هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶

جیسون ساموئلز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۷:۴۷ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 234
آفلاین
مسابقات پانتومیم جادویی

سه مون vs شیششون

=======

- ساحره ی با کمالات؟
- مغز خوشگل؟
- بلاک کردن من؟

فقط یکم مونده بود که جیسون از کلوپ بیرون بره و تو افق محو بشه، ولی چون کلاً خیلی اهل محو شدن و اینجور چیزها نبود، دوباره سعی کرد. دست هاش رو برد بالای سرش، پاهاش رو محکم به هم چسبوند و چند وقت یکبار هم با یک حرکت سریع، دستش رو جوری که انگار میخواست یه توپ بیس بال رو بزنه تکون میداد.

- غر دادن؟
- پرستش؟
- حرکت میکنه؟ نمیکنه؟ دستاش حرکت میکنه خودش حرکت نمیکنه؟!

جیسون به گرنت اشاره کرد که نشون میداد داره نزدیک میشه. جیسون یکبار دیگه هم پاهاش رو به هم چسپوند، دست هاش رو برد بالا و باز هم چند ثانیه یکبار اون هارو تکون میداد، ولی ایندفعه با شدت بیشتر!

- همه بریزیم سینوس رو بزنیم؟
- علیه باروفیو کودتا کنیم؟
- ساحره ی حمله کننده؟ حمله کن؟ حمله میکنه؟

جیسون ایندفعه به رودولف اشاره کرد که نشون میداد اون داره نزدیک تر میشه، اما قبل از اینکه بتونه پانتومیم رو ادامه بده 2 مرد وارد کلوپ شدن، به سمت جیسون اومدن و یقه اش رو گرفتن.
- فکر کردی به همین راحتیه؟! میزنیم لت و پارتون میکنیم!
- داداش فکر کنم سوژه رو اشتباهی اومدی.
- اشتباهی؟ یک دقیقه صبر کن...

مرد یه کاغذ از جیبش درآورد و یکبار دیگه خوند:
نقل قول:
جاسم و قاسم عزیز
برای سوژه ی مورد نظر به آدرس زیر بروید:
کوچه ی دیاگون، مغازه ی ویزلی ها
سوژه: شما به تازگی از از آزکابان فرار کردید و می خواید هر کی که اونجا هست رو بکشید! نیست و نابود! خیلی زیاد هم نیست و نابود!
با احترام، سالار سوژه زاده

- دیدی؟ ما توی دهکده هاگزمید هستیم!
- خب اشکالی نداره...سوژه رو همینجا اجرا میکنیم!
- جان؟

چند ساعت بعد - قبرستان دهکده ی هاگزمید

- ما اومدیم اینجا که یادی کنیم از چهار جوون ناکام که امروز بر اثر حادثه ای در کلوپ جادوگران جان باختند. اول از جیسون ساموئلز یاد میکنیم. بی اعصاب و اهل سفر. رودولف لسترنج. قمه به دست و دنبال ساحره ها. امیدواریم در درگاه مرلین گناهانش بخشیده بشه. گرنت پیج. تازه وارد و دارای یک مغز خوشگل. گبین...همه دنبال این بودن که بلاکش کنن...روزگار به این جوون ها رحم نکرد. خدا بیامرزتشون.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۲۷ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴:۳۷ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
تیم حدس


یک روز بهاری تقریبا شلوغ در دنیای جادوگری گیبن در انتهای کوچه ی ارمستانگ به دیوار تکیه داده بود و کیفی که در دست داشت را محکم نگه داشته بود. صدای چکمه و شلپ شلپ ان در چاله های اب گیبن را وادار به برگشتن کرد. فردی با شنل سیاه و چشمان براقی که تنها چیزی بود که از صورتش معلوم بود به گیبن نزدیک شد و کلاه شنلش را برداشت.
گیبن کیف را روی زمین گذاشت.
-جواب رو اوردی؟

ریگولوس پاسخ داد:
-البته که اوردم. تو چی؟ جواهرات من را اوردی؟

گیبن کیف را بلند کرد و جلوی ریگولوس گرفت و زیپ ان را باز کرد. الماس های درشت بانک مرکزی همه انجا بودند. ریگولوس به دیدن الماس ها دیگر نمیتوانست تحمل کند دستش را در جیب شنلش کرد و کاغذی را بیرون اورد کرد‌.
-بیا این هم جواب مسابقه! فکر نکن به دست اوردنش اسون بود.

گیبن دیگر چیزی نگفت تنها لبخند به لب داشت و ریگولوس را تماشا میکرد که کیف را بلند کرد و به سمت انتهای کوچک میرفت. ریگولوس ارام ارام قدم میزد که چیزی روی زمین توجهش را جلب کرد‌. کمی بیشتر دقت کرد باورش نمیشد. یک خرگوش بود. یک خرگوش سفید. نفسش تبدیل به هق هق شد. لرزان به پشت سرش نگاه کرد.
- گیبن ! نه خواهش میکن...!
-اواداکادورا!

گیبن چوبدستی اش را غلاف کرد و از کوچه خارج شد کاغذ مچاله شده را باز کرد. با دستخط بدی بید کتک زن روی کاغذ نوشته شده بود.



_______________________

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۸ ۱:۳۷:۰۷

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۰۹:۳۴ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 470
آفلاین
مسابقات پانتومیم جادویی

سه مون vs شیششون


آرتور نگاهی به جمع انداخت و دید که همه یا سرشون تو کتابه یا دارن با چوبشون ور میرن. برخی هم انگار مجبور بودن بیدار بمونن داشتن به در و دیوار نگاه میکردن.

یکم فکر کرد و با خودش گفت من باید این جمع رو متحول کنم. انگار از جنگ با ارتش گریندل والد برگشتن.

از جاش بلند شد و روی یه مکان بلند ایستاد که همه ببیننش.

بلند داد زد.
-همه گوش کنید! چرا عین جنگ زده های بدبخت میمونید؟ یکم جنب و جوشی تفریحی چیزی. حوصلمون پوکید.

گیبن نگاهی به آرتور انداخت.
-خب تو میتونی ساکت شی ویزویزی. کسی که کاری با تو نداره.

آرتور گیبن رو تهدید به حمله با افسون آداوراکداورا کرد اما از اونجایی که عضو محفل بود نمی تونست اینکار رو بکنه.

جیسون در یک لحظه از ته سالن اومد کنار آرتور.
_چطوره پانتومیم بازی کنیم؟ به چند تا گروه تقسیم میشیم و بعد مسابقه میدیم.

ریگولوس از جاش بلند شد.
_موافقم. من و آرتور و جی هر چند زیاد ازش خوشم نمیاد، تو یه گروه. ببینم کی می خواد جلو ما وایسه.

گیبن که دید ریگولوس داره کری میخونه، گروهشو تشکیل داد و گفت:
_چطوره ما دوتا گروه با هم مسابقه بدیم. خب من و گرنت و رودولف هم با همیم. اول کی اجرا میکنه؟

جمعیت به دو گروه مقابل هم خیره شده بود که یه دفعه لینی وارنر از بین جمعیت بیرون اومد.
_حالا که می خواید مسابقه بدید منم داورم. اول گروه آرتور اجرا کنه. خب کی داوطلب میشه اولین اجرا رو انجام بده؟

آرتور دستشو بالا گرفت.
_اول من اجرا میکنم.

آرتور نگاهی به گیبن انداخت و براش خط و نشون کشید. اول از همه دستاشو بالا برد و شروع کرد به تکون دادن.

گیبن گفت:
-خب این چیه؟

آرتور همون کار رو ادامه داد.

-میشه یکم واضح تر اجرا کنی؟

آرتور نگاهی به جیسون انداخت.
_میشه تو پانتومیم کمکم کنی؟

جی گفت:
_البته!

آرتور نگاهی به جی انداخت.
_امیدوارم زیاد درد نکشی!

جیسون با تعجب به جمعیت خیره شد. آرتور با سرعتی معادل سرعت نور به سمت جی حمله ور شد و شروع کرد به زدن جیسون.

جیسون که داشت زیر مشت و لگدای آرتور نابود میشد به گروه گیبن گفت:
_شما رو به مرلین کبیر قسم حدس بزنین.

گیبن که داشت حرکات رزمی آرتور رو نگاه میکرد رو کرد به رودولف و گفت:
-این مسابقه پانتومیمه یا حرکات رزمی؟!

گرنت گفت:
-من فهمیدم! داری میزنیش.

کل جمعیت به حالت پوکر فیس دراومد و محل ارتکاب جرم را ترک کرد.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
تیم حدس زننده




کلاس انشای جادویی هاگوارتز

_رودولف لسترنج...بیا و انشات رو بخون!
_باشه!

نقل قول:
موضوع انشا: آیا نارس بودن بادام،فحش است؟

متن انشا:ما بادام نارس دوست دارم...ما بادام نارس میخوریم..ما بادام نارس را با نمک میخوریم...ما فحش نیز میخوریم...بیشتر عمه مان فحش میخورد...پس طبق قوانین ریاضی فحش مساوی بادام نارس است،زیرا هر دو خورده میشنود.

خب بادام نارس اسم های دیگری نیز دارد..مثل چاقله بادام.
بادام که همان بادام است،ولی نارس اینجا به چاقاله تغییر کرده است.

پرسشی پیش می آید که خب چاقله چیست و به چه معناست؟
پاسخ پرسش فوق این است که چاقاله مثلٍ حمیده است...همانطور که حمیده مونث شده حمید است،چاقله به دلیل "ه" آخر، مونث شده ی کلمه دیگری است!

برای همین است که این "کلمه دیگر" فقط مختص جنس مذکر است!

نتیجه گیری: بله...بادام نارس فحش است!


_لسترنج؟
_چی شده؟
_خاک تو سر من که همچین موضوعی دادم در ابتدا و بعد خاک تو سرِ غول غارنشینت بکنم! پاشو برو از کلاس بیرون!




پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۴۳ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
مسابقات پانتومیم جادویی

سه مون vs شیششون



هر طور که بخواهیم حساب کنیم، همه ی این ها به کنار "کلوپ جادوگران" مسخره ترین اسمی ست که برای یک کلوپ میتوان استفاده کرد. چیزی درست به احمقانگیِ "ریگولوس فروشی" یا "گوسفندِ زنده"، که تقریبا باهم برابری میکردند.

"دنبال جادوگر میگردین؟! هاه! ما اینجاییم!"

و می دانید؟ حقیقت اینجا بود که نه تنها جادوگران "اینجا" بودند بلکه انسانی بنام گیبن هم آن روز در کلوپ جادوگران حضور داشت و شاید در جریان نباشید اما قیافه ی گیبن زیر ماسک طوری بود که وقتی نگاهش میکردی هی دلت میخواست بلیت بزنی بلاکش کنند.

بهرحال، نزدیک ظهر بود که تیم شماره ی سه با موزیک متنِ خوب بد زشت و درحالیکه تیمی از برجسته ترین دانشمندان علم نجومِ سازمان ناسا به فرماندهی آگوستوس راکوود پشت سرشان رژه میرفت، دروازه های کلوپ جادوگران را شکستی شکستی کردند و داخل شدند.

تیم نجوم دانان که کاشف به عمل آمده بود همگی مامور مخفی بوده و مسلسل هایی را بهمراه حکم دستگیری بعلت خروج ارز از کشور از داخل لباس زیر هایشان بیرون آورده بودند و به جمعیت نشان میدادند، کاربر پرسیوال گریوز را بدلیل اینکه از قیافه اش خوششان نمی آمد بلاک کردند.

ریگولوس بلک درحالیکه لبخندی همفری بوگارت مانند بر لب داشت و نیازمند بود یکی به او یاداور شود که "جمع کن -سانسور شد- یه پانتومیمه ها"، روبروی جمعیت سه نفره ای ایستاد که بیست دقیقه به حالت پوکرفیس این نمایش مسخره را تماشا کرده بودند و متوجه شد که بهتر است هرچه سریع تر شروع کند، چرا که اگر شروع نمیکرد رودولف لسترنج یکهو بلند میشد و... آم... تمام میکرد.

یک دستش را بالا برد و عدد دو را نشان داد. گیبن نیشخند زد.
_جواب مسابقات فرار از آزکابانه؟

ریگولوس بلک درحالیکه چشم غره میرفت عددِ دو را بالا تر گرفت.

_خرگوش؟! کاربر گیبن بلاک بشه چون ریگولوس رو نابود کرد؟

ریگولوس برای چند ثانیه به او خیره شد، و سپس متوجه شد که نه تنها از کل تیم شش بلکه از گیبن خواهد باخت.
سپس روش جدیدی را در پیش گرفت.

چشمانش را بست و تلاش کرد که مقدار زیادی دستِ اضافه در بیاورد.

گیبن نیشخند زد.
_داری به سختی تلاش میکنی.

گیبن دوباره نیشخند زد.
_زور میزنی.

بلک شدید تر تلاش کرد و گیبن دست بردار نبود.
_بلک ممکن نیست کلمه تون این باشه مطمئنی درست فهمیدی؟

بلک دستش را به سمت آرتور ویزلی که در میان دریایی از ویزلی ها غوطه ور بود گرفت تا بیاید و بجایش اجرا کند، و گیبن همچنان نیشخند زد.
_هوم. خیلی خیلی زیاد زور میزنی. به اندازه ی این همه بچه ی ویزل-
_من بگم؟

نگاهش به سمتی چرخید که جیمز ساموئلز، جوان ترین عضو تیم سه دستش را بلند کرده بود. و بخاطر خدا جوان بودنش به درک، ریگولوس به او خیره شد.
_جیسون تو عضو تیم خودمونی.
_داری تلاش میکنی هزار تا بچه بدنیا بیاری؟

ریگولوس بلک برای مدتی طولانی و سال های متمادی و قرن های دراز به جیسون خیره شد. سپس درحالیکه سرخ و سرخ تر میشد، دندانهایش را به هم فشرد.
_جیسون تو کلمه رو میدونی.
_یبوست؟

اگر دوست داشتید بدانید که چه چیز میتواند باعث شود که یک ریگولوس بلک به شما حمله کند، احتمالا باید درموردش از جیسون سوال کنید. ریگولوس بلک درحالیکه می اندیشید از اول هم باید همین کار را میکرده است تا حدس زدنِ کلمه آسانتر شود، گردن جیسون را گرفت و او را به طرفین تاب داد و هق هق کرد.

سپس درحالیکه جیسون را کتک می زد، تشنج کرد و افتاد و مرد، و این یکی دیگر جزو پانتومیمش نبود.

گیبن نیشخند زد.
_مرگ؟


پ.ن: پس از حجمی از شفاف سازی، این پست توسط نویسنده ویرایش و با استاندارد های فرهنگ و آرشاد آسلامی هماهنگ شد. نویسنده برای چاقاله بادام احترام زیادی قائل است، اما بهرحال.


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۵ ۲۳:۵۰:۴۶

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۰۰ سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
با هماهنگی ناظر انجمن، تا اطلاع ثانوی این تاپیک از روند عادی خارج شده و برای مسابقات پانتومیم جادویی مورد استفاده قرار خواهد گرفت. لطفا از زدن پست متفرقه در این تاپیک در طول مسابقه بپرهیزید که در این صورت پست شما توسط ناظر انجمن پاک خواهد شد.

اطلاعیه گروهبندی و تاپیک‌های مسابقات پانتومیم جادویی


زمانبندی مسابقات

دور اول: از تاریخ 5 اردیبهشت تا ساعت 11:59 تاریخ 10 اردیبهشت
دور دوم: از تاریخ 13 اردیبهشت تا ساعت 11:59 تاریخ 18 اردیبهشت

اطلاعیه زمانبندی مسابقات




پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ جمعه ۵ آذر ۱۳۹۵

تریسترام بسنوایتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۰ جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶
از خشونت گل ها خار می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 16
آفلاین
سوژه طنز: وسط یه دعوای خانوادگی گیر افتادید!

تریسترام روی تلوزیون نشست و مبل نگاه کرد و لحظه ای ذهنش را از آن هیاهو جدا کرد .
جدا شدن از واقعیت تخصص او بود. . واقعیتی که چیزی جز توهم بیمار گونه نبود .
- عجبا ! وسط یه دعوای خانوادگی گیر افتادیم! عجب خانه ی متوسطی است اینجا ! عجب سرد و بی ملاحظه است اینجا !
روز های دسامبر می گذرد و هم اکنون که در جمعه ی سیاه به سر می بریم . حتی توضیح منطقی ای برای تمام اینها وجود ندارد.
همسر خیالی اش بچه های خیالی ترش را کتک می زد . دوستان خیالی اش یکی یکی زنگ میزدند .
پدربزرگ و مادر بزرگش روی همدیگر سس می ریختند و تلاش می کردند همدیگر را بخورند.
عمویش پسر عمویش را تبدیل به سوسیس کرد و با سوسیس جلوی گشاد شدن لایه ی ازون موجود در سقف را گرفت.
تلفن های خیالی در جای جای خانه زنگ می زدند . لوستر خیالی پیچش باز شد و روی سر همسر تریسترام فرود آمد
و همسر خیالی تریسترام برای بار هزارم دار فانی را وداع گفت . اما تریسترام می دانست که کتری روی گاز جان پیچ همسرش است . این اتفاق بار ها و بار ها تکرار می شد.
کتری خیالی اش از گاز فرار کرده و به سمت بچه هایش می آمدند بچه هایش تبدیل به تخم مرغ و پاستیل می شدند و به سمت یخچال فرار می کردند .بخار هایی که از کتری بیرون می آمدند به شکل همسرش در آمدند و او شروع به خواندن مرثیه غمناکش کرد :
ولدک تک تک ، تک تک ولدک ، ولدک تک تک : تک ولدک !
بخار ها وارد مبل شدند و گزارش هواشناسی میدادند.
کنترل مبل را به سمت مبل گرفت و مبل را خاموش کرد ! او به آرامش بیشتری نیاز داشت ! اما چیزی که
در حال حاضر او را محاصره کرده بود : بی نظمی محض بود. همه چیز مانند یک فیلم سیاه سفید بود.
موز را از زیر تلوزیون برداشت و شروع به گرفتن شماره کرد . تلاش می کرد با مشاورش صحبت کند ولی تنها چیزی که از موز میشنید صدای بوقلمون بود : غیرقابلقبول غیرقابلقبول غیرقابلقبول!!
یک غریبه واقعی با ردای سفید واقعی در را باز کرد و یک بطری معجون واقعی روی میز واقعی گذاشت.
یک بطری معجون که رویش نوشته شده بود :
مخصوص توهمات روزانه / ساخت ه.د.گرنجر



پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۱۴ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۴۳ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
"شما قراره تبدیل به اینفری بشید."

_نه، من قرار نیست تبدیل به اینفری بشم.

صدای قرچ و قروچ کفش های ورنی و مشکی رنگی که صاحبشان مضطرب و مستاصل زمین سنگی و براقِ خانه ی گریمولد را زیر گام هایش میگرفت، باعث شد جن خانگی بلک ها برای لحظه ای چشمانش را ببندد و دندان هایش را با حرص روی هم بفشارد.

اربابش، از سمتی به سمت دیگر اتاق در نوسان بود. با حرص موهای مشکی و مجعدش را که میشد احتمال داد به دختر عموی بزرگش رفته باشد، کنار زد و بدون اینکه سرش را برگرداند تا به کریچر نگاه کند، خطاب قرارش داد.
_من قرار نیست تبدیل به اینفری بشم کریچر.

***

_چرا... انقد تشنمه...

به خاک افتاده کنارِ دریاچه، به سطح سیاه رنگِ آب خیره شد که بطرز خنده داری، منبعِ درخشش سبز رنگش را نمی شد تشخیص داد. کوچکترین موجی، جزئی ترین اوج و فرودی مشاهده نمیشد. صدای آوازخوانِ آشنایی که اصلا دوست نداشت دوباره و دوباره بشنود، حواسش را درگیر کرده بود.

"به میدان دید من قدم بذار و درون نور رو نگاه کن..."

همزمان از درون و بیرون شنیده میشد. درونِ "نور"، ژرفای سبزرنگِ درخشان، فرایش می خواند. صدا بلند تر و بلند تر شد.

"...میدونی که من پیدات میکنم."

***

با برخورد پایش به پایه ی میز، سکندری خورد و بالاخره به میز تکیه داد و برای لحظاتی یک جا ثابت ایستاد.
_غیر ممکنه. یعنی ممکن نیست. کسی نمیتونه "تبدیل" به اینفری بشه، اونم با میل و رغبت خودش، و هرگز... هرگز بتونه برگرده.

من و من کرد. چشمانش برق می زد.
_چرا. چرا میتونه. اگه... اگه... ارباب بلک یه زمان برگردان داشته باشن، میتونن تبدیل به اینفری بشن. زمانو به عقب برگردونن و تبدیل به اینفری بشن و وقتی قاب آویز رو برداشتن، برمیگردن به زمان حال.

برگشت و به جن خانگی خیره شد.
_تو کی انقد باهوش شدی؟

***

آن زمانی را می شناسید که برای یک ثانیه و حتی کمتر، احساس می کنید تمام کائنات پایش را روی پایش انداخته و منتظر ثانیه ی بعد نشسته است؟ سکوت، بلند تر و گوشخراش تر میشود و درست در لحظه ای که ایمان می آورید دیگر حتی یک لحظه هم نمی توانید تحملش کنید، ثانیه ی بعد فرا می رسد.

به سطحِ صافی که هر لحظه نورِ سبز رنگِ درخشان را تنگ تر در آغوش می کشید خیره ماند و درست در لحظه ای که احساس می کرد دیگر حتی یک لحظه هم نمی تواند تحملش کند، منتظر ماند تا "پیدایش کند". وعده داده بود، با صدای مادرش. پس پیدایش می کرد.

چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. یک قطره اشک که از گونه ی کریچرِ بدستور خودش ثابت مانده در پشت سرش چکید، دست لاغر و رنگ پریده ای سطح شفاف را شکافت و به مچ دستش چنگ زد.

برای یک لحظه ی مملو از هشیاریِ ناگهان، چشمانش باز شد.
_این که صدای مادر من نیست.

دستش را محکم کشید و رها کرد.

***

جن خانگی انگشتانش را در هم گره کرد و طوری که انگار به او پیشنهاد ازدواج داده باشند به بلکِ جوان خیره شد.
_نظر لطف ارباب بلکه.

نفس عمیقی کشید و دستانش مشت شدند.
_بهرحال، من یه بار تلاش کردم قاب آویزو وردارم و خودت دیدی با چه وضعیت اسفباری برگشتم خونه. دستمو یکم محکم تر می چسبید، الان بغل عکسم روبان بود. هرچی بشه از اون بدتر که نمی-ارباب بلک زمان برگردان نداره.

چشمانش از پایه ی میز آهسته بالا آمدند و نگاهش روی انگشتان باریک و بلندش که به میز چنگ زده بودند، متوقف شد. انگشتان کشیده ای که راستش را بخواهید، فقط یک کار را درست و حسابی بلد بودند.
_پس ارباب بلک یدونه کش میره.

لبخند زد.
_همونطور که همیشه همین کارو میکنه.

"بهرحال، من یه بار تلاش کردم و خودت دیدی با چه وضعیت اسفباری برگشتم خونه."


...به سطح سیاه رنگِ آب خیره شد که بطرز خنده داری، منبعِ درخشش سبز رنگش را نمی شد تشخیص داد. کوچکترین موجی، جزئی ترین اوج و فرودی مشاهده نمیشد. صدای موسیقیِ آشنایی که اصلا دوست نداشت دوباره و دوباره بشنود، حواسش را درگیر کرده بود.

"به میدان دید من قدم بذار و درون نور رو نگاه کن..."

همزمان از درون و بیرون شنیده میشد. درونِ "نور"، ژرفای سبزرنگِ درخشان، فرایش می خواند. صدا بلند تر و بلند تر شد.

"...میدونی که من پیدات میکنم."

آن زمانی را می شناسید که برای یک ثانیه و حتی کمتر، احساس می کنید تمام کائنات پایش را روی پایش انداخته و منتظر ثانیه ی بعد نشسته است؟ سکوت، بلند تر و گوشخراش تر میشود و درست در لحظه ای که ایمان می آورید دیگر حتی یک لحظه هم نمی توانید تحملش کنید، ثانیه ی بعد فرا می رسد.

به سطحِ صافی که هر لحظه نورِ سبز رنگِ درخشان را تنگ تر آغوش می کشید خیره ماند و درست در لحظه ای که احساس می کرد دیگر حتی یک لحظه هم نمی تواند تحملش کند، منتظر ماند تا "پیدایش کند". وعده داده بود، با صدای مادرش. پس پیدایش می کرد.

چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. یک قطره اشک که از گونه ی کریچرِ بدستور خودش ثابت مانده در پشت سرش چکید، دست لاغر و رنگ پریده ای سطح شفاف را شکافت و به مچ دستش چنگ زد.

برای یک لحظه، چشمانش باز شد.
_این که صدای مادر من نیست.

دستش را محکم کشید. هیکلِ لاغر و رنگ پریده ی صاحب دست، همراهش بالا کشیده شد و با پرت شدنِ بلک روی زمین، وزنش را روی او انداخت. دست آزاد اینفری به گلویش چنگ زد. مثل این که این بار، قرار بر رها شدن نبود.

به چشمان سیاه رنگِ جسدِ زنده ای که داشت او را هم به همراه خودش به زیر می کشید، خیره شد. سیاهیِ ژرف و درخشانشان، بطرز خنده داری آشنا بود. احساس کرد که درون یک آینه نگاه می کند.

خندید. به یاد نمی آورد، اما پی برده بود.
_پس پیدام کردی.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵

بلاتریکس لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۹:۱۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
:: سوژه جدی ::


- میشه؟ .. فقط یک لحظه فرصت .. لطفا ..

موهای زن زیر شلاقِ ضرباتِ باران، خیس و در هم پیچیده تر شده بود ..
چوبدستی‌اش را روی صخره‌ای که نزدیکتر بود گذاشت ..
با همه وجود قدرت رو در انگشتان کرخت دستش جمع کرد و شانه‌ی فردی که مقابلش ایستاد بود چنگ زد ..
میخواست نگاهش را ببیند ..
دلش کوبیدنِ بی‌وقفه میخواست ..
عطش سیری ناپذیری داشت، برای پیوستگیِ افکار و تمرکزش، با هر آنچه که اعماق تاریک روحش میطلبید ..
چشمهایش نبض گرفته بود ..
انگار تمام پیچیدگی‌های مغزش، خونی داغ شده بود، روان در رگهایی که تا مویرگهای آن دو چشم ادامه داشت ..
دو چشم فراسوی همه‌ی رموزی که لذتِ درک کردن‌شان او را هرگز از پا نینداخته بود ..
رمز نابودی، رمز تا پای جان اهمیت دادن ..
شاید این انتهای ارزشی بود که داشت ؟! مطمئنا نه ..
دوست داشت همه‌ی آدمها، چیزها، افکار و وقایع را، جوری از نو تعریف کند، که به نحوی با آن نبض طپنده‌ای که هرگز خاموش نشده بود، پیوند دهد ..
نبضی که مثل یک درد در سلول سلولِ وجودش رخنه کرده بود ..
دردی که با تلنگر قطره ای باران، او را به آن فضای سرد و نیمه تاریک برگرداند ..
مبادا افکارش او را معطل کرده باشند؟! ..
یک ایـمانِ تمام نشدنی همه‌ی دنیای زن را با حضورِ او بامفهوم میکرد ..
اکنون مفهوم چه بود؟ ماندن .. یا برای همیشه رفتن؟
اصلا برای همیشه رفتن یعنی چه؟ مگر میشد رفت؟ مگر میشد اکسیژن را بگذاری و بروی ؟! شاید تو را از اکسیژن جدا کنند، شاید اکسیژن برود، نباشد، ولی تو هرگز نخواهی خواست ..
فقط دیوانگی میتواند توجیه همه‌ی چیزهایی باشد که، نباید باشند ..
و بله او دیوانه بود ..
احساس؟! نه ..
حسی نبود. ایـمان بود و تایید ..
مثل خونی که باید درون رگها باشد..

- وقت رو تلف میکنی .. میدونی که چقدر لازمه .. و میدونی دیگه هیچکسی نیست و فقط تو هستی .. و من از تو اینو خواستم .. میتونستم نخوام و فقط انجامش بدم بلاتریکس .

گوشه‌ی لبش نامفهوم کج شد و حالت لبخندی را گرفت که انگار لبخند نبود ..

زن از فشار انگشتانش کم کرد ..
شاید هم کم نکرد ..
شاید مرد قدم های بیشتری برداشت ..
و کاملا برگشت ..
حالا دو نگاه بیشتر از تمامِ آن لحظه ایستاده بودند ..

- تمامش کنید سرورم ..

برق کوتاهی از تحسین در چشمان سرخ و نفوذناپذیر لردسیاه نشست ..
انگشتان کشیده و بیرنگش چوبدستی را تکان داد ..
وردها اسیر افکار و مهارتش بودند ..
فرمان اجرا شد ..
جسد بلاتریکس افتاد ..
لرد صخره ای که چوبدستی بلاتریکس روی‌ش قرار داشت با صدایی خاموش هزاران تکه کرد ..
و یک لحظه‌ی تمام سکوت و برخورد آبهای سهمگین به صخره‌های پایین تر ..
باسلیسک از گوشه‌ی تاریکتری بیرون آمد و دور اندامش پیچید ..
هر دو در جای خود چرخیدند و ناپدید شدند ..


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۳ ۱۲:۴۱:۰۸
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۳ ۱۲:۴۶:۰۲

?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۶ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵

باروفیو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۴۲ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۱۵ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
از محصولات لبنی میش استفاده کنید!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 191
آفلاین
آفتاب طوری بی رحمانه می‌تابید که خار مغیلان هم تاب دوام آوردن زیر آن را نداشت و پژمرده می‌شد ... البته سوژه در خارج رخ می‌دهد و آن‌جا خبری از خار مغیلان نیست که ببینیم چگونه پژمرده می‌شود. آن‌جا فقط گیاه‌های باکلاس خارجی می‌روید. آن‌جا کلّاً همه چیز باکلاس و خارجی است. همه هم بافرهنگ و متمدّن هستند و مثل «ما ایرانی‌ها» فقر فرهنگی ندارند! ما یک فامیلی در سوئد داریم که می‌گوید ...

- آقا روایتتو بکن نرو بالا منبر.

بله ... آفتاب بی رحمانه می‌تابید و امان هاگرید را بریده بود.

- گوشنمه ... تشنمه ... هالاک شدم!

- مجبور هستی روزه ره ره بگیری بعد این همه غره ره بزنی؟ در روستای ما هر کس ...

- بسّه ناموساً بارف ... بسّه! چرا نمی‌ره جلو عقربه هی؟ متنفّرم از ته دل من از سر ظهر.

- نشستی غره ره می‌زنی معلومه وقت تو نمی‌گذره. یک سرگرمی ای چیزی برای خودت دست‌وپا کن.

با شنیدن لفظ سرگرمی برقی در چشمان هاگرید ظاهر شد. پس از ترک کردن جانور بازی، تنها یک چیز هاگرید را یاد سرگرمی می‌انداخت.

- الو ... رون خودتی؟ گوش کن من هاگریدم! می‌گم یادته وختی می‌رفتی هاگ، یه بار اومدی وسط کلبه‌م افتادی به شوکوفه؟ تگری کاریش کردی ... فدای سرتا داداچ! همینطوری گفتم! یاد خاطرات کنیم بخندیم! راسّی خونه خودتونی یا پیش ننه آقاتی؟ آها ... نمی‌خواسّم مزاحم شما؛ حالا که اصرار داری یه سر بت می‌زنم. [بوق ممتد] پاشو بارف ... بپّر پشت گاومیشت دنبال موتور من بیا؛ بساط تفریح جور شد!


پناهگاه


آفتاب طوری بی رحمانه می‌تابید که دهن جن‌خاکی‌های حیاط پناهگاه هم خشک شده بود. داخل و خارج هم کلّاً تفاوتی ندارد. بالاخره هرجایی گونه‌ها و آدم‌های متفاوتی دارد. آن‌جا هم redneck هایی هستند که از فقر فرهنگی رنج می‌برند. گونه‌ی redhead ویزلی‌ها نیز از جمله آن‌هاست که اصلاً اگر از ابتدا می‌گفتند سوژه آن‌ها هستند من انقدر حرف مفت ...

- میای پایین؟

... اهم! موتور و گاومیش در محوّطه فرود آمده و کنار هم پارک کردند. هاگرید در حالی که با هر قدم چند آجر از ساختمانِ خرابه‌مانندِ پناهگاه کم می‌کرد، دوان دوان وارد شد و بدون این که سراغی از اهل خانه بگیرد رفت و پلی استیشن جادویی رون را روشن کرد و دیسک ProEvolutionQuidditch را درون آن گذاشت.

- بلغارستان کلاسیک واس من ... می‌خوام زیر یه دیقه با کرام اسنیچو بیگیرم!

- منم انگلستان کلاسیکه ره می‌گیرم ... فک کن لودو بگمن بذاره کرام نفسه ره بکشه.

هاگرید و باروفیو مشغول ارنج تیم‌هایشان بودند که درِ اتاقی باز شد و هرمیون با موهای وز شده از آن خارج شد.

- کی این کتابای منو سوزونده؟

جینی در حالی که عاروق آلبوس سیوروس را می‌گرفت از اتاق دیگری خارج شد.

- حتما باز گذاشتی تو دست و پا، توله اژدهای داداش چارلیم نفسش گرفته بهشون عزیزم!

درب مرلینگاه باز شد و پرسی ویزلی که در مقابل آینه ایستاده بود و موهایش را مرتّب می‌کرد با صدای بلندی ابرا وجود کرد:

- انقد سنگ چارلی شلخته رو به سینه نزن ... اژدهاهاش چند دست ردای پلوخوری منو هم تا حالا سوزوندن.

- This is john champion and alongside me in the camp new, is jim beglin.

- Hello john! Hello everyone!

- سلام بچّه‌ها! بابابزرگ اومده.

آرتور ویزلی که با استقبال خوبی مواجه نشده بود سریعا ردای آغشته به روغن موتورش را درآورد و گوشه‌ای انداخت که مالی متوجّه سرکشی دوباره او به گاراژش نشود و سپس گفت:

- مــــالــــــــی؟ کجایی لرزونک من؟ ناهارت حاضره؟

- باز تو از راه نرسیده گفتی ناهار؟ من فقط کنیزم دیگه تو این خونه؟ بپز بشور بسّاب ... جمعیّت نون خورا هم که روز به روز بیشتر می‌شه.

- بــــــیــــــــــــــل! مامانت به من گفت نونخوغ! من دیگه یه لحظه هم این‌جا نمی‌مونم.

پسربچّه تخسی از زیر میز ناهارخوری بیرون پرید و فریاد زد:

- چرا شلوغش می‌کنی مامان ... مگه قرار نشد با فامیل بسازی تا نون و نمک همو بخوریم تا تو انتخابات وزارت به من رأی بدن؟

فلور پسرش را در آغوش گرفت و سعی کرد او را ساکت کند تا دلیل این که بعد از سال‌ها با مادرشوهرش آشتی کرده بود و به خانه آن‌ها آمده بود را جار نزند. بیل که کنار شومینه چرت می‌زد سر بلند کرد و گفت:

- ولش کن خانوم! هی لی لی به لالاش گذاشتی که این‌طوری پررو شده دیگه ... بچّه رو چه به سیاست؟

در خانه برای بار دوّم باز شد و این بار هری پاتر وارد شد و در حالی که چوبدستی‌اش را فوت می‌کرد گفت:

- هـــــــــــوف ... چه روز پرکاری بود! شونزده نفر رو خلع سلاح کردم.

رون پشت سر او وارد شد و گفت:

- حتماً باید بلند شاهکارت رو اعلام کنی؟ همینجوریش داماد محبوب خونواده ای! حتّی محبوب تر از پسرای خونواده!

در آن بحبوحه نه کسی متوجّه حضور هاگرید و باروفیو شده بود و نه آن‌ها که سخت برای بردن تلاش می‌کردند متوجه جرّوبحث‌های اطراف. ناگهان فریاد هاگرید به هوا خواست!

- گــــــرفتم! اسنیچو گرفتم! بـــردم! گفته بودم که به من نمی‌خوری باروفیو خان! ریزی جلو داداشت!

باروفیو در حالی که دسته ره به سمت صفحه بازی پرتاب می‌کرد فریاد زد:

- حرفه ره نزن مرد حسابی! کلّ بازی ره من در دست داشتم ... توی تسترال‌شانس فقط اسنیچه ره گرفتی.

جماعت ویزلی‌های بی اعصاب همگی به آن دو خیره شده بودند.

- خودمون خیلی کم تو این خونه جنگ اعصاب و داد و هوار داریم ... کی این نرّه خر و اون داهاتی رو دعوت کرده این‌جا؟

پیش از آن که رون فرصت کند توضیحی دهد باروفیو خروشید ...

- داهاتی؟ چرا شما شهری ها خودتون ره بالا تر می‌دونید؟ اگه ما روستایی ها شیره ره نمی‌دوشیدیم شما چه می‌نوشیدید؟ دست بندازم دهن منه ره جر بدما!

- آآآآآآآی نفس کش! تا وقتی که یک نفر توی هاگوارتز به پروفسور دامبلدور وفادار باشه من نیمی‌ذارم کسی به ریفیقم فوش بده!


I'm sick of psychotic society somebody save me









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.