دو دیوانه ساز غول پیکر ، در حالی که دست های لزج و سیاهشان را دور مچ های پرسی ویزلی حلقه کرده بودند ، او را کشان کشان به اتاق مجرمین آوردند و روی صندلی نشاندند و دست هایش را بستند و هر کدام یک سوی صندلی ایستادند ؛ تنها تفاوتی که با دادگاه داشت این بود که در اتاقِ مجرمین مسئولِ زندان ، دو دیوانه ساز و مجرم حضور دارند ، و در آن خبری از قاضی و هیئت منصفه و افرادِ عادی نبود !
سارا اوانز بی توجه به سرمای غیر عادی ای که با ورود دیوانه ساز ها به اتاق مجرمین نفوذ کرده بود ، به سمتِ پرسی حرکت کرد و با لحن ِ سردی گفت : وزارتِ سحر و جادو تو رو به عنوانِ مجرم به زندان معرفی کرده و شروع به خواندن از روی کاغذ پوستی ای که مهر رسمی وزارت سحر و جادو روی آن نمایان بود کرد :
نقل قول:
پرسی ویزلی ،
مدیریت محترم مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز ، به سمع و نظر شما میرسانم که شما بدلیل اعمال مواردِ بیناموسی ، از قبیل توجیه کردنِ افرادِ مذکر ، برقراری ارتباطاتِ مخوف با پسر های سال اولی ، توهین و تنبیه ساحره ها و توجیه کردنِ اساتیدِ نمونه و بازرسین عالی رتبه ارسالی از طرف وزیر سحر و جادو به عنوانِ مجرم شناسایی شده اید . شما میتوانید جرم خود را پذیرفته و یا با آوردنِ دلیل و مدرک آن را رد کنید .
لازم به ذکر است تا زمانی که شما مجرم هستید ، از مدیریت هاگوارتز عزل شده و دلورس جین آمبریج به جای شما به مدیریتِ هاگوارتز نایل شده است .
با تشکر
مافلدا هاپکرک
امضا ؛ وزیر سحر و جادو
پرسی پوزخندی زد و پرسید : خب ؟! یعنی من اعتراف کنم؟!
سارا جواب داد : دقیقا !
پرسی ، نیم نگاهی به دیوانه ساز ها کرد و شروع به صحبت کرد ... توجیه کردنِ افرادِ مذکر رو میپذیرم .
:.: فلش بک - هاگوارتز :.: پرسی در دفتر توجیهات نشسته و مشغولِ چک کردنِ برنامه اساتید هست ، که صدای در شنیده میشه : بیا تو !
تره ور ، غورباقه سبز رنگِ نویل وارد دفتر میشه و شروع به صحبت میکنه : من میخوام به عنوانِ یکی از شرکت کننده های جام آتش حضور داشته باشم ! میتونم ؟
پرسی : چرا که نه ! فقط قبلش باید توجیه شی
تره ور : ولی ... ولی من که غورباقه ام !
پرسی : ولی مذکری !
تره ور : نـــــــه !
:.: پایان فلش بک - هاگوارتز :.: سارا اوانز : هی با تو ام ! میگم جرم ِ برقراری ارتباط با پسر های سال اولی رو چی قبول داری ؟!
پرسی که غوطه ور در افکارش بود ، با شنیدنِ صدای سارا رشته افکارش پاره میشود : آره ! قبول دارم این جرم رو ! و برای دومین بار در افکارش غوطه ور میشود .
:.: فلش بک - محوطه قلعه هاگوارتز :.: تعدادی از پسر های خوش چهره سال اولی مقابل ِ دریاچه نشستن و گرم گفتگو هستن !
- ولی من هنوز نمیدونم برای امور ضروری باید کجا برم !
- اوهوم ! منم نمیدونم ! یکی میگه طبقه هفتمه ، یکی میگه اوله ، یکی میگه اصن تو قلعه نیست !

- باید یه نقشه تهیه کنیم !
پرسی با دیدنِ پسر ها ، به سمتِ اونها میره : امم ، درست شنیدم !؟ شما دنیالِ بخش ِ امور ِ ضروری هستین ؟!
پسر ها با دیدنِ آرم براقی که روی سینه ی پرسی سنجاق شده بود و روی آن عبارت " مدیریت هاگوارتز " به چشم میخورد از جا پریدند و با کمرویی گفتند : بله !

پرسی : این که ناراحتی نداره ! بیاید طبقه پنجم ، اونجا نوشته دفتر توجیهات ! همونجایی هست که شما میخواید !
لبخندی زد ، دستی به سر و روی پسر ها کشید ، چشمکی زد و از آنها دور شد !
:.: پایان فلش بک - محوطه قلعه هاگوارتز :.: سارا که چند بار پرسی را صدا زده بود این بار فریاد زد : اه ! جرم ِ توهین و تنبیه به دخترهای هاگوارتز رو چی ، قبول میکنی ؟!

پرسی سری تکان داد و با بی میلی گفت : حقشون بود ! و برای سومین بار غرق در افکارش شد !
:.: فلش بک - سرسرای اصلی :.: پرسی روی صندلی مدیر نشسته بود ، اساتید پشتِ سر وی نشسته بودند و دانش آموزان مقابل ِ رویش بودند ؛ در حالِ سخنرانی بود و هر از گاهی به پسرها چشمکی میزد : بله ! این ترم ، ما یک ترم کامل و عالی برای پسر های عزیز ِ دانش آموز خواهیم داشت ! با اساتید صحبت کردم که به همه ی دانش آموزانِ پسر ده امتیاز همینطوری اضافه کنن ! ضمنا ، محوطه زمین بازی کوییدیچ هم ، فقط برای پسر ها قابل رزرو هست !
یکی از دختر های سال اولی با ناراحتی پرسید : ولی دختر ها چی جنابِ مدیر ؟!

پرسی : خفه شو دختره ی چیز ِ فلانِ غیره ! دختر ها اینجا جایی ندارن ! آهان ! ضمنا یادم رفت بگم که به آقای فیلچ گفتم که دستشویی های دختر ها رو مسدود کنن ! دختر ها حق ِ دستشویی رفتن هم ندارن
:.: پایان فلش بک - سرسرای اصلی :.: سارا اوانز که خسته شده بود ، چوبدستی اش را به سمتِ پرسی گرفت و فریاد زد : کروشیو !
پرسی که از این کار ِ سارا رنجیده خاطر شده بود ، با بی میلی گفت : مگه نگفتی مدرک میخوای ؟! خب منم دارم مدرک میدم دیگه ! اه !
سارا اوانز پشتِ چشمی نازک کرد و گفت : خوبه ! اتهام ِ توجیه کردنِ بازرسین و اساتید رو چی !؟ اون رو قبول داری ؟!

پرسی لحظه ای مکث کرد و بعد زیر لب گفت : من اساتید و بازرسین رو برای همین مسائل انتخاب کرده بودم ! وگرنه خودم هم میتونستم 18 تا کلاس رو تدریس کنم که ! و باز هم در افکارش غوطه ور شد !
:.: فلش بک - دفتر اساتید :.:مرلین : نـــه ! پرسی منو یادت نیست ؟! نه منو یادت نیست ؟! من ترم ِ پیش مدیر هاگوارتز بودم ! رفیق ِ صمیمی ! نه این کارو با من نکن ! نـــه

پرسی که خون ! جلوی چشمانش را گرفته بود ، بی توجه به فریاد های مرلین به کارش ادامه داد و گفت : نه ! تو باید توجیه بشی ! تو دوستِ خوبی هستی ، ولی این به این معنی نیست که من توی توجیه کردنِ تو استثنا قائل میشم !
یکی از پسر بچه های سال اولی وارد دفتر توجیهات شد و گفت : امم ... ببخشید که مزاحمتون میشم جنابِ مدیر ! با من کاری داشتید ؟!
پرسی لبخندی زد و گفت : آره جاستین ! همین الان برو پیش ِ پرفسور ایوان روزیه و بگو برای جلسه ی توجیهی بیاد پیش ِ من !

پسر سرخ شد و گفت : ولی پرفسور ! پرفسور روزیه گفتن که مشغولِ کارهای ایفای نقش هستن و وقت ندارن که توجیه بشن ! و اضافه کردن که علاقه ای هم ندارن !
پرسی با عصبانیت پرسید : چی گفتی ؟! اون گفت علاقه ای نداره ؟! هفتاد و پنج امتیاز از اسلیترین کم میکنم ! بازرس ِ گروه اسلیترین چطور آدمیه ؟!

پسر بچه لبخندی زد و گفت : دراکو مالفوی هست ! همون پسر ِ مو بور و اینا !
پرسی :

اوه ! بگو دراکو بیاد به جای ایوان توجیه شه !
:.: پایان فلش بک - دفتر اساتید :.:سارا گفت : عجب ! یعنی تو همه ی اتهاما رو قبول کردی ؟! یعنی اصلا به فکر ِ تبرئه شدنم نیستی ؟!
پرسی : نچ !

سارا : یعنی به همین راحتی میخوای از توجیه کردنِ ملت دست بکشی ؟!
پرسی : نچ !

سارا : پس چی ؟!
پرسی : باب من کلی روی توجیه کردنِ دیوانه سازا و زندانیا حساب کردم