جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
42
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه خاطرات مورفین گانت و معرفی سوژه بعدی است!

_آی بمیرم برات مورفین...پس به خاطر شکست عشقی معتاد شدی؟!
_منوی مدیریت رو دست مورگانا و مرلین داده بودی؟!
_پس اون دفعه که اومدی گفتی علامت شومم گم شده بود اینا،در اصل اون رو فروخته بودی؟!
_حالا اینی که به خاطرش معتاد شدی کوزت بود یا جاسم...چیز...قاسم...ای بابا...کاظم...دِهه!:vay:منظورم جاسمینه!
_مورف...یعنی تو الان پول داری؟!
_صبر کنید ببینم؟!یعنی الان اگه مورفین رو از حالت خم به صاف در بیاریم میمیره؟!

مورفین به شدت عرق میخریت...او هیچگونه علاقه ای به فاش شدن اسرارش نداشت...تنها راه حل برای فرار از این موقعیت،دست به دامان شدن به خواهرزاده اش بود!
_ارباب...چیژه...میگم فعلا کافیه اینقدر از خاطراتم...گوشِت رو بیار جلو...از اینجا به بعدش خاطراتم مربوط به اشرار خانواده اشت!

لرد مسلما از وضعیت خانواده اش خبر داشت...او نباید اجازه میداد خاطرات دایی اش باعث آبروریزی او میشد!
_اهم...چیزه...ما دستور میدم که خاطرات داییمون رو از قدح بکشید بیرون...

لرد سپس تن صدایش را پایین اورد و در حالی که فقط مورفین صدای او را میشنید گفت:
_البته من با مورفین مخصوصا در مورد اون علامت شوم بعدا کار دارم!

دوباره لرد صدایش را در گلو انداخت و رو به ملت اسلیترینی کرد و گفت:
_حالا یک نفر دیگه داوطلب بشه اسرارش رو مشاهده کنیم...بله...چشم مبارکمون سیو رو میبینه که داوطلب شده!
_کی؟!من ارباب...من کی داوطلب شدم؟!
_همین الان...چشمک زدی به ما همین الان!
_ارباب...من فقط پلک زدم!مثل همه!
_چیه سیوروس...نکنه از انداختن خاطرات در قدح اندیشه واهمه داری؟!نکنه به اون پشمک وفاداری؟!نکنه باز هم میگی "همیشه"؟!
_نه ارباب...ولی...:worry:
_ولی بی ولی...زود تند سریع بنداز تو قدح این خاطراتت رو تا دوباره شام نیجینی نشدی!

------------------------


سوژه ما سیوروس اسنیپ هستش...
خاطراتش رو بنویسید...
هیچ محدودیتی ندارین که پست هاتون تعدادش چندتا باشه،یا طنز یا جدی باشه،بلند یا کوتاه باشه...

خاطرات هر شخصی هم یک مدت نامشخص(تقریبا بین دو هفته تا شیش هفته) توی قدح میمونه...همین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/2/3 13:13:22
دلیل: به جای مورفین نوشته بودم بلاتریکس!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1394 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام دکی!

دکتر مشنگ زاده سرش را بلند کرد و به تازه واردی که تازه وارد شده بود نگاه کرد.
-کی شما رو راه داده اینجا آقا؟ بفرمایین بیرون. مگه نمی بینین؟ اینجا اتاق عمله! ما هم سرگرم عمل پیوند روده کوچک...

تازه وارد ظاهرا زیاد با قوانین مشنگی آشنایی نداشت.
-منم اومدم عمل بشم خب دکی! اگه عمل نشم می میرم.

دکتر مشنگ زاده خیال نداشت توجهی به تازه وارد کند. ولی او یک دکتر بود و وجدانش اجازه نداد.
-شما چتونه مگه؟ به نظر سالم می رسین!

تازه وارد سالم نبود. دل درد شدیدی داشت. دستش را روی معده اش گذاشته بود و به حالت دولا شده راه می رفت.

ساعاتی بعد!

دکتر عکس قفسه سینه مورفین را در دست گرفته بود و با چهره ای بهت زده به آن خیره شده بود.
-اینا چی هستن آقا؟ این همه بسته...تو قلبتون جاسازی شدن!

مورفین که شدیدا درد می کشید به سختی لبخندی زد.
-آره خب دکی...اینا شیژ هشتن! به ژان عژیژ شما من گژاشته بودم تو ژیبم...ولی پلیش گیر داد! مژبور شدم اینژوری کنم. یعنی اژ رودولف خواشتم اینژوری کنه. بعژیا برای یک مشت گالیون هر کاری می کنن. حالا شما باید درشون بیارین و بدین به من. مشتریشونم حاژره.

دست دکتر به طرف تلفن رفت.
- مگه همچین چیزی ممکنه آقا؟ به محض این که ما به اونا دست بزنیم شما می میرین! البته همینجوری هم می میرین.اون همه بسته رو فرو کردین کنار قلبتون! من نمی دونم چطوری اونا اونجا جاسازی شدن. شما باید تا الان مرده باشین. تنها توصیه ای که می تونم بهتون بکنم اینه که کمرتونو صاف نکنین. همینجوری خم راه برین! می تونین دستاتونو تو جیبتون بذارین و یه لبخند موذیانه هم بزنین که کول و خفن به نظر برسین. ولی کاری که من مجبورم انجام بدم اینه که به پلیس...

مورفین خم بود...ولی هنوز می توانست جادو کند. چوب جادویش را به طرف دکتر گرفت و طلسم فراموشی را روی او اجرا کرد.

مورفین دست هایش را در جیبش گذاشت و از بیمارستان خارج شد. مورفین هرگز صاف نشد...ولی خوشحال و راضی بود. "چیز" برای همیشه در کنار قلبش جای گرفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1394 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
_مورپی...ژون داداش...ما با هم خواهر برادریم...باید اشرار هم رو نگه داریم!
_نوچ!مگه من اوندفعه که رفته بودم واسه تام اینا شله زرد ببرم بعد گفتم به بابا نگو،تو راز نگهدار بودی؟!نخیر...رفتی همه چیز رو گذاشتی کف دست بابامون!

از صبح مورفین هرچه به خواهرش اصرار میکرد که داستان اینکه چطور مورپ صبح به هنگام جمع و جور کردن خانه،در اتاق مورفین یک بسته "چیز" پیدا کرده بود را نگوید،بیفایده بود!

به زودی ماروولو به خانه بازمیگشت و اگر تا قبل از برگشتن ماروولو ،مورفین خواهرش را راضی نمیکرد،قمر در عقرب کارها میشد و مورفین به فنا میرفت!
پس مورفین باید سریع تر راه حلی می اندیشید...اما او همیشه کمی کند بود...پس تا آمد که راه حلی بیندیشه،ماروولو از راه رسید و بوق زد به درام داستان!

مورفین که مشاهده کرد کمی پَسی در هوای اطراف وجود دارد،دید که دیگر دیر شده و بهتر است فعلا سریع دست به کار شده و مورپ را از لو دادن قضیه "چیز" منصرف کند!

_بابا...بابا...داشتم توی خونه رو جمع و جور میکردم که یکهو توی اتاق مورف یه بسته "چیز" پیدا کردم! ایناهاش!

خب...مورفین باید سریع تر دست به کار میشد...مثل اینکه مورفین سرعت عملش را به هنگام معتاد شدن از دست داده بود!

_چی؟!یه بسته "چیز"؟!توی خونه من؟!توی خونه اصیل و باستانی گانت ها؟!توی خانواده اصیل و خون خالص عاریایی اسلیترینی؟!توی خونه تنها وارثان سالازار کبیر؟!وا آسلاما...وا سالازارا...پسره ی مفنگی بیا اینجا بینم!

مورفین ترسان و لرزان از داد و هوار پدرش که خون پاک سالازار در آن غلیان یافته بود،در حالی که سعی میکرد چشمانش در چشم های پدر تلاقی پیدا نکند،نزد پدرش حاضر شد و جواب داد:
_بله پدر...من اینجام!

شپلق!
ماروولو کشیده آبداری به مورفین زد دوباره شروع به داد و فریاد کرد:
_پسره ی بی ادب...وقتی با من صحبت میکنی به من نیگاه کن!

مورفین که اشک تو چشاش جمع شده بود به ماروولو نگاه کرد و گفت:
اما بابا...من...

شپلق!شپلق!
ماروولو اینبار هم مانند دفعه قب کیشده ای به گوش مورفین زد با این تفاوت که چک اول را که زد با همان دست و البته با پشت دست برگشت و دوباره مورفین را زد...به همین خاطر ما دو بار صدای شپلق را شنیدیم...
_پسره ی بی نزاکت...به چه رویی وقتی با من حرف میزنی،پرو پرو به من زل میزنی؟!حالا هم زود تند سریع اعتراف کن که اون بسته "چیز" چیه تو اتاقت!

مورفین که عملا نمیدانست کجا را نگاه و کجا را نگاه نکند با دستپاچگی پاسخ داد:
_پدر...من همه این کارها رو به خاطر شما انجام میدم...من با فروش "چیز"میخوام بهتون کمک کنم و گالیون گالیون پول بیارم براتون...نمیدونید چه گنجی تو تجارت چیز خوابیده!
_لازم نکرده پسره ی بی تربیت!همین مونده که ما از راه به منجلاب کشیدن جوون های اصیل جامعه جادوگری باعث تباهی اونها و کسب درآمد برای خودمون بشم!همین الان جول و پلاست رو جمع میکنی از خونه میری بیرون و دیگه اینورا پیدات نمیشه!


پس اینگونه بود که مورفین از خانه بیرون انداخته شد وپس از آن راه تجارت "چیز " را در پیش گرفت...و هر روز پولدار و پولدارتر شد...و ماروولو هم هر روز فقیر و فقیر تر...و اینگونه بود که ما به این نتیجه میرسیم عامل تباهی انسان ها بی گالیونی آنهاست...و نه چیز دیگر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1394 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربين از بالا فيلم مى گيره و صداى خانم قصه گو به گوش مى رسه:

يکى بود، يکى نبود. تو سرزمین هاى دور از اون سرزمین جادويى ها توى يه خانواده دوتا بچه بود، يکى دختر و يکى هم پسر. دختر قصه ى ما خيلى زشت بود، زشت و دست و پا چلفتى.. همیشه همه ى کار ها رو خراب مى کرد. آخه دختر بايد زرنگ باشه، دختر بايد خانم خونه باشه ولى اين دختر اين طور نبود. مروپ همیشه همه چيز رو خراب مى کرد. اما بچه ى دوم پسر بود..مورفين.. کاکل زرى خانواده..دردونه ى مامان و باباش. اين پسر خيلى خوش تيپ بود و همه ى دخترا ها عاشقش بودند. مامانش همیشه براش اسفند دود مى کرد و مى گفت که پسرش قراره دکتر بشه، واسه خودش کسى بشه. اما خب يه سيب رو بندازى هوا هزارتا چرخ مى خوره. درسته همه به مورفين افتخار مى کردند و به همون اندازه مروپ رو سرزنش، اما روزگار طور ديگه اى رقم خورد.

مورفين و مورپ بزرگ شدن. مورپ شد مادرسياه ترين جادوگر و مورفين شد..هيچى..مورفين هيچى نشد به جز يه معتاد که هشتش گروى نه ش بود.

به اينجاى داستان که مى رسه، دوربین پايين و پايين تر ميره و مورفين رو نشون ميده. خانم قصه گو ادامه ميده.

اما مى دونيد که چرا مورفين معتاد شد؟ نه! کار دوست ناباب نبود..
يك روز مورفين، سوار بر جاروي سفيد در جنگل گشت مى زد و درحالی که باد موهاى پرپشتش را با زور تکان مى داد دل تمام دختران رو مى برد. يک هو مورفين يه دختر رو کنار چشمه مى بينه. :) ساحره ى مو فرفرى چند کوزه ى بزرگ در دست داشت و با بدن نحیف و ضعيفى که داشت، نمى توانست راحت کوزه ها را جابه جا کنه. مورفين مست چيزى که ديده بود سریع از جارويش پياده شد. هوا تاريک شده بود. دخترک کوزه را به صدا درميورد و با صداى بلند اعداد را مى شمرد.. گویا مى خواست با اين کار ترسش بریزه. بارش سنگین بود و مدام مى ايستاد. ناگهان بارش سبک شد. سرش را بلند کرد و مورفين را ديد.

کوزت اما از مورفين مى ترسید.. کوزت اجازه نداشت با غریبه ها حرف بزنه، ممکن بود به خاطر اين کارش شلاق بخوره.. بارش سنگین بود اما نمى تونست با مورفين حرف بزنه. کوزه رو رها کرد و در دل تاريکى دويد و گم شد. مورفين روزها دنبال دخترک گشت اما اون رو پيدا نکرد آخه کوزت با ژان والژان رفته بود. مورفين غمگین شد.. شکست. پدرش هزاران دختر برايش آورد ولى مورفين فقط کوزت رو مى خواست. مورفين از درد عشق.. معتاد شد.

شبتون خوش بچه ها. :)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1394 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین

-ارباب...ارباب...بالاخره اومد!

لرد سیاه با شتاب و عجله ای که از او بعید بود به طرف در ورودی رفت. خبر درست بود. دو مرگخوار بازوهای داییش را گرفته بودند و کشان کشان به داخل خانه می آوردند.

چقدر خسته به نظر می رسید...چقدر شکسته!

لرد سیاه غمگین شد. هرگز احساسات قدرتمندی نداشت...ولی روی بخش اصیل خانواده اش حساس بود. و حالا داییش، تنها بازمانده خانواده گانت، زخمی و شکسته جلوی پایش افتاده بود. در مقابل چشمان حیرت زده یارانش جلو رفت و به حمل مورفین تا اتاق کمک کرد.

چند دقیقه بعد مورفین روی تخت دراز کشیده بود. چشمانش بسته بود. لرد سیاه کنارش زانو زده بود و نگاهش روی ساعد دست چپ مورفین ثابت مانده بود. روی قسمتی که زمانی جایگاه علامت شوم بود و حالا جای زخمی تازه و عمیق و دردناک!
-سیوروس؟ توضیح بده...چرا اینجوری شکنجه اش کردن؟

سیوروس به خوبی متوجه عمق غم لرد بود.
-ارباب ما تحقیق کردیم. ظاهرا کاراگاه ها گیرش می ندازن و تصمیم می گیرن قبل از این که به وزارتخونه منتقلش کنن کمی آزارش بدن. و این بلا رو سرش میارن. من زخم رو معاینه کردم. متاسفانه عمیق تر از چیزیه که بتونم کاملا ترمیمش کنم. طلسم قدرتمندی بوده. علامت شوم کاملا از روی دستش کنده شده.

لرد سیاه لب هایش را روی هم فشار داد.
-این کاراگاه های لعنتی! حالا دیگه برای شکنجه از جادوی سیاه استفاده می کنن؟ دایی بیچاره من...چقدر از خودش شجاعت نشون داده. با وجود این شکنجه، نتونستن دستگیرش کنن.

مورفین پیر و ضعیف روی تختخواب مچاله شده بود. کاملا بی هوش نبود. صداهای اطرافش را به شکل نامفهومی می شنید. قادر به باز کردن چشمانش بود...ولی ترجیح می داد این کار را انجام ندهد!


فلش بک

-بابا...شرا نمی فهمی...داغونم! فقط یه ژره !

جادوگر سیاه پوش کلاهش را روی صورتش کشید.
-ندارم. بدون گالیون چوب کبریت هم بهت نمی دم. حالا برو تا مامورا بهمون شک نکردن.

حال مورفین بدتر این حرف ها بود. سراسیمه جیب هایش را گشت...ولی دریغ از یک نات!
-شنلمو بهت می دم...ردامو...کفشامو! هر چی که بخوای!

جادوگر "چیزفروش" نگاهی به سر تا پای مورفین انداخت. کلاهش کهنه و مندرس و شنلش پاره بود. تار و پود ردایش از هم گسسته بود. در حالی که با پوزخند داشت بررسی می کرد نگاهش به ساعد دست چپ مورفین افتاد!
-اون...اون...علامت شومه؟ واقعیه؟ خود اسمشو نبر زده؟

پایان فلش بک!

چشمان مورفین بسته بود. دلش برای برادر زاده غمگینش می سوخت. ولی آرزو می کرد هر چه سریع تر از اتاق خارج شوند تا بتواند بسته کوچکی را که در گوشه لپش پنهان کرده بود خارج کند.

اگر لرد سیاه می فهمید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1394 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-دان داران... دارارارا ران داران... رارارا... ران را ران... رارارا ران رارا... رارا را را... (افکت موسیقی ابتدایی کمپانی فیلمسازی قرن بیستم! )

-شیژ میخرم و شیژ میخرم... هیشکی نیتونه مشِ ما شیژ بخره!

مورفین خیلی خوشحال بود. امروز قرار بود برود یک عالم شیژ بخرد و برود یک گوشه بگذارد و کل عید را به شیژ کشی بگذراند. پس مورفین خیلی خوشحال بود. خوشحال و خرم!

-ئه سلام داش مورفین... رو آسمونا دنبالت می گشتیم، یهو دیدیم آب در کوزه و ما بیخودی پای لرزش نشستیم... این لامصب ایرانیا چه ضرب المثل های سختی دارن!
-بیخیال دادا... ژلب المشل میخوای فقط بیا اژ خودم بگیر... ژلب المشل واشت میشاژم کف کنی... حالا رد کن بیاد اون بشته ی ملکوتیِ ما رو!

رودولف بسته ای را از جیبش بیرون آورد و داد به مورفین. مورفین هم بسیار شادمانه گشت. آنقدر شادمان گشت که اصلا فکر نکرد اگر دم عیدی مهمانی به خانه اش بیاید چه کند! آجیل که نخریده بود... شکلات که اصلا در خانه اش یافت نمیشد! شیرینی هم حرفش را نزن! میوه هم که کلا گران است و بحثش جدا! یعنی وای بر حال کسی که دم عیدی به خانه ی مورفین می آمد. مجبور بود با سبزه ی عید خودش را پذیرایی کند!

خلاصه... هر چه بود و نبود بالاخره عید شد و عده ای برای عید دیدنی و عیدی، عمدی رفتند خانه ی گِیدی! (گ از گانت، ی از مورفیـن، د از ناکجا و ی هم از مورفین! )

مورفین سیخ منقل را به طرفی نشانه رفت و گفت:
-بفلمایین... قدمتون رو پایه های منقل من!
-مرلین... میگم به نظرم نباید میومدیم خونه ی مورفین! نگاه کن... بوی اشکنه ی پیاز کل خونه رو برداشته!
-بوی اشکنه نیست. بوی منقل و کار عملیه!
-یه مدل جدید از اشکنه ـست؟
-

مورفین در یک دنیای دیگر بود، در حالیکه به دیوار نگاه میکرد گفت:
-بفرمایین از خودتون پژیلایی کنین!
-مورف... ما اینوریم... و فکر نمیکنم دیوار با کسی دست بده.

مورفین دستش را کشید و لبخند زد. از اینکه مهمان داشت خوشش نمی آمد. مورفین میخواست تمام روز تنها باشد و به کار خودش برسد. در همین فکر بود که ناگهان ایده ای به ذهنش رسید.
-کشی اژ بین شما ژوج خوشبخت علاقه ای به باقیمانده های وژارت و مدیریت بنده نداله؟

روز بعد، همگان دیدند که عده ای مشنگ در خانه هایشان به دلیلی نامعلوم جیغ و داد میکنند. هیچکس نمیدانست چرا. هیچکس نمیدانست همه ی این افرادی که پشت سیستم هایشان نشسته اند و دارند به جای سایت مورد علاقه ی خود، جادوگران، یک صفحه ی سفید را نگاه میکنند دردشان چیست! اما همگان دانستند که هیچگاه نباید منوی مدیریت را به دست مورگانا و مرلین دهند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1394 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات مورفین گانت

سنه 20 پیش از ظهور اول

خانه گانت


اینکه یک نفر در زیر شیروانی خانه گانت ها لم داده باشد، گاهی با مارها بازی کند، گاهی خنجر پرتاب کند و گاهی هم موهایش را به هم بریزد، برای خانه گانت یک منظره عادی بود.
از این عادی تر، این بود که هیچکس کاری به کار این جوان نداشته باشد و عملا بودنش با نبودنش یکسان باشد. البته اگر از فریاد ها و نفرین ها و غرولند ها فاکتور بگیریم. فریادهایی که مورفین نمی شنیدشان، آنقدر که تکرار شده بودند!
- مورفــین! پس تو به چه درد می خوری!
- مورفـــین خنجر من کجاست؟
- مورفـــــین اینقدر با مارها بازی نکن!
- مورفـــــــــین چرا خواهرت رو جمع نمیکنی؟
- مورفــــــــــــــــــــین آدم باش! ما وارث اسلیترین هستیم!
- مورفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین.....

با فریاد آخر مورفین زیر لب هیس هیسی کرد و به چابکی از جا برخاست! گویی بلاخره از این فریادها خسته شده باشد. با نگاهی به طبقه پایین، متوجه شد که از این فاصله پایین رفتن، به طور کامل و پدرش را از دست هم خلاص میکند. پس چاره ای جز اینکه مثل یک جادوگر متمدن از پله ها پایین برود نداشت. اما هیچ اطمینانی وجود نداشت که این کار بی خطر باشد.به نیمه راه پله نرسیده بود که باز فریادهای پدرش بلند شد.
- تو پسره علاف بیکار.... تو مایه ننگ اسلیترین... تو فشفشه....
- ساکت شو!

فریاد مورفین دیوارهای سست شده خانه گانت ها را لرزاند. این شوروش و فریاد از مورفین گانت همیشه ساکت، بعید به نظر می رسید. جوانک نیمه جانی که انسان را دچار این دغدغه می کرد که " چطوری تا الان زنده مونده؟"
پیش از آنکه مارلو فرصت کند تکان بخورد یا حتی مجددا سر مورفین فریاد بکشد، مورفین غیب شده بود. در حالیکه خودش را برای زودتر غیب نشدن سرزنش می کرد. به نظر مورفین، بیست و یکسال سن، برای تحمل آقای گانت کافی بود و او می توانست از باقی عمرش لذت ببرد.
و به طرز جالبی راه این لذت بردن، به محض ظاهر شدن در دیاگون، برایش فراهم شده بود.

نقل قول:
اطلاعیه... اطلاعیه!
ملت ساحره: توجه فرمایید!
ملت جادوگر: توجه فرمایید!
گروه آواز خوانی "طلسمم کن" خواننده می پذیرد


مورفین حتی یک لحظه برای ورود به آن گروه درنگ نکرد. آدرس را در ذهنش مرور کرده و غیب شد.
.
.
.
.
.
سالها بعد..... اهااااای بوقی کجا میری؟:vay: فقط سه سال! نیگاش کن! رفته قرن بعد :vay:

صدای جیغ زدن و تشویق ها که نام مورفین گانت را دم گرفته بودند، تمام سالن را پر کرده بود.صداها وقتی مورفین با کت و شلوار سرمه ای و عطری که تقریبا تمام سالن را پر کرده بود، وارد شد، به اوج خود رسید! لبخند روی لبهای مورفین می گفت چیزی در دنیا کم ندارد.

- اهم.. اقای گانت؟

بی اختیار با صدا چرخید! انگار طلسمش کرده بودند. دختری با چشم های عسلی و موهای خوشرنگ که شبیه خورشید بودند، صدایش کرده بود. در واقع اگر دسته گل ژربرای قرمز، در دست های دختر نبود، مورفین می توانست او را ذره ای از نور خورشید بنامد. دختر لبخند زد
- تو فوق العاده ای مورفین!

مورفین دسته گل را گرفت و با ملایمت دست سفید دخترک را بوسید.
- نه به اندازه تو! هی اسمت چیه؟
- جاسمین! جاسمین هاوارد!

دخترک این را گفت و از دیدگان مورفین گریخت! تنها برای چند دقیقه! اواسط اجرا بود که مورفین توانست یاسمن زردرنگش را میان انبوه طرفداران بیابد. تقریبا همه هواداران، برای قاپیدن گل سرخی که به طرف جاسمین پرتاب شد، خیز برداشتند.
.
.
.
.
.
شش هفت ماهی بعد از مجنون شدن مورفین خان گانت الممالک!


- من نمیفهمم اشکالش چیه؟

مارلو با مشت روی میز نهارخوری خانه مورفین کوبید.
- اشکال بالاتر از اینکه یه ماگل زاده اس؟
- خوب باشه؟ یه ساحره قابله! زیباست و من... هر چی میگردم هیچ مشکلی وجود نداره!
- تو نواده اسلیترینی!
- خوب باشم!؟

مارلو نگاهی به پسرش کرد و با خشونت گفت:
- تو اجازه منو خواستی؟ منم میگم نه!

و آنقدر سریع از خانه پسرش بیرون رفت که مورفین فقط صدای بسته شدن در را شنید!
.
.
.
.
.
.
چیزی نزدیک یک سال بعد، زیر یکی از پل های لندن نیمه شب!

جوانی زیر یک پل کز کرده و آواز غمگینی می خواند. اگر دقیق نگاه می کردی، روی خودش یک پوستر بزرگ در قطع بیلبورد به عنوان پتو کشیده بود.جوانک سرش را بالا گرفت و به عکس روی پوستر پوزخند زد.
- این مورفین کژا و اون مورفین کژا.... هیــــــــــــ .... این شیژو کژا گژاشتمش؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1394 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه خاطرات بلاتریکس لسترنج و معرفی سوژه بعدی است!


_چقدر تناقض داره این بلاتریکس!
_آره...از هر حادثه حداقل دوتا خاطره داره!
_اون صحنه رو دیدن که کچل شده بود!
_آره...اون موقع رو یادم نمیاد چرا من راستی؟!

اعضای تالار رو به روی پرده بزرگ که خاطرات درون قدح بر روی آن به نمایش درآمده بود نشسته بودند و پا روی پا انداخته،تخمه شکانده و با هم در مورد فیلم خاطرات بحث و آن را مورد نقد و برسی قرار داده بودند!

_خخخخخخرررررررررررر......پففففففففففففففففف.....چی...چی شده؟!چقدر سر و صدا میکنید...چرت همایومنی ما را پاره کردین...نیجنی...شام!
_ولدمورت....من از مرگخوارات نیستم بخوای من رو خوراک نیجنی کنی...بعدش هم...داشتیم خاطرات بلاتریکس رو میدیدیم...تو چرا خوابیدی؟!
_حوصله مان سر رفت...بلاتریکس تکراری شده...خاطرات بعدی را در داخل قدح بریزید!

بلاتریکس چون قلبی نداشت،مغزش ایستاد...درست شنیده بود؟!لرد از اون خسته شده بود؟!با چشمانی که از فرط اندوه تر شده بودند به طرف اربابش رفت...
_ارباب...یعنی شما از بلاتون خسته شدین؟!پس تکلیف سپاه سیاه بلالردیا چی میشه سرورم؟!
_اِِِِِِِاِاِِاِاِاِاِاِ....نه...چیزه....از تو نه...ما از خاطراتت خسته شدیم...اصلا شوهر این کجاست؟!مثلا شوهرش دادیم تا از دستش خلاص شیم!

لرد به نگاهی به دور و برش کرد...اما خبری از رودولف نبود...
_پس این رودولف کجاست که هر وقت نباید باشه هست و هر وقت باید باشه نیست؟!
_ارباب...من خودم برام سواله...ولی توی کتاب "رودولف وقتی نیست هم هست" هم هیچ جوابی براش نبود!
_ارباب...من دیدمش...اومده بود پیش من شر منقل...داشتم اژ دوران ژوونیم براش خاطره تعریف میکردم...بعدش یادم نمیاد چی شد!

پاق

همه سر ها به سمت در ورودی تالار،جایی که رودولف چند لحظه پیش ظاهر شده بود،برگشت...
_من اینجام!
_کروشیو رودولف...چه چیزی باعث شد فکر کنی در محضر ارباب ورود اینچنیت هیجان انگیز خواهد بود؟!

رودولف که بر اثر طلسم شکنجه بلاتریکس پخش زمین شده بود،بعد از از بین رفتن تقریبی اثر شکنجه به سختی روی پاهایش ایستاد و گفت:
_آخه...چیز مهمی به دست اوردم!
_چه چیز مهمی میتونی به دست بیاری رودولف؟!
_خاطرات داییتون رو ارباب...سر منقل که بودیم،داییتون شروع کرد به خاطره تعریف کردن...منم دیدم خاطره های جالبی داره...چوبدستیم رو در اوردم و خاطراتش رو کشیدم بیرون...اگه اجازه بدین بندازمشون تو قدح!
_هووووم...خاطرات داییمون؟!جالب میتونه باشن...باشه...بریزشون تو قدح...مایلیم خاطرات داییمون رو مشاهده کنیم!

_______________________________________


سوژه ما مورفین گانت هستش...
خاطراتش رو بنویسید...
هیچ محدودیتی ندارین که پست هاتون تعدادش چندتا باشه،یا طنز یا جدی باشه،بلند یا کوتاه باشه...

خاطرات هر شخصی هم یک مدت نامشخص(تقریبا بین دو هفته تا شیش هفته) توی قدح میمونه...همین!

*:به غیر از لرد و آشا کسی بهم پیشنهادی نکرد واسه سوژه...من هم با اجازتون مورفین گانت رو انتخاب کردم...ولی برای سوژه های بعد امیدوارام بتونیم به صورت جمعی سوژه رو انتخاب کنیم...به هر حال خودمون قراره که اینجا بنویسیم...پس باید با سوژه ارتباط برقرار کنیم...همین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1393 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بر فراز شهر سایه افکنده بود. سرما تا مغز استخوان هرموجود زنده ای را می لرزاند. اما من احساس آزادگی میکردم. احساس میکرم که دیگر دردی در درونم و حسی در قلبم نیست..همانطور که همیشه دوست داشتم باشم. بدون احساسات انسانی. فاقد هرگونه درد بودنی که باعث شود اهداف خدمت گذارانه ام به حاشیه کشیده شود. آزاد بودم، رها و بی تعلق. همانطور که همیشه دوست داشتم باشد. بدون تعلق به خانواده ای که به خاطر آن ها بخواهم فداکاری کنم! به نظرم فداکاری مزخرفترین عملیست که یک ساحره ی وفادار به اربابش میتوانست در قبال بقیه انجام دهد. من اربابم را داشتم و همین برایم کافی بود. به جز مواقعی که در آزکابان بودم لرد سیاه همیشه و همه جا مرا کنار خود داشت. احساس میکردم که الهاماتی را از او میگیرم. حس میکردم که کالبد هایمان به هم گره خورده...حسی که من به اربابم داشت، چیزی فراتر از عشق، بندگی بود! بله..بندگی. همیشه هرچیزی که به اوج میرود سقوطی دارد و هرچه بیشتر اوج بگیری سقوط دردناک تر است. اما این درد ارزشمند است باعث میشود که یادت نرود چقدر در اوج بوده ای! عشق و احساساتم به لرد سیاه آنقدر اوج گرفته بود که سقوطی ناگهانی، چنان دردی در وجودم ایجاد کرد که گویی تمام بند های احساسات انسانی را گسست و یک بند به گردنم آویخت و آن بندگی بود. بندگی اربابم. بندگی بی چون و چرای او. هر جانی که میگرفتم..هر زجه و ناله ی دردناکی که می شنیدم، به من قدرت میداد و بند بندگی اش را محکم تر احساس میکردم. و حال من از تمام تعقلات گسسته ام. حال دیگر لازم نیست که برای نارسیسای افاده ای ادای خواهر های خوب را در بیاورم یا ذره ای در انتهای قلبم احساس محبت و عشق کنم. روح من اکنون تنها به او تعقل دارد..به سرورم.
- اما تو باخته ای بلاتریکس. باخته ای.
نمیدانم چه بود؟ شبیه صدا بود اما صدا نبود. به هو هوی باد میماند که شب را می شکافت و پیش میرفت. نرم و آهسته روحم را مرموزانه نوازش میکرد . میخواستم جوابش را بدهم اما صدا از گلویم بیرون نمی آمد. گویا چیزی مرا در خود می شکست.
- خوب نگاه کن . تو باخته ای. تمام زندگی ات را نوکری کرده ای. به نارسیسا نگاه کن. ببین که از این به بعد چقدر خوش بخت خواهد بود. او سال ها ی سال با پسر و همسرش دور از تمام این ماجرا ها زندگی خواهد کرد و خوشبخت خواهد بود. من میتوانم فکر تو را بخوانم بلاتریکس. همیشه به خودت بالیده ای که از خواهر کوچکت باهوش تر و توانا تری. اما او هم اکنون زنده است و تو چطور؟ به مفلوک ترین شکل..توسط آن مالی ویزلی کج و معوج کشته شده ای.

اگر دستم به او میرسید، اگر جسمیت داشت، اگر میتواستم ببینمش یقینا او را به درک واصل میکردم. با هر کلمه ای که میگفت بیشتر احساس فشردگی میکردم. گویا کسی به دستانش چنگکی بسته و در شکمم فرو کرده و مرا مچاله میکند. صدای هو هویش در روانم طنین انداخت.
- میبینی بلاتریکس؟ تو مرده ای! جان داده ای. به بدترین شکل ممکن. به احمقانه ترین شکل ممکن! تو هرگز مرگ باشکوهی نداشته ای ! لرد سیاه هرگز برای تو غمگین نمیشود. او برای هیچ کس غمگین نمیشود و تو کوچکترین اهمیتی برایش نداشته ای.

دروغ میگفت...حتما دروغ میگفت. به وضوح نگاه اربابم را دیدم که خدمتگذار وفادارش را می جویید. دیدم که هرچند لحظه ای..هرچند گذرا، اما یک لحظه برق امید از چشمانش رفت .

- گفتم که من میتوانم افکارت را بخوانم بلاتریکس. با این افکار به خودت امید نده. تو چیزی برای افتخار کردن نداری. زندگی ات بیهوده بوده. میبینی؟ کسانی که از تو بسیار ناتوان تر و ضعیف تر بودن، آن هایی که همیشه تمسخر میکردی و به بردگی میگرفتی، اکنون زنده اند. در رکاب سرورت اما توووو..اما توووو بلاتریکس...روح سرگردانی هستی که محکومی به جدایی همیشگی از اربابش. او که گمان می برد جاودانه است . بیچاره...تو به جهان باخته ای .

شدت درد آنقدر بود که نمیتوانم توصیفش کنم. جسمی نداشتم تا اینقدر درد را حس کند اما انچه که مرا می آزرد، نه درد جسمانی که درد روحم بود. میگویند که بعد از مرگ ارواح نیک به آرامش میرسند. اما ارواح شر..میگویند که عذاب برای آن ها به شکل اندوه های سنگین رونمایی میشود. اما چیزی که احساسش میکردم اندوه نبود. خشم بود. خشم که از باقی مانده های غرورم شعله میکشید و روحم را می فشرد. من جهان را چیزی بهتر از انچه که تحویل گرفته بودم تحویل دادم. در راه سرورم و ارتش تاریکی خون های گندیده ی بسیاری را ریختم . خدمتگذار وفادار او بودم و تاجایی که میتوانستم به وظایفم عمل کرده بودم. کار هایی که ساحره ها و جادوگر های دیگر هرگز نتوانسته بودند از پس ان بر بیایند. این خشم..باید صدا میشد. باید صدایم میشد! صدایی که در مرز های بین مرگ و زندگی یک آن بریده بودند و بعد ناگهان دیدم که کلمات...با صدای من..اما نه از دهان من، بلکه به شکل صوتی غوطه ور در فضا طنین افکندند.

- من بلاتریکس لسترنج، با مرگ خفت بارم به دست مالی ویزلی، تنها به خودم باخته ام!

صدای قه قه ی آن فرد نا آشنا را میشنیدم. ناگهان پسر بچه ای مو طلایی در حالی که دوان دوان از پشت درخت روبروییمان عبور میکرد روی زمین افتاد. نورسبزی در مقابل چشمانش هویدا شد. جریانی شبیه به گردباد مرا در خود گرفت ...چرخ میزدم و گیسوانی که فکر میکنم تصوری از دنیای زنده ها برایم بود، جلوی چشمانم را گرفته بود. گویا وقتش بود. کائنات مرا به خود میخواند تا پاداش سالیان سال وفاداری و خدمتگذاری را به من بدهد. سالیان سال تلاش برای حفظ خون اصیل جادوگری...درست است.من به جهان نباخته بودم. من هرانچه را که باید عملی کرده بودم. ماموریت من تمام بود. فقط به خودم باخته بودم که آن هم اهمیتی نداشت. اما کسی باید این هارا میدانست. هیچکس حق نداشت که فکر کند که من یک بازنده ام! کلمات را..افکارم را..و همه ی رویداد های لحظه های پیش را بهم پیچیدم، به پسرک موطلایی نگاه کردم و با صدایی که صدای من بود اما از حنجره ی من نبود فریاد زدم:

- همه ی این هارا بنویس. تو همه ی این هارا مثل یک خواب به یاد خواهی اورد و داستانی خواهی نوشت. دنیا باید داستان تو را بخواند و بداند که بلاتریکس، به پاداش ابدی رسیده و تنها آرزویش این است که اربابش هم روزی به او بپیوندد تا در کنار هم جاودانه شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 11 اسفند 1393 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
زیر پرتو کمرنگ خورشید به دیوار تکیه کرده بود و او را می دید که با قدم های لرزان از دور به طرفش می آید...
سعی می کرد مستقیم به هدف نگاه نکند...ولی ناشیانه در هر قدم، نگاهش با چشمان ساحره برخورد می کرد.
بلاتریکس هرگزتوجه خاصی به او نداشت...علاقه ای هم نداشت! تنها حسن رودولف در نظر بلاتریکس نزدیکی بیش از حدش به لرد سیاه بود.

لرد سیاه! لقبی که تام ریدل برای خود انتخاب کرده بود و کسی عمیق تر از بلاتریکس به این لقب وابسته نبود.

رودولف داشت نزدیک می شد. بلا با حالتی تهاجمی به رودولف خیره شده بود. تنها دلیلی که باعث می شد قبل از رسیدن رودولف، با بی اعتنایی محل را ترک نکند امید به داشتن یک پیغام از لرد سیاه بود. رودولف چند ثانیه قبل از اتاق لرد سیاه خارج شده بود.

-اممم....سلام...
-حرفتو بزن!
-خب...اینجوری که زل زدی به من که نمی تونم حرف بزنم! می شه بریم یه جایی بشینیم؟
-نه!
-خب...باشه...من نمی دونم چطوری باید اینو بهت بگم. من الان اتاق ارباب بودم. حرف زدیم...و ارباب گفتن باید مستقیم بهت بگم. امیدوارم عصبانی نشی.تو...نظرت درباره ازدواج چیه؟

قلب بلا فرو ریخت!

پیغامی که منتظرش بود این نبود. این می توانست اوج خوشبختی او باشد. تا ابد زیر سایه قدرت بی انتهای لرد سیاه پناه می گرفت. پس دلیل لبخند کمرنگی که روز قبل به بلاتریکس زده بود همین بود؟! و حالا یکی از وفادارترین یارانش را واسطه قرار داده بود؟
چقدر وجه مشترک داشتند...چقدر عقیده یکسان!
قدرت جادویی لرد سیاه و هوش و ذکاوت بلاتریکس می توانست دنیا را تسخیر کند.

غرق در رویا شده بود!
با صدای لرزان رودولف به خودش آمد.
-ببین...می دونم برات غیر منتظره بود. اگه می خوای فکر کنی یا حتی جوابت منفیه می تونی خیلی راحت اینو...

دلش میخواست وانمود کند زیاد هیجان زده نشده. دلش می خوست دادن جواب را به روزی دیگر موکول کند...ولی این فرصتی نبود که ریسک از دست دادنش را بپذیرد. برای همین با دستپاچگی حرف رودولف را قطع کرد.
-نه...نه! راستش شوکه شدم...ولی خب. من می دونم جوابم چیه. دلیلی نداره قضیه رو کش بدیم. می تونی بری به همه بگی! جواب من مثبته.

رودولف ناباورانه به چشمان بلاتریکس خیره شد.
-مطمئنی؟ فکراتو کردی؟ بعدا پشیمون نمی شی؟

بلا شجاعانه سرش را بالا گرفت.
-البته! کاملا مطمئنم. جوابم مثبته.

چند ساعت بیشتر طول نکشید که بلا متوجه شد این جواب به قیمت کل زندگیش تمام می شود...وقتی که فهمید رودولف صرفا برای درخواست کمک برای مطرح کردن پیشنهادش به اتاق لرد رفته بود و وقتی که لرد سیاه با همان لبخند کمرنگ به او و رودولف تبریک گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!