جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بند جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
* سوژه جدید *


دفتر مدیریت آزکابان

_ خب بالاخره گرفتار شدی... باید دست از کارات بکشی فهمیدی؟
.
.
.
_ گفتم فهمیدی؟
_ نه اون یکی پسره خوشگل تر بود! تازه تپل هم بود... وای نگو! انقدر تپل بود که داشت دکمه های لباسش از جا در می اومد!

سارا :
_ اینو هرچه زودتر به بند جادوگرا ببرید!


بند جادوگران

_ شنیدی کی رو می خوان بیارن اینجا؟
_ هان کی رو؟

_ پرسی ویزلی..مدیر هاگوارتز!
_ باب اون که رفیقه خودمونه... از اول هم جاش همینجا بود... مرگ خوار که نباید اون بیرون ول بچرخه که!

ایوان به این صورت به رابستن نگاه کرد .

ولدی که اون گوشه موشه ها معلوم نبود داره واسه خودش چی کار می کنه با شنیدن این مطلب از تاریکی بیرون اومد و گفت :

_ پس پرسی داره می آد! باید براش جشن بگیریم و یه استقبالی ازش بکنیم تا دیگه وقتی اون بیرون داره واسه خودش حال می کنه و دفتر توجیهات راه میندازه، یادش نره بیاد و مارو از اینجا نجات بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1388 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
آیدن لینچ عزیز، من منظور شما رو از اصغر و بروبکس نفهمیدم.

___________________________________


در بند

آبر داشت شر شر گریه می کرد.دیوانه ساز خدمتکارش هم داشت با بی حوصلگی به قیافه ی پریشان او نگاه می کرد.او آنقدر گریه کرد تا اینکه اشک تمام بند را فراگرفت!

آبر با شاراه ی دیوانه سازش، متوجه شد تمام بند را آب فراگرفته است.او با وحشت داشت به زندانیان بیچاره ای که داشتند همچنان دست و پا می زدند تا بتوانند به روی آب بیایند، نگاه می کرد.

سرانجام دیوانه ساز مجبور شد قل و زنجیر زندانیان را باز کند تا آنها بتوانند فرار کنند.آبر با سیستم نوشابه ای ناظرین آزکابان، موفق شد با ریتا تماس بگیرد.

-از عمو آبر به ریتا، از عمو آبر به ریتا!...جونیور صدامو می شنوی؟

ریتا داشت زار زار گریه می کرد و دست و پاهایش را به زمین می کوبید.سپس گوشی را برداشت و با عصبانیت شروع کرد به صحبت کردن.

-چی می خوای بگی؟...لابد اصغر قاتلو پیدا کردی!...برا اهمیت نداره...حتی اگه سیل هم بگیره من اونجا نمی رم!

-جونیور اتفاقا اینجا رو سیل گرفته بوقی بیا کمک!

و بعد تلفن قطع شد...

ریتا دستی به سر و رویش کشید و به سمت بیرون حرکت کرد.چند بار هم به صرتش تف زد تا نشان دهد خیلی گریه کرده است!

در میان راه

ریتا همچنان داشت به سمت بند می دوید که چشمش به اصغر قاتل خورد!

ریتا:

اصغر قاتل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/4/30 23:03:29
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1388 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا: خب تو صفحه اول پیام امروز بزرگ تیتر میزنیم: تحت تعقیب: اصغر باغ‌آبادی ملقب به اصغر قاتل، مژدگانی هم N گالیـ...
- آخه مغز متفکر! نصف مملکت میفهمن اون بوقی______ (لا اله الا الله!) در رفته! اون وقت چی...؟ با یه اردنگی میفتیم بیرون! باید دوباره بچسبم به هاگزهد...
- خبه خبه! اون فقط یه نظریه بود، تازه از کجا معلوم در رفته باشه؟
دیوانه ساز: هـــــــــــــــــو هوووووووو (خانومو باش! از کجا معلوم در رفته! الان تا خود دره گودریک نرفته باشه خوبه...)
آبر: سردرد گرفتم جونیور! اگه تا دو دقیقه دیگه اصغرو پیدا کنی حقوقتو اممم (خب دو دو تا که شیش تا، سه ده تا هم دوازده تا... ) 5 برابر میکنم!
ریتا: (از اعلام دیالوگ معذوریم زیرا تا خواستم بنویسم با سرعت نور بیرون رفت!)
دیوانه‌ساز: هاهوهاهوهاهوهوهو (این اصغره آخرین بار به‌دلیل اقدام به قتل هری پاتر به وسیله گاز انبر به 4 سال حبس ابد محکوم شده بود)
- از اون هریه حرف نزن که یادم میاد گریم میگیره... راستی تو یه بیت که با «آ» شروع بشه سراغ نداری؟
- آخیــــــــــش کار ما که تموم شد...
اصغر از درب (گلاب به روتون) همونجا که به تمبون مرلین سلام عرض میکنن اومد بیرون و به سمت بند روانه شد...
آبر: ای بوقی! انگار مزاجت بد به هم ریخته! برو تو تا اون مزاجتو به دیفال نچسبوندم!... راستی ریتا کجاست؟
دیوانه ساز: هاهاهاها( مردم از خنده! فردا پیام امروز باید دیدنی باشه! )
اصغر و بروبکس: آسید، ریتا رو ول کن مزد ماها رو اِخ کن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- واخ واخ... خیلی کثیفه اینجا آبر. بیا یه کار کنیم! به خود زندانی ها بگیم تمیز کنن بعد در قبال کارشون بهشون مزد بدیم. چطوره؟
- هووووم.... فکر بدی نیست، بزار الان بهشون میگم!

....

آبر و ریتا دورتر از همه زندانی ها نشسته بودند و داشتند به کار کردن اونا نگاه میکردند و همزمان با هم شعر بازی میکردند

آبر: اهم، خب، من صفای عشق میخواهم از او، تا فدا سازم وجود خویش را. "آ" بده.
ریتا: خب... الان، ام... آ، آ، آ، اه اصلا آ ندا... ها چرا چرا یادم اومد، "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا"... یوهاهاها. توام آ بده!
آبر: اه بوقی حسود! خب آ. ها چیز، این، " آی آی آی، هایایایایای، جانم بگیرو"... اینا دیگه. واو بده

ریتا در حالی که جوش آورده بود: یعنی چی بوقی! آی آی هم شد شعر؟ اونا چهچه اس. شعر بساز حداقل!

آبر در حالی که دستش رو جلوی ریتا گرفته بود تا حرف نزند گفت: هیس هیس هیس، یکی از دیوانه سازا اومد. فکر کنم کارشون تموم شد. بزار ببینم جونیور چی میگه!

دیوانه ساز به سمت اونا پرواز کرد (خب راه که نمیرن حداقل) و گفت: هوووهاهــــــاهووو( کارشون تموم شد، بیاین بشمرینشون تا دوباره زندانیشون کنیم)

ریتا و آبر با عجله بلند شدند و به سمت زندانی ها رفتن، دیوانه سازها سعی میکردند که اونا رو به صف کنن تا شمارششون آسون تر بشه. سر و صدا زیاد بود و زندانی ها بهونه ی پولشون رو میگرفتند

آبر جلوتر از ریتا رفت و شروع به شمارش زندانی ها کرد، ریتا هم سعی میکرد از بین سر و صدای اونا توضیح بده که به زودی مزدشون آماده میشه. بعد از چند دقیقه آبر با قیافه ی گرفته ای به سمت ریتا برگشت و گفت:

- یکیشون نیست، فک کنم فرار کرده!
- کی؟! دقت نکردی کی بود؟
- چرا چرا فهمیدم! ام... فک کنم اصغر قاتل باشه
-
- خیلی خب حالا! بسه دیگه. ببین فقط باید زودتر پیداش کنیما. وزارت خونه اگه بفهمه کارمون زاره جونیور.
- آخه چطوری؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1388 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا و آبر پشت سر دیوانه ساز به طرف بند جادوگران حرکت میکردند. در راه صدای زندانیان شورش گر را نیز میشنیدند که هر گونه دشنام را نثار دیوانه سازان بیچاره میکردند.
- اوی یارو، نمیبینی چقدر اینجا کثیفه؟بذار بریم عوضی.

- بد بخت دیوونه بیا تو این سطل آشغال دو ساعت بمون، بعد بگو آروم باشین.

- نکنه میخوای ماچش کنی؟ آره؟ بیچاره نمیبینی اینجا چه _____شده.

آبر و ریتا از راه رویی گذشتند و به بند رسیدند، هیاهو هماجا را پر کرده بود، و آبر و ریتا نیز مضطرب بودند.
- آبر، آبر، میگم اینا انگار خیلی عصبانی شدنا...اون قاتلا رو نگاه کن، چی کار کنیم؟

- صبر کن بذار ببینم چه خاکی باید بریزم به سرم. اینا که خیلی وحشتناک شدن. بذار الان درستش میکنم... آهای یارو کیش کیش کیش، برو، هوی هویف پخ پخ.

- باو آبر اینا که بز نیستن، یه سری قاتلن...کیش کیش میکنی؟اینجوری فایده نداره. صبر کن!

ریتا به سرعت از آبر دور شد و وی را تنها گذاشت، آبر نیز در سعی بود تا زندانیان رو ساکت کنه.

ده دقیقه بعد

ریتا از دور به همراه کلی از ممدهای دیوانه ساز پدیدار شد. آبر نیز که از بس داد زده بود و طلسم کرده بود صداش در نمی اومد به طرف اون رفت.

- ریتا میگی چی کار کنیم؟

- اینا رو آوردم که اینا رو فعلا منتقل کنن توی نصف بند با اون ممدای پشت هم نصفه ی دیگه رو تمیز میکنیم.

دیوانه ساز ها وارد عمل شدند و پس از شونصد ساعت زندانیان رو به نصف بند منتقل کردند.

-خیلیه خب ریتا...اینا رفتن تو، جیغ زدنشون رو نمیهش ساکت کرد. به میله های اینجا هم خیلی اعتباری نیست. باید زودتر تمومش کنیم.

ریتا و آبر به همراه هم وارد بند شدند و با دیدن مقدار زباله هاحالتی عجیب به خود گرفتند.

ریتا و آبر:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1388 10:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هو121


سوژه جدید


- آبر،بیانیه وزارت رو دیدی؟
ریتا با لحن مشکوکانه ای این جمله را بر زبان راند.
- نه جونیور،چیه؟
- گفته طبق شکایاتی که جادوگران زندانی داشتن،باید بند جادوگران رو تمیز کنیم،گویا خیلی کثیفه!
آبر دستی به چانه اش کشید و گفت : هممم،خوبه،میتونی انجام بدی مشکلی نیست!


با نگاه خشمگینانه ریتا،آبرفورث به تندی حرفش را تصحیح کرد و گفت : هممم ،منظورم اینه که میتونی نیرو استخدام کنی و اونجارو تمیز کنی
- از چه نیرویی؟دیوانه ساز ها؟
- نمیدونم والا،چند تا ممدم داریم دیگه،اونام هستن.
در همین لحظه صدای در به گوش رسید

تق تق تق تق


- بیا تو.
در باز شد و پیکر بزرگ و سیاه یکی از دیوانه سازها داخل شد.ریتا با دیدن آن موجود وحشتناک،با سرعت فزاینده ای پشت آبرفورث قایم شد.آبر از اونجا که خیلی مهربونه و اینا گفت : چیه جونیور؟کاری داری؟حقوقاتونو دادم به حسابداری.
- هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو هو!(ترجمه : جادوگرا شورش کردن،دارن از بند خارج میشن،هنوز ما جلوشونو گرفتیم.


در کسری از ثانیه،چشمان آبرفورث به گردی یک گردو شد.ریتا هم کم کم از پشت صندلی خارج شد و صاف روی صندلی نشست.
- ووووووووووف،ممدای خیلی خطرناکی داریم اونجا،باید جلوشونو بگیریم.بلند شو بریم ریتا.
- امممم،خوب... تو برو دیه
- بلند شو بیا بینم،من تنهایی برم چی کنم اونجا؟پس فقط از ریاست زندان حقوقشو میخوای؟


ریتا با اکراه فراوان،از جا برخواست به اتفاق آبرفورث و دیوانه ساز به سمت بند جادوگران به راه افتادند...


***************************************************
دو تا سوژه فرعی هم اضافه شده،میتونید از هرکدومش استفاده کنین جونیورز
به طور کلی،درد سر های پاک سازی زندان،با وجود زندانیان در سوژه اول، و شورش زندانیان در سوژه دوم،میتونه تخیلاتتون رو به شدت به جوش بیاره.
موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: شنبه 27 مهر 1387 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت با نگاهی بدبینانه روزنامه پیام امروز رو از دست مورگان میگیره و اولین نکته ای که موجب جلب توجهش میشه ، رنگ زرد روزنامه است.
تام(!!) روزنامه رو باز میکنه و ...
_ چـــــی؟ مورفین بوقی! من حدس میزدم! آخه بوقی چطور با اختلاف زمانی 10 دقیقه از فرار من خبر جایزه روی سر من باید تو روزنامه پخش شده باشه؟ بوق بر سرت!تاریخ مزخرفش رو بخون...

مورفین با تعجب روزنامه رو از دست اربابش میگیره و زیر لب تاریخ رو میخونه.
_ بیست و دوم ژانویه هزارونهصد و هشتاد!(1980) اممم چیزه فکر کنم مال چند سال پیش بوده! همش تقصیر این بارتی کلوچست دیگه.

ولدمورت آهی از سر ناراحتی میکشه که در این آه بخصوص جملاتی همانند " آخه من دیوانه بودم اینارو دور خودم نگه داشتم؟ " " خاک بر سرم با این مرگ خوار انتخاب کردنم" و " آره جون خودم من همیشه بهترینا رو انتخاب میکنم! "خلاصه شده . سپس با صدایی محزون و نا امید خطاب به یارانش میگه :
_ خیلی خب بوقیا! اول از همه باید بهتون بگم که من تحت تعقیبم.دومش باید خودمو شبیه آفتابه بکنم ... نه یعنی دور و بر آفتابی نشم!
مورفین : یا لرد ... شما قبلاً هم اینکارا رو نمی کردین که!

لرد پرخاشگرانه خطاب به مورفین گفت :
_ ساکت رعیت خز و خیل! دیگه پا برهنه نپری وسط حرفم! شیرفهمه؟
و بعد از گرفتن جواب تصدیق از مورفین با سرفه ای خشک حرف هاش رو ادامه میده :
_ اولین کار برگشتن به آزکابان و نجات دادن یار وفادارم بلاتریکسه!

فلش بک!
خانه ریدل ها

ولدمورت روی کاناپه لم داده و داره چوب دستیش رو دور دستش میچرخونه...
صدای ریز بلاتریکس شنیده شد.
_ ارباب ، وضعیت چجوریه؟
_ بیا تو بلا! همه رو فرستادم ماموریت ... وضعیت سفیده.

با تموم شدن دیالوگ ولدمورت، در آشپزخونه باز میشه و بلاتریکس در آستانه در دیده میشه.
ولدی : جیگرتو!
بلا یک عشوه شتری میره و میخواد نزدیک تر بشه که ناگهان ...
شتررررررق! جررریــــــــــــــنگ!
صدای شکسته شدن شیشه خانه ریدل ها ولدمورت و بلاتریکس رو از عالم خودشون در میاره ... ناگهان نارنجکی دود آزا وارد میشه و همه جا سفید میشه.

زمان حال!
ولدمورت با یادآوری خاطره غم انگیز و انداخته شدن خودش و یار وفادارش ( نکته : بلیز قبلاً تو زندان پلاس بوده!) دوباره جمله اش رو تکرار میکنه.
_ بر میگردیم آزکابان! همین حالا ...!عملیات ژانگولری شروع شد.

--------------------------------
اسم تاپیک و انجمنی که در اون قرار داره مجاب نمی کنه که داستان خارج از سلول و زندان و آزکابان و ... اتفاق بیفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/7/27 22:59:21
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: شنبه 27 مهر 1387 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دوباره نگاهی به اطراف انداخت و ناگهان از روی تختش به پایین پرت شد . در حالیکه از جایش بلند می شد به اطراف نگاه کرد و دلیل افتادنش از روی تخت را تکان های آمبولانس حدس زد .
نگاهی به دیوانه ساز انداخت و از چرت زدن او اطمینان حاصل کرد . با ناراحتی به بلیز که با عنوان سیم ها و چرت و پرتا تزئین () شده بود انداخت و با خود گفت : نمی تونم با خودم ببرمش

دستمالش را درون جیبش گذاشت و به سمت دری که در انتهای آمبولانس قرار داشت رفت و آن را باز کرد . لحظاتی بعد خود را فارغ از هرگونه آمبولانس و زندانی یافت .

به آرامی نفسی عمیق کشید و سینه ی خود را مملو از هوای تازه و گرما بخش یافت . به اطرافش نگاهی انداخت ... گویا از جزیره ای که آزکابان در آن قرار داشت بیرون آمده بود .
کمی فکر کرد و سپس دستش را روی علامت شومش قرار داد ، تا مرگخوارنی را که بیرون از زندان به سر می بردند را خبر کند .

...

دقایقی گذشت و لرد اثری از مرگخواران در اطراف خود نیافت . دستش را دوباره روی علامت شومش قرار داد و فشرد . به آرامی زیر لب زمزمه کرد : این علامت شوم هم جدیدا خوب کار نمی کنه

پس از گذشت چند ثانیه ی کشدار لرد صدای خش خشی را از پشت سرش شنید و به دنبال آن این صدا را چند بار دیگر نیز شنید . به آرامی به پشت سرش نگاه کرد و چند تن از مرگخواران را یافت که به سرعت به سمتش می آمدند .

بارتی را دید که به کلی بزرگ شده بود و خود را درون آغوش او قرار داده بود . روح باب آگدن مرحوم البیامرز (؟!) را دید که توانایی تکان خوردن را نداشت . پرسی را دید که با شلوارک و عینک آفتابی ای آنجا ظاهر شده بود و قیافه ی ناراحتی به خود گرفته بود ؛ گویا از وسط کلاس دامبلدور آمده بود () و ...

مورفین که سیگاری (؟!) در دهانش قرار گرفته بود ، به سرعت به سمت لرد آمد و گفت : سلام یا لرد . روزنامه ی امروزو دیدین ؟
لرد : نه ، چی نوشته ؟
مورفین : نوشته شما به عنوان یه مجرم فراری محسوب می شین و هر کی شما رو گیر بیاره و به مسئولین آزکابان و وزارت تحویل بده ، از خزانه ی وزارت 10,000 گالیون بهش می دن .
- بده ببینم ... راستی یادتون نره ، باید بریم دنبال بلیز ... اون تو بیمارستانه .
- بفرمایین . اینم روزنامه !!!

ملت مرگخوار : بدبخت شدیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/7/27 18:00:49
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: شنبه 27 مهر 1387 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:
بگیر بشین تا خفت نکردم!میزنم شلوپل میشیا.حیف که چوب ندارم وگرنه یک کروشیو درجه یک تحویلت میدادم.
- یا لرد آخه دارم میزنم.شما هم که اجازه نمیدید کارمو اینجا انجام بدم.
- چشت دوتا چهارتا میخواستی دوساعت پیش که وقت دستشویی بود نگیری نخوابی.حالا هم بگیر بشین بذار ببینم چکار باید بکنم از این خراب شده بیام بیرون!

بلیز با ترس و لرز در گوشه ای از زندان نشست.لرد دستی به کله کچل خود کشید و در فکر فرورفت.
- بلیز .هوشش بلیز.بیا اینجا ببینم.
- بله یا لرد؟کاری داشتین.

لرد ابروهای خود را بالا انداخت و با بیحوصلگی گفت:
نخیر کاری نداشتمومیخواستم بیای اینجا که قدوباای قشنگتو ببینم!قربون آی کیوت!

بلیز بزور از جای خود بلند شد و بسوی لرد رفت.لرد نگاهی به وی انداخت و سپس،بعد از یک حرکت بلیز را نقش بر زمین نبود.لرد نگاهی به بلیز که همچون جسدی بر روی زمین افتاده بود انداخت و سپس،لبخندی شیطانی بر لبانش نقش بست.
- خب اینم از این!حالا قسمت دوم نقشه

لرد از جای خود بلند شد و با صدای بلند شروع به داد و فریاد زدن کرد:
آیییی..بد بخت شدم.بیچاره شدم.مرد.کشتنش.وایییی.کمــــــــــــــک

در سلول به آرامی باز شد. دو دیوانه ساز شناوران وارد زندان شدند.لرد با دیدن دیوانه سازها، بر روی زمین افتاد. چشمانش،سفیدتر از همیشه شده بودند.نشانه ای از هیچ حرکت و زندگانی در وجودش دیده نمیشد.

چند دقیقه بعد

صدای آژیر جاروهای آمبولانس در هوا میپیچید.لرد بطور مخفیانه چشمان خود را باز نمود.یک دیوانه ساز در کنارش در حال چرت زدن بود.بلیز که همچنان در بیهوشی بسر میبرد ،در تخت بقلی در خواب عمیقی فرو رفته بود.لبخند شیطانی بر لبان لرد نقش بست.
وقت اجرای نقشه فرا رسیده بود!تا چند دقیقه دیگر،وی بیرون از آمبولانس در حال لذت بردن از آزادی خود بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/7/27 17:34:14
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1387 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
دیوانه ساز ها به سوی بلیز رفتند. بلیز شروع کرد به دویدن دور اتاق ِ گرد و بزرگی که همان سلول زندانشان بود. دیوانه ساز ها نیز به دنبال بلیز، دور این اتاق را می دویدند.

هوای اتاق به شدت سر شده بود و دیوانه سازها نفس هایی کند میکشیدند چرا که خسته شده بودند. تا اینکه بلیز حرکتی ضایع نجام داد و صاف در شکم یکی از دیوانه ساز ها فرو رفت .

ولدی : وووویی! بلیز و گرفتن، ... هی هی! خونشو ریختن ،... هی هی!
مورگان : خیلی مرگخوار خوبی بود.. حیف!
ایوان : بذار یه طلسم به یادش بفرستم به مری (!)!

دیوانه ساز ها بلیز را از اتاقش بیرون بردند و سپس ، به سوی اتاق مدیریت آزکابان راجر دیویس رفتند.

دفتر راجر

- خب... اهو.. اهو.. عمه کتی؟
- پچ پچ .. خش خوششش خیششش..
- نمیتونم باب... تو فکر کردی من روی گنج نشسته ام؟

دوربین از راجر دور تر میشه. راجر روی سکه هایی طلا به صورت کوه نشسته بود.

دیوانه ساز ها بی هوا در را باز کردند و راج تلفنش را قطع کرد و کتابی را جلوی رویش نگه داشت. مثلا" ، درس میخواند.

دیوانه ساز اولی : مشسایشهسای شسمباهسشی !
زیر نویس : قربان براتون یک محموله آوردیم.
راجر : ای بوقی. چقدر ازت پول گرفت؟ گفته بود جنسش خوبه!
دیوانه ساز دومی : نه سشبتاشتا نشستیشتسیت شس !
زیر نویس : منظورش چیز (!) نبود.
راجر : آهان. خب کووو؟

دیوانه ساز سومی ، دستش را پشتش کرد (!) و سپس ، بلیز را بیرون کشید و روبروی راجر انداخت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب