+خصوصیات سیاره ی مریخ رو بگین ( 10 امتیاز! )مریخ یا سیاره سرخ، چهارمین سیاره در منظ.مه شمسی است. سفر مریخ به دور خورشید 687 روز طول می کشد و مدت یک روز آن 24 ساعت و نیم است. مریخ در آسمان مانند یک ستاره قرمز به نظر می رسد و در بهترین موقعیتش بسیاره درخشنده است. اولین منجمان آن را خدای جنگ نامیده اند.
سطح مریخ پوشده از لکه های قرمز و سیاه و در قطب ها دارای پوشش سفید می باشد. لکه های قرمز مریخ صحراهای بسیار سرد و لکه های سیاه آن صخره های پوشیده شده از گرد و غبار است.
هوا در مریخ سرو و رقیق است و ما نمی توانیم آن را تنفس کنیم. در آن جا دریا و دریاچه ای وجود ندارد، اما حداقل یخ فراوانی دارد. آسمان مریخ بر خلاف آسمان زمین که آبی است، صورتی است. این رنگ به علت گرد و غباری است که در هوا وجود دارد.
مریخ از نظر ماگل ها خالی از سکنه و حیات است و آن را سیاره ای مرده می دانند.
مریخ در مقایسه با سایر سیارات شبیه ترین سیاره به زمین است و ماگل ها امیدوارند روزی که زمین را از حیات پاک کردند، بتوانند به آن جا بروند!
+چرا مریخ باعث بروز خودخواهی در مردم می شه؟ ( 10 امتیاز! )این مساله مستقیما به قرمز بودن مریخ یا به عبارتی به رنگ خون بودن آن ارتباط دارد. مریخ به سبب این رنگش خدای جنگ نامیده می شود.
جنگ در طول تاریخ همواره وسیله ای بوده برای بروز خود خواهی در مردم. وقتی مردم گریبانگیر جنگ می شوند، بسیاری از احساسات بشر دوستانه شان معنای خود را از دست می دهند. شرایط و اوضاع جنگ، باعث می شود هیچ کس نتواند به کسی به غیر از خودش فکر کند. این احساس –خود خواهی- احساس مخصوص جنگ و دعوا است.
بنابراین مریخ، خدای جنگ، در زمان های خاصی مردم را به یاد جنگ می اندازد. به یاد زمانی که خود خواهی مانع از احساسات دیگر می شود. خود خواهی خصوصیت احساسی خاص سیاره مریخ است.
+ نمایشنامه ای بنویسین و خودتون رو در حالی که یه دیوانه ساز مریخی داره سعی می کنه به شما تنفس مصنوعی بده متصور شین! ( 10 امتیاز! )مریخ هم عجب جائیه! زمینش قرمزه و آسمونش صورتی! این قدر زمینش چاله چوله و پستی و بلندی داره که هر چند قدم یک بار زمین می خورم. خوش به حال دیوانه سازا و ارواح این جا که لازم نیست روی این زمین راه برن.
یه جایی یه محوطه یخی بود که اطرافش رو بسته بودن. ارواح، دیوانه سازا و آدم فضایی های توریست در حال پاتیناژ بودن. من هم جلو رفتم و یه جفت کفش پاتیناژ عجیب و غریب کرایه کردم. در حال پاتيناژ بودم که یه آدم فضایی گفت- تو چی هستی و از کجا اومدی؟
من نگاهی به چهره سبز و یه چشمش انداختم و گفتم- من ساحره م. از زمین می یام. تو چی؟
آدم فضایی جوابی نداد و با تعجب پرسید- ساحره یعنی چی؟
با حوصله توضیح دادم- یعنی من یه سری نیروی ویژه دارم و می تونم با یه تکه چوب جادویی کارای جالب انجام بدم.
توضیحم کودکانه بود اما آدم فضایی فقط پرسید- مگه می شه؟
من چوبدستی م رو در اوردم و گفتم- البته که می شه.
و بهش یه چشمه نشون دادم.
آدم فضایی پوزخند زد- شما حتما باید با چوب این کارو بکنین؟
گفتم- آره... مگه شما...
اون به من اجازه نداد حرفم رو تموم کنم. دست عجیب و غریبش رو به سمت یخ زیر پای من گرفت. چند لحظه بعد احساس کردم زیر پام خالی شد و من توی آب منجمد کننده فرو رفتم. نمی تونستم نفس بکشم و تمام فنون شنا رو هم فراموش کرده بودم. در حالی که لحظه به لحظه پایین تر می رفتم و از نور عجیب مریخی دور می شدم، با خودم فکر کردم که توی سیاره غریبی می میرم و هیچ کس نمی فهمه...
در همین افکار بودم که احساس کردم دستای چندش آور و پوسیده ای گرفتنم و از آب بیرون اوردنم. هوای سرد بدنم رو به ارزه در اورد. ریه هام پر از آب بود و با وجود این که جادویی واسه تنفس کردن در اون هوا اجرا کرده بودم، نمی تونستم نفس بکشم.
چشمام رو که باز کردم چهره ترسناک و کریه المنظر یه دیوانه ساز جلوی روم بود. اون داشت خم می شد. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که می خواد روح رو از تنم بیرون بکشه. تلاش برای نفس کشیدن رو فراموش کردم و تقلا کردم تا کنارش بزنم- نه، برو...
وقتی دیدم توجهی نمی کنه تمام نیروم رو جمع کردم و گفتم- هوی! مگه خودت ناموس نداری؟
دیوانه ساز متوقف شد. خودم در حال خفه شده بودم و بوی گند نفس دیوانه ساز هم جالم رو بدتر می کرد. خودم رو به زور از زیر دستش بیرون کشیدم و در هوای پاک جادویی نفس کشیدم.
دیوانه ساز با حرص گفت- می خواستم بهت تنفس مصنوعی بدم! حقت بود بمیری!
من-
دیگه هرگز پامو تو مریخ نمی ذارم!
+یه عکس از سیاره ی مریخ رو نشون بدین ( 5 امتیاز – امتیازی! )