جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  22 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1393 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس ریاضیات جادویی رو تدریس کنید! (۳۰ امتیاز)


-دایی فرد!
-هان؟! چیه چی شده؟
-بدبخت شدی!
-جانم؟
-میگم بدبخت شدی !
-جیمز مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی؟!
-تدی ریموس لوپین یه مخش برات فرستاده!
-حالا نمیخواد کاملشو میگفتی !(اسمو میگم باو)
-میدونی چی مخش داده؟!
-چی مخش داده؟!
-گفته که باید این جلسه رو روح مبارکت درس بده!
-جان؟!

فرد همچونان بر سر خود کوفتندندی که بعد از آن همچون این شدندندی باری دیگر خود را تسلیم ریش مرلین کردندندی .

آن بالا بالا ها اندندی!

فرد وقتی ماجرا را برای مرلین و خویشتنان توضیح دادندندی مرلین و خویشتنان به او بخندیدندی و فسوس کردندی و فرد مانند اسب رم کرده اندندی به پایین پیش جیمز جیغ جیغو آمد !

-دایی فرد؟! فکر کردم مردی!
-آخه انتر من یه روحم تو روانی شدی؟!
-باشه باو ! تاکسی اومده دم در میگه من روح نمیبرم!
-آی خدای من ! خنگ خدا من روحم ... بوقی بوق ... من میتونم برم زیر زمین یهو از جنگل های آمازون سر در بیارم ! یه جور دست به سرش کن!

جیمز رفت بیرون و با جیغ شروع به حرف زدن با راننده تاکسی شدندندی ، فرد هم از موقعیت استفاده کردندی و زیر زمین رفتندی!

کلاس ریاضیات غیر جادویی...
-ای بابا اینجا که نه فلو نشسته نه گید نه فرجو!
-عمو جون شما معلم جدید مهد کودکی؟!
-مهد کودک؟
-آره!

فرد دوباره زیر زمین رفتندندی !

کلاس ریاضیات جادویی دورمشترانگ

-ای خدا اینجا که مدرسه دورمشترانگه!

مردی گامبالو و تپل به داخل کلاس آمدندی و گفت:

-دانش آموز جدید؟!
-برو بینیم باو!

و دوباره زیر زمین رفت!

کلاس ریاضیات جادویی هاگوارتز!

-سلام کوچولو ها ... ببخشید مرحوم ها و زنده ها ، بزرگان و ...
-تمومش کن ! تدریس کن فقط!

فلو با عصبانیت به فرد این را گفت ... فرد هم با حالت ترسیده ای گفت:

-اممم... باوش ... باوشه !
-آفرین!

فرد معجون مرجان را خورد و یخورده اندندی چپ و راستندندی ، کمی بالا و پایین شدندندی ...

-خوب دوستان همونطور که میدونید امرو من معلم شما میباشم و اگر خلافی انجام بدین با این فرمت از کلاس میندازمتون بیرون! میخوام که بهتون بگم یه چیزی هست ، اون یه تک شاخه نمیدونم چند تا وجود داره ! من باید کلاسو فشرده کنم چون چند دقیقه دیگه تعطیل میشه حالا بهتون بوگویم که ازتون میخوام برین و ببینید چند تا تک شاخ در جنگل ممنوعه و کل دنیا وجود داره! با اجزتون!

- اون دیوانس؟!

همه ی نوگلان باغ دانش با فرمت این به در نگاه میکردند که فرد چگونه از آن خارج شد!

یک هفته بعد...

نو گلان باغ دانش با وسیله ای مشنگی به نام کامپیوتر به اینترنت وارد شده و آمار تک شاخ های سال 2009 را در آورده بودندندی و به کلاس تقدیم کردندندی فرد هم آن هارا بخندیدندی و فسوس کردندی !
وی گفتندندی :

-آخه بوقی های باغ دانش ! این برای سال 2009 هست ! اینجا نوشته که جمعیتشون : 122/334/001 هست اما در حال حاضر اونا 127/555/002 هستن ! حالا همتون صفر میگیرین!

و از کلاس خارج شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1393 05:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین بازمانده‌های کلاس ریاضیات جادویی که همچنان مصرانه سر کلاس حاضر میشدن، پشت نیمکتاشون نشسته بودن.. با گل و شیرینی... و با لبخندهایی خودشیرینانه خوشحالانه منتظر شروع امتحان بودند.

تدی نگاهی به ۵ دانش‌آموز باقیمونده‌ی کلاسش کرد، اشک تو دماغش دلمه زد و شروع کرد:

- فرزندان باغ دانشم.. گیدیون.. سارا.. فرد.. فرجو و فلورانسو.. این حضور شما ارزشش بیشتر از یه نمره و رنک و امتیازه... به خاطر همین شما همتون صرف‌نظر از نقدا ۳۰ رو میگیرین.

در همون لحظه گیدیون از فرط خوشحالی خنده‌های هیستریک سر داد و جان به مرلین تسلیم کرد!

- خو واستا اول نقد تکلیفتو بشنو!

و بعد از فرستادن فاتحه‌ی جادویی! رفت بالا سرش و گفت:

- گیدی! خب مخلوط کردن مشقا اتفاقا چیزی بود که من تو ذهنم بود دقیقا! خیلی خوب بود گیدی.. دفترچه خاطرات؟ ایول! عدد معتاد؟ عدد خون‌آشامی؟ آفرین گیدیون... ایده‌های روماتیسم مغزیانه‌ای داشتی.. یه ذره میتونستی بیشتر بسطش بدی و سوژه رو پخته‌تر کنی.. الان یه جاهایش یه ذره "خنثی" بود.در پناه مرلین!‌

و بعد چرخید و به طرف میز سارا کلن رفت. سارا یه کم خودشو جم و جور کرد و سرشو پایین انداخت.

- سارا! عدد ۳ که حاصل ازدواج ۱ با دو بود؟ باریکلا سارا... این بهترین مشقی بود که ازت خوندم. دیالوگای بین سارا و ۳ خیلی خوب بود... مشکل بزرگش کمبود فضاسازی بود ولی با این همه از خوندنی بودن حرفاشون کم نکرد. تکلیف دومم خوب بود.. من خیلی دوست دارم "غافلگیر" بشم.

و بدون اینکه بلند شه، به سمت راست چرخید و مشق فلورانسو رو پس داد. دخترک اسلیترینی با چشمای درشت و باهوشش بدون پلک زدن او را برانداز کرد.

- مشق اولت عالی بود.. هیچ نقدی بهش ندارم! ممدای محفل، ها؟ حیف که قراره جلسه آخری مهربون باشم! کیک میخواستی ها؟ شیرینی نارگیلیم رو که هول کردی با خودت بردی! واسه امتحان دوباره شیرینی بیار.. ترجیحا کشمشی... با یه ماگ چای تازه دم!

فلورانسو هنوز داشت نگاش می‌کرد وقتی که تدی بلند شد و به طرف میز فرد رفت و دستمالی رو از تو جیبش در آورد تا جلوی اشکاشو بگیره!

- دایی فرد؟ تو منو کشتی! میدونی جیمز حلال‌زاده به دایی فردش رفته؟ میدونی چیکار میکنه به کسی که بگه بالا چشمم آبروئه؟ خب اگه می‌دونستی که الف‌دال!! رو واسه کشتن من نمیفرستادی. ( یادت باشه الف دال زیر شاخه محفله... حتی آمبریجم نمیکشه.. من که دیگه از خودشونم!) نکته آخر: شکلک باید در خدمت رول باشه نه رول در خدمت شکلک.. تو استفاده از شکلک افراط و تفریط نکن!

و بعد دستشو انداخت دور گردن فرجو و هق هق گریه سر داد!

- فرجو!من چه هیزم تری به شما ویزلیا فروختم آخه؟ اون از فردشون این از فرجوشون! خوبی فرجو.. هر دو تکلیف خوب بود.. من واقعا نقدی رو کار تو ندارم.. کارت درسته پسر جان!

و بعد دستاشو بهم کوبید و پرید پشت میز خودش و با خنده‌ای پت و پهن پرسید:

- خب آماده امتحان هستین؟
- :no:
- چه بهتر! خب ببینین...موضوع امتحانتون مشخصه.. خیلیم ساده است... شما باید واسه امتحان این کلاسو اداره کنید.

شوک موضوع امتحان انقدر شدید بود که گیدیون از عالم مرگ برگشت!

- آخه اینم شد موضوع؟ تو خودت یه جلسه مث آدم به ما درس دادی که حالا به ما میگی کلاسو اداره کنیم؟

- آقای پریوت! اولا که من گرگم و آدم نیستم.. دوما مشکل من این واسه تدریس این کلاس فراموشیم بود.. من یادم رفت مرجانو بخورم!

بچه‌ها رنگشون پرید و با ترس پشت میزاشون پناه گرفتن.. تدی یه لجظه گیج نگاشون کرد و بعد دو ناتیش افتاد.

- باو اون مرجانو نمیگم که این مرجانو میگم.

و به بطری روی میزش اشاره کرد که روش نوشته بود "مرجان".

- معجون "معلم ریاضیات جادویی الکی نباش ". خب من نخوردم قبل شروع ترم، این شد! شما بخورین... این نشین! بهر حال خیلیاتون احتمالا ترم دیگه جاتون با من عوض شده و یه پا استادین... اینم تمرینتونه! برای همین موضوع امتحان شما هم اینه...

کلاس ریاضیات جادویی رو تدریس کنید! (۳۰ امتیاز)


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1393/6/24 5:34:31
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1393 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پای درددل یه عدد طبیعی بشینین، بفهمین چیه... چرا طبیعی شد... عدد چنده... آرزوش چیه؟ این سرنوشت بهش تحمیل شد یا خودش انتخاب کرد؟ خلاقیت یادتون نره...اینا رو برای راهنمایی مثال زدم! (۲۰ امتیاز)


- ای بابا. آخه این چه وضعشه؟ :vay:
- چی شده فرجو چرا انقد غرغر می کنی؟

رکسان در حالیکه چوبدستی اش را به سمت دینامیت نیمه خاموشی گرفته بود، این را گفت. فرجو پیچ و تابی به خود داد و سپس با صدایی که شبیه جیر جیر موش دست آموز رکسان شده بود پرسید:
-مگه از تو پرسیدم که جوابم رو میدی.

سپس رویش را از خواهرش برگرداند و به دلایل کاملا عقلانی مطمئن بود سزایش را می بیند. رکسان گویی از فریاد خاموش فرجو آگاه بود خنده بی صدایی کرد و از وسوسه گذاشتن دینامیت های جدیدش در جیب شلوار بردار کوچکش صرفه نظر کرد. به نظر می رسید فرجو ذهن خواهرش را خوانده، چرا که به سرعت شلوارش را از سبد لباس های شسته شده قاپید.
- چیه ترسیدی؟

فرجو اخمی کرد و برده بریده گفت:
- مگه اینکه خوابشو ببینی!

رکسان با نیش از بنا گوش در رفته، به قیافه اخم آلود برادرش زل زد و در حالیکه همچنان از فش فش های دینامیت در دستش ذوق می کرد گفت:
- حالا هافلپافی بودنم که بد نیس داداشی.

فرجو با شنیدن این حرف با سرعت بسیار بالایی، حتی قبل از اینکه رکسان بتواند قهقهه همیشگی اش را سر دهد، از اتاق پا به فرار گذاشت.
از روزی که پایش را به هاگوارتز گذاشته بود، به طور مداوم این جملات را می شنید:
- یه ویزلی که تو گریفندور نیست؟
- یه ویزلی که موهاش قرمز نیست؟
- پسر جرج ویزلی میره کتاب خونه!؟
- تو واقعا پسر جرجی!؟

به نظر می رسید، هیچ کس او را یک ویزلی واقعی نمی داند. به سرعت از مغازه خارج شد و پا به کوچه دیاگون گذاشت. با هر قدمی که بر می داشت حس خود گولاخ پنداری اش همچون دینامیت های مغازه ویزلی رو به کاهش می گذاشت. پیچ اول را که همچنان با حس کمبود گولاخی رد کرد. ناگهان خود را جلوی مغازه ای کوچک یافت که حاضر بود به زیر شلواری مرلین قسم بخورد، قبلا آنجا نبود!
از ظاهر مغازه این طور بر می آمد که خیلی قدیمی باشد. چهار چوب ویترین که به نظر می رسید زمانی چوبی بوده، کاملا پوسته پوسته شده بود. فرجو با غلبه بر حس عدم خود گولاخ پنداری -آن هم از نوع ویزلی وار- نگاهی به چپ و راستش انداخت و سپس دست هایش را از دو طرف سرش سایبان کرد و صورتش را به شیشه چسباند.
داخل مغازه فوق العاده تاریک بود و هیچ کور سوی نوری در آن دیده نمی شد. با دیدن تاریکی داخل مغازه و ضخامت خاک نشسته روی کلیه سطوح، حس نا امیدی و طرد شدگی، به آرامی صورتش را از ویترین جدا کرد.
ناگهان صدایی کاملا جادویی و فوق العاده گولاخ در کلیه دالان های گوش های فرجو پیچید. صدایی که شبیه آهنگ سمفونی یکی از موسیقی دانان دنیای مشنگی بود!
نوری سبز رنگ که همواره در ذهن جادوگران، به عنوان گولاخ وار ترین نوع بود، چهار چوب مغازه را روشن کرد و با صدای پاقی در مغازه خاک گرفته باز شد.
فرجو اندکی تفکر پیشه کرد. در نهایت با بیشترین حس ویزلی واری که در خود سراغ داشت وارد مفازه شد. به محض ورود، ترس و هراسی باور نکردنی بر وجود فرجو سایه افکند.
صدایی بسیار مرموز در فضا پیچید:
- بیا داخل فرزندم!
- اونجا کیه؟ تو کی هستی؟
- بیا داخل فرزندم!
- شما کی هستی؟
- بیا داخل فرزندم!
- بابا کشتی مارو! نیم وجب مغازه اس. کجا بیام داخل آخه؟

فرجو در حالیکه کفرش به سر آمده بود این را گفت.
- حالا تو بیا داخل دیگه. همین جوری مرامی، ایشالله عروسیت!

فرجو نگاهی به دور تا دور مغازه تاریک انداخت و گفت:
- خب کجایی حالا؟

ناگهان صدای آهنگی نواخته شد و با روشن شدن چراغ های کوچک روی سقف تمامی فضا روشن شد. فرجو سالن بزرگی را روبه روی خودش مشاهده کرد. در دورترین نقطه سالن صندلی بزرگی به رنگ طلایی خودنمایی می کرد.
- از بیرون به نظر نمیاد انقد بزرگ باشی آقای ... ؟
- طبیعی هستم.
- عه ... خب می دونم. ولی آقای ... ؟

صندلی طلایی رنگ -یا در واقع چیزی که فرجو آن را صندلی تصور کرده بود- چرخشی کرد و با یک حرکت آکروباتیک، پایه هایش به سمت بالا و تیکه گاهش روی زمین قرار گرفت.
- بیا جلو تر فرزندم.

فرجو با دهانی باز و دستی که به سمت چوبدستی اش می رفت، با نیرویی که مطمئن بود جادویی است به سمت صندلی برعکس هل داده شد.
- بابا هل نده. خودم میام خدمت آقای صندلی، به مرلین قسم!

در نهایت فرجو در فاصله نیم متری موجودی که صندلی تصورش کرد بود متوقف شد.
- من طبیعی هستم.

فرجو که هنوز دهانش باز مانده بود گفت:
- تو کی هستی اصلا؟
- طبیعی هستم دیگه!

فرجو که کم کم شبیه یکی از دینامیت های رکسان شده بود فش فش کنان گفت:
- بابا تو کجات طبیعیه آخه!؟
- چقد این بچه خنگه! البته ازین موارد من زیاد داشتم. باشه باشه، ببین من یک عدد طبیعی هستم یه نگاه بهم بنداز.

فرجو با سوظن به عدد طبیعی نگاه کرد و به حافظه اش رجوع کرد و سپس با ناتوانی گفت:
- تو شبیه هیچ کدوم از عدد هایی که من دیده بودم نیستی چرا؟
- آها. من همش یادم میره که تو انگلیسم. من یه عدد ایرانی هستم. همونی که شما بهش می گید دو!
- ولی اصلا طبیعی نیستی ها!

عدد طبیعی آهی کشید و سپس با صدای بلندی گفت:
- بابا خب من یه عدد طبیعی جادویی ام!

فرجو لبخند کوتاهی زد و ادامه داد:
- خب حالا چه جادو هایی بلدی؟

عدد طبیعی خیلی تلاش کرد تا بتواند یک قیافه بیچاره به خود بگیرد، ولی از آنجایی که صورتی نداشت تلاشش نتیجه نداد.
- تا حالا دیده بودی که عدد حرف بزنه؟

فرجو سرش را خاراند و گفت:
- نع!

سپس مکثی کرد و ادامه داد:
- با این همه استعداد اینجا چیکار می کنی حالا؟

عدد طبیعی جادویی آه بسیار بلندی کشید و نالید:
- طمع کردم ویزلی جوان، طمع کردم.

فرجو که قضیه برایش جالب شده بود روی زمین نشست و دستانش را زیر چانه اش گذاشت و کنجکاوانه گفت:
- مگه یه عدد چه طمعی می تونه بکنه؟
- یه عدد خیلی خوب می تونه طمع کنه، مخصوصا اگه طبیعی باشه!
- چه طمعی آخه؟
- بابا خب یه کم مغزت رو به کار بنداز دیگه! من یه عدد طبیعی هستم! چه طمعی می تونم کنم؟ :vay:

فرجو کمی سرش را خاراند و سپس گفت:
- اینکه طبیعی نباشی؟
- آره. من سال ها پیش از مرلین خواستم که من رو از حالت طبیعی در بیاره و اون هم من رو به یه عدد جادویی تبدیل کرد. ولی بعدش دیگه من تو دنیای مشنگ ها نتونستم بمونم و در نهایت مرلین من رو به این مکان جادویی منتقل کرد تا درس عبرتی بشم برای آدم هایی مثه تو!

فرجو که لحظه به لحظه بر تعجبش افزوده می شد، با جمله آخرش دهانش به اندازه یک بشقاب باز شد:
- من؟ مگه من چمه؟
- طمع می کنی بچه! طمع!

فرجو به مغزش فشار آورد و کمی شنیده هایش را سبک و سنگین کرد.
- یعنی اینکه می خوام یه ویزلی واقعی باشم طمعه؟

عدد طبیعی جادویی آهی کشید و گفت:
- تو یه ویزلی واقعی هستی پسر ...

و پس از مکث کوتاهی، با بغضی ادامه داد:
- مثه من که یه زمانی یه عدد طبیعی واقعی بودم.

فرجو که فکر می کرد درسی که باید از این عدد طبیعی جادویی می گرفت در حال لود شدن در مغزش است به سرعت از جا برخاست و گفت:
- با اجازه من رفع زحمت می کنم. فقط یه سوالِ دیگه، این مغازه قبلا این جا نبودا.

عدد طبیعی جادویی آهی به بلندای اتوبان تهران - قم کشید و با صدایی لرزان گفت:
- هر وقت کسی که داره از پیچ اول کوچه دیاگون رد میشه، احساس خود گولاخ پنداریش تو وجودش به کمتر از حد نساب برسه، این مغازه قدیمی و بوی نا گرفته ...

فرجو که دیگر حوصله اش سر رفته بود با صدای بلندی وسط حرف عدد طبیعی جادویی پرید و گفت:
- ظاهر میشه! می دونم بابا. شبیه اتاق نیازمندی های خودمونه، ولی ورژن مغازت یه کم پایین تره.

عدد طبیعی جادویی که از بغضی بی صدا می لرزید و حس خود گولاخ پنداری اش داشت از حداقل میزان لازم کمتر می شد گفت:
- زود باش از اتاق برو بیرون ویزلی، خودم به یه اتاق خود گولاخ پندار پروری نیاز دارم.

فرجو با شدت به درون کوچه دیاگون پرت شد. از جا برجاست و پس از تکاندن لباسش، سوت زنان به سمت مغازه شوخی های ویزلی حرکت کرد تا چند تا دینامیت درست و حسابی از انبار کش برود!

2.با شیرینی بیاین سر کلاس و مشق اولو تحویل بدین! (۱۰ امتیاز)

تق تق ... تق تق ...

- کیه؟
- منم، منم، مادرتو ... اِهم اِهم ... فرجو هستم.
- بیا تو فرج. همیشه سر کلاس دیر میای و طبق معمو ...

تدی که در کلاس را باز کرده بود تا فرجو وارد شود ناگهان با صحنه ای مواجه شد که حرفش را نیمه کاره گذاشت.

- این چیه فرجو؟
- تکلیفمونه دیگه.

تدی به سر تا پای "دوی" فارسی که به زور ردایی به دورش بسته شده بود زل زد و هنوز از شوک دیدنش در نیامده بود که یک کیک سه طبقه در کنار فرجو دهانش را به اندازه دیسی که معمولا در آن بره بریان سرو می شود، باز کرد.

فرجو که متوجه تعجب تدی شده بود با خنده به تدی گفت:
- اینم شیرینی که خواسته بودی. این پیشنهاد "دویی" بود. میخواست شیرینی مون گولاخ باشه. مگه نه "دویی"؟

دویی با صدای بمی جواب داد:
- بله.

تدی که دیگر اندازه گردی چشم هایش در حال مسابقه دادن با سرخگون بود با صدای سرشار از ذوق گفت:
- عدد طبیعی جادویی! دویی؟

فرجو که هنوز نیشش باز بود گفت:
- آره دیگه. اسمش بس که طولانیه. واسش اسم خودمونی گذاشتیم. حالا میشه بیایم داخل؟

تدی که به عنوان معلم ریاضیات جادویی با دیدن عدد طبیعی جادویی خیلی بیش از حد به هیجان آمده بود -گویی که در عمرش عدد ندیده بود!- صدای خفه ای از گلویش در آورد که فرجو آن را حمل بر تعارفات گرگی گذاشت.
سپس در میان تعجب حضار، کیک سه طبقه با قدم های کوتاهی وارد کلاس شد.
- این دیگه چیه؟
- این؟ نازلیچره دیگه. از الا قرض کردم شیرینی مونو بیاره.

الا از داخل کلاس برای فرجو تبرش را تکان داد و فرجو با شناختی که از الا داشت می دانست که این به معنی "قابلی نداشت" است.
دویی با فرجو وارد کلاس شد و رو به روی همه دانش آموزان قرار گرفت. تدی کنار دویی ایستاده بود و اصلا تکان نمی خورد. فرجو با پرشی خود را به گوش راست تدس رساند و پچ پچ کرد:
-تدی! ندید پدید بازی در نیار. بعدا می دم باهاش بازی کنی.

و به زور تدی را روی صندلی اش نشاند و برای اینکه مطمئن شود دوباره یه طرف دویی حمله ور نمی شود با افسونی تدی را به جایگاهش چسباند. سپس صدایش را صاف کرد و گفت:
- عه ... خب بچه ها هر سوالی دارید می تونید از دویی بپرسید.

و بچه ها برای اولین بار یک کلاس ریاضیات جادویی واقعی را، بدون حضور تدی تجربه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1393 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
1 و 2
فرد همچون سرعت بوق بر ثانیه به سمت یک عدد مایل به آدم رفت و شروع به صحبت کرد.

-سن؟
-2!
-نام؟
-2!
-شهرت؟
-2!
-بوقی چرا اینقدر میگی دو؟
-خوب چون اسمم 2 هستش!
-یه دفعه دیگه بگو دو!
-3!
-مگه اسمت 2 نبود؟
-چرا!
-پس چرا میگی سه؟
-باشه باو 2!

و فرد با فرمت این نه ببخشید با این ای بابا یعنی با این با آن عدد نمیدونم چیچی شروع به دعوا کرد!

-بیگی که اومد!
-تو روحت!
-هوی ! حداقل وقتی زنده بودم اینو بهم میگفتی!
-اوه ببخشید نمیدونستم روحی !
-تو روحت!

و مشتی به صورت عدد زده ، روی زمین انداختش!

یک ساعت بعد

عدد وقتی به هوش آمد فرد همچون بز او را نگاه کرد!

-بگو بینم چرا طبیعی هستی مرتیکه؟
-چون که منو وقتی که روی یه شکوفه ی گل بودم پیدا کردن!
-خدای من!
-بخشید!
-مردک دو ساعته من اینجا نشستم ! حالا به من میگی از رو شکوفه ی گل سوسن ، لاله ، سمبل، محمدی ، سرخو زهر مار پیدات کردن؟
-من چه میدونستم یه بچه منو رو برگ مینویسه بعد 200 سال بعدش یکی میاد منو همراه با برگ بر میداره میگه طبیعیه!
-چیــــــــــــــــــی؟

فرد تکه سنگی را که در اطراف بود به سر خود زده و به جای اینکه سنگ خرد شود ، روحش از وسط نصف شد.

یک روز بعد ...

پس از ترمیم روح خود درب کلاس ریاضیات جادویی (اصلا نمیدونم چرا اسمشو گذاشتن جادویی؟ جم کنین باو) را باز کرد و با عصبانیت هرچه تمام تر به تدی لوپین نگاه میکرد . کارگردان این صحنه را مانند کارتون زورو کرد که چشمان زورو در چشمان دشمنش می افتاد !

-اکسیو شیرینی ! اکسیو مشق!

گزارش فرد به دستش رسید اما با یک جا خالی شیرینی ها به سر و صورت تدی برخورد کرد!

-ایشالله بترکی ! چرا این تکلیفو دادی؟
-دایی جان به جان خودم من بی گناهم !
-هری بیجا کرد تورو به فرزندی قبول کرد !
-ای بابا ببخشید دیگه!
-ببخشم؟
ناگهان جرجی و گروه الف دال وارد کلاس شدند و آوادا سر داده ، تدی بدبخت جوان را کشتند نامردان!

مراسم تدی...

-یکی بود یکی نبود ، زیر گمبد کبود
یه کسی نشسته بود ، نومشم هم تدی بود
چشاش مثل گرگ بود ، زوزش نابود ساز
ندیدی چون تدی ، برو با اون لگو هات یکی بساز!

لی جردن در حالی که در چشمانش اشک جمع شده بود ، شعر را میخواند. فرد به سمت تابوت گرگینه یاد تدی آمد و برگه ی گزارشاتش رو سینه ی او گذاشته دستان تدی را روی برگه گذاشت.

-تدی ! آخرین جلسه بود و دیگه نمیبینمت ! حالا همه جمع شید چون میخوایم جشن بگیریم!
-چرا؟!
-بابا امتحان نمیگیره !
-بزنید بریم یوهو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
فلورانسو سعي كرد خاطره اي كه در ان به طرز هيپوگريفي عصباني شده بود را به ياد بياورد و دوباره ان را زنده كند. بلاخره توانست خاطره ي مناسبي بيابد. به ياد روزي افتاد كه در روزنامه خوانده بود، كاميون حمل بستني تصادف كرده است و همه ي بستني ها با اسفالت خيابان يكي شده اند. با به خاطر اوردن ان روز دوباره حرص و عصبانيت مانند دانش اموزان گرسنه ى هاگوارتز سر ميز غذا( )، شروع به گاز گرفتن سلول هاى مغز فلو کردند. دستانش را محکم روى ميز كوبيد و گفت:

- اسم؟

چراغ متحرك، بالاى ميز مدام به چپ و راست مى رفت و متهم وحشت زده را که اينطوري پشت ميز نشسته بود بيشتر مضطرب ميكرد.

- هفت.

فلو به ياد بستني عروسكي هايي افتاد كه زير چرخ هاى ماشين ها له ميشد و فرياد زد:

- فاميل؟
- عدد طبيعي، از فاميل هاي اعداد صحيح و از نوادگان اعداد گويا. مادر و پدرم اعداد منفي بودند و من مثبت شدم.

فلو همچنان در عالم جوگرفتگى فرياد زد:

- غذا؟
- جان!
- رفتم تو نخ اسم فاميل.

فلو به ياد بستني سنتي هاي درون كاميون افتاده بود. روي صندلي نشست، دستش را روي پيشاني اش گذاشت و با غمي بسي بزرگ در حالى که هق هق مى کرد گفت:

- دليل فرارت چى بود اخه؟

هفت دماغش را بالا كشيد و گفت:

- نگو، نگو، نگو. من هيچ وقت نخواستم يه عدد طبيعي بشم. من عاشق دختر عموم كه يه عدد منفي بود شدم اما به خاطر اين بخت بد نمي تونم بهش برسم چون من طبيعي هستم و اون صحيح.

فلو دستمالي سفيد كه با پودر لباس شويي خسرو شسته شده بود و رنگش نرفته بود را جلوى دماغ هفت گرفت و گفت:

- يه فين كن!

خوانندگان زير 18 سال چشماشونو بگيرند.

هفت: ف__________ف...ف_______ف...فففف...
- بسه ديگه. چند وقت بود خالی نکرده بودي؟
-اخييييش راحت شدم. فكر كنم از زمان عاشقي بود كه بسوزد پدر عشق.

فلو دستمال را كه به رنگ هاى نه چندان زيبايي اراسته شده بود به اتاق شكنجه فرستاد.
عدد هفت كه تازه زبان باز كرده بود گفت:

- حالا کجاى ماجرا رو شنيدي برادر!
- :worry:
- ببخشيد خواهر! من رفتم وزارت"تغيير هويت اعداد بخت برگشته ى طبيعي" فقط به خاطر دختر عموم اما اونا به علت نگاه کردن به ناموس اعداد منفى بيرونم كردند. بعدش شنيدم يكي به اسم لرد سياه خيلي قدرتمنده و رفتم پيش اون.

فلو كه يك كيلو سبزي ظاهر كرده بود و داشت پاک مى کرد گفت:

-اوخ____ى... من ديگه بايد سرمو بكوبم به ديوار.
- اره، جونم برات بگه اون لردک هم منو سپرد به يه مار كه بهش مي گفت پرنسس و اگه دوستان سفيد اصل محفلي به اونجا حمله نكرده بودند من الان به ديار اعداد باقي پيوسته بودم.

صداي گريه و ناله ي ممد هاي محفل در حالى که با مشت به سينه مي كوبيدندبلند شد:

- بمي ____ره براااات ماااادرت.

فلو از روي صندلي بلند شد، دست هفت را گرفت و گفت:

- پاشو بريم!
- ك...كجا؟
- خودم واست زن ميگيرم.
- من دخترعموم رو مي خوام.

فلو در نقش مادر شوهر:

- پسر دسته گل بزرگ کردم از مرلينشونم باشه.

تچليف دوييم:

مالي ويزلي براي سومين بار فرياد زد:

- شيريني نارگيلي!

اما مانند دو دفعه ي قبل فقط دود سفيدي از سر چوبدستى اش بيرون امد.

- اصلا فلورانسو تو كجاي كتاب بودي ما تو رو نديديم؟ تو الان داري مهارت اشپزى من رو مى برى زير سوال.
فردجرج: داري مي بري زير سوال؟
جرج: اره؟ داري مي بري زير سوال؟
روح فرد: زير سوال داري مي بري؟
ويكتوريا: مي بري داري زير سوال؟

فلو كه ديد اوضاع وخيم است خود را غيب و در يك خيابان مشنگى ظاهر کرد. از نزديكترين شيريني فروشي يك جعبه شيريني نارگيلي خريد و رفت سر كلاس.

سر كلاس تدي مشغول خوردن كيك گيتاري بود. با صداي "تق تق" در، سرش را از كيك بيرون اورد. فلو با عصبانيت گفت:

- خوش مى گذره؟

تدي تكه كيك كنار لبش را با زبانش قاپيد و گفت:

- اگه نمره مى خواى تكليف و شيريني رو بذار و برو.
- حداقل تو رو مرلين يه انگشت کيك هم به من بده.

تدي سريع همه جاي كيك را ليس زد و گفت:

- دهنى شد.

فلو در برابر گرگ صبرعظيم پيشه كرد و " خسيس خسيس" گويان كلاس را ترك كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/6/23 2:27:40
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی من و ننه بلک فکر کرده بودیم که باید دلیلامون یکی باشه. برا همین بود داوش.


. پای درددل یه عدد طبیعی بشینین، بفهمین چیه... چرا طبیعی شد... عدد چنده... آرزوش چیه؟ این سرنوشت بهش تحمیل شد یا خودش انتخاب کرد؟ خلاقیت یادتون نره...اینا رو برای راهنمایی مثال زدم! (۲۰ امتیاز)

تالار هافلپاف


تعدادی از هافلی ها سرشان را در کتاب کرده بودند و تعدادی هم کوییدیچ کوچیک بازی می کردند تا بازی شان قوی تر شود.
سارا کلن از آن جایی که در گروه کوییدیچ نبود سرش توی کتاب، دفتر و گوشی اش بود تا در مورد اعداد طبیعی تحقیق کند. لیوان شیر کاکائویی را که کنارش بود سر کشید و کتاب را ورق زد. :pint:

با خود گفت:"اصلا مگه میشه با اعداد حرف زد؟ "
خوب با اعدادی که در کتاب جا خوش کرده بودند و عین مجسمه نشسته اند قطعا نمی شود حرف زد. شاید اعداد کتاب ریاضیات جادویی حرکت می کردند اما متاسفانه تدی لوپین هیچ کتابی به آن ها نداده بود.
خوب پس باید به کتابخانه می رفت و کتاب ریاضیات جادویی را بر می داشت، پس بلند شد و از در بیرون رفت.

در طول راه مدام به این فکر میکرد که به اعداد طبیعی چه بگوید که حس کرد چیزی از جلویش رد شده و به سمت چپ رفته.
او هم به سمت چپ رفت و در کمال تعجب عددی طبیعی دید، عدد3.

-تو یه عدد طبیعی هستی؟
-نه پَ، مصنوعیم.
-یه عدد طبیعی جادویی؟
-اگه جادویی نبودم وسط راه پله می دویدم؟
-و تو داری حرف میزنی!
-اووهوم.
-وای خدا! من یه عدد طبیعی جادویی دیدم که داره حرف میزنه.
-هی، هی، جیغ نزن. می خوای منو بگیرن؟
-برا چی بگیرنت؟
-چون من فرار کردم!
-از کجا؟!
-از کتابخونه!
-
-بیا بریم یه گوشه برات تعریف کنم. بیا بریم از درد دلام برات بگم.

سارا یکی از دندونه های عدد را گرفت و کنار دریاچه رفت. آن اطراف کسی نبود، چون در این گرمای وا نفسا مخ کسی تاب بر نداشته که بیرون بیاید.
البته مخ سارا هم تاب برنداشته بود ولی جای دیگری پیدا نکرد که کسی نباشد. اما اگر در این گرما مدت زیادی بیرون می ماند شاید تاب بر می داشت.

سارا رو به عدد طبیعی گفت:
-چه جوری عدد طبیعی شدی؟
-پدر و مادر من عدد طبیعی بودن و خوب حاصل جمع اعداد طبیعی هم عدد طبیعیه دیگه. بابام یک بود و مامانم دو، یک به علاوه ی دو هم میشه سه.یعنی منی که الان جلوت نشستم.
-چه جالب. پس خودت نخواسته بودی که عدد طبیعی بشی. دلت می خواست چه عددی باشی؟
-نود و نه و نود و نه صدم!
-
-پدر و مادرم مردن و من تنهام. فقط یه عمو داشتم که اونم معتاد شد و مرد! تو کتاب کتابخونه تنها بودم. کلی از اعداد دیگه هم بودن ولی من هیچ کسیو نمی شناختم. برا همین فرار کردم تا آزاد باشم.
-فرار کردی؟ حالا می خوای چی کار کنی؟
-می خوام آزاد باشم، می خوام به آرزو هام برسم.
-آرزوهات چیه؟
-می خوام شنا کنم. برم تو دریا شنا کنم، برم سواحل هاوایی، برم هاگزمید، برم کافی شاپ، ازدواج کنم، بچه دار شم.
-خوب پول و کار داری تا عددی بخواد باهات ازدواج کنه؟
-نه بابا. یه کاریش می کنم.
-الان می خوای کجا بری؟
-اولین کاری که می کنم اینه که از هاگوارتز فرار کنم. بعدشم مرلین بزرگه.
-هوووف. سه ی دیگه ای هم تو کتابی که تو ازش فرار کردی هست؟
-آره بابا. من از صفحه 506 فرار کردم. خوب دیگه من باید برم.
-باشه برو. به سلامت.
-
-

عدد سه خداحافظی کرد و رفت و سارا هم به تالا رفت تا گفت و گوی خودش و عدد طبیعی را یادداشت کند.


.با شیرینی بیاین سر کلاس و مشق اولو تحویل بدین! (۱۰ امتیاز)

سارا تمام گفت و گویش با سه را روی ورقی، مرتب نوشته بود. ردای اتو شده اش را پوشید و به سمت بقیه ی اعضای هافل رفت که منتظر او بودند. در یک دستش جعبه ی بزرگ شیرینی بود و در دیگری ورقه ی تکلیفش.
در طول راه باری مدام در مورد مدرسه غر می زد و رز هم هی می گفت :"کاش سارا جای من توی تیم بود."

بالاخره به کلاس ریاضیات رسیدند. در را که باز کردند همه ی دانش آموزان بودند به جز استاد. رکس ترقه هایی را برای ورود تدی آماده کرده بود، ویکی کادویی را در دست داشت. با ورود باری، فرد با چشم هایش برایش خط و نشون کشید و باری هم برای فرد. دلیلش هم دوئلی بود که می خواست بین این دو نفر در بگیرد.

هر کس در گوشه ای قایم شد تا تدی را قافلگیر کند. تدی لوپین خسته وارد شد و با دیدن کلاس خالی آهی کشید. رکس ترقه هایش را کنار تدی انداخت که موجب شد تدی لوپین از ترس فریاد بزند.
بچه ها با خنده بیرون آمدند.
گید گیتارش را آورده بود و مشغول نواختن شد. سارا هم شعری را خواند. کلا هر کس مشغول کاری بود و فضای شادی به وجود آمده بود.

بالاخره سارا روی یکی از نیمکت ها رفت و گفت:
-این ترم هم تمام شد. ترمی که برای من و خیلی های دیگر اولین باری بود که در هاگ شرکت می کردیم. ما در این ترم از هر یک از معلم ها چیز های زیادی آموختیم. امیدواریم که در ترم بعد همدیگر را ببینیم.

باری وسط حرف سارا گفت:
-و امیدواریم که نمره ی سی بگیریم.
سارا ادامه داد:
-از شما به خاطر زحماتتان قدر دانیم. با احترام، بچه های کلاس.
همه ی ملت: جیغ، دست، هورا.

سارا جعبه ی شیرینی را جلو آورد و به همه تعارف کرد. جلسه ی آخر ترم بود و همه چی تقریبا به خیر و خوشی گذشته بود.البته نظر باری این بود که همه چی وقتی به خوبی و خوشی می گذرد که سی بگیرد!


موفق باشی تدی لوپین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1393 06:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مخلوط تکلیف 1 و 2.

در کتابخانه

- بلاه بلاه بلاه، چه قدر چرت و پرت نوشته.:proctor:

با عصبانیت کتاب " ریاضیات جادویی ( تخصصی ) " را بست و به گوشه ی میز هل داد، دستش را زیر چانه اش گذاشت و به باقی دانش آموزان نگاه کرد. همه در حال خواندن کتاب های مختلف بودند و کوچک ترین توجه ای به او نداشتند. به آرامی از جایش بلند شد و کتاب را در جای خود گذاشت. با عجله از کتابخانه خارج شد ناگهان یک دختر سال اولی جلو او را گرفت، دختر را شناخت، او آنجلا بود. با بی حوصلگی پرسید:
- چی شده آنجلا؟
- بیا میخوام یه چیز باحال نشونت بدم، دنبالم بیا.

به سرعت از آنجا دور شد و گیدیون هم به دنبال او رفت.

دستشویی دخترا

- اوناهاش.

با هیجان به میرتل گریان که در هوا معلق بود اشاره کرد. گیدیون چشمانش را چرخاند ( ) و به سال اولی که با ذوق در حال بالا و پایین پریدن بود، نگاه کرد. آنجلا با دیدن گیدیون به فرمت در آمد و از وی پرسید:
- چیه؟
- تا حالا اسم کتاب هری پاتر و تالار اسرارو شنیدی؟
- نه، چی هست؟
- هیچی ولش کن، ایشونو میشناسم.

آنجلا شانه ای بالا انداخت و به سرعت از دستشویی خارج شد. گیدیون سرش را به سوی میرتل برگرداند، اشک از چشمانش پایین آمدند. با عصبانیت به سوی میرتل رفت و به او نگاه کرد. با صدای نسبتا" بلندی فریاد زد:
- چته دوباره داری آبغوره میگیری؟
- یکی این کتابو کوبید تو در دستشویی.

کتاب را روی زمین گذاشت و به سوی توالت خودش رفت و درون آن شیرجه زد. گیدیون به آرامی به سوی کتاب رفت و آن را برداشت. صفحه ی اول را خواند:

(( دفترچه خاطرات تام ریدل دفترچه خاطرات 2، عدد طبیعی ))

با خواندن متن صفحه ی اول به فرمت در آمد. با خوشحالی به سوی برج گریفیندور رفت تا بتواند با نوشتن در آن، با عدد 2 صحبت کند تا بتواند تکلیف کلاس ریاضیات جادویی خود را حل کند.

برج گریفیندور.

- (( سلام اسم من هری پاتره. گیدیون پریوته. ))

قلم را روی میز گذاشت و مشتاقانه به کاغذ چشم دوخت. چند دقیقه ای در سکوت گذشت، هم چنان به کاغذ نگاه کرد، وقتی دید خبری از جواب نشد، بار دیگر قلم را در جوهر فرو برد و نوشت.

- (( سلام؟ ))
- (( شی شده؟ ))

این دو کلمه پس از نوشتن " سلام " گیدیون بر روی کاغذ نقش بست. گیدیون با تعجب به نوشته ای که به آرامی محو شد نگاه کرد. قلم پر خود را در جوهر زد و روی کاغذ نوشت:
- (( عدد ها هم معتاد میشن؟ ))

به صندلی تکیه داد و با انگشتانش بازی کرد. از سرگرمی های مورد علاقه ی او بود، گاهی او را دقیقه ها سرگرم کرده بود. بعد از چند دقیقه به جلو خم شد و متن جواب را خواند:
- (( بله، الان مارو از پیش منقل پاشوندی پشره ی مردم آژار. شوالی داشتی؟ ))
- (( ببخشید مزاحم کار مهمتون شدم. شما چطوری عدد طبیعی شدین؟ دلتون میخواست عدد طبیعی نباشین یا راضی هستین؟ ))

قلبش تند تند شروع به تپیدن کرد. کاغذی که باید بر روی آن مشق خود را بنویسد، جلو کشید و قلم خود را در جوهر فرو برد و آماده نوشتن شد. ناگهان متنی بر روی صفحه ی دفترچه نمایان شد:
- (( هر شی مشکله اژ این طبیعی شدن مائه، بژار خاطرمو نشونت بدم. ))

قبل از آنکه بتواند کاری انجام بدهد، درون دفترچه کشیده شد.

در خاطره ی دفترچه

- بیا تو!

چشمانش را باز کرد ونگاهی به اطراف انداخت، مردی پشت میز نشسته بود. به آرامی ب او نزدیک شد و عبارت " مدیر تشخیص هویت اعداد " روی کارتی که بر روی سینه او سنجاق شده بود، خواند. عدد 2 با حرف مدیر وارد دفتر شد و روی صندلی نشست.

- سلام آقای مدیر من اومدم جز اعداد ریاضیات خون آشام ها بشم.

مدیر سری تکان داد و در انبوه کاغذ های روی میز، شروع به جست و جو کرد، بالاخره برگه ای را بالا گرفت و سرش را به علامت تاسف تکان داد. برگه در روی میز گذاشت و با جدیت به 2 خیره ماند. با لحنی آرام گفت:
- متاسفانه ظرفیت اعداد خون آشام ها پره، فقط برای عدد های طبیعی جای خالی داریم.
- خو من میخوام اعداد خون آشامی باشم، راهی نیست؟
- هیچ راهی پسرم.
- من میرم معتاد شم.

سپس با گریه از دفتر مدیر خارج شد.

خارج از خاطره.

- (( خب؟ ))

بدون آنکه جوابی به عدد 2 بدهد شروع به نوشتن تکلیف ریاضیات جادویی اش کرد. به سرعت تکلیف نوشتنی کلاس ریاضیات را نوشت و به سوی آشپزخانه ی هاگوارتز حرکت کرد.

آشپزخانه.

- گیدیون باید کره و شکر را تو کاسه ریخت.

دابی به گیدیون نگاه کرد. به او قول داده بود در درست کردن کیک گیتاری، کمک‌ش کند. با احتیاط کمی شکر را درون ظرف ریخت و درون کاسه قالب کره ای را انداخت و به دابی نگاه کرد. جن خانگی به سوی او آمد و گفت:
- حالا باید شیر را به مخلوط اضافه کرد. بعد باید زرده ی تخم مرغ را درون آن ریخت .

به سرعت شیر را درون ظرف ریخت و سفیده ی تخم مرغ را از زرده ی آن جدا کرد و به آن مخلوط اضافه کرد. تا به حال زیاد آشپزی نکرده بود، خصوصا" با دست خودش. همیشه با یک حرکت چوبدستی، غذا های مختلفی برای خود حاضر کرده بود اما دابی او را متقاعد کرد که با دست کیک درست کند.

بعد از چند دقیقه خمیر کیک را به شکل گیتار در آورد و آن را درون فر جادویی گذاشت.

چند ساعت بعد.

- تق تق تق. ( افکت در زدن )
- بیا تو.

گیدیون در حالی که کیک خود را با استفاده از جادو به پرواز در آورده بود به سوی میز معلم رفت. وقتی جلوی میز تدی رسید برگه ی تکلیفش را روی میز او گذاشت و گفت:
- این از تکلیف ... و این هم از کیک.
- راضی به زحمت نبودیم دایی.
- زحمت چیه تدی جان،شما فقط به ما 30 رو بده.

جادو را خنثا کرد و کیک به آرامی روی میز فرود آمد. به سوی در برگشت و از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/6/22 6:17:34
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1393 09:11
نمایش جزئیات
آفلاین
شرح نمرات جلسه چهارم

اول یه چیزی بگم! گاهی اتفاقی که میفته طی دوئل اینه که رقیبتون سر دوئل حاضر نمیشه، یا میگرخه یا اتفاقات سوپر نچرالی میفته که به دوئل نمیرسه که از هوشمندی رقیبشه! توی هیچ دوئلی شما به خاطر غیبت رقیبتون مجازات نمیشین.
دوم یه چیز دیگه بگم! معمولا پست‌های دوئل به صورت تک پسته چون توانایی دو نفر تو پرورش یه سوژه و قدرت نویسندگیشون سنجیده میشه. من به شماها یه سوژه‌ی کلی دادم "سر یه چیزی با یکی دوئل کنید" بقیه‌اش با شما بود که چقدر خلاقیت خرج کنید. پست‌های فرجو و یوآن هر دو عالی بودن و دقیقا چیزی بودن که از یه دوئل خوب انتظار دارم.
سوم اینکه بریم سر نتایج دوئل... خسته نباشین قهرمان‌ها!

راستی.. دوئل الزاما نباید جدی باشه! شما میتونین یه دوئل طنز داشته باشین!

باری ادوارد رایان:‌۲۸
خیلی خوب بود باری... خیلی. میدونی؟ یه جورایی طنز-جدی بود و من اینو دوست داشتم و وقتی که اینطوری مینویسی استفاده از شکلک مانعی نداره تو بخش‌هایی که طنزه. اگه نمره کامل نگرفتی به خاطر این بود که توصیفات بخش‌های غیر مرتبط با دوئلت بیشتر از بخش‌های مربوط به دوئل بود.

دورا تانکس: ۲۳
مامان دورا دوئلت خوب ساخته پرداخته شده بود اما یه ایراد اساسی داشت. من تاکید کرده بودم که دلیل دوئل باید مشخص بشه ولی تو هیچ‌جای پستت اشاره نکرده بودی چرا با باری داری دوئل میکنی. بیشترین نمره رو به خاطر اون از دست دادی. ضمنا حواست به کلاه‌های الف‌هات باشه.. انجا.. انها... باید تبدیل شن به آنجا..آنها... باشه؟ و به قول جیمز.. علائم نگارشی پایان جمله یادت نره!

برنده‌ی دوئل: باری ادوارد رایان

رکسان ویزلی: ۳۰
آهان! آفرین... این دقیقا چیزیه که میخواستم. پیش پرداخت، خود دوئل، دلیلش و پایانش همه چیز عالی بود. خسته نباشی رکسی.

برنده‌ی دوئل: به خاطر حاضر نشدن کلاوس، برنده‌ی این دوئل بطور اتوماتیک رکسان ویزلیه.

رون ویزلی: ۲۰ امتیاز
دوئل بدی نبود... دلیل دوئلتو دوست داشتم بخصوص که با توجه به رقیبت، دلیل خیلی خوبی برای دوئل کردن پیدا کرده بودی. اما مشکل بزرگ پستت غیر از چند تا غلط املایی و تایپی، رعایت نکردن علائم نگارشیه. نقطه در انتهای جملات واجبه رون، فرقی نداره که تو دیالوگ‌ها باشه یا توصیفات و یادت باشه سه نقطه (...) نشونه‌ی مکث طولانی بین حرفاست و هیچوقت جای مکث کامل که نقطه (.) باشه رو نمی‌گیره.

فرد ویزلی: ۱۸ امتیاز
فرد... روی پرورش سوژه‌هات باید خیلی بیشتر تمرین کنی..باید همیشه دقیق و کامل بخونی سوژه چی میخواد ازت... یه رول خوب فقط نوشتن یه سری دیالوگ و جمله پشت سر هم نیست. باید فضاسازی کرد.. باید موقیعت‌ها رو توصیف کرد.. اگه سبکش جدیه، آدمو ببره به اون فضا.. اگه سبکش طنزه، آدمو به خنده بندازه. ضمنا حواست به املای کلمات و غلط‌های تایپی هم باشه. راستی! فکر نمیکنم واسه دوئل دو تا بچه مدرسه‌ای، اونا رو بندازن آزکابان!

برنده: رون ویزلی

فرجو ویزلی: ۳۰ امتیاز
پرفکت!!! عالی!! اگه می‌تونستم بیشتر از ۳۰ امتیاز بهش می‌دادم ولی خب تو اینو به عنوان بالاترین امتیازی که میتونم در نظر بگیرم قبول کن. همه چیز به جا.... خسته نباشی فرجو!

پاپاتونده:‌ ۲۰ امتیاز
چرا پاپا؟ چرا پست به این خوبی رو به این سبک نوشتی؟ میدونم از عمد این کارو کردی ولی من ازتون خواسته بودم پست دوئل بنویسین.. پستی که حول مسئله‌ی دوئل میچرخه ولی پست تو شبیه وقتایی بود که به دو نفر سوژه میدن، ازشون میخوان نمایشنامه بنویسن و در واقع نویسنده‌ها با نمایشنامه‌هاشون ( که موضوعش دوئل نیست) با هم رقابت میکنن. پستت انقدر خوندنی و زیبا بود که دو سوم نمره رو بگیری ولی بیشتر از این متاسفانه نمیشه چون روی موضوع اصلی تمرکز نکردی.

برنده: فرجو ویزلی + ۳ امتیاز اضافی به خاطر شکست دادن ارشد . حداکثر امتیاز: ۳۰

خانم بلک: ۲۶ امتیاز
خانم بلک! خوب بود خب! ولی کاش به جای اون همرهای نابجا، روی کل کل ها خودت و سارا بیشتر کار میکردی چون پتانسیل طنز داشتن و اونجا چند تا شکلک میزدی.

سارا کلن:‌ ۲۳ امتیاز
سارا... چرا دقیقا دلیل دوئلت یکیه با خانم بلک؟ من گفتم هر کسی تو پستش دلیل دوئل خودشو بیاره تا بتونیم خلاقیت‌ انفرادی شما رو ببینیم ولی تو نه تنها رو همون دلیل مانور دادی که از یکی دو اصطلاح شبیه پست خانم بلک هم استفاده کردی. سعی کن رد خودت..امضای خودت.. حضور خودت به عنوان نویسنده توی پستات مشخص باشه حتی اگه کاراکترت توی اون پست نیست.

برنده: خانم بلک

گیدیون پریوت: ۲۸ امتیاز
عالی بود گیدیون.. عالی! تنها دلیل اینکه نمره کامل نتونستم بهت بدم تکرار یه سری غلط تایپی بود. روخونی دقیق و ویرایش پست یادت نره.

یوآن ابرکامبی: ۳۰ امتیاز
این همه طولانی؟ واقن چه دشمنی با من داری؟ میدونی ارزش خوندنشو داشت؟ میدونی؟ عالی بود یوآن.. اینم ۳۰ کمش بود!

برنده: یوآن ابر کامبی

جیمز سیریوس پاتر: ۲۸امتیاز
این همه کوتاه؟ برو با هم‌سن خودت دوئل کن بچه. نگاش کن چه آش و لاشی شده.

فلورانسو: ۲۵ امتیاز
خیلی خوب می‌نویسی.. بهترین نویسنده‌ی ماه‌های آینده رو توی تو می‌بینم. توصیفا و دیالوگا رو خوب می‌نویسی ...طنز خیلی خوبی توی کارت داری ولی هنوز بعضی جاها گنگه. مثلا ویل کیه؟ خیلی جاها هم غلط تایپی داشتی... دقت کن بهشون تا این ایرادای جزیی هم برطرف بشه.

برنده: جیمز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1393 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه‌ی پنجم ریاضیات جادویی

بچه‌های کلاس ریاضیات جادویی، شل و پل، کبود و لِه، خسته از دوئل و خسته از این مفاهیم عمیق ریاضی که تو کلاس یاد گرفته بودن، دراز و کوتاه وارد کلاس میشدن، نگاهی به تدی که با لبخندی خیلی خوشحال گونه پشت میزش بود و اونا رو نظاره می‌کرد، مینداختن و در حال نشستن زیر لب دعای"خیر"ی هم نثار اقوام دور و نزدیکش میکردن!

وقتی که بالاخره باری به هر جهت یه فن انیمه‌ای فرستاد تا تمدد اعصاب پیدا کنه، تدی پا شد در کلاسو بست و روبروی کلاس قرار گرفت.

- نوگلان باغ دانش

پرتاب گوجه کاهوی حضار!

- چرا خشونت؟ البته آفرین.. باریکلا... این نشون میده درسای من برای دوئل رو خوب یاد گرفتین.. .. این کروشیو رو کدومتون فرستاد؟ خو درد داره لامصبا

الادورا نوک چوبدستیشو فوت و بعد غلافش کرد.
- تا تو باشی ما رو دنبال نخود سیاه نفرستی!
- نخود سیاه کدومه؟ من بهتون جمع جادویی یاد ندادم؟ قضیه فیثاغورث یاد ندادم؟‌آمار کاربردی با محوریت هاگزمید یا ندادم؟ حد و مشقت یاد ندادم؟

ملت: :no:

- یاد ندادم دیگه! باشه.. باشه... اصلان این جلسه‌ی آخر درست کاملا ریاضی بهتون یاد میدم تا اجداد ۴ گانه‌ی گروهاتون بیان جلو چشتون! درس امروز ... درس آخر ... در مورد اعداد طبیعیه!

تدی مکث کرد تا تاثیر حرفاش رو تو صورت بچه‌ها ببینه ولی فقط چهره‌هایی رو دید که میگفتن این نابغه دیگه به چه کلکی میخواد این جلسه رو بپیچونه!

- اهم... خب ... می‌بینم که همه هیجان‌زده‌اید که بدونید اعداد طبیعی جادویی چیه و به چه دردی میخوره! یه کم خب فکر کنید. عدد چی هست که طبیعی و غیری طبیعی و مصنوعی و پلاستیکی داشته باشه؟ نه.. به همین ریش سیاه مرلین قسم... ما طبیعی رو در مورد چی استفاده می‌کنیم؟ منابع طبیعی... آب میوه‌ی طبیعی... سوخت طبیعی.. هر چیزی که از طبیعت اومده باشه نه؟ پس وقتی در مورد اعداد طبیعی صحبت می‌کنیم دقیقا منظورمون چیه؟ و این چه ربطی به ریاضیات جادویی داره واقعا؟ حقیقتشو بخواین.. منم نمی‌دونم!

ولی دوباره چشمش افتاد به بچه‌ها که بقیه کاهو گوجه کروشیوها رو میخواستن پرت کنن.

- نزنین.. جون عزیزتون نزنین... خب هر علمی لازمه‌اش تحقیقه! منم دوست دارم بدونم این اعداد طبیعی جادویی دردشون چیه... اصلا تا حالا رفتین با یه عدد طبیعی جادویی! صحبت کنین و پای درد دلش بشینین که این چرا طبیعیه؟ اصلا خودش دلش میخواسته طبیعی باشه؟ شاید میخواسته غیر طبینی و خارق العاده باشه! بهر حال مشق آخر شما اینه... ضمنا...دفعه بعد به جا ته مونده سالاداتون، شیرینی بیارین دور هم بخوریم ... هر چی باشه ترم تموم شده و همه هم قراره پاس بشین!

تکالیف:

۱. پای درددل یه عدد طبیعی بشینین، بفهمین چیه... چرا طبیعی شد... عدد چنده... آرزوش چیه؟ این سرنوشت بهش تحمیل شد یا خودش انتخاب کرد؟ خلاقیت یادتون نره...اینا رو برای راهنمایی مثال زدم! (۲۰ امتیاز)

۲. با شیرینی بیاین سر کلاس و مشق اولو تحویل بدین! (۱۰ امتیاز)





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 3 شهریور 1393 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی وارد کلاس خالی میشه و یه پکیج (پیامک کوتاه جغدی) برای بچه‌ها میفرسته:

ملت... نوگلای باغ فولان!
من تو این یه هفته پخ‌های زیادی گرفتم که در مورد دوئل سوال شده بود که البته هیچ‌کدوم از ریونکلا نبود!
نحوه‌ی کار دوئل به این ترتیبه... شما با یکی که حال می‌کنین دوئل کنید هماهنگ می کنید ( این شخص میتونه از هر کدوم از گروه‌ها باشه) و میشید رقیب دوئل همدیگه.

مثلا جیمز و ویولت رقیب هم میشن... جیمز یه نمایشنامه (تک پستی!!!) بر مبنای دوئل با ویولت می‌نویسه ..سوژه آزاده ولی بهرحال تکلیف ریاضیات جادوییه (هر چند بی ارتباط به ریاضیات ) ولی باید توی رولش مشخص کنه چرا داره با ویولت دوئل میکنه. پستش رو میفرسته به تالار دوئل هاگوارتز و بالاش می‌نویسه دوئل جیمز و ویولت - مربوط به کلاس ریاضیات جادویی. سایت تاپیک‌های زیادی برای دوئل داره ولی شما باید فقط تو همین تاپیک دوئل بکنید!

عین همین کارم ویولت انجام میده. بعد من دونه دونه پست‌ها رو میخونم و از ۳۰ امتیاز میدم. هر شخصی امتیاز خودشو میگیره (سوای رقیبش - این با تکلیف کلاس موجودات جادویی فرق داره) که نمره‌ی کلاسش محسوب میشه و خب برنده‌ی هر دوئل هم اعلام میشه.

* اگه تازه‌وارد هستید و رقیبتون از سهمیه‌ی ارشدهاست و بتونین شکستش بدین (یه نگاه به امتیاز اساتید بندازید.. گاهی تازه‌واردها از ارشدها امتیاز بیشتری گرفتن)، ۳ امتیاز تشویقی دریافت می‌کنید.

البته من همه‌ی اینا رو تو پست تدریس گفته بودم ولی ظاهرا هنوز گنگ بوده.. امیدوارم شفاف سازی شده باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1393/6/3 19:05:59
تصویر تغییر اندازه داده شده