خرابههای اطراف وزارت سحر و جادو؛ تنها چند ساعت مانده به پایان مهلت تعیین شدهی سالازار اسلایترین
- تو مطمئنی؟
- بدون شک قربان!
صدای قدمهای منظم امپراطور روی کف سنگی خرابهها پخش میشد و نور تنها چراغ داخل چادر سایههای خوفناکی از امپراطور را بر روی سقف چادر به رقص در میآورد.
- من تا به حال سه تلاش ناموفق داشتم! متوجه میشی؟! سه تلاش! نمیخوام این دفعه هم مثل گذشتهها بشه!
- قربان مطمئن باشین که اینطور نیست! همه با ما متحد هستند!
- به اتحادها اطمینانی نیست!
مرد خمیدهای مقابل امپراطور روی چهارپایهی فرسودهای نشسته بود و داشت شیشهی بزرگی از نوشابه را بررسی ميکرد.
- عالیجناب واقعبین باشین! نیروهای نوشابهای پخش و پراکنده شدند! عصر طلایی به پایان رسیده! دیگه پوشش حاجی دارک لرد شما کارساز نخواهد بود!
- گراوپی؟ نیروهای ارزشی؟
- تماماً توسط کالین کرویی جذب و شستشوی مغزی داده شدن!
- اَه
مرد قد بلند سیاه پوش با عصبانیت پایش را بر زمین کوبید و با انگشتان فلزیاش که در زیر نور شمع به طرز ترسناکی تیز و براق به نظر میرسیدند دستی بر صورت نادیدنیاش کشید.
- خیله خب! امیدوارم در محاسباتت اشتباه نکرده باشی نورممد! فقط اگه لحظهای فکر خیانت به سرت زده باشه...
هیبت کوچک روی چهارپایه به نرمی از جای خود بلند شد و ایستاد.
- به هیچوجه قربان! شما مثل همیشه میتونید روی من حساب...
-... ساکت!
برای لحظهای سکوت چادر را در برگرفت و غیر از فریاد باد که داخل خرابههای بیرون میپیچید و به آرامی چادر کهنه را تکان میداد صدای دیگری به گوش نميرسید.
دست آهنین امپراطور به طرف کمرش رفت و با صدای چلیک کوچکی جسمی فلزی از کمرش جدا کرده و در دست گرفت. نور ممد برای لحظهای قصد حرکت به سمت خارج چادر را کرد ولی با دست دیگر امپراطور که روی سینهاش قرار گرفته بود متوقف شد.
- بوی خیانت مییاد نورممد!
- ... نه قربان باور کنید من جای شما رو به کسی نگفت...
پرش ناگهانی امپراطور و چرخشش در هوا فرصت حرف زدن را از نور ممد گرفت و قبل از این که نورممد حتی فرصت پلک زدن داشته باشد امپراطور دو جسم کرویی شکل را که به رنگ فسفری میدرخشیدند به طرف بیرون چادر پرتاب کرد.
کمی بعد هیکل سیاهپوشی وارد چادر شد. توپهای درخشان امپراطور در میان زمین و هوا در مقابلش به چرخش خود ادامه میدادند.
- باید بگم مثل همیشه اسلحههات خیلی کنهان! با این که با جادو متوقفشون کردم بازم میخوان هر جوریه به من برسن!
- سالازار اسلایترین!
- بله و این روش خوبی برای استقبال از یه دوست قدیمی نیست!
توپهای دور سر سالازار ناگهان از درخشیدن دست برداشتند و بلافاصله روی زمین افتاده و خرد شدند.
امپراطور دست چپ خود را بر سمت راست سینهی خود کوبید و سالازار با تعظیم کوتاهی ادای احترامش را پاسخ گفت. در پشت سر سالازار چند نفر دیگر وارد چادر شدند.
- کریچر، اسکاور، سیریوس بلک و امپراطور تاریکی! بدون شک از عجیبترین اتحادهای تاریخ را شاهد هستیم!
- همینطوره سالازار عزیز!
- نور ممد! برای آقایون وسایل پذیرایی فراهم کن!
- فقط نوشابه خانواده ۲.۵ لیتری داریم قربان!
- مهم نیس! بریز! فقط بدون قند باشه!
- هنوزم بدون قند کریچر؟
سالازار در حالی که شیشهی نوشابه را در دست داشت از جیب خود نقشهای را بیرون آورد و روی میز پهن کرد.
- این نقشهی وزارتخونس... البته خیلی جدید نیس. ماله زمان آسپ هست و هوکی تازه اومده و نباید خیلی تغییر کرده باشه.
- خوبه! من میتونم به شکل پانمدی از طریق این راه دقیقاً برسم بالای سر هوکی...
- نه خطرناکه! ما نمیتونیم ریسک کنیم. ممکنه پشت میزش نباشه...
اسکاور این را گفت و با نگرانی دوباره نگاهی به نقشه انداخت. امپراطور با انگشت به علامت در ورودی شبکهی پرواز اشاره کرد.
- میتونیم از اینجا با قدرت به صورت مستقیم بهشون حمله کنیم!
- نه الان که تو آماده باشن!
- یعنی تو قدرت ما رو دست کم میگیری سیریوس؟!
صدای فشرده شدن مشت فلزی امپراطور به گوش رسید. سالازار اسلایترین بلافاصله گفتگو را در دست گرفت!
- خواهش ميکنم آقایون الان وقت این صحبتها نیس! نور ممد نوشابه مشکی نداری دیگه؟
- ... بذارین من حمله رو شروع کنم...
سر همه به سمت کریچر برگشت. جن خانگی نیرومند از روی چهارپایهی خود بلند شد و با غرور به سمت چهار نفر دیگه نگاه کرد.
- این یه مسئلهی حیثیتی مربوط به جنها هستش! هوکی ماله خودمه!
لحظهای به نظر رسید همه با این مسئله مخالفت خواهند کرد ولی کسی به نشانهی اعتراض چیزی نگفت. سالازار نگاهی به دیگران انداخت و وقتی تأیید همه را دید نقشه را جمع کرده و به همراه سه چهار بطری نوشابه داخل ردای خود گذاشت.
اندکی بعد هر پنج نفر داخل نور شوم ماه بیرون چادر ایستاده بودند و ساختمان وزارتخانه را در دوردست ارزیابی میکردند. از میان پنجرههای ساختمان سوسوسی نوری از یکی از پنجرهها دیده میشد.
هوکی، وزیر سحر و جادو در ترس اتحاد خاکستری غوطهور بوده و خواب بر چشمانش نیامده بود.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
21 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[chat]] باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

نزدیکی های غروب بود . به جز چند چراغ شکسته بقیه ی چراغ های خیابان روشن شده بودند
ساختمون قدیمی وزارت خونه قبل باز سازی اخیر درست در مقابل بلیز بود . محیط اطراف این حس رو منتقل میکردند که زمان چندین سال به عقب برگشته
قبل از این که خوب با شرایط جدید وقف بگیره درب اصلی ساختمان باز شد و شخصی بلند قد از داخل اون بیرون آمد
بلیز چند قدم به جلو برداشت و وقتی چهره ی فرد نا آشنا زیر نور اولین چراغ روشن شد فورا اون رو شناخت
در یک آن بلیز به یاد آورد در چه زمانی به سر میبره
چیزی حدود 3 سال پیش ، زمانی که بزرگترین وزیر جامعه ی جادویی دراکو زمام امور رو در اختیار داشت و خود بلیز معاون و دست راست دراکو بود
هنوز وزیر از تیرس نگاه بلیز پنهان نشده بود که صدایی اون رو به خودش آورد . کمی دورتر در انتهای کوچه چند سایه در حال نزدیک شدن بودند
هیکلی خمیده ، مردی بلند قامت و پرنده ای که در بالای سر آنها پرواز میکرد بسیار آشنا بودند
چند لحظه بعد بلیز خود رو در خلال جزئیات اولین کودتا بر علیه وزیر جامعه ی جاودیی می دید
حاجی ، ققنوس و کریچر آرام آرام از پله های ساختمان وزارت خانه بالا رفتند تا اقداماتی که بلیز ان اقدامات و نتایج اونها رو به خوبی میدونست رو انجام بدن .
چیزی که بیشتر از همه در اون لحظه بلیز رو نگران میکرد امکان وقوع دوباره ی چنین واقعه ای بود .
به اطراف نگاه کرد . باید هر چه زودتر به زمان حال بر میگشت و وزیر جدید رو با مهاجمین احتمالی بیشتر آشنا میکرد .
جزئیات اولین کودتا
ساختمون قدیمی وزارت خونه قبل باز سازی اخیر درست در مقابل بلیز بود . محیط اطراف این حس رو منتقل میکردند که زمان چندین سال به عقب برگشته
قبل از این که خوب با شرایط جدید وقف بگیره درب اصلی ساختمان باز شد و شخصی بلند قد از داخل اون بیرون آمد
بلیز چند قدم به جلو برداشت و وقتی چهره ی فرد نا آشنا زیر نور اولین چراغ روشن شد فورا اون رو شناخت
در یک آن بلیز به یاد آورد در چه زمانی به سر میبره
چیزی حدود 3 سال پیش ، زمانی که بزرگترین وزیر جامعه ی جادویی دراکو زمام امور رو در اختیار داشت و خود بلیز معاون و دست راست دراکو بود
هنوز وزیر از تیرس نگاه بلیز پنهان نشده بود که صدایی اون رو به خودش آورد . کمی دورتر در انتهای کوچه چند سایه در حال نزدیک شدن بودند
هیکلی خمیده ، مردی بلند قامت و پرنده ای که در بالای سر آنها پرواز میکرد بسیار آشنا بودند
چند لحظه بعد بلیز خود رو در خلال جزئیات اولین کودتا بر علیه وزیر جامعه ی جاودیی می دید
حاجی ، ققنوس و کریچر آرام آرام از پله های ساختمان وزارت خانه بالا رفتند تا اقداماتی که بلیز ان اقدامات و نتایج اونها رو به خوبی میدونست رو انجام بدن .
چیزی که بیشتر از همه در اون لحظه بلیز رو نگران میکرد امکان وقوع دوباره ی چنین واقعه ای بود .
به اطراف نگاه کرد . باید هر چه زودتر به زمان حال بر میگشت و وزیر جدید رو با مهاجمین احتمالی بیشتر آشنا میکرد .
جزئیات اولین کودتا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1387/10/6 22:26:33
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/14
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: یکشنبه 19 اردیبهشت 1389 19:17
از: کارخانه ی دستمال سازی!
پستها:
387

سیریوس دوتا از انگشتاشو به دهنش نزدیک میکنه!
-سوووووووت!...باک بیک...هُشَ...بیا حیوون!!
باک بیک یورتمه کنان روی هوا از راه دور به سمت سیریوس و امپراطور میاد...
سیریوس: مقصد...خرابه های نزدیک وزارت خونه!!
باک بیک: به چشم! (وزیر که جن باشه هیپوگریف هم حرف میزنه!)
امپراطور سوار باک بیک میشه و به سمت افق پرواز میکنن...
-ده دقیقه بعد-
-خرابه های نزدیک وزارت سحر و جادو-
امپراطور با وقار خاصی از باک بیک پیاده میشه و یه تیکه گوشت بزرگ از زیر شنلش در میاره و برای باک بیک میندازه!
سو سوی نوری از چادری در وسط خرابه ها دیده میشد. امپراطور در حین قدم برداشتن دست راستشو بالا میاره و نگاهی بهش میندازه. دست راست امپراطور که ماه قبل توسط یه اژدها سوخته بود حالا جای خودشو به یه دست آهنی با انگشتای نوک تیز داده...
نورممد از داخل چادر: هووووی؟(ترجمه: کی اون بیرونه!؟)
امپراطور: منم نورممد...دوست و ارباب قدیمی!!...یه کار مهم برات دارم!!
نورممد امپراطور رو به داخل چادر محقرش دعوت میکنه!
-همون لحظه-
-وزارت سحر و جادو-
هوکی در حال قدم زدنه که این پاش به اون پاش میگه ذکی و با صورت میخوره زمین و دماغش به صورت پوستری به صورتش میچسبه!
بلیز: بذار کمکت کنم!!
هوکی: ممنون کمک نمیخوام...داشتم به این فکر میکردم حالا که وزارت خونه رو کاملاً امن کردیم بهتره بریم سراغ کشیدن نقشه برای از بین بردن دشمن!
بلیز: چه نقشه ای؟
هوکی: اولین کاری که باید بکنی اینه که بری و از توی گنجه های وزارت خونه، پرونده ی کارها و جرایم سالازار اسلایترین رو در بیاری!
بلیز: مطمئنی به درد میخوره؟
هوکی: صددرصد!!
-دو دقیقه بعد-
-دخمه های تاریک وزارت سحر و جادو-
بلیز زابینی نردبون رو با حرکت دست به سمت خودش میکشه و ازش بالا میره و از بین میلیون ها پرونده یه پرونده خیلی کوچیک رو از بین پرونده ها بیرون میکشه!!...سپس به سمت یکی از میزها میره و پرونده رو باز میکنه!
-چه پرونده ی عجیبی...فقط سه تا ورقه توشه!!...سه تا...این چیه؟...خدای من!!
بلیز دستشو به سمت عکسی که وسط پرونده بود میبره...لحظه ی بعد بلیز ناپدید میشه و به داخل عکس فرو میره!!(تیریپ کتاب خاطرات تام ریدل!!!
)
-سوووووووت!...باک بیک...هُشَ...بیا حیوون!!
باک بیک یورتمه کنان روی هوا از راه دور به سمت سیریوس و امپراطور میاد...
سیریوس: مقصد...خرابه های نزدیک وزارت خونه!!
باک بیک: به چشم! (وزیر که جن باشه هیپوگریف هم حرف میزنه!)
امپراطور سوار باک بیک میشه و به سمت افق پرواز میکنن...
-ده دقیقه بعد-
-خرابه های نزدیک وزارت سحر و جادو-
امپراطور با وقار خاصی از باک بیک پیاده میشه و یه تیکه گوشت بزرگ از زیر شنلش در میاره و برای باک بیک میندازه!
سو سوی نوری از چادری در وسط خرابه ها دیده میشد. امپراطور در حین قدم برداشتن دست راستشو بالا میاره و نگاهی بهش میندازه. دست راست امپراطور که ماه قبل توسط یه اژدها سوخته بود حالا جای خودشو به یه دست آهنی با انگشتای نوک تیز داده...
نورممد از داخل چادر: هووووی؟(ترجمه: کی اون بیرونه!؟)
امپراطور: منم نورممد...دوست و ارباب قدیمی!!...یه کار مهم برات دارم!!
نورممد امپراطور رو به داخل چادر محقرش دعوت میکنه!
-همون لحظه-
-وزارت سحر و جادو-
هوکی در حال قدم زدنه که این پاش به اون پاش میگه ذکی و با صورت میخوره زمین و دماغش به صورت پوستری به صورتش میچسبه!
بلیز: بذار کمکت کنم!!

هوکی: ممنون کمک نمیخوام...داشتم به این فکر میکردم حالا که وزارت خونه رو کاملاً امن کردیم بهتره بریم سراغ کشیدن نقشه برای از بین بردن دشمن!
بلیز: چه نقشه ای؟
هوکی: اولین کاری که باید بکنی اینه که بری و از توی گنجه های وزارت خونه، پرونده ی کارها و جرایم سالازار اسلایترین رو در بیاری!
بلیز: مطمئنی به درد میخوره؟
هوکی: صددرصد!!
-دو دقیقه بعد-
-دخمه های تاریک وزارت سحر و جادو-
بلیز زابینی نردبون رو با حرکت دست به سمت خودش میکشه و ازش بالا میره و از بین میلیون ها پرونده یه پرونده خیلی کوچیک رو از بین پرونده ها بیرون میکشه!!...سپس به سمت یکی از میزها میره و پرونده رو باز میکنه!
-چه پرونده ی عجیبی...فقط سه تا ورقه توشه!!...سه تا...این چیه؟...خدای من!!
بلیز دستشو به سمت عکسی که وسط پرونده بود میبره...لحظه ی بعد بلیز ناپدید میشه و به داخل عکس فرو میره!!(تیریپ کتاب خاطرات تام ریدل!!!
)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1387/10/6 18:22:52
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
جزئیات کاربر

نمای خارجی - جایی دور از روشنایی های زمین
سیریوس و سالازار مشغول گفتگو بر سر مسائل جاری کشور ! هستند. امپراطور و کریچر به همراه اسکاور دارن در مورد حمله به وزارت خونه نقشه میکشن
سالازار : من دیشب که رفتم اونجا متوجه شدم که اقدامات دفاعی وزارت خونه خیلی کمه با یه حمله چکشی میشه کل اقدامات رو خنثی کرد
سیریوس : ولی مطمئن باش دیگه الان مثل دیشب نیست الان دیگه همه ی قدرت دفاعی وزارتخونه داره سعی میکنه که از وزیر محافظت کنه.به نظرم تو اشتباه کردی که اینقدر زود حمله کردی
- شاید من اشتباه کردم که اینقدر زود حمله کردم ولی میخواستم ببینم امکانات وزارتخونه چقدره ! ما باید حتما از هر چی که الان تو دفتر وزیر میگذره اطلاع داشته باشیم و من هم الان همچین امکانی رو دارم
یه جن خونگی : چه جوری اینکار رو کردی ؟
سالازار : کار ساده ای بود فقط برای چند لحظه هوکی رو بیهوش کردم و تابلو ی داخل دفتر رو طلسم کردم ! حالا دیگه اون تابلو زیر نظر من هست و میتونه گزارش بده به همین تابلوی دیگه که اینجاس
سیریوس : خب خب خوبه حداقل دیگه میدونیم کهاون تو چه خبره به نظر من باید هر چه سریعتر به وزارتخونه حمله کنیم اگر طول بدیم شاید دیگه نشه اینکار رو انجام داد
امپراطور : الان میتونی به اون تابلو دستور بدی که بیاد ببینیم چه خبره !؟
سالازار : اره کار سختی نیست . و در همون لحظه وردی رو زمزمه میکنه و تابلویی که بقلش بود شروع میکنه به وول خوردن و اطلاع میده که قراره تو وزارت خونه نگهبان ها زیاد بشن و البته از نورممد هم صحبت میکنه !
امپراطور که از خوشحالی میخندید گفت : خوبه خوبه نورممد از همون اوایل به من وفادار بود و کلی اطلاعات به من میرسوند میتونیم روی حرف های اون هم حساب کنیم
سالازار : پس تو برو دنبال نورممد و من هم سعی میکنم که یه نقشه ی کامل برای حمله بکشم
سیریوس و سالازار مشغول گفتگو بر سر مسائل جاری کشور ! هستند. امپراطور و کریچر به همراه اسکاور دارن در مورد حمله به وزارت خونه نقشه میکشن
سالازار : من دیشب که رفتم اونجا متوجه شدم که اقدامات دفاعی وزارت خونه خیلی کمه با یه حمله چکشی میشه کل اقدامات رو خنثی کرد
سیریوس : ولی مطمئن باش دیگه الان مثل دیشب نیست الان دیگه همه ی قدرت دفاعی وزارتخونه داره سعی میکنه که از وزیر محافظت کنه.به نظرم تو اشتباه کردی که اینقدر زود حمله کردی
- شاید من اشتباه کردم که اینقدر زود حمله کردم ولی میخواستم ببینم امکانات وزارتخونه چقدره ! ما باید حتما از هر چی که الان تو دفتر وزیر میگذره اطلاع داشته باشیم و من هم الان همچین امکانی رو دارم
یه جن خونگی : چه جوری اینکار رو کردی ؟
سالازار : کار ساده ای بود فقط برای چند لحظه هوکی رو بیهوش کردم و تابلو ی داخل دفتر رو طلسم کردم ! حالا دیگه اون تابلو زیر نظر من هست و میتونه گزارش بده به همین تابلوی دیگه که اینجاس
سیریوس : خب خب خوبه حداقل دیگه میدونیم کهاون تو چه خبره به نظر من باید هر چه سریعتر به وزارتخونه حمله کنیم اگر طول بدیم شاید دیگه نشه اینکار رو انجام داد
امپراطور : الان میتونی به اون تابلو دستور بدی که بیاد ببینیم چه خبره !؟
سالازار : اره کار سختی نیست . و در همون لحظه وردی رو زمزمه میکنه و تابلویی که بقلش بود شروع میکنه به وول خوردن و اطلاع میده که قراره تو وزارت خونه نگهبان ها زیاد بشن و البته از نورممد هم صحبت میکنه !
امپراطور که از خوشحالی میخندید گفت : خوبه خوبه نورممد از همون اوایل به من وفادار بود و کلی اطلاعات به من میرسوند میتونیم روی حرف های اون هم حساب کنیم
سالازار : پس تو برو دنبال نورممد و من هم سعی میکنم که یه نقشه ی کامل برای حمله بکشم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

هوکی در حالی که مشت های کوچکشو به سمت فضای خالی گرفته:
- وایسا جوجه ... کجا در رفتی؟ من یک جن اصیلم و به اصالت خودم افتخار میکنم ... من خفنم ... من قدرت اول این مملکتم! همه باید به من احترام بذارن ... کی گفت تو دفتر من رعد و برق در کنی؟ کافیه فقط یکبار دیگه اینجا پیدات بشه تا ....
اما او دیگه رفته بود!
پـــــــــــــــــــــــخ! ( یک عدد صدای بی ناموسی از مکان نامعلوم!)
هوکی: جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!!
فردای آنروز!
هوکی و بلیز در دفتر نشستن و بلیز پاهاشو گذاشته روی میز و مشغول درست کردن موشک های ماگولیه و هوکی برعکس همیشه بسیار متفکر به نظر میرسه که این مسئله بخودی خود شدیدا تعجب بلیز رو بر انگیخته ...
بلیز: چرا انقدر متفکر به نظر میرسی؟ نکنه مریض شدی؟
هوکی: نه ... چیزی نیست!
بلیز: فکر کردن تو واقعا غیر طبیعیه ... من دارم نگران میشم!
هوکی: نه ... مهم نیست...
بلیز: باب جون من فکر نکن ... من میترسم!
هوکی: آخرشم .. الان نتیجه گیری میکنم دیگه تموم میشه ....
بلیز: ایول .. پس موشکه رو بگیر .....
سییییووووووت!
- آخ ... نوکش رفت تو چشمم!
بلیز!!!!!!!
هوکی: راستی ... تعداد نگهبانا چندتاست؟
بلیز: همممم ... پنجتا نگهبان در ورودی .... بیستا نگهبان برای راهرو ها ... ده تا نگهبان اطراف وزارت ... دو تا نگهبان پشت در ....
هوکی: کمه!
هوکی اینو میگه و یه زنگ میزنه و بلافاصله در باز میشه و نورممد وارد میشه ...
هوکی: دستور بدید نگهبانای محافظ رو دو برابر کنن! این پنجره اتاقمونم کور کنید! همچنین بر روی دیوارهای اطراف تک تیر انداز مستقر کنید و بقیه افرادم در آماده باش کامل قرار بدید ...
نورممد و بلیز!!!!!
هوکی زیر لب: باید خودمو برای فردا آماده کنم!
- وایسا جوجه ... کجا در رفتی؟ من یک جن اصیلم و به اصالت خودم افتخار میکنم ... من خفنم ... من قدرت اول این مملکتم! همه باید به من احترام بذارن ... کی گفت تو دفتر من رعد و برق در کنی؟ کافیه فقط یکبار دیگه اینجا پیدات بشه تا ....
اما او دیگه رفته بود!
پـــــــــــــــــــــــخ! ( یک عدد صدای بی ناموسی از مکان نامعلوم!)
هوکی: جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!!
فردای آنروز!
هوکی و بلیز در دفتر نشستن و بلیز پاهاشو گذاشته روی میز و مشغول درست کردن موشک های ماگولیه و هوکی برعکس همیشه بسیار متفکر به نظر میرسه که این مسئله بخودی خود شدیدا تعجب بلیز رو بر انگیخته ...
بلیز: چرا انقدر متفکر به نظر میرسی؟ نکنه مریض شدی؟
هوکی: نه ... چیزی نیست!
بلیز: فکر کردن تو واقعا غیر طبیعیه ... من دارم نگران میشم!
هوکی: نه ... مهم نیست...
بلیز: باب جون من فکر نکن ... من میترسم!
هوکی: آخرشم .. الان نتیجه گیری میکنم دیگه تموم میشه ....
بلیز: ایول .. پس موشکه رو بگیر .....
سییییووووووت!
- آخ ... نوکش رفت تو چشمم!
بلیز!!!!!!!
هوکی: راستی ... تعداد نگهبانا چندتاست؟
بلیز: همممم ... پنجتا نگهبان در ورودی .... بیستا نگهبان برای راهرو ها ... ده تا نگهبان اطراف وزارت ... دو تا نگهبان پشت در ....
هوکی: کمه!
هوکی اینو میگه و یه زنگ میزنه و بلافاصله در باز میشه و نورممد وارد میشه ...
هوکی: دستور بدید نگهبانای محافظ رو دو برابر کنن! این پنجره اتاقمونم کور کنید! همچنین بر روی دیوارهای اطراف تک تیر انداز مستقر کنید و بقیه افرادم در آماده باش کامل قرار بدید ...
نورممد و بلیز!!!!!
هوکی زیر لب: باید خودمو برای فردا آماده کنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/6 12:11:36
جزئیات کاربر

شب دفتر هوكي !
هوكي روي صندلي نشسته و به ديوار خيره شده بود و سكوت اتاق با سخنان و ناسزاهاي زير لبي او شكسته ميشد! گويي كه جن در حال خوابديدن با چشمهاي باز باشد! اما او خواب نبود . . .
اندكي بعد بادي شروع به وزيدن گرفت ! از ميان پنجره ي نيمه باز اتاق دست باد به دور شمع ها حلقه شد و ناگهان تاريكي بر روشني اتاق پيشي رفت ، رعدي در آسمان پديد آمد و صداي باران همه جا سكوت را از بين برد
هوكي كه از خاموش شدن شمع ها يكه خورده بود از صندليش بلند شد و به سمت در رفت ؛ با برداشتن قدم اول نگاهي گذرا به چهارچوب پنجره انداخت و فهميد كه علت خاموش شدن شمع ها باد بوده است نفس راحتي كشيد و از پنجره روي گرداند، درست قبل از اينكه به طور كامل به پنجره پشت كند رعد ديگري شكل گرفت و باعث شد هوكي پيكر سايه واري را كه از جلوي پنجره گذشت ببيند ! هوكي تا آنجا كه پاهاي كوتاهش به او اجازه ميداد به سمت درب اتاقش دويد . . . قبل از رسيدن هوكي به در صداي قفل شدن در به گوش رسيد !
هوكي ايستاد و با ترس به اتاق خالي و خاموش نگاه كرد
صدايي سرد و زهراگين نه تنها تمام اتاق بلكه تمام وجودش را در بر گرفت
- تو جني ؟
سوال واضح بود و با لحني ادا شد كه توانايي طفره رفتن را از او گرفت
- ب بل ه بله
هوكي كمي به خود جرات داد و ادامه داد
- و وزير سحر و جادو
صداي خنده اي تيز و ناگوار در اتاق پيچيد:
- و و زير سحر و جادو ؟
پيكر بلند قد با ردايي سبز رنگ از ميان سايه ها به جلو آمد و انقدر خم شد تا چهره اش مقابل چهره هوكي قرار بگيرد !
سالازار اسليترين با آرامشي ترسناك گفت :
- وزير سحر و جادو نميتونه يه جونور ابله باشه!!
هوكي طاقت نياورد و سرش را به زير افكند
سالازار اسليترين ادامه داد
- دو روز وقت داري ! فقط دو روز ! تو ابله تر از آني كه اين مقام را نگه داري!!!
جن كه حالت دفاعيش تشديد شده بود با چشماني بر افروخته سرش را بالا آورد . . . اتاق خالي بود ! صدايي جيغ مانند در ذهنش پيچيد - فقط دو روز !
هوكي روي صندلي نشسته و به ديوار خيره شده بود و سكوت اتاق با سخنان و ناسزاهاي زير لبي او شكسته ميشد! گويي كه جن در حال خوابديدن با چشمهاي باز باشد! اما او خواب نبود . . .
اندكي بعد بادي شروع به وزيدن گرفت ! از ميان پنجره ي نيمه باز اتاق دست باد به دور شمع ها حلقه شد و ناگهان تاريكي بر روشني اتاق پيشي رفت ، رعدي در آسمان پديد آمد و صداي باران همه جا سكوت را از بين برد
هوكي كه از خاموش شدن شمع ها يكه خورده بود از صندليش بلند شد و به سمت در رفت ؛ با برداشتن قدم اول نگاهي گذرا به چهارچوب پنجره انداخت و فهميد كه علت خاموش شدن شمع ها باد بوده است نفس راحتي كشيد و از پنجره روي گرداند، درست قبل از اينكه به طور كامل به پنجره پشت كند رعد ديگري شكل گرفت و باعث شد هوكي پيكر سايه واري را كه از جلوي پنجره گذشت ببيند ! هوكي تا آنجا كه پاهاي كوتاهش به او اجازه ميداد به سمت درب اتاقش دويد . . . قبل از رسيدن هوكي به در صداي قفل شدن در به گوش رسيد !
هوكي ايستاد و با ترس به اتاق خالي و خاموش نگاه كرد
صدايي سرد و زهراگين نه تنها تمام اتاق بلكه تمام وجودش را در بر گرفت
- تو جني ؟
سوال واضح بود و با لحني ادا شد كه توانايي طفره رفتن را از او گرفت
- ب بل ه بله
هوكي كمي به خود جرات داد و ادامه داد
- و وزير سحر و جادو
صداي خنده اي تيز و ناگوار در اتاق پيچيد:
- و و زير سحر و جادو ؟
پيكر بلند قد با ردايي سبز رنگ از ميان سايه ها به جلو آمد و انقدر خم شد تا چهره اش مقابل چهره هوكي قرار بگيرد !
سالازار اسليترين با آرامشي ترسناك گفت :
- وزير سحر و جادو نميتونه يه جونور ابله باشه!!
هوكي طاقت نياورد و سرش را به زير افكند
سالازار اسليترين ادامه داد
- دو روز وقت داري ! فقط دو روز ! تو ابله تر از آني كه اين مقام را نگه داري!!!
جن كه حالت دفاعيش تشديد شده بود با چشماني بر افروخته سرش را بالا آورد . . . اتاق خالي بود ! صدايي جيغ مانند در ذهنش پيچيد - فقط دو روز !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایشنا
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

نگهبانا مث چي وايميستن سر جاهاشون!
_ مگه نشنيدين چي گفتم؟؟ گفتم برين توقيفش كنين بوقيا!!!
نگهبانا:
هوكي به حالت مشكوكيوس به بليز نگاه ميكنه و نتيجتا بليز با فريادي به بلنداي فرياد سرژ+ جيغ جيميز سيريش، ميگه:
_ مگه نشنيدين چي گفت؟؟؟
نگهبانا يه ذره دچار گرخيدگي ميشن، اما يكيشون مي ياد جلو و ميگه:
_قربان كريسمس نزديكه! ما عيدي ميخوايم!!!
همان لحظه، نماي ساختمون وزارت...
_ آآآآيييي.... قربان غلط كردم!!!
اما بدون توجه به ضجه هاي نگهبان مربوطه، دستان كوچكي، همانند دستان يك جن، او را به پائين پرت نمود تا درس عبرتي باشد براي ديگران!!!
پسر بچه اي با ديدن اين صحنه، به هر كسي كه مي رسيد، در حالي كه يويوي خود را تابي مي داد، فرياد زنان مي گفت:
_ خبر داغ داغ!... وزيرمون يه قاتله ! اون همين الان يكيو كشت!!!
داخل ساختمون وزارت....
_ آسپ... نميري! چن بار بهت گفتم اين سوراخ سنبه هاي وزارتخونه رو نشونم بده!!! حالا كجا قايم بشم؟؟؟
دامبل در حالي كه از ترس، بندري زنان به هر گوشه اي از وزارت خانه مي رفت تا مخفي بشود، و هر از گاهي دست ندامت ميگزيد، به تعدادي نگهبان برخود كرد!!!
_ آره، وزير گفتن با يه فرد ريشو ي ميكروبي رو پيدا كنيم!!
_ چه باحال... ميگم، ... آآآآ.... عجب مجسمه ي جيگري!!! بچه ها وزير واقعا نوآوري دارن!!
همه به چشماني به درشتي توپ تنيس به مجسه ي جديد وزارت نگاه مي كردند. يك فرد ريشو، با چهره اي مضطرب، در حالي كه دستانش در دو طرفش و به حالت بغل بودند!!!!!!!!!!!
نگهبان شماره 1:
_ من از بچگيم ديگه محبت نديدم! اين پيري خيلي با محبته!
نگهبان شماره 2:
_ من از نوجووونيم ديگه محبت نديدم! اين پيري خيلي با محبته!
نگهبان شماره 3:
_ من از جووونيم ديگه محبت نديدم! اين پيري خيلي با محبته!
نگهبان شماره 4:
_ من از ... من از... من از وقتي دامبلو بگيرن، ديگه محبت نمي بينم!!!
در اين لحظه، دامبل نگهبان شماره 4 رو به خاطر مي ياره و زارت مي پره پائين و رو به شماره 4 ميگه:
_ عمرا منو بگيرن!
_ مگه نشنيدين چي گفتم؟؟ گفتم برين توقيفش كنين بوقيا!!!
نگهبانا:

هوكي به حالت مشكوكيوس به بليز نگاه ميكنه و نتيجتا بليز با فريادي به بلنداي فرياد سرژ+ جيغ جيميز سيريش، ميگه:
_ مگه نشنيدين چي گفت؟؟؟
نگهبانا يه ذره دچار گرخيدگي ميشن، اما يكيشون مي ياد جلو و ميگه:
_قربان كريسمس نزديكه! ما عيدي ميخوايم!!!

همان لحظه، نماي ساختمون وزارت...
_ آآآآيييي.... قربان غلط كردم!!!
اما بدون توجه به ضجه هاي نگهبان مربوطه، دستان كوچكي، همانند دستان يك جن، او را به پائين پرت نمود تا درس عبرتي باشد براي ديگران!!!
پسر بچه اي با ديدن اين صحنه، به هر كسي كه مي رسيد، در حالي كه يويوي خود را تابي مي داد، فرياد زنان مي گفت:
_ خبر داغ داغ!... وزيرمون يه قاتله ! اون همين الان يكيو كشت!!!

داخل ساختمون وزارت....
_ آسپ... نميري! چن بار بهت گفتم اين سوراخ سنبه هاي وزارتخونه رو نشونم بده!!! حالا كجا قايم بشم؟؟؟
دامبل در حالي كه از ترس، بندري زنان به هر گوشه اي از وزارت خانه مي رفت تا مخفي بشود، و هر از گاهي دست ندامت ميگزيد، به تعدادي نگهبان برخود كرد!!!
_ آره، وزير گفتن با يه فرد ريشو ي ميكروبي رو پيدا كنيم!!
_ چه باحال... ميگم، ... آآآآ.... عجب مجسمه ي جيگري!!! بچه ها وزير واقعا نوآوري دارن!!
همه به چشماني به درشتي توپ تنيس به مجسه ي جديد وزارت نگاه مي كردند. يك فرد ريشو، با چهره اي مضطرب، در حالي كه دستانش در دو طرفش و به حالت بغل بودند!!!!!!!!!!!
نگهبان شماره 1:
_ من از بچگيم ديگه محبت نديدم! اين پيري خيلي با محبته!
نگهبان شماره 2:
_ من از نوجووونيم ديگه محبت نديدم! اين پيري خيلي با محبته!
نگهبان شماره 3:
_ من از جووونيم ديگه محبت نديدم! اين پيري خيلي با محبته!
نگهبان شماره 4:
_ من از ... من از... من از وقتي دامبلو بگيرن، ديگه محبت نمي بينم!!!

در اين لحظه، دامبل نگهبان شماره 4 رو به خاطر مي ياره و زارت مي پره پائين و رو به شماره 4 ميگه:
_ عمرا منو بگيرن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سلام!
1. در زمان ناظر ( وزیر ) قبلی و با حمایت ایشون تاپیک "خورندگان معجون راستی" کمی تغییر سوژه داد به نوعی اجباری با چند گرداننده گشت .
2. این ایده حاصل تفکر مری باود و چارلی ویزلی و آسپ بوده و هیچ یک مخالفتی برای ادامه ایده خود ندارند !
بر اساس این دو مورد اگر ناظران جدید موافقت خود را اعلام کنند ، تاپیک طبق روال به کار خود ادامه خواهد داد و اگر موافقتی در کار نباشد ، تاپیک به روال قبلی خود باز خواهد گشت !
مرسی ! مری !
موافقت خودمونو اعلام ميكنيم.
1. در زمان ناظر ( وزیر ) قبلی و با حمایت ایشون تاپیک "خورندگان معجون راستی" کمی تغییر سوژه داد به نوعی اجباری با چند گرداننده گشت .
2. این ایده حاصل تفکر مری باود و چارلی ویزلی و آسپ بوده و هیچ یک مخالفتی برای ادامه ایده خود ندارند !
بر اساس این دو مورد اگر ناظران جدید موافقت خود را اعلام کنند ، تاپیک طبق روال به کار خود ادامه خواهد داد و اگر موافقتی در کار نباشد ، تاپیک به روال قبلی خود باز خواهد گشت !
مرسی ! مری !
موافقت خودمونو اعلام ميكنيم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوکی در 1387/10/2 21:48:10
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

همون لحظه صدای چلیک چلیک زره نگهبانان از دور به گوش رسید و طولی نکشید که عده ای نگهبان چوبدستی بدست وارد شدن ...
دامبل: آه زحمت نکشید ... شماها نمیتونید منو بگیرید چون من الان فرار میکنم چون هنوز نفهمیدید من چقدر زرنگ و خفنم... فقط بعدا مبلمو برام به خانه شماره 13 میدان گریمولد بفرستید!
دامبل اینو میگه و دستمال زیبایی از جیبش در میاره و روی هوا یه دور تابش میده ....
- فاکس ... بیا باید از اینجا برم!
هوکی: چرا منتظرید؟ بگیریدش نذارید فرار کنه!
اما دامبل با چاپکی و قبل از اینکه نگهبانان فرصت کنند دستمالشو روی هوا تکون میده ... همه ناخداگاه می ایستند و منتظر میمونند ببینند بعدش چه اتفاقی می افته ... لحظه ای سکوت برقرار میشه و سپس دستمال دامبل تبدیل به یک کفتر بی ریخت لاغر مردنی میشه که با عجله بال بال میزنه و از پنجره خارج میشه ...
همه!!!!!!!
دامبل: اه ... بازم وسایل شوخی های بی مزه فرد و جرج! این دستمال تغییر شکل دهنده مغازه ویزلی ها تو جیبم چی کار میکرد؟
دامبل با عجله همه جیباشو میگرده تا دستمال خودشو پیدا کنه ...
همه
هوکی: خب .. چی میگی پیری؟ فکر کردی میتونی هر کار خواستی بکنی و بعدشم از دست وزیر اعظم به همین سادگیا در ری؟
دامبل: من در همه هفت جلد کذایی کتاب های هری پاتر روی این نکته تاکید کردم که هیچ علاقه ای به وزارت ندارم و اصلا از وزارت نفرت دارم و هاگوارتز رو خیلی با ارزش تر میدونم و وزیر اندازه خاک زیر پامم ارزش نداره و هیچ وقت آرزوی کلاهتو نکردم و اصلا کلاهت خیلی خزه و این کلاه که الان نخ نما شده و صبر کن این نخه رو هم از روش بردارم تا بهت نشون بدم و اصلا بذار خود کلاهتو بردارم و جلوت بگیرم و ...
هوکی: د ... برو عقب ... به کلاهم چی کار داری؟ باشه فهمیدم وزارت برات مهم نیست .. کلامو ول کن .... آی دزد .... نگهبانا بگیریدش کلاهمو دزدید میخواد فرار کنه ... همین الان دستور میدم توقیفش کنید!!!
---------------------
توجه توجه!
آلبوس دامبلدور به جرم ظاهر شدن در اتاق وزیر بدون وقت قبلی، شکوندن میز وزارت، رئیس گروه مستهجن و مشکوک محفل، جلف بودن و گسترش عقاید خرافی در بین جوانان، داشتن ریش های فاسد و یدک کشیدن مد های غربی و فعالیت مخفیانه با گروهک تازه تاسیس رانده شدگان توقیف شد ....
این شخص میتواند در زمان مقرر در دادگاه شماره 10 حضور یابد و از خودش دفاع کند!
دامبل: آه زحمت نکشید ... شماها نمیتونید منو بگیرید چون من الان فرار میکنم چون هنوز نفهمیدید من چقدر زرنگ و خفنم... فقط بعدا مبلمو برام به خانه شماره 13 میدان گریمولد بفرستید!
دامبل اینو میگه و دستمال زیبایی از جیبش در میاره و روی هوا یه دور تابش میده ....
- فاکس ... بیا باید از اینجا برم!
هوکی: چرا منتظرید؟ بگیریدش نذارید فرار کنه!
اما دامبل با چاپکی و قبل از اینکه نگهبانان فرصت کنند دستمالشو روی هوا تکون میده ... همه ناخداگاه می ایستند و منتظر میمونند ببینند بعدش چه اتفاقی می افته ... لحظه ای سکوت برقرار میشه و سپس دستمال دامبل تبدیل به یک کفتر بی ریخت لاغر مردنی میشه که با عجله بال بال میزنه و از پنجره خارج میشه ...
همه!!!!!!!
دامبل: اه ... بازم وسایل شوخی های بی مزه فرد و جرج! این دستمال تغییر شکل دهنده مغازه ویزلی ها تو جیبم چی کار میکرد؟
دامبل با عجله همه جیباشو میگرده تا دستمال خودشو پیدا کنه ...
همه
هوکی: خب .. چی میگی پیری؟ فکر کردی میتونی هر کار خواستی بکنی و بعدشم از دست وزیر اعظم به همین سادگیا در ری؟
دامبل: من در همه هفت جلد کذایی کتاب های هری پاتر روی این نکته تاکید کردم که هیچ علاقه ای به وزارت ندارم و اصلا از وزارت نفرت دارم و هاگوارتز رو خیلی با ارزش تر میدونم و وزیر اندازه خاک زیر پامم ارزش نداره و هیچ وقت آرزوی کلاهتو نکردم و اصلا کلاهت خیلی خزه و این کلاه که الان نخ نما شده و صبر کن این نخه رو هم از روش بردارم تا بهت نشون بدم و اصلا بذار خود کلاهتو بردارم و جلوت بگیرم و ...
هوکی: د ... برو عقب ... به کلاهم چی کار داری؟ باشه فهمیدم وزارت برات مهم نیست .. کلامو ول کن .... آی دزد .... نگهبانا بگیریدش کلاهمو دزدید میخواد فرار کنه ... همین الان دستور میدم توقیفش کنید!!!
---------------------
توجه توجه!
آلبوس دامبلدور به جرم ظاهر شدن در اتاق وزیر بدون وقت قبلی، شکوندن میز وزارت، رئیس گروه مستهجن و مشکوک محفل، جلف بودن و گسترش عقاید خرافی در بین جوانان، داشتن ریش های فاسد و یدک کشیدن مد های غربی و فعالیت مخفیانه با گروهک تازه تاسیس رانده شدگان توقیف شد ....
این شخص میتواند در زمان مقرر در دادگاه شماره 10 حضور یابد و از خودش دفاع کند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

محفل ققنوس
پاکت نامه که مهر و موم آن باز شده بود در گوشه ای قرار داشت و
آلبوس دامبلدور با ریش سپید ، روبدوشامبر آبی رنگ و عینک نیم دایره ایش به نامه ای نگاه میکرد که به مهر سبز رنگ وزارت مزین شده بود
با درود بر سیاه و سیاهی!
به اطلاع میرسانیم به علت انجام برخی کار ها و برای پاسخ گویی بعضی از کارهای ناشایست به وزارت سحر و جادو مراجعه نمایید.
باشد تا جامعه سیاه باشد!
وزیر سیاه وزارت سحر و جادو - هوکی!
دامبلدور نامه را بر روی میز گذاشت و چند ثانیه چشمانش را بست و با خود فکر کرد.
_ نمی تونم و نمی خوام که جامعه جادوگری رو سیاه ببینم!هوکی داره شورش رو درمیاره ... از ولگردی تا وزارت! مسخرست. احساس میکنم محفل نباید دخالت بکنه ...
دفتر وزیر سحر و جادو
باران به شدت به پنجره کوبیده میشد و باد زوزه کشان از میان درختان عبور میکرد...
در داخل اتاق وزیر چیزی جز شیطنت دیده نمی شد ! چندین جمجه با حالتی دهشتناک در کناره های اتاق وزیر قرار گرفته بودند و پرچمی که بر رویش علامت مار سبز رنگی نقش بسته بود به شدت با فضای اتاق هماهنگ بود.
درسط در مرکز اتاق پشت میز بزرگی یک صندلی چرمی سیاه رنگ قرار داشت و بر روی آن جنی با تکبر نشسته بود و با خود حرف میزد.
_ مرگ بر آسپ!
دارتی را که در دست داشت به طرف دیواری که عکس وزیر سابق بر روی آن قرار داشت پرتاب کرد.
دارت به دماغ آسپ برخورد کرد!
این بار جن صدایش را بلند کرد.
_ پس این دامبل لعنتی کجاست ؟ بلیــــــــــز ...
_ نیازی به صدا کردن معاونت نداری جن! من همینجام...!
آلبوس دامبلدور در حالیکه خط عمیقی که نشان از درهم رفتن ابروانش بود درست مقابل هوکی ظاهر شده بود.
هوکی با چشمان گرد شده و به عقب جست طوری که در آستانه افتادن از روی صندلی بزرگش بود.
_
منو ترسوندی پیری! چطور تونستی اینکارو بکنی ؟ توی وزارت آپارات کردن غیر ممکنه.
آلبوس دامبلدور در هوا مبلی ظاهر کرد و به آرامی بر روی مبل نشست.
_ منو دست کم گرفتی جن! تو هنوز هم فقط برای تی کشیدن زمینای آشپزخونه هاگوارتز مناسبی و بس!
صورت هوکی بر افروخته شد.
_
چطور ... چطور میتونی این حرفو بزنی ؟! تو ... تو پیر خرفت فکر کردی با اون محفل زپرتیت میتونی قدرتی در برابر ارتش من داشته باشی که اینجوری با من حرف میزنی؟
دامبلدور لبخندی زد و ابرچوبدستی اش را کمی بالا آورد و حرکت کوچکی به آن داد.
شتـــــــرق!
میز وزیر با صدای محکمی از وسط دو نیم شده بود و هوکی خود را از ترس بر روی صندلی جمع کرده بود.
_ نگهبـــــانا .... نگهبــــــــانا ... !
پاکت نامه که مهر و موم آن باز شده بود در گوشه ای قرار داشت و
آلبوس دامبلدور با ریش سپید ، روبدوشامبر آبی رنگ و عینک نیم دایره ایش به نامه ای نگاه میکرد که به مهر سبز رنگ وزارت مزین شده بود
با درود بر سیاه و سیاهی!
به اطلاع میرسانیم به علت انجام برخی کار ها و برای پاسخ گویی بعضی از کارهای ناشایست به وزارت سحر و جادو مراجعه نمایید.
باشد تا جامعه سیاه باشد!
وزیر سیاه وزارت سحر و جادو - هوکی!
دامبلدور نامه را بر روی میز گذاشت و چند ثانیه چشمانش را بست و با خود فکر کرد.
_ نمی تونم و نمی خوام که جامعه جادوگری رو سیاه ببینم!هوکی داره شورش رو درمیاره ... از ولگردی تا وزارت! مسخرست. احساس میکنم محفل نباید دخالت بکنه ...
دفتر وزیر سحر و جادو
باران به شدت به پنجره کوبیده میشد و باد زوزه کشان از میان درختان عبور میکرد...
در داخل اتاق وزیر چیزی جز شیطنت دیده نمی شد ! چندین جمجه با حالتی دهشتناک در کناره های اتاق وزیر قرار گرفته بودند و پرچمی که بر رویش علامت مار سبز رنگی نقش بسته بود به شدت با فضای اتاق هماهنگ بود.
درسط در مرکز اتاق پشت میز بزرگی یک صندلی چرمی سیاه رنگ قرار داشت و بر روی آن جنی با تکبر نشسته بود و با خود حرف میزد.
_ مرگ بر آسپ!
دارتی را که در دست داشت به طرف دیواری که عکس وزیر سابق بر روی آن قرار داشت پرتاب کرد.
دارت به دماغ آسپ برخورد کرد!
این بار جن صدایش را بلند کرد.
_ پس این دامبل لعنتی کجاست ؟ بلیــــــــــز ...
_ نیازی به صدا کردن معاونت نداری جن! من همینجام...!
آلبوس دامبلدور در حالیکه خط عمیقی که نشان از درهم رفتن ابروانش بود درست مقابل هوکی ظاهر شده بود.
هوکی با چشمان گرد شده و به عقب جست طوری که در آستانه افتادن از روی صندلی بزرگش بود.
_
منو ترسوندی پیری! چطور تونستی اینکارو بکنی ؟ توی وزارت آپارات کردن غیر ممکنه.آلبوس دامبلدور در هوا مبلی ظاهر کرد و به آرامی بر روی مبل نشست.
_ منو دست کم گرفتی جن! تو هنوز هم فقط برای تی کشیدن زمینای آشپزخونه هاگوارتز مناسبی و بس!
صورت هوکی بر افروخته شد.
_
چطور ... چطور میتونی این حرفو بزنی ؟! تو ... تو پیر خرفت فکر کردی با اون محفل زپرتیت میتونی قدرتی در برابر ارتش من داشته باشی که اینجوری با من حرف میزنی؟دامبلدور لبخندی زد و ابرچوبدستی اش را کمی بالا آورد و حرکت کوچکی به آن داد.
شتـــــــرق!
میز وزیر با صدای محکمی از وسط دو نیم شده بود و هوکی خود را از ترس بر روی صندلی جمع کرده بود.
_ نگهبـــــانا .... نگهبــــــــانا ... !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/10/2 13:50:26
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج