_ ای وااای... بیچاره شدیم!
بلاتریکس با عجله در میان دود و آتش دوید و سعی کرد نجینی را پیدا کند. ولی دیگر چیزی به نام نجینی در کره خاکی وجود نداشت. تنها چیزی که از او به جای مانده بود، خون بود و تار نخ های سوخته شده شال گردنش!
_ ریپارو... ریپارو نجینی!
طلسم های بلاتریکس بی نتیجه بود.
هکتور که اکنون دیگر چیزی در حدود هشتاد درصد خود را نداشت و لوزالمعده اش را در تنها دست باقی مانده اش گرفته بود با خوشحالی گفت:
_ لوزالمعده ام! ببینینش. سالمه! ئه... ئه... من... من چرا همچین شدم... چرا... چرا ویبره ام کار نمیکنه!؟
بله. هکتور مرکز کنترل ویبره بدنش را نیز در سانحه اخیر از دست داده بود!
بلاتریکس با خشم به سمت هکتور حمله ور شد.
_ میکشمت! ابله. چه غلطی کردی؟ حالا جواب اربابو چی بدیم؟ میکشمت... میشکمت!
در همان حین سایر ملت اسلیترینی وارد تالار پر دود شدند.
_ ئه! اینجا چه خبره؟
ولش کن... ولش کن بلا کشتیش! نارسیسا وزغ بزرگی را که در دست داشت به لوسیوس سپرد و جهت جدا کردن بلاتریکس از هکتور به جلو پرید.
_ آروم باش... وای... چیکار کردی بلا... زدی نصفش کردی که!
_ چی میگی سیسی؟ من نصفش نکردم... ولی کاش میکردم! ولم کن... بذار بکشمش... این... این دیوانه نجینی رو ترکوند! نجینی مرد!
در همان هنگام لرد وارد تالار شد.
_ چی شنیدیم؟ درست شنیدیم؟ نجینی ما چی شد؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










دوما ما داریم یه باسیلیسک درست میکنیم واسه همین یه وزغ احتیاج داشتیم که پیدا کرده بودیم ولی ناگینی جون خوردش!
همون عصاتو .... استغفرالـ... ...



