جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] تالار عمومی اسلیترين

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تالار !
ارسال شده در: دوشنبه 28 فروردین 1385 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس در حالی که چیزی را از کشوی میزش خارج می کرد و به جیبش داخل می کرد ، رو به ققی گفت :
- باید سریع تر بریم اون جا . نمی دونم چی شده که این قدر عصبانی شدن .
آلبوس در حالی که با چابکی! و زیرکی بر پشت ققی جای می گرفت ، در حالی که داشت زیر خودشو برای نشستن نرم می کرد ، در گوش ققی گفت :
- تند برو ، وگرنه اون رو از جیبم در میارم !
فقط مرلین عالم است که آن چیزی که آلبوس اشاره کرد چی بود ولی هر چه بود باعث شد ققی با آخرین سرعت حرکت کند . بر فراز آسمان هاگوارتز ، تکه ریشی بر روی یک پرنده در حرکت بود . آلبوس خیلی از این سفر خوشش آمده بود . از سفر با ققی لذت برده بود .
در حیاط مدرسه یک نفر می دوید و بیست سی نفر به دنبالش . ترس و وحشت و گیجی در صورتش نمایان بود . انگار داشت با نگاهش می پرسید که آخه من چی کار کردم که اینا از دست من عصبانی شدن ؟
آلبوس با در دست داشتن ریشش و در حالی که سعی داشت با سرعت کمتری بدود تا صحنه ی های خوب را خراب نکند ، به سمت آن ها رفت .
ولی گیر کرده بود . دورش را اسلی های عصبانی گرفته بودند . همه به او چنگ و دندان نشان می دادند و هر کس سعی داشت یک قدم به او نزدیک تر شود . کسی از او ترسی نداشت . ولی او از همه ترس داشت! . آلبوس با چهره ای گیج به آن ها نگاه می کرد .
یکی از بچه های اسلی که از همه به او بیشتر نزدیک بود ، بر گردن ولدی پرید و دستاش رو دور گردن ولدی پیچوند .
همه به ولدی نگاه می کردند . خیلی ترسیده بود . آلبوس به او نگاه کرد . دلش به حال او سوخت و به میان بچه های اسلی رفت و گفت :
پخ ! برید دمه در خونه ی خودتون بازی کنین ! به لرد ما چی کار دارین !؟ برید ... برید بابا !
همه با قیافه های مبهم به آلبوس نگاه می کردند که به لرد نزدیک شده بود و از پشت! دست لرد را گرفته بود . کسی نمی دانست ، شاید لرد در حال انجام کاری آسلامی بوده !
آلبوس با خود فکر کرد ، شاید اینا می خوان لرد رو مورد بی احترامی! قرار بدن . پس بهتره که من ازش دفاع کنم ! به نفعمه !
بچه های اسلی به این دو نفر که در وسطشان گیر کرده بودند نزدیک و نزدیک تر می شدند . خیلی نزدیک ! تا اون جایی که ...
- آخ ... نامرد چی کار می کنی ؟ این رو نداشتم دیگه !
آلبوس به پشت سرش نگاه کرد تا بفهمه ولدی چی میگه ، ولی از کرده ی خود پشیمان شد !
آلبوس می دونست که از دست رفته و به دام اسلی ها افتاده . داشت به چشم های از ترس گشاد شده ی ولدی نگاه می کرد . چیزی را در چشم هایش دید . نیرویی گرفت و نعره ای زد !
آلبوس : - نه .... من نمی ذارم ... اوووف ، وووی ، نه .. نه ، نه ... نه ، خواهش می کنم !
می خواست از وسط بچه های اسلی رد بشه ولی گیر اونا افتاده بود . حالا دو اسیر داشتند . وقتی داشتند دست و پایشان را می بستند ، بارتی و بلیز و ماروولو نگاهی به سمت کفتر! آلبوس انداختند .
ققی همان طور که داشت پرهاشو نوازش می کرد ، خشکش زد . فهمید می خواهند چی کار کنن ... با نهایت سرعت از اونا دور میشد ... ولی دستی از پشت او را گرفته بود .

---------------------
آخ بلیز ! جونه من اینو کاریش نداشته باش ! من عقده شده برام که پست ارزشی بزنم ! نمیشد !
البته همیشه ارزشی می زنم

چقدرم که ارزشی بود
این رولو برای عضویت در گروه مرگخوارا میذاشتی انقدر که جدی بود تا حالا هزار بار پیتر ( پیتر ؟ ) تو رو برای ارتش انتخاب کرده بود .
رولت از نظر فضا سازی که ایرادی نداشت . دیالوگاشم بد نبود . اما فکر میکنم از نظر نوع نوشتار یکم با نمایشنامه های دیگر تفاوت داشت . یعنی فکر میکنم کمی موضوع رو جدیش کردی ( قابل توجه بلرویچ ) . در هر حال از اونجایی که پست من ارزشی تر از پست توئه پس نگران نباش پستت رو پاک نمیکنم ( اصلا چرا پاک کنم ؟ )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/1/28 18:30:25
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/28 18:53:32
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت


Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 28 فروردین 1385 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان این پست ارزشی رو از من قبول کنید تا رستگار شوید .
-------------------

چند لحظه بعد
مکان دفتر آلبوس .
آلبوس و ققی کنار هم نشستن و آلبوس داره پرای ققی رو شونه میزنه .
آلبوس : کفتر عزیزم چقدر پرات کم پشت شده ؟
در همون لحظه آلبوس لای شونه رو نگاه میکنه و یه مشت پر کفتر میبینه که چسبیده به شونه .
ققی : آلبوس جون من باید به یه چیزی اعتراف کنم .
آلبوس : چیه آنفولانزا مرغی گرفتی ؟
ققی : نه از اون بدتر !
آلبوس : تو هم زز شدی ؟
ققی : از اون بدتر !
با کفترای محل دعوا کردی ؟
ققی : از اونم بدتر
آلبوس : نکنه کریچ زدتت ؟
ققی : خدا نکنه ولی اینم نیست .
مدتی سکوت برقرار شد سپس آلبوس گفت :
- ای بابا چقدر من پیر مرد رو بازی میدی خوب بگو چرا پرات ریخته دیگه !
ققی یکم این پا و اون پا کرد سپس گفت :
- اون هفته پیش بود که با مینروا رفتین ماه عسل .
آلبوس خوب ....
ققی : یه چند روزی نبودین دیگه بعد من یواشکی از اون ژله هست که به ریشات میزنی . از اون زدم به پرام تا وقتی میرم بیرون پرنده کش باشم بعد اینجوری شد دیگه ....
آلبوس که به رنگ بنفش درومده بود نعره زد :
- تو چی کار کردی ؟ به ژلای من دست زدی ؟ همونایی که مینروا برام خریده بود ؟ نمیدونی من به اینکه کسی بی اجازه به وسایلم دست بزنه حساسیت دارم ؟ میخوای نیمروت کنم بدم گرواپی بخوردت ؟
ققی خواست جواب بده که در همون لحظه موبایل آلبوس زنگ زد . آلبوس در حالی که با دقت داشت به شماره نگاه میکرد گفت :
- یعنی کی میتونه این موقع شب آرامشه منو به هم بزنه .
آلبوس : الو آلبوس هستم از هاگوارتز .
بلافاصله از درون گوشی صدای همهمه ای به گوش رسید و به دنبال آن صدای ولدی شنیده شد :
- آلبوس کمک ! بدو بیا . این اسلایترینی ها دیوونه شدن ! دارن منو از سقف آویزون میکنن !
صدای اسلاترینی ها از گوشی شنیده میشد
آلبوس : تام عزیز ما که تازه لرد عوض کردیم به همین زودی از دستت خسته شدن ؟
در همون لحظه همهمه ها اوج گرفت :
- همین الان کارشو تموم کنین !
- نه باید اول شکنجش بدیم .
صدای ولدی به سختی به گوش رسید :
- نمیدونم والا مثل اینکه منو با حاجی و کریچ و کرام بیرون دیدن . آلبوس جووون لو رفتیم .
آلبوس گوشی از دستش افتاد . اما در یک حرکت انتحاری عزمشو جزم کرد و دوباره گوشی رو از روی زمین برداشت .
آلبوس : خوب چرا اینا اینجوری شدن من که فکر میکردم ازت حساب میبرن ؟
ولدی : نمیدونم ولی دهنشون بوی X میده ( مدل جدیده )
آلبوس : ای بابا پس آوازه برادر حمید به مدرسه ما هم رسیده ؟
ولدی : به هر حال یا همین الان بیا کمک یا دیگه تامتو نمیبینی .
آلبوس : این چه حرفیه تام عزیز . مگه ما چندتا لرد داریم ؟
ولدی : پس آدرس رو بنویس ؟
آلبوس به ققی اشاره کرد و ققی پرواز کنان یه کاغذ براش آورد .
آلبوس : خوب بوووگووووو
ولدی : تالار اسلی !
سکوت برقرار شد .
آلبوس : خوب ادامش ؟
ولدی : همینه دیگه سریع خودتو برسون .
آلبوس : خوب راه اینجا رو که خودمم بلد بودم .
در همون لحظه صدای بلیز از درون گوشی به گوش میرسه :
- که داشتی با همدستات تماس میگرفتی هان ؟ کیش دووونگ بوووف بومب پووووخق .
بووووق بوووووق بوووووق
آلبوس چند لحظه به گوشی خیره شد . سپس آب دهنشو قورت داد و در یک عملیات شهادت طلبانه رو به ققی کرد که داشت روزنامه زیر قفسش رو عوض میکرد سپس گفت :
بدو بریم تالار که لرد رو دارن کشته کشته زندش میکنن چیزه یعنی زنده زنده دارن میکشنش ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 27 فروردین 1385 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر تو ای بارتی پلنگ . بلاخره یکی توی تالار پست نواخت .

------------------------------------------------------------

مردی سیاه پوش ، خیلی سیاها ، نه یخورده . با خشانت بالا . در آستانه در ایستاده بود . آری ، او ولدی بود . ولدیه خودمون .

ولدی طوری به بروبچ اسلی نگاه می کرد که انگار ارث باباشو بالا کشیدن . او با خشم وارد شد . با خود پنداش :

(( چرا اینها از من نمی ترسن ؟! نکنه فهمیدم ! نه این غیر ممکنه من این رازو تنها توی میتینگ به حاجی دارکی گفتم . ))

اسلیترینی ها نیز خشمگین بودن و طوری به ولدی نگاه می کردن که انگار ولدی کفی کباب زدست .

ولدی بر خشم خود افزود و با وقار خاصی وارد تالار شد .
بروبچ اسلی نیز بر خشم خود افزودند ولی آنها وقار نداشتند ، بلکه همچون وحشی های گرسنه به ولدی نزدیک و نزدیکتر می شدند .

در صحنه ای کاملا هالیوودی :
ولدی بیا ، برو بچ بیا ، ولدی بیا ، بروبچ بیا ، دوباره ولدی بیا ، دوباره برو بچ بیا . حالا ولدی نیا ، ولی برو بچ بیا . ولدی ترسید ، ولی بروبچ نمی ترسن و جلو میان . ولدی فرار کرد ، برو بچ هم دنبالش .

لارا : وایسا ای خائن .

ولدی همچنان که با سرعت فرار می کرد گفت :
- یاران اسلی من چه شده شما را ، که اینگونه بر من خشم می گسترانید . آیا از من گناهی سر زده . به من بگویید .

بلرویچ : اولا این چه طرز حرف زدنه ، حالمون بهم خورد . دوما توی میتینگ با خائن ها و مدیرا چرا درد و دل می کردی . حالا دیگه به ما خیانت می کنی . مگه نگیرمت .

ولدی : سوگند به هری پاتر خوشگلم که حاضرم سر به تنش نباشه من به شما خیانت نکردم یارانم .

دراکو : ای دروغگو . ناسلامتی من وزیرم و جاسوس دارم . اونا بهم گفتن تو با حاجی ، کریم و کریچر دست به یکی کردی که وزیر مردمی رو بر کنار کنی . یالا اعتراف کن . مگه نگیرمت ، واستا ببینم .

ولدی با خود فکر کرد که اینها از کجا متوجه نقشه اش شده اند . در حالی که با سرعت هر چه تمامتر می دوید ، گریه کنان گفت :
- ای ابرهای تاریکی ، ای سوسکهای سیاه ، ای ... ای ... ای پشه های خون آشام ، به سرورتان لرد سیاه کمک کنین . کجایین که لردتونو کشتن .

ناگهان آسمان دهان باز کرد و نوری تابیدن گرفت و ندایی ضایع و خز از اعماق آسمان گفت :

- اگه گزاشتین من به کارای زوپیس برسم . بابا چی می خواین از دست این لردی . ولش کنین بیچاره رو . بچه خیلی خوبیه .

دراکو : آخی ... بچه ها علیه . چقدر بانمکه ، نه ؟

بلرویچ : چشمم روشن ولدی ، با عله پاترم متحد شدی . بگیرین اون خائنو .

---------------------------------------------

- ولدی و حاجی دارکی و دار و دستش چه نقشه ای علیه وزیر کشیدن ؟

- آیا آنها موفق می شوند ؟

هووووم جالب بود ! در ضمن دراکو جان ببخشید من حواسم نبود دوتا پست بالا رو با آبی ویریش کردم . شرمنده اخلاق ورزشیتونم دیگه تکرار نمیشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/28 15:31:48
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 27 فروردین 1385 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی برو بچ اسلی یکی میندازن بالا!!!

بلیز: بچه ها بچه ها ولدی ادیسه رو دامن پوشیده

دراکو بلرویچ رو بقل کرده بود و در حال بوسیدن او بود :bigkiss: تو عشق منی !!! با من ازدواج می کنی جیگر:fan:

رودلف رو به دراکو کرد : هوووی اسموت مسجد که جای عشق بازی نیست، جای صلواته برای سلامتی منکرات صلوات . بیایید عضو 5.5 شوید

لارا: آلبوس عزیزم کجایی؟؟؟ بچه ها امروز قرار با آلبوس جونم بریم یه جای عشقولانه

ایدی از چیزی فرار میکرد: نه نه نه .ولدی میخواد منو بخوره .

الکتو :پسرم( ولدی ادیسه) گریه نکن الان برات شوکوووولات می خرم خفه شی.

جو متشنج بود همه از حالت عادی خود در اومده بودن ریگولوس سرش رو با شدت زیادی به دیوار میکوبیدو نعره میزد.

ناگهان کسی وارد تالار شد.


اینجا چه خبره ؟؟؟ اینجا تالاره یا x پارتی شایدمxxxپارتی

ولدی با تعجب جلوی در تالار ایستاده بود .

ناگهان لارا متوجه ولدی شد .
لارا بچه ها ولدی ادیسه اومده اون دشمن خونی ماست!!!! حملهههههههه

هوووم هر جا سخن از x باشد پای بارتی در میان است !!!
خوب نوشته بودی جالب بودش . فقط یه قسمت جملت یکمی نامفهوم بود من برات درست کردم .
موضوعت هم خوب بود و میتونم بگم سوژه خوبی رو انتخاب کرده بودی . بخصوص اون آخرش که بروبچ به ولدی حمله کردن بیچاره ولدی
کلا یه پست ارزشیه قشنگ و جالب بود دیگه
موفق باشی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتیموس در 1385/1/28 15:04:41
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/28 15:25:03
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 27 فروردین 1385 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت آسلامی اسلیترین با دیدن وضعیت غیر آسلامی رودولف ، صفی طویل را برای بالا انداختن قرص های توهم زا ( همون X خودمون ) تشکیل دادند . در این میان درگیری هایی هم به وقوع پیوست .

الکتو : آقا صف رو به هم نزنین . یکی یکی بیاین . به همه میرسه . اصلا عجله نکنین .
بلیز : آقا هل نده ... هل نده آقا ...
بلرویچ : برو داداش ... آبجی راه بده رد شم ... آقا راه بده ...

بلرویچ خارج از صف جلو آمد و با لات بازی خودش را جلوی صف رساند .

الکتو : کجا میای آقا مثلا صفه ها . همینجوری کلتو انداختی اومدی جلو .
بلرویچ : چی داداش ... با منی ... ببینم نکنه منو نشناختی ؟! من بلرویچم ، جوادترین جوادها . برنده لنگ زرین از فستیوال پرشین جواد . دارنده بلندترین پشت مو . شناختی ؟!. حالا بده یکی از اون کوفتی هات بخوریم ببینیم چیه .
الکتو : بـــــــــه . چاکریم داش بلر . تو برزیلم تعریف از شما بود . بفرما داداش .

و اینگونه شد که بلرویچ X ترکوند و شد آنچه که نباید میشد .

بلرویچ قرص را بالا انداخت و در جا غش کرد .
بلیز : اوه اوه . الکتو کشتیش که .
الکتو : بیا ... بیجنبه غش کرد . تو برزیل گفتنا به جواد موادا ندین بترکونن .

ناگهان بلرویچ برخواست . نور عجیبی در چشمانش دیده میشد . آری او با موفقیت X را ترکونده بود . برخواست و لنگی بیرون کشید و کلاه شاپویی از غیب ظاهر کرد و شروع به خواندن کرد :

- دیشب اومدم خونتون نبودی . راستشو بگو کجا رفته بودی .

سپس صدایی نازک کرد و با اشوه بگفت :

- به مرلین رفته صقا خونه دعا کنم ....

و این است عاقبت جواد بازی در سال 2006

هوووم ! جواد جان
بدک ننوشته بودی . امیدوارم از این به بعد موقع ترکوندن X ، جنبت کمی تا قسمتی بره بالاتر تا از این شعرا نخونی شوووووخیییییییییی !!! خوب بودش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/28 15:14:57
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1385 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی بروبچ اسلی با سردرگمی به طرف منبع صدا به راه افتادند.هنوز به چند قدمی در نرسیده بودند.که در با صدای خشانت باری منفجر شد و مردی سیاه پوش با سر و صورت دوده گرفته وارد شد.
دارکو:مااااااااااااااااا.چه جوری این دره رو شکوندی.
مرد سیاهپوش که در حال پاک کردن دوده ها بود گفت:امروز کارگردان غایبه هرکاری می کنیم.
ریگولوس در حالی که به طرف مرد نزدیک و نزدیکتر می شد دستانش نیز بیشتر می لرزیدند.گفت:الکتو؟تو این مدت کجا بودی.چرا از مدرسه فرار کردی.

الکتو:من.رفته بودم.برزیل.خیلی حال داد کاشکی شما هم بودید.
ریگولوس و تمامی بچه ها در حالی که مثل زامبی ها به طرف الکتو می آمدند از خشم فریادهایی سر می دادند.
الکتو:صبر کنید بابا از برزیل یه چیزهای خوبی آوردم خیلی خوبن.
دارکو:چی؟اگه خوب نبودن داغونت می کنیما.
الکتو:قرص ایکس .خیلی خوبه مال مشنگاست اما این جورایی که من فهمیدم می خوری درجا حالت دگرگون میشه.
لارا در حالی که چانه اش را می خاراند و علامت سوالی روی سرش به وجود آمده بود گفت:حالا امتحانش که ضرری نداره.رودی جون .عزیزم یه لحظه میای پیشم.

رودولف:بله عشقمن کاری داشتی.اینا چین بخورمشون.باشه می خورم.
رودولف بی هوا سه چهار تا از قرصا رو انداخت بالا چند لحظه ای آرام ماند اما یه دفعه افتاد رو زمین و شروع به تشنج کرد.لحظاتی صحنه ای کاملا عشقولانه پیش آمده بود لارا بالای سر رودولف گریه می کرد.ناگهان رودلف معلقی زد و شروع کرد به رقصیدن. :pint: :pint: :pint:
رودولف:لارا تو هم بخور خیلی باحاله.الکتو عجب چیزی از مشنگا دزدیدیا.
الکتو:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1385 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- همگی خداحافظ سال نو مبارک!

با شنیدن این جمله،بچه ها گوئی تازه به یاد اورده بودند که عید شده،بخود امدند و دوباره شروع به جمع و جور کردن وسایلشان کردند.هنوز متعجب و مبهوت از عکس العمل والدین رودولف بودند که ناگهان پدرش در حالیکه چیزی را با خود میکشید از اتاق بیرون امد.گوش راست رودولف در دستان پدرش بود و او هم ناله کنان به ناچار پدر را همراهی میکرد.
"چند دفعه بهت بگم از این جک و جونور ها باخودت بار نکن .مامانت حوصله نداره که هر روز فضله اینها را تمیز کنه!"

صورت رودولف هم مثل گوشش که هنوز در دستان پدرش بود سرخ شده بود. با این حال سعی کرد درمقابل چشمان حیرت زده بچه ها خود را خونسرد نشان بدهد.بهمین خاطر با جدیت گفت:
-"بابا باور کنید اینبار همه کاراش رو خودم میکنم.لارا شاهد قولمه مگه نه..."
وقتی رویش را برگرداند هیچکس را در تالار ندید.جز یک مگس که وزوز کنان دور سرش میچرخید!
پدر رودلف که کاملا معلوم بود از این خلوت شدن ناگهانی تالار راضی و خوشحاله با خنده گفت:
-"اوه...بسه دیگه رودی !بیا بریم"
سپس گوش رودلف را رها کرد و ادامه داد:
-"در ضمن از این رفتارم ناراحت نشو.یه کم خشانت لازم بود تا تو راضی بشی..."

<<<<<<<سیزده روز بعد>>>>>>>>>

هنوز درون تالار کاملا خلوت بود.شومینه که رنگ شعله ها را از یاد برده بود،تازه تمیز شده و قابهای عکس مختلف روی دیوارها و پیش بخاری گرد گیری شده اماده برای پذیرایی از مهمانان همیشگی بودند.کم کم صدای چند نفر از پشت در شنیده شد که خنده کنان وارد شدند.سالن با صدای خنده انها طراوت گرفت .گوئی به انها خوشامد گفت.
-"ما که سیزده بدر تماما توی راه بندون گیر کرده بودیم و هرچی نحسی بود دادیم به ماشین ..."
-"نه ...سیزده بدر فوق العاده بود.جاتون خالی...کباب و جیگر با خانواده.بیست نفر شده بودیم ،فقط پسرای خانواده ها!دو گروه وسطی..."
صدای تقی ،بلیز و ریگولوس را که گرم صحبت شده بودند از جا پراند.
-"چی بود؟"
-"معذرت میخوام...در باز نشد خواستم از طلسم غیب و ظاهر استفاده کنم که اینطوری شد!"
این صدای ظریف و کشدار مخصوص آیدی بود که با سر روی زمین افتاده بود.بلند شد و شنل سفریش را تکاند و در تالار را برای دراکو باز کرد.بلیز با حالتی مشکوک پرسید:
-"چطوری اینکار را کردی ؟اینجا که پر از ضد طلسمه."
آیدی موذیانه لبخندی زد و جوابی نداد.دراکو پا به تالار گذاشت.بلیز با دیدن او موضوع را بکلی فراموش کرد و داد زد:
-"اوه...دراکو...دلم برات تنگ شده بود(دلم برات تنگ شده...چشام چه بی رنگ شده!)"
دراکو بسوی بلیز و ریگولوس رفت و انها را در اغوش گرفت:
-"خب کجا ها رفته بودید؟ریگولوس اب و هوای اردبیل چطور بود؟"
در همین حین دوباره صدایی از پشت در غرغر کنان بگوش رسید.
-"اهای...کسی اینجا نیست.این دره هم که تا ابد میخواد رمزای اجق وجق از خودش در وکنه.بابا نمیدونم رمز چیه.ایها الناس کمک..."

---------------------
با احترام
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 6 فروردین 1385 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همه شروع کردن به شمردن حاضرین تا ببینن که چکسی بیرون در ایستاده است . لارا با دستپاچگی با یک ورد رودلف را از روی زمین بلند کرد و در یکی از نزدیکترین گنجه ها انداخت . صدای بسته شدن در گنجه با صدای باز شدن در تالار هم زمان به گوش رسید . سایه ای تاریک از لای در به درون تالار لغزید و شخصی وارد تالار شد .
- هم ،هم سلام بچه ها من پدر رودولفم من اومدم اینجا تا مطمئن - بشم قاطی وسایلش چیز خطرناکی به خونه نیاره میشه یکی به من بگه رودی کوچولو کجاست ؟
همه هم زمان آب دهناشونو با صدا قورت دادن . _(اینجوری : غو... )و لارا از اونور یک نفس راحت کشید ( اینجوری اوهوووو ) و با دستش عرق رو پیشونیش را پاک کرد . لارا در گنجه را باز کرد و جسم بی جان یا با جان رودولف با صدا ی بندی بر کف تالار نقش زمین شد .
لارا خنده نخودی کرد و گفت :
- این پسرتون فهمیده بود شما میخواهید بیان بازرسی چمدان ها به .خاطر همین رفته بود تو گنجه قایم شده بود ( )
همه هاج و واج به لارا نگاه کردن و لارا با در نظر گرفتن این نگاه ها گفت :
بچه ها چیزی شده یا من چیزی رو از قلم انداخته بگین ببینم -.
بابای رودی یک خنده خانه ویران کن سر داد به طوری که تالار شروع به لرزیدن کرد و چند تا از تابلو ها نقش زمین شدن و اشخاص درون تصاویر غر غر کنان تابلو را ترک کردن . بابای رودی بعد از اتمام خنده اش گفت :
- شما اصلا دروغگو خوبی نیستید خانم جوان من خودم تا چند لحظه پیش نمیدونستم که قراره بیام به بازرسی و سایل رودی کوچولو و مادرش هم ، هم زمان با راه افتادن من یک ورد هدف دار برای رودی فرستاد که معمولا رودی را 5 - 6 ساعتی میخوابونه و غیره ، غیره و غیره . فقط اگر ممکنه بگین این آتیش پاره من چمدونش را کجا گذاشته .
همه خنده عصبی کردن اصلا براشون قابل هضم نبود که مادر و پدر روری به این سختگیری باشن و رودی انقدر ( به قول باباش ) آتیش پاره .
لارا که دید داره ضایع میشه راهش را گرفت رفت .و بلند فریاد زد :
- همگی خداحافظ سال نو مبارک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ريگولوس بلک در 1385/1/6 13:03:56
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/6 13:21:56
من کی هستم
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 4 فروردین 1385 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
یه نظر در مورد پست قبلی البته با اجازه...عید 9:55بود ها ...گرچه نمیدونم دنیای جادوگرها جند دقیقه با دنیای واقعی اختلاف ساعت داره..
------------------------------------------------
بعد از سال تحویل بیشتر بجه ها در تکاپوی بستن چمدانهایشان بودند.هر کسی در رویای خود محل سفر خود را با خانواده بررسی و ارزیابی میکرد.ریگولوس که تاحدی بلند بلند فکر میکرد داد زد:
-" ما میخوایم بریم تبریز ...سرعین عجب اب گرمی داره...
لارا که این حرف را خودنمایی حساب کرده بود نگاهی به رودولف انداخت و بلند تر از ریگولوس فریاد زد(چه شود!دوستان گوشهاتون را بگیرید... ):
-"خانواده من و رودولف تصمیم گرفتند که همگی با هم بریم یه سفر اروپا گردی...کلی خوش میگذره.کی سوغاتی میخواد؟ :poser:
رودولف:
بلیز و دراکو هم که به زور سعی در بستن چمدانهایشان داشتند از خنده ریسه رفتند.
دراکو رو به بلیز:
-"اینها چقدر خالی میبندند.."
بلیز:
ایدی اروم اروم با چوبدستی وسایلش راجمع میکرد و مرتب درون چمدان میگذاشت.چهره اش درست مثل اولین ورودش شده بود.لارا کم کم به او نزدیک شد و با کنایه شروع کرد:
-"چی شده ایدی جووون.مامانت اینا نمیخوان جایی ببرندت؟"
دراکو به طرفداری از ایدی گفت:
-"اتفاقا ما میخواییم بریم استرالیا برای دیدن خاله هام..."
اما ایدی تو این حال و هوا نبود.
ایگور (که چند وقتی پیداش نبود ) به ارامی روی پله ها نشست و زمزمه کرد:
-"هنوز که چیزی معلوم نیست...شاید لرد انتخابت بکنه."
ایدی اهی کشید.در چمدانش را بست و با یک حرکت چوبدستی، انرا بطرف در سالن هدایت کرد.دوباره صدای فریادهای رودولف بلند شد:
-"ما میخواییم بریم کیش دنبال بچه اژدهای بی دم..."
لارا:
-"نخیر...ما باید بریم اسپانیا. برای سوسکهای شاخدار تله درست کردم."
-"من از اسپانیا متنفرم.من از سوسک شاخدار متنفرم...رنگشون حال را بهم میزنه."
چند تا طلسم کرشیو بطرف رودولف نشانه رفت که یکیش خورد به تابلوی دیوار و از درونش فریادهای گوشخراشی بلند شد.
رودولف:
و در همان لحظه یک طلسم ناشناس به سرش برخورد کرد.رودولف نقش زمین شد و لارا بطرفش دوید.
لارا:
-"وای بدبخت شدم...کشتمش...کشتمش."
صدایی سرد و بی روح از پشت در شنیده شد و همه را غرق در سکوتی وحشت بار کرد.
این داستان ادامه دارد......
با تبریک عید و ارزوی سالی خوش
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 فروردین 1385 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگام سال تحویل/تالار اسلایترین
همه درتلاش برای فراهم آوردن محتویات سفره هفت سین بودند وهرازگاهی لارا کروشیو گویان دنبال رودولف میکرد که سیب سفره هفت سین را خورده بود ویااینکه بلیزراطلسم میکرد که دست ازسرماهی گلی بردارد ولی مساله این بود که ماهی گلی دست از سربلیزبرنمیداشت دراصل رودولف برای خوشایند لارا یک کوسه ماهی راقرمز کرده بود ودر تنگ بزرگی انداخته بود وکوسه ماهی خیلی بدداشت بلیزرانگاه میکرد...دراکو هم دستورداده بود ازوزارت خانه مقدار دوکیلو سماق بیاورند که البته بزودی مجبور شد مقدارش راتمدید کند چون رودولف همه سماقها رابه عنوان غذای ماهی به کوسه ماهی داده بود وکوسه بدبخت هم مست کرده بود و آهنگ میخواند:
-بی وفا دیگه دوستم نداری؟؟؟؟
-رودولف این ماهیتو خفه کن وگرنه به عنوان غذای ماهی به خوردش میدمت!!!
-الهی....چه خشن...حتما امسال سال خوبی خواهدبود!!!
-
سفره انداخته شد وبعدازاینکه لارا رودولف راتوجیه کردکه ناهار نمیخواهند بخورند که رفته سرسفره نشسته سیب وسماق وکوسه گلی راسرسفره گذاشتند ولی هنوز چندتاچیزکم بود...دراکو وهمشیره محترمش دنبال بلیزبودند که سیررابرداشته بود وپس نمیداد ولردبلرویچ همچین خشانت بارانه داشت همه رانگاه میکرد که ناگهان لارا دودستی زدتوسرش:
-سماق،سمنو،سکه،سیر،سیب،سبزه،سنجد،آئینه،ماهی گلی...مافقط سیب وسماق وماهی گلی وسیر داریم یک ساعت دیگرهم سال تحویل میشود!!!
لارابصورت افسرده حالتی روی زمین نشست وباعث شد رودولف بزند زیرگریه:
-الهی من برم زیرتریلی الان جورش میکنیم...
رودولف بحالت دو تالار راترک کرد...لارا باخشانت هرچه تمامتر بلیزراکه دوباره نظرسوء به سیرداشت داخل تنگ ماهی گلی انداخت...چنددقیقه بعد رودولف داخل تالار شددرحالی که حسابی خاکی شده بود ودردستش چیزهایی دیده میشد:
-سبزه آوردم!!!
رودولف ازداخل کیسه بزرگی که همراهش بود یک قطعه ازچمن مدرسه رابیرون آورد ودخل سفره گذاشت درحالی که کرمهای خاکی داخل قعطه زمین سعی میکردند فرارکند،لارا خشانت بارانه به رودولف نگاه میکرد:
-دیگه چی آوردی؟
رودولف باخوشحالی دررابازکرد واسنیپ واردشد:
ملت:
-رودولف این چیه؟
-سوروس...سمنو نبود گفتم اینم همیشه عین سمنو چربه استاد بفرمائید سرسفره!!!
سوروس بدفرم همه رانگاه کردوبعد ازتالار خارج شد...رودولف یک کیسه گالیون ازکیسه اش درآورد وروی سفره انداخت:
-اینارو از کجا آوردی؟
-یکی ازبچه های گریفیندوری داد...عجب بچه خوبی بود!!!
-بود؟مگه حالا نیست؟
-نه یکمی مرد...خوب بذارببینم سرکه...دوستان سرکه نبود اسید آوردم میشه جاگزین بشه؟؟؟
لارا دیگرطاقت نیاورد وبشدت دنبال رودولف کردکه جملاتی چون سنبل من بلبل من میگفت وسعی میکرد ازمیان اشعه های نفرینهای مختلف لارا جاخالی بدهد ولی هرازگاهی کروشیوی به او برخورد میکرد...لردبلرویچ که دیگر حوصله اش سررفته بود مقداری سنگ آورد گذاشت سرسفره وباطلسم تغییرشکل آنهاراشبیه مواردسفره هفت سین کردوبعد رودولف راکه میخواست تخم اژدهای رنگی سرسفره بگذارد طلسم کردوبالاخره ساعتش شد 9:58...همه بی صبرانه منتظر تحویل سال بودند که لارا متوجه کمبودی درسفره شد:
-دوستان ساعت کو؟
رودولف خندید وبه بیرون پنجره اشاره کرد:
-ساعت بیرونه...سرسال تحویل زنگ میزنه...
شمارش معکوس برای تحویل سال...5...4...3...2...1...بومب!!!
همه ازصدای وحشتناک منفجرشدن چیزی ازجاپریدند وبدون معطلی به رودولف نگاه کردند:
-دیدم سال تحویل بدون خشانت معنی نداره یک مشنگی رو بهش بمب ساعتی بستم ترکید الان...لارای عزیزم سال نویت مبارک اینم هدیه من عزیزم!!!
رودولف دررابازکرد ویک بچه اژدهای چینی قرمز رابه درون تالارآورد:
همه:
لارا:الهیییییییییی....چه حیوان معصومی...اسمش چیه؟

-دراکو
حالا ایندفعه نوبت دارکو بود که همراه خواهرش دنبال رودولف بکند...


ملت سالن نوی همه مبارک!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!