- باید سریع تر بریم اون جا . نمی دونم چی شده که این قدر عصبانی شدن .
آلبوس در حالی که با چابکی! و زیرکی بر پشت ققی جای می گرفت ، در حالی که داشت زیر خودشو برای نشستن نرم می کرد ، در گوش ققی گفت :
- تند برو ، وگرنه اون رو از جیبم در میارم !
فقط مرلین عالم است که آن چیزی که آلبوس اشاره کرد چی بود ولی هر چه بود باعث شد ققی با آخرین سرعت حرکت کند . بر فراز آسمان هاگوارتز ، تکه ریشی بر روی یک پرنده در حرکت بود . آلبوس خیلی از این سفر خوشش آمده بود . از سفر با ققی لذت برده بود .
در حیاط مدرسه یک نفر می دوید و بیست سی نفر به دنبالش . ترس و وحشت و گیجی در صورتش نمایان بود . انگار داشت با نگاهش می پرسید که آخه من چی کار کردم که اینا از دست من عصبانی شدن ؟
آلبوس با در دست داشتن ریشش و در حالی که سعی داشت با سرعت کمتری بدود تا صحنه ی های خوب را خراب نکند ، به سمت آن ها رفت .
ولی گیر کرده بود . دورش را اسلی های عصبانی گرفته بودند . همه به او چنگ و دندان نشان می دادند و هر کس سعی داشت یک قدم به او نزدیک تر شود . کسی از او ترسی نداشت . ولی او از همه ترس داشت! . آلبوس با چهره ای گیج به آن ها نگاه می کرد .
یکی از بچه های اسلی که از همه به او بیشتر نزدیک بود ، بر گردن ولدی پرید و دستاش رو دور گردن ولدی پیچوند .
همه به ولدی نگاه می کردند . خیلی ترسیده بود . آلبوس به او نگاه کرد . دلش به حال او سوخت و به میان بچه های اسلی رفت و گفت :
پخ ! برید دمه در خونه ی خودتون بازی کنین ! به لرد ما چی کار دارین !؟ برید ... برید بابا !
همه با قیافه های مبهم به آلبوس نگاه می کردند که به لرد نزدیک شده بود و از پشت! دست لرد را گرفته بود . کسی نمی دانست ، شاید لرد در حال انجام کاری آسلامی بوده !
آلبوس با خود فکر کرد ، شاید اینا می خوان لرد رو مورد بی احترامی! قرار بدن . پس بهتره که من ازش دفاع کنم ! به نفعمه !
بچه های اسلی به این دو نفر که در وسطشان گیر کرده بودند نزدیک و نزدیک تر می شدند . خیلی نزدیک ! تا اون جایی که ...
- آخ ... نامرد چی کار می کنی ؟ این رو نداشتم دیگه !
آلبوس به پشت سرش نگاه کرد تا بفهمه ولدی چی میگه ، ولی از کرده ی خود پشیمان شد !
آلبوس می دونست که از دست رفته و به دام اسلی ها افتاده . داشت به چشم های از ترس گشاد شده ی ولدی نگاه می کرد . چیزی را در چشم هایش دید . نیرویی گرفت و نعره ای زد !
آلبوس : - نه .... من نمی ذارم ... اوووف ، وووی ، نه .. نه ، نه ... نه ، خواهش می کنم !
می خواست از وسط بچه های اسلی رد بشه ولی گیر اونا افتاده بود . حالا دو اسیر داشتند . وقتی داشتند دست و پایشان را می بستند ، بارتی و بلیز و ماروولو نگاهی به سمت کفتر! آلبوس انداختند .
ققی همان طور که داشت پرهاشو نوازش می کرد ، خشکش زد . فهمید می خواهند چی کار کنن ... با نهایت سرعت از اونا دور میشد ... ولی دستی از پشت او را گرفته بود .
---------------------
آخ بلیز ! جونه من اینو کاریش نداشته باش ! من عقده شده برام که پست ارزشی بزنم ! نمیشد !
البته همیشه ارزشی می زنم
چقدرم که ارزشی بود
این رولو برای عضویت در گروه مرگخوارا میذاشتی انقدر که جدی بود تا حالا هزار بار پیتر ( پیتر ؟ ) تو رو برای ارتش انتخاب کرده بود .

رولت از نظر فضا سازی که ایرادی نداشت . دیالوگاشم بد نبود . اما فکر میکنم از نظر نوع نوشتار یکم با نمایشنامه های دیگر تفاوت داشت . یعنی فکر میکنم کمی موضوع رو جدیش کردی ( قابل توجه بلرویچ
) . در هر حال از اونجایی که پست من ارزشی تر از پست توئه پس نگران نباش پستت رو پاک نمیکنم
( اصلا چرا پاک کنم ؟ )
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

: خدا نکنه ولی اینم نیست .
. اما در یک حرکت انتحاری عزمشو جزم کرد و دوباره گوشی رو از روی زمین برداشت .
نه این غیر ممکنه من این رازو تنها توی میتینگ به حاجی دارکی گفتم . ))
رو به دراکو کرد : هوووی اسموت مسجد که جای عشق بازی نیست، جای صلواته برای سلامتی منکرات صلوات . بیایید عضو 5.5 شوید
بچه ها امروز قرار با آلبوس جونم بریم یه جای عشقولانه
با این حال سعی کرد درمقابل چشمان حیرت زده بچه ها خود را خونسرد نشان بدهد.بهمین خاطر با جدیت گفت:
من کی هستم