جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
رزمشگاه مرگخواران!!!
ارسال شده در: شنبه 17 دی 1384 10:00
نمایش جزئیات
آفلاین
یا لطیف...


فردی در روشنایی اندک نوری سبز رنگ، در اتاق بسیار بزرگی نشسته بود.. هوای بیرون بسیار سرد بود ... صدایی جیغ مانند به گوش رسید:
ارباب... ارباب... استادیوم حاضره...
فرد که شنل سیاهی پوشیده بود و قیافه‌اش معلوم نبود گفت: خوبه... خیلی خوبه... بریم...
و بلند شد و به آرامی به سوی فرد کوچک اندامی رفت که گزارش کارشان را داده بود... و گفت: بریم اون جا... امید وارم امن باشه و مخفی... وگرنه من می دونم و تو... هوکی...
جن خونگی کوچک اندام گفت:ب...ب...بله ... ارباب....
و شروع کرد به راه رفتن به سمت در و منتظر موند تو لرد ولدمورت از در رد بشه....

»»»در قبرستان ریدل ها«««
هوکی در جلو راه می رفت و ولدمورت پشتش بود... ولدمورت: توی جنگله... نه؟
هوکی: بله قربان... جای امنیه... اطراف جنگل رو با طلسمی جادو کردیم که هرکی قصد دیدن اون جا رو نداشته باشه، نمی تونه ازش بگذره...
و لبخندی شیطانی زد و ناخودآگاه گفت: هوهاهاهاها!!!
ولدمورت یه پسگردنی چسبناک اومد تو گردن هوکی، طوری که با صورت می ره تو زمین!
وقتی بلند می شه ، لرد با صدایی بی روح می گه: خیلی پررویی... خجالت نمی کشی جلوی من هوهاهاهاها می کنی؟ جلوی سلطان موهاهاهاها... سلطان ژوهاهاهاها؟

هوکی من و من کنان می گه: م...م... مال من هوهاهاهاها ست ارباب!
لرد: فرقی ندارن!! خوب... داشتی می گفتی... ولی جاسوسای محفل هم می تونن جاشو از یکی از جاسوسای بین ما بدونن... نه؟
هوکی با لبخندی شیطانی گفت: ارباب... اون جاسوسایی که بین ما هستن، به زودی تو همین استادیوم مجازات می شن... هوهاهاهاها!!!
لرد یهو می ایسته... چوبدستی کنده کای شده ش رو به سمت هوکی هدف می گیره و میگه: کروشیو!!
هوکی جیغ می کشه و می افته رو زمین و به خودش می پیچه... بعد از چند ثانیه، لرد چوبدستی رو پایین می آره و می گه:دیگه یادت نره ها...
...چند قدم دیگه راه رفتند و... اونو دیدن...

استادیوم...استادیومی بسیار بزرگ که از چهار گوشه‌ی آن مشعل هایی آویزان بود، که دود هایی که تولید می کرد، تبدیل یه علامت شوم سبز رنگی می شد... بر روی دیوار های آن، مارهای بزرگی از طلا حک شده بودند و استادیوم دایره شکل، در برابر نور خورشید می درخشید... بر روی درب ورودی اون، تابلویی بود که روش نوشته بود: رزمشگاه مرگخواران!

لرد به در ورودی که رسید ایستاد... روبان قرمز رنگی از جلوی آن بسته شده بود!!! قیچی خود را در آورد و روبان را قطع کرد!! از همه طرف، صدای کف زدن صدها مرگخوار به گوش رسید!

»»»چند دقیقه بعد«««
20 نفر با سبیل چنگیزی، هیکل همچی ورزشکاری، تبر به دست ایستاده بودند... آن ها جادوگر بودند و چوبدستی هاشون توی کمربندشان بود...
لرد به روی جایگاهی بزرگ رفته بود که بالای بالا بود و نشسته بود... دور تا دور نیمکت هایی برای مرگخوارانی بود که آن جا را با شنل های سیاهشان، سیاه کرده بودند...

ولد مورت به یه نفر پیرمرد که جلو نشسته بود اشاره کرد... پیرمرد بلند شد و با صدایی بلند خوند: اوری... به جرم لو دادن محل دژ مرگ...
بلافاصله همهمه هایی برپا شد و و دو تا سیبیل چنگیزی اوری رو کشون کشون آوردند....
پیرمرد ادامه داد: «ویلیام ادوارد»... به جرم وعده های اینترنت پرسرعت به مرگخواران و فرستادن آن ها به خونه هاشون!!
همهمه ها بسیار بلند تر شد... همه سرشان را تکان می دادن و با هم حرف می زدند...

از در اون سمت استادیوم، ویلیام ادوارد رو آوردن و رو زمین انداختن...
پیرمرد: این دو نفر، با هم دوئل خواهند کرد، و هر آن که دیگری را به قتل رساند، همانا جرمش بخشیده خواهد شد ولی به میزان زیادی شکنجه خواهیم داد وی را...!!!!
همه شروع به کف زدن کردند... بعد از تمام شدن دست زدن ها، ولدمورت به یه نفر علامت داد و اون خیلی خیلی محکم زد تو یه صفحه‌ی بزرگ و پیرمرد داد زد:
جنگ شروع شد... ویلی و اوری هر دو چوبدستی هاشون رو کشیدن.. اوری یه سکتوم سمپرا فرستاد و ویلی جاخالی داد... بعد از این که 10 20 تا پرتوی رنگی تو هوا به دوطرف پرواز می کنن، ناگهان صدای فریادی می شنون...

سرژ تانکیان، جلوی جلو نشسته بود و در اثر هیجانات عصبی وارده بسیار جو گیزر شده، شروع به خوندن یکی از آهنگای سیستم «آو ا داون» کرده بود و صداش هر لحظه بلند تر می شد، تا جایی که دیگه همهمه های مردم، قطع شد و همه با حیرت اونو نگاه می کردن...
لرد به نگهبان بغلیش اشاره کرد و گفت: مثل این که یکی از جنگجوهای دفعه بعد مشخص شد... ببرینش...
و دو نگهبان سرژ رو در حالی که هنوز فریاد می زد می برن بیرون و همهمه ها دوباره شروع می شن...

اتّفاق عجیبی افتاد... اوری با دیدن سرژ و شنیدن آهنگش، احساساتش جریحه دار شده،به یاد حرفای اون افتاد و فریاد زد: زندگی شوخی لوس طبیعت بود!!
چوبدستی رو رو سرش گذاشت و داد زد: آواداکداورا... لحظه‌ی دیگر او به زمین افتاد...
ویلیام با خودش گفت: یا شگفتا!!!!! این چرا این جوری کرد؟! دیــوونه است! حالا که چی؟ من رو باز می خوان شکنجه بدن؟
و به اطراف نگاه می کنه و بعد تعجب می کنه!! همه با حیرت به در ورودی نگاه می کردن.. حتی سبیل چنگیزی ها و لرد... چوبدستی های مرگخواران و تبرهای نگهبان ها آماده بود... صداهایی از پله ها می آمد.... صدای قدم هایی سریع...
ویلیام ادوارد با خودش گفت: مثل این که... بهترین فرصته برای فرار...
_______________________________
خوب... حتما موضوع تاپیک کاملا مشخصه... چند تا نکته باید بگم:
1* این شروع تاپیک بود... شما دیگه به این بلندی ننویسین!! کسی حوصله نمی کنه بخونه...
2* اگه تو هر نمایشنامه ای دقت کنین، می تونین ببینین سوالایی به وجود اومده که می تونین تو نمایشنامه خودتون بهشون جواب بدین... مثلا این جا: آیا ویلیام ادوارد فرار خواهد کرد؟ اگر بله ،چه طور؟ ایا در دور بعد دوئل، چه بر سر سرژ خواهد آمد؟ آن افراد که بودند؟
3* سعی نکنین داستان رو بیخود کش بدین... سوژه خلق کنین... سوژه های جدید...
4* چون کاربری به اسم اوری نداریم من کشتمش... اگه شما کاربرای حاضر مثل سرژ رو بکشین، جرم محسوب می شه و منمسئولیتی در این قبال ندارم!...
5* طنز یادتون نره... این تاپیک طنزه...
6*اگه می خواین شروع کنین... بسم اللّه...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 دی 1384 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هیس..........
چوبدستی جادویی روی کمر مالفوی بود.....

مرد شنل پوشی مشتی محکمی بر صورت لارا وارد کرد تا جایی که بیهوش شد و روی زمین افتاد...

مالفوی: یعنی چه؟؟؟تو کی هستی.....؟؟؟چیکار می کنی؟؟؟!!!

مرد شنل پوش: خفه شو...دهن رو ببند...راه بیفت...

سپس مالفوی به سمت جلو راه افتاد و قاطی جمع تظاهر کنندگان شد....و مرد هم چوبدستی را همچنان روی کمر مالفوی گرفته بود......

بوم...............

همه عقب رفتند و چوبدستی هایشان را در آوردند....و دایره ای به دور مالفوی و مرد تشکیل دادند....

مرد: اهوی...اگه می خواین این عضو افتخاریتون زنده بمونه...کلا چوبدستی ها رو بندازید....زود باشید....

برید کنار ببینم این کیه جرات کرده تو حریم من آشفتگی ایجاد کنه....
کنار رفتند و امپراطور نزدیک شد.....

امپراطور: اگه جرات داری بیا مبارزه کنم...یه دوئل توپ.....

مرد مشتی بر سر مالفوی زد و او را بیهوش کرد....

چوبدستی اش را به طرف آسمان گرفت....
جرقه ای پدیدار شد....و تمام افراد حاضر چشمشان داشت کور می شد....عقب عقب می رفتند و تلو..تلو..می خوردند.

امپراطور: می کشمت....

و چوبدستی اش را در آورد
و دوئل آغاز شد...............


این داستان ادامه دارد.................
===============================================

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 آذر 1384 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در کافه جمع شده بودن قرار بود امشب برای تقویت روحیه مرگ خواران برنامه ای جالب در کافه اجرا بشه :

خواهش میکنم ساکت ساکت لطفا... همان طوری که میدونید امشب اینجا جمع شدیم تا برای فردایی که تاریکی را در زمین حکم فرما کنیم جمع شدیم....

لارا: هی رودلف این تلویزیون بزرگه برای چیه نکنه می خوان برامون فیلم پخش کنند؟
رودلف: ها....هوم.....شاید خدا کنه اژده ها وارد می شود را بذارن من فکر کنم خیلی عالی باشه برای فردا هم خیلی مناسب است.
لارا: چی جی وارد می شود؟

ای بابا لارا همون فیلم بروس عله....

خوب دوستان قرار بود امشب در حضور کسی باشیم که با گفتن نامش همه شما تعظیم بزرگی خواهید کردولی به علت ها که نخواستن دلیلش فاش بشه...این افتخار را کسب نکردیم...

لارا: راستی چرا لرد نیومده؟
رودلف: هوم رفته برای مشخص کردن هورکراکس هاش ببینه چند تایش سالم هست. دیگه هم اینقدر حرف نزن ببنیم این لوسیوس چی میگه....


اما ارتباط مستقیمی با با زیرآبی بینامیوس بر قرار کردیم تا برای تجدید آرمان های خود با رهبر کبیر تاریکی و تجدید قوا در شبی به یاد ماندنی ارتباطی با امپراطور کبیر تاریکی داریم....

همه حضار:

تصویر داخل تلویزیون نصب شده در کافه :
مردی که ردای سیاه بر تن داشت وکلاه چادور مانندی که رنگ سیاه بود بر روی سر داشت.

امپراطور: بوووووق....تصویر قطع وصل میشه...سلام به فرزندان تاریکی شما فرزندان تاریکی را به جهاد بر علیه سفید و عله و پله دعوت می کنم شما فرزندان تاریکی هستید که تاریکی مدرن را خواهید ساخت امیدوارم این دوری که بین من و شما افتاده از آرمان های این جهاد کم نکنه لعنت بر کسانی که این جدای را بر جادوی سیاه وارد کردن اما شما جوانان این جادوی سیاه را دوباره فروزان می کنید. خوب دیگه وقت برنامه واجاره ماهواره اجازه نمیده که من بیشتر در خدمت شما باشم به امید پیروزی برای شما دلاوران این مرز بوم فقط در حمله قعط کردن سیم سرور سایت یادتون نره....

همه حضار: ما همه پیرو خط توهیم امپرور ما اهل.....نیستیم امپراطور تنها بماند.....

امپراطور بلند شده بود و دست چپ خود را به نشانه احترام بالا آورد ....پیششششششششش . تصویر قطع شده...
همه مرگ خواران از کافه خارج شدن و شروع به تظاهراتی بی سابقه کردن همه تحت تاثر سخنرانی تاریخی امپراطور قرار گرفته بودن وقسط داشتن هر جور شده به منوی مدریت دسرسی پیدا کنند.

لارا: من بدون امپراطور نمی جنگم اگه نیروه امپراطوری نباشن ما نمیتونیم بچنگیم .........
لوسیوس مالفوی: من یعنی می خواستم یه تجدید روحیه بشه ولی مثل اینکه...........

--------------------------------
خوب من از ناظر محترم انجمن می خوام برای آغاز فعالیت جدید در این تاپیک که به علت نبود امپراطور دیگه ماله امپراطوری نیست به خانه ریدل انتقال داده بشه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جادوگران
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 شهریور 1384 08:57
نمایش جزئیات
آفلاین
من گفتم اينجارو هم ويليام ادوارد به گند كشيده با يه نمايشنامه جديد شروع كنم.


=========================

صداي خنده هاي گوشخراشي از داخل كافه به گوش مي رسيد.
لرد برگشته بود و همه به افتخار او در حال شادي بودند.

اما در بين اين جمع بلاتريكس به چيز ديگري فكرمي كرد.چرا لرد اينقدر مهربان شده بود ؟چرا لرد همان لرد قبلي و ترسناك نبود؟
در همين لحظه آمدن لوسيوس باعث شد افكار بلاتريكس از بين برود.لوسيوس كه يك دستش در دستان نارسيسا بود و در دست ديگرش جامي شيشه اي قرار داشت با صداي بيحالي گفت:
" - راحت باش بلا
و جام را به سمت او گرفت.

در بيرون كافه اوضاع فرق ميكرد.
تانكس در حالي كه از ناراحتي و دلهره رنگ از صورتش رفته بود پشت سر آلبوس حركت ميكرد.
به عقيده دامبلدور امشب براي ضربه زدن به مرگخواران بسيار مناسب بود.چون آنها در يك مكان جمع شده بودند.ممكن بود بسياري از اعضاي محفل كشته شوند اما دامبلدور مصمم بود امشب كار را تمام كند.زخمي كه دامبلدور از جنگ قبلي با لرد داشت هنوز باقي بود و او واقعا فهميده بود كه از لرد ضعيفتر است.

همه به سمت كافه حركت ميكردند.اما انگار بلا متوجه شده بود.......
بلا ميخواست اينبار كار را خودش تمام كند.طمع كسب افتخاربيشتر نزد لرد باعث شد تا او تنهايي و بدون كمك ژا به بيرون كافه بگذارد.
بلا با عجله از كافه بيرون آمد...
" - ريپارو
چوبدستي لوپين از دستش خارج شد و همچنين بيحال به روي زمين افتاد.
صداي خنده هاي داخل كافه بنظرش گوشخراشتر شده بود.
دامبلدور بدون معطلي گفت:
" استراتيوس آويس
بلا جاخالي داد و نور قرمز رنگ طلسم در هوا ناپديد شد.
دامبلدور بار ديگر فريادزد:
سيمپليولوس تروس
اينبار طلسم به بلا برخورد كرد و پس از برخورد طنابي به دور دستان او پيچيد در حاليكه از درد به خود ميپيچيد.
لوسيوس با شنيدن اين صداها مهماني را ترك كرد..اما با آمدن او به دستور دامبلدور همه غيب شدند
درست بود آنها پيروز نشده بودند ولي يكي از مرگخواران دستگير شده بود و آنها حالا يك مهره دست نخورده داشتند.


=================

به نظر من كه دستگيري بلا خيلي جالبه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 شهریور 1384 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در حال ترک کافه بودن که یه دفعه زاخی مثل توپ میپره تو کافه:
زاخی:کمک!کمک!یکی کمک کنه!
امپراطور:چه خبره شلوغش کردی؟؟؟
زاخی:امپر دستم به دامنت کمک کن!
و میفته و دامن امپراطور رو میچسبه
امپراطور:یه بار دیگه به من بگی امپر با پشت دستی میزنم تو دهنت همچینی که دهنت پر خون بشه(چقدر خشن )
لرد سیاه:وایستا بینم!تند نرو بزار ما هم بیایم.از کی ما شدیم مددکار اجتماعی؟؟
امپراطور:ولدی دهنتو ببند از من کمک خواست.من کمکش میکنم بوگو جانم بوگو مشکلتو.(و یک چشمک بخ ولدمورت میزنه )
زاخی:امپر....آخخخخ دهنم....ببخشید امپراطور دستم به دامنت یه کمکی به ما بکن.
امپراطور:بیا این یه سیکل رو بگیر برو هر چی خواستی از بقالی سر کوچه بخر!به سلامت!
و میره که بره...
زاخی: تو هنوز نفهمیدی من نوه پولدارترین مرد جها.....آخخخخخ...
امپراطور:یه بار دیگه این جمله رو تکرار کنی من میدونم با تو.اسم اون مرتیکه عوضی رو نیار که حالم به هم میخوره
لرد سیاه:شما در مورد چی صحبت میکنید.بابا فارسی کنید منم بفهمم.(کن یو اسپیک فارسی؟؟ )
امپراطور با چندش میگه:بابا این زاخی رو که میبینی نوه ی اسکاوره.همون موتیکه عوضی که بیست سال پیش مرد.یادته؟؟
لرد سیاه:اسکاور؟؟ولی این چطور ممکنه؟؟خدای من!راست میگی این چقدر شبیهشه.دقیقا مثل شباهت هری به جیمز.
امپراطور: مارو باش داریم با کی میگردیم.مثلا داره از دشمنش حرف میزنه ها
زاخی:بابا نمیخواین به من کمک بکنین من برم. امپراطور:کجا پسرم؟؟مگه من میزارم بری.بیا اینجا بشین کارت دارم
زاخی که ترسیده بود:نه ممنون من کار دارم.
لرد سیاه:نه زاخی جان بیا میخوایم با هم بریم سر قبر اون مرتیکه عوضی.
امپراطور:میدونی که اون همکلاسی و دوست صمیمی من بوده؟؟
زاخی:واقعا؟؟پس چطور شد که شما ازش متنفر شدین؟؟
امپراطور:جریان برمگرده به 38 سال پیش.اره دقیقا 38 سال پیش.یه همچین روزی بود که....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 شهریور 1384 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
توی کافه همه همه هستش طبق معمول! همه دارن می زنن سر و کله همدیگه... سرژ داره آخرین برنامه کنسرتش رو مطالعه می کنه! زاخی مشغول کشیدن طرح گوشکوب های جدیدش هستش و ولدمورت و سام هم دارن شطرنج بازی می کنند. تام مسئول کافه هم مشغول تولید نوشیدنی کره ای خانگی هستش!

ترق!

(در می شکنه)

تام: مودی تویی؟
سکوت..........
سرژ: ولدمورت؟
ولدمورت: بابا من اینجام! ا اا ااا! تو که من وزیرت رو زده بودم ای نامرد! یحتمل آلبرفورثه
آلبرفورث سرش رو از پشت بار میاره بالا : نه بابا من اینجا دارم کره می گیرم! برای نوشیدنی کره ای!
شخص مشکوک از در می خواد وارد بشه ولی در برای قدش کوتاهه و کلش می خوره به سقف و صدای برخورد فلز میده!
شاهزاده دورگه: ویدر تویی؟
لرد ویدر: آخ ملاجم! دورگه دودره تو اینجایی؟!
دورگه: آره! از وقتی امپراطور رفته منم جیم زدم اومدم اینجا یَک حالی میده!
ویدر: جان من؟!
دورگه: جان امپراطور راس میگم! حالا که نیستش بگم که چه حالی میده! دیگه نیستش هی بهمون دستور بده!
ویدر: دورگه بس کن بابا الان....
دورگه: ولمون کن بابا! مردک دودره!
ویدر: همگی گوش کنید! امپراطور کبیر وارد می شود!
دورگه: ماااااااااااااااااااااااااااااااااا من چی کاره بیدم؟!
امپراطور: ویدر!
ویدر: بله قربان!
امپراطور :ویدرررررررررررر!
ویدر: بله عالیجناب!
امپراطور: از چهار چوب در برو کنار بذا بیام تو!
ویدر: آهان بله ببخشید عالی جناب! (دنگ!) آخ سرم!
امپراطور: سلام تام چطوری؟
تام: سلام سیدی جون خوبی؟!
امپراطور: صد بار گفتم منو به اسم کوچیک صدا نکن چه خبر؟
تام: یه ماچ بده ببینم! (ماچ!) کجا بودی ؟
امپراطور: تام تو هم ؟!
ولدمورت: ای سام نامرد! فک کردی ندیدم با جادو وزیر رو دو تا کردی؟! آواداکداورا! (بووووووووم!)
سام: خیلی بی جنبه ای ریدل! این 435345 صفحه شطرنجی بود که ترکوندی!
امپراطور: تام؟!
ولدمورت: سیدیوس؟!
یه لحظه سکوت میشه! امپراطور و ولدمورت بد جوری همدیگه رو نگا می کنن! یدونه بوته خار عین توپ فوتبال از جلوی پای امپراطور رد میشه! یدونه هواپیمای آتیش گرفته پشت ولدمورت سقوط می کنه !
سرژ: همیشه توی جلوه های ویژه افراط می کنن!
سکوت قطع میشه و ولدمورت و امپراطور می دوند سمت هم و همدیگه رو بقل می کنن!
ولدمورت: سیدیوس! دوست قدیمی کجا بودی!
امپراطور: تام! دس رو دلم نذار! اهو اهو اهو!
(آهنگ فیلم هندی: کیا ترجی ها هی! بابوجی جانواله! جانواله!)
ملت:
امپراطور: خوب بسه دیگه! نا سلامتی من و تو باید شخصیت منفی باشیم!
ولدمورت: آهان درسته!(لباسش رو مرتب می کنه: یک قدرت جدید در حال به وجود آمدن است! پیروزی نزدیک است....)
امپراطور: تام اینکه دیالوگ سارومان بود!
ولدمورت: بابا من چی کار کنم! هر هفته یه بار ارباب حلقه ها پخش می کنه! خیله خوب! جمع کنین بساطو! (ولدمورت کف می زنه!) بدو بدو جمعش کن! کافه تعطیله!
ملت: اه ولمون کنین.... خسیسا.... بازم اینا اومدن... (ملت در حال غر زدن میرن بیرون)
ولدمورت: چطور بود؟
امپراطور: حرف نداشت! جدا خیلی خشن و سیاه بود! جادوی سیاه کامل بود!

و بدین ترتیب امپراطور بازگشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
همه تو کافه هاگزهد نشسته بودن که در باز شد و سرمای گزنده ای همه رو گرفت.....اولش اصلا معلوم نبود کی اومد تو....
ولی یه هو ولدمورت شنلش رو زد کنار...
همه:
ولدمورت: سام با هم Face to Face شدیم...از بس با مکابیز و علیرضا Face to Face شدم حوصله م سر رفته بود....
سام:
آلبرفورث: کافه من نه!بیر (می خواست بگه بیرون ولی تو پرتوهای بنفش و سبز نتونست کامل بگه)......
سبز به میز سرژ خورد
سرژ: وای معجون تبدیل قیافم شیکست........
پاتریشیا:
در همین لحظه بود که از نوک انگشت سرژ چنگال هاش زد بیرون....دندوناش مثل ببر شده بود....لباس هاش پاره شد و ......
همه:
آلبرفورث:ریش خودم....بیرون جون مادرتون....
سام که گیج شده بود گفت:کومبالا جومبا.....
ولی ولدمورت بدون دفاع از خودش سالم بود....
سام: :
یه پوزخند از پشت سام شنیده شد.....
سام زیر لب:آلبی....
آلبرفورث با گوشکوب بالا اومده:1...2...3...
بچه ها:زومبا...
سام با صورت روی زمین:
خائنا........
ولدمورت به زاخی و آلبی:
زاخی: ما اینیم دیگه......
ولی آلبی گفت:
خاک تو سرتون من جاسوس دو طرفه بیدم.....

همه:
آلبی:پارانتوگیو.....
زاخی و برو بچ همه رفتن تو دیفال......
محفلیا از بیرون اومدن و ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبرفورث در 1384/5/23 18:07:55
اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در كافه
_هي..تو...اون جام سرخ رو برام بياد..زود..آهين
_چشم..امپراطور..چشم
جام سرخ رو براي امپراطور مياره
امپراطور جام رو ميگيره و بالا مياره...روي جام نوشته شده 55 سال عمر بيشتر با ضمانت پس از فروش0از اين جام ها اونجا زياد ديده ميشه)
ماده سرخ رنگ درون جام رو هورت ميكشه
امپراطور با حالتي خيلي خفن لبشو پاك ميكنه و ميگه:من ادعاي مرلين رو تو عمر زياد ميخوابونم.
غيب مشود...بالاي ساختمان كافه ظاهر ميشود و يك پرچم هم در دست او هست...
فرياد ميزند:اي ملت...همينك من پرچم را در اين سوراخ ميگزارم تا همگي بترسيد. .
مردم پايين پا به فرار ميگزارند
امپراطور پيش خود ميگويد :پرچم خوبيه..ولي حيف كه زياد بزرگ نيست
_هيچ پرچمي به اندازه كافي بزرگ نيست..امپراطور
سه نفر كنار امپراطور (بالاي ساختمان) ظاهر ميشوند...هر سه رداهاي بنفشي دارند كه كلاه آن صورت آن را پوشانده هست..رداي يكي از آنها كوتاه هست و كمي در ناحيه كمر و به پايين تنگ هست0به نظر ميرسد كه ساحره اي باشد كه برنامه هاي ماهواره زياد نگاه ميكند)
صداي زمزمه مانند اما تابلو از زير ردا:سرژ...پاتريشيا....تا سه شمردم رداهارو درمياريم...1...2...سه
دو نفر ردايشان را با يك حركت پرتاب ميكنند..ولي نفر سوم كه رداي كوتاه داشت چنين كاري نكرد
سرژ:پاتريشيا..چرا رداتو نميكني
پاتريشيا از زير ردا:نميدونستم ميخوايين ردا در بيارين..چيزي زيرش نپوشيدم
امپراطور:بازم شما شروع كردين به چرنديات گفتن...از اين مكان مقدس دور شين...
سرژ و زاخي گوشكوب هارو در مياورند و به طرف امپراطور ميگيرند
سرژ:يا پرچمو ور دار يا ميميري...
امپراطور خنده اي وحشتناك نيمد و فرياد ميزند:مردان كوچك ، اسلحه هاي بزرگ ، مارا نشانه رفته اندزاخي:تو نابود ميشي...ديگر چشم انداز تو از زندگي نابود شده...
امپراطور:واقعا به نظرت من چشم انداز ندارم؟...
دستش را از زير رداي سياه خود بيرون مياورد...كف دستش را به طرف پايين قرار ميدهد..با حركتي ناگهاني كف داستش را به طرف بالا مياورد...
امپراطور:اينها چشم انداز من هستند
عده اي با رداي سياه به ارامي در حال راه رفتن به سمت ساختمان زير پايشان هستند...وارد مشوند...
امپراطور:شايد با ديدن اينها به خاطر بياوري سرژ..كه زندگي تو يك جنگل حبابي بود
امپراطور جمله اخر را با فرياد ميگويد
زاخي:ما خودمون صد ساله تو كار حباب تركوندنيم...جدمون هم حباب ساز بود...براي همين پولدار شد
عده زيادي ناگهان روي سقف ظاهر شدند..به نظر ميرسيد همان رداپوشاني باشند كه در پايين بودند
زاخي:ريش مرلين..نه ريش سرژ...اينجا چين؟(هل شده بود)
پاتريشيا:من چيزي رو نميبينم
امپراطور با يك حركت چرخشي دوراني قوسي غيب شد
ولي با غيب شدنش انعكاس صدايي همه جارار پر كرد:جنگل حبابي...جنگل حبابي...حبابي..ابي..بي..ي..ير...يرز...رز..زز..زز..زز
رداپوشان سياه به طرف سه نفر در حركت بودند
زاخي:بچه ها غيب شيم
ااااااااا..امممممممم..تممممممممم...اوي.......(صداي زور زدن براي غيب شدن)
سرژ:چرا غيب نميشيم؟
_______________________________________
جمله هاي كيليدي:
1_هيچ پرچمي به اندازه كافي بزرگ نيست..امپراطور
2_مردان كوچك ، اسلحه هاي بزرگ ، مارا نشانه رفته اند
3_زندگي تو يك جنگل حبابي بود
4_ديگر چشم انداز تو از زندگي نابود شده...
برادر سیستم، لطفا کمی اسلامی تر بنویسید! شاهزادۀ دورگه


برادر...شاهزاده...كجاش غير اسلامي بود...؟بگو..چشم...ولي من چيزي نيديدم..


برادر سیستم نگفتم ضد اسلام نوشتی گفتم یکم قسمت اسلامیشو زیادتر کنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/5/23 16:10:55
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/5/23 22:20:24
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در 1384/5/25 21:01:36
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 17 مرداد 1384 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
استيو ولارا در جلوي كافه ظاهر ميشوند
استيو بسيار عصباني است و لارا آرام آرام اشك ميريزد
استيو: تمومش كن داري شورشو در مياري
لارا : اما اون عشق منه
استيو: بسه ديگه
استيو ب همراه لارا وارد كافه ميشه
استيو: من يه چند دقيقه كار دارم
استيو بلند ميشه و به كنار دار ك گاد ميره
استيو: بايد به عرض جناب برسونم كه هر جا يه قوانيني داره عزيز اينجا هم يه قوانين نا نوشته اي داره تو از همه كوچكتري و وقتي يه كوچكتر وارد جمع بزرگان ميشه لازم نيست با شمع خاموش كردن خودشو معروف كنه فهميدي
دارك گاد : تو اصلا چه كاره اي ؟
استيو : از خشم بلند ميشه و ميخواد كاري انجام بده كه ناگهان زاخي مياد جلو و ميگه
زاخي: استيو جان كارت عالي بود كلاس رو تو سر جيمز خراب كردي حال كردم راستي بيا در مورد بلك نيوز با هم حرف بزنيم
استيو : باشه زاخي
استيو: دارك گاد اين دفه اختار بود دفعه ي ديگه يه جور ديگه برخورد ميشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 31 تیر 1384 06:28
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخی:بیا بریم سرژ بعدا به حسابش میرسیم...
سرژ:به نظرت منظورش از اون حرفا چی بود؟؟؟
زاخی:مثلا داشت مارو تهدید میکرد...ولش کن...مثلا فکر کرد ما ترسیدیم....هنوز قدرت مارو ندیده...ولی بالاخره حسابشو میرسم....حیف که تو کتاب هافلپاف نوشته نباید به ریونکلاویا کاری داشته باشیم مگر نه من مدونستم با اون.....
سرژ:آره بعد اون موقع میدونی چی کارش میکردم؟؟؟
زاخی:نه....چی کار؟؟
سرژ:تزریقاتو روش اعمال میکردم...
زاخی:نه....تو که اینقدر بی رحم نبودی سرژ....
سرژ:حالا شدم...مثل اینکه باید حال این ریونکلاویا رو بگیریم...
زاخی:نه نه....ما کارای مهمتری داریم...یادت رفته کتاب هافلپاف.....
سرژ:خب راست میگی...
زاخی:و همچنین مرحله دوم....
سرژ:آره
زاخی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!