جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
22 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

Then..
نقل قول:
And Now..!
نکتهی کوچکی در مورد زمان وجود دارد که همزمان، بهترین و بدترین خصوصیت آن است: "گذشتن".
زمان همواره و همیشه، میگذرد. تاریکترین شبها و روشنترین صبحها.. زیباترین لحظات و تلخترین ثانیهها.. اولین بوسه و آخرین خداحافظی.. اولین باری که دست دو نفر در هم گره میخورد و آخرین باری که یکی از آنها چمدانش را برای رفتن میبندد.. بار اولی که کودکی مادرش را میخواند و بار آخری که.. کودکی مادرش را میخواند..
تمامشان میگذرند..
ریگولوس بلک زمانی که مطمئن شد ویولت و ورونیکا هردو به خواب رفتهاند تا این شب طولانی را به پایان برسانند، پاورچین پاورچین از اتاقش بیرون آمد. انحنای غریبی، انتهای لبش را به سمت بالا کشیده بود. نمیدانست اگر محفلیها میفهمیدند هوراکراکس لرد ولدمورت دقیقاً بغل گوششان، در اتاق زیرشیروانی ِ خانهی گریمولد بود، چه میکردند.
راز او همین بود. قابآویز اسلیترین را میخواست. شاید به کمک آن میشد لرد ولدمورت را پیدا کرد. شاید میشد در پناه او، خودش را نجات دهد. شاید میتوانست جادوی درخشانش را زیر سایهی لرد پنهان سازد..
کفپوش زیر پایش جیرجیر کرد و لحظهای خشکش زد. گوش خواباند تا مطمئن شود "متحدان"ـش بیدار نشدهاند. صدای تپ تپ خفهای به گوشش خورد که احتمالاً مربوط به جغدهای نشسته بر روی پشتبام گریمولد بود. محتاط و گوش به زنگ، آرام در ِ اتاقک زیرشیروانی را گشود.
و شاخکی وحشیانه به سمتش هجوم آورد..!
سپیدهی صبح اما تنها چیزی نبود که دست نوازش بر زخمهای تاریک ِ لندن میکشید. در ایستگاه قطار، نور درخشان طلسمهایی که سکوها را یکی پس از دیگری منفجر میکردند تا مسیر جادوخوارها را ببندند نیز به یاری روشنایی خزندهی نزدیک صبح میشتافت و رخوت بامدادان را میزدود.
یوآن همانطور که پیکر سنگین و بیحرکتی را روی شانهش انداخته و با تمام توان میدوید، از روی شانهش به پشت سرش نگریست و فریاد زد:
- پیشنهاد کدوم تسترالی بود که گروه نجات شیم؟!
ریتا سکوی دیگری را منفجر کرد و با فریادی جواب او را داد:
- پیشنهاد کدوم تسترالی بود که بریم آملیا بونز رو از وسط جادوخوارا بکشیم بیرون؟!
روباه مو نارنجی میخواست با فریاد دیگری رسماً اعلام کند کود ِ هیپوگریف با غلظت ِ بالا خوردهاست، که به یکباره ایستاد.
ریتا محکم به او برخورد کرد، اما یوآن تکان نخورد.
نیشخندی سرتاسر صورتش را پوشاند.
و آرام گفت:
- همون تسترالی که الان داره سکوی نه و سه چهارم رو میبینه..!
زمان ِ سخت ِ ریگولوس بلک گذشت.
زمان ِ شادی ِ ریتا و یوآن هم همینطور..!
- عاااااااااااااا!!
ریگولوس بلک شتابان خودش را به عقب پرتاب کرد و ارّهای، همزمان هجوم آورد.
شاخک ِ یکی از دو جادوخوار ِ خانهی گریمولد به لطف ارّهبرقی ورونیکا اسمتلی قطع شد!
و صدای جیغ وحشتناکی در خانهی گریمولد پیچید!
یوآن آبرکرومبی همراه با آملیا سوزان بونز ِ بیهوش خودش را داخل قطار هاگوارتز پرتاب کرد و ریتا پشت سرش، در ِ قطار را با تمام قدرت بست.
- چطوری میتونن از سکو رد شن؟!
روباه که پهلوهایش تیر میکشید، به پشت کف قطار افتاد و در حالی که به سختی میتوانست هوا را فرو دهد و برآوَرَد، سری به نشانهی بی اطلاعی تکان داد.
شاخک بعدی به قصد ِ ورونیکا آمد که اینبار، چاقوی ویولت چرخید و جیغ دوم لرزه بر اندام ِ هر سه نفر انداخت. جادوخوار دوم هجوم آورد و ریگولوس بلک، ناخودآگاه یقهی ویولت را گرفت و او را عقب کشید. همزمان با عقب کشیده شدن ِ ویولت، ارهبرقی ورونیکا شاخک ِ دیگری را قطع کرد.
- اینجا دیگه جای موندن نیستعااااااا!!
ویولت با شانهش ریگولوس را که هنوز در شوک بود، عقب زد تا بتواند کنار ورونیکا جلوی پیشروی جادوخوارها را بگیرد. ریگولوس بلک در آن لحظه از یک خلالدندان هم بیمصرفتر بود، اگرچه میشد حداقل خلالدندان را در شاخک ِ آن لعنتیها فرو کرد. و ضمناً، خلالدندان نیمههای شب در اتاق ِ زیرشیروانی را نمیگشود و هر سه نفرشان را به داستان نمیداد!
- اینا دیه چه کوفتین آخه! داشتی چه غلطی میکردی گولو!؟
ریگولوس متحیر به دو نفری نگریست که میان او و دو جادوخوار ایستاده..
و آخرین دفاعش بودند.
چوبدستیش را بیرون کشید.
- بیاید عقب.
صدایش مثل همیشه آرام و مسلط بود، ولی ورونیکا و ویولت هر دو شنیدند.
ظاهراً حالا آنها تنها کسانی بودند که صدایش را میشنیدند.
و عقب پریدند.
- ریداکتو!
سقف خانهی گریمولد پایین آمد و زیر پای ِ ویولت، ورونیکا و ریگولس هم خالی شد. با سقوطی دلهرهآور از جادوخوارها فاصله گرفتند و..
پاق!
صدای سوت ِ قطار هاگوارتز که بنا بر عادت ِ هرسالهش، بدون راننده و این بار، بدون ِ دانشآموز در آستانهی به راه افتادن بود، با صدای پاق ِ ناشی از ظاهر شدن ِ سه نفر و سقوطشان بر روی سقف قطار، در هم آمیخت.
ظاهراً قطار حالا قرار بود شش مسافر به مقصد هاگوارتز داشته باشد..!
نقل قول:
خلاصه!!
موجوداتی بیچهره که از طریق شاخکهای اختاپوسمانندشون جادوی وجود ساحرهها و جادوگرها رو میکِشن و اونا رو نابود میکنن اما ویولت، ورونیکا و ریگولس میفهمن جادوگرهای خیلی قوی بر اثر برخورد با شاخکا تبدیل به جادوخوار میشن، امّا ضعیفترا فقط میترکن!توجه: توی یه محدودهای از حضور جادوخوارها نمیشه آپارات کرد.
اورلا، برایان، ریتا، یوآن، رز و لاکریتا متحد شدن و به ترتیب، گروههای دو نفره برای تحقیق، نجات و عضویابی تشکیل دادن. اورلا و برایان رودولف لسترنج در حال مرگ رو پیدا میکنن که آخرین کلماتش اینه: "دستشون.." و وقتی از دست جادوخوارهایی که اونجان فرار میکنن، به سوزان برمیخورن.
تدی، جیمز، ویکتوریا، هاگرید و آریانا با همن و میخوان وارد انگلستان شن.
ویولت بودلر و ورونیکا اسمتلی و ریگولس بلک هم متحد شدن و حالا توی خونهی گریمولدن. ریگولس که متوجه شده جادوی خیلی زیادی داره، دنبال راه نجاته. ویولت میخواد به کلاوس که توی هاگوارتز پناه گرفته برسه و ورنی هم هس دیه!
And Now..!
نکتهی کوچکی در مورد زمان وجود دارد که همزمان، بهترین و بدترین خصوصیت آن است: "گذشتن".
زمان همواره و همیشه، میگذرد. تاریکترین شبها و روشنترین صبحها.. زیباترین لحظات و تلخترین ثانیهها.. اولین بوسه و آخرین خداحافظی.. اولین باری که دست دو نفر در هم گره میخورد و آخرین باری که یکی از آنها چمدانش را برای رفتن میبندد.. بار اولی که کودکی مادرش را میخواند و بار آخری که.. کودکی مادرش را میخواند..
تمامشان میگذرند..
****
ریگولوس بلک زمانی که مطمئن شد ویولت و ورونیکا هردو به خواب رفتهاند تا این شب طولانی را به پایان برسانند، پاورچین پاورچین از اتاقش بیرون آمد. انحنای غریبی، انتهای لبش را به سمت بالا کشیده بود. نمیدانست اگر محفلیها میفهمیدند هوراکراکس لرد ولدمورت دقیقاً بغل گوششان، در اتاق زیرشیروانی ِ خانهی گریمولد بود، چه میکردند.
راز او همین بود. قابآویز اسلیترین را میخواست. شاید به کمک آن میشد لرد ولدمورت را پیدا کرد. شاید میشد در پناه او، خودش را نجات دهد. شاید میتوانست جادوی درخشانش را زیر سایهی لرد پنهان سازد..
کفپوش زیر پایش جیرجیر کرد و لحظهای خشکش زد. گوش خواباند تا مطمئن شود "متحدان"ـش بیدار نشدهاند. صدای تپ تپ خفهای به گوشش خورد که احتمالاً مربوط به جغدهای نشسته بر روی پشتبام گریمولد بود. محتاط و گوش به زنگ، آرام در ِ اتاقک زیرشیروانی را گشود.
و شاخکی وحشیانه به سمتش هجوم آورد..!
****
سپیدهی صبح اما تنها چیزی نبود که دست نوازش بر زخمهای تاریک ِ لندن میکشید. در ایستگاه قطار، نور درخشان طلسمهایی که سکوها را یکی پس از دیگری منفجر میکردند تا مسیر جادوخوارها را ببندند نیز به یاری روشنایی خزندهی نزدیک صبح میشتافت و رخوت بامدادان را میزدود.
یوآن همانطور که پیکر سنگین و بیحرکتی را روی شانهش انداخته و با تمام توان میدوید، از روی شانهش به پشت سرش نگریست و فریاد زد:
- پیشنهاد کدوم تسترالی بود که گروه نجات شیم؟!
ریتا سکوی دیگری را منفجر کرد و با فریادی جواب او را داد:
- پیشنهاد کدوم تسترالی بود که بریم آملیا بونز رو از وسط جادوخوارا بکشیم بیرون؟!
روباه مو نارنجی میخواست با فریاد دیگری رسماً اعلام کند کود ِ هیپوگریف با غلظت ِ بالا خوردهاست، که به یکباره ایستاد.
ریتا محکم به او برخورد کرد، اما یوآن تکان نخورد.
نیشخندی سرتاسر صورتش را پوشاند.
و آرام گفت:
- همون تسترالی که الان داره سکوی نه و سه چهارم رو میبینه..!
****
زمان ِ سخت ِ ریگولوس بلک گذشت.
زمان ِ شادی ِ ریتا و یوآن هم همینطور..!
****
- عاااااااااااااا!!
ریگولوس بلک شتابان خودش را به عقب پرتاب کرد و ارّهای، همزمان هجوم آورد.
شاخک ِ یکی از دو جادوخوار ِ خانهی گریمولد به لطف ارّهبرقی ورونیکا اسمتلی قطع شد!
و صدای جیغ وحشتناکی در خانهی گریمولد پیچید!
****
یوآن آبرکرومبی همراه با آملیا سوزان بونز ِ بیهوش خودش را داخل قطار هاگوارتز پرتاب کرد و ریتا پشت سرش، در ِ قطار را با تمام قدرت بست.
- چطوری میتونن از سکو رد شن؟!
روباه که پهلوهایش تیر میکشید، به پشت کف قطار افتاد و در حالی که به سختی میتوانست هوا را فرو دهد و برآوَرَد، سری به نشانهی بی اطلاعی تکان داد.
****
شاخک بعدی به قصد ِ ورونیکا آمد که اینبار، چاقوی ویولت چرخید و جیغ دوم لرزه بر اندام ِ هر سه نفر انداخت. جادوخوار دوم هجوم آورد و ریگولوس بلک، ناخودآگاه یقهی ویولت را گرفت و او را عقب کشید. همزمان با عقب کشیده شدن ِ ویولت، ارهبرقی ورونیکا شاخک ِ دیگری را قطع کرد.
- اینجا دیگه جای موندن نیستعااااااا!!
ویولت با شانهش ریگولوس را که هنوز در شوک بود، عقب زد تا بتواند کنار ورونیکا جلوی پیشروی جادوخوارها را بگیرد. ریگولوس بلک در آن لحظه از یک خلالدندان هم بیمصرفتر بود، اگرچه میشد حداقل خلالدندان را در شاخک ِ آن لعنتیها فرو کرد. و ضمناً، خلالدندان نیمههای شب در اتاق ِ زیرشیروانی را نمیگشود و هر سه نفرشان را به داستان نمیداد!
- اینا دیه چه کوفتین آخه! داشتی چه غلطی میکردی گولو!؟
ریگولوس متحیر به دو نفری نگریست که میان او و دو جادوخوار ایستاده..
و آخرین دفاعش بودند.
چوبدستیش را بیرون کشید.
- بیاید عقب.
صدایش مثل همیشه آرام و مسلط بود، ولی ورونیکا و ویولت هر دو شنیدند.
ظاهراً حالا آنها تنها کسانی بودند که صدایش را میشنیدند.
و عقب پریدند.
- ریداکتو!
سقف خانهی گریمولد پایین آمد و زیر پای ِ ویولت، ورونیکا و ریگولس هم خالی شد. با سقوطی دلهرهآور از جادوخوارها فاصله گرفتند و..
پاق!
****
صدای سوت ِ قطار هاگوارتز که بنا بر عادت ِ هرسالهش، بدون راننده و این بار، بدون ِ دانشآموز در آستانهی به راه افتادن بود، با صدای پاق ِ ناشی از ظاهر شدن ِ سه نفر و سقوطشان بر روی سقف قطار، در هم آمیخت.
ظاهراً قطار حالا قرار بود شش مسافر به مقصد هاگوارتز داشته باشد..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

اورلا بالای سر رودولف ایستاده بود و حتی نمیداست باید برود یا نه. برایان در گوشه ایستاده بود و اورلا را نگاه می کرد که در ظاهر بسیار خونسرد بود اما درونش چیز دیگری را میگفت. چوبدستی اش از شدت اضطراب خیس عرق شده بود و رنگش از روح سفیدتر. نا امیدی ای که جادو خوار ها به وجود می آوردند را حس میکرد. سر رودولف کمی چرخید و بالاخره اورلا را دید. دهانش را کمی باز کرد تا چیزی را بگوید. صدایش به زحمت شنیده میشد.
- دستشون...
و سپس چشمانش برای همیشه بسته شد.
- رودولف، رودولف، بقیه اش چی؟ بقیه اش!
اورلا جمله ی آخرش را فریاد زد اما چه فایده ای داشت؟ رودولف مرده بود.
- اورلا فرار کن!
این فریاد برایان بود که خودش هم در حال فرار بود. اورلا برگشت سه جادوخوار بدون چهره را دید که به سمتش می آمدند. تا حالا آن ها را از نزدیک ندیده بود. پا به فرار گذاشت اما پایین شنلش به تکه چوبی گیر کرده بود.
- نه!
یکی از جادوخوار ها دست هایش دراز کرده بود تا اورلا را بگیرد و دختر هم فریاد زد. دست جادوخوار نزدیک شد و با ناخن هایش تکه از گوشت اورلا جدا کرد تا این که بالاخره به ذهنش رسید که شنلش را در بیاورد و فرار کند و همین کار را هم کرد و...
پـــــــاق
آپارات کرد!
مکانی دیگر از لندن
حالا دیگر در آن جا تنها بود. کوچه باریک و تاریکی که خودش هم نمیدانست که چرا به آن جا آپارات کرده است. به دیوار تکیه داد و کم کم زانو هایش سست شدند و نشست. نه برایانی بود و نه دوستی دیگری. به دستش نگاهی انداخت. از بس ترسیده بود که کاملا زخمی شدن خودش را فراموش کرده بود. خون زیادی از بدنش رفته بود و دیگر توانی نداشت. خالی بودن دستکش های در دستانش حس میکرد. از وقتی آن ها آمده بودند زندگی همه تباه شده بود.
صدای قدم هایی را شنید. سریع بلند شد و چوبدستی اش را به سمت سایه ای گرفت که آرام به سمتش می آمد.
- نترس اورلا!
دخترک این را گفت و کم کم رو به روی اورلا ایستاد و کلاه شنلش را کنار زد.
- چی؟ سوزان؟
دیگر از آن دختر با شور و نشاط خبری نبود. دختری که همیشه به اربابش لردولدمورت وفادار بود، اربابی که دیگر وجود نداشت.
- چیه؟ داغون شدم نه؟
- شاید.
بر لبان هیچ کدامشان اثری از لبخند نبود. اورلا سعی کرد دستش را از نظر سوزان پنهان کند و با لحن آزرده اما ساختگی ای گفت:
- اربابت کجاست؟ همونی که مارو از هم جدا کرد؟
- جبهه ی ما متفاوت بود اورلا.
- ولی ما تو هاگوارتز دوستای خوبی بودیم؛ که بعد از فارغ التحصیلی از هم جدا شدیم. یادته سوزان؟
- بله یادمه اورلا ولی الان این چیزا اهمیتی نداره، داره؟
اورلا چیزی نگفت.
- دستت رو بیار جلو اورلا.
- چی؟
- بیار جلو تا درستش کنم.
سوزان در حرف های لحن مهربانی نداشت ولی میشد فهمید که قصد بدی ندارد و شاید دو دوست می توانستند بعد سال ها و بعد سقوط رؤسای دو جبهه با هم کار کنند.
- دستشون...
و سپس چشمانش برای همیشه بسته شد.
- رودولف، رودولف، بقیه اش چی؟ بقیه اش!
اورلا جمله ی آخرش را فریاد زد اما چه فایده ای داشت؟ رودولف مرده بود.
- اورلا فرار کن!
این فریاد برایان بود که خودش هم در حال فرار بود. اورلا برگشت سه جادوخوار بدون چهره را دید که به سمتش می آمدند. تا حالا آن ها را از نزدیک ندیده بود. پا به فرار گذاشت اما پایین شنلش به تکه چوبی گیر کرده بود.
- نه!
یکی از جادوخوار ها دست هایش دراز کرده بود تا اورلا را بگیرد و دختر هم فریاد زد. دست جادوخوار نزدیک شد و با ناخن هایش تکه از گوشت اورلا جدا کرد تا این که بالاخره به ذهنش رسید که شنلش را در بیاورد و فرار کند و همین کار را هم کرد و...
پـــــــاق
آپارات کرد!
مکانی دیگر از لندن
حالا دیگر در آن جا تنها بود. کوچه باریک و تاریکی که خودش هم نمیدانست که چرا به آن جا آپارات کرده است. به دیوار تکیه داد و کم کم زانو هایش سست شدند و نشست. نه برایانی بود و نه دوستی دیگری. به دستش نگاهی انداخت. از بس ترسیده بود که کاملا زخمی شدن خودش را فراموش کرده بود. خون زیادی از بدنش رفته بود و دیگر توانی نداشت. خالی بودن دستکش های در دستانش حس میکرد. از وقتی آن ها آمده بودند زندگی همه تباه شده بود.
صدای قدم هایی را شنید. سریع بلند شد و چوبدستی اش را به سمت سایه ای گرفت که آرام به سمتش می آمد.
- نترس اورلا!
دخترک این را گفت و کم کم رو به روی اورلا ایستاد و کلاه شنلش را کنار زد.
- چی؟ سوزان؟
دیگر از آن دختر با شور و نشاط خبری نبود. دختری که همیشه به اربابش لردولدمورت وفادار بود، اربابی که دیگر وجود نداشت.
- چیه؟ داغون شدم نه؟
- شاید.
بر لبان هیچ کدامشان اثری از لبخند نبود. اورلا سعی کرد دستش را از نظر سوزان پنهان کند و با لحن آزرده اما ساختگی ای گفت:
- اربابت کجاست؟ همونی که مارو از هم جدا کرد؟
- جبهه ی ما متفاوت بود اورلا.
- ولی ما تو هاگوارتز دوستای خوبی بودیم؛ که بعد از فارغ التحصیلی از هم جدا شدیم. یادته سوزان؟
- بله یادمه اورلا ولی الان این چیزا اهمیتی نداره، داره؟
اورلا چیزی نگفت.
- دستت رو بیار جلو اورلا.
- چی؟
- بیار جلو تا درستش کنم.
سوزان در حرف های لحن مهربانی نداشت ولی میشد فهمید که قصد بدی ندارد و شاید دو دوست می توانستند بعد سال ها و بعد سقوط رؤسای دو جبهه با هم کار کنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
جزئیات کاربر

" آنا روى اسبش نشست. هيچ ترسى در چشمانش ديده نمى شد. نگاهش را به مسير دوخت.
- اون خواهر منه. تنهاش نمى ذارم!"
- من برادرشم... منو تنها نمى ذاره...
کلاوس آرام کتاب داستان را بست. کتابخانه تاريک و سرد بود.
- هااااا...
بخار پخش شد روى دست هاى سرد و بى حس کلاوس. عينکش را روى بينى اش صاف کرد. از خودش عصبانى بود.اگر کمى قوى تر بود. اگر ويولت انقدر از بچگى او را وابسته ى خودش نمى کرد. اگر مى توانست از آنجا بيرون برود... اگر....اگر... اگر.
دستش را به صندلى اى که پيش تر مادام پينس با غرور رويش مى نشست گرفت و بلند شد. نمى خواست فکر کند که حالا مادام پينس کجاست. ساعت ها بود که خبرى از جادوخوارها نبود. شايد قانع شده بودند که کسى نمى تواند به هاگوارتز نفوذ کند. البته که... اشتباه مى کردند!
کلاوس آرام به سمت قفسه هاى کتاب رفت. حتما يک جايى درباره ى جادوخوارها نوشته شده بود.
ساحل_ زيرزمين
هر از گاهى مقدارى خاک، به علت حرکت جادوخوارها از سقف که ديگر خراب شده بود، کنده مى شد و روى سر حضار مى ريخت. تدى، جيمز و هاگريد هم مانند ويکتوريا، متعجب زل زده بودند به آريانايى که خسته به نظر مى رسيد. انگار چندين مصيبت را پشت سر گذاشته بود. موهايش مثل هميشه بافته و منظم نبود. لباس هايش نامرتب. تنها بود. و به نظر شکست خورده... اما هنوز هم ماهيتابه ى سياه رنگش را محکم توى دستش نگه داشته بود. هنوز اميد به مبارزه داشت.
سرانجام جيمز به خودش آمد. انگشتش را با عصبانيت به سمت آريانا گرفت.
- آريانا؟... آريانا دامبلدور که مرگخوار شد و هممون رو فروخت؟!
- ولى من شما رو نفروختم!
- به خاطر خدا... چه فرقى مى کنه؟ تو ما رو تنها گذاشتى!
- نخير! من...
- بس کنيد!
صداى محکم تدى اجازه نداد که آريانا جواب بدهد.
- جيمز، اون دختر همين الان جون ما رو نجات داد.
- بهتره که بميرم. ما از اينجا ميريم تدى!
تدى سريع پيچيد و دست جيمز را گرفت. موهاى فيروزه اى اش را که به خاطر حرکت سريعش روى چشمانش ريخته بود کنار زد.
- ديگه مرگخوار و محفلى اى وجود نداره.
به چشمان جيمز نگاه نمى کرد.
- همه سقوط کردن، فقط ما هستيم. پس... بشين!
و با دستش به گوشه ى نامعلومى اشاره کرد. خواهشى در کار نبود... دستور بود!
جيمز با دلخورى آستينش را از چنگ تدى درآورد و در کنارى نشست.
هاگريد دست بزرگش را روى شانه ى آريانا کوبيد و خنديد.
- هى دختر جون، بزرگ شدى!
- يعنى پير شدم؟
هاگريد کلافه نفسش را بيرون داد.
- شما خانما همه عين هميد.
آريانا دستش را جلوى دهانش گذاشت و بى صدا خنديد.
- آريانا، مى دونى چجورى بايد از اين ساحل لعنتى بريم؟!
آريانا سريع خنده اش را قطع كرد. دستش به خاطر فشردن بيش از حد ماهيتابه سرخ شده بود و حالا در مقابل تدي، صورتش هم سرخ شد.
- اون خواهر منه. تنهاش نمى ذارم!"
- من برادرشم... منو تنها نمى ذاره...
کلاوس آرام کتاب داستان را بست. کتابخانه تاريک و سرد بود.
- هااااا...
بخار پخش شد روى دست هاى سرد و بى حس کلاوس. عينکش را روى بينى اش صاف کرد. از خودش عصبانى بود.اگر کمى قوى تر بود. اگر ويولت انقدر از بچگى او را وابسته ى خودش نمى کرد. اگر مى توانست از آنجا بيرون برود... اگر....اگر... اگر.
دستش را به صندلى اى که پيش تر مادام پينس با غرور رويش مى نشست گرفت و بلند شد. نمى خواست فکر کند که حالا مادام پينس کجاست. ساعت ها بود که خبرى از جادوخوارها نبود. شايد قانع شده بودند که کسى نمى تواند به هاگوارتز نفوذ کند. البته که... اشتباه مى کردند!
کلاوس آرام به سمت قفسه هاى کتاب رفت. حتما يک جايى درباره ى جادوخوارها نوشته شده بود.
ساحل_ زيرزمين
هر از گاهى مقدارى خاک، به علت حرکت جادوخوارها از سقف که ديگر خراب شده بود، کنده مى شد و روى سر حضار مى ريخت. تدى، جيمز و هاگريد هم مانند ويکتوريا، متعجب زل زده بودند به آريانايى که خسته به نظر مى رسيد. انگار چندين مصيبت را پشت سر گذاشته بود. موهايش مثل هميشه بافته و منظم نبود. لباس هايش نامرتب. تنها بود. و به نظر شکست خورده... اما هنوز هم ماهيتابه ى سياه رنگش را محکم توى دستش نگه داشته بود. هنوز اميد به مبارزه داشت.
سرانجام جيمز به خودش آمد. انگشتش را با عصبانيت به سمت آريانا گرفت.
- آريانا؟... آريانا دامبلدور که مرگخوار شد و هممون رو فروخت؟!
- ولى من شما رو نفروختم!
- به خاطر خدا... چه فرقى مى کنه؟ تو ما رو تنها گذاشتى!
- نخير! من...
- بس کنيد!
صداى محکم تدى اجازه نداد که آريانا جواب بدهد.
- جيمز، اون دختر همين الان جون ما رو نجات داد.
- بهتره که بميرم. ما از اينجا ميريم تدى!
تدى سريع پيچيد و دست جيمز را گرفت. موهاى فيروزه اى اش را که به خاطر حرکت سريعش روى چشمانش ريخته بود کنار زد.
- ديگه مرگخوار و محفلى اى وجود نداره.
به چشمان جيمز نگاه نمى کرد.
- همه سقوط کردن، فقط ما هستيم. پس... بشين!
و با دستش به گوشه ى نامعلومى اشاره کرد. خواهشى در کار نبود... دستور بود!
جيمز با دلخورى آستينش را از چنگ تدى درآورد و در کنارى نشست.
هاگريد دست بزرگش را روى شانه ى آريانا کوبيد و خنديد.
- هى دختر جون، بزرگ شدى!
- يعنى پير شدم؟
هاگريد کلافه نفسش را بيرون داد.
- شما خانما همه عين هميد.
آريانا دستش را جلوى دهانش گذاشت و بى صدا خنديد.
- آريانا، مى دونى چجورى بايد از اين ساحل لعنتى بريم؟!
آريانا سريع خنده اش را قطع كرد. دستش به خاطر فشردن بيش از حد ماهيتابه سرخ شده بود و حالا در مقابل تدي، صورتش هم سرخ شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

مه پیش رویشان به قدری غلیظ بود که به سختی یکدیگر را میدیدند.
همانطور که پیش بینی کرده بودند مسیر دریایی تا زمانی که در آبهای فرانسه بودند بدون دشواری بود اما هرچه به مقصد نزدیکتر میشدند, کمتر اثری از خشکی بود و در عوض انگار آسمان واژگون شده بود و بیشتر و بیشتر در ابرها فرو میرفتند.
همانطور که با حداقل سرعت پیش میرفتند, برخورد جسمی به قایق آن را به کمی تلاطم انداخت. ویکتوریا امیدوارانه پرسید:
- رسیدیم ساحل؟
- فک نکنم..
هاگرید دستش را به درون آب دراز کرد و پس از مکثی نسبتا طولانی ادامه داد:
- .. ولی ... ولی به خیالم نزدیکیم.
و در سکوت نشست و چترش را محکم در دستانش فشرد. اگر به خاطر مه نبود همراهانش میتوانستند ببینند که رنگ بر چهره ندارد و اگر به خاطر مه نبود چیزی که هاگرید به هنگام تماس با آب حس کرده بود را به چشم میدیدند.
دوباره قایق تکانی خورد و این بار از حرکت ایستاد.
تدی و جیمز چوبدستیهایشان را بیرون کشیدند و به داخل آب پریدند. هاگرید به ویکتوریا کمک کرد و آنها نیز با گامهایی سنگین و آهسته, چند قدم باقیمانده تا ساحل را طی کردند.
- پناه به مرلین...
ساحل بوی تعفن و مرگ میداد. جیمز یقه ی لباسش را تا روی بینی بالا کشیده بود و با نگاهی جدی سعی میکرد در آن هوای شیری رنگ, راه را پیدا کند.
- شبیه لونهی دیوانه سازاست!
تدی با تعجب به طرف صدای هاگرید برگشت. هیچکس بهتر از او موجودات جادویی را نمیشناخت.. هر چه عجیبتر و خطرناکتر, اطلاعات او هم بهتر و دقیقتر. اگر هاگرید میگفت شبیهی لانه ی دیوانه سازهاست, پس جای تردید زیادی باقی نمیگذاشت.
- منظورت اینه که کار اوناست؟
هاگرید سرش را تکان داد.
- شبیهشه.. میدونی! این مه.. فصل زاد و ولدشون همه جا رو مه میگیره. ولی الان فصلش نیس! هوا هم سرد نیس.. بعدشم.. ساختن جنازه تو کارشون نیس.
ویکتوریا نفسش را حبس کرد.
- جنازه؟
- چیزی که چن دیقه پیش خورد به قایق.. ببینین بچهها.. من حس خوبی ندارم. هنوزم دیر نیس واسِ برگشتن.
صدای جیغ گوشخراشی از فاصلهی نزدیک خیلی زود به آنها فهماند که قطعا برای برگشتن دیر شده است. هر چهار نفر به طور غریزی گارد دفاعی گرفتند و هاگرید با دستان بزرگش سعی میکرد سه همراهش را پشت سرش پنهان کند.
- اکسپکتو پاترونام!
گرگ نقرهای از انتهای چوبدستی جیمز رها شد و به درون مه رفت. هاگرید به او یادآوری کرد:
- بِت گفتم که اینا دیوانه ساز نیستن!
- ولی ممکنه شبیهشون باشن, نه؟ تو طلسم بهتری جلوی این نمیدونم-چیچیها بلدی؟
حرف جیمز به نظر منطقی میرسید و به زودی ویکتوریا و تدی هم سپر مدافعشان را به طرف جایی که صدا از آن میآمد روانه کردند, حرکتی که باعث میشد بیشتر باعث جذب آن چیز شود تا دفع آن.
- این دیوونگیه.. این دیوونگیه محضه!
هاگرید بی هدف چترش را به طرف چپ و راست پرتاب میکرد. ویکتوریا با یک دست چوبدستی و با دست دیگر بازوی تدی را فشار میداد و جیمز طوری به مه خیره شده بود که انگار هر چه بیشتر تماشایش میکرد, زودتر آنچه پشتش پنهان شده بود را میدید.
وووووش
درست از فاصله ی کمی از آنها تیری آتشین رد شد و به درون مه رفت. به نظر میرسید هر جایی که حرارت آتش آن را لمس کرده بود, غلطت مه آنجا کمتر شده بود و آنها بالاخره چیزی که در فاصله ی چند متریشان می لغزید را دیدند.
قطرات سرد عرق روی پیشانی تدی نشسته بود و فراموش کرده بود, نفس بکشد. بریده بریده گفت:
- این... دیگه چه هیولاییه؟
جیمز که دستش را روی بازوی دیگر تدی گذاشته بود و آهسته آهسته او را به عقب هدایت میکرد جوابش را داد:
- هر چی که هست.. نه دیوانه سازه.. نه واسه خوشامد به ما اینجاس. باید زودتر از اینجا آپارات کنیم.
- از این طرف!
صدای جدید باعث شد هر چهار نفر موجود روبرویشان را فراموش کنند و پشت سرشان را نگاه کنند. جایی که یک نفر مشعل به دست, در حالیکه ردای سیاه رنگش پشت سرش موج برداشته بود برایشان دست تکان میداد.
به سرعت به آن سمت دویدند. غریبه به نظر میرسید چند قدم جلوتر از آنها میدود و هر از گاهی با "یالا" و "زودتر" آنها را به سریعتر دویدن تشویق میکرد. او دری را باز کرد و همگی وارد ساختمانی نیمه متروک شدند و از پلههای زیرزمین پایین رفتند و در نهایت خود را داخل دریچهای کوچک یافتند.
- دیوونه شدین جلو جادوخورا سپر مدافع میزنین؟ میخواین خودتونو به کشتن بدین؟
هاگرید با دهان نیمه باز پرسید:
- جادوخورا؟
ویکتوریا در حالی که نفس نفس میزد و چشمانش را تنگ کرده بود, با تردید گفت:
- آریانا؟
غریبه کلاه ردایش را عقب برد و موهای آشفتهاش را از جلوی چشمانش کنار زد. حق با ویکتوریا بود ولی به نظر میرسید آریانا دامبلدور یک مرتبه ده سال پیر شده است.
همانطور که پیش بینی کرده بودند مسیر دریایی تا زمانی که در آبهای فرانسه بودند بدون دشواری بود اما هرچه به مقصد نزدیکتر میشدند, کمتر اثری از خشکی بود و در عوض انگار آسمان واژگون شده بود و بیشتر و بیشتر در ابرها فرو میرفتند.
همانطور که با حداقل سرعت پیش میرفتند, برخورد جسمی به قایق آن را به کمی تلاطم انداخت. ویکتوریا امیدوارانه پرسید:
- رسیدیم ساحل؟
- فک نکنم..
هاگرید دستش را به درون آب دراز کرد و پس از مکثی نسبتا طولانی ادامه داد:
- .. ولی ... ولی به خیالم نزدیکیم.
و در سکوت نشست و چترش را محکم در دستانش فشرد. اگر به خاطر مه نبود همراهانش میتوانستند ببینند که رنگ بر چهره ندارد و اگر به خاطر مه نبود چیزی که هاگرید به هنگام تماس با آب حس کرده بود را به چشم میدیدند.
دوباره قایق تکانی خورد و این بار از حرکت ایستاد.
تدی و جیمز چوبدستیهایشان را بیرون کشیدند و به داخل آب پریدند. هاگرید به ویکتوریا کمک کرد و آنها نیز با گامهایی سنگین و آهسته, چند قدم باقیمانده تا ساحل را طی کردند.
- پناه به مرلین...
ساحل بوی تعفن و مرگ میداد. جیمز یقه ی لباسش را تا روی بینی بالا کشیده بود و با نگاهی جدی سعی میکرد در آن هوای شیری رنگ, راه را پیدا کند.
- شبیه لونهی دیوانه سازاست!
تدی با تعجب به طرف صدای هاگرید برگشت. هیچکس بهتر از او موجودات جادویی را نمیشناخت.. هر چه عجیبتر و خطرناکتر, اطلاعات او هم بهتر و دقیقتر. اگر هاگرید میگفت شبیهی لانه ی دیوانه سازهاست, پس جای تردید زیادی باقی نمیگذاشت.
- منظورت اینه که کار اوناست؟
هاگرید سرش را تکان داد.
- شبیهشه.. میدونی! این مه.. فصل زاد و ولدشون همه جا رو مه میگیره. ولی الان فصلش نیس! هوا هم سرد نیس.. بعدشم.. ساختن جنازه تو کارشون نیس.
ویکتوریا نفسش را حبس کرد.
- جنازه؟
- چیزی که چن دیقه پیش خورد به قایق.. ببینین بچهها.. من حس خوبی ندارم. هنوزم دیر نیس واسِ برگشتن.
صدای جیغ گوشخراشی از فاصلهی نزدیک خیلی زود به آنها فهماند که قطعا برای برگشتن دیر شده است. هر چهار نفر به طور غریزی گارد دفاعی گرفتند و هاگرید با دستان بزرگش سعی میکرد سه همراهش را پشت سرش پنهان کند.
- اکسپکتو پاترونام!
گرگ نقرهای از انتهای چوبدستی جیمز رها شد و به درون مه رفت. هاگرید به او یادآوری کرد:
- بِت گفتم که اینا دیوانه ساز نیستن!
- ولی ممکنه شبیهشون باشن, نه؟ تو طلسم بهتری جلوی این نمیدونم-چیچیها بلدی؟
حرف جیمز به نظر منطقی میرسید و به زودی ویکتوریا و تدی هم سپر مدافعشان را به طرف جایی که صدا از آن میآمد روانه کردند, حرکتی که باعث میشد بیشتر باعث جذب آن چیز شود تا دفع آن.
- این دیوونگیه.. این دیوونگیه محضه!
هاگرید بی هدف چترش را به طرف چپ و راست پرتاب میکرد. ویکتوریا با یک دست چوبدستی و با دست دیگر بازوی تدی را فشار میداد و جیمز طوری به مه خیره شده بود که انگار هر چه بیشتر تماشایش میکرد, زودتر آنچه پشتش پنهان شده بود را میدید.
وووووش
درست از فاصله ی کمی از آنها تیری آتشین رد شد و به درون مه رفت. به نظر میرسید هر جایی که حرارت آتش آن را لمس کرده بود, غلطت مه آنجا کمتر شده بود و آنها بالاخره چیزی که در فاصله ی چند متریشان می لغزید را دیدند.
قطرات سرد عرق روی پیشانی تدی نشسته بود و فراموش کرده بود, نفس بکشد. بریده بریده گفت:
- این... دیگه چه هیولاییه؟
جیمز که دستش را روی بازوی دیگر تدی گذاشته بود و آهسته آهسته او را به عقب هدایت میکرد جوابش را داد:
- هر چی که هست.. نه دیوانه سازه.. نه واسه خوشامد به ما اینجاس. باید زودتر از اینجا آپارات کنیم.
- از این طرف!
صدای جدید باعث شد هر چهار نفر موجود روبرویشان را فراموش کنند و پشت سرشان را نگاه کنند. جایی که یک نفر مشعل به دست, در حالیکه ردای سیاه رنگش پشت سرش موج برداشته بود برایشان دست تکان میداد.
به سرعت به آن سمت دویدند. غریبه به نظر میرسید چند قدم جلوتر از آنها میدود و هر از گاهی با "یالا" و "زودتر" آنها را به سریعتر دویدن تشویق میکرد. او دری را باز کرد و همگی وارد ساختمانی نیمه متروک شدند و از پلههای زیرزمین پایین رفتند و در نهایت خود را داخل دریچهای کوچک یافتند.
- دیوونه شدین جلو جادوخورا سپر مدافع میزنین؟ میخواین خودتونو به کشتن بدین؟
هاگرید با دهان نیمه باز پرسید:
- جادوخورا؟
ویکتوریا در حالی که نفس نفس میزد و چشمانش را تنگ کرده بود, با تردید گفت:
- آریانا؟
غریبه کلاه ردایش را عقب برد و موهای آشفتهاش را از جلوی چشمانش کنار زد. حق با ویکتوریا بود ولی به نظر میرسید آریانا دامبلدور یک مرتبه ده سال پیر شده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

فلشبک
ریگولوس بلک موجود ِ "بُزبیار"ـی بود.
تمام ماجرا در همین یک جمله خلاصه میشد. او در تمام زندگیش، از ابتدا تا انتها، بُز میآورد. یعنی راستش را بخواهید، حتی وقتهایی که بز نمیآورد هم، بز میآورد. به طور کلّی، کشف این مطلب که در وجود آدم جادوی زیادی نهفته است، باید اتفاق خوشایندی باشد.
ولی نه اگر این کشف به کمک هجوم پیوستهی جادوخوارها صورت بگیرد!
وقتی با نفسی بُریده، سرانجام آنقدر از جادوخوارهای حملهکننده به وزارتخانه فاصله گرفت که توانست آپارات کند، با خودش دقیقاً فکر میکرد او بزبیارترین موجود زنده در تمام قرون و اعصار است. نفسنفسزنان سرش را به دیوار تکیه داد و چوبدستیش را در دستش فشرد.
- به طور کلی.. آدمای دنیا.. دو دستهن..
نفس عمیق دیگری کشید تا حالش سرجایش بیاید. چشمانش را با این اُمید بر هم فشرد که خاطرهی فریادها، انفجارهای همسنگران و همکارانش در وزارتخانه از خاطرش برود. آرام کوشید جملهش را کامل کند:
- ریگولوس بلک..
چشمانش را گشود. کوچه را تاریکی عمیقی فتح کرده بود که در نظر هیچکس طبیعی نمینمود.
- و آدمای خوشبخت.
دستش را بالا آورد و به انگشتان باریک و کشیدهش نگریست. تا به امروز، هرگز در آنها چنان جادویی که انبوه جادوخوارها را به طرف خود بکشاند، ندیده بود. بهیکباره، نه چندان متحیر، دریافت انگشتانش در حال لرزشند. "واسا و بجنگ بلک!"
صدای فریاد وزیر در گوشش پیچید. خود او هم توسط جادوخوارها محاصره شده بود..
و بله!
او فرار کرد! مگر کسی جز این توقع داشت؟! او میترسید، خب؟! و همه میدانستند ریگولوس بلک مرد ِ جنگیدن نیست و وقتی زمانش برسد، دمش را روی کولش میگذارد و میزند به چاک!
صدای خفهی دویدن جادوخوارها، او را از دریای افکارش بیرون کشید.
- لعنتی!
دندانهایش را با خشم بر هم فشرد. به تنهایی هرگز نمیتوانست از برابر جادوخوارها جان سالم به در ببرد. باید برای خودش محافظانی مییافت.
هرچه سریعتر..!
پایان فلشبک
- خعله خو.. اولندش که.. بشینین!
ویولت چهارزانو دقیقاً وسط اتاق نشیمن خانهی بلکها نشسته بود و به ورونیکا و ریگولوس مینگریست. آن دو هم شانهای بالا انداختند و کنار ویولت، میان خرابههای خانهی اسبق ِ بلکها نشستند.
- ما چی میدونیم؟
چشمانش را بسته بود و میکوشید دانستههایش را جمعبندی کند:
- هاگوارتز تخلیه شده. یه تیم از کاراگاهای وزارتخونه اونجان. هری پاتر تونسّه با پاترونوس جادوخورا رو به سمت خودش بکشونه..
ریگولوس بنا بر عادت ِ ناشی از معاونت وزیر سابق سحر و جادو، نکتهی مهم را کنار گذاشت:
- سپرمدافع جادوخوارها رو جذب میکنه.
ویولت متفکرانه گوشهی لبش را گاز گرفت:
- چون جادوی خالصه.. بعضی از جادوگرا یا ساحرهآ با مکیده شدن جادوشون منفجر میشن.. ولی آرسینوس جیگر که خعلی قویتر از خیلیاس، خودش شد جادوخور..
اگر ریگولوس پوستش کمی تیرهتر بود، دو همسنگر نویافتهش متوجه پریدن رنگش میشدند، ولی حتی ورونیکا که به او مینگریست، متوجه چیزی نشد.
- چرو؟..
ویولت آرام با خودش زمزمه میکرد.
- چرو باس یه جادوگر قوی، خودش بشه جادوخور؟
- و یاد میگیره جادوی از دست رفتهش رو برگردونه.
ریگولوس به آرامی چنین گفت و رشتهی افکار ِ دختر ِ مثلاً ریونکلایی را از هم گسیخت. ورونیکا با اخمی به او خیره شد:
- عاااا ؟! یعنی چی؟!
قطعات پازل کم کم در ذهن ریگولوس کنار هم قرار میگرفتند.
- وقتی جادوشون مکیده میشه.. ضعیفترا منفجر میشن.. درسته؟ قویترا "تکامل" پیدا میکنن.. و میشن یه موجودی که جادوش رو میتونه برگردونه..
نگاه ویولت رو به ریگولوس مات شد:
- مث فیزیک ِ مشنگاس.. خلأ که ایجاد میشه، هوای اطراف هجوم میاره واس پُر کردن ِ جای خالی.. بعضیا میپوکن.. بعضیا میمکن..
برای لحظهای به درازای ابدیت، سکوت، خانهی شماره دوازده گریمولد را در چنگال بیرحمش فشرد.
بعد ناگهان صدای ارّهبرقی همه را از جا پراند:
- حالا من یه سؤال دارم عااا!
چشمان تیرهی ویولت و ریگولوس توأمان به سمت ورونیکا که با نیشخندی بر لب، ارّهبرقی را بر روی شانهش میگذاشت، چرخید.
- اگه شاخکاشونو بِبُرّیم چی میشن؟!
چشمان هر سه نفر برق زد.
"اگه میخوام کلاوسو پیدا کنم، باس بفهمم اونا چین و چطو میشه جلوشون واساد."
و..
"اگه میخوام زنده بمونم، باید بفهمم اونا از کجا اومدن و چطوری میشه جلوشون ایستاد."
وقت ِ تقسیم ِ وظایف بود..
گرچه ریگولوس هنوز آنچه میدانست را با آنها در میان نگذاشته بود..!
ریگولوس بلک موجود ِ "بُزبیار"ـی بود.
تمام ماجرا در همین یک جمله خلاصه میشد. او در تمام زندگیش، از ابتدا تا انتها، بُز میآورد. یعنی راستش را بخواهید، حتی وقتهایی که بز نمیآورد هم، بز میآورد. به طور کلّی، کشف این مطلب که در وجود آدم جادوی زیادی نهفته است، باید اتفاق خوشایندی باشد.
ولی نه اگر این کشف به کمک هجوم پیوستهی جادوخوارها صورت بگیرد!
وقتی با نفسی بُریده، سرانجام آنقدر از جادوخوارهای حملهکننده به وزارتخانه فاصله گرفت که توانست آپارات کند، با خودش دقیقاً فکر میکرد او بزبیارترین موجود زنده در تمام قرون و اعصار است. نفسنفسزنان سرش را به دیوار تکیه داد و چوبدستیش را در دستش فشرد.
- به طور کلی.. آدمای دنیا.. دو دستهن..
نفس عمیق دیگری کشید تا حالش سرجایش بیاید. چشمانش را با این اُمید بر هم فشرد که خاطرهی فریادها، انفجارهای همسنگران و همکارانش در وزارتخانه از خاطرش برود. آرام کوشید جملهش را کامل کند:
- ریگولوس بلک..
چشمانش را گشود. کوچه را تاریکی عمیقی فتح کرده بود که در نظر هیچکس طبیعی نمینمود.
- و آدمای خوشبخت.
دستش را بالا آورد و به انگشتان باریک و کشیدهش نگریست. تا به امروز، هرگز در آنها چنان جادویی که انبوه جادوخوارها را به طرف خود بکشاند، ندیده بود. بهیکباره، نه چندان متحیر، دریافت انگشتانش در حال لرزشند. "واسا و بجنگ بلک!"
صدای فریاد وزیر در گوشش پیچید. خود او هم توسط جادوخوارها محاصره شده بود..
و بله!
او فرار کرد! مگر کسی جز این توقع داشت؟! او میترسید، خب؟! و همه میدانستند ریگولوس بلک مرد ِ جنگیدن نیست و وقتی زمانش برسد، دمش را روی کولش میگذارد و میزند به چاک!
صدای خفهی دویدن جادوخوارها، او را از دریای افکارش بیرون کشید.
- لعنتی!
دندانهایش را با خشم بر هم فشرد. به تنهایی هرگز نمیتوانست از برابر جادوخوارها جان سالم به در ببرد. باید برای خودش محافظانی مییافت.
هرچه سریعتر..!
پایان فلشبک
- خعله خو.. اولندش که.. بشینین!
ویولت چهارزانو دقیقاً وسط اتاق نشیمن خانهی بلکها نشسته بود و به ورونیکا و ریگولوس مینگریست. آن دو هم شانهای بالا انداختند و کنار ویولت، میان خرابههای خانهی اسبق ِ بلکها نشستند.
- ما چی میدونیم؟
چشمانش را بسته بود و میکوشید دانستههایش را جمعبندی کند:
- هاگوارتز تخلیه شده. یه تیم از کاراگاهای وزارتخونه اونجان. هری پاتر تونسّه با پاترونوس جادوخورا رو به سمت خودش بکشونه..
ریگولوس بنا بر عادت ِ ناشی از معاونت وزیر سابق سحر و جادو، نکتهی مهم را کنار گذاشت:
- سپرمدافع جادوخوارها رو جذب میکنه.
ویولت متفکرانه گوشهی لبش را گاز گرفت:
- چون جادوی خالصه.. بعضی از جادوگرا یا ساحرهآ با مکیده شدن جادوشون منفجر میشن.. ولی آرسینوس جیگر که خعلی قویتر از خیلیاس، خودش شد جادوخور..
اگر ریگولوس پوستش کمی تیرهتر بود، دو همسنگر نویافتهش متوجه پریدن رنگش میشدند، ولی حتی ورونیکا که به او مینگریست، متوجه چیزی نشد.
- چرو؟..
ویولت آرام با خودش زمزمه میکرد.
- چرو باس یه جادوگر قوی، خودش بشه جادوخور؟
- و یاد میگیره جادوی از دست رفتهش رو برگردونه.
ریگولوس به آرامی چنین گفت و رشتهی افکار ِ دختر ِ مثلاً ریونکلایی را از هم گسیخت. ورونیکا با اخمی به او خیره شد:
- عاااا ؟! یعنی چی؟!
قطعات پازل کم کم در ذهن ریگولوس کنار هم قرار میگرفتند.
- وقتی جادوشون مکیده میشه.. ضعیفترا منفجر میشن.. درسته؟ قویترا "تکامل" پیدا میکنن.. و میشن یه موجودی که جادوش رو میتونه برگردونه..
نگاه ویولت رو به ریگولوس مات شد:
- مث فیزیک ِ مشنگاس.. خلأ که ایجاد میشه، هوای اطراف هجوم میاره واس پُر کردن ِ جای خالی.. بعضیا میپوکن.. بعضیا میمکن..
برای لحظهای به درازای ابدیت، سکوت، خانهی شماره دوازده گریمولد را در چنگال بیرحمش فشرد.
بعد ناگهان صدای ارّهبرقی همه را از جا پراند:
- حالا من یه سؤال دارم عااا!
چشمان تیرهی ویولت و ریگولوس توأمان به سمت ورونیکا که با نیشخندی بر لب، ارّهبرقی را بر روی شانهش میگذاشت، چرخید.
- اگه شاخکاشونو بِبُرّیم چی میشن؟!
چشمان هر سه نفر برق زد.
"اگه میخوام کلاوسو پیدا کنم، باس بفهمم اونا چین و چطو میشه جلوشون واساد."
و..
"اگه میخوام زنده بمونم، باید بفهمم اونا از کجا اومدن و چطوری میشه جلوشون ایستاد."
وقت ِ تقسیم ِ وظایف بود..
گرچه ریگولوس هنوز آنچه میدانست را با آنها در میان نگذاشته بود..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/06
تولد نقش: 1394/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 13 تیر 1398 18:54
از: یو ویش.
پستها:
279

_هوی ژیگو... فک کنم وزارت بدون کلاه بد بت چسبیده ها... شانستو قربون!
_اوف اوف نافرم... یکی اَ فانتزیام بود کلاهو بلند کنم.
ریگولوس که به دیوار تکیه داده بود و در حالیکه سرش را به دیوار می فشرد طبق معمول در پی یافتن پاسخ یکی از سوال های عظیم طول زندگانی اش بود، آهسته زمزمه کرد. نمیدانست میتواند پیش از مرگ پاسخش را بیابد یا نه...
آیا با فشار دادن پس کله ی مان به دیوار، کله مان صاف میشود؟!
هنوز دست های یکدیگر را رها نکرده بودند.
در واقع تنها کاری که مطمئن بود در حال حاضر انجام نمیدهد، وزارت بدون کلاه بود... در واقع ریگولوس انسانی بود فاقد کلاه، اما زمانی که گزاره ی اول نادرست باشد تمام عبارت نادرست معنا میشود... ریگولوس "وزارت" نمیکرد. اگر فعل مورد نظر "گریه بدون کلاه" یا "فرار بدون کلاه" یا "وحشت بدون کلاه" بود، ریگولوس مثل همیشه پایه بود. اما این بار را نه.
در واقع با جمله ی ویولت تازه فهمید که آرسینوس رفته است... اما اهمیتی نمیداد. اگر میخواست بنشیند و مثل قبل برای هر یک از چیز هایی که از دست داده بود اشک بریزد روزی میرسید که حتی اشک هایش هم تمام میشدند... اما چیز هایی که از دست میروند هرگز تمام نمیشوند.
سکوت عمیقی بین سه نفری حکمفرما شده بود که دست در دست کنار هم ایستاده بودند و هیچگونه وجه مشترکی با یکدیگر نداشتند... هیچ گذشته ای را با هم تجربه نکرده بودند. سه نفر از سه دنیای متفاوت بودند که احساس میکردند اگر دست های یکدیگر را رها کنند خواهند مرد. گویی با شکستن سکوتی که میان شان پیوندی قدرتمند برقرار کرده بود، دست هایشان نیز بی اختیار از هم جدا میشد و با جدا شدن دست هایشان بود که هرگز دوباره زنده نمیشدند.
_اون به من گفت بایستم و بجنگم.
ریگولوس بی هوا سکوت را شکست...
_اما من فرار کردم. مثل یه ترسو.
ویولت برای یک ثانیه به او خیره شد... احساس میکرد آتشی که به جانش افتاده دارد باعث میشود قلبش هم مثل صورتش شود.
_اون هم فرار کرد بلک. بعد از اینکه تو زدی بیرون اونم فرار کرد.
ورونیکا اصلا دوست نداشت دوباره در سکوت فرو روند... بر خلاف ریگولوس، ورونیکا جزو دسته ی ساکت جامعه نبود.
_بسیار خب... نقشه اینه.
با دو دستش به مکانی میان حلقه ی سه نفره شان اشاره کرد، جایی که اصلا بنظر نمی آمد یک "نقشه" خفته باشد. در واقع این را فقط ویولت میدانست... او اصلا نقشه نداشت.
_ام... نقشه چیه ویولت؟
_برای زنده موندن باید کنار هم بمونیم... اتحاده که تنها اسلحه ی باقی مونده مون رو تشکیل میده.
در واقع، این اصلا شبیه نقشه ای نبود که در یک جمله خلاصه شده باشد. ویولت نفس عمیقی کشید و جمله ی ورونیکا را ادامه داد:
_و بعلاوه... اینکه... من باس داداشمم پیدا کنم.
بلافاصله در جای خود میخکوب شد... چه چیزی باعث میشد این دو مرگخوار اسبق بخواهند به او کمک کنند؟!
_البته نه اینکه بخوام مجبورتون کنما... میگم شمام اگه باس کاری چیزی بکنین...؟!
ریگولوس لبخند زد و لحن ویولت را تقلید کرد.
_منم باس سر راه یه سر برگردم خونمون...
_مگه... اون تو کسی هم هست؟!
ویولت گمان برد ریگولوس دیوانه شده است.
_نمیدونم...
_ریگولوس... مسخره ست که الان من اینو بهت به حالت جمله خبری بگما... ولی خونواده تو... ام... چیزه...
آهسته انگشت شصتش را روی گردنش کشید.
_از کجا مطمئنی...؟! هیچکس نفهمید چی به سر اونا اومد...
لبخند ریگولوس پیغام مبهمی را منتقل میکرد. بنظر میرسید که بطور همزمان درباره ی "آن ها" خیلی چیز ها میدانست...
و نمیدانست.
_اوف اوف نافرم... یکی اَ فانتزیام بود کلاهو بلند کنم.
ریگولوس که به دیوار تکیه داده بود و در حالیکه سرش را به دیوار می فشرد طبق معمول در پی یافتن پاسخ یکی از سوال های عظیم طول زندگانی اش بود، آهسته زمزمه کرد. نمیدانست میتواند پیش از مرگ پاسخش را بیابد یا نه...
آیا با فشار دادن پس کله ی مان به دیوار، کله مان صاف میشود؟!
هنوز دست های یکدیگر را رها نکرده بودند.
در واقع تنها کاری که مطمئن بود در حال حاضر انجام نمیدهد، وزارت بدون کلاه بود... در واقع ریگولوس انسانی بود فاقد کلاه، اما زمانی که گزاره ی اول نادرست باشد تمام عبارت نادرست معنا میشود... ریگولوس "وزارت" نمیکرد. اگر فعل مورد نظر "گریه بدون کلاه" یا "فرار بدون کلاه" یا "وحشت بدون کلاه" بود، ریگولوس مثل همیشه پایه بود. اما این بار را نه.
در واقع با جمله ی ویولت تازه فهمید که آرسینوس رفته است... اما اهمیتی نمیداد. اگر میخواست بنشیند و مثل قبل برای هر یک از چیز هایی که از دست داده بود اشک بریزد روزی میرسید که حتی اشک هایش هم تمام میشدند... اما چیز هایی که از دست میروند هرگز تمام نمیشوند.
سکوت عمیقی بین سه نفری حکمفرما شده بود که دست در دست کنار هم ایستاده بودند و هیچگونه وجه مشترکی با یکدیگر نداشتند... هیچ گذشته ای را با هم تجربه نکرده بودند. سه نفر از سه دنیای متفاوت بودند که احساس میکردند اگر دست های یکدیگر را رها کنند خواهند مرد. گویی با شکستن سکوتی که میان شان پیوندی قدرتمند برقرار کرده بود، دست هایشان نیز بی اختیار از هم جدا میشد و با جدا شدن دست هایشان بود که هرگز دوباره زنده نمیشدند.
_اون به من گفت بایستم و بجنگم.
ریگولوس بی هوا سکوت را شکست...
_اما من فرار کردم. مثل یه ترسو.
ویولت برای یک ثانیه به او خیره شد... احساس میکرد آتشی که به جانش افتاده دارد باعث میشود قلبش هم مثل صورتش شود.
_اون هم فرار کرد بلک. بعد از اینکه تو زدی بیرون اونم فرار کرد.
ورونیکا اصلا دوست نداشت دوباره در سکوت فرو روند... بر خلاف ریگولوس، ورونیکا جزو دسته ی ساکت جامعه نبود.
_بسیار خب... نقشه اینه.
با دو دستش به مکانی میان حلقه ی سه نفره شان اشاره کرد، جایی که اصلا بنظر نمی آمد یک "نقشه" خفته باشد. در واقع این را فقط ویولت میدانست... او اصلا نقشه نداشت.
_ام... نقشه چیه ویولت؟
_برای زنده موندن باید کنار هم بمونیم... اتحاده که تنها اسلحه ی باقی مونده مون رو تشکیل میده.
در واقع، این اصلا شبیه نقشه ای نبود که در یک جمله خلاصه شده باشد. ویولت نفس عمیقی کشید و جمله ی ورونیکا را ادامه داد:
_و بعلاوه... اینکه... من باس داداشمم پیدا کنم.
بلافاصله در جای خود میخکوب شد... چه چیزی باعث میشد این دو مرگخوار اسبق بخواهند به او کمک کنند؟!
_البته نه اینکه بخوام مجبورتون کنما... میگم شمام اگه باس کاری چیزی بکنین...؟!
ریگولوس لبخند زد و لحن ویولت را تقلید کرد.
_منم باس سر راه یه سر برگردم خونمون...
_مگه... اون تو کسی هم هست؟!
ویولت گمان برد ریگولوس دیوانه شده است.
_نمیدونم...
_ریگولوس... مسخره ست که الان من اینو بهت به حالت جمله خبری بگما... ولی خونواده تو... ام... چیزه...
آهسته انگشت شصتش را روی گردنش کشید.
_از کجا مطمئنی...؟! هیچکس نفهمید چی به سر اونا اومد...
لبخند ریگولوس پیغام مبهمی را منتقل میکرد. بنظر میرسید که بطور همزمان درباره ی "آن ها" خیلی چیز ها میدانست...
و نمیدانست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/12/09
آخرین ورود: پنجشنبه 28 مرداد 1395 04:59
از: شماها خسته شدم! از خودمم همین طور!
پستها:
243

جمع کردن وسایل از آنچه تدی انتظار داشت بیشتر طول کشید! حدود یک ساعت از زمانی که فلور به آن ها دستور ترک خانه را داده بود می گذشت. جیمز که خیلی سریع تر از بقیه آماده شده بود، با جاسوئیچی ِ آبیِ رنگ و رو رفته اش بازی می کرد. در آن شرایط، آقای بلوپ خیلی به او آرامش می داد. با صدای فریاد تدی، جیمز آقای بلوپ را درون جیب سویشرتش کرد و کوله ی جمع و جور قرمزش را که نماد شیرِ طلاییِ شجاع گریفیندور روی آن میدرخشید، بر روی دوش گرفت.
خانه ی پدری فلور، بزرگ تر از آنچه بود که جیمز قبل از سفر تصورش را می کرد. تصور جیمز، چیزی شبیه خانه ی صدفی بود. خانه ای با تزئینات صدف و اسکلت های ماهی های مادر مرده! در واقع تصور جیمز از فرانسوی ها این بود. خانه ی پدری فلور، بیشتر به کاخ شبیه بود تا به خانه! جیمز شک نداشت که تمامی اعضای محفل به راحتی میتوانند خودشان را در این کاخ اجدادی دلاکور ها جا بدهند!
- جیمز! بدو، داره دیر میشه!
صدای تدی، نگران تر از همیشه بود. جیمز نیز به خوبی موضوع را دریافت. بنابراین، به سرعت پله ها را دو تا یکی طی کرد تا به تدی برسد. هاگرید نیز چمدانش را در کنار درِ خروجی قرار داد. اما فلور حتی برای یک خداحافظی خشک و خالی نیز نیامده بود. او بیشتر از آنکه نگران آن ها باشد، نگران ویکتوریا بود. ویکتوریایی که اگه کمی از او غفلت بکنی، کاری دست خودش میدهد.
چند ساعت بعد - ساحل دور افتاده
هاگرید جلوتر از جیمز و تدی حرکت میکرد. آن قدر مصمم و جدی بود که انگار در جنگل ممنوعه قدم می زند و همه جا رو میشناسد!
- هاگرید، تو چطوری این جاها رو میشناسی؟
- تو هاگرید رو دس کم گرفتی. از دسِ این دل صاحاب مرده ی من. این چن وقت که هاگ تعطیل شد، من یه سفرایی به این فرانسه داشتم. هم فال و هم تماشا...
هاگرید سرخ شد. هم جیمز و هم تدی منظورش را از عبارت « هم فال و هم تماشا » فهمیده بودند و زیر زیرکی میخندیدند.
- خب! رسیدیم بچه ها. یکم روغنکاری جادویی کارشو می سازه.
قایق، قدیمی اما سالم بود. قایق بزرگ تر از آن بود که تدی انتظارش را می کشید! اما هنوز چند مشکل کوچک داشت که باید برطرف می شد. تدی به جیب خود دست برد تا چوب دستی اش را بکشد اما جیمز خیلی سریع تر از تدی این کار را انجام داده بود.
- ریپارو.. ریپــــــارو! ریــــــــــــپــــــــــــــــــــارو! لعنتی چرا کار نمیکنه؟
جیمز با خشم چوب دستی را محکم در دستش فشرد. چوب دستی جیمز تا به حال با او بد خلقی نکرده بود. تدی پوزخندی زد و گفت:
- کار رو همیشه بسپر به کاردونش جیمز. بذار این یکی رو من انجام بدم.
تدی دست خود را در جیب شلوار جینَش فرو برد. جیب های پشتش را نیز نگاهی کرد اما نبود... چوبدستی تدی سر جایش نبود!
- دنبال این میگردی؟
نگرانی تمام وجود تدی را فرا گرفت. صدای زنانه ای که از پشت سرشان می آمد، تدی را بیش از پیش نگران کرد. این دقیقا همان اتفاقی بود که نباید می افتاد.
- ویکتوریا!
اورلا و برایان هر دو خسته شده بودند. کاری که اورلا میخواست عملی کند، کار آسانی نبود و نیاز به کمک های بیشتری داشت! کمک هایی بیشتر از برایان دامبلدورِ پیر و فرتوت. اورلا هم انتظار زیادی از برایان نداشت. اما او " فعلا " تنها کمک اورلا بود.
در میان همین اندیشه ها، اورلا به خودش آمد. صداش خش خشی پشت دیوار های ساختمان رو به رویش را می شنید! برایان هم متوجه صدا شده بود. قطعا یکی از آن جادوخوار های لعنتی بود. اورلا به ساختمان نزدیک شد! هر چه نزدیک می شدند، صدای ناله های مردانه ای نیز به گوش میرسید. اورلا مطمئن بود که آن جادوخوار لعنتی دارد حساب یک مشنگ یا جادوگر دیگر را میرسد. شاید اورلا بتواند قربانی را نجات دهد. زمین مرطوبی را جلوی خود دید. « زمین تقریباً عاری از علف امّا مرطوب حیاط خانهای ناشناس در میانهی لندن ِ مصیبتزده! »
اما چیزی دیگر از ناله های مردانه و صدای خش خش توجه اورلا را به خود جلب کرد. کلاه وزارتِ آرسینوس جیگر!
اورلا خم شد و کلاه را برداشت. اورلا یک کاراگاه بود. کاراگاه ها همیشه با وزیر در ارتباط اند و اورلا بدون شک می دانست کلاه متعلق به آرسینوس جیگر است.
اورلا بیشتر جلو رفت. در گوشه ای از حیاط، موجودی دراز به دراز افتاده بود و آه و ناله میکرد. اورلا به سمت جسد خیز برداشت. چوبدستی اش را در دستانش نگه داشته بود و آماده ی هر گونه واکنشی از سمت آن موجود بود. جسدِ پر ابهتی که هنوز نفس میکشید، اما فرقی با یک مرده نداشت. اورلا چهره ی آن جسد را شناخت. باورش سخت بود، اما...
خانه ی پدری فلور، بزرگ تر از آنچه بود که جیمز قبل از سفر تصورش را می کرد. تصور جیمز، چیزی شبیه خانه ی صدفی بود. خانه ای با تزئینات صدف و اسکلت های ماهی های مادر مرده! در واقع تصور جیمز از فرانسوی ها این بود. خانه ی پدری فلور، بیشتر به کاخ شبیه بود تا به خانه! جیمز شک نداشت که تمامی اعضای محفل به راحتی میتوانند خودشان را در این کاخ اجدادی دلاکور ها جا بدهند!
- جیمز! بدو، داره دیر میشه!
صدای تدی، نگران تر از همیشه بود. جیمز نیز به خوبی موضوع را دریافت. بنابراین، به سرعت پله ها را دو تا یکی طی کرد تا به تدی برسد. هاگرید نیز چمدانش را در کنار درِ خروجی قرار داد. اما فلور حتی برای یک خداحافظی خشک و خالی نیز نیامده بود. او بیشتر از آنکه نگران آن ها باشد، نگران ویکتوریا بود. ویکتوریایی که اگه کمی از او غفلت بکنی، کاری دست خودش میدهد.
چند ساعت بعد - ساحل دور افتاده
هاگرید جلوتر از جیمز و تدی حرکت میکرد. آن قدر مصمم و جدی بود که انگار در جنگل ممنوعه قدم می زند و همه جا رو میشناسد!
- هاگرید، تو چطوری این جاها رو میشناسی؟
- تو هاگرید رو دس کم گرفتی. از دسِ این دل صاحاب مرده ی من. این چن وقت که هاگ تعطیل شد، من یه سفرایی به این فرانسه داشتم. هم فال و هم تماشا...
هاگرید سرخ شد. هم جیمز و هم تدی منظورش را از عبارت « هم فال و هم تماشا » فهمیده بودند و زیر زیرکی میخندیدند.
- خب! رسیدیم بچه ها. یکم روغنکاری جادویی کارشو می سازه.
قایق، قدیمی اما سالم بود. قایق بزرگ تر از آن بود که تدی انتظارش را می کشید! اما هنوز چند مشکل کوچک داشت که باید برطرف می شد. تدی به جیب خود دست برد تا چوب دستی اش را بکشد اما جیمز خیلی سریع تر از تدی این کار را انجام داده بود.
- ریپارو.. ریپــــــارو! ریــــــــــــپــــــــــــــــــــارو! لعنتی چرا کار نمیکنه؟
جیمز با خشم چوب دستی را محکم در دستش فشرد. چوب دستی جیمز تا به حال با او بد خلقی نکرده بود. تدی پوزخندی زد و گفت:
- کار رو همیشه بسپر به کاردونش جیمز. بذار این یکی رو من انجام بدم.
تدی دست خود را در جیب شلوار جینَش فرو برد. جیب های پشتش را نیز نگاهی کرد اما نبود... چوبدستی تدی سر جایش نبود!
- دنبال این میگردی؟
نگرانی تمام وجود تدی را فرا گرفت. صدای زنانه ای که از پشت سرشان می آمد، تدی را بیش از پیش نگران کرد. این دقیقا همان اتفاقی بود که نباید می افتاد.
- ویکتوریا!
***
اورلا و برایان هر دو خسته شده بودند. کاری که اورلا میخواست عملی کند، کار آسانی نبود و نیاز به کمک های بیشتری داشت! کمک هایی بیشتر از برایان دامبلدورِ پیر و فرتوت. اورلا هم انتظار زیادی از برایان نداشت. اما او " فعلا " تنها کمک اورلا بود.
در میان همین اندیشه ها، اورلا به خودش آمد. صداش خش خشی پشت دیوار های ساختمان رو به رویش را می شنید! برایان هم متوجه صدا شده بود. قطعا یکی از آن جادوخوار های لعنتی بود. اورلا به ساختمان نزدیک شد! هر چه نزدیک می شدند، صدای ناله های مردانه ای نیز به گوش میرسید. اورلا مطمئن بود که آن جادوخوار لعنتی دارد حساب یک مشنگ یا جادوگر دیگر را میرسد. شاید اورلا بتواند قربانی را نجات دهد. زمین مرطوبی را جلوی خود دید. « زمین تقریباً عاری از علف امّا مرطوب حیاط خانهای ناشناس در میانهی لندن ِ مصیبتزده! »
اما چیزی دیگر از ناله های مردانه و صدای خش خش توجه اورلا را به خود جلب کرد. کلاه وزارتِ آرسینوس جیگر!
اورلا خم شد و کلاه را برداشت. اورلا یک کاراگاه بود. کاراگاه ها همیشه با وزیر در ارتباط اند و اورلا بدون شک می دانست کلاه متعلق به آرسینوس جیگر است.
اورلا بیشتر جلو رفت. در گوشه ای از حیاط، موجودی دراز به دراز افتاده بود و آه و ناله میکرد. اورلا به سمت جسد خیز برداشت. چوبدستی اش را در دستانش نگه داشته بود و آماده ی هر گونه واکنشی از سمت آن موجود بود. جسدِ پر ابهتی که هنوز نفس میکشید، اما فرقی با یک مرده نداشت. اورلا چهره ی آن جسد را شناخت. باورش سخت بود، اما...
« رودولف لسترنج، قمه کش قرن ها، در حال جان دادن بود! »
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!
به امید بازگشتِ سیریوس بلک
گوشه گیرم، باز گشت!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

- قیـــــژ...قِـــــــیژ!
دو دختر، یکی با موهای فرفری و دیگری با سبیل های گربه ای، در زنگ زده ای که در گذشته ی نزدیک به رنگ سبز خوش رنگی بودند را، را باز کردند و با احتیاط وارد کوچه شدند. دختر گربه ای نگاه سریعی به اطرافش کرد و آرام به همراهش گفت:
- رز، بایست تا من برم و مطمئن بشم.
رز ، سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین کرد و به لاکرتیا بلک خیره شد که به گربه ای مشکی تغییر شکل داد و با چابکی روی درخت خشکیده ی کنارشان پرید. به محض دور شدن لاکرتیا، دختر دیگر چشمانش را بست و بیشترین مقدار هوایی که ریه هایش اجازه می دادند را فرو برد و با شدت بیرون داد. دستان ظریف اش را مشت کرد و با خود گفت:
- عالی شد! یعنی بهتر از این امکان نداشت! منو لاکی عضو یاب شیم!
یک ضرب المثل قدیمی می گوید " مار از پونه بدش میاد در خونه ش سبز می شه. " و حالا هم دختر بیچاره ماری بود که در خانه اش پونه سبز شده بود. به طور کلی عضو یاب شدن مشکلی نداشت، به طور دقیق تر کم خطر ترین کار بود ولی همین از نظر رز بدترین چیزی بود که می شد سرش بیاید. برای پیدا کردن عضو باید از دوستانشان شروع می کردند و دوستان لاکرتیا اغلب مرگ خوار بودند؛ چیزی که از نظر او به معنای فاجعه بود چون تا سر حد مرگ از آنان می ترسید.
مهم ترین نقطه ی ضعف او در شخصیتش ترس از مرگ خوار ها بود که حالا کمک زیادی بهش می کرد، چون به خاطر همین ضعف آنقدر قوی نبود که جادو خور ها اول از همه سر وقتش بیایند. با این حال رز سال های زیادی در تلاش بود تا بر ضعف اش غلبه کند و برای همین به محفل روی آورد، چون اگر کسانی می توانستند کمک اش کنند همان فرزندان روشنایی بودند.
صدای میو ی گربه ی جلوی پایش رز را از خیالاتش بیرون کشید. گربه از تاریک ترین قسمت کوچه می رفت و رز هم در پی اش. او دوستش را به خوبی می شناخت و می دانست که چه قدر همراهی با کسانی که مدت زیادی دشمنانش بودند برایش سخت است و چه قدر ممنونش بود که همه ی این ها را تحمل می کرد و باز هم کمک می داد. و چه قدر خوب بود که او هم گروه ش بود چون هر دوی آن دو به همدیگر نیاز داشتند و می دانست که در کل ماموریت هرگز از همدیگر جدا نمی شوند.
کمی جلوتر گربه ایستاد و به شکل انسانی اش برگشت و به دختر پشت سرش اشاره کرد. رز جلو رفت. لاکرتیا با صدای ضعیفی گفت:
- باید دنبال افرادی بریم که قدرتشان وابسته به جادو نباشه...چه طوره اول از بانز شروع کنیم؟ تا جایی که می دونم نامرئی بودن بانز ربطی به جادو نداره.
رز سری تکان داد. بلاخره باید از جایی شروع می کردند. لاکرتیا دست رز را گرفت. می خواست از آخرین شانس هایشان بهر گیرد. هر دو با تمام قدرت بر روی سایه ها، جایی که شاید بانز آن جا بود تمرکز کردند.
***
یوآن فاکس اتفاقی هنگامی که می خواست از سر جایش بلند شود پایش را روی بدن حشره ی کوچک گذاشت.
-قرررررچ!
- آخ ریتا لهت کردم؟
اگرچه که یوآن لبخندی بر لب نداشت و قیافه اش جدی بود ولی از برق چشم هایش پیدا بود که هم گروه شدن با خانم خبرنگار ایده ای عالی بوده و کاملا برای همه ی حاضران مشخص بود که روباه از قرچ دادن به سوسک لذت فراوانی می برد.
یوآن و ریتا هم باهمدیگر محل نشست را ترک کردند ولی هیچ کدام ایده ای نداشتند که باید از کجا شروع کنند و یا اینکه چه کار کنند. مدتی هر دو در سکوت شروع به قدم زدن کردند تا اینکه یوآن فرضیه اش را با ریتا در میان گذاشت:
- نمی دونم هنوز چیزی هست که بتوانیم نجاتش دهیم یا نه ولی از مشنگ ها شروع می کنیم.
ریتا شاخک هایش را تکان داد و گفت:
- فایده ای نداره. اونا مثل ما جادو ندارند و جادو خور ها را به خود جذب نمی کنند. باید بریم به جامعه های جادوگیری دیگه خبر بدیم ما باید اونا رو نجات بدیم.
یوآن مخالفت کرد:
- شاید جادو خور ها به دنبال جادو ی تنها نباشند به دنبال روح هم باشند...از نظر من جادو خور ها نوع پیشرفته ی دیوانه ساز ها اند. روح می بلعند ولی شکل مادی ثابت ندارند. یعنی مثل ما جادوگر ها و مشنگ ها ندارند. بیشتر شبیه ارواح در بدن های مرده اند. و اگر یک درصد هم این درست باشد باید من به کمک مشنگ ها برم.
می توانیم تقسیم کنیم من به دنبال مشنگ ها می روم و تو هم بقیه رو خبرکن.
ریتا مدت کوتاهی فکر کرد و بعد با تکان دادن شاخک هایش رضایت اش را اعلام کرد. هر کدام داه متفاوتی داشتند ولی در آخر:
- ریتا...قرررررررچ!
هر دو بهم لبخند زندند.
دو دختر، یکی با موهای فرفری و دیگری با سبیل های گربه ای، در زنگ زده ای که در گذشته ی نزدیک به رنگ سبز خوش رنگی بودند را، را باز کردند و با احتیاط وارد کوچه شدند. دختر گربه ای نگاه سریعی به اطرافش کرد و آرام به همراهش گفت:
- رز، بایست تا من برم و مطمئن بشم.
رز ، سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین کرد و به لاکرتیا بلک خیره شد که به گربه ای مشکی تغییر شکل داد و با چابکی روی درخت خشکیده ی کنارشان پرید. به محض دور شدن لاکرتیا، دختر دیگر چشمانش را بست و بیشترین مقدار هوایی که ریه هایش اجازه می دادند را فرو برد و با شدت بیرون داد. دستان ظریف اش را مشت کرد و با خود گفت:
- عالی شد! یعنی بهتر از این امکان نداشت! منو لاکی عضو یاب شیم!
یک ضرب المثل قدیمی می گوید " مار از پونه بدش میاد در خونه ش سبز می شه. " و حالا هم دختر بیچاره ماری بود که در خانه اش پونه سبز شده بود. به طور کلی عضو یاب شدن مشکلی نداشت، به طور دقیق تر کم خطر ترین کار بود ولی همین از نظر رز بدترین چیزی بود که می شد سرش بیاید. برای پیدا کردن عضو باید از دوستانشان شروع می کردند و دوستان لاکرتیا اغلب مرگ خوار بودند؛ چیزی که از نظر او به معنای فاجعه بود چون تا سر حد مرگ از آنان می ترسید.
مهم ترین نقطه ی ضعف او در شخصیتش ترس از مرگ خوار ها بود که حالا کمک زیادی بهش می کرد، چون به خاطر همین ضعف آنقدر قوی نبود که جادو خور ها اول از همه سر وقتش بیایند. با این حال رز سال های زیادی در تلاش بود تا بر ضعف اش غلبه کند و برای همین به محفل روی آورد، چون اگر کسانی می توانستند کمک اش کنند همان فرزندان روشنایی بودند.
صدای میو ی گربه ی جلوی پایش رز را از خیالاتش بیرون کشید. گربه از تاریک ترین قسمت کوچه می رفت و رز هم در پی اش. او دوستش را به خوبی می شناخت و می دانست که چه قدر همراهی با کسانی که مدت زیادی دشمنانش بودند برایش سخت است و چه قدر ممنونش بود که همه ی این ها را تحمل می کرد و باز هم کمک می داد. و چه قدر خوب بود که او هم گروه ش بود چون هر دوی آن دو به همدیگر نیاز داشتند و می دانست که در کل ماموریت هرگز از همدیگر جدا نمی شوند.
کمی جلوتر گربه ایستاد و به شکل انسانی اش برگشت و به دختر پشت سرش اشاره کرد. رز جلو رفت. لاکرتیا با صدای ضعیفی گفت:
- باید دنبال افرادی بریم که قدرتشان وابسته به جادو نباشه...چه طوره اول از بانز شروع کنیم؟ تا جایی که می دونم نامرئی بودن بانز ربطی به جادو نداره.
رز سری تکان داد. بلاخره باید از جایی شروع می کردند. لاکرتیا دست رز را گرفت. می خواست از آخرین شانس هایشان بهر گیرد. هر دو با تمام قدرت بر روی سایه ها، جایی که شاید بانز آن جا بود تمرکز کردند.
***
یوآن فاکس اتفاقی هنگامی که می خواست از سر جایش بلند شود پایش را روی بدن حشره ی کوچک گذاشت.
-قرررررچ!
- آخ ریتا لهت کردم؟
اگرچه که یوآن لبخندی بر لب نداشت و قیافه اش جدی بود ولی از برق چشم هایش پیدا بود که هم گروه شدن با خانم خبرنگار ایده ای عالی بوده و کاملا برای همه ی حاضران مشخص بود که روباه از قرچ دادن به سوسک لذت فراوانی می برد.
یوآن و ریتا هم باهمدیگر محل نشست را ترک کردند ولی هیچ کدام ایده ای نداشتند که باید از کجا شروع کنند و یا اینکه چه کار کنند. مدتی هر دو در سکوت شروع به قدم زدن کردند تا اینکه یوآن فرضیه اش را با ریتا در میان گذاشت:
- نمی دونم هنوز چیزی هست که بتوانیم نجاتش دهیم یا نه ولی از مشنگ ها شروع می کنیم.
ریتا شاخک هایش را تکان داد و گفت:
- فایده ای نداره. اونا مثل ما جادو ندارند و جادو خور ها را به خود جذب نمی کنند. باید بریم به جامعه های جادوگیری دیگه خبر بدیم ما باید اونا رو نجات بدیم.
یوآن مخالفت کرد:
- شاید جادو خور ها به دنبال جادو ی تنها نباشند به دنبال روح هم باشند...از نظر من جادو خور ها نوع پیشرفته ی دیوانه ساز ها اند. روح می بلعند ولی شکل مادی ثابت ندارند. یعنی مثل ما جادوگر ها و مشنگ ها ندارند. بیشتر شبیه ارواح در بدن های مرده اند. و اگر یک درصد هم این درست باشد باید من به کمک مشنگ ها برم.
می توانیم تقسیم کنیم من به دنبال مشنگ ها می روم و تو هم بقیه رو خبرکن.
ریتا مدت کوتاهی فکر کرد و بعد با تکان دادن شاخک هایش رضایت اش را اعلام کرد. هر کدام داه متفاوتی داشتند ولی در آخر:
- ریتا...قرررررررچ!
هر دو بهم لبخند زندند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

- گوش کن حیوون!!
ورونیکا پیش از این که به خودش بیاید، یقهش در پنجهی خشمگین ویولت بود و به دیوار کوبانده شد. هوا از ریهش ناگهان خارج شد و نمیتوانست خشم جوشان ِ چشمان قهوهای بودلر ریونکلایی را باور کند.
ویولت محکمتر یقهی او را گرفت و به دیوار فشارش داد:
- دیه ایطوری سر من کلاه نمیذاری لامصّب! دوناتیت جیرینگه یا جیرینگت کنم؟!
اسمتلی شنلقرمز تقریباً زبانش بند آمده بود. به رغم فشار فزایندهی انگشتان ویولت و ارّهش که حاضر و آماده، تنها هوا را میشکافت، حرکتی برای رهایی خودش انجام نداد.
- من نمیتونم بمیرم لعنتی! میفَمی؟! نه اینجا! نه اینطوری! من یه کاری دارم!
بار دیگر ورونیکا را تکان داد و کلماتش را آرامتر از میان دندانهای بهم فشردهش غرّید:
- دیه سر منو کُلاه نمیذاری، فَمیدی؟!
- ام.. اگه منم قول بدم سر کسی رو کلاه نذارم، میتونم به جمع دوستانهتون ملحق شم عزیزان؟
از نیروی وارد بر پارچهی متزلزل لباس ورونیکا کاسته شد و نگاه هر دو دختر به نقطهای پشت سر ویولت دوخته شد. ریگولوس بلک ِ پریشان و آشفته را پشت سر خود دیدند.
پیش از هر حرفی، صدای پاق بلندی از ابتدای کوچه به گوش رسید و "میو"های عصبانی و هراسان گربهها، در سر و صدای سقوط فردی کنار سطل آشغالها گم شد.
- باس یه جای بهتر مذاکره کنیم ژیگولو!
با این جمله، بدون رها کردن یقهی ورونیکا، چوبدستیش را بیرون کشید و همانطور که میچرخید و آپارات میکرد، مُچ ریگولوس بلک را هم چسبید تا هر سه نفر با هم در نقطهی دیگری از لندن پدیدار شوند.
او هم به یک گروه احتیاج داشت.
برای زنده ماندن.
برای پیدا کردن ِ..
برادرش..!
صدای خشخش هراسآوری در سکوت وحشتانگیز قلعهی هاگوارتز پیچید. برای اولین بار در تاریخ مدرسه، مطلقاً هیچ صدایی از هیچ نقطهی قلعه به گوش نمیرسید. ارواح.. تابلوها.. موجودات جادویی.. هیچکس آنجا نبود.
به جز..
کسی که چهار دست و پا به پُشت از زیر میز کتابدار هاگوارتز بیرون میآمد، سراپایش کثیف بود. حتی شیشههای عینکش هم خاک گرفته بودند و با این حال، میشد نگاه خیره و مصممی را در چشمانش دید.
به دلیلی نامعلوم، جادوخوارهای به جا مانده در قلعه، متوجه حضور او نمیشدند. احتمالاً باید یک ربطی به همان ضعفی داشت که همیشه همه به خاطر آن، او را دست میانداختند. به لطف آن..
کتاب "تاریخچهی جادو و جادوگری" را که پیش از شنیدن صدای خفهی عبور جادوخوارها در حال خواندنش بود، دوباره گشود و با عزمی راسخ، به مطالعهش ادامه داد.
کلاوس بودلر مطمئن بود خواهرش جایی آن بیرون دارد با چنگ و دندان میجنگد تا راهی برای غلبه بر جادوخوارها بیابد.
او هم اینجا میجنگید..
با کتابهایش..!
ورونیکا پیش از این که به خودش بیاید، یقهش در پنجهی خشمگین ویولت بود و به دیوار کوبانده شد. هوا از ریهش ناگهان خارج شد و نمیتوانست خشم جوشان ِ چشمان قهوهای بودلر ریونکلایی را باور کند.
ویولت محکمتر یقهی او را گرفت و به دیوار فشارش داد:
- دیه ایطوری سر من کلاه نمیذاری لامصّب! دوناتیت جیرینگه یا جیرینگت کنم؟!
اسمتلی شنلقرمز تقریباً زبانش بند آمده بود. به رغم فشار فزایندهی انگشتان ویولت و ارّهش که حاضر و آماده، تنها هوا را میشکافت، حرکتی برای رهایی خودش انجام نداد.
- من نمیتونم بمیرم لعنتی! میفَمی؟! نه اینجا! نه اینطوری! من یه کاری دارم!
بار دیگر ورونیکا را تکان داد و کلماتش را آرامتر از میان دندانهای بهم فشردهش غرّید:
- دیه سر منو کُلاه نمیذاری، فَمیدی؟!
- ام.. اگه منم قول بدم سر کسی رو کلاه نذارم، میتونم به جمع دوستانهتون ملحق شم عزیزان؟
از نیروی وارد بر پارچهی متزلزل لباس ورونیکا کاسته شد و نگاه هر دو دختر به نقطهای پشت سر ویولت دوخته شد. ریگولوس بلک ِ پریشان و آشفته را پشت سر خود دیدند.
پیش از هر حرفی، صدای پاق بلندی از ابتدای کوچه به گوش رسید و "میو"های عصبانی و هراسان گربهها، در سر و صدای سقوط فردی کنار سطل آشغالها گم شد.
- باس یه جای بهتر مذاکره کنیم ژیگولو!
با این جمله، بدون رها کردن یقهی ورونیکا، چوبدستیش را بیرون کشید و همانطور که میچرخید و آپارات میکرد، مُچ ریگولوس بلک را هم چسبید تا هر سه نفر با هم در نقطهی دیگری از لندن پدیدار شوند.
او هم به یک گروه احتیاج داشت.
برای زنده ماندن.
برای پیدا کردن ِ..
برادرش..!
****
صدای خشخش هراسآوری در سکوت وحشتانگیز قلعهی هاگوارتز پیچید. برای اولین بار در تاریخ مدرسه، مطلقاً هیچ صدایی از هیچ نقطهی قلعه به گوش نمیرسید. ارواح.. تابلوها.. موجودات جادویی.. هیچکس آنجا نبود.
به جز..
کسی که چهار دست و پا به پُشت از زیر میز کتابدار هاگوارتز بیرون میآمد، سراپایش کثیف بود. حتی شیشههای عینکش هم خاک گرفته بودند و با این حال، میشد نگاه خیره و مصممی را در چشمانش دید.
به دلیلی نامعلوم، جادوخوارهای به جا مانده در قلعه، متوجه حضور او نمیشدند. احتمالاً باید یک ربطی به همان ضعفی داشت که همیشه همه به خاطر آن، او را دست میانداختند. به لطف آن..
کتاب "تاریخچهی جادو و جادوگری" را که پیش از شنیدن صدای خفهی عبور جادوخوارها در حال خواندنش بود، دوباره گشود و با عزمی راسخ، به مطالعهش ادامه داد.
کلاوس بودلر مطمئن بود خواهرش جایی آن بیرون دارد با چنگ و دندان میجنگد تا راهی برای غلبه بر جادوخوارها بیابد.
او هم اینجا میجنگید..
با کتابهایش..!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ساعتش را نگاه کرد. چند دقیقه ای از دوازده گذشته بود. حتی برج ساعت هم نیمه شب را اعلام نکرده و این اصلا نشانه ی خوبی نبود. کلبه ی متروکه ی کنار برج هم بی سر و صدا بود و نشانه ای از حیات در آن دیده نمی شد. اصلا انتظاری نداشت که کسی در آن کلبه باشد. اما او تصمیمش را گرفته بود حالا چه با دوستانش و چه به تنهایی، او میخواست انگلستان را نجات دهد. به آرامی در کلبه را گشود...
- اورلا!
رز از روی صندلی برخواست و پشت او هم دوستانش برخواستند. یوآن، لاکریتا، برایان و البته ریتا. اورلا از خوشحالی نمی دانست چه کار بکند.
- بچه ها!
اورلا روی صندلی ای کنار دوستانش نشست.
- ریتا، لاکریتا خیلی خوشحالم که اینجا میبینمتون!
لاکریتا به آرامی پاسخ داد:
- رز همه چیز رو بهم گفت؛ میدونی که الان یه مرگخوار به محفل متحد شده؟
ریتا قبل از این که فرصتی برای اورلا باقی بگذارد گفت:
- این جوری که یوآن به من گفت سیاه و سفیدی مهم نیس، درسته؟
اورلا سری تکان داد و همان خونسردی همیشگی اش حرف ریتا را تایید کرد:
- معلومه که مهم نیس. الان دیگه باید فقط به اونا فکر کنیم.
این دفعه کسی پاسخی نداد و اورلا حرفش را ادامه داد:
- من یه فکری دارم.
یوآن پوزخندی زد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
-خوب؟
- ما باید درمورد اونا تحقیق کنیم و کلا منظورم این که باید به سه گروه تقیسیم شیم. تحقیق، عضویابی و نجات. تخقیق که معلومه چیکار میکنه، باید انقد به اونا نزدیک شه که بتونه درباشون اطلاعات جمع کنه. اونایی ام که عضو یابی می کنن هم تکلیفشون مشخصه و گروه نجات باید اونایی که گیر اونا افتادن رو نجات بدن...
خودش هم نمیدانست که ایده اش خوب است یا نه اما به هرحال این تنها راهشان بود.
- ... من خودم عضو گروه تحقیق هستم.
با این حرف اورلا بلافاصله لاکریتا گفت:
- من و رز هم عضویابی میکنیم.
برایان گفت:
- میشه منم تحقیق کنم؟
اورلا چشمکی زد که معنی اش به همگان واضح بود.
- و ریتا و یوآن هم اگه راضی باشن برای گروه نجات...
یوآن زیر لب غرید اما ریتا سری تکان داد که به نشانه ی موافقت او بود.
- اما حالا باید چیکار کنیم؟
حتی اورلا هم برای سوال یوآن جوابی نداشت اما ریتا داشت!
- ما نمیتونیم همش بیایم یه جا. پس باید هی جامون رو عوض کنیم. اما فعلا باید فرضیه هامون رو با همدیگه درمیون بذاریم.
اورلا نفسی کشید و گفت:
- به نظر من جادو رو اونا هیچ تاثیری نداره.
یوآن نیم نگاهی به اورلا کرد و گفت:
- از کجا فهمیدی بعد؟
- نمیدونم ولی از هرجهت فک میکنم به این نتیجه میرسم.
- آره یه درصد فک کن، اونا موجوداتی جادویی هستن اورلا...
- میدونم ولی...
- ولی چی؟
- باشه به هرحال به خاطر همین عضو گروه تحقیق شدم که همین مساله رو امتحان کنم. اما حالا اگه کس دیگه ای نظری نداره باید بریم به کار هامون برسیم. جلسه ی بعدی هم بهتون میگم کجاس، پاتیل درزدار، پسفردا نیمه شب.
هیچ کس چیزی نگفت. اورلا از این بابت هم خوشحال بود و ناراحت زیرا این یعنی میتوانست همین الان آن مکان را ترک کند.
- راستی این که با هم همگروه شدین دلیل نمیشه که باهم باشین. یعنی مثلا میگم اگه لاکریتا و رز با هم هستن میتونن هر کدوم یه جا برن... برایان میشه بیای بریم، باهات کار دارم.
برایان از روی صندلی بلند شد و خودش را به اورلا که دم در ایستاده بود رساند و بعد هردو از کلبه بیرون رفتند.
نیم ساعت بعد
اورلا و برایان در یکی از کوچه های لندن ایستاده بودند. اورلا برایان را به آنجا کشیده بود که حرفی خصوصی را به او بزند.
- چرا منو آوردی اینجا؟
برایان به اورلا چشم دوخته بود تا جوابش را بشنود.
- بببین ما باید برای تحقیقمون یه کاری کنیم...
اورلا نفسی عمیق کشید و ادامه داد:
- باید یه جادوخوار رو زنده زنده دستگیر کنیم تا روش تحقیقاتمون رو روش انجام بدیم!
- اورلا!
رز از روی صندلی برخواست و پشت او هم دوستانش برخواستند. یوآن، لاکریتا، برایان و البته ریتا. اورلا از خوشحالی نمی دانست چه کار بکند.
- بچه ها!
اورلا روی صندلی ای کنار دوستانش نشست.
- ریتا، لاکریتا خیلی خوشحالم که اینجا میبینمتون!
لاکریتا به آرامی پاسخ داد:
- رز همه چیز رو بهم گفت؛ میدونی که الان یه مرگخوار به محفل متحد شده؟
ریتا قبل از این که فرصتی برای اورلا باقی بگذارد گفت:
- این جوری که یوآن به من گفت سیاه و سفیدی مهم نیس، درسته؟
اورلا سری تکان داد و همان خونسردی همیشگی اش حرف ریتا را تایید کرد:
- معلومه که مهم نیس. الان دیگه باید فقط به اونا فکر کنیم.
این دفعه کسی پاسخی نداد و اورلا حرفش را ادامه داد:
- من یه فکری دارم.
یوآن پوزخندی زد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
-خوب؟
- ما باید درمورد اونا تحقیق کنیم و کلا منظورم این که باید به سه گروه تقیسیم شیم. تحقیق، عضویابی و نجات. تخقیق که معلومه چیکار میکنه، باید انقد به اونا نزدیک شه که بتونه درباشون اطلاعات جمع کنه. اونایی ام که عضو یابی می کنن هم تکلیفشون مشخصه و گروه نجات باید اونایی که گیر اونا افتادن رو نجات بدن...
خودش هم نمیدانست که ایده اش خوب است یا نه اما به هرحال این تنها راهشان بود.
- ... من خودم عضو گروه تحقیق هستم.
با این حرف اورلا بلافاصله لاکریتا گفت:
- من و رز هم عضویابی میکنیم.
برایان گفت:
- میشه منم تحقیق کنم؟
اورلا چشمکی زد که معنی اش به همگان واضح بود.
- و ریتا و یوآن هم اگه راضی باشن برای گروه نجات...
یوآن زیر لب غرید اما ریتا سری تکان داد که به نشانه ی موافقت او بود.
- اما حالا باید چیکار کنیم؟
حتی اورلا هم برای سوال یوآن جوابی نداشت اما ریتا داشت!
- ما نمیتونیم همش بیایم یه جا. پس باید هی جامون رو عوض کنیم. اما فعلا باید فرضیه هامون رو با همدیگه درمیون بذاریم.
اورلا نفسی کشید و گفت:
- به نظر من جادو رو اونا هیچ تاثیری نداره.
یوآن نیم نگاهی به اورلا کرد و گفت:
- از کجا فهمیدی بعد؟
- نمیدونم ولی از هرجهت فک میکنم به این نتیجه میرسم.
- آره یه درصد فک کن، اونا موجوداتی جادویی هستن اورلا...
- میدونم ولی...
- ولی چی؟
- باشه به هرحال به خاطر همین عضو گروه تحقیق شدم که همین مساله رو امتحان کنم. اما حالا اگه کس دیگه ای نظری نداره باید بریم به کار هامون برسیم. جلسه ی بعدی هم بهتون میگم کجاس، پاتیل درزدار، پسفردا نیمه شب.
هیچ کس چیزی نگفت. اورلا از این بابت هم خوشحال بود و ناراحت زیرا این یعنی میتوانست همین الان آن مکان را ترک کند.
- راستی این که با هم همگروه شدین دلیل نمیشه که باهم باشین. یعنی مثلا میگم اگه لاکریتا و رز با هم هستن میتونن هر کدوم یه جا برن... برایان میشه بیای بریم، باهات کار دارم.
برایان از روی صندلی بلند شد و خودش را به اورلا که دم در ایستاده بود رساند و بعد هردو از کلبه بیرون رفتند.
نیم ساعت بعد
اورلا و برایان در یکی از کوچه های لندن ایستاده بودند. اورلا برایان را به آنجا کشیده بود که حرفی خصوصی را به او بزند.
- چرا منو آوردی اینجا؟
برایان به اورلا چشم دوخته بود تا جوابش را بشنود.
- بببین ما باید برای تحقیقمون یه کاری کنیم...
اورلا نفسی عمیق کشید و ادامه داد:
- باید یه جادوخوار رو زنده زنده دستگیر کنیم تا روش تحقیقاتمون رو روش انجام بدیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

توجه: توی یه محدودهای از حضور جادوخوارها نمیشه آپارات کرد.