرین هایی روانه ملت میکنه و در همون حال میاد رو زمین و نفس نفس زنان پشت به پشت ایگور قرار میگیره ...
دوربين عقب مياد و از تلويزيون 102 اينچ دژ فاصله ميگره

رو به روي تلويزيون امپراطور و سالازار دارن . . . فيل ميخورن !
امپراطور : ايول سالي عجب فيلم اكشنيه از كجا گيرش آوردي
سالازار : نميدونم تو بوف رو ميز بود ولي فيلمش از اون نوع فيلماييه كه . . .
امپراطور : :mama: فيلمو نيگا سالي نقد و ول كن
سالازار :

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
ادامه ماجرا :


ايگور در حالي كه سر و صورتش سياه شده بود با صداي تو دماغي : مو ها ها ها ها ما هنوز زنده ايم

امپي : سالي اين صداي ويز ويز از كجاست ؟

سالازار : ببين اين تو نيست ؟

** اينجا تهرونه يعني شهري كه . . .

سالازار دنبال منبع صدا ميگرده

امپراطور : اهم ببخشيد گوشي جديدمه!
امپراطور گوشيو بر ميداره و ميگه : كيه ؟

سالازار : بابا اون آِي فونه كه وقتي ورش ميدارن ميگن كيه اينو بايد بگي الو !!

امپراطور: خوب اينم آي فونه ديگه اخمخ !!

در همين زمان يه مكان ديگه

نيرو ها ي نوشابه اي در حال استراحت بودند كه ناگهان چراغها روشن شدند صداي تراختور ها بلند شد !
نورممد : بر خيزي اي نوشابه اي ها بجنگيد و پيروز شويد اهههم!!


نيرو هاي نوشابه اي بلند شدن و اسلحه دست گرفتن و براي نبرد شبانه جايگيري كردن !

صداي دست زدن چند نفري بلند شد :

اسكاور و كيرچ براي نيرو ها دست زدند!
نور ممد : قربان چي شده ؟ مگه شما نگفتين ميخواين شبي خون بزنين ؟؟
كريچ : نه بابا ميخواستيم آمادگي نيروهامونو امتحان كنيم ! اين خشم شب بود !

نيروهاي نوشابه اي در جا شات داون شدند !!!


كمي بعد مرلين در حال ديده باني !!

بعد از درگيري عشاق با عشاق جن !! چند ساعتي بود كه سكوتي مطلق بر جنگ سايه افكنده بود
مرلين يه نمه مشكوك ميشه و شنل نامرئي تنش ميكنه ميره نزديك اردوگاه دشمن ببينه اوضاع چطوره !
به ميانه اردوگاه كه ميرسه ميبينه ايگور و چند نفري از دوستاش نشستن دارن نون بيار كباب ببر بازي ميكنن! آروم از كنارشون رد ميشه و به داخل اردوگاه ميره . . . .

-=-=-=--
اردو گاه دوشمن !

ايگور دستشو از زير دست رندوم مرگخوار 008 ميكشه و فرياد پيروزي سر ميده كه ناگهان چشمش به يك طناب پشمي سفيد رنگ ميافته كه داره روي زمين كشيده ميشه و به سمت اردوگاه ميره !
و دوزاريش ميافته :

-=-=-=--
مرلين از همه جا بيخبر وارد اردوگاه ميشه و ميبينه ملت يه چادر زدن 10 تا كامپيوتر گذاشتن دارن كانتر بازي ميكنن !

مرلين :

در همين لحظه ايگور با قدرت و اقتدار تمام روي مرلين مپيره و شنل رو از روي سرش ميكشه كنار! مزلين كه خودشو توي محاصره مرگ خوارها ميبينه با دهان باز هاج و واح ميمونه

مرلين : آخه چطورييي‌؟

كاركارف ريش مرلينو كه از پشتش تا ده متر امتداد داشته نشون ميده

مرلين : اوه ماي ريش . . . !


ویرایش شده توسط سالازار اسلایترین در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۲ ۰:۲۰:۱۸

نمایشنا


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
دوربین روی دود و خاکی که محل رو گرفته زوم میکنه.از لابلای دود جسم قرمز رنگی دیده میشه.جسم قرمز رنگ لحظه به لحظه به دور بین نزدیکتر میشه و بصورت بسیار در هوا اوج میگیره. دوربین روی جسم قرمز رنگ،که یک عدد هواپیمای F18 گوجه ای جوانان رینگ اسپرتِ زوم میکنه و کله مبارک امپی رو نشون میده که بصورت ناجوانمردانه ای در حال خندیدنه.
- موهاهاها...من کشتم اینا رو.
امپی از بالا نگاه دیگری به زمین،که پر شده از دود و خاک بود کرد و سر هوپیما رو به سمت قصر/دژ/ساختمون/کلبه... کج میکنه.



بوی خاک مشامش رو گرفته بود...سرش رو بلند کرد و ...
- یا آفتابه المرلین...این چیه دیگه؟؟بلیز!انگشت پاتو از چشم بیار بیرون.
بلیز تکونی به خودش داد و فریاد کشون گفت:
چی شده...جورابای کریچ افتاده اینجا؟آفتابه مرلین نفرینمون کرد؟چی شده اینجا؟
- هیچی...مثل اینکه بمب آسلامی زدن....البته یاران ما همه ضد بمب دارن.
- پس اونایی که اونجا پرس شد کین؟
- اونا یاران ما نبودن!اونا یاران براد پیت بودن...اونا همه مردن



نردبون!نردبونه...الان میرم بالا تا حال همتون جا بیاد.
- برو بالا!شماها برین بالا.من شما رو میکشم.بعدا یک مار گیرت میاد و میکشونت پایین دوباره.
- امکان نداره!من با مارا فامیلم!
سالازار تاس رو از روی زمین برداشت که یهویی صدای کشیدن سیفون شنیده شد:
اووففففف....کار ما که تموم شد.
سالی نگاهی به امپی کرد و گفت:
شیش ساعت تو مرلینگاه بودی؟
- نه...رفته بودم جنگ تحمیلی...برادران ضد آسلامی در زیر آستکبار آفتابه قرار گفتن!شما دارین مار پله بازی میکنین ؟منم بازی.

ناگهان، صدای ایگور از بیرون شنیده شد:
ما هنوز زنده ایم...موهاهاها


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۱ ۲۰:۱۶:۰۶

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷

مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۷:۴۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۳
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
در اون بین امپراطور متوجه میشه خیلی تنبل شده و وقتشه که کمی هم مفید واقع بشه ...

امپراطور: اااام ... بچه ها من برم دستشویی ...

امپراطور منتظر جواب نمیمونه و با سرعت از اتاق خارج میشه و راهروی منتهی به دستشویی رو میپیچه سمت چپ و بعد راست بعد وارد چند راهروی پیچ در پیچ میشه سپس به یک در شوتینگ مانند که رو دیوار نصب شده میرسه و وقتی مطمئن میشه کسی اون اطراف نیست بازش میکنه و به زور خودشو میچپونه اون تو ...

امپراطور در داخل لوله های پرپیچو خم سر میخوره و پایین میره که ناگهان در حالی که در این بین چند عدد زره مخوف آهنی از ناکجا تنش کرده روی زمین سخت فرود میاد و همینطور که داره بند های کلاهخودشو سفت میکنه به سمت یک عدد هواپیمای F18 گوجه ای جوانان رینگ اسپرت نزدیک میشه ...

امپراطور: آآآهاهاهاهاها!

همون لحظه ....

تـــــــــق تــــــــــــق تـــــــــق!
(صدای در زدن لشکر ناشناس ...)

سالی و مرلین و اسکی چند عدد مبل رو وارونه کردن و پشتش پناه گرفتن ...

سالی: لامصبا در رو دارن از جا در میارن ...به نظرت چی از جون ما میخوان؟
مرلین: .. باید باهاشون وارد مذاکرات بشیم و از موضع سیاسیشون سر دربیاریم... اسکی برو ...
اسکی: من لباس ندارم ... زشته .. بده ...
سالی: ونوس از آشپزخونه صدام میکنه ... اومدم اومدم ...
اسکی: سالی سالی ... سنگینه .. پیر شدی کمرت میگیره بذار منم کمکت کنم!

مرلین: چی ؟ کی؟ کسی صداتون نزد کجا رفتین یهو؟ .... اااا .. راستی منم مثل اینکه دارن صدا میزنن ... منم باید برم ... نـــــــــــه صبر کنید نامردا چرا دارین فرار میکنین!... منم باید کمک کنم!!!

چند لحظه بعد

تق تق تق تق!!!!
مرلین: بسه بابا در رو از جا دراوردین دارم میام ... هان بله با کی کار دارین؟
سر دسته لشکر میلیونی: ما اومدیم از برد پیت امضا بگیریم ...
ملت حاضر کاغذ خودکاراشونو میارن بالا ....
مرلین: برد پیت چیه؟ اینجا املاک خصوصیه امپراطوره ... سرشم خیلی شلوغه!
سر دسته لشکر میلیونی: مگه اینجا تپه های خیار ِ مقدس، انتهای دره ی خربزه، اولین قصر/دژ/ساختمون/کلبه/... نیست؟
مرلین در حالی که متفکرانه دستی به ریشش میکشه: چرا .. آدرس درسته .. اما برد پیت نداریم فقط یک امپراطور داریم که اصلا اهل این چیزا نیست و .....!!!

ناگهان مرلین دوزاریش می افته ...

مرلین: اوه ... درسته درسته ... خودشه ... برد پیت در اینجا اقامت داره ...
سر دسته لشکر میلیونی: خب ... ما اومدیم امضا بگیریم ...
مرلین: آیییییی داد هوار ..... اون لشکر بیست میلیونی رو میبینید که از چهار سو مارو محاصره کردن ... اینها بخاطر دلایل سیاسی میخوان برد پیتو ترورش کنن و ما هم به برد پیت سرپناه دادیم تا ازش حمایت کنیم ... آآآآآییییییییییی از ما حمایت کنین ... نذارین دستشون به برد برسه!

لشکر میلیونی ناشناخته که تا الان لبخند به لب داشتند ناگهان صورتاشون آکنده ار خشم و غضب میشه و وحشیانه به سمت لشکر میلیونی مرگخواران حمله ور میشن ...

مرلین

در میدان نبرد ...

بلیز میپره هوا و یه چاقو پرت میکنه و چاقوئه میره تو گردن یک غول بی شاخ و دم سپس با شمشیر میزنه گردن یکی دیگه از سربازای دشمن رو قطع میکنه و بلافاصله جفت پا میره تو صورت سرباز دوم از ستون سوم ردیف دوم از سمت راست و در همون حال با چوبدستی نفرین هایی روانه ملت میکنه و در همون حال میاد رو زمین و نفس نفس زنان پشت به پشت ایگور قرار میگیره ...

بلیز: هن هن هن ... این لشکر میلیونی از کجا سر رسید! برد پیت دیگه چه کوفتیه؟

ایگور: ویلیام بردلی «بـِرَد» پیت (به انگلیسی: William Bradley "Brad" Pitt) ‏ (زاده ۱۸ دسامبر ۱۹۶۳ در شاونی، اوکلاهاما) بازیگر آمریکایی نامزد جایزه اسکار است. پیت در شاونی، اوکلاهاما به دنیا آمد و والدین او ویلیام ا. پیت و جین اتا هیلهاوس بودند. تبار اصلی پیت به انگلستان برمی‌گردد.

بلیز!!!!!!!!!!!

قررررررررررررررررررررررررررررررر قررررررررررررررررررررررررررررررر! (صدای هواپیما)

همون لحظه همه آسمونو نگاه میکنند و هواپیمای F18 امپراطور رو میبینن که باسرعت داره بهشون نزدیک میشه و در همون حال صدای امپراطور به گوش میرسه ...

- آآآوووهاهاهاهاها! نابودتون میکنم ...

بلیز: هی ... سروان ... به لشکرت دستور بده هواپیما رو هدف بگیرن و خلع سلاحش کنن ...
سروان: بله قربان ... افراد ... هدف ... آتش!

همون لحظه پنج میلیون نفر هم زمان چوبدستیاشونو به سمت آسمون میگیرن و فریاد میزنن "اکسپلیارموس" و پنج میلیون نور قرمز رنگ به هواپیمای امپراطور برخورد میکنه و کمونه میکنه و هواپیمای امپراطور صحیح و سالم از میان انبوه دود خارج میشه....

صدای امپراطور: آآآآهاهاها! اسباب بازی هاتونو بذارین کنار .... حالا نوبته منه!

امپراطور اینو میگه و دستشو روی دکمه قرمز رنگی فشار میده و دو موشک آسلامیوس اتمی از دو طرف بال هواپیما آزاد میشه ...

ملت


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۱ ۱۲:۴۷:۰۹
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۱ ۱۲:۵۱:۳۷
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۱ ۱۲:۵۸:۱۹
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۱ ۱۸:۱۰:۴۱



Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3113
آفلاین
ايگور و بليز در هوا مديريت ارتششون رو بر عهده گرفته بودن و از اينكه اينقدر ارتش با نظمي دارن لذت ميبردن.ايگور كه از خوشحالي تو پوست خودش نمي گنجيد گفت:

-هممم نگاه كن چه ارتشي داريم..اونجا رو نگاه كن..اون دسته چي ساخته!
-آره خيلي نقشه توپي داريم.به اين ترتيب كه از چهار جهت به قصر حمله ميكنيم،فكر نكنم ديگه اونا سالم بتونن در برن.
-آره..اون دسته پنجم رو نگاه كن كه داره از پشت به نيروي اول وارد ميشه.ميبينيشون؟تعداد اين دسته هم زياده..الحق كه تو هم هوش مديريتي زيادي داري.
-ولي من فكر ميكردم اون دسته پنجم رو تو درست كردي..يعني من درستشون كردم؟ايول خودم خبر نداشتم. .ميدوني كلا من خيلي به اين مورد فكر كرده بودم كه يه دسته كمكي بيان و نيروي تازه تزريق بشن..به هر حال نيروي اول دارن از در اصلي وارد ميشن ديگه.
-آفرين..درود بر تو بليز!

----------------
كمي اونور تر ميليون ها طرفدار برد پيت وحشيانه به طرف قصر حركت ميكردن.حركت اونها از بالاي سرشون دقيقا مثل زمانيه كه تو لونه مورچه ها آب بريزي و اونام در برن.در بين راه بسياري از ملت زير دست و پا له ميشن ولي هيچكس اهميتي نميده چون همه شوق ديدار برد پيت رو دارن و هيچ چيزي مانع اين كارشون نميشه.حتي بارون شديدي كه به جريان افتاده و همچون تير هاي سنگيني بر روي سرشون فرود مياد.

----------------
امپراطور از رو بالكن قصر به ارتش ايگور نگاهي ميكنه و كمي ترس بدنش رو ميگيره ولي بعد يادش مياد كه اون امپراطور تاريكيه و نبايد اصلا بترسه.پس مقاوم و محكم واميسته و به فكر مشغول ميشه.ليوان كه توش مايع مجهولي قرار داره رو سر ميكشه و ريلكس بودنش رو نشون ميده ولي ونوس تحمل ديدن اين همه دشمن رو نداره و ميگه:

-اين چهار دسته كه دارن از چهار طرف حمله ميكنن هيچي..اون ميليون آدمي كه دارن از اون پشت ميان چي؟اونا كين؟بيشتر شبيه قول مغولن.تو راه همديگه رو ميكشن..دهن جاده هاي اطراف قصر رو صاف كردن.
-همم راست ميگي..واقعا اونا كيان؟من نميدونستم كه اينا اينقدر آدم دارن كه بيان بجنگن.عجيبه فكر ميكنم رو دست خورديم.

و اين چنين بود كه كسي از هويت اون ارتش نمي دونست و دو گروه فكر ميكردن كه اين جزيي از ارتش ايگوره.

----------------
دسته اول كه به فرماندهي نارسيسا تشكيل شده بود با قدرت زيادي موانع جادويي سر راهشون رو نابود ميكردن و نزديك به در بزرگ و ورودي قصر ميشدن.نارسيسا در ته ارتش و سياهي لشگر در جلوي وي به سرعت پيش ميرفتن و همزمان آواز سرخ پوستي سر ميدادن تا روحيه حريف رو خراب كنن.نارسيسا به پشتش نگاهي ميكنه و ميبينه يه عالمه آدم وحشي و بي تمدن و غيره و غيره دارن بهشون نزديك ميشن و سعي ميكنه تشخيص بده كه اين نيرو ها مال كدوم طرفن.

----------------
سالازار و مرلين به طرف در اصلي حركت ميكردن.سكوت وحشتناكي بين اونها برقرار بود و استرس و ترس تمام بدنشون رو فرا گرفته بود.هر كدوم داشتن به سرنوشت جنگ و مرگ و زندگيشون فكر ميكردن.مرلين آرزو ها داشت..تازه چند تا دختر رنك بالا رو پيدا كرده بود و ميخواست يه حركت مثبتي بكنه ولي با اين اوضاع ديگه اميدي نداشت كه به اونا برسه.

در همين احوالات ناگهان سالازار ميخوره زمين و پاشو به شدت ميگيره و آه و ناله ميكنه.چند دور رو زمين ميخزه و اينور و اونور ميره.
-چت شد سالي؟پاشو بريم باب.
-همم مرلين يه ذره عاقل باش..الان هوكي دست ماست و اين يعني ما برنده ايم.حالا بايد اينجا وقت تلف كنيم تا هر چه زودتر بازي تموم بشه.
-آخه بوقي..من به تو چي بگم؟واقعا متاسفم برات.براي وقت تلف كردن آدم زانوشو ميگيره؟حداقل خودتو بزن به بيهوشي تا بيشتر وقت تلف بشه.

و ملت تماشاگر به صورت در ميان!

----------------
آيا دسته پنجم ميتونه به خاكستري ها كمكي بكنه؟آيا ارتش ايگور توانايي مقابله با اون همه وحشي رو داره؟آيا مرلين و سالازار ميتونن به اندازه كافي وقت تلف كنن؟
جواب همه و همه در ادامه داستان!


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دفتر وزیر اعظم ، عالیجناب هوکی و معاونش
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۳۱:۴۵
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
اتحاد خاکستری همه با هم پوپ میشن و در اتاق اصلی قصر ظاهر میشن. (هوکی رو هم با خودشون میبرن)

داخلی، کنار شومینه

امپراطور، سالازار، مرلین، کریچر و سیریوس دایره وار روی مبلی به سوی شومینه نشستن و هوکی روی زمین نشسته و کلاه وزارت تا روی چشمش پایین اومده.

ونوس هم تو آبدارخونه مشغول چایی درست کردنه

امپراطور: هوووووووکی! به مردم بگو برگردن به خونه هاشون.

سالی: نه قبلش بهشون بگو که وزارتو به نیروهای خاکستری واگذار کردی.

سیریش: نه قبل از هر کاری بهشون بگو سیریوس زنده س، تازه دامبل هم زنده س ولی با ولدی رفتن جنوب فرانسه برا همین فعلا خبری ازشون نیست. بقیه کارکترهای ظاهرا مرده کتاب هم هر کدوم الان یه جای دنیا دارن حال و حول میکنن! اینو حتما به مردم بگو.

مرلین: بهتر نیست قبلش وزارت رو به ما واگذار کنه که وقتی میره با مردم صحبت کنه دروغ نگفته باشه؟

کریچ: نمیدونم اسکاور کجا رفت؟!


----

مغز هوکی:

یک ابر خاکستری در حال جنگ با ابرهای سفید و سیاه است. ابر خاکستری اول میره سراغ ابر سیفید میفید و ترتیبشو میده. بعد میره سراغ ابر سیاه و ترتیبش داده میشه. ولی چون قبلا یه نمه رنگش روشن شده بود، با تصادف با سیاه دوباره همون خاکستری شد! پس شد خاکستری.

----
هوکی به خودش میاد و میگه: من خودم وزیر میمونم. ولی از اتحاد خاکستری طرفداری میکنم! قبلا هم گفتم، من خاکستری رو احیا میکنم!


مرلین: پس مباارکه! کیلی لی لی لی لی... ونووووووس چاییی بیااار!


همه از این موفقیت سیاسی خوشحال و شاد و خندان هستن و به نوبت عشق و علاقه خودشون رو به هوکی نشون میدن.

امپراطور از جاش بلند میشه و دستاشو به هم میمالونه: خوب بچه ها روز خوبی بود. من یه کاری دارم که باید-

هوشت!

اسکاور سراسیمه و هراسون ظاهر میشه. (سراسیمه و هراسون به جای لغت زشت و قبیح ِ لخت به کار رفته!) و درحالیکه سعی میکنه با دست و دستمال سراسیمگی هاشو بپوشونه میگه:

خطر خطر! جمعیت دارن به ورودی قلعه فشار میارن! همه میخوان بریزن داخل! یه کاری بکنید! کمک کمک! ایگور و بلیز سوار جارو شدن که از پنجره بالای قصر بیان داخل!

ونوس سینی به دست وارد میشه و میگه: وای وای چه بی ناموس! چه بی پی جی 13!
و سینی چایی رو روی اسکاور خالی میکنه.

جیززززززز

امپراطور هر قراری رو که داشته به باد فراموشی میسپره و تصمیم میگیره هر طور شده این مردم رو سر جاشون بنشونه.

قد و بالای تو رعنا رو بنازم...

مرلین: اوه موبایلمه. یه لحظه!

اون طرف خط، صدای یه ساحره: الو؟ برد پیت؟ خودتی؟
مرلین: بله من برد پیت هستم در خدمت هستم.
صدا: واااااای آقای پیت من عاشقتون هستم! میشه امشب بیام دم خونتون یه امضا بهم بدید؟
مرلین: یادداشت کن: تپه های خیار ِ مقدس، انتهای دره ی خربزه، اولین قصر/دژ/ساختمون/کلبه/... ای که دیدی خودشه بیا داخل.

تق قطع میکنه.


خواننده نمایشنامه: خوب که چی؟ چش به داستان؟
نویسنده نمایشنامه: سخت نگیر خواستم فضا عوض شه.

اتحاد خاکستری دست در دست هم آماده مقابله با جماعت بیلیونی دشمنان می شوند.

همه برای یکی، یکی برای همه!


زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.