خاطرات مورفین گانت
سنه 20 پیش از ظهور اول
خانه گانت
اینکه یک نفر در زیر شیروانی خانه گانت ها لم داده باشد، گاهی با مارها بازی کند، گاهی خنجر پرتاب کند و گاهی هم موهایش را به هم بریزد، برای خانه گانت یک منظره عادی بود.
از این عادی تر، این بود که هیچکس کاری به کار این جوان نداشته باشد و عملا بودنش با نبودنش یکسان باشد. البته اگر از فریاد ها و نفرین ها و غرولند ها فاکتور بگیریم. فریادهایی که مورفین نمی شنیدشان، آنقدر که تکرار شده بودند!
- مورفــین! پس تو به چه درد می خوری!
- مورفـــین خنجر من کجاست؟
- مورفـــــین اینقدر با مارها بازی نکن!
- مورفـــــــــین چرا خواهرت رو جمع نمیکنی؟
- مورفــــــــــــــــــــین آدم باش! ما وارث اسلیترین هستیم!
- مورفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین.....
با فریاد آخر مورفین زیر لب هیس هیسی کرد و به چابکی از جا برخاست! گویی بلاخره از این فریادها خسته شده باشد. با نگاهی به طبقه پایین، متوجه شد که از این فاصله پایین رفتن، به طور کامل و پدرش را از دست هم خلاص میکند. پس چاره ای جز اینکه مثل یک جادوگر متمدن از پله ها پایین برود نداشت. اما هیچ اطمینانی وجود نداشت که این کار بی خطر باشد.به نیمه راه پله نرسیده بود که باز فریادهای پدرش بلند شد.
- تو پسره علاف بیکار.... تو مایه ننگ اسلیترین... تو فشفشه....
- ساکت شو!
فریاد مورفین دیوارهای سست شده خانه گانت ها را لرزاند. این شوروش و فریاد از مورفین گانت همیشه ساکت، بعید به نظر می رسید. جوانک نیمه جانی که انسان را دچار این دغدغه می کرد که " چطوری تا الان زنده مونده؟"
پیش از آنکه مارلو فرصت کند تکان بخورد یا حتی مجددا سر مورفین فریاد بکشد، مورفین غیب شده بود. در حالیکه خودش را برای زودتر غیب نشدن سرزنش می کرد. به نظر مورفین، بیست و یکسال سن، برای تحمل آقای گانت کافی بود و او می توانست از باقی عمرش لذت ببرد.
و به طرز جالبی راه این لذت بردن، به محض ظاهر شدن در دیاگون، برایش فراهم شده بود.
نقل قول:
اطلاعیه... اطلاعیه!
ملت ساحره: توجه فرمایید!
ملت جادوگر: توجه فرمایید!
گروه آواز خوانی "طلسمم کن" خواننده می پذیرد
مورفین حتی یک لحظه برای ورود به آن گروه درنگ نکرد. آدرس را در ذهنش مرور کرده و غیب شد.
.
.
.
.
.
سالها بعد..... اهااااای بوقی کجا میری؟:vay: فقط سه سال! نیگاش کن! رفته قرن بعد :vay: صدای جیغ زدن و تشویق ها که نام مورفین گانت را دم گرفته بودند، تمام سالن را پر کرده بود.صداها وقتی مورفین با کت و شلوار سرمه ای و عطری که تقریبا تمام سالن را پر کرده بود، وارد شد، به اوج خود رسید! لبخند روی لبهای مورفین می گفت چیزی در دنیا کم ندارد.
- اهم.. اقای گانت؟
بی اختیار با صدا چرخید! انگار طلسمش کرده بودند. دختری با چشم های عسلی و موهای خوشرنگ که شبیه خورشید بودند، صدایش کرده بود. در واقع اگر دسته گل ژربرای قرمز، در دست های دختر نبود، مورفین می توانست او را ذره ای از نور خورشید بنامد. دختر لبخند زد
- تو فوق العاده ای مورفین!
مورفین دسته گل را گرفت و با ملایمت دست سفید دخترک را بوسید.
- نه به اندازه تو! هی اسمت چیه؟
- جاسمین! جاسمین هاوارد!
دخترک این را گفت و از دیدگان مورفین گریخت! تنها برای چند دقیقه! اواسط اجرا بود که مورفین توانست یاسمن زردرنگش را میان انبوه طرفداران بیابد. تقریبا همه هواداران، برای قاپیدن گل سرخی که به طرف جاسمین پرتاب شد، خیز برداشتند.
.
.
.
.
.
شش هفت ماهی بعد از مجنون شدن مورفین خان گانت الممالک!- من نمیفهمم اشکالش چیه؟
مارلو با مشت روی میز نهارخوری خانه مورفین کوبید.
- اشکال بالاتر از اینکه یه ماگل زاده اس؟
- خوب باشه؟ یه ساحره قابله! زیباست و من... هر چی میگردم هیچ مشکلی وجود نداره!
- تو نواده اسلیترینی!
- خوب باشم!؟
مارلو نگاهی به پسرش کرد و با خشونت گفت:
- تو اجازه منو خواستی؟ منم میگم نه!
و آنقدر سریع از خانه پسرش بیرون رفت که مورفین فقط صدای بسته شدن در را شنید!
.
.
.
.
.
.
چیزی نزدیک یک سال بعد، زیر یکی از پل های لندن نیمه شب!جوانی زیر یک پل کز کرده و آواز غمگینی می خواند. اگر دقیق نگاه می کردی، روی خودش یک پوستر بزرگ در قطع بیلبورد به عنوان پتو کشیده بود.جوانک سرش را بالا گرفت و به عکس روی پوستر پوزخند زد.
- این مورفین کژا و اون مورفین کژا.... هیــــــــــــ .... این شیژو کژا گژاشتمش؟